حدیث و یلدا (۱)

1400/02/08

مدتی بود شدیدا احساس تنهایی میکردم و نیاز داشتم حداقل با یه نفر همصحبت بشم برام فرق نمی‌کرد اون یه نفر کی و از کجا باشه.
به ناچار پناه برده بودم به این رباتای چت، یکی یکی به دخترا وصل میشدم یا دنبال پول بودن یا فیک، خسته شده بودم
اواخر شب بود به یه نفر وصل شدم اسمش حدیث بود و اتفاقا همشهری بود
اونم مث من دل و دماغ زندگی نداشت و هدفش فقط و فقط همصحبتی بود
رفتیم پی وی کلی با هم چت کردیم
از علایق هم گفتیم و کلی نکات مشترک بینمون پیدا شد
از جایی که احساس دوستی مون هر دقیقه عمیق تر و عمیق تر میشد به هم علاقه پیدا کردیم و بعد حدودا 3 ماه قرار شد حضوری هم و ببینیم
قرارمون یه جمعه پاییزی ساعت 12 بود
صبح روز جمعه زودتر زدم بیرون ماشین و بردم کارواش و رفتم گل فروشی یه دسته گل کوچیک و جمع و جور گرفتم و رفتم سمت قرار
از عکسایی که ازش داشتم و چهره ای ازش تو ذهنم داشتم شناختمش داشت میومد سمت ماشین خیلی با وقار و متانت،
محترم تر ازون شخصیتی که تو ذهنم بود به نظر می‌رسید
دسته گل رو صندلی جلو بود گذاشتمش رو داشبورد
در و باز کرد و نشست یه لبخند ریز و کوچیکی هم رو لبش بود سلام کرد جوابشو دادم و دسته گل و دو دستی تقدیمش کردم
میخواست تشکر کنه که حرفشو قطع کردم و گفتم از عکسات خیلی خوشگلتری ها
اونم گفت ببخشیدا ولی تو از عکسات زشت تری
با هم زدیم زیر خنده و حرکت کردیم
گرم صحبت شدیم و مسیرمون سمت ییلاقای شهر بود
بارون ریزی هم شروع به باریدن کرده بود که احتمالا نقش عاشقانه کردن فضا رو به عهده داشت
رفتیم یه رستوران برای سرو نهار، غذا رو سفارش دادیم و بعدش یه قلیون
تو رستوران فقط انگشتای ظریف دستش تو دستم بود و لمسشون میکردم، دوست نداشتم تو ملاقات اول بهش دست بزنم نمیخواستم خاطره ی بدی از من تو ذهنش جا بیفته
اونجا هم کلی گفتیم و خندیدیم
حدود ساعت 5 بود که برگشتیم سمت شهر
بین راه گفت مسعود میشه یه لحظه بزنی کنار، باهات حرف دارم
کنار اتوبان وایسادم و شروع کرد به صحبت
_ ببین شاید اونی که تو میخوای نباشم، تا الانش که شروع خوبی رو داشتیم ولی حقیقتا ته دلم یه جوریه گفتم همین الان سنگامو باهات وا بکنم
+خب تو از کجا میدونی که من چی میخوام
_همین دیگه چون نمیدونم تو چی میخوای نمیتونم راحت تصمیم بگیرم
+ببین حدیث جان باید تا الان فهمیده باشی من تو زندگیم خلاء احساسی دارم و فقط میخوام این رابطه یه مُسکِن احساسی باشه
_راستش نمیخوام بهت جسارت کنم ولی به نظرم همین اول هدف رابطه مون مشخص بشه بهتره
+موافقم
_خیلی ببخشیدا ولی اگه تو رابطه با من دنبال سکسی همینجا پیاده شم
+یه لبخند ریزی زدم و بر خلاف میل باطنیم گفتم من نیاز جنسی ندارم نیاز من فقط احساسیه
(نمیدونم چرا بهش اینو گفتم، شاید رفتار دوست داشتنیش منو جذب خودش کرده بود و دوست داشتم به هر قیمتی شده نگهش دارم)
_راست میگی؟ 😍😍😍
+اوهوم هدفم سکس نیست ولی خب از رابطه ی خشک هم خوشم نمیاد
_من خشکم آخه؟ 😒😒
+والا همچین خیسم نیستی 😂😂
_😂😂😂
بریم؟
+نه حالا که منو نگه داشتی بزا منم چن تا سوال ازت بپرسم
_اوهوم بپرس

  • خیلی برام عجیبه که دختری با سن تو و این روحیه لطیف  اینقد از زندگی ناامید و مایوس باشه 
    _اوم خب هرکسی تو زندگیش یه مشکلاتی داره و منم دقیقا یه نفر از مردمم
    +آره ولی خب تو دیگه ته فاز سنگینی، همش موزیکهای دپ گوش میدی پروفایلت همش اشک و گریه ست
    واقعا چه دلیلی میتونه داشته باشه
    _هعییی
    یکی دوتا نیست که بخوام برات بشمرم
    +باااااااباااااا سینه سوخته 😂😂😂
    _اوهوم سوختم
    کاش پدر مادرم منو با خودشون میبردن😔
    +عزیزم پدر مادرت فوت کردن؟ ببخش مسعود تو
    نمیخواستم اذیتت کنم😔😔
    _نه بابا چه اذیتی
    شیش سالم بود که پدر مادرم فوت کردن دختر آخر خانواده بودم همه ی خواهر برادرام ازدواج کرده بودن که به ناچار با خواهر بزرگه م زندگی کردم
    خیلی برام زحمت کشید با بچه های خودش بزرگم کرد
    هر نیازی که داشتم برام برآورده کرد
    تا حدود 3 سال قبل که وقت ازدواجم شده بود، یکی یکی میومدن خواستگاری
    کلی خواستگار رد کردم تا بالاخره با توجه به شرایطم مجبور شدم باهاش ازدواج کنم
    فقط همینقدر بهت بگم تو یک سالی که زنش بودم فقط سوختم و دم نزدم
    از کتک زدن و فحش و تحقیر بگیر تا آزار های جنسیِ وحشتناک
    نمیدونم چرا بعد عمری تنهایی باید طعمه ی یه همچین حیوونی بشم

دستشو گرفتم و نزاشتم بیشتر ازین از درداش بگه چشاش سرخ و خیس بود، برای اولین بار صورتشو به سینه م چسبوندم و کمی دلداریش دادم
برا چند دقیقه یه سکوت قشنگی بینمون حکم فرما شد، انگار تو زندگیش سنگ صبور نداشت انگار تا بحال کسی و نداشت بهش دلداری بده
نفس گرمش به لباسم می‌خورد و حس عجیبی رو ایجاد کرده بود
تا شب به اتفاقات اون روزم فکر میکردم
به اینکه چرا حدیث سر راهم قرار گرفت
به اینکه بر خلاف دلم عمل کرده بودم
از یه طرف این رابطه احساسی رو دوست داشتم از طرفی نمیخواستم عشق بینمون شروع بشه از طرفی هم خودمو تو این رابطه ناکام میدیدم و اینکه باید قید لذت های جنسی رو میزدم آزارم میداد
منطقی که فکر میکردم به این نتیجه می‌رسیدم که باهاش کات کنم، چون میدونستم عاقبت خوبی نداره این رابطه
ولی دلم میگفت گناه داره بمون و کمکش کن
تا اومدم تصمیمو بگیرم حدود 6 ماه از رابطمون گذشته بود
کلی با خنده های هم خندیده بودیم و با گریه های هم گریه کرده بودیم
تو همه ی این 6 ماه من هیچ حرکت جنسی با حدیث نداشتم
فقط لمس بدنش بود یا بوسه های خداحافظی گاهی هم ماساژ از سر شوخی و خنده
دیگه خیلی رابطه عمیق شده بود
و من با توجه به این که واقعیت زندگیشو شنیده بودم (اینکه یه بار ازدواج کرده و دختر نیست) برا سکس با حدیث شور و اشتیاق داشتم گاهی هم غیر مستقیم بهش میگفتم ولی اون به هیچ وجه استقبال نمی‌کرد
حدودا زمستون بود و من تصمیم گرفتم حرف دلم و نیازمو بهش بگم و یه روز که تو ماشین با هم بودیم بهش گفتم :
+واقعا تو چجوری تحمل میکنی
_چیو
+شهوتتو
چطوری کنترلش میکنی
_حالم ازش بهم میخوره، بدم میاد از هرچی حس شهوته
+عزیزم نمیشه که، آدم اگه شهوت نداشته باشه که اصلا مریضه
_خب نمیگم ندارم ولی محلش نمیدم
+مگه میشه آخه محلش ندی 😂😂😂
_اوهوم بخوای میشه
+والا من که هر چی بی محلی میکنم سرکش تر میشه 😂😂
_😂😂😂
+حدیث
_جانم
+چی میشه یه شب تا صب بغلم باشی
_بغلت یا زیرت کثافط😂😂
+خب اول بغلم بعد اگه خدا بخواد و بنده ی خدا هم راضی شد زیرم😂😂😂
_مسعود تو رو خدا اینجوری نگو دیگه ازت میترسم

اون روز با مقدمات رسمی درخواست سکس از حدیث تموم شد
و ازون روز به بعد صحبتامون در این مورد بیشتر شد،
از صحبتاش تازه می‌فهمیدم چقدر این طفلی اذیت شده تو این زمینه
جالب بود واسم بنده خدا تابحال اورگاسم رو تجربه نکرده بود ینی فقط وسیله ارضا شدن اون عوضی بوده

نوشته: مسعود


👍 13
👎 7
14901 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

806475
2021-04-28 00:11:26 +0430 +0430

😐

0 ❤️

806480
2021-04-28 00:14:51 +0430 +0430

با توجه به اینکه یک ‌روز پاییزی هم رو دیدید
۶ ماه بعدش میشه تابستون نه زمستون

5 ❤️

806554
2021-04-28 02:20:43 +0430 +0430

خوبه ادامه بده

1 ❤️

806687
2021-04-28 13:56:24 +0430 +0430

جز کصشعر مفهومی نداره!حداقل دستتو از تو شورتت در میاوردی و روش فکر میکردی که بتونی به چارتا جزئیاتشم دقت کنی!!6ماه بعد از پاییز زمستونه؟

0 ❤️

806712
2021-04-28 15:48:58 +0430 +0430

خوب بود ولی کار سختی در پیش داری😉😜

1 ❤️

806716
2021-04-28 16:12:38 +0430 +0430

چی شده بوده؟؟؟؟ کی به کی چی گفته بوده؟؟؟؟

0 ❤️

806722
2021-04-28 17:07:31 +0430 +0430

به زودی منتشر خواهد شد

1 ❤️

809109
2021-05-11 23:28:25 +0430 +0430

کصخل اوبی اینجا وات یا تلگرام نی که ایموجی میزاری همین که مشخصه کی میگه بسه نرین تو داستان

0 ❤️