حسرت چندین ساله

    1398/11/20

    با سلام
    داستانی که میخوام براتون تعریف کنم کاملاً واقعیه و اگه باور نمی‌کنید به خودتون مربوطه.احتمال داره فحش هم بدید، اما باور کنید که واقعیه
    نمیدونم برای شما پیش اومده که سالهای زیاد در حسرت وصال فقط یه نفر باشید یا نه!
    من مهران هستم و الان ۳۶ سالمه و این داستان برمیگرده به دوران کودکی تا ۲۴ سالگی من.
    مثل بعضی دوستان غلو نمی‌کنم و صادقانه میگم که اندام معمولی‌ای دارم و قدم ۱۹۰ سانته و یه کیر ۱۵ سانتی که بقول بچه‌ها کار راه بندازه
    از لحاظ زبون‌بازی و مخ زدن هم خیلی ضعیفم. تا جایی که اولین دوست‌دخترم مال سن ۲۲ سالگیمه. الان که ماشالله بچه‌ها همه بیش‌فعالن!
    .
    با توجه به نوع روابطی که با دوستان و بچه‌های فامیل داشتم و همش تو کوچه و خیابون ولو بودیم، خیلی زود با کلمات و فحش‌های جنسی و اینکه بچه چجوری به دنیا میاد، آشنا شدم. بماند که دیدن دزدکیِ رابطه‌ی پدر و مادرم و
    بعدها دایی و زن‌داییم توی سن ۸ سالگی بی‌تأثیر نبود.
    از همون بچگی بخاطر آشنا بودن به این مسائل نگاه خاصی به زن‌عموی خودم(ناهید) داشتم. چون برای من خیلی جذاب بود هم قیافه‌ش و هم هیکلش.اونم مثل من، منو خیلی دوست داشت و جلوم چون بچه بودم خیلی راحت بود. اینم بگم که ما و خونواده‌ی عموم توی خونه‌ی پدربزرگم زندگی می‌کردیم. حموم درست‌حسابی نداشتیم و مجبور بودیم بیستر وقتها بریم حموم عمومی. ناهید همیشه همراه من و مادرم باهامون میومد حموم. اون به خیال اینکه من چیزی بارم نیست جلوم لخت میشد و منِ مارمولک هم کلاً چشمم توی کون و اون سینه‌های درشتش بود.
    این قضیه‌ی علاقه‌م به زن‌عموم بعدها که فهمیدم جلق زدن چیه شدت بیشتری پیدا کرد. تا اینکه بخاطر شغل پدرم مجبور شدیم ۳ سال از شهرمون بریم جنوب و منم از اینکه دیگه نمیتونستم ناهید رو مثل گذشته ببینم خیلی غصه میخوردم. منِ نوجوونِ ۱۶ ساله کاری هم از دستم برنمیومد جز خودارضایی. بعضی وقتها حتی به ۳ یا ۴ بار در روز هم میرسید. اون هم فقط به یاد ناهیدم.
    تابستونا که مدرسه نداشتیم و میرفتیم شهر خودمون، من فقط خونه عموم بودم.اولاً بخاطر ناهید و ثانیاً چون با پسرعموم(مازیار) خیلی جور بودم. یادمه یه شب که همه خواب بودن و من داشتم ماهواره نگاه میکردم، دیدم زن‌عموم دمر خوابیده و اون کونِ رؤیاییش بدجوری توی چشمِ. باور کنید ۲۰ دقیقه داشتم مقدمه‌چینی میکردم که چجوری فقط یه دست بهش بزنم. خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن، تونستم دستمو به اون اندام بهشتیش برسونم. نوازشش کردم و چند دقیقه گذاشتم دستم روش بمونه. از ترس دستمو تکون نمیدادم. قلبم داشت از دهنم در میومد. اینقدر این لمس برام باورنکردنی و رؤیایی بود که بعد از چند دقیقه با اینکه کلی استرس داشتم، آبم با شدت زد بیرون و شورتم به گند کشیده شد. تمام اون جلق‌ها به یاد ناهید یه طرف، این ارضاء شدنم یه طرف. اونایی که تجربه مشابه داشتن میدونن من چی میگم.
    همیشه سعی میکردم توی ماشین و یا جاهای دیگه کنارش بشینم و بدنم باهاش در تماس باشه. اونم چون دوستم داشت هیچ مخالفتی نمیکرد. ولی اصلاً فکرش رو هم نمیکرد که نگاهم بهش چجوریه. خلاصه من دیپلمم رو گرفتم و برگشتیم به شهرمون. بعد از دیپلم هم رفتم خدمت و بعدِ اون اولین دختر وارد زندگیم شد. بماند که چه خیانت‌ها بهم کرد و منم نذاشتم از دستم قسر در بره. همه‌ی اتفاقات بین‌مون رو به ناهید می‌گفتم و اونم مثل یه رفیق سراپا گوش بود و بعضاً راهنماییم هم میکرد. بعد از اون دختر، دوتای دیگه هم وارد زندگیم شدن اما هیچکدوم اونی نبودن که من توقع داشتم. منظورم صداقت و بی شیله پیله بودن و... چون واقعاً باهاشون رو راست و صادق بودم و لاشی بازی در نمی‌آوردم که با دخترهای دیگه بپرم. ۲۳ سالم بود که عموم مثل یه آشغال به ناهید خیانت کرد. اون هم با زنی که چهره و اندام و اخلاقش واقعاً تخمی بود و اصلاً خاک پای ناهید هم نمیشد. کل فامیل حتی بابام هم توی این دعواها و کشمکش‌ها طرفِ زن‌عموم بودن. چون واقعاً طرفِ حق بود و توی زندگی با عموم از هیچی دریغ نکرده بود و با از خود گذشتگیش با نداری و غم و شادی عموم ساخته بود. خلاصه کارشون به طلاق کشیده شد و برای امضای شاهد هم کسی پیش ناهید نمی‌رفت. چون عموم همه رو ترسونده بود. ناهید هم بین فامیل اومد سراغ من بعنوان شاهد. بعدها ازش پرسیدم چرا اومدی سراغ من، گفت چون از همه‌ی فامیلِ عموت تو رو از همه بیشتر دوست دارم.
    شاید بگید دارم خالی می‌بندم و این طلاقِ عمو و ناهید عرصه رو برام باز گذاشت برای نزدیک شدن به ناهید، اما باور کنید بعدها فهمیدم این عدمِ تفاهم با دوست‌دخترهای قبلیم فقط بخاطر ناهید بوده‌. بله! من نه فقط از سرِ میل جنسی، بلکه از صمیم قلب و با تمام وجودم عاشق ناهید شده بودم. عشقی که ممنوع بود و یک رازِ مگو.
    وقتی ناهید یه خونه مستقل با کمک و برادر و خواهرش تونست تهیه بکنه، بهم گفت نبینم بخاطر طلاق‌مون پاتو از پیش من ببریا. تو و مازیار مثل داداشین. هیچوقت تنهاش نذار. منم که از خدا خواسته روز و شبم توی اون خونه می‌گذشت، تا جایی که صدای کل فامیل و بخصوص بابام در اومده بود که تو دیگه نباید بری اونجا و اون دیگه زن‌عموت نیست و نامحرمه و از این حرفها که من مثل یه کوه جلوی همه می‌ایستادم و می‌گفتم اون شاید برای شما غریبه شده باشه اما برای من نیست. در حالی که درونم مملو از عشق ناهید بود و نمیتونستم اینو فریاد بزنم.
    با طلاق ناهید ما خیلی خیلی و بیش از گذشته باهم صمیمی شدیم. اون راحت همه‌ی درد دلهاش رو بهم می‌گفت و من هم متقابلاً. مثل دوتا رفیق جون‌جونی شده بودیم. توی خیابون و گردش و کوه رفتن و جاهای مختلف، دست همدیگرو ول نمی‌کردیم. اوائل توی خونه‌ش من و مازیار مثل همون بچگی کنار هم می‌خوابیدیم. اما بعد از گذشت چند ماه یه شب به ناهید گفتم میشه امشب بیام کنارت و با هندس‌فری باهم آهنگ گوش کنیم. اتفاقاً آهنگهای موردِ علاقه‌ی مشترکِ بین‌مون هم کم نبود. تا اینکه به یه آهنگ از رضا صادقی رسیدیم و طی یه اتفاق عجیب جفت‌مون زدیم زیر گریه. اون بخاطر سرگذشتش و من هم بخاطر عدم شجاعتم توی اقرار به این عشق و ترسِ از دست دادن ناهید. اون دلیل گریه‌ش رو گفت، ولی من هرچقدر اصرار کرد گفتم نمیتونم بگم دلیلش رو. از دستم ناراحت شد ولی زیاد پاپی نشد. بهش شب بخیر گفتم و خواستم برم اتاق مازیار که گفت کجا، گفتم برم لالا دیکه. گفت نمیخواد، همین‌جا بمون باهم درد دل کنیم و اگر هم خوابت گرفت همین‌جا پیشم بخواب. از هر دری حرف زدیم تا اینکه ناهید زودتر خوابش برد. منم رو به بالا دراز کشیده بودم کنارش. خواستم برگردم سمتش و از سرِ علاقه(نه شهوت) بغلش کنم که بی‌خیالش شدم. خلاصه دم دمای صبح(با اینکه تا اون لحظه رو به خودش دراز کشیده بودم اما فاصله‌م رو حفظ کرده بودم) بهش چسبیدم و بغلش کردم. اولش فهمیدم جا خورد اما چیزی نگفت. خلاصه بعد از چند دقیقه این بغل کردنِ محبت‌آمیز با لذتی شهوانی ادغام شد. چون میدونستم نیمه‌هشیاره اصلاً تکون نخوردم که فکر کنه مثلاً دارم باهاش حال می‌کنم.
    این کنار هم خوابیدن‌هامون همین‌طور ادامه داشت تا اینکه یه روز عصر وقتی میخواست چرت بزنه من رفتم کنارش و شروع کردم به بوسیدنش. چون قبل از خوابیدن داشت خونه رو جارو برقی میزد و مدام هی خم و راست میشد و اون باسن بهشتیش جلو چشمم بود(اون هم با اون شلوارک کوتاه و چسبونی که پوشیده بود). منم شهوتم بد زده بود بالا. خلاصه بعد از چندین بوسه رفتم سمت لبش و دیدم مقاومت می‌کنه. ضمناً هی کیرمو بهش می‌مالیدم. خواستم دستمو ببرم سمت کسش که با دستش دستمو پس زد. منم ضدحال خوردم ولی شهوتم بالاتر از چیزی بود که بخوام بی‌خیال شم. اینقدر خودمو بهش مالیدم تا آبم فوران زد بیرون و جلوی شورتم یه جای خشک باقی نموند. بعدش چند دقیقه پایین تختش نشستم و هیچ کلامی بین‌مون رد و بدل نشد. سریع از خونه زدم بیرون و تازه فهمیدم چه گوهی خوردم. زنی که صمیمانه دوستم داشت رو از خودم ناامیدش کرده بودم.اساسی گند زدم.
    تا یه هفته نرفتم خونه‌ش و هر بار هم که مازیار زنگ میزد یه بهونه‌ای میاوردم و کسشعر تحویل میدادم‌. شاید بگین چقدر لاشی‌ام و با مادرِ کسی که باهاش بزرگ شدم چرا این کارو کردم یا مثلاً بهش نظر بد داشتم. اولاً اینکه من با تمام قلبم ناهید رو دوست داشتم و می‌پرستیدمش، در ثانی عشق کوره و این حرفا و روابط سرش نمیشه و معتقدم که سکس بالاترین میزان عشق بین دو طرفه، چون اون لحظه شخص مقابلت رو با دنیا عوض نمی‌کنی، کلی پوزیشن عوض می‌کنی و عشقبازی می‌کنی تا جفت‌تون به اون نقطه‌ی بی‌مانند ارگاسم برسین. اما در مورد من مشکل این بود که اون لحظه بخاطر بی‌تجربگی فقط به فکر خالی کردن خودم بودم و طرف مقابلم گویا حسش برام مهم نبود. واسه همینه که میگم گند زدم.
    خلاصه یه روز خودِ ناهید بهم زنگ زد. اولش نخواستم جواب بدم اما بعدش گفتم خلاصه که چی؟ در نهایت باید فحش بخورم و دعوام کنه. جواب دادم و گفت پسره بی‌معرفت این مسخره‌بازیا چیه درآوردی؟ مگه آدم از خونه خودش قهر می‌کنه؟ یه هفته‌ست نیومدی خونه‌ت. یالا لش بیار خونه.
    من پشمام فر خورد. یه دسته گل و یه جعبه شکلات تلخ چون هر ۳تامون دوست داشتیم خریدم و رفتم اونجا. سرم پایین بود و جرأت نگاه کردن تو چشای ناهید رو نداشتم. بغلم کرد و ماچم کرد و گفت سرتو بگیر بالا. تا سرمو بالا آوردم یه چک خوابوند در گوشم. حقم بود. منتهی گفت این بخاطر این بود که دیگه بی‌خبر خونه‌تو ول نکنی بری. من داشتم بال در می‌آوردم. گفت زمان لازم داشتم تا بتونم اون قضیه رو هضم کنم، دیدی که چیزی هم بهت نگفتم و وایستادم کارت تموم شه!!! خلاصه از حالت قهر و کدورت در اومدیم و دوباره مثل سابق شدیم. بازم شبا کنار هم می‌خوابیدیم. منتهی من فقط از روی علاقه بغلش میکردم و گویا هیچ حس و میل جنسی‌ای بهش نداشتم.
    تا اینکه قرارداد این خونه تموم شد و توی خونه‌ی جدید باز هم همون روال ادامه داشت. اینم اضافه کنم که به اصرار من خیلی تلاش کرد که رابطه تیره‌ی من و آخرین دوست‌دخترم رو درست کنه. جفت‌مون میدونستیم این اصرار برای چیه(که من بی‌خیال میل جنسیم به ناهید بشم و خدا جای دیگه روزی‌مو حواله کنه). خلاصه اینکه نشد که نشد
    توی این خونه با اینکه من واقعاً نیاز داشتم که خلاصه یه جوری سکس رو(ولو رو شلواری یا حتی لب گرفتن) با ناهیدم تجربه کنم، اما جلوی خودم رو گرفتم. اونم اجازه نمیداد من تنها توی هال یا پیش مازیار بخوابم.فقط پیش خودش. از یه طرف منو از خودش جدا نمیکرد و از یه طرف هم منم جرأت لمس شهوتی بدنش رو نداشتم.
    همچنان توی بیرون رفتن‌هامون دستمون از هم جدا نمیشد. تا جایی که بعضی از دوستام بهم می‌گفتن اِ مهران دوست‌دخترته؟ مبارک باشه، چه به هم میاین. جفت‌مون سرخ میشدیم و من توضیح میدادم که ناهید کیه. این سوء تفاهم بیشتر به این خاطر بود که ناهید خیلی خوشکل بود و با وجود ۱۳ سال اختلاف با من صورت خیلی جوونی داشت.
    این خونه هم قراردادش تموم شد و ناهید به خونه‌ی دیگه‌ای نقل مکان کرد. خونه‌ای که تا الان با وجود گذشت ۱۲ سال هنوز خاطراتش توی ذهنمه و فراموش‌ناشدنی.
    کنار هم خوابیدن‌هامون طبق روال گذشته ادامه داشت. حتی با وجود مهمون‌هایی که بعضاً شبها می‌موندن هم من از تخت ناهید جدا نمیشدم. مهمون‌هایی مثل برادرهاش و یا دوست‌های مشترک من و مازیار!
    تا اینکه شبِ بقول خودم تمرینم شروع شد. چون مقدمه‌ای بود بر شب اصلی که فرداییش میشد.
    ناهید اون شب بهم گفت توی اینترنت آهنگ نگاهم کن عارف و هایده رو گیر بیار. اون موقع هم اینترنت Dialup خونگی داشت و منم دهنم گاییده شد تا تونستم گیرش بیارم.طوری که تا ساعت ۳ نصفه شب طول کشید. ناهید خوابِ خواب بود. منم چون میخواستم بیدار نشه بلند شدم که برم اتاق مازیار بخوابم که یهو چشمم به لباسی که پوشیده بود خورد و نظرم عوض شد. یه دامن کوتاه مشکی که چون به پهلو خوابیده بود و یه پاش هم بالا بود، اون رونهای گوشتی و لپ کونش بدجوری تو چشم بود. خیلی آروم رفتم رو تختش جوری که اصلاً نفهمید اومدم کنارش. شلوارکمو درآوردم و با شورت پیشش دراز کشیدم. بازم شهوت تمام وجودمو انگار داشت می‌بلعید. اولش بغلش کردم و یه چند دقیقه همین‌جوری موندم. کم‌کم دستمو بردم سمت رونش و شروع کردم مالیدن. آروم‌آروم رفتم سراغ کونش. ناهید اصلاً تکون نمیخورد. دیگه دلُ زدم به دریا و کیرمو درآوردم و تف‌مالیش کردم و گذاشتم لای کونش. اینجا بود که یه تکون خورد و فهمیدم بیدار شده. خلاصه اینقدر عقب‌جلو کردم و تا اینکه آبم که گویا تابحال توی عمرم نیومده با شدت و حجم بی‌سابقه‌ای پاچید بیرون و تمام لای کونش خیس آب شد. عصبانی شد و چندتا مشت به پهلوم زد و پاشد رفت دستشویی. منم که فکر میکردم بازم مثل ۲سال پیش گند زدم رفتم توی بالکن نشستم و یه سیگار روشن کردم و درُ بستم. ناهید اومد پیشم و گفت چرا اومدی اینجا؟ گفتم ناهید هیچی نگو فقط برو. اونم بی هیچ حرفی رفت خوابید. هوا که روشن شد من همچنان توی بالکن بودم. برا صبحونه که بیدار شدن، من اصلاً توی چشاش نگاه نمیکردم. چون مازیار بود هیچ حرفی نزدیم. تا شب هم هیچ حرفی بین‌مون رد و بدل نشد. با مازیار رفتیم بیرون چرخیدیم و واسه شام به زور منو برد خونه. چون میخواستم برم خونه خودمون. مازیار گفت از جونت سیر شدی؟ میخوای مامان پوستت رو بکنه؟ دوست داشتم اون لحظه بمیرم و توی چشمای مازیار نگاه نکنم.
    خلاصه رفتیم خونه و شام رو در سکوت خوردیم. شب موقع خوابیدن اول مازیار رفت بخوابه‌. منم چون میخواستم با ناهید تنها نباشم گفتم منم الان میام که ناهید یهو دستمو کشید که یعنی بشین. بعد از چند دقیقه که باز هم سکوت بین‌مون حاکم بود رفت که بخوابه و گفت خوابت گرفت تلویزیون رو خاموش کن و بیا اتاق. من داشتم می‌مردم از استرس‌. الکی با شبکه‌های ماهواره ور رفتم که ناهید خوابش ببره و منم برم پیش مازیار که دیدم یهو صدام کرد گفت اون بیصاحابو خاموش کن بیا بخواب.
    منم مثل یه بچه‌ی خطاکار گفتم چشم الان میام. رفتم اتاقش و بی هیچ حرفی رفتم کنارش دراز کشیدم. بازم همون دامن کوتاه تنش بود. من حتی جرأت نکردم بهش نزدیک شم. بعد از چند دقیقه گفت اگه قهر نیستی بغلم کن. با این حرفش خیلی حال کردم و آروم بغلش کردم. خودشو بیشتر بهم چسبوند که یعنی از دستم دلخور نیست. یه نیم ساعتی حدوداً گذشت تا اینکه بازم اون شهوت کیریِ بگا بده اومد سراغم. آروم‌آروم شکمش رو شروع کردم مالیدن و کم‌کم رفتم سراغ سینه‌هاش. من فکر میکردم چون خوابه بذار دستامو ببرم زیر تی‌شرتش. تا این کارو کردم دیدم به‌به سوتین تنش نیست. تا میتونستم با سینه‌های گوشتی و ۸۵ش ور رفتم. تا اینکه دیدم نوک ممه‌هاش بدجور سیخ شده. بازم پررویی کردم و کیرمو گذاشتم لای کونش. یهو برگشت گفت بازم میخوای آبتو اونجا بریزی. من انگار یه سطل آب یخ ریخته باشن روم، کم مونده بود سکته کنم. گفتم ببخشید غلط کردم. گفت نه دیوونه، جای درست رو نشونه بگیر. من انگاری تازه به هوش اومده باشم با صدای بلند گفتم چی؟ گفت خفه شو الان مازیار بیدار میشه. خلاصه حسرت چندین و چند ساله‌ی من اون شب به پایان رسید .
    همونجوری که دراز کشیده بود انگشتمو کردم توی کسش و با اون دستم سینه‌شو می‌مالیدم. انگشتمو که درآوردم یهو پاشو کرد لای پام. با این حرکتش انگار دنیا رو بهم دادن. خلاصه بازم باهاش ور رفتم تا اینکه دیدم هی کونشو به سمت من عقب جلو می‌کنه که یعنی بدجوری کیر میخوام. من آروم پاهاشو دادم بالا و کیرمو بعد از چند بار مالیدن به لبه‌ی کسش آروم کردم تو. یه آهی کشید که خیلی بهم حال داد.
    منی که چند سال تو حسرت اون بدن بودم اون لحظه انگار به تمام آرزوهام رسیده باشم توی دلم گفتم خدایا چی میشه همین الان جونمو بگیری. چون هیچی دیگه ازت نمیخوام. حتماً میگین چه کسخلی‌ام که اون لحظه بحای لذت بردن و حال کردن تو فکر چی بودم. من اوج دوست داشتن رو با معشوقه‌ی واقعیم داشتم تجربه میکردم و دیگه هیچی توی دنیا برام مهم نبود.
    بعد از اینکه چند دقیقه همون‌جوری تلمبه زدم پاشدم دوباره مالیدن و بوسیدن و بوییدنش. تمام بدنشو مثل یه عابد نسبت به معبودش بوسیدم. انگاری ناهید خدام بود. خودش تعجب میکرد از این حرکاتم. اینقدر کسش رو بوسیدم و لیسیدم که دیدم التماسم میکنه تورو خدا منو بکن. منم با یه حرکت وحشیانه کیرمو تا ته کردم توی اون بهشت بی‌مانند. اینقدر تلمبه زدم تا یهو کمرشو بالا آورد و یه جیغ آرومی زد و با گاز گرفتن لباش آروم شد. بلندش کردم و گفتم بیا روم. اونم با بی‌حالی(چون ارضا شده بود) اومد رو کیرم و منم آتیشی شروع کردم تلمبه زدن. کونشو گرفته بودم یه ممه‌ش تو دهنم و وحشیانه میکردمش. گفت چقدر خوب بلدی بکنی مهران. جوووون چه کمر سفتی هم داری که آبت نمیاد. تا اون لحظه چون قبلش تجربه نداشتیم نمیدونست که نیم ساعت طول میکشه آبم بیاد. خلاصه برگردوندمش و گفتم داگی وایستا. حالتی که همیشه آبم اینجوری میاد. کپل‌هاشو گرفتم و شروع کردم تلمبه زدن. یه انگشتم هم کردم توی کونش تا قشنگ حال کنه. داشتیم از شدت لذت غش می‌کردیم.اون هیکل بی‌مانند جلوم بود و منم داشتم با ولع سیری ناپذیری میکردمش. اینقدر زدم تا آبمو با شدت ریختم توی کسش(چون قبلاً گفته بود که لوله‌ش رو بریده). اینقدر همدیگرو بوسیدیم که حد نداشت. جفت‌مون بی‌حال تا ساعت ۱۰ صبح همون‌جوری توی بغل هم خوابیدیم. بیدار که شدیم گفت شب قبلش چون آبتو ریختی لاپام و کثیف شدم از دستت ناراحت شدم وگرنه خودم خیلی وقته که منتظر این لحظه بودم.
    بعداً خودش فهمید که چقدر دیوانه‌وار دوسش دارم.
    الان که ۱۲ سال از اون شب و شب‌های بعدش میگذره هنوز نتونستم فراموشش کنم. حتی توی سکس با زنم همش ناهید جلوی چشممه. ناهید دیگه توی شهرمون نیست و کلاً نقل مکان کرده.
    .
    ببخشید که مثل اغلب داستانهای سکسی از آخ و اوخ و اوف و فانتزی‌های معمولِ این داستانها خبری نبود و بارِ سکسی داستان کم بود. کل واقعیت رو بدون سانسور براتون نوشتم.
    نوشته: مهران

  • 36

  • 22




  • نظرات:
    •   Aber11
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • کسکش سه کیلومتر داستان نوشتی... این نصف سبی... کیرم پس کله ات... اولین دیس


    •   boyboy36
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • همونجا که گفتی غلو نمیکنم و 190 سانت قدم هست
      همونجا کییرم. تو وجودت


    •   Banooye_shisheii
    • 2 هفته،6 روز
      • 8

    • من اگ حال داشتم اینهمه بخونم صنعتی شریف قبول میشدم عنتر... دیس 2


    •   TheBitchKing
    • 2 هفته،6 روز
      • 16

    • برای بار چندم میگم. قضاوت واقعی بودن یا نبودن داستان ها، به عهده اعضای شهوانیه، نه نویسنده. تو قسم حضرت عباس که سهله، خود عباسشونم سهله، حسینشونم بیاری برات ریش گرو بذارن، واقعی بودن یا نبودنش رو دوستان باید بگن. نه تو. لذا اینقد تاکید نکن رو واقعی بودنش. ملت بیشتر گارد میگیرن و گیر میدن رو دروغ بودنش.


      ازین گذشته، مثلا خواستی با طلاق دادن زن عمو و شوهرش، بار تابوی فامیلی بودنش رو کم کنی؟ نه جانم. وقتی از قبل نظر داشتی، ینی بازم سزاوار فحشی. در نتیجه کیرم دهنت که به ناموس مردم نظر نداشته باشی کفتار.


    •   Irish..GuNNer
    • 2 هفته،6 روز
      • 8

    • کلی مقدمه خوندم بعد کشیدم پایین دیدم همینقدری که خوندمو یه چند خطم بذارم روش بخونم به حق پنج‌تن تموم میشه ایشالا. همین شد که بیخیال بشم و خیلی آروم دیس بدم برم. به امید اینکه نبینمت، آرزوی موفقیت هم نمیکنم واست.


    •   Eddieal
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • 1.90 اصلا غلو نیست که، خوبه والله


    •   saeedno15
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • احتمال نه, صد در صد بهت فحش میدیم کله سکسی با این کسشری که نوشتی.


    •   دائم_الحشر
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • واقعا... چ ساده چ سریع ?


    •   hojjat.kirkolof
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • دادا تو ایران بیشتر ۱۸۰ نداریم بگو ببینم غلو نمیکنی ۱۹۰؟ چرا اخه زیاد جر میدی جاکش ؟ زیاد جر بدی دکترا نمیتونن جمعت کنن تا اخر عمرت گشاد راه میری(dash)


    •   Majid966
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • خیلی با احساس و بی آلایش و صادقانه نوشتی. آفرین به شما عزیزم.


      خب جقی بعدی کستانش رو بنویسه (biggrin) (biggrin)


    •   افسارگسیخته
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • مهران جان ممنونم .... این هنر داستان نویسی که خواننده رو تا لحظه ی آخر هیجان زده نگه داره تو ببینه بعدش چی میشه تنها از خودت ساخته ست ....
      بسیار عالی بود اما ایکاش در مورد روابط خودتون بعد از اون شب هم توضیحات مختصری میدادی مثل آشنایی با خانم ت یا چه چیزی باعث نقل و مکان ناهید از شهرتون شده و نقطه مجهول داستان که چطور تونستی با این همه عشق و ابراز علاقه نسبت به ناهید ازش فاصله بگیری و تحمل کنی ........


    •   Pragmatism
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • پهلوون!!!
      مازیار بهت نمی گفت چرا شب ها کنار مادرم می خوابی؟
      احیانا عموت و مازیار باهم کونت نذاشتن؟
      خیکی غول بیابونی از کدوم سایت فیلم دانلود کردی؟جقیِ سریالی


    •   افسارگسیخته
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • این دوستان عزیز Aber11,boyboy36,Banooye shisheii,saeedno15 و دیگر عزیزان که تنها فحش و ناسزا گفتن رو در نظرات داستان چه خوب چه بد از خودشون اعلام می کنند . من یه توصیه به این مدل افراد می کنم ...بهتره فعلآ فقط داستان بخونین بعنوان تازه وارد به سایت تا یه کاربر با سابقه بشین بعد نظر بدین .... اگر کاربرهای با سابقه هستین پس عقده ای هستین ...، اگر عقده ای نیستین پس کاربر جقی هستین ...، اگر جقی نیستین پس کونی هستین ، اگر کونی نیستین پس فحش دادن تون زیر داستانها برای چیه ....‌ !!!!!؟؟؟؟ مگه بیمارین ؟؟؟ داستان رو بخون ، خوش ت اومد یه نظر بده ، خوش ت نیومد برو داستان بعدی رو بخون .... زیر هر داستانی رو نگاه می کنی می بینی بعضی ها در فاضلاب رو برداشتن هر بی احترامی که دلشون خواست دارند به نویسنده نثار می کنند !!!!
      آخه تو که این توانایی رو نداری یه داستان بنویسی خیلی بیجا هم می کنی میای زیر داستان نظر میدی .....!!!!°


    •   ali80xx
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • خیلی طولانی بود ولی همینقد که ویرگول و نقطه داشت و غلط املایی هم نداشت خودش خیلیه


    •   MFM_iran
    • 2 هفته،6 روز
      • 6

    • مازیار وقتی میخوابید، کلا میمرد که صدای کثافت کاری تو و ننه شو نمیشنید یا بی‌غیرت بود؟
      بعد تو آنقدر جق میزدی؟ فیوز خایه هات نسوخت؟
      الان زنتو کی میکنه؟


    •   MFM_iran
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • آقای افسارگسیخته اولا که هر گردی گردو نیست، هر مهرانی هم اون مهران نیست، جنابعالی که ادعای باسابقه بودن داری از نوع داستان و نحوه پردازشش باید اینو میفهمیدی
      دوما کامنت گذاشتن و اینکه هرکسی چی بنویسد بخودش مربوطه خوشت نمیاد نخون برو داستان بعدی
      سوما اون افسارتو دوباره بگیر ببند یه جا
      اینجوری هم واسه دیگران دور برندار.


    •   L(G)BT_LIFE
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • تووو این جهنم مرررردی نمونده سلامتی خوارکصه‌ها (dash)


    •   Nasr7070
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • داستانم باشه عالی نوشتی دمت گرم قبولت دارم دادا


    •   messaf81012
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • بقول این کامنت بالایی که میگ سلامتی خاررررکصه ها


    •   Saman._.ss
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • من با کوسایی که تو این داستانت گفتی کاری ندارم دوستان بهشون اشارا کردن خیلیم کارشانسی تر از من.
      با اینکه من با فکو فامیل کنی کلا بشدت مخالفم
      اماچون...
      من خودم توی شرایطه نزدیکی به این داستان( نه با محارمم) داشتم صرفا به دلیل اینکه خاطرمو برام زنده کردی و منو یاد اون دوران جذاب انداختی بهت لایک دادم


      لایک 3


    •   Saman._.ss
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • با کوسایی که توی داستانت گفتی کاری ندارم .
      و با اینکه سکس با محارمم رو اصلا قبول نمیکنم
      اما..
      چون خودم توی همچین شرایطی نزدیک‌به داستانت بودم (نه با محارمم) و صفرا به این دلیل که خاطرمو زنده کردی و منو یاد اون دوران جذاب زندگیم انداختی بهت‌لایک‌دادم
      لایک 3


    •   sexybala
    • 2 هفته،6 روز
      • 5

    • کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کسخول گفتی


    •   RT69
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • سیهدیر کص کش
      انگار کتاب ادبیات کلاس هفتم رو نوسته


    •   South-knight
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • ریدی با این نگارشت کسکش.کسکش تو که با یه نگاه کردن کیرت یاتاقان میزد و خودتو کثیف میکردی گه میخوری کمرت سفت باشه.چطور قبلش با یه نگاه و دست زدن ابت میومد اینجا موقع سکس که لذتش صدبرابر بیشتره نیم ساعت تلمبه میزدی.جانی سینز هم کمرش اینهمه سفت نیست که مال تو هستش پفیوز احمق


    •   نون زیر کباب
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • مازیارا یه دکتر ببرید حتما .. ببینید نمرده باشه اگه نمرده حتما کر هست


    •   masih.
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • ریدی با نوشتنت


    •   ehsan9705
    • 2 هفته،5 روز
      • 6

    • تو گوز کدوم کونی که بخوای برای ما تعیین تکلیف بکنی؟
      زر زر زیادی بکنی کی‌بورد از پهنا تو کونته.
      ان آقا.


    •   ehsan9705
    • 2 هفته،5 روز
      • 7

    • آهای اون الاغی که افسار پاره کردی اینو بدون هر منتقدی تو هر رشته‌ای لزوما اون کار رو نکرده.
      خیلی کسا هستن که نقد ادبی می‌نویسن ولی کتاب ننوشتن یا منتقدای فیلم هستن که حتی یه سکانسم کار نکردن پس دیگه این شاشو قرقره نکن.
      تویی که تحمل نقد نداری گه می‌خوری مهمل می‌بافی و بعدشم دو قورت و نمیت باقیه.
      برو داستان یخ در آتش ببین کامنتا رو بخون بعد بیا اینجا کس‌شعر تلاوت کن.


      ان چوچک


    •   Nikolfidas
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • من دوست داشتم ولی زن عمو نه
      فقط سوال از داستان نویس :
      ۱.مازیار نمیگه!!! ننه کسکش چرا من که پسرتم جدا بخوابم ولی این جاکش باید هر شب پیشت بخوابه
      ۲.نویسنده فحشت نمیخوام بدم ولی مجبورم اخه کس مغز تو با لمس کون بوگندو ابت فواره شد ولی تو کس کردن نیم ساعت تلمبه زدی


    •   arash.abi
    • 2 هفته،5 روز
      • 6

    • منم تجربه این خوابیدن با دخترای فامیلو داشتم.
      ولی الله وکیلی انقد خر تو خری که تو بری با ننه پسرعموت بخوابی و پسرعموتم بخوابه تو یه اتاق دگ، اصلا تو کتم نمیره..
      چرا داستانو کشیدی به دروغ
      دیسلابک


    •   Paria_1991
    • 2 هفته،5 روز
      • 6

    • اولا لوله رو نمیبرن مسدود میکنن
      دوما تو که عاشق ناهید بودی و نمیتونستی با هیچ دختری باشی چطور زن گرفتی و با فکر کردن به ناهید به زنت خیانت میکنی


    •   Pedram9450
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • کیر غولومی تو کونت (erection)


    •   amiiir_h
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • اول این ک زیادی زر زدی حس خوندش نبود..دوم این ک روزی3/4بااااار جق میدی:\؟!؟خستع نباشی پهلوون خسنه نباشی دلاور ترکوندی..اولین دوس دخترت22سالت بود؟؟بعد الان بچه ها پیش فعالن؟؟نخیر داداچ داری اشتباه میزنی..تو اون موقع زیادی کسخل و گاو بودی ک کسی سمتت نمیومد و میدونسن چ ادم جقی هستی


    •   پروفسور بالتازار
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • داستان بدنبود، خوب هم روایت شد فقط این قسمت مازیارش کارو خراب کرد، احتمالاً این مازیار هم یه داستان آپ کنه از اون بی‌غیرتیها که چقدر حال کرده یکی هر شب مادرش رو بغل می‌کرده و میخوابیده


    •   joorkon1
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • واقعا از نظر املا و انشا پرفکت بود!!


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،5 روز
      • 8

    • قصه ی حسین کرد شبستری بود؟
      هرچقدر خوندم تموم نشد و بیخیالش شدم.
      فقط من موندم مازیار نمیگفت چرا تو باید تو بغل مادرش بخوابی؟؟؟
      بزار اینطوری بپرسم یه جوان ۲۳ساله اعتراضی به خوابیدن تو با مادرش نداشت آیا؟؟؟حالا بگیم ننه بابای تو دنباله این بودن به نون خور کمتر و بهت نمیگفتن کجایی؟
      بعد تو آویزونشون مازیار هم پپه زن عمو هم خونه دار میشه بگی کی خرجی اون خونه رو میداد؟؟؟


    •   Z.a.h.r.a1379
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • ...


    •   Siakav
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • خوب بود متفاوت بود


    •   zodiakxxx
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • لایک دادم


    •   kokarostam
    • 2 هفته،5 روز
      • 7

    • تخمی، تخیلی


      اولش که دایی و زن‌دایی بود، بعدش شد عمو و زن عمو.
      قضیه چیه که همه‌ی زن‌های فامیل ابله هستند و با پسرهای فامیل به حمام میروند و لخت می‌شوند؟ تو که در اون سن و سال با زن داییت یا زن عموت یا مادرت می‌رفتی حمام و دید میزدی یعنی حس شهوت هم داشتی، اونوقت دودولت شق نمیشد؟ کور بودند و نمیدیدن؟ بگذریم. تو که اولین بار دست گذاشتی روی کپل ناهید و بعد از چند ثانیه آبت پاشید، چی شد که اولین بار پستوناشو فشار دادی و کردی تو کـُسش تونستی نیم ساعت تلمبه بزنی؟ در آخر اینکه، اگر مازیار هر شب با مادرت تو بغل هم بخوابند تو مشکلی نداری؟ بابات مشکل نداره؟ فامیل‌هاتون نمیگند مادرت جنده است؟ ولی تو هر شب تو بغل ناهید آبت رو تو شلوارت خالی میکردی و کسی نگفت ناهید جنده است؟ شاشیدم توی داستان تخمی تخیلیت.


      ها کـُ‌کا


    •   Ramin.esf
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • پسرش برگ چغندر بوده آیا؟


    •   ساراکونگنده
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • کلان لذت داره پسر عموت تو یه اتاق باشع تو رو مادرش سواز باشی از کونش لذت ببیری


    •   arsh2452
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • نمیدونم بهت چی بگم گوریل انگوری ؟


    •   Lasboo
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • اولا لوله ها را میبندند و نمیبرند. ۲ سه تا خونه عوض کردی تا فهمید میخوای بکنیش.۳ یه زن از نگاههای یک مرد میتونه به نیت و خواسته اش پی ببره. زنها احمق نیستند.


    •   Lucky.man
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • مهران عزیز
      داستانت را باور کردم، چون مشابه داستان زندگی یکی از دوستانم بود. اون هم عاشق زن داییش شده بود و بعد از جدایی داییش و زن داییش، دوستم با زن داییش زندگی میکرد. البته او سکس نکرد. یه شب که با اون خانم راجع به نوید دوستم صحبت میکردیم، گفت اون مرد نیست. در حالی که دوستم از عشق زیاد باهاش سکس نکرده بود. من هم دیدم فردا راجع به من هم همین حرف را میزنه، باهاش قاطی شدم و با اجازه دوستم، که البته متاهل شده بود و ارتباط با زن دایی سابقش را قطع رابطه کرده بود.


    •   Lucky.man
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • دوسه تا سوتی بزرگ داشتی:
      مازیار همسن تو و همبازیت بوده. ان خانم 13 سال از شما بزرگتر بوده؟ یعنی حداقل 12 سالگی شوهر کرده و 13 سالگی بچه دار شده.


      ادم جلقی آبش خیلی زود میاد. خود بود میگفتی آبم بلافاصله امد ولی زودی سخ شد و کارم را ادامه دادم. این دفعه نیم ساعت کردم. به واقعیت نزدیکتر بود


      موفق باشید


    •   Vashkin
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • از نقش هویجی مازیار بگذریم!
      توضیح ندادی آخرش چی شد، چطوری از هم جدا شدید؟
      و...


    •   خوشگلخانم
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • چی بگم والله !


    •   peymanteh
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • می گی واقعیه
      اون وقت با پسرش هم سنی و با خودش ۱۳سال اختلاف سنی داری
      یعنی سیزده ساله بوده که بچه دار شده
      باشه اینم قبول نی کنیم که سیزده ساله بچه دارشده ولی کسی که سیزده ساله بیدار می شه اینقدر روشن فکره که وقتی برادرش خونس شب پیش هم می خوابید


    •   100Manooch
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • خيلي زيبا و روان بود وصادقانه


    •   LustLove
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • به نظر من واقعی یا غیرواقعی بودن داستانها خیلی اهمیتی نداره بشرط اینکه فقط ذکر تاریخ اتفاقها با عقل آدم همخوانی داشته باشه!
      مثلأ : راوی درحالیکه سن خودشو 36سال ذکر میکنه عنوان میکنه که در سن 16سالگی (یعنی 20سال پیش حدودأ سال1378) مشغول دیدن ماهواره بوده که بنظر من با عقل جور درنمیاد مگر اینکه من از قافله عقب مونده باشم احیانأ! ‎:-|


    •   حشری_بی_حاشیه
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • اومدم فحش جدید یاد بگیرم نظری ندارم


    •   فانتزي__
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • طولاني ولي جالب بود


    •   saeed7989
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • مازیار=هویچچچچ


    •   Kourosh1363ahw
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • چرا کس و شعر نوشتی
      ملجوق قبلش با یه لمس کردن آبت میومد و ارضا میشدی
      اما واسه بار اول سکس واقعیت اونو ارضا کردی بعد کلی تلمبه زدن خودت ارصا شدی
      کس نگو مومن
      برو جلق بزن بزرگ شی
      گوزو کس ندیده
      معلومه فیلم پورن خارجی زیاد میبینی
      بچه ک نی


    •   Hossein966661
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • به نظر میتونست واقعی باشه. ینی اگه بقیه داستانا ۹۹ درصد کسشره مال تو فقط ۶۰ درصد کسشر بود. مثلا اونجاییش که گفتی نیم ساعت طرفو گاییدی. دِ آخه پدر صلواتی تو که با نیگا کردن کیرت وصل میشد به رود ارس الان بعد نیم ساعت کردن آبت میاد؟


    •   fuckermofti
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • کون تاقار خجالت نمکیشی قدت ۱۹۰ هست اما کیرت ۱۵ هان ؟


    •   Themahdi
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • فقط نفهیدم اولین باری که دس به کونش زدی عموت کدوم گوری بوده (dash)


    •   Zan2oost
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • شماره ساقی ات رو بده هر چند که شیشه نمیکشم ولی لازم میشه چون سری بعدی که داستان گذاشتی رو باید با فاز خودت خوند
      لایک به ساق ات ?????


    •   hamid.real
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • داستان نویسی عالی بود.ولی اینکه بخوایی باورش کنیم نه.چون مشخص زاییده ی خیالاتته


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو