حسادت (۲)

    ...قسمت قبل


    گفتم چی میخوای بشنوی ؟ گفت تعریف ؟ گفتم چجور تعریفی از چیت تعریف کنم ؟ گفت از همه چیزم گفتم خب صورتت که خیلی خوشگله بخاطر اینکه اجزاش بهم میخورن و تقریبا اندازشون میزونه و ... بدنتم که خب نه لاغری نه چاق توپری و قد نسبتا کوتاه ک این فاکتور خیلی از پسراست برای طرف مقابلشون ؛ بالاتنت ظریفه ولی پایین تنت پر و کاملا دخترونست . گفت نه میخواستی پسرونه باشه گفتم خنگول خانم منظورم اینه که خیلی از دخترا بدنشون اون حالت های دخترونه رو کم داره و از روبرو و بغل بهشون نگاه میکنی خیلی صاف و بدون قوص های زیبا و برآمدگی های دخترونه هستن حالا فهمیدی ؟ گفت آها از اون لحاظ میگی ، پس درکل خوبم ؟ گفتم عالی ؛ یه علامت OK هم بهش نشون دادم . خندید و باهم از ماشن پیاده شدیم . دیگه کلا ذهنم رفته بود سمت پریسا و داشتم خل میشدم ؛ مثل پسرای غریبه دلم میخواست مخشو بزنم هرچند از رفتارش پیدا بود خودشم بدش نمیاد و برای اینکه منو از مژگان دور کنه حاضر بود دست به هرکاری بزنه ولی من درک نمیکردم چرا انقدر از مژگان بدش میومد ، تموم این افکار تو سرم میچرخید و داشت مغزمو میترکوند ؛ از یه طرف از خودم بدم میومد از طرف دیگه صورت و اندام پریسا با اون عشوه هاش از تو فکرم پاک نمیشد و کیرمو بی اختیار راست میکرد از همه مهمتر من نمیدونستم باهاش چیکار کنم یعنی تا ته این راهو برم یا با یه اخلاق مزخرف و نچسب باهاش رفتار کنم تا بیخیال همه چیز بشه . بعد کلی فکر و خیال به این نتیجه رسیدم که برم رو مخش تا هرکاری میخوام برام انجام بده ولی گفتنش آسون بود . ساعت حدود دو سه شب بود بهش با گوشی اس دادم پریسا خوابی ؟ معلوم بود که بیداره بود داشت با گوشیش ور میرفت چون سریع جواب داد و گفت نه خوابم نمیبره کاری داری ؟ گفتم هیچی بگیر بخواب همینجوری از بیخوابی بهم اس دادم گفت حرف بیخود نزن میخواستی یه چیزی بگی گفتم فردا میای باهم بریم یه جایی ؟ گفت کجا ؟ گفتم نپرس میای یا نه ؟ گفت معلومه میام گفتم بخاطر اینکه منو با مژگان نبینی هرکاری میکنی نه گفت تا جهنمم باهات میام گفتم خیلی خری تو شب بخیر .
    ساعت 11 صبح بود بهش پیام دادم میرم تو ماشین زود بیا تیپ بزن میخوام چشم بعضیا رو دربیارم . تقریبا یه نیم ساعتی منتظرش بودم تا بیاد ، وقتی اومد اولین کاری که کردم از زیباییش آب دهنمو قورت دادم ؛ یه شلوار پارچه ای کش راسته آبی تیره تنش کرده بود که تا زیر زانوش جذب بدنش بود و مابقیش راسته بود یخورده هم کوتاه با یه کفش مشکی زنونه پاشنه بلند رسمی ، یه مانتوی مشکی جلو باز بلند راسته بایه پیرهن آبی تا کمرش که شبیه پیراهن مردونه اسپرت بود بایه شال آبی همرنگ شلوارش و آرایش ملایم ؛ یه تیپ کاملا زنونه ، رسمی و شیک که من خیلی این طرز لباس پوشیدن زن هارو دوست دارم و کاملا مجذوبشون میشم از همه مهمتر من تا به حال پریسا رو با همچین تیپی ندیده بودم . از زمانیکه نشستیم تو ماشین من مدام چشمم به رون های پر و زیباش بود که با رفتن روی دست انداز میلرزیدن . بعد چند دقیقه پریسا گفت کجا میریم گفتم میخوام ببرمت پیش چندتا از دوستام که تابه حال ندیدیشون تا تورو ببینن و کفشون ببره گفت چرا ؟ گفتم آخه خیلی اعدای مخ زدنشون میشه و فکر میکنن دخترایی که مخ میزنن آخر دافن گفت یعنی من از اون ها بهترم گفتم تو در مقابل اونها مثل ملکه ای یه لبخند با یه عشوه ی خاصی کرد که کل بدنم یخ کرد . بعد از یکی دو ساعت از پیش اون دوستای بدرد نخورم پریسا رو بردم سمت یه رستوران خیلی شیک و عالی که همیشه تنها میرفتم و بعضی از گارسون هاش منو میشناختن از بس رفته بودم فقط با این تفاوت که این دفعه تنها نبودم . تو تموم راه پریسا حرفی نزد ولی وقتی سر میز منتظر رسیدن غذا بودیم گفت پویا برای چی بهشون گفتی من دوست دخترتم ؟ گفتم دلیلش رو بهت که گفتم گفت خب میگفتی خواهرمه چه فرقی میکرد گفتم دانشمند آخه میگفتم خواهرمی که نمیشد مخ زدن ؛ چند لحظه ای ساکت شد که من گفتم دیشب به حرفات فکر کردم میخوام باهات راحت باشم درسته خواهرمی ولی میخوام مثل دوتا دوست باهم باشیم دوتا دوست خیلی صمیمی البته سنت یخورده کارو برام سخت میکنه گفت سنم چشه مگه گفتم خب اگه هم سنم بودی خیلی بیشتر باهم مچ میشدیم البته چهرت خیلی کم سن تر نشونت میده گفت واقعا گفتم معلومه ؛ راستی تیپ امروزت محشره منو مجذوب خودت کردی ! یدفعه یجوری نگاهم کرد و گفت چجور جذبی ؟ با منو من کردن گفتم آخه میدونی چیزه من خیلی خب چجوری بگم من خیلی از زن هایی که تیپ رسمی و اداری میزنن خوشم میاد گفت همین ؟ گفتم انتظار دیگه ای داشتی گفت آخه مجذوب شدن کلمه درستی نبود که بکار بردی گفتم امروز چرا یجوری شدی خیلی سرد و جدی شدی ؟ گفت نه خیلیم عادیم . موقع رفتن سمت ماشین دستمو محکم گرفته بود ، من در ماشینو براش باز کردم و وقتی داشت سوار ماشین میشد آروم دستمو گذاشتم رو باسنشو فشارش دادم و یه هل کوچیک بهش دادم که مثلا دارم همراهیش میکنم سوار بشه . وقتی خودم نشستم تو ماشین بهم نگاه کرد و با صدایی ارزون گفت پویا دیگه اینکارو نکن گفتم کدوم کار ؟ گفت خودتو نزن به اون راه موقع حرف زدن نگاهشو ازم میدزدید انگار خجالت کشیده بود گفتم خودت گفتی میخوای باهم راحت باشیم و مثل دوست اجتماعی گفت دوست اجتماعی اون کارو نمیکنه گفتم هرچی تو بگی . تو ماشین جفتمون سکوت کرده بودیم بهش گفتم پایه ای بریم ویلای شمال ؟ گفت من لباس ورنداشتم گفتم لباس میخوای چیکار اصلا اونجا خودم واست لباس میخرم گفت باشه بریم . پنج ساعت بعد شمال بودیم و تو حیاط ویلا . بارون میومد ، سریع دویدیم تو تا خیس نشیم . شومینه رو روشن کردم و نیم ساعتی کنار شومینه نشستیم تا گرم شدیم بعد پریسا بلند شد بره قهوه آماده کنه ، مانتو و شالشو درآورد و انداخت رو مبل و رفت سمت آشپزخونه . دیدن حرکت و لرزش باسنش به همراه صدای پاشنه کفشش رو سرامیک کاملا عقل و از سرم برد و منو مبهوت خودش کرد .
    بعد چند دقیقه برگشت و دراز کشید رو مبل و خیره شد به من و گفت چرا یه دفعه گفتی بیام شمال گفتم هم میخواستم تورو امتحان کنم ببینم چقدر رو حرفت هستی هم دلم گرفته بود دلم تنهایی میخواست گفت الآن که تنها نیستی منم هستم گفتم تنهایی باتورو ؛ چشم تو چشم بهم نگاه میکرد بدون حرفی که گوشیم زنگ خورد ، مژگان بود جواب ندادم و گوشیرو سایلنت کردم پریسا گفت چرا جوابشو نمیدی گفتم از کجا میدونی کیه گفت چون تو حتی با دوست دخترات هم جلو من حرف میزدی گفتم خب نمیخوام تنهاییمون رو خراب کنم گفت پویا تو حالت خوبه گفتم نه فکر کنم خیلی اینجا گرم شده ؛ لباسامو درآوردم و فقط یه شلوارک پام بود بدون شورت که این باعث میشد کیرم بیشتر خوشو زیر لباس نشون بده . پریسا رو هون مبلی که دراز کشیده بود برگشت و به روی شکم خوابید و داشت تو تلگرام میچرخید منم داشتم بهش نگاه میکردم ، به رون هاش به باسنش به پاهای نازش تو اون کفش زنونه که بالا آورده بودشون و داشت تکونشون میداد ، طاقت نیاوردم تو تل بهش پیام دادم خیلی زیبا دراز کشیدی برگشت نگاهی بهم کردو خندید دوباره به گوشیش نگاه کرد و نوشت از چه لحاظ میگی ، مثل همه آدما دراز کشیدم نوشتم همه آدما مثل تو زیبا نیستن و ازاون برآمدگی های زیبا ندارن نوشت دوست داری ؟ نوشتم چیو ؟ باسن دخترارو ؟ نوشتم آره ولی ماله تو با همشون فرق داره نوشت چرا ؟ نوشتم چون خیلی بزگ و تپل و گرد و میزونه البته فکر کنم نرم هم باشه نوشت خیلی پررویی من خواهر بزرگتم نوشتم خودت میخواستی باهم راحت باشیم نوشت نه تا این حد نوشتم من بهت گفتم ته تموم این دوستی ها این میشه نوشت منم گفتم نمیزاریم به اینجا برسه نوشتم من عاشقت شدم نوشت کدوم خواهر و برادر عاشق هم شدن ؟ نوشتم من دوستت دارم . دیگه پیامی نداد بعد دوسه دقیقه نوشتم بیام بهش دست بزنم نرمیشو هم حس کنم ؟ نوشت به چی ؟ نوشتم برآمدگی زیبات ؟ نوشت بیخود من تا زمان ازدواج به هیچکس اجازه نمیدم به جاییم دست بزنه نوشتم حتی من ؟ نوشت حتی تو ؛ نوشتم من نمیزارم تو ازدواج کنی نوشت مگه دست توهه نوشتم حالا ببین نوشت من نمیتونم با تو باشم دیوونه نوشتم قرار نیست از دختری در بیای . دوباره سکوت کرد ؛ نوشتم بیام ؟ دوباره نوشتم بیام ؟ استیکر گریه واسم فرستاد نوشتم گریه نکن خوشت میاد ؟ نوشت پا میشم میرما ؟ نوشتم نمیری ؟ نوشت امتحان کن ! .
    بلند شدم رفتم کنارش رو زمین نشستم نگاهش به به گوشیش بود و داشت تو کانال های تلش میگشت . دستمو گذاشتم رو کونش و لپهای کونشو خیلی آروم میمالیدم اونم آروم کونشو تکون میداد . انقدر کونش بزرگ و تپل بود که شلوارش داشت میترکید . بعد چند دقیقه مالیدن کونش دیدم دیگه انگشتش رو صحفه گوشی تکون نمیخوره معلوم بود شهوتی شده . آروم از رو شلوار کونشو بوس میکردم و صورتمو میمالیدم بهش ، دستمو بردم زیر شکمش که دکمه شلوارشو باز کنم دستمو گرفت یخورده پا فشاری کردم بیخیال شد . دکمه شلوارشو باز کردم و آروم شلوارشو تا وسط روناش کشیدم پایین ؛ یه شورت سفید تنش بود که جنس لخت و نرمی داشت . آروم لپ های کونشو لیس میزدم و بوس میکردم همزمان شورتشو کشیدم پایین و لپ های کونشو آروم از هم باز کردم ؛ با دیدن سوراخ کون و کص تمیز و کوچیکش بی اختیار شروع کردم به خوردن و لیسیدنشون . چند دقیقه ای به این کار ادامه دادم تا کم کم صدای آه و ناله پریسا دراومد . آروم انگشتمو کردم تو سوراخ کونشو همزمان کصشو میخوردم هر یکی دو دقیقه یکبار به انگشتای تو کونش اضافه میکردم تا سوراخش خوب باز بشه . تو این مدت صدای بلندی ازش نشنیدم . بلند شدم کیرمو درآوردم و نشستم رو رونهاش . آروم سر کیرمو فرو کردم تو هیچ عکس العملی نشون نداد ولی وقتی داشتم کیرمو آروم تا ته فرو میکردم صدای آه و نالش بیشتر و بیشتر شد و منم از این صدا بقدری شهوتی شدم که شروع کردم به تلمبه زدن . بخاطر غیرقابل باور بودم سکسمون آبم سریع اومد و ریختم تو کون پریسا و دراز کشیدم روش . سرم کنار سرش بود و نفس نفس میزدم که پریسا شروع کرد به بوسیدن و لیسیدن لپ صورتمو گوش و گردنم . سرمو بردم طرفشو لبای همدیگرو میخوردیم . از لبهای هم که سیر شدیم از روش پاشدم و نشستم رو مبل پریسا شلوار و شورتشو از پاش درآورد و رفت سمت حموم . قبل از اینکه پریسا از حموم بیاد رو همون مبل خوابم برد و وقتی بیدار شدم ده و نیم صبح بود . هنوز داشت نم نم بارون میزد . تا صبح کلی خواب دری وری دیده بودم که فکر بهشون باعث سر دردم میشد . احتمال میدادم پریسا طبقه بالا تو اتاقش خواب باشه بخاطر همین بی سروصدا رفتم دوش گرفتم و بعدشم زدم بیرون تا واسه صبحونه چیزی بگیرم . وقتی برگشتم خونه انتظار داشتم پریسا از خواب پاشده باشه ولی خبری ازش نبود صداش کردم بانو بانوی من خوابالو خانم بسه پاشو بیا ببین برای صبحونه همون چیزایی که دوست داری گرفتم ؛ ولی صدایی ازش نیومد سریع رفتم طبقه بالا تا با لگد از تخت بیارمش بیرون که دیدم اتاق خالی و تختش مرتب شدست . یه لحظه هنگ کردم با خودم گفتم پریسا که اهل ورزش نیست انقدرم گشاده که محاله صبح زود پاشه بره پیاده روی ، گوشیمو ورداشتمو بهش زنگ زدم ولی جواب نمیداد . کم کم داشتم نگران می شدم ، چندین بار بهش زنگ زدم ولی میرفت رو پیغام گیر . نگرانیتم تبدیل شد به ترس . زنگ زدم خونه سراغشو از مادرم گرفتم گفت پریسا تو خونه خوابه ؛ دیگه جلو مادرم تابلو نکردم گفتم گوشیشو جواب نمیده کارش دارم ، فهمیدم پریسا هم چیزی بهش نگفته . مخم سوت کشید ؛ با خودم گفتم این کی رفت ؟ اصلا چی شد رفت ؟ ، تو همین فکرا بودم که یدفعه یادم افتاد دیشب چه اتفاقاتی بینمون افتاده حتما بهم ریخته که گذاشته رفته . شروع کردم به تف و لعنت خودم که این چه کاری بود کردی حالا اون یه اشتباهی کرد و واست لوندی کرد تو چه خری هستی . سریع سوار ماشین شدم و گوله رفتم سمت خونه ؛ حدود ساعت 5 عصر بود رسیدم خونه . سریع رفتم تو خونه و رفتم سمت اتاق پریسا دیدم دراز کشیده رو تختش و دستش یه مجلست و رو گوشش هدفون . نگاهی به من کرد و یه لبخند سردی زد و سلام کرد . رفتم کنارش رو تخت نشستم . نمیتونستم بهش نگاه کنم . گفتم خوبی ؟ گفت آره گفتم کی اومدی ؟ گفت دیشب گفتم چرا بی خبر ؟ گفت خودت میدونی چرا پس حرفی نزن گفتم معذرت میخوام نمیخواستم کار به اینجا بکشه گفت به کجا چی میگی ؟ گفتم به اتفاق دیشب گفت اتفاق دیشب نباید میوفتاد ولی حرفم چیز دیگست . تعجب کردم و بهش نگاه گفتم حرفت چیه ؟ گفت تو رابطت با مژگان درچه حدیه ؟ گفتم درحد خواهر و برادری چطور مگه ؟ گفت درهمون حد خواهر و برادری دیشبه ما ؟ گفتمنه بخدا من با اون اصلا کاری نکردم تازه خیلی روم نمیشه باهاش گرم بگیرم چه برسه به ... گفت پس اون پیام ها چیه بهت داده ؟ گوشیمو نگاه کردم دیدم سه تا پیام از مژگان اومده که نوشته شده کجایی داداشی چرا جواب نمیدی ؟ - نکنه داری جای من یکی رو پیدا میکنی ؟ - انقدر زود زدی زیر حرفات ؟ - به پریسا نگاه کردم گفتم بخدا به جون تو که نمیخوام یه تار مو ازت کم شه من هیچکاری باهاش نکردم اون فهمیده من با توام این چرت و پرتارو نوشته گفت ثابت کن گفتم چجوری ؟ گفت بهش پیام بده بگو با من رفته بودی شمال و هر موقع وقت داشتی بهش زنگ میزنی . با خودم گفتم اگه اینو بنویسم مژگانو از دست میدم چون من اونو دوست دارم و پریسا خودش باعث شد باهاش سکس کنم . گفتم پریسا جون خواهرجونم عشقم میشه بیخیال این مژگان بشی ؟ گفتم نه نمیشم اگه دوسم داری باید ابنو بنویسی گفتم جان تو من با اون فقط در حد خواهرم حرفمو باور نمیکنی ؟ گفت باشه ولی اگه چیزی ازت ببینم دیگه اسمتم نمیارم گفتم باشه .
    پاشدم از اتاق برم بیرون برگشتم سمتشو گفتم پریسا بابت دیشب ازم ناراحتی ؟ با یه مکثی گفت نه گفتم واقعا گفت البته کارمون خیلی کار افتضاحی بود ولی خودمم میخواستم ، با اینکه تو داداشمی ولی اصلا حس بدی به این قضیه ندارم گفتم اتفاقا منم همینطورم ؛ راستی نظرت راجع به دیشب چی بود گفت تو خیلی بیشعوری وقتی مخ یه خانم رو میزنی باید باهاش عاشقانه بخوابی نه اونجوری فقط به فکر خودت گفتم من که همه کار کردم گفتم نه اون کاری که باید گفتم البته تو از من 5 سال بزرگتری و تجربت بیشتره باید ازت یاد بگیرم گفت خفه شو میمون گفتم حالا که جفتمون مشکلی با این قضیه نداریم میشه همینجوری ادامش بدیم گفت نخیر گفتم چرا گفت پررو میشی گفتم من میخوام آخه بهت نیاز دارم تو بهترینی واسم با خنده گفت پرت و پلا نگو برو بیرون گفتم پس قبوله ؟ گفتم پویا گمشو بیرون میخوام آهنگ گوش بدم . لبشو بوس کردمو دویدم بیرون . از اون روز به بعد همش دنبال این بودم که دوباره مخ پریسا رو بزنم و حسابی بکنمش . تو خونه گاهی از هم لب میگرفتیم البته کوتاه ، گاهی دست مالیش میکردم و از رو لباس انگشتش میکردم تا شاید دوباره حشری بشه ولی انگار داشت هوای کارو نگه میداشت .
    صبح یه روز دیگه شروع شده بود ولی من برعکس روزهای گذشته حسابی شارژ بودم انگار رابطم با پریسا حالمو عوض کرده بود ؛ یجورایی میخواستم بیخیال مخ زدن مژگان بشم و فقط با پریسا باشم ولی یه اتفاق عجیب کارو برام سخت تر کرد . وقتی داشتم تو راهرو دانشکده راه میرفتم یهو مژگانو دیدم سریع راهمو کج کردم دیدم داره میاد دنبال و صدام میکنه . نزدیکم شد و گفت پویا پویا عه پویا باتوام چرا اینجوری میکنی ؟ دستمو گرفت گفتم جانم جااااانم ؟ گفت چرا ازم فرار میکنی ؟ گفتم فرار نمیکنم عزیزم عجله دارم باید برم سر کلاس گفت حرف بیخود نزن من میدونم توکی کلاس داری کی نداری گفتم خب الآن کارتو بگو ؟ گفت خیلی بی معرفتی پویا منو چند روزه ول کردی به امون خدا سرکلاس که نمیای گوشیتم که جواب نمیدی حالا با خواهرت رفتی بیرون اشکال نداره چرا جوابمو نمیدی ؟ گفتم مژگان این خودتی همون خانم استاد بداخلاقه پاچه بگیر چه شده بغض کردی واسم دلتنگم شدی ؟ گفت نمیدونم انگار به بودنت عادت کردم نیستی اعصاب هیچیو ندارم گفتم والا من که بودم اعصاب همه چیزو داشتی الا من گفت مسخره نشو گفتم چشم جوابتو میدم حالا برم ؟ گفت نه وایسا چیه پریسا نمیزاره منو ببینی ؟ گفتم نه اون چیکار داره گفت پس چیه گفتم هیچی شما اینجا استادمی پس ما حرف خصوصی نداریم گفت پس بریم بیرون باهم گفتم کجا ؟ گفت هرجا من میخوام چند ساعت با برادر کوچیکترم که تازه پیداش کردم وقت بگذرونم گفت حرف مفت نزن داداش کوچیکتر تو تا دیروز منو داخل آدم حساب نمیکردی حالا شدم داداشت گفت اصلا هرچی تو بگی من الان بهت نیاز دارم . دیدم خیلی پا فشاری میکنه گفتم بزار یه تلفن بزنم الان میام بریم . زنگ زدم به پریسا گفتم من دارم با همون دوستام که برده بودم پیششون میرم بیرون ممکنه شب هم نیام اینو گفتم چون میدونستم اون شماره ای از اون دوستام نداره تا بتونه آمارمو بگیره . برگشتم پیش مژگان و گفتم کجا بریم ؟ گفت هرجا تو بگی گفتم بریم شمال گفت شمال ؟ گفتم مشکلی داری گفت نه بریم . تو راه تا برسیم به ویلا تعریف کرد که با یه پسره دوست بوده اون نامزد کرده اینجوری معلوم شد با بودن کنار من میخواد خودشو خالی کنه . خیلی مشتاق بودم ببینم تو ساکی که از خونه برداشت برای شمال چه لباسی آورده تا بپوشه ؛ داشتم بال درمیاوردم که مژگان داره باهام میاد ولی به روی خودم نمیاوردم که یه قدم جلوتر باشم . رسیدیم ، شام خوردیم و مژگان رفت طبقه بالا دوش بگیره و بیاد . وقتی داشت از پله ها میومد پایین نفسم براش بند اومد . یه پیراهنی قرمز پوشیده بود تا وسط روناش جذب بدنش دکلته با یه صندل سفید که تا ساق پاهاش بالا رفته بود . موهای مشکی بلندش و اون آرایش غلیظش با تم قرمز همه چیزو تموم کده بود . بدن پرش زیباییش رو دو چندان کرده بود . رون هاش با هر قدم لرزه بی نظیری به خودش میگرفت . نشست جلوی منو یه پاشو انداخت رو اون یکی . بدن سفید و بدون لکش مثل کاغذ بود . حدود یه ساعتی باهم حرف زدیم از همه چیز بهم گفتیم بعد من گفتم مژگان بیا بریم تو اتاقم من یه کمد دارم پر از عکسای بچگیم که تو این ویلا گرفتیم باهم ببینیم گفت باشه . دستشو گرفتم و بردمش تو اتاق . عکس هامو دادم بهش و باهم نشستیم رو تخت اون داشت به عکس ها نگاه میکرد و منم به خط وسط رون هاش که بهم چسبیده بود . اون ازم درباره عکس ها میپرسید منم تو فکر این بودم که دستمو بزارم رو رونش یانه ؛ دلو زدم به دریا و گذاشتم . نگاهی به دست من کرد سرشو تکون داد و دوباره مشغول دیدن عکس ها شد ، منم رونشو میمالیدم . بلند شد بره بقیه عکسارو از تو کمد ورداره منم باهاش بلند شدم . همونطور که وایساده بود به بقیه عکسها نگاه میکرد و منم آروم دستمو گذاشتم رو کونش و میمالیدمش . شروع کرد تعریف کردن از عکسهام و اینکه چقدر تو بچگی خوشگل بودم و کلی قربون صدقم میرفت منم بیشتر و بیشتر حشری میشدم و با کونش ور میرفتم .
    ادامه دارد ...


    نوشته: Rat-Scream

  • 28

  • 9




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 2 هفته،2 روز
      • 3

    • مژگان دوست دخترا بود استادت بود خواهرت بود. اینجور که پیش میری تو قسمتهای بعد احتمالا رییس حراستم میکنی!! (biggrin)


    •   ک+ک+ک
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • عزیزان جقی داستان نویسان کوس مغزپریودی(بلانسبت سه چهارتا کاردرست)دست خالی شدین لازم نیست به مغز نداشتتون فشار بیارید از دماغ برینید بخدا راضی نیستیم عوض این چرندیات تخمی دست خالی شدین بشینید باتخماتون بیلیارد بازی کنید هم چوبشو(چوب کبریت البته) دارید هم سوراخشو


    •   Koslis_kermani
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • منتظر بودم قسمت دو بنویسی نخونده لایک حتی بد یا دروغ باشه


    •   Surosh.007
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • دنیا پر شده از افراد کثافت...افرادی ک حتی به خاهرو مادر خودشونم رحم نمیکنن!!اینا از هر چیزی و هر تهدیدی واسه ادما و منطقه و حتی جامعه خطرناکترن!نکنیم از اینکارا..از اخرین مراحل حرومزادگی و بیشرفی و حیوونی نگذریم!!حرمت نگه داریم..


    •   hamed3908
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • بنویس ادامه رو


    •   Weed-m@n
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • اونقدر نوشتم نوشت کردی سر گیجه گرفتم ی لطف بکن دیگ ننویس ملجوق الت پریش


    •   badboy777_shv
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • انگار نویسنده قسمت دوم با اول فرق کرده
      قسمت دوم یهو کیفیتش شدیدا اومد پایین
      زودتر ازحد انتظار به سکس با پریسا کشید و بعدش هم منت کشی مژگان و توهمات نویسنده و....


    •   عسلمریم
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • خوش بگذره به نظر من رابطه نباید قید و بند داشته باشه ولی ادم دلش نمیتونه دوجا همزمان باشه اگه له دو نفر تمایل داری شهوته نه عشق


    •   sikir
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • کس‌خلِ کس‌مغزِ کس‌مشنگ، این سومیش بخاطر این بود که میحای قسمت سومشو بنویسی، رفتم پیشواز، ادامه بدی قبل از قسمت چهارم، چهارمی رو بهت میگم ...
      ضمنا تو اسمتو جیغ موش نذار، کس موش بیشتر بهت میاد...


    •   aliaaz
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • یه حسی میگه تو هم سریال ترکیه زیاد نگاه میکنی ولی ناموسن خوب فیلم نامه می نویسی برو سالن نمایش بگو یا یه جای فرنگی هنری بگو من استعداد نمایش نامه نویسی دارم به مولا هم تو پولدار میشی هم ما کمتر مخم پشتک وارو میزنه از دست این داستانا


    •   Hossein710
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • خواهشا هرچی سریعتر قسمت بعدیم بزار خیلی بابت این داستان منتظر بودم وخیلی برام ارزش داره فارغ از واقعی بودن ونبودنش نوع نگارشت هم عالیه(دقیقا شبیه همین جریان برام اتفاق افتاده و در اینده نزدیک حتما مینویسمش)


    •   Jenatakar
    • 2 هفته
      • 1

    • مواظب بابات باش


    •   yakman1
    • 4 روز،19 ساعت
      • 0

    • کلا تخیلاته
      اما اگر واقعی باشه پس یقین کن پریسا دوست پسر داشته که از کون میکردتش و حالا باهاش بهم زده و اونم توی کف بوده و به بهونه مژگان خاسته تو بکنیش


      مژگان هم که همون اول گفتی یکی را داشته
      پس دوتاشون کیر میخاستن


    •   hhash
    • 2 روز،20 ساعت
      • 0

    • ادامشو بزار


    •   Majid3334
    • 21 ساعت،20 دقیقه
      • 0

    • قشنگه ادامشو بنويس


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو