داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

حدیث دختر عمو (۱)

1399/07/04

چهار ساله پیش عروسی پسر عمم بود ، خانواده عموم برا عروسی از تهران اومدن شهرستان
عموم تا ۷ ساله پیش تو شهر خودمون زندگی میکرد اما بخاطر اینکه اوضاع مالیش خیلی خوب نبود رفت تهران
دختر همون عموم ۸ ماه بود ازدواج کرده بود
اسمش حدیث و ۲۱ سالش بود ، قبل از ازدواج حدیث ، من و اون چند باری با هم شیطونی کرده بودیم مثل خیلی از پسر عمو دختر عمو های دیگه ، یادمه اولیش ۱۵ سالگم بود که تو حیاط خونشون دست مالیش کردم و تا قبل اینکه برن تهران معمولا فرصت گیر میاوردیم با هم ور میرفتیم
حدیث دختر داغیه و اگه پریود نباشه هر روز پایه س برا سکس (البته این تصور منه از شناختی که ازش دارم ، شایدم اقرار باشه)
بریم سر اصل قضیه ، اون سال تازه حدیث ۸ ماه بود ازدواج کرده بود ، شوهرش راننده کامیون بود و اکثرا حدیث تنها بود ، اتفاقا شوهرش برا عروسی نیومده بود و حدیث با مامان و باباش اومده بود .
اونا ۱ هفته قبل عروسی اومدن شهرستان که تو این چند روزی که تا عروسی مونده خونه فامیل ها هم برن و قرار شد روز قبل عروسی بیان خونه ما که شبش با هم بریم خونه عمم برا عروسی
روز اولی که عمو اینام از تهران اومدن مستقیم رفتن خونه عمه بزرگم ، همون که پسرش عروسیش بود و ما و کل عمه عمو ها اون شب جمع شدیم اونجا
حدیث رو اون شب اولین بار بعد عروسیش بود دیدمش
آرایش کرده بود تیکه نابی شده بود ، حدیث موهای فرفری و پوست سبزه ای داشت ، بعد ازدواجش یکم تپل شده بود ، اون شب یه جوراب شلواری مشکی نسبتا ضخیم پوشیده بود با یه سارافن صورتی ، سارافن تا بالای زانو هاش بود ، ولی وقتی چایی تعارف میکرد و خم میشد کمی از رون هاش معلوم میشد که حسابی حشریم میکرد
اون شب یه سره فقط حدیث رو دید میزدم ، منو حدیث تا وقتی خونشون رو نبرده بودن تهران خیلی با هم صمیمی بودیم ، اما از وقتی رفتن تهران رابطمون سرد و سرد تر شد ، البته اونا هر سال عید و تابستون میومدن شهرستان و ۱ ماهی وایمیسادن و هر شیش ماه یبار میدیدمش ولی دیگه مثل سابق گرم نمیگرفتیم ، حدیث گوشی هم نداشت و تو اون ۳ سالی که از رفتنشون میگذشت عملا هیچ ارتباطی باهاش نداشتم
اون شب خونه عمه فهمیدم گوشی خریده و اونجوری که برا دختر عمم تعریف میکرد و من شنیدم انگار شوهرش براش خریده بود ، یادش بخیر اون موقع گوشی لمسی خیلی کم تو دست مردم بود و هر کی داشت انگار طلا داشت ، یادمه یه گوشی لمسی سونی داشت
آخر شب که کل فامیل ریختن تو حیاط برا خداحافظی رفتم سمت حدیث که باهاش حرف بزنم ، ببینم خودشو برام میگیره یا نه ، بلاخره شوهر کرده دیگه ، رفتم سمتش گفتم چه خبر حدیث مرتضی (شوهر حدیث) کجاس ؟؟ گفت بار برده چابهار خیلی دلش میخواست بیاد قسمت نشد ، چه خبر از خودت ، چی کارا میکنی ، خدمت تموم کردی ؟؟
خلاصه تو حیاط یکم با هم گپ زدیم .
خداحافظی کردیم بریم که پسر عمم همون که یه هفته دیگه عروسیش بود پیشنهاد داد بچه های فامیل امشب بمونن و آخرین دورهمی مجردیش دور هم باشیم ، اون شب رو اونجا موندم ، کل بچه های فامیل ، دختر و پسر های تقریبا هم سن و سال اون شب دور هم حدود ۸ ، ۹ نفر شدیم ، دختر ها دور حدیث بودن و حدیث هی با گوشیش فیلم عکس بهشون نشون میداد ، جمع شدیم حکم بازی کنیم دو به دو ، من با یکی از پسر عمو هام هم تیمی شدیم ، حدیثم داشت بازی رو نگاه میکرد ، اون شب موقع بازی چند بار با حدیث چشم تو چشم شدم ، فهمیدم موقع ای که بازی میکنم نگام میکنه ، نشونه خوبی بود برا اینکه یخ بینمون آب شه ، خلاصه اون شب تا ۴ بیدار بودیم و اون شبم گذشت
فردا شب ساعت ۱ شب یه اس ام اس برام اومد که بیداری ؟ شماره ناشناس بود ولی چون اولش ۰۹۱۹ تهران بود حدس زدم حدیث باشه ، جواب نوشتم شما ؟ نوشت حدیثم ، انگار قند تو دلم آب شد ، نمیدونستم چی بگم ، جواب دادم به به حدیث خانم ، کجایین ؟؟ نوشت خونه داییم ، نوشتم خوش بگذره کی میاین اینجا ؟؟ نوشت روز قبل عروسی میایم حتما ، فردا میریم خونه عمو جلال میاین شمام ؟؟ نوشتم نمیدونم والا عمو چیزی نگفته ، مگه همه رو دعوت کرده ؟؟ نوشت نمیدونم کیا هستن ولی شمام بیاین اگه میتونین ، نوشتم باشه به بابا میگم ببینم چی میشه ، ۵ دقیقه جواب نیومد ، اون موقع اگه یادتون باشه کسی جواب اس نمیداد تک مینداختیم ولی دیدم دیر وقته تک ننداختم و منتظر موندم بعد ۵ دقیقه جواب داد بیاین حتما ، دیشب خیلی خوشحال شدم دیدمتون
دلیل مکثش تو جواب دادن رو حدس زدم که انگار دو دل بود این پیام رو برام بفرسته سریع جواب دادم منم همینطور خیلی عوض شده بودی بعد مدت ها دیدمت نوشت شماره م رو سیو کن و پیامای امشبمم حذف کن فردا خونه عمو منتظرتونیم ، شب بخیر
از این که آخر جمله هاش جمع میبست (دیدمتون و منتطرتونیم و شمام بیاین) منو به شک انداخته بود نکنه من دارم بد برداشت میکنم و اون هیچ منظوری نداشته ولی اینکه آخرش گفت پیامام رو حذف کن یعنی شاید یه چیزی تو پیاماش رو بد میدونست و نمیخواست کسی پیامامون رو ببینه
اون شب گذشت و فرداش جور نشد بریم خونه عموم
اون روز غروب حدیث اس داد که رفتم بازار اون عطر فروشیه دیدم جاش موبایل فروشی زدن نمیدونی رفته کجا ؟؟
و شبش به یه بهونه دیگه ، اون چند روز تقریبا هر شب اس میدادیم به هم دیگه و ازش میپرسیدم کجا ها رفتین اون قشنگ آمار دقیق میداد خونه کی بودین و کیا بودن و …
گذشت تا شب قبل عروسی حدیث اینا اومدن خونمون ، از شانس شخمی من هم بابام یکی از عمو هام رو دعوت کرده بود و اون شب خونه شلوغ بود و نمیشد بشینم با حدیث حرف بزنم ، آخر شب هم گرفتیم خوابیدیم و حدیثم رفت تو اتاق پیش مامان اینا خوابید و هیچی به هیچی ، اون شب جز سلام و خوش اومدید هیچی بینمون رد و بدل نشد ، آخر شب موقع خواب تا ۲ منتظر بودم حدیث اس بده و خبری نشد و خوابیدم به امید اینکه صبح خودمونیم و عمو اینا ، صبح ساعت ۹ بیدار شدیم و رفتیم سر صبحونه ، حدیث یه شلوار راحتی صورتی پاش بود و یه لباس سفید که آستیناش رو زده بود بالا و شال انداخته بود رو سرش طوری که سینش معلوم بود
کلا خانواده ما و عموم راحت بودیم با هم چون تا وقتی شهرستان بودن خونشون دو کوچه با ما فاصله داشت و مامانم و زن عموم با هم دختر خالن
ساعت ۱۰ بود که فرزاد (برادر داماد) زنگ زد گفت بیا بریم برا شب صندلی و باند و دیگ اجاره کنیم و ماشینم ببریم کارواش و … خلاصه برم کمک برا کارای شب ، با اعصاب تخمی حاضر شدم برم تو حیاط رفتم کفشم رو بپوشم دیدم حدیث با گوشی داره حرف میزنه و انگاری با شوهرشم حرف میزد و بحثشونم شده بود
کفشام رو پوشیدم اومد پاشم برم دیدم حدیث اومد بالا سرم با یه حالت ناراحتی گفت میری ؟؟؟ گفتم آره فرزاد زنگ زد برم کمک گفت مگه شب نیست گفتم آره ولی خو کار زیاده طول میکشه ، با یکم مکث حدیث گفت انگار قسمت نیست دورهم بشینیم ، برو مواظب خودت باش ، خداحافظی کردم و اومدم بیرون
از حرف حدیث مطمئن شدم اونم انگار دوست داشت مثل سابق بشینیم دورهم و بگیم بخندیم
کارم تا ۳ و نیم طول کشید ، گفتم برم خونه دوش بگیرم و لباسام رو بپوشم و آماده شم برا شب بریم خونه عمه ، کلید انداختم رفتم تو حیاط دیدم در ورودی راهرو قفله ، نگاه جا کفشی حیاط کردم دیدم کفشی نیست انگار رفتن ، البته ما یه جا کفشی هم تو راهرو داریم ، رفتم تو راهرو که برم تو هال خونه نرسیده به در هال صدا آهنگ شنیدم از تو راهرو یواشکی سر کشیدم تو هال رو ببینم چشمم به جمال حدیث خانم روشن شد ، داشت لباس اتو میکرد و شلوار راحتی صورتی و سوتین تنش بود و لباسش رو در آورده بود ، انگار بخاطر صدای آهنگ صدای کلید انداختم رو در ها رو نشنیده بود ، قلبم تند تند میزد ، یه دقیقه ای وایسادم که مطمئن شم تنهاس یا مثلا زن عمو باهاش نیست که دیدم خبری نشد و از اونجایی که لباسش رو کنده بود و فقط سوتین داشت انگار تنها بود ، آروم رفتم در حیاط و ورودی راهرو رو باز قفل کردم چون قبلا قفل بود ، خواستم همه چی رو آماده کنم برم تو نخ حدیث ، درا رو قفل کردم باز اومدم سرک کشیدم تو هال دیدم حدیث دو شاخه اتو رو از برق کشید و زیر اتو رو جم کرد رفت تو اتاق ، فکری زد به سرم گوشی رو الکی بگیرم جلو گوشم و بدو بدو برم تو اتاق که انگار اومدم چیزی بردارم ، استرس داشتم یکم مکث کردم که مطمئن شم حدیث تو اتاق میمونه و یهو من نرم وسط هال و اون بیاد بیرون ، دل رو زدم به دریا دویدم سمت اتاق رفتم تو حدیث یه جیغ بنفش کشید
جوری که انگار غافلگیر شدم از دیدن حدیث پرسیدم اینجا چیکار میکنی ؟؟
حدیث گفت تو چطوری اومدی تو من نفهمیدم ؟؟؟؟
نگاه حدیث کردم دیدم فقط شورت و سوتین تنشه و حوله و لباس رو زمین بود حدس زدم میخواسته بره حموم
حدیث دست گرفته بود رو سینه و شورتش
گفتم مامان اینا کجان
گفت اونا رفتن خونه عمه بابا اینام رفتن کفش بخرن
بعد خم شد و حوله رو برداشت گرفت رو خودش که بدنش معلوم نباشه
گفتم کَرم کردی چه جیغی کشیدی ، گفت ترسیدم یهو اومدی تو اتاق خوووو
یه سکوت چند ثانیه ای بینمون حاکم شد ، سکوت و شکستم و گفتم تو چرا نرفتی با مامان اینا گفت من وایسادم برم حموم و لباسام رو اتو بزنم
حدیث تا سوالی نمیپرسیدم حرفی نمیزد ، حتی تکونم نمیخورد بره سمت حموم ، کیرم سیخ شده بود و از زیر شلوار یکم تابلو شده بود ، دیدم حدیث داره کیرم راست شدم رو میبینه ، دل رو زدم دریا گفتم بحث رو بکشونم سمتی که دلم میخواد گفتم تو کی میخوای بری حموم کی بری آرایشگاه کی بری خونه عمه گفت آرایشگاه برا چمه ، حمومم برم بابام میاد دنبالم گفتم راست میگی تو همینجوریشم خوشگلی نیازی نداری مثل دخترای فامیل شب عروسی بری آرایشگاه گفت این الان طعنه بود گفتم نه جدی میگم ازدواج کردی خوشگل تر شدی ، سرش رو انداخت پائین و بعد کمی مکث گفت کاش مرتضی نصف زبون تو رو داشت ، جوری حرف میزنی آدم اعتماد به نفسش میره صد
قبلا هربار میخواستم حرکتی با حدیث بزنم خودم باید پا پیش میزاشتم الانم حس کردم من باید چیزی بگم ، یه حسی دلمو قرص کرده بود که نه نمیشنوم و حدیثم دلش میخواد
گفتم پس سریع برو دوش بگیر بیا بیرون منم میخوام دوش بگیرم گفت من کم کم ۱ ساعت تو حمومم ، عروسیه مثلا باید حسابی حموم کنم ، منم گفتم حالا منم میخوام برم حموم چیکار کنیم یه حمومم بیشتر نداریم ؟؟؟
دیدم حدیث لبخند اومد رو صورتش و گفت نمیدونم و سرش رو انداخت پائین ، گفتم تو برو سریع سر و تهش هم بیار بعدش من برم دیدم وایساده باز گفتم بیا برو ساعت چهار و ربعه دیره هاااا
با خنده رو صورتش بدو بدو رفت سمت حموم ، حوله رو همچنان جلوش گرفته بود و وقتی میرفت از پشت کونش رو دیدم با آدم حرف میزد
توپر شده بود بدنش بعد ازدواج
حدیث رفت تو حموم و من رفتم قفل میله ای پشت دروازه رو انداختم و اومدم کفشام رو گذاشتم تو جاکفشی راهرو که دیدم کفشای حدیث اینجا بوده که من ندیدم ، با خودم گفتم اگه بابا یا عمو اومدن دنبال حدیث کفشا رو نبینن و با قفلی که انداختم یکم معطل شن تا بتونیم خودمون رو جمع و جور کنیم
فکر همه جا رو کردم ، ۱۰ دقیقه ای از حموم رفتن حدیث میگذشت ، بهونه کردم رفتم پشت حموم یه ریز در زدم ، حدیث گوشه در رو باز کرد و با موهای کفی گفت چیه ؟؟؟ گفتم بدو دیره ، گفت ۵ دقیقم نشده اومدم تو ها عجله داری ؟؟؟ گفتم بیست دقیقه شد ، ۵ دقیقه دیگه بیرونیاااا
حدیث با خنده جوابم رو میداد ، جفتمون میدونستیم قراره چی بشه ، اما میترسیدیم پا پیش بزاریم
کیرم داشت تو شلوارم میترکید ، ۵ دقیقه بعد در حموم رو زدم ، حدیث در رو باز کرد و گفتم نیای بیرون میام تو هاااا ، حدیث اینبار بدون مکث و محکم گفت بیا تو خوووو بفرمااااا گفتم بدو حدیث دیره ، گفت من ۱ ساعت دیگه کار دارم یا یه حموم دیگه پیدا کن یا بیا تو برو یه گوشه خودت و بشور و بعدش خندید و در رو بست
منتظر شدم دو دقیقه دیگه بگذره در بزنم و برم تو ، گرمم شده بود ، دو دقیقه گذشت در زدم بلافاصله در باز کرد اینبار جوری اومد پشت در که یه تیکه از پا و رونشم معلوم بود
شروع کردم در آوردن تیشرتم و گفتم فک کردی شوخی میکنم میگم میام تو ؟؟ برو اون ور ببینم
حدیث که خندش قطع نمیشد گفت من گفتم بیا تو خودت نیومدی ، منم شلوار و شورتم رو درآوردم و در رو آروم هول دادم حدیث خودش رو کشید عقب و کامل در رو باز کرد و لخت رفتم تو
جفتمون لخت رو به رو هم بودیم ، چند ثانیه بدونه اینکه چیزی بگیم بدن همو نگاه میکردیم
حدیث سکوت رو شکست از جلو دوش اومد کنار و گفت بفرما زیر دوش ، کیرم حسابی راست شده بود ، رفتم زیر دوش خودم رو خیس کردم حدیث خودش رو چسبوند به من و کیرم رو با دستاش گرفت
یه لحظه حس کردم همون اول قرار آبم بیاد ، بدنم خیلی داغ شد ، از زیر دوش اومدم کنار و دست بردم لاپای حدیث اونم همکاری کرد و پاهاش رو از هم باز کرد من کصش رو میمالوندم و اون با کیرم ور میرفت
طاقتم سر اومد و دست بردم زیر بغلاش و آوردمش بالا و اونم سفت بغلم کرد و شروع کردیم لب گرفتن
چسبوندمش دیوار یه لحظه لباش رو از رو لبام ورداشت و یه آآآخخخ گفت ، فهمیدم سردی کاشی حموم اذیتش کرد ، سفت منو بغل کرده بود دوباره مشغول لب گرفتن شدیم که یهو شل کرد خودش رو از بغلم اومد پایین ، هولم داد عقب و جلوم نشست و با یه دستش برام جق میزد و با یه دستش با تخمام ور میرفت ، یهو کیرم رو کرد تو دهنش ، بدون اینکه کیرم رو از تو دهنش تکون بده میک میزد ، با این کار انگار شیره جونمو میکشید ، خیلی حوس انگیز بود این کارش ، شروع کرد ساک زدن ، دیگه دندون نمیزد ، حرفه ای شده بود ، بعد ساک زدن پاشد رو به روم وایساد و دو دستش رو گذاشت رو شونه هام و گفت بشین ، نشستم جلوش و با التماس میگفت لیس بزن ، لیس بزن برام ، مرتضی لیس نمیزنه تو برام لیس بزن ، مثل قبلنا ، اینجوری که گفت دستاش رو گرفتم کشیدم پائین و خوابوندمش کف حموم ، دو زانو نشستم کف حموم زانوم درد میگرفت ولی کص حدیث مهم تر بود با اون حرفاش حشری ترم کرده بود ، شروع کردم لیس زدن ، کصش رو معلوم بود تازه شیو کرده با ژیلت ، کصش رو میبردم تو دهنم با زبونم باهاش بازی میکردم ، حدیث خیلی تحریک میشد با این حرکت ، جوری که بلند بلند ناله میکرد ، دو دقیقه ای بدون مکث براش خوردم تا آخرش خودشو از زیرم کشید اونو و اونم دو زانو نشست جلوم و وحشیانه لبام رو میخورد ، گردنم رو گرفت و خوابوندم کف حموم و حالت 69 اومد روم و شروع کرد برام ساک زدن ، تجربه این پوزیشن رو قبلا باهاش نداشتم ، قبلا برا هم خورده بودیم ولی اینطوری نه ، اون ساک میزد و من براش لیس میزدم ، انقدی از لیس زدن کصش تحریک میشد که گاهی نمیتونست ساک زدن رو ادامه بده و ناله میکرد ، منم دیدم خیلی لذت میبره فکری سرم زد ، خوابوندمش کف حموم و رفتم سمت کصش اینبار حالت 69 نبودم ، پنجه دستام رو انداختم تو پنجه دستای حدیث و محکم دستاش رو گرفتم که وقتی براش میخورم نتونه جا به جا بشه شروع کردم لیس زدن ، چوچولش رو بعضی وقتا میمکیدم ، کار حدیث از ناله گذشته بود و داد میزد ، البته چون خونه ویلاییه مشکلی نبود صداش رو کسی نمیشنید ، ۵ دقیقه یه سره کصش رو خوردم ، دیگه حس کردم نفسش بالا نمیاد بیخیال شدم ، چند ثانیه ای کف حموم دراز کشیده بود و نفس نفس میزد ، پاشد اومد سمت کیرم و شروع کرد ساک زدن ، بعضی وقتا سرش رو تا آخرش میاورد جلو و کیرم به ته حلقش میخورد و عق میزد ، دیوانه وار ساک میزد ، همینجوری پیش میرفت آبم رو میاورد ، پس سرش رو گرفتم بلندش کردم ، لبام رو بوسه های ریز میزد و گفت مرسی ، حس کردم میخواد تمومش کنه دست بردم برا کصش و بعد یکم مالوندن چسبوندمش دیوار و یه پاش رو دادم بالا
حدیث گفت چیکار میخوای کنی ؟؟؟
گفتم کاری رو میکنم که منتظرش بودی
کف دستش رو گذاشت رو سینه هام و هلم داد عقب و گفت نه ، این یکی رو دیگه نه من شوهر دارم
این حرف رو زد اعصابم ریخت بهم جلو دهنش رو گرفتم گفتم تا قبل این مرحله یادت نبود
چرخوندمش و سینه هاش رو چسبوندم به دیوار دستم هنوز جلو دهنش بود و اون با دو تا دستش سعی میکرد دستم رو از جلو دهنش برداره ، جفت پاهاش رو چسبونده بود بهم نمیزاشت کیرم رو بکنم تو کصش ، اولش فکر کردم داره ناز میکنه ولی جدی جدی نمیزاشت بکنمش
دیدم اینطوری نمیشه و خوابوندمش زمین ، همین که دستم از جلو دهنش برداشتم داد میزد طور خدا نهههه
با هر بار تقلا اون من بیشتر حشری میشدم ، خوابوندمش کف حموم و جفت روناش رو با دست گرفتم و پاهاش رو از هم وا کردم کیرم رو بردم سمت کصش کیرم رو گرفت
دیدم داره گریه میکنه بیخیال شدم ، صورتم رو بردم سمت صورتش و گفتم مشکلت چیه ، چطور قبلا میگفتی اگه پرده نداشتم بهت میدادم الان نمیزاری
با دو دستش صورتم رو گرفت و گفت نه خطرناکه من نمیخوام زندگیم خراب شه ، گفتم پردت رو زده که مشکلت چیه ، گفت کاندوم نداری خطرناکه ، من نمیخوام اینجوری بچه دار شم
پیشونیم رو چسبوندم یه پیشونیش و چشمام رو بستم ، چشمام رو که باز کردم با یه نگاه مظلومانه گفت خواهش میکنم ، خواستم بگم زود میکشم بیرون و خواستم با حرف قانعش کنم ولی اون خیلی سفت گرفته بود ، بیخیال شدم و پاشدم رفتم زیر دوش و شامپو زدم سرم ، حدیثم تکیه داده بود دیوار و زانوهاش رو بغل کرده بود ، بالای ده بار اومد تو ذهنم زورکی برم سمتش ولی نمیدونم چه نیرویی بود به حشرم غلبه میکرد ، چشمام رو بسته بودم شامپو میزدم یهو حدیث اومد کیرم رو گرفت شروع کرد ساک زدن ، دل خوش کردم شاید قانع شده بده اما به ساک زدنش هی ادامه میداد ، فهمیدم اومده ارضام کنه و نظرش عوض نشده ، آبم که خواست بیاد سرش رو گرفتم بکشم عقب دستم رو هول داد و آبم ریخت تو دهنش ، تا قطره آخرش رو خورد ، کیرم رو از دهنش در آورد و با زبون سرش رو لیس میزد و آخر سر یه بوسه زد سر کیرم و فاصله گرفت ازم
بدنم بی حس شده بود انگار ، هیچوقت بعد ارضا اینطوری نشده بودم ، یکم که حالم جا اومد بدنم رو خواستم آب بکشم برم بیرون دیدم حدیث تکیه داده دیوار و داره کصش رو میمالونه ، خیلی سریع دستش رو رو کصش میکشید ، حدس زدم میخواد ارضا کنه خودش رو رفتم سمتش جلوش نشستم و با کصش ور رفتم ، بعد ۳۰ ثانیه آبش اومد ، بی حال شده بود اومدم برم بیرون از حموم دستم رو گرفت و گفت مرسی عزیزم ، یه بوسه از لبم گرفت و اومدم بیرون
نگاه ساعت کردم دیدم ۵ و نیمه ، یه ساعت تو حمومیم !!! گوشی حدیث رو چک کردم ببینم زنگ نخورده دیدم نه خبری نیست ، سریع جم و جور کردم ، همون لباسای قبلم رو پوشیدم و حولمم چپوندم تو کشوم و زدم بیرون ، در ها رو مثل قبل قفل کردم اومد دم در دیدم از سر کوچه ماشین عموم داره میاد ، سریع از ته کوچه پیچیدم ، فقط خدا خدا میکردم عموم ندیده باشتم سر و ته کوچمون باز بود ته کوچه منتظر وایسادم بعد یه ربع رفتم زنگ در رو زدم ، عموم در رو باز کرد ، رفتم تو عادی جلوه میدادم که مثلا تازه رسیدم ، حدیث تو اتاق لباس عوض میکرد به عمو گفتم لباسام تو اتاقه ، عموم رفت در اتاق رو زد و از حدیث خواست که لباسای من که به چوب لباسی آویزون بود رو بده ، لباسا رو تو راهرو پوشیدم و جلو آینه خودم رو مرتب میکردم و حدیثم تو اتاق لباس میپوشید که گوشی عموم زنگ خورد و بهم گفت حدیث کارش تموم شد بیاین دم در بریم دیره هاااا بعد گوشیش رو جواب داد و رفت جلو در ، همین لحظه حدیث از اتاق اومد بیرون گفت بابا کجاس ؟؟ تو کجا رفته بودی ؟؟ گفتم رفتم بیرون تازه اومدم بابات برام در رو باز کرد نترس شک نکرده الانم بابات جلو دره ، آماده ای بریم ؟؟ گفت بریم ، چراغا رو خاموش میکردم حدیث جلو در راهرو منتظرم بود با هم بریم بیرون ، رفتیم تو حیاط کفش بپوشیم صدای عمو تو کوچه میومد با تلفن حرف میزد ، حدیث گفت ازم ناراحتی ؟؟ گفتم من ؟؟ نه !! گفت مطمئنی ؟؟ گفتم آره ، انگشت کوچیه دستش رو آورد جلوم و گفت قول بده قضیه امروز بین خودمون بمونه ، منم با انگشت کوچیکه دستم انگشتش رو گرفتم و گفتم قول قول قول ، لبخند اومد رو صورت جفتمون ، مثل بچگیامون بهم قول دادیم ، حدیث رفت سمت دروازه بازوش رو گرفتم ، برگشت گفتم پشیمونی ؟؟ اول سرش رو تکون داد و گفت نه اصلا نکنه تو پشیمونی ؟؟ گفتم نه نیستم ولی آخراش حس کردم پشیمون شدی گفت من از اول قصد اون کاری که آخرش ازم خواستی رو نداشتم ، همین لحظه عمو داد زد حدیییییث ، که حدیث جملش رو سریع تموم کرد و گفت خودت میدونی خطرناکه و رفت سمت ماشین
اون شب هم گذشت و اونا فرداش برگشتن تهران

ممنون که خاطره ام رو کامل خوندین
یه خاطره دیگه با حدیث دارم اگه با لایک و کامنت ها استقبال کنین اونم مینویسم

نوشته: نون الف


👍 22
👎 6
23000 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

919626
2020-09-26 00:01:13 +0330 +0330

«شایدم اقرار باشه»؟؟
ریدم تو سوادت. دیگه نخوندم. خاکا و فاکا بی سواد

2 ❤️

919669
2020-09-26 00:49:47 +0330 +0330

ﭼﺴﺒﻮﻧﺪﻣﺶ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻟﺒﺎﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺭﻭ ﻟﺒﺎﻡ ﻭﺭﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﯾﻪ ﺁﺁﺁﺧﺨﺦ ﮔﻔﺖ ، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺳﺮﺩﯼ ﮐﺎﺷﯽ ﺣﻤﻮﻡ ﺍﺫﯾﺘﺶ ﮐرده؟
آخه کصخل کسی که سردش بشه میگه آآآخخخ؟
از کصش آب اومد؟ از کصم مگه آب میاد؟
ریدم به سوادت جقی کصخل احمق
پ.ن: تو از اونایی که کیر رو از کص تشخیص نمیدی!!!

2 ❤️

919699
2020-09-26 01:52:06 +0330 +0330

خب تخمه حروم تو دختر عموتو میکنی بکن چرا خودتو با بقیه جمع میبندی"مثله خیلی از دختر عمو ها پسر عمو ها"ن داداش اتفاقا خیلیا اینکار رو مثله تویه سگ مسته عوضی انجام نمیدن.
مرتیکه گوزو

1 ❤️

919727
2020-09-26 04:21:18 +0330 +0330

کیرتو خورده یساعت توحموم لاس زدید و نکردیش …نکنه توخواب رفتی باهاش حمام کردی …خیلی مبتدی و بچه گانه بود داستانت …
کل داستانهایی که من امشب خوندم بنظر میومد نویسنده ینفر باشه .همشون پراز غلط املایی و ابتدایی بود …

1 ❤️

919733
2020-09-26 05:54:04 +0330 +0330

چه خبره این حجم از داستان
تو از اون جقی های دیر انزالی

0 ❤️

919756
2020-09-26 08:11:13 +0330 +0330

رابطه با زن شوهردار رو عادی جلوه بدی دوست ندارم ولی داستانت قابل باور بود. منم یه همچین تجربه ای داشتم تقریبا

0 ❤️

919829
2020-09-26 15:43:25 +0330 +0330

دروازه رو نوشتی فهمیدم شمالی هستی…
یکم زرنگ بودی میتونستی بکنیش… اخ که کس تازه رو از دست دادی
خوب بود لایک

0 ❤️

919848
2020-09-26 18:36:08 +0330 +0330

خود راننده کامیونا رو گاییدین، چه برسه به زناشون!

1 ❤️

919931
2020-09-27 01:45:30 +0330 +0330

کیر تو روحت

0 ❤️

920076
2020-09-27 17:58:17 +0330 +0330

اغراق منظورته؟؟؟؟

0 ❤️

920976
2020-10-01 10:03:44 +0330 +0330

چجوریه ک شوهرش بیشتر وقتا نیس و باهاش سرد رفتار میکنه ولی بدنش توپر شده؟کود ریختن پاش؟؟؟
قضیه اینجا اینه ک شوهر همه زنا دودولی و زود انزال و سرد هستن ولی پسرای مجرد سی سانت کیر دارن و کمر عموجانی!!!برو کیرم لاپای ننت

0 ❤️

921310
2020-10-02 16:10:16 +0330 +0330

بگذریم قشنگ بود😉😉😉

0 ❤️







Top Bottom