حسرت زندگی - ۱

    برف هنوز با همان شدت می بارید گاهی وزش ناگهانی باد آنرا مثل شلاق به صورت مرد جوان میکوبید که باعث می شد چشمانش ناخواگاه تنگ شوند و
    چراغها و روشنیهای شهر به شکل ستاره در می آمدند ولی غم و اندوه تنهایی قدرت درک زیبایی ها را از او گرفته بود و فقط سرما را حس میکرد
    در تمام طول راه با عابر یا رهگذری برخورد نکرده بود حتی اثری از عبور اتومبیلی به چشم نمی خورد گویی شهر و تمام ساکنان آن میرفتند تا به تکه ای یخ تبدیل شوند درست مانند قلب مرد جوان.
    بوران شدت گرفته بود و مرد جوان بدون توجه به اطرافش فقط در فکر رسیدن به خانه اش بود
    وقتی به آپارتمانش رسید از خستگی می توانست سالها بخوابد از باقی مانده غذای شب پیش کمی خورد آنقدر که اطمینان پیدا کند مشروب حالش را به هم نمیزند و شروع کرد
    مدتها بود مست نمی شد ولی بدون الکل هم نمیشد .بعد از خوردن نصف شیشه احساس خوبی به سراغش آمد.در دنیا دو چیز را خیلی دوست داشت اول الکل و دوم لحاف گرم و سنگینی که مادرش در سالهای تحصیل برایش دوخته بود پس از اولی به دومی پناه برد ,با خود اندیشید که چند روز خواهد خوابید و چشمانش را بست
    احساس تاریکی و رخوت تمام وجودش را گرفت تاریکی که هر چقدر میرفت به آخرش نمی رسید


    پرستار زن به همراه مردی که به نظر پزشک می آمد وارد اتاق مراقبتهای ویژه بیمارستان شد و پرونده پزشکی بیمار را تحویل او داد
    پزشک کشیک بیمارستان برگه ای را که تنها برگه آن پرونده بود امضا کرد و از اتاق خارج شد
    مرد جوان از پشت شیشه اطاق مراقبتهای ویژه به پرستار که داشت الکترودهای نوار قلب و مغز را از جسد او باز می کرد خیره شده بود با اینکه بارها به زمان مرگش فکر کرده بود ولی باز سردرگمی تمام وجودش را گرفته بود
    نگاهی به پرونده پزشکی اش انداخت:
    مشخصات فردی:ناشناس
    علت مرگ:مسمومیت بخاطر مصرف الکل
    فکر اینکه هیچ کس نمی فهمید که چه بلایی سر او آمده بی نهایت عذابش می داد ناگهان متوجه چهره پرستار شد به نظرش آشنا آمد بله این آخرین دختر یا شاید آخرین انسانی بود که با او ارتباط داشت
    مشوش تر از آن بود که خاطره ای به یاد بیاورد فقط آخرین روز که دوست داشت برای اولین بار لبهای دختر را ببوسد و با برخورد سرد و حتی تهاجمی او روبرو شده بود را به یاد آورد و بعد از آن دیگر دختر را ندیده بود
    ولی چهره عادی پرستار نشان می داد که او را نشناخته
    پرستار آخرین الکترودها را از بدن مرد جدا کرد ملحفه سفیدی را که تا کمر مرد کشیده شده بود روی سر او کشاند ناگهان گویی یاد نکته ای فراموش شده افتاده باشد آنرا تا روی سینه مرد پایین آورد کور سوی امیدی در مرد جوان روشن شد
    بازتاب نور مهتابی سفیدی که از دیوار های سبز اتاق به صورت مرد می تابید حالت تقدسی خاص و دوست داشتنی به او داده بود
    پرستار چند لحظه به صورت مرد خیره نگاه کرد ناگهان بر روی صورت او خم شد و لبهایش را بوسید وچنان شروع به مکیدن کرد که مرد جوان از پشت شیشه دردش گرفت مرد جوان در شوک بود که چطور ناگهان پرستار او را به یاد آورده است ولی وقتی لبهای پرستار از چانه اش به روی گردن او لغزید مطمئن شد که اورا نشناخته است
    احساس دوگانه ای داشت از یک طرف کنجکاوی باعث میشد تا ماجرا را دنبال کند و ازطرف دیگر به این فکر میکرد دختری که در زمان حیاتش آنطور به یک بوسه واکنش نشان داده بود با این رفتار هیچ قصدی جز سوءاستفادهء شخصی از بدن بی صاحب او نداشت و طبعا برایش فرقی نمی کرد صاحب این بدن که بود
    این افکار به قدری برایش سنگین بود که رویش را به سمت دیوار پشتی برگرداند تا آن صحنه ها را نبیند
    اما بیشتر از چند لحظه طاقت نیاورد نمی توانست به خودش دروغ بگوید چون با اینکه آن بدن دیگر متعلق به او نبود ولی با دیدن این صحنه ها احساس لذت می کرد
    برگشت
    خبری از ملحفه سفید روی جسدش نبود دختر در گوشه ای مشغول در آوردن لباسهایش بود
    تا به امروز بدن خود را به اینصورت ندیده بود
    به پشت روی تخت خوابیده بود پاهایش جفت و به هم چسبیده ودستهایش در امتداد بدن روی تخت قرار داشت
    صورتش با چشمان بسته به سمت بالا خیره شده بود و پوست تیره بدنش زیر نور مهتابی روشنتر به نظر می رسید
    کلا بدن کم مویی داشت و موهای آلتش که چند روز پیش اصلاح کرده بود تازه جوانه زده
    اندازه آلتش خیلی بزرگتر از زمانی بود که از بالا به آن نگاه میکرد
    مرد جوان غرق در اکتشافات جدید بدن خود بود که پرستار به بدنش نزدیک شد
    مرد هیچ وقت حدس نمی زد که زیر روپوش پرستار همچین اندامی پنهان باشد
    موهای مشکی بلند و لخت روی پوست سفیدش جلوه بیشتری پیدا کرده بود
    سینه هایش بدون هیچ نقصی درست به اندازهء دلخواه مرد بود و گودی کمر و انحنای باسنش حرفی برای گفتن باقی نمی گذاشت
    مرد جوان در تمام مدتی که از مرگش می گذشت این اولین بار بود که حسرت زنده بودن را می خورد
    پرستار به روی پای مرد نشست و پاهای خود را از دو طرف تخت آویزان کرد و دوباره شروع به مکیدن لبهای مرد کرد اما اینبار خیلی سریع لبهایش را به سمت سینه های مرد لغزاند
    برای مرد عجیب بود که پرستار با بدن او مانند انسان زنده ای که سعی در تحریک آن داشت رفتار می کرد طوری که حال مرد جوان با اینکه هیچ حسی از بدن خود نداشت از این طرف شیشه دگرگون می شد
    پرستار زبانش را داخل ناف جسد کرد و مرد جوان قلقلک خوشایندی را در شکمش حس کرد......


    نوشته:‌ حسابدار

  • 3

  • 0




  • نظرات:
    •   hediye
    • 7 سال،10 ماه
      • None

    • بد نصفه ولش کردیا! بنویس امیدوارم خوب شه


    •   ساینا جون4
    • 7 سال،10 ماه
      • None

    • تا اینجا که اصلا خوشم نیومد هم لحن نوشتنش خیلی بد بود هم اینکه خیلی توهمی بود ، خیلی هم کوتاه بود یه خرده بیشتر مینوشتی بعد میزاشتیش برای قسمتای بعدی


    •   no pm sanaz
    • 7 سال،10 ماه
      • None

    • خوب نوشتی ،بر خلاف نظر بعضی از دوستان شیوه نگارشت بدنیست.
      امیدوارم فیلم(dead kiss) را ندیده باشی!!!!!!!!


    •   Bolit-1968
    • 7 سال،10 ماه
      • None

    • maxi khan
      chera dastan neminevsi ?? mordim az bas dastane pastil khorharo khondim =)) =)) =)) =)) / kheyli bahal bood terekidam az khande. =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) damet garm.


    •   HADI_2322003
    • 7 سال،10 ماه
      • None

    • فقط مونده بود اينجا از سكس با مردگان داستان بنويسن كه به همت شما دوست عزيز اين داستان هم نوشته شد و فكر كنم از اين به بعد در مورد سكس با دراكولا و زامبي و ارواح واجنه هم داستان نوشته بشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! >:) >:)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو