داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

حس تغییر

1399/06/19

سر سفره عقد ، بعد از اینکه جواب بله رو دادم ، تنها چیزی رو که باورم نمی کردم ، ازدواجم بود ، ازدواج من و ناصر مثل بمب تو محله و راسته پیچیده بود، لیلا ،یدونه دختر حاج مالک فرش فروش رو داده بودن ، به پسر حاج صادق حجره دار که هر دو از شناخته شده های شهر بودن .
ازدواجمون مثل ، اکثر ازدواجهای اون زمان بصورت سنتی بود و تا سر سفره عقد ناصر رو ۱۰ دقیقه فقط تو مراسم خواستگاری دیده بودم ، مادر ناصر من رو تو یک مراسم دیده بود ،من اون زمان ۲۰ سالم بود، دختر آفتاب و مهتاب ندیده ، با پوست سفید و قد نسبتا بلند و به گفته اطرافیان زیبایی خاصی که رنگ چشمهای سبز به صورتم داده بود، که تو یک خانواده سنتی ومذهبی و شدیدا مقید به اصول و قواعد زندگی بزرگ شده بودم .
ناصر پسری بود که ۶ سال از من بزرگتر بود، پدرش تو بازار حجره داشت و از نظر مالی هم چیزی کم نداشتن ، ناصر با قدی کوتاه ، موهای فرفری و شکمی بزرگ ، مثل دوتا برادر دیگش صاحب و راننده تریلی بود ،خانواده ای با مرام و داش مشتی ، سفره دار و دست بگیر اهل مشروب و سیگار ، اما با اعتقدات مذهبی خاص ، مثلا دو ماه محرم و صفر بساط دیگهای نذری تو حیاط خونه برقرار بود و اعتقادات خودشون رو داشتن.
بعد از مراسم عروسی ، تو خانه پدری ناصر ، خانه ای با حیاط بزرگ که داخل آن سه خانه مجزا، در یکی از محلهای قدیمی شهر ،که هر سه برادر به همراه خانواده در اینجا زندگی میکردن ساکن شدیم.
این خانه قواعد مربوط به خودش داشت و هر سه برادر بصورت مستقل ،زیر سایه پدر زندگی میکردن ، هزینه های زندگی با حاج صادق بود و این شرایط رو ایجاد کرده بود که پسرها بتونن خوب پس انداز کنند ، هر یک ازعروسهای خونه وظایف مربوط به خودشون رو از قبیل آشپزی ، نظافت ، شستن لباسها رو برعهده داشتن و کاملا بصورت سنتی و دور از پیشرف زمان و بدون اعتقاد به زندگی مدرن ، حتی بعد از ۱۸ سال .
۱۸ سال از زندگی مشترک من و ناصر میگذشت ، پدر و مادرم به رحمت خدا رفته بودن و ملک و املاک زیادی ازشون برام باقی مونده بود، پدر ناصر هم در این مدت فوت کرده بود و سالگرد فوت مادر ناصر هم چند روزی بود که برگزار شده بود .
متاسفانه در طول این سالها نتونسته بودیم بچه دار بشیم ، اوایل مشکل بچه دارشدنمون رو از من می دونستن ، و انواع و اقسام گیاهان دارویی و حتی سحر و جادو و دعا رو روی من امتحان کرده بودن ، با اصرار من با مراجعه به دکتر متخصص و آزمایش مشخص شد که مشکل از ناصر هست و دست از سر من برداشتن ، تو این مدت خودم رو با انواع هنرهای بافتنی ، آشپزی ، خیاطی و … سرگرم کرده بودم.
زندگی آرام و بدون هیجان، حتی بدون درک طعم واقعی سکس، مراسم شب زفاف، مثل مراسم عروسی بصورت مفصل بصورت سنتی و با دستمال سفید خونی با اطمینان از دختر بودن من برگزار شد ، ناصر و من همدیگر رو دوست داشتیم و این دوست داشتن در طول ۱۸ سال حاصل شده بود ، آتش شهوتم در طول این مدت کمرنگتر شده بود و طولانی ترین سکس ما بیشتر از ده دقیقه طول نکشیده بود ، ناصر با کیر ۷ سانتی و شکم بزرگ هیچوقت نتونسته بود نیازهای جنسی من رو برآورده بکنه ، و درک درستی از شهوت و سکس و لذت نداشتم و چون در خانواده معتقدی بزرگ شده بودم ، خیانت و خود ارضائی جز خط قرمزهای زندگی من بود ،دختر زیبا و پرنشاط و‌پر شور حاج مالک ، حالا یک زن ۳۸ ساله سنتی با تسلط به انواع هنرهای زنانه و بدون درک از زندگی مدرن امروزی .
با فوت مادر ناصر آخرین بزرگ خانواده ، دیگه اون اتحاد سابق تو خونه نبود ، بچه های برادرهای ناصر بزرگتر شده بودن و نیازهای امروزی داشتن ، با فشار خانمها ، تصمیم بر این شد تا هر کدوم از پسرها با جدا شدن از هم یک زندگی جدید و مستقلی رو تجربه کنند، خانه پدری ناصر برای ساخت و ساز در اختیار یک مهندس گذاشته شد و ما برای پیش خرید یک واحد آپارتمان شیک و بزرگ در منطقه لاکچری و مدرن بالای شهر اقدام کردیم ، تا تحویل خانه موقتا در یک خانه ویلایی شیک در آن منطقه بصورت اجاره ساکن شدیم ، خانه دو طبقه با حیاط ،بصورت دو بر که هم از سمت کوچه و هم سمت خیابان به خانه راه داشت، که مال یک آقا و خانم بازنشسته آموزش و پرورش بودن ، دختر بزرگشون به تازگی عروسی کرده و اقا و خانم رحیمی با یک پسر ۲۲ ساله به نام سینا در طبقه دوم خانه ساکن بودن و ما در طبقه اول ،حیاط بصورت مشترک در اختیار هر دو ما بود.
اوایل، زندگی در این منطقه از شهر ، با فرهنگ و اعتقادت ما مغایرت داشت و هنوز نتوسته بودیم با شرایط اونس بگیریم ، بعد از مدتی تغییر در آداب و معاشرت ، نحوه لباس پوشیدن و … در ناصر و خودم احساس میکردم، حتی ناصر برای همرنگی با منطقه یک ماشین شاسی بلند خوشگل خرید ، و می گفت : ما دیگه ساکن این منطقه از شهر شدیم و خودمون رو باید با این شرایط وفق بدیم .
جدا شدن از خانواده پر جمعیت ، با اینکه مزایای زیادی داشت ، ولی واقعا آدم دلش براش تنگ میشد و حوصلش سر میرفت ، با خانم رحیمی صمیمی تر شده بودم ، رفته رفته از نحوه برخورد و پر کردن اوقات فراغتشون احساس حسادت می کردم ، که ما در این مدت با زندگی و جوانی خودچیکار کردیم ، در خانه ماندن و تبدیل شدن به یک زن خانه دار و بعد از مدتی انتظار مرگ رو کشیدن ، در صورتی که زندگی خانم رحیمی ، بعد از بازنشستگی تازه شروع شده بود، رانندگی ،ورزش ، پیاده روی ، کتاب خوانی ، دورهمی ، تورهای طبیعیت گردی و کویر گردی و فضای مجازی که حتی یک بار هم هیچکدام را تجربه نکرده بودم ، با خانم رحیمی کمی درد و دل کردم و اطلاعات مختصری از شرایط حال و گذشته من رو می دونست، راهنمایی کرد چندتا کتاب رو بخونم ، با فضای مجازی آشنام کردم، خرید گوشی موبایل هوشمند و اینترنت ، ماهواره و… یواش یواش از زندگی مدرن امروزی خوشم می آمد و زحمت راه اندازی و تجهیز این ها به عهده سینا پسر آقای رحیمی بود ،
سینا دانشجوی پزشکی بود ، سر به زیر و محجوب و امروزی ، اهل مطالعه ، ورزشکار با قدی بلند و هیکلی ورزیده و بسیار باهوش و تیز .
به پیشنهاد خانم رحیمی ، برای اینکه روحیم بالابره و تنوعی تو زندگیم ایجاد بشه یه سالن ورزشی که نزدیک محله بود ثبت نام کردم ، اضافه وزن نداشتم ، اندامم هم به خاطر اینکه زایمان نکرده بودم به هم نخورده بود و و در نگاه اول چیز غیر متعارفی در هیکل و اندامم جلب توجه نمی کرد ، ولی امکان بهتر شدن از این رو هم داشت .
روز موعود فرا رسید و من برای ثبت نام به باشگاه رفتم ، ثبت نامی که نگاهم رو به زندگی و مسیرش رو کاملا عوض کرد،
باشگاه بدنسازی و فتینس در محیطی بسیار شیک و مجهز که صبحها مخصوص خانمها بود ، وقتی وارد باشگاه شدم ، جو باشگاه من رو تحت تاثیر قرار داده بود و یکم استرس داشتم و این اولین بار بود در این محیط اون هم تنها حضور داشتم ، به اتاق مدیریت رفتم ، پشت میز یک خانم خوشگل با اندامی ورزشکاری با لباس های تنگ ورزشی ، با آرایش و خیلی مرتب که اولین بار بود ، یک زن رو با این پوشش از نزدیک میدیدم ، فقط چند باری تو کانال های ماهواره ای ان هم در چند ماه اخیر که ماهواره خریده بودیم دیده بودم و احساس میکردم این تیپ و پوشش فقط در تلویزیون اتفاق می افته ،
سارا مربی و مسئول باشگاه با دیدن من ، از جاش بلند شد و بعد از احوال پرسی ، علت رفتن من با اونجا رو پرسید، من هم توضیح دادم که برای تغییر روحیه و سلامتی می خوام ورزش رو شروع کنم و هیچ تجربه ای ندارم و سارا با استقبال از تصمیم من توضیح داد که سه نوع ورزش هست که می تونم انتخاب کنم‌، ورزش حرفه ای و کار با وزنه ، ورزش هوا زی همراه با نرمش برای کاهش وزن ، ورزش همراه با رقص زومبا که هم باعث افزایش روحیه خوبه ، هم کاهش وزن و تناسب اندام ، و چون من اضافه وزن نداشتم پیشنهاد مورد اخری رو برام کرد و ادامه داد اتفاقا هم خلوته و هم چندتا خانم همسن شما هم برای تمرین در اون تایم میان و لیستی برام داد تا بعد از تهیه لوازم از فردا تمرینم رو شروع کنم .
لباس ورزشی ، کتانی ،حوله ، ساک و … وسایلی بود که باید تهیه میکردم ، فردا با حس شوق همراه با استرس به طرف باشگاه رفتم ، دقیقا همان حسی که روز اول مدرسه داشتم ، چند وقتی بود که چادر سر نمی کردم ولی مانتو و طرز پوششم هنوز حجاب کامل رو داشت ، به باشگاه رسیدم کارت عضویتم رو نشون دادم و به داخل رفتم ، به رختکن رفتم از خجالتم شلوار و گرم کن ورزشی صورتی رنگی رو که دیروز خریده بودم از زیر مانتو پوشیده بودم که مبادا اونجا مجبور به تعویض نشم ، کتانیم رو پوشیدم و روسری بر سر وارد سالن اصلی شدم ، وای چی می دیدم ، از خجالت دم در سالن ایستادم تا به جو سنگین عادت کنم ، صحنه هایی رو که میدیدم باور نمیکردم ، هرچند برای بقیه عادی بود، کم نیاوردم و جلوتر رفتم و با اشاره مربی و تو صف ایستادم ، تعداد خانمها به ده تا نمی رسید و ولی همشون با لباس های باز و بدن نما ، یکی با ساپورت قرمز تنگ و کوتاه ، کتانی سفید و تاپ نیمه تنه ورزشی که فقط سینه های بزرگش رو پوشونده بود و برجستگی نوک سینه هاش کاملا مشخص بود ، یکی دیگه با تیپ مشابه قبلی و لباس سیاه و نازک و وقتی حرکات ورزشی انجام می داد و لباسش کش می امد کاملا پوست بدنش مشخص می شد ، حتی احتمال میدادم شورت هم نپوشیده بود چون سفیدی کونش از زیر ساپورت مشکیش مشخص میشد، از خجالت عرق سردی رو تنم نشسته بودم و تنها چیزی که نمی فهمیدم ورزش بود .
تایم ورزش تموم شد و خانمها هر کدوم یه طرفی افتادن، مربی به سمت من آمد و ضمن معرفی خودش ، با من احوال پرسی کرد و گفت : می تونید اینجا احساس راحتی کنید و‌ لازم نیست ، این همه معذب باشید ، لباس های راحتر می تونه به درست انجام دادن حرکات کمک کنه و در حالی که مربی با من صحبت می کرد ، خانمها به طرف رختکن رفته بودن ، تو اون جمع ۴ نفر بودن که مشخص بود با هم صمیمی تر هستن ، خانمهای زیبا ، خوشگل و جوان و امروزی ، شاید همسن من یا کمتر .
وارد رختکن شدم ، صدای خنده و شوخی داخل رختکن رو پر کرده بود ، همه پر نشاط و پر انرژی ، تو فکر بودم که این همه سال چرا از زندگیم استفاده نکردم ، که یکی از خانمها شروع کرد به در آوردن لباسش ، اول ساپورت و بعدش نیمه تنه ورزشی ، با بدنی نیمه لخت ، فقط با یک شورت بندی و سینه های رو به بالا ! ، نفسم یک لحظه ایستاد،تا حالا بدن لختی که دیده بودم، بدن خودم بود، به سختی خودم رو جمع و جور کردم ، احساس تنگی نفس داشتم ، سرم رو پایین انداختم و کف رختکن رو نگاه کردم و سریع خودم رو با ساک ورزشیم سرگرم کردم.
خانمه رفت داخل دوش و موقع رفتن برگشت به دوستش گفت : الهام امروز نوبت تو هست ، پشتم رو لیف بکشی ، الهام هم با اشوه و همزمان که لباسش رو در می آورد ، وارد کابین شد، در کابین بسته شد و صدای خنده ،
تو این موقع یکی دیگه از خانمها بهم نزدیک شد و دستش رو به نشانه احوال پرسی به سمتم دراز کرد، خودش رو سپیده معرفی کرد ، بعد سلام و علیک درباره کلاس ورزش و مربی و اینکه اینجا یکی از بهترین سالن های شهر هست ، صحبت کردیم ، سپیده جز اون ۴ نفری بود که با هم یک گروه بودن و سپیده به عنوان لیدر گروه مشخص بود ،سپیده با اندامی ورزیده ، باکلاس و امروزی و خوشگل بود ، سینه های سفت و شکمی تخت ، و باسن تراشیده دل هر زنی رو به لرزه می آورد، چه برسد به مردا ،تحمل جو سنگین باشگاه برام سخت بود، سریع بعد از خداحافظی به خونه رفتم .
زیر دوش وقتی چشمام رو می بستم ، صحنه هایی رو که باشگاه دیده بودم رو تو تو ذهنم مرور میکردم، نفسهام تندتر شده بود ، ناخودآگاه دستم رو روی بدنم کشیدم ، سینه هام سفت شده بود و وقتی که نوک سینه هام رو با انگشتام گرفتم ، احساس کردم حرارت بدنم بالاتر رفته ، دستم رو با مسیر آبی که از دوش سرایز بود و از موهام و لای سینه هام میگذشت ، از شکم به لای پام رسوندم ، و روی کسم گذاشتم ، داغ بود و لزج ، حس خوش آیندی داشتم ، حرکت دستم رو روی کسم تندتر کردم ، تند تر و تندتر ، نوک سینم رو محکم تر فشار دادم ، یه لحظه پاهام لرزید و صدای جیغ خفیفی از من بلند شد ،روی زانو کف حمام نشستم و چند دقیقه ای آب روی سرم سرازیر شد، حس عجیبی بود لذت با عذاب وجدان.
فردا نیم ساعت به تایم ورزش مونده بود، تصمیم گرفته بودم به باشگاه نرم ، ولی یه چیزی اونجا بود که من رو مجذوب کرده بود ،،حس تغییر ،،
ساکم تو کمد گذاشتم و بدون روسری با گرمکن ورزشی رفتم داخل ، سعی کردم کنار جمع ۴ نفره به ایستم و کنار اونا ورزش کنم ، سپیده با خنده بهم خوش آمد گفت.
هر روز رفتارش با من صمیمی تر میشد ، و من هم سعی میکردم بهش نزدیک بشم ، یه روز موقع رفتن اصرار کرد که من رو برسونه خانه ، سوار یک ماشین شاسی بلند خارجی قرمز رنگی شدم ، موقع پیاده شدن یک کارت ویزیت بهم داد گفت : هر وقت خواستین در خدمت هستم ، سپیده سالن آرایشی و زیبایی داشت،
ناصر با تغییرات به وجود آمده نه تنها مخالف نبود بلکه استقبال میکرد، ناصر به خاطر شغلش روزها شاید ، هفته ها از خانه به دور بود ، در زمانی که در خانه پدری ناصر بودیم ، کارهای فنی و مردانه رو برادرش یا برادر زاده هاش انجام می دادن ، ولی اینجا با پیشنهاد خانم رحیمی ، زحمت این مسائل رو سینا میکشید ، اگر پسر داشتم شاید سینا همسن پسر من بود، سینا من رو حاج خانم صدا میکرد، یکبار به شوخی به سینا گفتم: ببینم من یعنی اینقدر پیرم که به من حاج خانم میگی ؟ سینا سرش رو پایین انداخت و گفت : نه اتفاقا ، شما از صدتا دختر جوان ، خوشگلتر و بهترین ، ولی نمی دونم چی صداتون کنم ، حرفهای سینا لرزه به تنم انداخت ، و گفتم : می تونید لیلا صدام کنید ، سینا گفت: بله لیلا خانم ، تک جمله سینا در خصوص من باعث شد، ذهنم تمام روز رو درگیر بشه و جلوی آینه چند ساعتی به خودم نگاه کنم ، رفت آمدهای سینا در این مدت به خانه ما زیاد شده بود ، اوایل نگاه های سینا عادی بود ولی رفته ، رفته سنگینی نگاهش رو خودم احساس میکردم.
به دعوت سپیده ، یک روز به سالن زیباییش رفتم ، سالن بزرگ و بسیار شیک که دکوراسیون داخلیش با تم قرمز و مشکی تزئین شده بود ، سپیده صاحب سالن بود و دختران زیادی تو قسمت های مختلف براش کار میکردن ، دختران جوان و خوشگل با تیپ و قیافه های عجیب و غریب ، از نگین ناف تا حلقه های گوش ،آرایشگاه رفته بودم ، ولی تا حالا آرایشگاهی به این بزرگی و مجهزی ندیده بودم ،
تو اتاق مدیریت سپیده نشسته بودم و با نسکافه ، شکلات و بیسکویت از من پذیرایی کرد، تو این مدت کم و بیش با زندگی هم آشنا شده بودیم ، سپیده متاهل ،تقریبا هم سن من و یدونه دختر داشت که برای ادامه زندگی به ترکیه مهاجرت کرده بود ،
به پیشنهاد سپیده رفتم کلاس رانندگی و برای خودم یک ۲۰۷ خریدم ، لباس هام با اینکه مارک دار بود ولی پوشیده ، از مزون دوست سپیده لباس های جدید و امروزی تر می خریدم ، مانتو کوتاه ، های لایت کردن موهام ، پدیکور و مانیکور ، تزریق ژل و اپیلاسیون !
لیلا ۳۸ ساله ، که شبیه زن ۵۰ ساله بود ، حالا مثل دخترای ۳۰ ساله شده بود ، پر شور و نشاط ، اهل مطالعه و فضای مجازی ، دورهمی های دوستانه و … یک روز که با سپیده و دوستش برای خرید بیرون رفته بودیم ، سپیده با تلفن با یک نفر صحبت می کرد و محل قراری رو هماهنگ میکرد ، به محل قرار که رسیدیم ، یک سانتافه مشکی منتظر ما بود ، سپیده پیاده شد و با یک پسر جوان و خوشتیپ با هیکل ورزشکاری ، خوش و بشی کرد و چیزی ازش گرفت ، الهام یواشکی به من گفت : این پسر رو میشناسی ؟ این دوست پسر سپیده هست ! از تعجب چشمام گرد و شد گفتم : مگر سپیده متاهل نیست ؟ الهام با خنده ای گفت : اره ولی دوست پسرم داره ،
سپیده سوار ماشین شد و خیلی راحت با موضوع برخورد کرد ، عصبی شدم ، حس نفرت و کنجکاوی داشتم ، با اینکه از این خیانت سپیده خوشم نیامده بود ولی حس حسادت خاصی بهش داشتم ،
چند ماهی از شروع زندگی جدیدم میگذشت ، از این سبک جدید زندگی خوشم می آمد و در این مدت هیکلم به واسطه ورزش رو فرم آمده بود ، لباس های تنگ و سکسی تو خونه می پوشیدم ، حتی وقتی که ناصر خونه نبود ، با اینکه ناصر انتظارات جنسی من رو ارضا نمی کرد ، ولی براش مدلهای مختلف لباس سکسی می خریدم و می پوشیدم ، انواع لباس زیر و لباس خواب های سکسی ،
تا اینکه ، آقا و خانم رحیمی قرار شد برای ۱۵ روز به سفر حج برن ، دو روز بعد رفتن آنها ، یک سرویس برای ناصر پیش آمد که باید به بندر می رفت ، با اینکه نبود ناصر برام عادی شده بود ولی این دفعه هیجان خاصی از تنها شدنم داشتم‌ ، اونروز از باشگاه تازه برگشته بودم و تازه دوش گرفته بودم ، رفتم جلوی آئینه تمام قد اتاق ایستادم و اندام خودم رو نگاهی کردم ، بدنی سفید و اپلاسیون شده ، سینه های بزرگ و باسنی تراشیده ، دستم روی سینه هام کشیدم و دست دیگم رو روی کسم گذاشتم ، ترشحاتم در این چند وقت زیاد شده بود ، وقتی که انگشتم توی کسم کردم نا خودآگاه آهی از ته دل کشیدم ، دوست داشتم تو خلوت خودم باشم ، شروع به آرایش کردن کردم ، آرایش نسبتا غلیظ و رژ لب قرمز ، لباس خواب کوتاه و قرمز رنگ ساتنی رو تازه خریده بودم تنم کردم ، نوک سینه های بزرگ و سفیدم با برخورد لیزی پارچه سفت شد و زیر لباس کاملا مشخص بود ، شورت بندی که جلوش یک تیکه تور داشت رو پوشیدم ، با لاک قرمز و کفش پاشنه بلند ، موهام مرتب کردم و جلوی آئینه خودم رو نگاه میکردم ، خانم میانسال سکسی ، دستم رو از روی لباس رو تنم می کشیدم ، بدنم گر گرفته بود و تند تند نفس می کشیدم ، دوست نداشتم خود ارضائی کنم ، شدیدا نیاز به لمس شدن از سمت دیگری رو داشتم ، تو این موقع در حیاط باز شد و سینا با ماشین داخل حیاط شد ، در و بست و انگار برای ماشین مشکلی پیش آمده باشد ، با جعبه ابزار شروع با ور رفتن با ماشین کرد ، حوالی ظهر بود و سینا مشغول کار ، از کنار پنجره مشرف به حیاط بدون اینکه متوجه من باشه ، سینا رو نگاه می کردم ، هیکل عضلانی و ورزیده ای داشت ، حتی تصور سکس با سینا و یا خیانت به ناصر رو نداشتم ، فقط خواستم کمی اذیتش کنم و واقعیتش حس تحریک مردها رو خودم امتحان کنم ، لباس های ورزشی رو که شسته بودم رو به همراه چندتا شورت و سوتینم رو خیس کردم و بهانه خشک کردن ، به حیاط بردم ، قبلش با چادر خودم رو پوشوندم در صورتی که لباس های سکسی تنم بود ، با سلام من سینا ، متوجه حضور من شد و وقتی سرش رو بالا آورد ، صورت آرایش شده من دید و گفت : سلام لیلا خانم، منم گفتم: سلام سینا جان ، خوبی ، کمک لازم نداری ، با خنده جواب داد نه متشکرم ، من لباس ها رو بند آویزون کردم طوری که شورت و سوتینم در مسیر نگاه سینا باشه ، و برگشتم داخل ، و از کنار پنجره منتظر واکنش سینا شدم ، وقتی سینا مجدا سرش بالا آورد نگاهش به لباس های زیر من افتاد و بهشون خیره شد ، با نگاهش حضور من رو کنترل کرد و بهانه ای سمت لباس ها آمد و از نزدیک و با دقت لباس ها رو نگاهی کرد و به آرومی دست روی آنها کشید ، و کیرش رو از روی شلوار جینش جابجا کرد ، تا کسی متوجه برآمدگی اون نشه ، راستش به هدفم رسیده بودم ، ولی نمی دونم چه حسی بود که دوست داشتم ادامه بدم ، برای همین یک لیوان شربت درست کردم و بهانه اینکه ماشین من صدا میده ، دوباره به حیاط رفتم، سینا با دیدن من خودش رو مرتب کرد ، وقتی برای برداشتن لیوان شربت جلوتر آمد ، من برای درست کردن چادرم ، اون رو یک لحظه باز کردم ، طوری که بالاتنم که ، فقط دو بند لباسم بود به همراه خط سینه هام رو کاملا دید ، شربت رو خورد و برای بازدید ماشین من سمتش رفتیم ، کاپوت ماشین رو باز کرد، و من برای استارت زدم سوار ماشین شدم ، چادرم داخل ماشین از سرم رو شونه هام افتاده بود ، و سینا کاملا حواسش به من بود ، و موقعی هم که خواستم پیاده بشم چادرم رو بالا کشیدم تا پاهام و رونهای سفیدم رو ببینه ، ازش تشکر کردم و چون تنها بود درباره شام و نهار ازش پرسیدم که گفت : که بعضی وقتا خونه خواهرش میره ، و یا با دوستانش به بیرون ، و من هم تعارف کردم ، هر چه دوست داره براش بپزم ، که سینا بدون تعارف از من در خواست غذای خانگی کرد و قرار شد فردا شام من برای سینا آماده کنم و اون بیاد از من بگیره ،
فردا شب ، غذا سینا رو آماده کرده بودم ، و نزدیک های آمدنش بازم برای اذیتش ، لباس هام رو عوض کردم ، ساپورت سفید و کوتاه با یک تاپ آبی تا زیر ناف ،که پشتش تقریبا باز بود و بدون سوتین ، که برجستگی سینه هام کاملا نمایان می کرد ، آرایش نسبتا غلیظ و عطر زنانه تند ، با صندل که لاک ناخن های پام توش کاملا مشخص بود ، وقتی در زده شد اینبار بدون چادر و همین طوری در رو باز کردم ، سینا با دیدن پوشش من جا خورد ، گفتم : سینا جان غذا حاضره بفرما داخل تا من آماده کنم تا ببری ، سینا پشت سرمن وارد خانه شد ، سنگینی نگاهش رو از پشت سر روم احساس میکردم ، سینا روی مبل نشسته بود و دید کاملی به آشپزخانه که من توش کار میکردم ، یک لیوان شربت براش بردم ، وقتی داشت لیوان رو برمی داشت ، مسیر نگاهش رو روی چاک سینه هام حس میکردم ، از اذیت سینا لذت می بردم، تو آشپزخانه ، وقتی وسایل رو جابجا می کردم عمدا طوری رفتار می کردم ، از دیدن تمام زوایای بدنم لذت ببره ، سینا بعد از سکوت طولانی به حرف آمد،
لیلا خانم ، خوب کاری کردین که به باشگاه رفتین ، واقعا هیکلتون قشنگ شده ، خصوصا ، این جا دیگه ادامه نداد، شربتش رو خورد، وسایلش رو آماده کردم و تو سبد گذاشتم و برد،
از تحریک و اذیت سینا لذت میبردم ، وقتی دقت کردم ، شرتم خیس شده بود ، قرار نبود تو این بازی خودم رو درگیر کنم ، ولی لذت سینا ، منم تحریک کرده بود،
فردا نزدیکهای ظهر در خونه زده شده ، سینا برای تشکر و‌تحویل ظرفها امده بود ، وقتی وسایل داد ، انگار که تصمیم گرفته می خواد چیزی بگه ، با چهره جدی و مصمم گفت: لیلا خانم برای قدردانی می خوام شما رو برای شام دعوت کنم ، خندم گرفت ، گفتم مگه آشپزی بلدی ؟
گفت : نه بیرون تو‌ رستوران ،
از پیشنهادش جا خوردم از طرفی می ترسیدم پیشنهادش رو قبول کنم ، ولی از طرف دیگه دوست داشتم این حس رو تجربه کنم ، دو دل بودم ، جواب نه بهش ندادم گفتم بهت میگم
نمی تونستم بیرون از خونه قرار بزارم ، ضمنا نمی خواستم هم این فرصت رو از دست بدم ، وقتی به سینا گفتم نمی تونم دعوتش رو قبول کنم ، چهرش در هم فرو رفت ، و ناراحت شد ، ولی سریع انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشه ، با لبخند گفت : خوب بیرون نمیریم من شام می خرم ، تو خونه می خوریم ، دیگه ای چاره ای برام نمونده بود ، قبول کردم ، قرارمون شد ساعت ۸ خونه سینا ،
هیجان خاصی داشتم ، اولین قرار دو نفره زندگیم بعد از ۱۸ سال ، حس ترس از گناه ، همراه با شوق تو وجودم بود ، با القا اینکه قرار نیست اتفاقی بیافته ، خودم را راضی کردم به رفتن ،
دوش گرفتم ، بدنم رو لوسیون زدم ، موهام رو مرتب کردم ، آرایش نسبتا غلیظ و عطر زنانه ، لخت جلوی آئینه تمام قد اتاقم ایستاده بودم ، بدن سفید و هیکل سکسیم تمنای نوازش و ارضا شدن داشت ، ست لباس زیرم رو برداشتم و جلوی آئینه شروع به پوشیدنش کردم ، جوراب سیاه و نازک و با بند جوراب گیپور ، شرت توری سیاه با نقشهای قرمز رنگ ،با ست سوتینش که با پوست سفیدم زیبایی خاصی رو نماینگر شده بود ، درسته قرار نبود ، لباس های زیرم دیده بشه ولی دوست داشتم بپوشمش ، پیرهن سبز ، بدون آستین ، تنگ و کوتاه ، با کفش پاشنه بلند ، سبز رنگ ، که با رنگ چشمام و لاک ناخن هام ست شده بود ، با دستبند و گردنبد مروارید ، عقربه های ساعت نزدیک ساعت ۸ بود، قلبم تند تند میزد ، از راه پله ها به طرف طبقه دوم بالا رفتم ،
از رفتار سینا، میشد حدس زد که استرس داره ، تمام وقت سعی میکرد نگاهش رو از من بر نداره ، نور خونه رو کم و ملایم کرده بود ، چندتا شمع روشن ، که طرح جا شمعی از نور شمع رو دیوار خونه افتاد و با حرکت شعله روی دیوار می رقصید، موزیک ملایمی در حال پخش بود، روی مبل نشستم و سینا با آبمیوه از من پذیرایی کرد، روبروی من ایستاد درحالی که آب دهانش رو قورت میداد گفت : لیلا خانم ، خیلی عوض شدین یعنی خیلی خوشگل شدین ، مرسی که تشریف آوردین ، سکوت کوتاهی بین من و سینا برقرار شد ، برای اینکه جو مجلس عوض بشه ، از آب و هوا و زحمت شام سینا صحبت رو باز کردم ،
سینا در حالی که لبخند میزد به سمت اتاقش رفت و با یک شیشه و دوتا استکان برگشت ، با اینکه ناصر اهل مشروب خوردن بود ولی تا حالا من امتحان نکرده بودم و ناصر هم هیچ اصراری بر این موضوع نداشت، استکان ها رو بدون سوال از من پر کرد، و یکیش رو به طرف من و تعارف کرد، نمی خواستم کنترل رفتارم رو از دست بدم ، در ضمن نمی خواستم کم بیارم و دست سینا رو رد کنم ، استکان رو گرفتم و تو دستم نگه داشتم، با سلامتی که سینا داد پیک اول رو رفت و شات هنوز تو دست من بود ، نگاهی به دستم کرد و گفت : نگران نباش من خودم مواظبتم ، فقط می خوام مجلس یکم گرم بشه ، آب میوه رو برداشت و جلوم گرفت و ادامه داد، تو یک نفس بخور و پشت سرش آبمیوت رو بخور ، حس سوزش شدیدی تو گلوم احساس کردم ،
چشمام خمار شده بود ، احساس سبکی میکردم ، وگرمای خاصی تو بدنم بود ، با صدای موزیک پاهام تکون میدادم ، که سینا صدای موزیک رو بلند کرد و با دراز کردن دستش من رو به رقص دعوت کرد ، استرسم کم شده بود ، با فاصله کمی از سینا داشتم می رقصیدم ، بوی ادکلن تلخی رو که زده بودم دوست داشتم و می خواستم نزدیکتر شم بهش ، دستام رو دستاش گرفت و پشت سرم رفت ، دستاش رو گذاشته پهلو هام ، و با ریتم حرکت من هماهنگ شده بودم ، فاصلمون کمتر میشد طوری که برخورد بدنش رو با بدنم احساس می کردم ، برجستگی کیرش از روی شلوار جینی که پوشیده بود رو با برخوردش با باسنم احساس می کردم ، ولی این موضوع رو با احتیاط انجام می داد ، بعد از چند دقیقه کاملا از پشت بهم چسبیده بود و کیرش رو روی باسنم حس می کردم ، کارمون از حالت رقص خارج شده بود ، باید ازش جدا میشدم و این کار رو تموم میکردم داشتیم زیاده روی میکردیم ، ولی به جای این کار باسنم رو بیشتر عقب تر دادم ، با این کار مجوزی رو که می خواست رو بهش دادم ، حالا کاملا بهش چسبیده بودم ، و نوازش دستاش از پهلو هام بطرف پایین و باسنم رفته بود ، همزمان داشت موهام رو بو میکرد ، گرمی نفساش رو رو گردنم و لاله گوشم حس میکردم ، دستش رو به آرومی از زیر لباس روی بدنم کشید ، تو این لحظه خواستم جدا بشم که محکم با دستش منو نگه داشت و لباش رو کنار گوش آورد و گفت : لیلا آروم باش بهم اعتماد کن نمی خوام اذیتت بکنم ، از لحظه ها لذت ببر ، و یه بوس کوچک از گردنم کرد و با زبونش با لاله گوشم بازی کرد، موهای تنم سیخ شد و احساس خیسی شدیدی تو کسم احساس کردم ، ناخودآگاه کردنم رو عقبتر دادم و سینا شروع کرد به خوردن گردنم ، و دستش رو به آرومی به کسم رسوند ، از روی شورت توریم خیسی کسم رو فهمید و با خنده ، محکم تر گردنم رو لیس زد ، حالا یک دستمش روی کسم بود و با دست دیگش سینم رو می مالید ، اثرات مشروب و حس شهوت کار خودشون رو کرده بودن ، دیگه اختیاری نداشتم و خودم رو دست سینا سپردم ،
حالا روبروی هم بودیم ، از زیر لباس کونم رو گرفته بود و نوازش می داد و من رو بطرف خودش فشار میداد ، کیرش رو از روی شلوار رو کسم حس میکردم که لباش رو لبام گذاشت و شروع به لب گرفتن کردیم ، حس جدیدی بود ، تو بغل سینا بودم ، داشت لبام و زبونم رو میخورد ، همزمان از روی شورتم کسم رو می مالید ، و قسمت توری شورتم رو رو چوچولم میکشید ، آه !!!
به آرومی زیپ پیرهنم رو از پشت باز کرد ، و لباسم به آرومی از تنم لیز خورد رو به زمین افتاد ، سینا چند قدمی عقبتر رفت تا من رو کامل ببینه ، دستام رو گرفت و کمک کرد تا رو مبل نشستم ، روی زمین لای پاهام نشست و به آرومی زبونش رو پوست بدنم میکشید ، روی ابرها بودم ، پاهام رو باز تر کرد و از روی شورت شروع به خوردن کسم کرد، اه بلندی کشیدم ، لبه شورتم رو کنار کشید و شروع به خوردنش کرد ، زبونش رو داخل کسم میکرد و چوچولم رو میک میزد ، نفسهام تند تر شده بود ، خیلی حرفه ای اینکار رو ادامه داد، بدنم داشت منقبض میشد ، با دستام موهاشو گرفته بودم سرش رو و فشار میدادم ، پاهام داشت می لرزید ، سینا فهمیده بود و سرعتش رو زیادتر کرد ، دستش دراز کرد و سینه هام رو از سوتین بیرون آورد و نوک سینه هام رو فشار داد ، پاهام محکم به زمین فشار میدادم ، طوری که باسنم از مبل بلند شد ، لرزه ای به بدنم افتاد و صدای اه بلندی ، خالی شدم ، و بی حال رو مبل افتادم ،
همین طوری که داشتم آب می خوردم ، سینا داشت با موهام بازی می کرد ، سرم رو روی بازوی مردانش گذاشتم ، سینا من رو بلند کرد و برد روی تخت تک نفره اتاقش ، تیشرتش رو بیرون آورد و بدن عضلانی و مردانش رو کامل دیدم ، کمک کردم تا شلوارش رو دربیاره ، وقتی شرتش رو پایین کشید ، کیر کلفت و درازش جلوی صورتم بود ، از دیدنش ذوق زده شدم ، به آرومی سرش رو تو دهنم کرد، زیاد تخصص نداشتم ، شروع به خوردنش کردم ، کیرش به سختی تو دهنم جا میشد ، شرتم رودر آورد و سوتینم رو کشید پایین و شروع به خوردن سینه هام کرد ، به پشت روی تخت دراز کشیدم ، پاهام رو رو شونه هاش گذاشت و به آرومی کیرش رو توی کسم جا داد ، کیر به این بزرگی رو تجربه نکرده بودم ، کیرش کاملا کسم رو پر کرده بود ، صدای ناله های من با شالاپ و شلوپ کل فضای اتاق رو گرفته بود، دم گوش من میگفت ، عاشقتم لیلا از وقتی آمدی خونمون عاشقت شدم، با اینکه یک جوان ۲۲ ساله بود ولی مثل حرفه ای ها من رو میکرد ، برگردوند به حالت داگی موندم ، و دوباره شروع به تلمبه زدن کرد، با انگشتش با سوراخ کونم بازی میکرد، با دست دیگش از سوتینم گرفته بود ، کاملا در اختیارش بودم ،بند جورابم رو میکشید و ول میکرد، با برخوردش حس درد و شهوت داشتم ، سرعتش رو زیاد کرد، موقعیتم رو عوض کردم ، حالا سینا به پشت خوابیده بود و روش بودم ، این طوری کیرش رو کامل تو خودم حس میکردم ، خودم رو بالا و پایین میکردم ، سینا هم حرکاتش رو با من تنظیم کرده بود، سینا با دستاش سینم رو می مالید ، دوباره داشتم خالی میشدم ، این بار طولانی تر و قوی تر ، خودم رو انداختم روی سینا ، نوازشم می کرد و گونه هام رو می بوسید ، بلند شدم و پایین تر رفتم ، و لای پاش نشستم ، شرتم رو برداشتم و دور کیرش انداختم ، قسمت توریش رو سر کیرش کشیدم ، با زبون شروع به لیس زدن کیرش کردم ، تخماش رو می خوردم و با کیرش بازی میکردم ، نفساش تندتر شده بود ،کیرش رو لای سینه هام گذاشتم و شروع به مالیدن کردم ، ابش با فشار از لای سینهام به روی صورت و بدنم ریخت ، بی حال روی تخت افتادیم ، چند دقیقه ای روی سینا خوابیدم ، بیحال بودم ،بلندم کرد و کمک کرد به حموم بریم ، شامی رو که سفارش داده بود رو خوردیم،
تا برگشتن خانواده ها چند روزی وقت داشتیم ، این مدت رو مثل یک زوج تازه ازدواج کرده سپری کردیم، عاشقانه و پر از شهوت .

از تراس طبقه دهم خونه ای که خریده بودیم داشتم به شهر نگاه میکردم ، چه زندگی هایی که در لایه های شهر اتفاق می افتاد ، از وقتی به خونه جدید نقل مکان کرده بودیم ، دیگه با سینا ارتباطی نداشتم ، شاید از بابت کارهایی کرده بودم باید عذاب وجدان میداشتم ، ولی خودم رو سرزنش نمیکردم ،زندگیم رو دوست داشتم ،حس تغییر رو دوست داشتم ، می خواستم مدتی رو که بی هدف و بی انگیزه بودم رو جبران کنم ، تو فکر مهاجرت هستم ، به رویاهام اعتقاد پیدا کردم و می خوام ازشون لذت ببرم . 🙏❤️

نوشته: امیر ارصلان نامدار


👍 75
👎 11
67800 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

915261
2020-09-09 00:46:46 +0430 +0430

کمتر کص گویی کنید

0 ❤️

915270
2020-09-09 01:04:08 +0430 +0430

آقای امیر ارسلان نامدار خیلی معذرت میخوام این وقت شب مزاحمتون میشم یه سوال واسم پیش امده که شما این داستان رو تو چه قرنی نوشتی چون اینکه دختر و پسر همدیگرو تا پای سفره عقد نمی‌دیدند واسه ساله هزارو سیصدو یواشه و تقریبا از ساله هزارو سیصدو سیاه و سفید به اینور این مشکل تو بروزرسانی شد،بازم از اینکه سره شام خوردن مزاحمتون شدم خیلی معذرت میخوام.

5 ❤️

915273
2020-09-09 01:07:59 +0430 +0430

به شدت طولانی بود ولی خود داستان خوب بود.

3 ❤️

915278
2020-09-09 01:23:01 +0430 +0430

وقتی اجازه ورود به جایی رو بهت میدن که مال تو و
جایگاه تو نیست
همین میشه
راستی
مضنه گوسفند الان چنده؟

4 ❤️

915279
2020-09-09 01:24:09 +0430 +0430

از خیانت متنفرم ولی روند داستان و نحوه تعریف شخص اول مجابم کرد تا آخر بخونم ، فقط قسمت سکسیش رو نخوندم.
لایک اول را هم من دادم ، چون نویسنده خوبی هستی و رحمت کشیده بودی ، ولی لطفاً خیانت و بیغیرتی ننویس ، اینهمه موضوع هستند، چرا خیانت؟

5 ❤️

915281
2020-09-09 01:28:10 +0430 +0430

داستان رو خیلی خوب شروع کردی ،ولی اخرش به خیانت ختم شد درکل جالب بود .

1 ❤️

915293
2020-09-09 01:55:04 +0430 +0430

اگه سعی کنی ب واقعیت نزدیکتر باشی و اول جنبه واقعی داستان رو در نظر بگیری بهتره خالی از اشکال نیس ولی در کل قلم روانی داری خوب بود.
تقدیم لایک با عشق

2 ❤️

915296
2020-09-09 02:05:29 +0430 +0430

متفاوت بود.(لایک)

1 ❤️

915300
2020-09-09 02:16:56 +0430 +0430

من عاشق میلفم دوستم ، مخصوصا میلف شوهردار

1 ❤️

915304
2020-09-09 02:50:58 +0430 +0430

عالی واقعی بنظر می آمد ، مرسی

2 ❤️

915312
2020-09-09 03:57:56 +0430 +0430

داستان خوبی بود…ولی خودمونیم هرچی عیب وایراد بود.از قد وقواره وشغل وسایز آلت وبچه دارنشدنو … رو رو شوهر طرف گذاشتی که خیانت رو توجیه کنی. درصورتیکه کم نیستن کسانیکه شوهر یا زنشون ایرادی نداره بازم خیانت میکنن.
خلاصه اینکه میشد شخصیت بهترونقش بیشتری از شوهرلیلا توی داستانت نشون بدی.فکر کنم داستان جالبتر میشد.

2 ❤️

915313
2020-09-09 04:34:41 +0430 +0430

خوب بود .خیلی خوب هم نوشته بودی …واقعیتی تلخ از جامعه ای که مدینه فاضله خودشون رو با دست خودشون ظالمانه زیر خاک کردن و جامعه روشنفکر زده رو بجاش از توی مرداب کشیدن بیرون . اصالت رو کردن زیر خاک اما نفهمیدن که اصالت به همراه فهم و شعور زیر خاک رفت .
بی خیال …درد زیاده و حرف و حدیث زیاد …که چرا در جامعه شد جنده زیاد …سیه دلان سینه زنان همی گفتند به تخمم ، مارا به ابنه و جنده چکار ؟ اینست سر لوحه ما ، کیر تو کون ابن زیاد
بله …
هر گز بباغ دهرگیاهی وفا نکرد
هرگز کمان چرخ خدنگی خطا نکرد
خیاط روزگار نه براندام کس یا ملتی
پیراهنی ندوخت که آنرا قبا نکرد.

آی گوت ورن روزگار

5 ❤️

915326
2020-09-09 06:31:03 +0430 +0430

لحظه لحظه تا جنده شدن اینم میتونس تیتر مناسبی برای داستان باشه

5 ❤️

915329
2020-09-09 07:04:33 +0430 +0430

کیر کوچولو

تا جمله‌ی ناصر با کیر هفت سانتی رو خوندم. بعد نگاه کردم دیدم داستان خیلی طولانیه، حوصله نداشتم بخونم. بعدا اگر فرصتی پیش اومد میخونم. البته تا همینجا هم چند نکته داشت. اول اینکه در زمانهای قدیم که دختر آفتاب و مهتاب ندیده رو به رسم سنتی با پدر و مادرهای اونچنانی که شما تعریف کردید، در سن چهارده یا پانزده سالگی شوهر میدادن، نه در سن بیست سالگی، دختر اگر تا بیست سالگی میموند، میشد دختر ترشیده. دوم اینکه داستانهایی که نویسنده مرد باشه ولی از زبان یک زن، قصه بگه، مورد پسندم نیست.
مخلص داش مهدی. دقیقا حرف دلم رو زدی، ما کچل‌های خپل و کوتوله گناه داریم.

ها کـُ‌کا


915334
2020-09-09 07:31:55 +0430 +0430

بجز چند مورد اشتباه تایپی و نگارشی، این داستان از هر جهت عالی بود. ممنون

1 ❤️

915336
2020-09-09 07:43:31 +0430 +0430

خوشم نیومد.خیلی کلنجار رفتم‌که خودمُ راضی کنم ولی نتونستم.نتونستم ادامه بدم.طولانی با توضیحات زیاد و بیخود.همه رو‌میشد فلاش بک برنی و بگی.
نتونستم بالاخره.نشد یعنی.نمی شد اصلا


915340
2020-09-09 07:54:23 +0430 +0430

نگارشت خوبه ولی خیلی طولانیه برای اینجا و هیجان ایجاد نمیکنه

2 ❤️

915363
2020-09-09 10:12:28 +0430 +0430

ولی خودمونیم …حاج خانم انگاری حس تغییرش کلید دو کنتاکت داشت اونم بدون Volume sensitivity… فقط یه کلید زد…یدفعه شد جنده قهار…ساک مشتی میزد …لای پستونهاش کیر سُر میداد …روی خیار نشسته بود و با گوجه ها بازی میکرد…
یه دوست قدیمی داشتم …وقتی ازدواج کرد… خانمش سواد انچنانی نداشت…دوستم میگفت اینطوری خوبه که خودم تربیتش میکنم …گذاشت درس بخونه …دیپلم گرفت …فرستادش دانشگاه …فوق لیسانس گرفت …دو تا زبان رو یاد گرفت… تیپ و وجناتش عوض شد …بیچاره هم شوهرش هم مثل یابو کار میکرد میریخت جلوش…صاحب یه دختر و پسر هم شدن…ماشین زنش از ماشین خودش خیلی سر تر بود…خلاصه بعد از 12 سال همه چیز دوست ما برای خانم شد …اخی…بی کلاس خطابش میکرد…دهاتی صداش میکرد .بو گندو هم جلو خلق اله بهش گفته بود …یه روز هم صبح اول طلوع …هر چی پول و طلا و جواهر و دلار میریزه تو ساک و بایه الدنگِ فارت فیسِ گشنه گدا میزنه بچاک…! دیگه بماند سر این سه نفر چی اومد نمیخوام کسی رو ناراحت کنم …
بگذریم …
شهر ما در کوجه پس کوچه هایش به غصه نشسته
در شهری که بالاشهرش پر از کثافت پول
در پایین شهرش کثافت بی پولی …
البته بلانسبت

4 ❤️

915388
2020-09-09 12:34:55 +0430 +0430

داستان به خوبی و سادگی سیر تغییر و تحول شخصیت زن قصه رو به تصویر کشید…

کم ندیدیم و کم نشنیدیم از انفاقات شبیه این قصه، شاید به همین دلیل که این داستان با واقعیت اطرافمون تطبیق داشت کمی مخاطب رو آزار میداد…

قلمت مانا دوست عزیز
Lor Boy

2 ❤️

915392
2020-09-09 12:58:56 +0430 +0430

همه به رونی کلمن سکس کردن این همه چاقو کچل و بیریختا کی هستن پس خخخ

2 ❤️

915394
2020-09-09 13:01:36 +0430 +0430

سلام، دوست پرکار و سختکوش
اول از اینکه زحمت این تایپ رو کشیدی تشکر میکنم
داستانش شما، اقتباسی از چند داستان… برای مثال داستان مامان و باغبون بود
سلیقه مخاطب رو میشناسی ولی مسلط نشدی، بنظرم داستان میتونست با تحریک سینا ادامه پیدا کن ه… ایراد اکثر بچه ها اینه ک میخوان شخص اول داستان رو قدیس کنن… من نمیخواستم خیانت کنم و انگار به زور وارد رابطه میشه… داستان میتونست با شیطونی لیلا به اوج برسه…
درمورد گذشته لیلا یسری فکت دادی که هیچ سودی نداره جزطولانی کردن داستان… یعنی اگر 9 پاراگراف اول رو حذف کنی هیچ اتفاقی نمی افته… همچنین باشگاه و داستان سپیده…

3 ❤️

915395
2020-09-09 13:15:58 +0430 +0430

عالی بود
فقط از خیانت خوشم نمیاد ولی خوب بود

2 ❤️

915399
2020-09-09 13:45:27 +0430 +0430

قشنگ نوشته بودی، با خیانت هم مخالفم ولی یادمه یبار وقتی تو تنگنا بودم و نمیتونستم نیازمو از راه درست برطرف کنم خیانت کردم، هنوز ک یادش میفتم دوس دارم دل و جگر خودمو با دست خودم بیرون بکشم ولی این حقیقت رو نمیشه کتمان کرد که شاید اگه خیلیا سیر میشدن خیانتی هم ازشون سر نمیزد!

لایک

4 ❤️

915411
2020-09-09 15:51:14 +0430 +0430

با خیانت کاری ندارم. نمیشه آدما رو قضاوت کرد. تو زندگی گاهی اتفاقایی میفته که یهو دلتو می زنی به دریا و میگی هر چه بادا باد.
آدم ایرادگیری نیستم ولی بعضی از جمله ها خیلی تو ذوق می زد. با کسب اجازه از استاد غلطگیر عزیز مثلا: بیشتر عقب تر دادم درست نیس
یا مثلا احساس خیسی احساس کردم غلطه
البته در کل داستان خوبی بود. موفق باشین 🌹

5 ❤️

915424
2020-09-09 17:12:30 +0430 +0430

ای ک دستت می رسد کمکی ب ما کن ناموسا پیام بده کارت دارم :/

0 ❤️

915443
2020-09-09 18:59:16 +0430 +0430

بسیار زیبا و جذاب بود

0 ❤️

915459
2020-09-09 21:24:02 +0430 +0430

همون اول که گفتی همسایه تون یه پسر به اسم امیر داره آخر داستان مشخص شد، چند تا غلط تایپی داشتی، علائم نگارشی تو هر پاراگراف تغیر میکرد و حالت یکسانی نداشت، بعضی از توضیحات اضافه بود و روند داستان رو کند کرده بود
چون خوب مینویسی اینارو گفتم قصدم ایراد گرفتن از داستان نبود اگه این ایرادات برطرف بشه خیلی خیلی بهتر میشه، هرچند این داستان خوب بود و لایق گرفتن لایک هستش
خسته نباشی، لایک

2 ❤️

915476
2020-09-09 23:45:03 +0430 +0430

لاک غلطگیر، غلط املایی داشتی
خودم رو درسته، نه خودمُ!

1 ❤️

915484
2020-09-10 00:11:50 +0430 +0430

10Jinkazama عزیز!
حرفت درست. خودم رو درست تره.
اما فکر کنم خودمُ از خودمو درست تر باشه. نظر شما چیه؟

1 ❤️

915586
2020-09-10 03:32:54 +0430 +0430

با اینکه خیانت بود ولی خوب بود.لایک

1 ❤️

915604
2020-09-10 06:32:22 +0430 +0430

کاملا مشخص بود که این نوشته خانم نیست

1 ❤️

915662
2020-09-10 12:33:24 +0430 +0430

رفتی دادی حالا میگی همه عنن تو خوبی

0 ❤️

915692
2020-09-10 15:26:45 +0430 +0430

نگارشت قشنگه،ولی بهتر می‌تونستی بنویسی باتشکر

0 ❤️

915840
2020-09-11 02:59:08 +0430 +0430

بلاخره یه داستان خوب خوندیم😊

0 ❤️

915919
2020-09-11 12:19:43 +0430 +0430

بسیار زیبا نوشتی
بازم ادامه بده

0 ❤️

915940
2020-09-11 14:16:50 +0430 +0430

دمت گرم قلم خوبی داری

0 ❤️

916020
2020-09-11 22:45:41 +0430 +0430

مطمئنا شخصیت سینا تایمی رو تو بهشت برین بوده و اونو حس کرده…داستان جذاب و خوندنی ای بود…یکی دوتا نقص ریز داشت که هیچ اهمیتی نداره.مرسی آقای نامدار.لایک

0 ❤️

916834
2020-09-14 16:09:02 +0430 +0430

خوب نوشتی

0 ❤️

916857
2020-09-14 18:30:35 +0430 +0430

من با یه زن شوهر دار دوستم .
هنوز باهاش سکس کامل نکردم.خودم متاهلم زنم خیلی خوشگل و عالیه .نمیدونم چی شد که با این خانم ارتباط گرفتم.یه با تو ماشین با هم دیگه بعد از یک ساعت لب گرفتن اون کیرم رو گرفت برام زد تا آبم اومد. خیلی حس عالی بود تجربه یه زن غیر از زن خودت. ولی الان موندم چیکار کنم از یه طرف زنم رو که میبینم واقعا هیچی برام کم نذاشته و شرمندش هستم از طرف دیگه این خانومه بعد از دو ماه بهم وابستگی پیدا کرده.واقعا نمیدونم چه گلی به سر بگیرم؟
بارها و باره خواستم به زن دیگه ای فکر نکنم ولی مگه میشه .
لطفا اگه کسی میتونه راهنماییم کنه

0 ❤️

917122
2020-09-15 20:42:50 +0430 +0430

من دیس لایک کردم چون یه مرد نمیتونه احساسات زنانه رو درک کنه فقط احساسات مردانه رو در قالب زن نمایش میده
از اول داستان فهمیدم نویسنده داستان مرد با این که اسم نویسنده رو نخونده بودم
نگارشت خوب بود اما ابراز احساسات زنانه ای که داشتی خیلی بد بود
مفق باشی

0 ❤️

917141
2020-09-15 22:54:20 +0430 +0430

دمت گرم به دل نشست

0 ❤️

917735
2020-09-18 01:40:36 +0430 +0430

کاملا کیری و احتمالا تصورات ذهن مریض یک دست ب صابون

0 ❤️

917754
2020-09-18 03:04:56 +0430 +0430

جالب بود

0 ❤️

918527
2020-09-21 05:47:53 +0330 +0330

داستان خوبی بود. اگرچه به سادگی میشد تهش رو فهمید، اما فضاسازی بسیار مناسبی داشت. من فکر نمیکنم هیچ قسمتی از داستان اضافه بود. فکر میکنم پرداخت شخصیت نسبتا خوب و بدون عجله صورت گرفت. شخصیت ناصر و البته شرایط بوجود آمده برای خیانت خیلی واقعی به نظر نمی رسید و البته ایرادات دیگه ای هم داشت که دوستان اشاره کردند، با این همه داستان خوبی بود.

0 ❤️

915266
2020-09-21 23:33:47 +0330 +0330

آقا بخدا ما کچلهای چاق عینکی قد کوتاه هم آدمیم. چرا همه تصوراتتون از زن و مرد فقط هیکلهای ورزشکاری و قد بلند و سیکس پک و چش رنگی و … باید باشه‌

بخدا ما اینقدرا هم بدرد نخور نیستیم . ما رو دور نندازین ‌
همه آدمای تو کوچه و خیابون هم منم و کاکا رستم

فقط شکر خدا که ۷ سانتی نیستیم


918968
2020-09-23 03:17:42 +0330 +0330

اواخر داستان متوجه شدم نویسنده مرد است، بعد اومدم پایین داستان و نگاه کردم دیدم بله امیرارسلان متوهم است.

0 ❤️

919069
2020-09-23 12:56:56 +0330 +0330

زیبا و پور احساس بود بیشتر از اینکه بخوام ب سکسش برسم نحوه داستان گوییتان جذبم کرد
موفق باشین لذت بردم

0 ❤️

919501
2020-09-25 04:25:20 +0330 +0330

لايك ٧٥ 👌

0 ❤️







Top Bottom