حرامزاده!

    مهم نبود که اصن رابطه‌ای بخواد شکل بگیره و بخوایم با هم باشیم یا نه. یا اصن مهم نبود حتی به عنوان دو تا دوست رابطه‌مون بخواد خیلی خیلی جدی و صمیمی بشه. من فقط میخواستم یه ذره هم که شده بشناسمش.
    بدونم اسمش چیه چن سالشه اصن مجرده یا متاهله و چه شکلیه! آخ همه چی یه طرف شکلش یه طرف...
    در یک جمله میخواستم کشفش کنم.
    میخواستم بدونم این مرد مرموز که انقد آدمو مجذوب خودش میکنه و انقد قشنگ حرف میزنه و انقد فهمیده به نظر میاد کیه!
    خیلی وقت بود ازش خوشم میومد و همیشه پستاشو دنبال میکردم ولی هیچوقت نتونستم بهش نزدیک بشم و در این باره حرفی بزنم.
    با اینکه این شناختو ازش داشتم که همچین حرفی نمیزنه ولی بازم فکر میکردم ممکنه پیش خودش بگه این دختر چقد پرروئه!
    و خب سختم بود چون ما یاد گرفتیم همیشه مرد باید واسه رابطه جلو بیاد نه زن.
    ولی دیگه تحمل نداشتم و تصمیمو گرفته بودم که شانسمو واسه نزدیک شدنِ بهش امتحان کنم. اصلا هم نمیخواستم یهویی از علاقم بهش بگم. میخواستم آروم آروم پیش بریم.
    ولی این بازم بستگی داشت مثلا مجرده یا متاهله؟ یا اگه مجرد باشه دوس دختر نداره؟
    اگه درگیر هر نوع رابطه‌ای میبود دیگه شانسی نداشتم...
    رفتم پروفش و عکسش که یه منظره از طبیعت بود جلوتر از بقیه توجهمو جلب کرد. بعدش اسمش و امتیازایی که گرفته بود و سنش که هر دفه که میدیدم با خودم میگفتم چرا 98 ساله!
    خیلی این صفحه رو باز کرده بودم ولی بازم رفتم اون پایین تا قسمت " درباره من " رو بخونم ولی طبق معمول چیزی ننوشته بود. دوباره برگشتم اون بالا و رو ارسال پیام خصوصی کلیک کردم.
    نمیدونستم چی بگم و از کجا شروع کنم ولی دلم میخواست طوری حرف بزنم که نتونه راحت از پیامم بگذره. طوری که کاملا علاقه‌مو بهش برسونم.
    موضوع پیامو نوشتم: تشکر!
    بعد پیاممو هی نوشتم و هی پاک کردم و هی نوشتم و هی ویرایش کردم تا بالاخره شد این:
    سلام وقتتون بخیر خیلی ببخشید اومدم خصوصیتون میخوام بابت شخصیت خوب و دوس داشتنی و حرفای قشنگتون که پای مطالب سایت میگین تشکر کنم. هر دفه که یه پست جدید میذارین و حرفاتونو میخونم یه چیز جدید ازتون یاد میگیرم و به عمق خوب بودنتون پی میبرم. خیلی خوشحالم که تو این سایت آدمای خوب و متشخصی مث شمام پیدا میشن. همین دیگه خواستم حرفام تو دلم نمونه و ازتون تشکر کنم...
    یه نفس عمیق کشیدم و بالاخره ارسالش کردم که دیدم این دفعه چراغش سبز و آنلاین شده! قبل از اینکه بفرستم آفلاین بود.
    یهو از استرس لرزه ای به جونم افتاد و حس سرما بهم دست داد.
    واقعا نظری نداشتم که میخواد چی جواب بده. اصن جواب میداد؟
    بارها سایتو رفرش کردم ولی خبر از جواب نبود. هر چند هنوزم آنلاین بود.
    به جای پیام اون هی پیامای چرت و پرت میومد که بیا بکنمت و بیا مال من شو و بیا بیشتر آشنا شیم که تو اون وضع دقیقا مث یه پشه‌ی مزاحم بودن.
    بالاخره جواب داد:
    سلام مژگان خانم، مرسی منم خوبم!(با طعنه)، حال شما چطوره؟
    خب واقعا نمیدونم چی بگم که منم تو تشکر کردن کم نذارم واقعا خوشحالم از اینکه این حرفا رو میشنوم یا بهتره بگم میخونم و خیلی به من لطف دارید. فکر نمیکردم حرفام انقد بدرد بخور باشه مرسی خیلی انرژی گرفتم از حرفاتون...
    وای وای همین که پیامشو خوندم با خجالت زدم تو پیشونیم و به خودم گفتم دختره‌ی گاو چرا احوال پرسی نکردی؟؟!
    خیلی حس خوبی داشتم و خوشحال بودم. انقد خوشحال که نمیدونستم چی جواب بدم. یعنی خوشحالیم نمیذاشت تمرکز کنم.
    نوشتم: واااای تو رو خدا ببخشین اصن حواسم نبود خوبین؟ خوشین؟ مرسی از لطف و مهربونیتون من هر چی بگم که کم گفتم! همش حقیقته جناب!
    ولی وقتی فرستادم دیدم آفلاین شده! انقد مث گاو کشش دادم که آف شد.
    به خودم که اومدم دیدم زیر گردنم عرق کرده و سرم سنگین شده. از بس که محو گوشی و حرف زدن با اون شدم و تمرکز کردم.
    همون یه دونه پیامش هم بهم کلی انرژی داد. حس خیلی خوبی داشتم.
    دیگه فقط کارم شده بود سایت و پیامامو چک کنم تا ببینم جوابمو داده یا نه! پنج دیقه یه بار نیم ساعت یه بار یه ساعت یه بار...
    انقد سایتو چک کردم که دیگه داشت از خودمم خجالتیم میومد.
    ولی بازم همین که پیامشو دیدم یه جوری شدم قلبم به تپش افتاد! طبق معمول با لبخند پیامشو باز کردم:
    خخخخ شوخی کردم بابا خودتونو اذیت نکنید. من خوبم مرسی لطف دارید. میگذرونیم دیگه... شما چطورید؟
    دلم میخواست بهش بگم یه جای بهتر چت کنیم! مثلا تلگرام. اینجوری اصلا راضی نبودم چون حس میکردم ارتباطمون سرده و قرار نیست به خوبی به هم نزدیک شیم. ولی خجالت میکشیدم که بگم! هنوز هیچی نشده یه جوری بود این پیشنهادو بدم. و از همه مهمتر دوس داشتم خودش پیشنهاد بده!
    آخ اگه خودش پیشنهاد میداد چه خوب میشد...
    فعلا خودمو کنترل کردم چیزی نگفتم و تو همون سایت با همین حرفا یکی دو روز گذشت. همه‌ی فکرم شده بود اون. دوس داشتم هی با هم حرف بزنیم حتی سر غذا هم یه دستم به خوردن بود و یه دستم به گوشی و مامان و بابا هم حسابی به این وضعم طعنه میزدن!
    خبر خوب این بود که از حالت رسمی در اومدیم و دیگه خودمونی حرف میزدیم. ولی همچنان به هم میگفتیم شما!
    به اخلاقشم یه کم پی بردم. خیلی گرم و خودمونی به نظر میرسید ولی جلف نبود و حریم طرف مقابلشو هم رعایت میکرد. اصن انگار " بد " تو شخصیت این بشر نبود! هیچ حس بدی بهم نمیداد و فقط ازش انرژی مثبت میگرفتم.
    بالاخره هم بهترین خبر اون چند وقته رو بهم داد! البته با سوال!
    پرسید: دوس داری بریم تلگرام؟!
    چه جوابی جز از خدامه میتونستم داشته باشم؟
    آیدیمو بهش دادم و همین که تو تلگرام پیام داد سوال خیلی مهمم که یه جواب خیلی مهم برام به همراه داشتو ازش پرسیدم:
    راستی شما دوس دخترت ناراحت نمیشه با دخترا چت کنی؟!
    خیلی سوال و روش کلیشه‌ایه ولی خب خیلی به کارم میومد.
    همین که گفت " من دوس دختر ندارم " راحت شدم.
    البته عجیب بود که مردی با این شخصیت جذاب چجوری آخه دوس دختر نداره؟! مگه میشد...
    سوالای دیگه‌مو ازش پرسیدم. اینکه کیه و خودشو معرفی کنه! میدونستم همشهری‌ایم. از پروفایلش میدونستم. اصن بیشترم همین همشهری بودنمون بهم انگیزه نزدیک شدن میداد. هر چند اگه دور هم بود واسه دیدنش یه لحظه هم درنگ نمیکردم.
    گفت اسمم هومنه و ۲۷ سالمه! و دانشجو!
    سه سال از خودم بزرگتر بود.
    تعجب کردم که گفت ۲۷ سالشه! آخه بزرگتر و پخته‌تر به نظر میرسید. حداقل پنج سال بزرگتر.
    حتی بهش که گفتم تعجب نکرد و با خنده گفت همه همینو میگن.
    عکس پروفایلش!!!
    وای وقتی به خودم اومدم دیدم انقد حواسم جمع چت کردن بوده که یادم رفته عکس پروفشو چک کنم!
    و بالاخره دیدمش! بالاخره دیدمش!
    موهای لخت و براق و مشکی‌ای داشت و دور سرشو سفید کرده بود، ابروهای نازک و نسبتا کمانی، چشمای قهوه‌ای، دماغ باریک و خوشفرم و لبای نازک که صورتی رنگ به نظر میرسیدن! و با یه ته ریش منظم همه و همه رو صورت استخونیش دست به دست هم میدادن و یه چهره جذابو به نمایش میذاشتن. از پسرایی که دور سرشونو سفید میکردن خوشم نمیومد ولی اون انقد جذاب بود که اینو جبران میکرد. تو عکسای بعدیش هم به هیکل ورزیده و ورزشیش پی بردم! چهارشونه و جذاب و سکسی...
    از دیدنش سیر نمیشدم. نه فقط واسه جذابیتش که اصن واسه شخصیتش و اون داغی که رو دلم بود. چقد دوس داشتم ببینمش و حالا داشتم این کارو میکردم.
    انقد نگاشون کردم که وقتی برگشتم به صفحه چتمون دیدم با یه ایموجی بامزه و حالت شوخی نوشته: سین میکنی و جواب نمیدی؟
    بعدم پیامای قبلیشو دیدم که نوشته بود: شما خودتو معرفی نمیکنی؟
    واقعا چرا انقد اینجوری بود؟ چرا انقد هول کننده بود و دستپاچم میکرد؟ چرا نمیتونستم مقابلش عادی باشم و عادی رفتار کنم؟ چه مرگم بود من؟
    خوش به حال اون لحظات! تازه اون موقع خوب بود! چند روز که گذشت و صمیمیتر که شدیم دیگه حسابی به هم ریختم. حسابی سر به هوا و حواس پرتم کرده بود. حتی تو خواب صفحه چتمون میدیدم و تو خوابمم با اون بودم.
    و از همه بدتر وقتی بود با هم تلفنی حرف زدیم!
    مژگان خانم؟ الو؟ صدامو داری؟ الو؟ مژگان جان؟
    همینجوری صدام میزد و من داشتم زور میزدم که وقتی میخوام بگم " سلام " صدام نرمال باشه و نلرزه!
    بالاخره آب دهنمو قورت دادم و گفتم سلام! صدام میاد؟
    ولی فقط بهونه آوردم.
    اما اون خونسرد بود. خونسرد و در عین حال خونگرم بود! یعنی مث من استرس نداشت و لحنش صمیمی بود.
    با شوخی گفت: نمیدونم چرا هر وقت حرف میزنیم هی حس میکنم یه اتفاقی برات میوفته...
    دلم میخواست بگم تو کاری میکنی یه اتفاقی برام بیوفته! تویی که یه جوری هستی.
    ولی به جاش آروم خندیدم و گفتم واقعا؟! نمیدونم که!
    چجوری خبر نداشتم وقتی قلبم داشت وایمیستاد؟ از بس که صدای بم و مردونش روم اثر گذاشته بود. تقریبا هر حرفشو باید دو بار میگفت تا بفهممش چون دفعه‌ی اول قفل تن صداش بودم و نمیفهمیدم چی میگه! صداش یه جور خاصی بم و دلنشین بود که امکان نداشت قفلش نشی.
    حرف زدیم و خیلی بیشتر با هم آشنا شدیم. که رشته‌ش چیه من رشته‌م چیه اون کجای شهره من کجای شهرم...
    بعدم بحث رفتش سمت سایت. منم از پیامای چرت و پرتی که برام میومد گفتم.
    خندید و گفت: متاسفانه اونجا فک میکنن هر خانمی که میاد تو سایت حتما دنبال سکسه و باید معذرت میخوام به قول خودشون بزنی توش! اینم بیشتر جالبه که به زنایی که میان سایت میگن خراب ولی به مردایی که میان سایت
    هیچی نمیگن! یه بارم یکی اشتباهی فکر کرده بود من زنم و تو خصوصی گفته بود دوس داری جرت بدم جنده؟! والا من که یه مردمم ناراحت شدم چه برسه به اون بنده خدا که این پیشنهادو بهش میدن! آدم به حیوان هم اینجوری پیشنهاد نمیده! واقعا بعضیا جلبکن...
    میخواستم بگم چرا وایسادی؟ چرا ادامه نمیدی؟ ادامه بده تا من فقط لذت ببرم با اون صدات...
    خیلی کامل بود! هیچ چی کم نداشت. خوشگل و جذاب، فهمیده و بافرهنگ، باجنبه و عادل... از نظر من هیچ نقص و اشکالی نداشت. از نظر من هیچی...
    خیلی دوس داشتم که راجع به خانوما با فکر باز حرف میزد و مث یه عده بیشعور نبود. اینجوری احساس امنیت بیشتری میکردم...
    روز به روز وابسته میشدم! روز به روز عاشقتر میشدم! عاشق بودم دیگه نبودم؟ خیلی وقت بود عاشق بودم. خیلی وقت بود این حس خاص رو داشتم. وقتی صبح که بیدار میشدم به شوق پیامش گوشیمو چک میکردم یعنی عاشق بودم دیگه! وقتی باهاش حرف میزدم تو یه دنیای دیگه سر میکردم یعنی عاشق بودم! وقتی حتی به اون بیشتر از دوستام اهمیت میدادم یعنی عاشق بودم!
    ولی اون چی؟ اون چه حسی به من داشت؟ حق نداشتم بدونم با چه دیدی بهم نگاه میکنه؟ من تا کی باید مخفیانه دوسش میداشتم؟ تا کی باید میریختم تو خودم؟ دلم میخواست بهم بگه که اونم به من حسی داره یا نه. یا فقط به چشم دوست معمولی نگام میکنه و تو دلش خبر خاصی نیست. تا حالا هیچ حرفی نزده بود. حتی یه اشاره‌ که به حس درونیش پی ببرم.
    خیلی دلم پر بود. کلی حرف توش جمع بود. گاهی به سرم میزد همه رو بریزم بیرون ولی ترس داشتم. نمیدونمم از چی ترس داشتم ولی ترجیح میدادم چیزی نگم. شاید میترسیدم همه چی خراب شه...
    تا اینکه یه روز صبرم بالاخره جواب داد و بین چت کردن گفت: هنوزم که هنوزه من تو رو ندیدما! میتونم عکستو ببینم یا نه؟!
    چند دیقه طول کشید تا بهترین عکسامو انتخاب کردم! هر چند بازم نگران بودم که واقعا خوبن یا نه!
    وقتی با دیدن عکسام نوشت " چقدر زیبا و جذابی مژگان! " حس ناشناخته‌ای بهم دست داد و لبمو آروم گاز گرفتم و لبخند زدم. با ذوق! حتی چشامم میخندیدن!
    همیشه وقتی حرف میزدیم تنم داغ میشد ولی اون لحظات داغتر هم شدم.
    تا خواستم جوابشو تایپ کنم پیام جدیدش اومد:
    چقد طرح چشمات آدمو حیران و غرق خودش میکنه. عجیبن چشمات...
    تپش که گرفته بودم ولی شدتش داشت بیشتر میشد! اون شدتشو بیشتر میکرد! چقد لبخند رو لبام شیرین و دلچسب بود...
    نمیدونم زیادی احساساتی شدم نمیدونم کنترلم از دستم در رفت... واقعا نمیدونم چی شد ولی شد و نوشتم: خیلی خری... داری میکشیم با حرفات... الان نفسم قطع میشه...
    ولی خب یه کمم راحت و سبک شدم! انگار یه کم از لبریز بودن حرفای دلم کم شد. من نیازم همین خالی شدن بود. یه اشاره‌ش کافی بود تا حرفای تو دلمو بریزم بیرون. یه اشاره‌ی کوچیک تا خودمو ول کنم...
    پرسید: مژگان از اینکه باهم ارتباط داریم حس خوبی داری خانمی؟ از این رابطه راضی‌ای؟
    یه درصد فک میکرد نیستم...
    نوشتم: بیشتر از اونکه فکرشو بکنی...
    " خیییلی دلم میخواد الان جلوم باشی و لباتو ببوسم عزیزم... "
    نمیدونم حسمو چجوری توصیف کنم...
    دهنم باز مونده بود و چشام محو این جمله‌ش بود و قلبم... نمیدونم بگم قلبم داشت از جاش کنده میشد نمیدونم بگم داشت وایمیستاد نمیدونم بگم با سرعت میزد...
    یعنی دیگه تموم و شروع شد؟! دیگه اون انتظار تموم شد و رابطه‌مون شروع شد؟
    حس میکردم به یه چیزی رسیدم! به یه هدف بزرگ!
    واقعا هم راست گفتم وقتی نوشتم: به خدا الانه که قلبم وایسه...
    نوشت: نخیرم نمیشه من هنوز باهاش کار دارم گلم! تازه بهش رسیدم!
    نوشتم: پس به تپشش ننداز...
    نوشت: منم قلبم داره به شدت میزنه... ولی از طرفی هم انگار حرفای توشو خالی کردم و سبک شده. حس خیلی خیلی خوبی دارم مژگان.
    پس یعنی این مدت واسه قلب اونم اتفاقایی افتاده بود ولی بروز نمیداد! چرا آخه؟ کاش زودتر شروع میکرد و زودتر به هم نزدیکمون میکرد. اگه از حرفای دلم خبر داشت...
    پرسیدم پس چرا تا حالا چیزی نگفتی؟ میدونی چقد منتظر همچین لحظه‌ای بودم؟
    گفت: به نظرت جز اینکه بهت علاقه دارم دلیل دیگه‌ای وجود داره که انقد برات وقت گذاشتم و باهات وقت گذروندم؟! خب ازت خوشم اومده دیگه عزیزم...
    هیچوقت حتی فکرشم نمیکردم بتونم چند خط باهاش حرف بزنم چه برسه به این اتفاقات! که صداشو بشنوم ببینمش صدای خنده‌شو بشنوم بهم ابراز علاقه کنه...
    یه وقتی بعید میدونستم حتی حرف زدنمون دو روز طول بکشه ولی الان هر روزمون با پیام همدیگه شروع میشد...
    بعید میدونستم یه وقتی رابطه‌مون انقد طول بکشه و انقد به هم نزدیک شیم که حتی بهم بگه مژگان ولی حالا بهم میگفت عشقم!
    حتی فکرشم نمیکردم ازش استیکرای قلب و بوسه ببینم!
    و اینو دیگه هیچوقت انتظارشو نداشت که به سکسچت برسیم!
    خیلی هم اتفاقی به سکسچت کشید. نصفه شب بود و همینطوری حرف میزدیم تا اینکه بحث در اون حدی پیش رفت که نوشت: اون لحظه چه لحظه‌ای میشه که لبمون چفت هم باشه و من تو کُست عقب و جلو کنم!
    واقعا هم تصور کردم. اصن بارها هم بهش فکر کرده بودم. به سکسمون!
    همیشه اون گوشه موشه‌های ذهنم به اینم فکر میکردم. به تو بغلش بودن به بوسیدن و ساک زدن اونجاش و به وارد شدن حجمش تو بدنم وقتی زیر باشم و اون روم...
    حالا که حس میکردم داره یه سکسچت شکل میگیره پنجاه درصدم شرم و خجالت بود و پنجاه درصدم وحشی! گیر کرده بودم بین این دو حس که وارد این سکس چت بشم یا نه و یه جوری بحثو عوض کنم. خیلی وقت بود ارضا نشده بودم و بدنم پر بود!
    چند بار روی تخت غلت خوردم و پهلو به پهلو شدم و هی با خودم کلنجار رفتم تا اینکه وحشی بودنم زورش چربید و نوشتم: اوهوم... تو کدوم پوزیشن؟!
    همه‌ی تنم شده بود ضربان! یه ضربان وحشتناک عمیق و تند!
    نوشت: تو چه حالتی دوس داری خوشگلم؟!
    دیوونه‌ی این پوزیشن بودم که دمر بخوابم و اونم از پشت موهامو بکشه و خشن کارشو بکنه!
    و وقتی بهش گفتم نوشت: جوووون حال میده وقتی محکم بچسبم بت و تند تند بکنمت!
    از بس این سکسچت بهم فشار آورد که به ناچار دستمو بردم سمت کُسم تا بمالمش! خیس بود و حسابی تب داشت. همه‌ی وجودم یه چیزی میخواست و هی خودمو غلت میزدم و بیقراری میکردم. کُسم دل دل میزد و میخواست. از ته دل میخواست. انقد که از نبودش کلافه و عاجز بودم.
    نمیدونم اون تو کارش خوب بود یا خیلی بهش احساس داشتم یا چی ولی هیچوقت اینجوری نبودم و اینجوری ارضا نشده بودم. حتی همینم باعث شد این بار خود من بیشتر واسه دومین سکس چتمون پا پیش بذارم! دلم میخواست تکرار شه.
    این بار عکس هم رد و بدل شد. دفعه قبل ازم عکس خواست ولی نداشتم. ولی این دفعه چند تا براش گرفتم. ازم خواست از پام با جوراب هم بگیرم چون فتیش داشت! و خواست با صورت هم بگیرم چون میگفت بیشتر بهش حال میده. اصلا مشکلی نداشتم چون ازش مطمئن بودم. وقتی دیدشون حسابی سکسی و وحشی شد و کلی حرفای سکسی زد و خوشم میومد.
    اونم عکس کیرشو فرستاد! وای... معمولی و نسبتا کلفت بود و سرش یه جوری صورتی رنگ بود. دلم میخواست سرشو حسابی لیس بزنم بس که ناز بود.
    این بار هم سکسچتمون به خوبی پیش رفت ولی خب به لذت و مزه قبلی نشد. شاید چون اون بار اولمون بود و بار اول هم همیشه حس و حال دیگه‌ای داره...
    روزا گذشتن و وابستگی ما به هم بیشتر از اون چیزی بود که بشه فکرشو کرد. هنوز یه بار هم دعوا نکرده بودیم. آخه مگه میشد یه آدم انقد خوب و صاف و ساده باشه؟! حتی یه بارم با بدرفتاری با هم حرف نزده بودیم. از بس مهربون و دل پاک بود و خیلی عاقلانه و خونسرد رابطه رو اداره میکرد. حتی یه وقتایی لجم میگرفت و میخواستم بگم یه بار واسه تنوع هم که شده بد شو لعنتی!
    همه چی خوب و کامل بود اما یه چیزی کم بود!
    ما کی میخواستیم رو در رو همو ببینیم؟! پس دیگه کی میخواست این اتفاق بیوفته؟
    خیلی دیگه کشش دادیم. به نظرم دیگه وقتش بود. آخه هی رابطه‌ی مجازی که نمیشد! دوس داشتم بریم بگردیم بریم سینما بریم رستوران بریم جاهای دیدنی دست تو دست هم باشیم...
    رابطه‌ی مجازی دیگه کم کم داشت خسته و کلافم میکرد.
    ما که دور نبودیم که دیدنمون سخت باشه!
    اما هر بار که حرفشو میزدم میگفت خیلی دوست دارم همو ببینیم ولی الان شرایطشو ندارم و درکش کنم!
    چه شرایطی میخواست مگه؟! یه دیدار معمولی مگه شرایط میخواست دیگه؟
    یه مدت تحمل کردم و گیر ندادم ولی کم کم حس میکردم بهونه میاره! حس میکردم هی میخواد بپیچونه!
    هر وقت حرفشو میزدم سعی میکرد بحثو عوض کنه و وقتی میگفتم بحثو عوض نکنه بازم میگفت درکش کنم!
    دیگه خسته شدم از این حرف مزخرف و تکراری درک کردن. هی درکم کن درکم کن...
    چقد دیگه درکش میکردم؟!
    تازه من که یه دختر بودم باید اینجوری پافشاری میکردم نه اون! انگار من پسر بودم و اون دختر بود!
    هر چقد هم خواستم دلیلشو بفهمم چیزی نمیگفت.
    بالاخره به خاطر همین موضوع هم بحثمون شد و با هم قهر کردیم. یا بهتره بگم من قهر کردم. دلخور و عصبی بودم ولی از طرفی خیلی دوس داشتم سراغمو بگیره و بیاد از دلم در بیاره اما خبری نبود! از این کارش عصبی بودم. اصن عین خیالش نبود که قهر کردم.
    اون شب بعد مدت‌ها غمگین و دل پر خوابیدم. و چه سخت خوابم برد و چه خواب سختی بود...
    صبح تا بیدار شدم سریع رفتم سر وقت گوشیم که ببینم پیامم داده یا نه! ببینم مث همیشه گفته صبح بخیر عشقم یا نه!
    ولی بازم خبری نبود.
    یعنی اصن منتظر همین بود که بحثمون شه و غیبش بزنه؟
    از کی تا حالا اینجوری شده بود و نمیدونستم؟! هومن اینجوری هم بود و خبر نداشتم؟!
    اومدم تو سایت تا ببینم اینجا آنلاینه یا نه که خب نبود.
    بعد صفحه رو همینجوری و بی هدف کشیدم پایین و دیدم یه تاپیک ساخته!
    چند بار عمیق پلک زدم ولی هیچ فرقی تو اسم تاپیک نکرد و اسمش همین بود:
    عکس پاهای دوس دختر نازم با جوراب!
    تو یه لحظه حس کردم دمای بدنم به کل عوض شد و تب خاصی به جونم افتاد! دیگه پلک نمیزدم و همینطوری ماتم برده بود رو این جمله و از بس شوکه شده بودم حتی دستم نمیرفت کلیکش کنم.
    دوس دخترش!
    مگه غیر از من دوس دختری هم داشت؟ خب نداشت. پس حتما منظورش من بودم!
    جرئت نداشتم بازش کنم و هی تند تند نفس نفس میزدم و احساس خفگی داشتم.
    کاش یه شوخی مسخره بود کاش سرکاری بود و وقتی لود میشد میدیدم عکس یه پای پشمالوئه مثل خیلیای دیگه که از این کارا میکردن ولی نه...
    خشم ترس تعجب کنجکاوی هر حسی که میشه داشتو با دیدن عکسام داشتم. دقیقا همون عکسایی که میگفت فتیش داره!
    آخه هومن؟ این کارا؟ چجوری باور میکردم؟ نکنه اکانتشو واگذار کرده بود؟ نکنه این هومن نبود؟
    فکر میکردم نکنه باز دیشب از بس با فکر و ناراحتی خوابیدم دارم این خواب مزخرفو میبینم؟
    ولی همه چی طبیعی و قابل حس بود.
    " از کسشم بذار، جورابش چه عالیه پسر جون میده لیس بزنی، پایه‌ای دو تایی بکنیمش؟، باز یه جقی عکس فیک گذاشت... داداش رو تو حساب دیگه‌ای میکردیم اصلا ازت انتظار اینو نداشتم!..."
    متنفر بودم از این کامنتا... از این پستایی که عین مور ریخته بودن سر عکسام... به جز همون که مث من اصلا انتظار این حرکتو از هومن نداشت!
    پس واسه همین گفت از پاهام عکس بدم؟! خیلی وقت بود نقشه داشت؟! آخه هدفش چی بود؟!
    شماره‌شو گرفتم و فقط منتظر بودم جواب بده تا حتی نذارم یه کلمه هم بگه و تا توان دارم داد بزنم و دلیل این کارشو بپرسم! از حرص و خشم نفس نفس میزدم.
    هر چقد بوق زد و هر چقد بهش زنگ زدم جواب نداد.
    پیام دادم و نوشتم:
    این کارت چه معنی‌ای داره هومن؟ به چه حقی عکس منو گذاشتی سایت؟ میخوای به چی برسی با این کار؟؟
    دیگه نتونستم یه جا بند شم و بلند شدم تند تند تو اتاقم قدم زدم.
    یهو داشت چه اتفاقی میوفتاد؟!
    هی میخواستم مثبت فکر کنم ولی آخه چه مثبتی؟ مگه از این بدترم میشد؟
    بالاخره جواب پیاممو داد:
    پس بالاخره دیدیش! واسه اینه که میخوام به کُست برسم خانومی جون! اگه کاری که میگمو نکنی عکسای از این بدترت هم تو سایتا پخش میکنم! میدونی که با چهره هم هستن دختر جون!
    خدای من...
    چقد این لحظات وحشتناک و ترسناک بودن! چقد این لحظات درونمو خالی میکردن!
    نه... نمیخواستم باور کنم. هنوزم نمیخواستم اینو چیزی جز شوخی بدونم. آره ماتم برده بود رو پیامش و یه جوری نفس نفس میزدم که انگار دارم جون میدم ولی هنوزم به خودم امید میدادم که یه شوخیه! آخه دلیلی جز شوخی نمیتونست داشته باشه که! چه دلیلی میتونست داشته باشه؟! به خودم امید میدادم که نه هومن اینجوری نیست هومن همچین شخصیتی نداره هومن نمیتونه انقد بد و بی رحم باشه...
    انگار درون بدنمو آتیش زده بودن تو سرم احساس سنگینی میکردم و قدرت شنواییم کم شده بود.
    تا پلک زدم اشکایی که تو چشمم جمع شده بودن ریختن رو گونه‌هام و رسیدن به لبام...
    نشستم لبه‌ی تخت و براش نوشتم:
    چت شده هومن تو رو خدا از این شوخیا نکن عزیزم به خاطر بحث دیشب ناراحتی؟ خب باشه معذرت میخوام ولی لطفا باهام شوخی نکن به جون خودت تحمل این شوخیا رو ندارم...
    تو دلم التماسش میکردم که تو رو به خدا یه ایموجی خنده بفرس و بگو که داری شوخی میکنی تو رو خدا بخند و بگو دارم سر به سرت میذارم بابا...
    ولی نه!
    نوشت: کم گُه بخور زر مفت نزن فقط کاری که میگمو بکن وگرنه همین الان میرم باز عکساتو میذارم!
    دیگه انقد دلم شکست خودمو کوبیدم رو تخت و با صدای بلند گریه کردم و صورتمو گم کردم تو بالش...
    دیگه تموم شد. دیگه نه شوخی‌ای در کار بود نه امیدی. همه چی جدی و بی رحم بود. دیگه باورم شد.
    ولی آخه چرا و با چه هدفی؟
    درد دلم همین سوال بود و همین باعث میشد از ته دلم گریه کنم و سرمو تو بالش فشار بدم تا خفه شم که چرا؟ یهویی چی شد؟ به کُست برسم یعنی چی؟! مگه خودم نگفتم همو ببینیم؟ مگه همیشه نمیگفتم دوس دارم با هم باشیم؟ مگه گفته بودم نمیخوام باهات باشم؟ چه نیازی به این کارا بود؟ چرا میخواست به این شکل و با زور این کارو بکنه؟ چه هدفی داشت؟
    حتی مامانمم که اومد تو اتاق و با نگرانی پرسید چی شده هم دست از گریه نکشیدم. دلم نمیخواست وایسم و گریه نکنم. دوس داشتم تا یه قطره آب تو بدنمم هست رو گریه کنم.
    اومد نشست رو تخت و محکم بلندم کرد و هی تکونم میداد و از اونجا که مطمئن بود اتفاق خیلی بدی افتاده کم کم داشت بغض میکرد و هی میپرسید چی شده و عصبی هم بود که جوابشو نمیدم!
    " مامان من رفتم تو یه سایت سکسی و از یه پسره خیلی خوشم اومد و مث بت میپرستیدمش ولی الان نمیدونم چرا داره با عکسای لختم تهدیدم میکنه! "
    میتونستم اینو بهش بگم؟ چجوری میتونستم بگم؟ جونمم میگرفتن نمیگفتم. بین هقهق و زوزه‌ی صدام بریده بریده گفتم: ب بهم خبر دادن ی یکی از دوستام مرده مامان...
    تو این وضعم این سوالا هم به اندازه کافی زجرم میدادن و اذیتم میکردن که کدوم دوستم بوده و من میشناسم یا نه و کی مرده و چجوری مرده و...
    فقط دلم میخواست تنها باشم.
    با التماس گفتم خواهش میکنم تنهام بذار مامان... تو رو خدا تنهام بذار برو بیرون...
    تا رفت بازم خوابیدم و صورتمو فشار دادم تو بالش و از درد دلم هقهق زدم...
    یه ریز پیام میداد و میگفت:
    " خودت خوب میدونی هیچ شوخی‌ای ندارم... سعی نکن به کسی هم خبر بدی چون اینجوری فقط وضعیتو بدتر میکنی! "
    " جمعه بهت یه آدرس میدم بیا به اونجا! میخوام یه دل سیر اون کُستو بکنم عزیزم "
    هر لحظه و هر دقیقه و هر ساعت و هر روز کارم همین بود که گریه کنم. هیچ خبری از زندگی نداشتم و اصن زندگی رو ول کرده بودم. خودخور و افسرده تو اتاقم مینشستم و نه به خودم میرسیدم نه حوصله داشتم کاری بکنم. میتونستم بوی گند خودمو حس کنم از بس هر روز تب و عرق میکردم و گریه میکردم و یه لحظه هم پام به حموم نمیرفت. آخه حس و حالشو نداشتم. بالشم پوشیده از لکه‌های اشک بود.
    حتی گاهی واسه غذا هم نمیرفتم. میرفتم هم میل نداشتم و تقریبا دست نخورده ولش میکردم.
    گاهی بابام میومد دلگرمیم میداد گاهی مامانم و گاهی هم هر دو با هم و هنوزم فکر میکردن دوستم مُرده!
    هی خودمو تو اتاق حبس و فکر میکردم. فکر و فکر و فکر... انقد که سر دردای بدی داشتم.
    به روزای خوب و شیرینی که داشتم و داشتیم! به اون رابطه‌ی رمانتیک و احساسی که با دنیا عوضش نمیکردم. به خاطرات هر چند مجازیمون به مشاعره کردنامون به شوخیا و خنده‌هامون...
    بعد هم به عکساش خیره میشدم و با لبای خشک و ترک خورده‌م زیر لب سوال میپرسیدم! که چرا کارش به تهدید کشید؟ که اون شخصیت صاف و ساده و دلنشین کجا رفت؟ این کارا به این خنده‌های معصوم نمیاد! اون هومن عادل و با انصاف چجوری شد این آدم ظالم و وحشتناک! چه بلایی سر اون هومن اومد؟!
    هر چقد التماسش میکردم که منصرف شه که دست از سرم برداره که تموم کنه این بازی رو اصلا توجه نمیکرد و با توهین و تهدید میگفت کاری که میگه رو انجام بدم!
    هر چقد ازش یه دلیل حتی کوچیک خواستم که چرا وقتی میشد خیلی عادی سکس داشته باشیم پای تهدیدو وسط کشید، با توهین میگفت سوال نپرسم.
    کسی که همیشه دم از حقوق و احترام خانوما میزد حالا خیلی راحت بهم میگفت جنده! میگفت هیچی نگو جنده!
    باید چیکار میکردم؟
    آخه حالا که پی به ذات کثیفش بردم و روی واقعی و پلیدشو دیدم دیگه نمیخواستم باهاش سکس کنم! دیگه قلبم ازش زده بود و اون اراده و رضایت قبلی رو نداشتم. دیگه با اون چشم سابق بهش نگاه نمیکردم.
    از طرفی پای حریم شخصی و آبروم وسط بود! قرار بود از همه جای دنیا عکسامو ببینن!
    غریبه‌ها به کنار اگه حتی یکی از فامیلا یکی از پسرخاله‌هام پسرعمو‌هام دختر عموهام یکی از همسایه‌ها اصن یه آشنای دور تو سایت بود و عکسامو میدید چیکار میکردم؟ از کجا مطمئن بودم که تو سایت نیستن؟ مگه اونا میدونستن که من تو این سایتم؟
    صبح جمعه شد و بالاخره بعد از چند وقت رفتم دوش گرفتم.
    داشتم آماده میشدم که تن به این کار بدم!
    اونجا هم حسابی زیر آب گریه کردم ولی اشک زیادی هم نبود. انقده گریه کرده بودم دیگه اشک زیادی هم نداشتم. میتونم بگم بی اشک گریه میکردم. خودمو که تو آینه میدیدم بیشتر از همه چشمای قرمز و ریز شده‌م توجهمو جلب میکرد. انقد وضعم بحرانی بود مامانم چند دیقه یه بار در حمومو میزد و حالمو میپرسید. خودش هم میدونست وقتی میگم خوبم حقیقت نداره...
    محله‌ش به نظر فقیر میرسید! خونه‌ها فقیرانه و نسبتا قدیمی بودن. در یک جمله اصلا به تیپ و زندگی هومن نمیخورد. بهش نمیخورد همچین جایی زندگی کنه. بهش میخورد جای باکلاسی باشه نه همچین جایی. مگه نگفته بود جای دیگه‌ای زندگی میکنه؟!
    خونه‌ش تو یه بن بست بود.
    وقتی رسیدم سر بن بست بهش پیام دادم و گفتم که اومدم.
    اونم گفت: عه خوش اومدی... باشه الان درو وا میکنم!
    انقد منفور بود که گوشیو تو مشتام فشردم...
    تا من با قدمای آروم راه بن بستو طی میکردم صدای باز شدن قفل در اومد ولی همونجوری ولش کرد و کامل بازش نکرد.
    خودم آروم و با احتیاط بازش کردم و تا چشمم به مردی افتاد که لبخند به لب و رو به در وایساده شوکه شدم و یه قدم رفتم عقب!
    این دیگه کی بود؟
    فکر کردم نکنه اشتباهی اومدم؟!
    خشکم زده بود و اون همینجوری با لبخند و اشتیاق نگام میکرد!
    حدود چهل سال داشت موهای بالا سرش کم پشت بود یه چهره‌ی به چشم من زشت و بدریخت با دماغ گوشتی و منافذ بازش... قد معمولی شکم چاق و براومده دستای به شدت پشمالو...
    سر تا پاشو نگاه میکردم و سراسر سوال بودم که این کیه؟
    از بس شوکه بودم نفهمیدم چجوری دستمو گرفت و کشیدم داخل!
    تا درو بست با لحن تندی گفتم شما دیگه کی هستین هومن کجاست؟
    بلند بلند خندید که یاد خنده‌های هومن افتادم!
    از بس عصبی و وحشت زده بودم خواستم برم بیرون و گفتم برین کنار ببینم... اما دستشو به حالت مانع گذاشت رو در و اومد جلو صورتم و گفت: هومن خودمم خانوم خوشگله! البته تو فکر کن اسمم هومنه...
    آره...
    همون صدای هومن بود! خود خودش بود...
    حس میکردم دنیا برام اندازه‌ی سوراخ یه سوزن تنگ و خفه شده! مات و شوکه به در رنگ و رفته‌ی خونه خیره بودم و حتی یه دونه پلک هم نمیزدم. این؟ هومن؟ هومن بود این؟ این مرد میانسال و بدریخت؟ پس اون عکسای کی بود؟ عکسای فیک؟! واسه همین نه تن به تماس تصویری میداد و نه تن به دیدن همدیگه؟ همه‌ش بازیم داده بود؟
    از شوک و عصبانیت دستام میلرزیدن با حرص بهش هجوم بردم ولی سریع فهمید و تا خواستم بهش سیلی بزنم مچ دستمو گرفت و با لحن تندی گفت: هوشششه چته تو؟
    با حرص زور میکردم دستمو آزاد کنم ولی نمیذاشت و با اخم میگفت آروم بگیر!
    " تو کی هستی؟ تو چقد میتونی پست باشی آشغال عوضی از این کارا چی نصیبت میشه حقه باز کثافت... "
    هر چی از دهنم در میومد بهش گفتم ولی هی با لبخند کثیفش دستم مینداخت.
    تا اینکه با اخطار گفت: آروم میگیری یا جور دیگه‌ای رفتار کنم دختر جون؟ مثلا شهوانی دات کام رو سرچ کنم!
    و خفه خون گرفتم و دیگه تقلایی نکردم. با همین حرفش ساکت شدم. برتری با اون بود چون دستش پر بود.
    تا دید که ساکت شدم بازم لبخند حال به هم زنشو زد و ولم کرد و گفت: آفرین دختر خوب... حالا بیا تو که کلی باهات کار دارم!
    و از حیاط گذشت و رفت داخل و از همون تو هم باز با طعنه و تمسخر گفت: بدو ببینمت بدو...
    بازم بغضم داشت تو گلوی دردناکم که میسوخت گلوله میشد.
    آخه این کی بود؟ پس هومن کی بود؟ یعنی هومنی وجود نداشت؟ وجود خارجی نداشت؟ فقط یه شخصیت مجازی؟ حداقل همون هومن تو عکس میبود! چجوری میخواستم با این کاری بکنم؟ چجوری دلم راضی میشد؟ این اصن سن بابامو داشت! چجوری خجالت نمیکشید؟ چقد روح کثیف و پلیدی داشت که واسه یه سکس هر کاری از دستش بر میومد مرتیکه‌ی عوضی...
    حتی نمیتونستم اینو هضم کنم که هومن اینه حالا چجوری میخواستم باهاش بخوابم!
    آروم آروم راه افتادم که برم داخل ولی با هر قدم مکث میکردم.
    حالم به هم میخورد و چشامو عاجزانه میبستم. آقا نمیخواستم با این سکس کنم نمیخواستم این کارو بکنم نمیخواستم نمیخواستم نمیخواستم... باید به کی میگفتم...
    عاجزانه اشک میریختم. حس میکردم حالت تهوع دارم.
    خواسته یا ناخواسته هر طور که بود خودمو رسوندم جلو در هال و دیدم لباساشو کنده و فقط یه شورت پاشه!
    با غیظ به بدن پر مو و بدریختش نگاه میکردم و از تصور اینکه میخوام اونجاشو حس کنم حالم بدتر میشد. آب دهنم مزه‌ی خیلی بدی داشت.
    با لحن مثلا مهربون و محترم گفت: بفرمایید تو دیگه چرا اونجا وایسادی...
    دلم میخواست یه کاری از دستم بر بیاد ولی نبود. هیچ کاری نمیتونستم بکنم.
    رفتم تو و یه نگاه سرسری به هال به هم ریخته و حال به هم زنش انداختم. معلوم بود تنها زندگی میکنه که انقد نامرتب و به هم ریخته‌س.
    کیفمو گذاشتم زمین و قصد داشتم دکمه‌های مانتومو باز کنم ولی دستم نمیرفت! واسه هیچ کاری میل نداشتم!
    بازم با لحن مثلا گرم و مهربونی گفت: در بیار راحت باش عزیزم... قربون اون سینه‌های نرم و تپلت برم من...
    میخواستم بگم خفه شو آشغال.
    هیچ جوری آدم حسابش نمیکردم. هیچ جوری نمیتونستم کنار بیام.
    هر دکمه رو با مکث زیاد باز کردم و مانتومو که در آوردم بدنم بیشتر به چشم اومد و حریص و کشیده گفت: جوووون... بدنت از نزدیک خیلی بهتره...
    با هیجان و حرص عجیبی اومد نزدیکم و با دست کلفت و پر موش سینه‌مو گرفت که تکون شدیدی خوردم و بازم گفت جون! با خشم دستشو پس زدم خورد تو ذوقش و بازم عصبی شد و انگشت تهدید برد بالا و گفت: ببین به شرفم قسم اگه بخوای اذیت کنی یا خوب بهم حال ندی بازم مجبوری بهم بدی! پس کارتو خوب انجام بده باشه؟...
    آخه اون شرف داشت که حالا قسمشم میخورد؟ شرفش کجا بود آخه!
    منم با لحنی مث خودش گفتم: تو هم خوب گوش آقای بی شرف از لحظه‌ای که بخوام از اینجا برم برام مهم نیست چه غلطی میکنی... دیگه به تهدیدات باج نمیدم فهمیدی؟
    هم عصبی بود هم کلافه! انگار بیشتر مشتاق بود باهام ور بره تا اینکه بحث کنه.
    تاپمو در آوردم و تا چشمش به سینه‌هام افتاد بازم حرص زد و گفت: وای خدایا...
    دیدم کیرش از زیر شورتش بالا پایین شد! کامل سیخ شده و شورتشو پف کرده بود.
    سر تا پامو با چشمای حریصش برانداز کرد و لباشو با زبونش خیس کرد و نشست رو زانوهاش و محکم به کمرم بغل زد! و شروع کرد تند تند شکممو بوس کردن و مک زدن.
    حس میکردم تا حالا هیچکس آدم حسابش نکرده و با هیچکی سکس نداشته که انقد حرص میزنه و اینجوری رفتار میکنه.
    دلم میخواست دو مشتی بزنم رو سرش. به زور بین دستاش وایساده بودم.
    با هام و هوم تند تند شکممو بوس میکرد و کونمو تو دستش میمالید و با لذت میگفت: وای خدایا بدنو ببین... نرمه! دلم میخواد فقط سیر بخورمت...
    طوری شکممو بوس میکرد که خیسی آب دهنش رو بدنم میموند و وقتی هم میک میزد و اون قسمت از شکمم تو دهنش فشرده میشد دستمو مشت میکردم و چندشم میشد.
    دماغشو از رو ساپورتم گذاشت رو کُسم و عمیق بوش کرد و دماغشو محکم مالید روش و لرزیدم. هر کاری میکرد خودمو سفت میگرفتم و به خیالم اگه خودمو سفت بگیرم شرایط بهتر میشه.
    دست خودم نبود! سخت‌ترین و بدترین لحظات عمرمو سپری میکردم. حتی نمیشد به خودم بگم چند دیقه تحمل کن به زودی تموم میشه! یه مرد همسن پدرم که باهام همه نوع بازی‌ای کرده بود مث کفتاری که به یه لاشه رسیده به جونم افتاده بود! میتونستم نرمال باشم؟ یا اصن میتونستم حشری بشم؟ عمرا...
    حسابی که همه جامو بوس کرد و همه جامو خورد آب دهنشو قورت داد و گفت: دیگه نوبت توئه بخوری گلم!
    نه...
    حاضر بودم یه ساعت دیگه به جونم بیوفته ولی این کارو نکنم!
    حتی فکرش هم حالمو به هم میزد...
    وقتی خواست شورتشو در بیاره رومو کردم اونور تا هیچی نبینم. نه روم میشد نه تحملشو داشتم.
    همش سعی میکرد مثلا مهربون حرف بزنه و این بار هنوزم بدون اینکه نگاش کنم گفت: بیا ساک بزن دیگه عزیزم... خیلی دلم میخواد...
    از بس از همه چیش متنفر بودم که با حرص لبامو به هم فشار میدادم...
    همینجوری که روم اونور بود اول آروم زانو زدم و بعد که سرمو چرخوندم حس میکردم کیرش بالا سرمه!
    آروم سرمو گرفتم بالا و بهش نگاه کردم. فهمیدم حتی عکسای اینجاشم مث عکسای خودش فیک بوده! این اصلا اون چیزی که تو عکسا بود نبود!
    فکر کنم به آخرین حد سیخ شدنش رسیده بود و روی سوراخش هم یه کم خیس بود.
    بعد به خودش نگاه کردم که منتظر و مشتاق و شیطانی نگام میکرد.
    انگار بدترین غذای دنیا رو گذاشتن جلوم و مجبورم تا آخر بخورمش!
    همینجوری به کیرش نگاه میکردم و به هیچوجه میلی به خوردنش نداشتم. با یه دستم گرفتمش و داغی و سفتیشو حس میکردم. یه لبخند زد و دستشو آورد جلو که بکشه تو موهام ولی سرمو دزدیدم و نذاشتم این کارو بکنه که گفت: ای بابا...
    سرشو آروم وارد دهنم کردم و ذره ذره تا نصفشو بردم تو دهنم که یه آه بلند کشید و با لذت گفت: آره خودشه... تا ته بخورش فدات بشم...
    چشامو بستم و با غیظ تا آخر و تا جایی که لبم چسبید به تخمش فرستادم تو دهنم. داغ بود و مزه‌ی خاصی نداشت. یا بهتره بگم خوشبختانه مزه‌ی خاصی نداشت و حداقل کثیف نبود. هر چند که بازم حالمو به هم میزد و دوس داشتم هر چه زودتر بیارمش بیرون.
    فقط عقب جلوش میکردم و کار دیگه‌ای نمیکردم که شاکی شد و گفت: لیسش بزن دیگه انقد شل نباش سرشو محکم میک بزن...
    انگار یه تیکه کثافت تو دهنم بود اونوقت اون چه انتظاری داشت؟ که مث آبنبات بخورمش؟
    سعی میکردم کنار بیام. هر کاری که انتظار داشت رو انجام دادم. لیسش زدم محکم میکش زدم بوسش کردم...
    تا بالاخره ازم جدا شد و یه تشک انداخت زمین و گفت: شلوارتو در بیار سگی شو...
    بلند شدم و ساپورتمو آروم آروم کشیدم پایین و تا رو رونام که رسید بازم مکث کردم!
    سخت بود. خجالت میکشیدم این کارو بکنم. این چه فرقی داشت با اینکه با یه غریبه که واسه اولین بار میدیدمش این کارو بکنم؟ اونم مث یه غریبه بود دیگه نبود؟
    بالاخره ساپورتمو در آوردم و شورتمم همینطور ولی تا اونو در آوردم دستامو گذاشتم رو کُسم و پنهونش کردم!
    به اندازه‌ی کافی آب از سرم گذشته بود ولی بازم خجالت میکشیدم. بازم نمیتونستم راحت اونجامو در معرض دیدش بذارم.
    اصلا نگاش نمیکردم یا بهتره بگم هی زور میزدم نگاش نکنم.
    اومد شورتمو از رو زمین برداشت و اول بازم با حرص و عمیق بوش کرد و بعد با یه جونِ کشدار گفت: چه بویی داری لامصب... داگی شو دیگه...
    وقتی سگی شدم انقد سختم بود که با چشای بسته دندونامو به هم فشار میدادم. انگار همه‌ی آدمای زمین داشتن از پشت نگام میکردن!
    حتی یه لحظه هم نمیتونستم چشامو باز کنم. فقط میتونستم از رو صداها بفهمم چه اتفاقاتی داره میوفته.
    حس کردم اومد پشتم زانو زد و وقتی یه لحظه با کونم برخورد کرد مطمئن شدم.
    با دستش محکم یه طرف کونمو گرفت و بازم فشار بود که به پلکام و دندونام میاوردم! میتونستم ضربان قلبمو بشنوم و انگار تو نقطه نقطه‌ی درونم میزد. انگار همه جای درونم نبض داشت.
    سر کیرشو مالید به کُسم که آروم خودمو پرت کردم جلو و سعی کردم ازش فاصله بگیرم ولی با دستش به کونم چنگ زد و نگهم داشت و یهو حجمشو حس کردم که وارد کُسم شد! هم از حس بدم و هم از درد خودمو سفت گرفتم ولی اون یه کلمه‌ی نامفهمو با آه گفت و سعی کرد ادامه بده و همه‌شو بفرسته تو ولی سریع گفتم: آروم... آروم... همینقد بسه دردم میاد...
    از آخرین سکسم خیلی میگذشت واسه همین سختم بود و زمان میبرد عادت کنم. مخصوصا تو این شرایط!
    ولی اون از نفسای بیقرار و غلیظش رضایت میبارید و هیچ حس بدی نداشت.
    آروم آروم عقب جلو کرد و سعی میکرد از نصفش بیشتر فرو نره هر چند همینمجوریشم لذت میبرد. اینو میشد از ریتم نفساش و فشاری که با دستش به کونم میاورد فهمید.
    هر چقد که شرایطم خوب نبود هر چقد که راضی نبودم ولی زیر دلم ناخواسته داشت یه چیزیش میشد! بهتره بگم ناخواسته لذت میبردم. نه لذت هم که نمیبردم فقط کلمه‌ی مناسبشو پیدا نمیکنم که بگم. با هر عقب جلوش و با هر بار مالیده شدن حجم کیرش به دیواره‌ی کُسم شل و شلتر میشدم و یه حس خاصی زیر دلم حس میکردم. و همین که کم کم کل حجم کیرشو فرستاد توم و عقب جلوهاش سرعت بیشتری گرفتن آه‌های ریز و زیر لبی‌ای از دهنم در میرفت. حس میکردم چشام دارن خمار میشن.
    وضعیت روحیم خوب نبود وضعیت عصبیم خوب نبود درونم از نفرت و چندش پر بود رضایت نداشتم ولی از طرفی هم جریان شهوتم داشت فعال میشد و ناخواسته خوشم میومد. یعنی اگه اون تنها مرد رو زمین هم بود بازم باهاش سکس نمیکردم ولی چون الان داشت این اتفاق میوفتاد یه جاهایی از درونم لذت میبرد و نمیتونستم جلوشو بگیرم.
    با آه‌های غلیظ و حریصش خودشو میکوبید بهم و صدای به هم خوردن روناش با باسنم که یه صدای شقه مانند بود لحظه لحظه بلندتر میشد چون سرعت و شدت عقب جلوشو بیشتر میکرد. تا میرفت عقب و کُسم خالی از اون گوشت داغ و سفت میشد ساکت میشدم و تا فشارش میداد و کُسم حس پر شدن میکرد آروم آه میکشیدم.
    خم شد روم و همزمان با عقب جلو کردنش کتفمو میک زد و سینه‌های حساسمو با دستای کلفت و زبرش فشار داد و ناخواسته یه آهِ بلندتر از دهنم در رفت و تشک زیرمونو چنگ زدم!
    بعد تا صدای آهمو شنید ذوق کرد و با صدای لرزش دار و منفورش گفت: دیدی خودتم داری لذت میبری جنده خانم؟ انقد زور میزدی از زیرم در بری!
    همون یه ذره حسمم با این مزخرفاتش پرید. بازم فقط مث قبل بودم و هیچ حس خوبی نداشتم.
    خیلی دلم میخواست اون شخصیت محترم مجازیشو یادآوری کنم و اون مدافع حقوق زنان بودنشو یادش بندازم!
    ولی حتی دیگه حوصله‌ی بحث کردن هم نداشتم...
    کیرشو کشید بیرون و با یه ضربه رو کونم گفت: برگرد طاقباز باز شو میخوام بخوابم روت و بزنم...
    تا برگشتم و رو پشت خوابیدم یه مچ دستمو گذاشتم رو چشمام و اون یکی رو هم رو دهنم! اصلا نمیخواستم چیزی ببینم.
    اومد وسط پاهام زانو زد و با حرص و عجله گفت: وای لعنتی کُسشو ببین... و سریع خوابید روم و کیرشو فرو کرد تو کُسم و تا بازم داغی و سفتیش کُسمو پر کرد مچ دستمو آروم گاز گرفتم و اون یکی رو هم رو چشام فشار دادم و سعی کردم ساکت بمونم!
    عقب جلو میکرد و با لذت میگفت کُسشو ببین... عقب جلو میکرد و با حرص میگفت کُسِ تنگشو ببین... هی عقب جلو میکرد و موهای زبر بدنش میچسبید به بدنم و مور مور میشدم. میتونستم داغی بدنشو حس کنم وقتی میچسبید بهم.
    تا نوک سینه‌مو مک زد و همینجوری دهنشو روش نگه داشت و کیرشو هم اون تو نگه داشت بازم اون حس ناخواسته و عجیب داشت عود میکرد و واسه یه لحظه هم که شده وضعیتمو از یادم میبرد.
    با مالچ و مولچ سینه‌مو میخورد و پایین تنه‌شو میچرخوند تا کیرش توم بچرخه و منم کاری جز گاز گرفتن مچ دستم نمیکردم!
    انقد چشم انتظار گذشت زمان بودم که حتی نفهمیدم چقد گذشت و چقد تو اون حالت عقب جلو کرد تا اینکه بالاخره نفساش حالت قطع و وصل گرفتن و سرعت عقب جلوش بیشتر شد و حس کردم داره ارضا میشه و همینطورم شد! کشید بیرون و با آه و نعره‌های عجیب و لذتبخش و حتی دردناک آبشو روی شکمم خالی کرد و بازم من با چشمای بسته مچ دستمو گاز میگرفتم...
    میتونستم حرارت آبشو رو شکمم و اطراف نافم حس کنم. من که نمیدیدمش ولی یه جوری نفس نفس میزد انگار یه سطل آب یخ رو سرش ریختن. بعد پخش شد رو زمین و با بی حالی چشاشو بست!
    حالا که دیگه کارش تموم شد سریع یه دستمال از کیفم برداشتم و باهاش آب سفید و گرمشو پاک کردم و بلند شدم لباسامو پوشیدم. حداقلش این بود که تموم شد! حداقل میشد یه کم خوشحال باشم. هیچوقت تو عمرم انقد سریع لباس نپوشیدم...
    اما اون همچنان دراز کشیده و لخت بود و کیرش از سیخی در اومده بود و هر لحظه کوچیکتر میشد.
    وقتی متوجه شد که دارم آماده میشم برم یه لبخند زشت زد و گفت: میری عزیزم؟ بشین یه چیزی بیارم بخوری...
    اگه میدونست چقد دلم میخواد دو تا بال داشته باشم و هر چه زودتر از اینجا پرواز کنم این حرفو نمیزد. شایدم میدونست!
    گفتم: بازیاتو کردی کیفتم کردی من دیگه میرم...
    بلند و با تمسخر خندید و گفت: اگه بازی نمیکردم میومدی اینجا بهم کُس بدی؟! شما جنده‌های آب زیر کاه فقط همینجوری به آدم کُس میدین! وقتی میاین تو سایت سکسی دنبال کیرین دیگه ولی خودتونو میگیرین...
    حتی بحث کردن هم توهین به خودم بود. اون روز چه با اعتماد به نفس بقیه رو سرزنش میکرد! ولی حالا خودش داشت همون حرفا رو میزد! همون حرفای رکیک و احمقانه...
    آره خب این حرفا فقط مخصوص شخصیت مجازیش بود تا یکی مث منو شیفته‌ی خودش کنه. اینجا دیگه خبری از اون شخصیت نبود که...
    فقط یه من میرم گفتم و به سمت در راه افتادم و سرا پا هم گوش بودم که چیزی میگه یا نه؟ مثلا مسخرم کنه و بگه هنوز کارش باهام تموم نشده و بازم باید بیام... بگه کور خوندی و دس از سرم برنداره...
    خوشبختانه چیزی نگفت و با عجله کفشامو پام کردم.
    هی تو دلم میگفتم تو رو خدا دیگه حرفی نزن که میدونی ازش خوشم نمیاد! فقط شورتشو پاش کرده بود و اومد تو قاب در وایساد و پرسید: پس دیگه میری هان؟!
    حرفایی که داشتم تو ذهنم مرتب میکردم تا بگم خیلی خیلی احساساتیم کرده بودن. هیچوقت انقد از ته دل حرف نزده بودم.
    رفتم جلوش و با نشون دادن اندازه‌ی نوک انگشتم گفتم:
    ببینین، هر چی که شد شد، هر اتفاقی که افتاد افتاد من مجبورم باهاش کنار بیام ولی دیگه نمیتونم با از این بعد کنار بیام! اصن تا همین الانم اونقدی ضربه خوردم که تا چند وقت واسه گریه و افسرده شدنم کافی باشه! اگه فقط انقد، انقد، اندازه‌ی این سر انگشتم انسانیت دارین دیگه دس از سرم بردارین و همینجا تمومش کنین! نذارین کار به جاهای بدتر بکشه! همینجا تمومش کنین...
    حتی انقد حس التماس داشتم که داشتم محترمانه حرف میزدم!
    نه گفتم بیار جلو چشمم عکسامو پاک کن نه گفتم وقتی رفتم عکسامو پاک کن.
    اگه ریگی تو کفشش بود الان حتما ازشون کپی داشت. پس ارزشی نداشت با این رفتارای احمقانه خودمو تسکین بدم و گول بزنم...
    نمیشد از نگاه و صورتش هیچی رو فهمید. خیلی عادی و بی تفاوت بود. نمیتونستم تشخیص بدم چی تو سرش میگذره. مطمئن نبودم حرفام روش تاثیری داشته یا نه. مهم هم نبود. اگه هزار بار دیگه هم تهدیدم میکرد و عکسامو نقطه نقطه‌ی شهر پخش میکرد دیگه تن به این کار نمیدادم...
    اصلا نفهمیدم کی و چجوری رسیدم خونه. مامانم هر سوالی که کرد هر حرفی که زد فقط این جوابو دادم: مامان لطفا چیزی نگو یه کم تنهام بذار...
    آخه چه حرفی داشتم که بزنم؟ داشتم ولی گفتنی نبودن. هیچکی نباید از این اتفاقات باخبر میشد.
    یه دوش گرفتم و آثار این سکس شبیه تجاوزو از رو بدنم پاک کردم. حسابی لای پاهام و روی شکممو پاک کردم.
    بعدم رو تختم دراز کشیدم و غرق گوشیم شدم و گذشته‌مو با هومن مرور کردم! دوس ندارم بگم هومن چون گفت تو فکر کنم اسمم هومنه و حتی این اسم هم واقعی نیست ولی مجبورم همینو بگم.
    گذشته‌ی شیرینمو با کسی مرور میکردم که وجود نداشت! کسی که مث یه سایه بود...
    هر چیزی که از این هومن دروغین داشتمو از گوشیم پاک کردم.
    حتی نمیتونستم بگم کاش اون روزا برگردن چون حماقت محض بود و فقط خودمو گول میزدم. زمان هم اگه برمیگشت هومنی به وجود نمیومد!
    اومدم تو سایت و... نمیدونم چرا اومدم. نمیدونم قصد داشتم اکانمتو پاک کنم نمیدونم دنبال چی بودم...
    بعد هم اتفاقی پروفایل هومنو سرچ کردم و متوجه شدم هیچ اثری از اکانتش نیست!
    فقط یه لحظه برام سوال شد که چرا پاک کرده ولی بعد دیگه برام مهم نبود و هیچ حسی نداشتم.
    کلا اون لحظات هیچ حسی نداشتم. نه ناراحتی نه غم نه نفرت نه تعجب... شاید چون از بس خسته بودم و از بس این احساساتو داشتم دیگه درونم جواب نمیداد و لازم بود یه کم استراحت کنم.
    گوشیو گذاشتم کنار و خودمو زیر پتو گم کردم تا بخوابم. خیلی خسته و ناتوان بودم. انقد که حدس میزدم تا پلکامو ببندم خوابم میبره.
    اما یه پیام رسید و تمرکزمو جلب کرد! نمیدونم چرا ولی کاملا حس میکردم از طرف هومنه!
    و از طرف اونم بود. اصلا دلم نمیخواست بازش کنم و میترسیدم. میترسیدم باز تهدید کرده باشه! میترسیدم روح و روانمو بدتر از این به هم بریزه.
    ولی از طرفی کنجکاویم نذاشت بازش نکنم.
    با امیدواری و خوش بینی که مثلا اتفاقی نیوفتاده یه نفس عمیق کشیدم و بازش کردم:
    " سلام نمیدونم چجوری و از کجا ولی زنم شک کرده که با یکی یا همون تو در ارتباطم! ببین از الان به بعد هیچ پیام و زنگی به من نزن و اگه یه وقت زنم بهت زنگ زد فقط بگو اشتباه گرفتی و به روی خودت نیار! هم عکسات هم اکانتم تو سایت همه رو حذف کردم اون خونه‌ی امروزم مال دوستم بود یه وقت نری اونجا از الان به بعد فرض کن منی وجود نداشتم خودم سعی میکنم درستش کنم تو فقط کاری که گفتمو بکن واسه همیشه خداحافظ "
    پیامشو بارها خوندم! بارها و بارها خوندم تا بفهمم چی میگه!
    اول با ظالم شدن و پخش کردن عکس پام غافلگیرم کرد، بعد با دیدنش و شناختن خود واقعیش غافلگیر شدم، حالا هم متاهل بود؟! به غیر از حقه باز بودنش خیانتکار هم بود؟!
    ولی بازم هیچ حسی نداشتم. بازم همون چند لحظه اول جا خوردم ولی دیگه هیچ حسی نداشتم.
    فقط یه پوزخند زده بودم و با بی تفاوتی به گوشی خیره بودم و داشتم بیش از پیش به این پی میبردم که یه انسان چقد میتونه تو این دنیا اضافه باشه! چقد اون زحماتی که براش کشیدن تا بزرگ شه حیف بوده! چقد حیفه که نفس بکشه! همچین انسانی چقد لازمه که محو شه! چقد برای این دنیا مضره چقد اضافه‌ست! چقد حیفه از حیوانات برتریش داد!
    هر چقد فکر میکردم یاد یه عکس نوشته که متنشو خوب یادم نمیومد افتادم واسه همین رفتم تو گالری و بازش کردم:
    بعضیا درسته که حلال و قانونی به دنیا اومدن، اما حرامزادن!...


    نوشته: مسیحا

  • 83

  • 21




  • نظرات:
    •   کفتارپیر
    • 1 ماه
      • 6

    • مسیحا جان داستانات قشنگه ولی خدایی خیلی طولانیه حوصله آدم سر میره با این حال لایک اول تقدیمت


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 26

    • 1- هیچ الاغی وقتی عکس سکسی میده جوری نمیده که صورتش توش باشه......... این اشتباه رو حتی از از احمق ترین دخترا هم نمیشه توقع داشت
      2- عکساتو میزاشت تو شهوانی؟ مگه پدر مادر و یا بزرگترات تو تاپیکای اینجا میگشتن وگرنه خطری وجود نداشت نهایتا 4 تا اسکل باهاش جق میزدن چهار نفرم میگفتن فیکه


      3- کسی که فیلم سکس با زهره هنرپیشه رو پخش کرد با جرثقیل اعدام شد اخرش اینو یاد اوری کنید طرف حساب کارشو میکنه
      4- تهدید میکرد عکساتو پخش میکنم؟ جواب این بود اگر کسی نفهمه که طوری نمیشه اگرم به گوش خانوادم برسه اونوقت چیزی برای از دست دادن ندارم همه چیزو به پلیس میگم مادرتو جفت پا از کون میگان!!


      کلام اخر : اینجا سایت سکسیه درست اما نباید از داخلش سکس پیدا کرد. در ضمن یکی از رایج ترین کلکهای مخ زنی انلاین کت فیشینگ و یا جذب دختران با عکس های غیر واقعی است اولین قرار همیشه کافی شاپ و دو هفته بعد از اشنایی و قبل از هرگونه صحبت سکسی باشهاگر پیچوند نیومد یا خرپیره است یا خیلی زشته و عکس عکس خودش نیست طرف پیچوندت بلافاصله تا درگیرش نشدی رابطه رو قطع و طرفو بلاک کنید............


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 16

    • میدونم نویسنده مسیحای عزیزه اینا رو برای خانمهای سایت نوشتم.......


    •   happysex
    • 1 ماه
      • 4

    • صبر و حوصله داشتن برای خواندن داستانهات رو من دارم
      چه خوش نوشتی مسیحای عزیز
      باز زییایی قلمت جلوه ای زیبا داد به داستانهای سایت
      هر چند با نکاتی در داستانت دچار تضاد شدم اما مثل همیشه عالی
      لایک تقدیمت مسیحای عزیز


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 5

    • طولانیه حوصله ندارم چون میدونم قشنگه فردا با حوصله میخونم ؛
      موفق باشی


    •   Mahdi076
    • 1 ماه
      • 4

    • عالی بود مسیحا جان
      خسته نباشی.
      فقط خیلی طولانی بود اما بی نظیر (clap)


    •   AH_art
    • 1 ماه
      • 4

    • درود مسیحای عزیز
      چقد خوشحال شدم پایانش حداقل زیاد تلخ نبود هرچند این اتفاقا هم برای یه زن زیادی بد بود
      قلمت پایدار (rose)


    •   Ares.1
    • 1 ماه
      • 9

    • خیلی طولانی بود اما خوب بود به هرحال .


      با اجازه ، باید به حرف های شاه ایکس عزیز یه مورد دیگه اضافه کنم
      از پشت صفحه های تلفن همراه ، نباید کسی رو قضاوت کرد
      خودم رو مثال میزنم ، با اینکه اینجا سعی میکنم منطقی و خوب حرف بزنم و خصوصی مزاحم هیچکس نشم که تا حالا هم موفق بودم ، اما مدت ها پیش بیرون از اینجا کارهایی کردم که شخصی مثل ادمین سایت اگه حتی یکیش رو بدونه حتی ممکنه اکانتم برای همیشه بن بشه .
      خودم رو مثال زدم که کسی برداشت بد نکنه!
      فقط اینم بگم کارایی که کردم ، پدوفیل هیچوقت جزءشون نبوده :-)


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 13

    • مجازی که خب اسمش روشه .
      شهوانی که دیگه جای خود داره.
      تو دنیای واقعی هم هیچ چیزی اونجوری که به نظر میاد نیست چه برسه به مجازی.
      حقیقت تلخه.
      دروغ چون شیرینه جاذبه بیشتری داره.
      لایک


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 6

    • اینکه مسیحا پرکار شده خبر خوبیه و اینکه فکر کنم این داستان قشنگ بی رحمی. و بشوره ببره (biggrin)

      لایکم‌ کِردی مسیحا کیف بکه :)


    •   Clay0098
    • 1 ماه
      • 3

    • داستان خوبی بود و لذت بردم ولی یه مشکل بزرگ داشت
      اونم اینکه خیلی درجا میزد
      توصیف حالات زیاد و تصویر یاری کم بود
      کاش توازن برقرار شده بود
      در مورد محتوا هم که خوب بود
      لایک نویسنده خوب


    •   Rspartha
    • 1 ماه
      • 2

    • Kheili khob bood hamin nemidunm chi begam ama kheili adam mitune haromzade bashe!!


    •   تـیـنوش
    • 1 ماه
      • 2

    • مسیحا مرسی خوب بود


    •   ali.gh061
    • 1 ماه
      • 3

    • خیلی طولانی بود کونم نکشید .یعنی حوصله ام نکشی.??اگر قرار بود اینقد وقت بزارم برا مطالعه اینجا چه غلطی میکردم.خووادامه تحصیل میدادم ک لااقل وضع ام بهتر میشد.


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه
      • 5

    • like (rose)
      fkr nmikonm kond zehn tarin adme roye zaminam nadide v nashnakhte pic sexy kaml send kone (cool)
      vaLi baZm baraye talangor v goshzad b y sri afrad dastane amozandie (ok)
      khob khoda aqLo bara hamcHin mavaQei dade dg
      ba 5min fkr krdn qbL aZ har kar v sohbti shayd bshe y kochoLo jLoye baZi aZ etfaqati k badn b havadSe viran konande tabdil mishano grft (ok)


    •   MFM_iran
    • 1 ماه
      • 2

    • فیلم امشب سینما
      وقتی مسیحا از داش هومن انتقام میگیره


      داش هومن کجایی که بیای ببینی بخاطر کامنت هات ، مسیحا این بار اسم bad man قصه ش را گذاشته هومن


      البته شوخی کردم فکر نمیکنم مسیحا همچین آدم عقده ای باشه.


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه
      • 4

    • mr dar inke qalame shoma aLi v binazire shaki nist chon mn qbLnm dastanhaye shomaro khondm v dos dashtm fqt y entqad kochik darm aztoon
      chra dokhtare toye dastano enqdr kharo zaifo zalilo bi dasto pa tosif krdid????
      har kasi khob sohbt mikone ya hamie hoqoqe zanane v shakhsiate fake khodsh ro b namaysh nmizare nmitone dalile qane konandei bara jazb shodn y dokhtr dashte bashe
      hich dokhtari injor ahmaqane b kasike nadide v fqt dastnvshtehasho khonde vabaste nmishe v darkhaste ashnai nmide
      toye iran b dalile sathe farhang hanooz aqayoon khodshoono az khanooma qodrtmand tr midonan v barabarie zano mrdo nmipazirn dar soratike in tasavor kamln eshtbast v khanoomaye irani ch toye iran ch kharj az keshvar az nazr moqeiat ejtmai farhngi tahsili dar sathe foqolade balai qarar darn
      chra y khanoom dos ndare ya rosh nmishe ya b har dalile dgei b psri k khoshesh miad baraye ashnaie bishtr req bde chon toye kochiktarin bahsi mored lotf tarafe moqabl qarar migire v ba anvao aqsame tohina v alfaze rakik pazirai mishe
      krm az khodt bod
      man sarm to zndgie khodm bod
      khodt kunt mikharid k omdi samte man
      mikhasti zire man bashi va ....
      kashki ykm yad bgirim b trf moqabl hata to oje bahs ehtram bzarim
      shayd agr ba y lady fahmide qabl az ngarsh dastan sohbt mikrdid enqdr dokhtr dastano leh nmikrdid
      mrc :)


    •   Shamim.20
    • 1 ماه
      • 3

    • بازگشت به موقع مسيحاي عزيز
      چي از اين بهتر!!
      داستانت زيبا بود و موضوع پردازي و توصيف جزئيات عالي بودن
      فقط يكم طولاني شده بود كه البته توصيف جزئيات متن طولاني رو ميطلبه
      يكم كليشه اي ولي خب به نظرم كليشه ها و پيام ها هم ميتونن جذاب باشن
      از همه چي خوشم اومد به جز شخصيت دختر داستان
      يكم زيادي ساده و احمق بود
      البته تو جامعه كم نيستن از اين دخترها
      كسايي كه احساس پاكشون رو تقديم به انسان هاي بي ارزش ميكنن و در نهايت آسيب ميبينن
      ممنونم از قلمت و دفاعت از آسيب پذيري زنان
      بازم بنويس


    •   Sohiel1360
    • 1 ماه
      • 2

    • عالی بود . کاشکی که دخترای سرزمینم هیچ وقت گول نامردا رو نخورن ...


    •   عموپلنگ
    • 1 ماه
      • 3

    • داستان واقعا خوب بود
      من نوشته های شما رو نخوندم ولی اگه یه نویسنده حرفه ای هستین تنها مشکل داستانتون قابل حدس بودن پایان ماجرا بود
      ممنون از وقتی که گذاشتین برا ما تا هم درس بگیریم، هم سرگرم شیم و هم جقی (erection)


    •   esiiishahi30cm
    • 1 ماه
      • 3

    • مسیحا ،داستان ت رو تا اونجایی خوندم که وارد خونه ش شدی و دیدی هومن اونی نیست که توی ذهن ت تصور کرده بودی و مابقی داستان رو گذاشتم برای فردا ....
      می تونستی داستان ت رو دو قسمتی کنی که مخاطب ت خسته نشه و از داستان لذت ببره ... با این داستانت به یاد فیلم محمد رسول الله افتادم که یک فیلم سینمایی بلند باز زمان ۳ ساعت با هنرپیشه معروف انتینیو کوئین که عاشق این هنرپیشه بودم که صدا و سیمای میلی هر وقت این فیلم رو پخش میکرد من وسط های فیلم خوابم میبرد ... اون وقتها هم اینترنت و فراوونی شبکه های tv نبود ... دوباره میبایست یکسال تحمل می کردم که به مناسبت ش ای فیلم پخش بشه ....
      خوبی داستان شما اینه که مابقی رو فردا می خونم ...


    •   Farzinx57
    • 1 ماه
      • 4

    • تا انتهاي داستان و قبل از اينكه اسم نويسنده محترم،مسيحاي عزيز، رو ببينم فكر ميكردم واقعيته،چون همچين شخصيتي با ذكر مشخصه ٩٨ ساله رو توي سايت ديده بودم،ولي با اين وجود با نظر شاه ايكس عزيز موافقك كه يه دختر حتي توي شخصيت داستاني نبايد اينقدر ساده باشه و نديده با كسي قرار ملاقات خصوصي بزاره،در هر صورت داستانت مثله هميشه قشنگ بود لايك?


    •   Amirkh22
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • عجب.....عجب....


    •   @آروین
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • منکه همشو نخوندم ولی از کامنتها ایتطور متوجه شدم که زنه از سایت با یکی دوست شده باهاش سکس کرده بعد از مدتی پشیمون شده . خب اگر اینطوری خدآ به ادم عقل داده اون وقتی که کست میخارید میخواستی مثل اکثر خانمها دندون رو جیگر میزاشتی و تحمل میکردی . از قدیم گفتن خود کرده را تدبیر نیست


    •   Koshti.pars
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • من لایک کردم
      با تشکر


    •   Ice_flower
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • نمیدونم لایک کنم یا دیس... پس هیچ کدوم!فقط کامنت میذارم.
      حس و حال فوق العاده مزخرفی بهم داد داستانت!
      چقدر از کلمه عشق و عاشقی بدم میاد و توی دایره لغاتم بی معنی و مفهومه...
      موفق باشی


    •   dsa321
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • این که یه داستان بود
      اما اگه واقعی باشه

      دختر خانوم
      اپن که بودی
      یعنی قبلا داده بودی یعنی خودت از اون اگه بدتر نباشی بهترم نیستی
      پس بیخودی خاله من غریبم بازی در نیار
      همیشه یکی میده یکی میزاره تا شرایطشو پدید نیارین بهتون نه تجاوز میشه نه چیز دیگه
      شرایطشم خودت پیش اوردی خانووووم محترم .


    •   Ali_ahvaz19
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • دقیقا از جایی ک شروع کردی از پسره تعریف کردن تو دلم گفتم باش حالا وایسا ببین چ دردی بزنه بت،جدا از شوخی این ی چیزیه ک خیلیا باهاش روبرو میشن،خیلی از خانوما با همچین افراده حرومزاده ای باید روبرو بشن سر ابرو یا هرچیز دیگه ای،امیدوارم ی روزی برسه ک مردامون بفهمن سکس رو از اهل سکس بخوان و دنبال کسی ک دنبالش نیست نرن،و در اخر داستان زیبایی بود خسته نباشی?


    •   royaei
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • مثل همیشه خوب و عالی بود ؛
      همه چیز رو در مورد داستان دوستان گفتن ؛
      خیلی حرف میشه زد اما عمل .....؟
      فقط یه چیز بگم ؛
      خواهشن به حریم خصوصی دیگران احترام بگذاریم ؛
      موفق باشی


    •   Gayaneh
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • دستت درست مسیحا ،خیلی از دوستان گفتن کسی ندیده و نشناخته عکس نمیفرسته،اما به این نکته توجه نکردن که این خانم خیلی قبل عاشق هومن قلابی شده و حداقل شخصیت اونو شناخته ،هر دختری ممکنه این شرایط براش پیش‌بیاد حتی کسی که ادعای شاخ بودن داره ،البته زن و دختر و پسر و مرد و پیر و جوون هم نداره،اگر سری به دادگاه ها بزنید مخصوصاً پلیس فتا تمام گفته های مسیحای عزیز رو به عینه خواهید دید


    •   esy20
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • خوب بود هرچند طولانی بود


    •   hamid30gari
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • وااای چقدر خوب شد اولش اومدم نگاه کنم ببینم چقدره.اگه تا وسطا میخوندم میفهمیدم انقدر طولانیه کونم میسوخت.
      واقع حسش نیست طولانی بخونم.
      موفق باشی؛


    •   zohrekontala
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • لایک. داستان خوبی بود


    •   کیرسفیدکلفت
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • عزیزم از الان یاد بگیر به چشمات هم اعتماد نکنی داستانت عالی بود


    •   Cukur
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلیا درسته که حلال و قانونی به دنیا میان ولی بعضیا هم هستن که واقعا حرامزاده وارد این دنیا میشن ن حس دلرحمی ن غیرت و ن مردانگی درونشون هس. عالی لایک


    •   boybnd27
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • اول لایک بابت داستان عالی ؛در ادامه بایو بگم اکثر ماهایی که اینجا با قیافه ی حق به جانب کامنت میذاریم ،اگه موقعیتش برامون پیش بیاد از "هومن" داستان هم بدتر ایم و این راستان حقیقتی غیر قابل انکار هست ،پس بیاید شعار ندیم و مجازی خوب نباشیم تو دنیای واقعی خوب باشیم چه زن و چه مرد ، خوش باشید.


    •   ملكه_قلابي٢
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • ي فيلم هاليوودي ديم دقيقن دقيقن همين بود!!! حالا مسيحا از اون كپي كرده يا نه


      خدا ميدونه!!!


      اونم ي ادم پدوفيل بود ولي از وسط داستان خونواده دختره وارد شدن و پليس خبر شد!!! فرقش با مملكت ما اين بود ك هرگز ب دختره اتهامي نزدن و با اينكه مرد پدوفيل زرنگ بود و نتونستن پيداش كنن حداقل دخترشونو نجات دادن!!!


    •   ronin555
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • شما زن ها از اینکه بادروغ احساسات قشنگی بهتون القا بشه لذت میبرین ولی اونیکه صادقانه ولی رک و تلخ حرف میزنه واستون بی معنیه...سگ اونیکه میاد مستقیم بهت میگه بیاسکس کنیم میأرزه به اونیکه جانماز باشخصیت و جنتلمن خودش جامیزنه ..یکمی باانصاف باشیم....


    •   shila_naz
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • ممنون از نویسنده محترم
      خواستم بگم درچنین مواقعی نهایتا دو سه تا عکس پخش میشه که اونم با وجود فتوشاپ میتونی بگی عکستو فتوشاپ کردند.دوستانی که گرفتار چنین وضعیتی شدند در سریع ترین وقت خانواده و پلیس رو در جریان بگذارند.چون میشه به هک شدن عکس و فتوشاپ ادعا داشت.حالا اتفاق بدی که میتونست بیفته گرفتن فیلم بود.هیچ وقت بخاطر چند تا عکس تن به سکس ندین که فیلم رو دیگه نمیشه ادعایی براش داشت.امیدوارم تمام دخترا و خانومها اگاهی لازم رو داشته باشند و گرفتار چنین حرام زاده ها نشن


    •   AmirALI_553
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • من این نوشته رو بعنوان داستان نخوندم بلکه به شکل طرح یه سوال وچالش که ممکنه واسه خیلیا پیش اومده باشه وهمین الان ک داریم میخونیم باش درگیر باشن میبینم که در قالب داستان مطرح شده بود .که البته با جواب عاقلانه وراهنمایی های دوستانی ک کامنت میزارن مث شاه ایکس بزرگ میتونه پاسخ درستی به مشکل مطرح شده در داستان باشه.برای قلم مسیحا احترام قائلم .سپاس


    •   sAjJaD7382
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • خوب بود موفق باشی


    •   sAjJaD7382
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • خوب بود موفق باشی


    •   Kosdat
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • باید دو قسمتش میکردی زیادی طولانیه


    •   Kosdat
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • باید دو قسمتش میکردی زیادی طولانیه


    •   MASIӇA
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • تشکر میکنم عزیزان.
      متاسفانه شرایط جواب دادن به کامنتا فراهم نیست. به محض اینکه اوضاع مهربون شه مفصل در خدمتتون خواهم بود.
      فقط در جواب به یه سری از عزیزای دلی که به ضعف شخصیت دختر داستان و روش پیش رفتنش و واکنشش و این موارد اشاره کردن بگم که هیچوقت فراموش نکنید که افکار و رفتار و تجربه و واکنش و در کل شخصیت کسی مثل اون یکی نیست!
      نمیشه انتظار داشت همه مثل ما پیش برن و مثل ما با اتفاقاتی که افتاده برخورد کنن.
      میبوسمتون...(rose)


    •   شواليه-ايران
    • 4 هفته
      • 1

    • The reality is an illusion.
      اين جمله يادتون باشه،ديگه مجازي كه از اين بدتره


    •   Sepidarsal
    • 4 هفته
      • 0

    • جنده چقدر از جنده ها میگی مردک خراب


    •   zari.noghre
    • 4 هفته
      • 1

    • جالب و عالی بود?
      واقعا یه جاهایی که قلب ادم فرمونو به دست بگیره هیچ چیزی بعید نیست و خر بودن ادم دیگه اندازه ای نداره
      و واقعا میشه که تا این حد نشناخته فقط به خاطر حس خووب به یکی اعتماد کنی
      خیلی قشنگ بود❤❤


    •   Boy0513
    • 4 هفته
      • 1

    • قلمت خوبه .. اما داستان نویسیت خسته کنندست .. سه روز طول کشید تا داستانتو تموم کنم.
      خیلی با جزئیات نوشتی و این خواننده رو عذاب میده (biggrin)


    •   حسام_آنالیست
    • 4 هفته
      • 2

    • کاری به راست و دروغ بودن این قصه ندارم ولی قطعا از این اتفاقا زیاد افتاده و میفته
      با خوندن این قصه خیلی متاسف و ناراحت شدم
      نر‌ بودن با مرد بودن خیلی فرق داره
      مرد اون کسیه که جوری رفتار کنه تا تنها عشقش کنارش احساس آرامش کنه و لذت ببره از زن بودنش
      قلمت خوبه موفق باشی


    •   R.B.behruz
    • 4 هفته
      • 2

    • خیلی خوب بود، ریز و دقیق همه چیز پردازش شده بود و از نظر ویرایشی هم خوب بود، صحنه های سکسیش و تعریف احساسی که زن داستان داشت عالی بیان شده بود، موفق باشید،
      قلمتون مانا


    •   Mm.1398
    • 4 هفته
      • 2

    • ممنون از شما نویسنده خوب.. من کم نظر میدم اما داستان شما خوندم اکثریت خوب بودن...
      من دلیل اون ۱۶ نفری که دیسلایک کردن نمیفهمم؟
      از چی داستان خوشتون نیومد؟
      توقع چی داشتید از داستان؟
      تم داستان که مشخص بود اسم داستان که مشخص بود و اینکه مسیحا دوباره داستان خوب نوشته مشخص بود نویسنده خوب که مشخص بود برای چی دیسلایک؟
      نکنه شما هم جزو همون حرامزاده ها هستید؟؟؟


    •   _Azi_
    • 4 هفته
      • 0

    • عجججججب
      عکس سکسی با صورت؟
      تا این حد حماقت؟
      گیریم عکسارو تو سایت پخش میکرد
      چی میشد
      هیچی


    •   garshasb.
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • متاسفم برا خودم که ......واقعا حیوونا هم خیلی شرف دارن


    •   Clay0098
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • شخصیت شما به من نزدیکه
      تنها فرقمون اینه که شما نویسنده هستی و من خواننده
      شما استعداد داری و من ندارم
      وگرنه هر دومون حداقل تو داستان ها دنبال پیام میگردیم
      قشنگ بود و منو به یاد چند حرومزاده انداخت،افرادی وه نه میشد دورشون انداخت و و نه میتونستم تنبیهشون کنم
      سوهان روحم بودن و ...
      کاش قسمت سکس طولانی تر بود و از حجم توصیفات کم میکردید
      در هر صورت خسته نباشید و جز داستان های خوب بود
      (داستان قبلی که فضای اصلیش تو حموم بدد یه چیز دیگه بود)اون معرکه بود
      به هر دوشم لایک داوم(نا قابله)
      خلاصه مخلصم


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • عالی نوشتین خیلی عااااالی
      همه ی داستان جذاب بود و آدمو درگیر خودش میکرد نمیشد تا اخرشو نخوند
      هرچند غمگین شدم از خوندش
      بعضی آدما چقد هوس باز و بی رحم هستن : (


    •   parsabaharrad
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • چی بگم؟؟؟؟ (rose) (rose)


    •   اشی۸۵مشی
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • نگارنده عزیز و محترم : خدا وکیلی اگر داستان واقعی بوده باشه که یه حسی میگه واقعی هستش فقط اول باید بگم که چرا و چرا به یکی از اعضای خونواده خودت اطمینان نکردی و جریان رو نگفتی تا حداقلش تو که داری میری فلان آدرس! !کمترینش این بود که با شناختن آدرس و بعد از وارد شدنت به داخل خونه میتونست با هزاران ترفند وارد خونه شده و درس درست حسابی ه طرف داده و گوشی و اسنادی رو که از تو رو داره رو نابود کرده و کار بجاهای باریک و سکس کثیفی که تعریفش رو کردی انجام نشه.
      چون
      خدا رو شاهد میگیرم گفتنش در اینجا اول برای خودم عذاب آور و هم اینکه بازخورد خوبی برام نخواهد داشت : در هر حال دقیقا و مو به مو و بدون هیچ تغییری نسبت به سرگذشتتون به سر خواهر خود من این برنامه رو یکی میخولست پیاده کنه اون هم با اختلاف مسافتی اگر حساب کنی با هواپیما حساب کنی ۲ ساعت فاصله با شهر ما داشت که با خواهشهای من که چرا داعونی و چت شده و اصرار که بهم اطمینان کن هر موضوعی باشه من پشتتم و ایشون مطرح کردن که حضرت عباسی با کمک گرفتن از یک دوست که .... بماند در چه فازی هستن. با کمک اون دوست که تا به امروز هم نشناختمش کی بود و از طریق واسطه ایی آشنا شدم
      خلاصه کاری کردیم که طرف تا ۲ ماه در زندان شهر خودمون که به شکایت کشید ماند و در داخل زندان به حدی بهش بچه های آن رفیق ناشناخته تا به امروزم تجاوز کردند و نمودنش که ۳ تا عکس با هزاران مصیبت که میدانیم میشود گوشی در زندان داشت عکس گرفته اند ازش که الان که از اون جریان ۷ سال گذشته
      اگر همین الان بخواهیم میتونیم انواع اقسام باج گیری کنیم.
      که خدایش کمکش حالش باشد و کمک حال همه یع افراد جامعه خطرناکمون باشه


    •   Clay0098
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • یه بار دیگه خوندمش امشب
      چه قدر قشنگ نوشته بودید
      وقتی وارد خونه شد انگار صدای تاا تاپ قلب دختره رو مینشنیدم
      خیلی کارتون درسته خیلی
      عجب قلمی
      بازم بنوس مسیحای عزیز که خوب و حرفه ای مینویسید


    •   MASIӇA
    • 2 هفته،2 روز
      • 3

    • بازم ممنونم از همه‌ی شما عزیزان.
      خب بعضی از دوستان اشاره کردن که ساده‌ترین دختر و در کل کسی عکس سکسی با چهره به کسی نمیده.
      تو این مدت با چند نفر سر همین موضوع صحبت داشتیم و همیشه هم گفتم که: دختر داستان به کسی عکس داده که بهش باور داشته و فکر میکرده با بقیه فرق داره! به کسی که خیلی جنتلمن به نظر رسیده و بهش اعتماد داشته.
      اینکه هیچکس عکس با چهره به کسی نمیده رو به هیچوجه قبول ندارم چون حتی خود من توی همین سایت حین روابطی که داشتم بارها و بارها بهم عکس سکسی دادن. دلیلش هم باز همون اعتماد بوده.
      پس این به هیچوجه منطقی نیست که بگیم کسی از این دست عکسا به کسی نمیده.
      مورد بعدی اینه که بازم نمیشه انتظار داشت همه مثل همدیگه فکر و عمل کنن. یکی میگه باید به خانوادش میگفت یکی میگه باید شکایت میکرد یکی میگه خیلی ضعیف و بی دست و پا بود...
      باید درک کرد که هر دختری نمیتونه همچین موضوعی رو با خانوادش در میون بذاره. نمیگم حق کاملا با منه بلکه میگم از این جهت هم میشه بهش نگاه کرد. بالاخره شرمی هست حیایی هست انتظاراتی هست چشم تو چشمی هست..
      خود من که یه مردم به کمتر کسی توی این سایت عکسمو نشون دادم(که خب بعدش هم متوجه شدم طرفم لجن‌تر از اونی بوده که بشه فکرشو کرد و دو روز بعدش واسه پی وی این و اون ارسال شده!)و هیچکس هم خبر نداره که تو همچین سایتی عضوم و فعالیت میکنم. در صورتی که قضاوت و نظر کسی رو به یک میلی گرم از محتوای تخمم نمیگیرم. اما بازم به دلایلی که دارم نمیخوام کسی بدونه توی این سایت فعالیت میکنم.
      و در کل همه چیز به حساسیت موضوع مربوطه.


      و اما فکر کنم تو یکی از کامنتا خوندم که عمدا اسم بد من قصه رو هومن گذاشتم و از یکی از کاربرا یا فکر کنم نویسنده‌ها کینه دارم و این موارد(اینطوری برداشت کردم)!
      همه چیز اتفاقی بوده. اصلا نمیدونم این هومنی که فرمود کی هستش.
      فکر نمیکنم کسی رو انقد گنده بدونم و انقد مغزمو درگیرش کنم که بخوام با بزدلی و با تیکه میکه باهاش حرف بزنم. اگه با کسی مشکلی داشته باشم نه با خاله ماله زنک بازی و با تیکه بلکه رک و راست حرفمو میزنم و مشکلمو باهاش حل میکنم.


      آخرین فیلم هندی‌ای که دیدم هم فکر کنم پارسال بوده و زیاد سینمای بالیوود رو دنبال نمیکنم که حالا بخوام از روشون کپی هم بکنم. هر چند من نفهمیدم موضوع اون فیلم چه ربطی به کتیبه‌ی بیستون داشت! و چه ربطی هم به داستان من داشت!


      دوست دارم راجع به داستان بیشتر حرف بزنم اما از طرفی هم دوست ندارم کسی فکر کنه میخوام خودمو خیلی آدم خوب و سفیدی نشون بدم و بگم آره همه بدن و فقط من خوبم. پس میذارم به عهده‌ی خود خواننده که به چه چیزایی پی میبره و چه نتیجه‌ای میگیره.


      خوش باشید.


    •   MASIӇA
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • ما الان دوباره کامنت این عزیزمون رو خوندیم و فهمیدیم که نوشته هالیوود نه بالیوود!(biggrin)
      که خب درسته که سوتی ناخواسته‌ای دادیم اما بازم نه ربطی به کتیبه‌ی بیستون داشت و نه داستان من! و کپی‌ای در کار نیست.


    •   Hooman.esf.59
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • سلام مسیحای عزیز دوستم حامد منو میگفت چون قبلا باهم در مورد داستان‌ها ت صحبت کرده بودیم و من گفته بودم مسیحا خوب می نویسه و یه همیشه داستانهاش حرص مو در میاره و چون زیر یکی دوتا از داستان‌ها ت اینو نوشته بودم حامد به شوخی گفت انتقام مسیحا از هومن...
      گنده بدونی یا ندونی ما کوچیک هرچی آدم باسواد و قلم بدست هستیم.


    •   Alish8221
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی بود طولانی بود ولی دوستش داشتم چون نگارش بدون اشکالی بود افرین و لایک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو