حقیقت تلخ

1399/11/04

از بیرون که به قضیه نگاه میکردی ، یه حادثه ی عجیب اما معمولی بود ، اتفاقی که ممکن بود بارها تو صفحه ی حوادث روزنامه ها بخونیش، از در و همسایه های خاله زنک بشنویش ، دقایقی متاثر بشی و بعدهم زیر انبوه اتفاقات جدید و اخبار اقتصاد قوی کشور ، تو مغزت دفن بشه و یادآوریش مستلزم کند وکاو ‌‌…
اما برای منی که به چشم دیدم ، به گوش شنیدم و با دستای خودم با کلانتری تماس گرفتم ، نه تنها معمولی نبود ، بلکه سایه ی سیاه و شوم اون روز باعث شده بود نتونم به هیچ مونثی نزدیک بشم و در آستانه ی ۳۶ سالگی ، مجرد و تنها بمونم.
هشت نه سال پیش ، توهمین روزهای فصل ، تنها پسرخالم ، رفیق و همراهم و درواقع بزرگترین بزن در روی فامیل و دانشگاه عاشق شد .
عاشق یکی از همکلاسی های مشترکمون به اسم دنیا.دختری قد بلند ، خوش اندام ، خوش تیپ و دارای تماااام پوئن های مثبت از دید علی .
جوری هم عاشق و دیوانه شد انگار نه انگار شونزده سالش نیست و ترم اخر کارشناسی ارشده .
برنامه ی هر اخر هفتمون شده بود سه تایی یا دسته جمعی با دنیا و دوستاش بیرون رفتن. تقریبا همه جای تهران رو گشته بودیم و کش پیدا کردن دوران دوستیشون مسخره شده بود.
علی هم به قول خودش یک سال مونده به سی سالگی ، باید میرفت قاطی مرغا .
خونه و ماشین و کار و بارشم اوکی بود و خدمتشم رفته بود و ننه دنیا از خداشم بود که همچین پسر شاخ شمشادی دامادش بشه.
راست هم میگفت.مادر دنیا درجریان رابطه ی علی و دنیا بود و ناراحتیش فقط از عروس کردن یه دونه دخترش و تنهایی خودش بعد از ازدواج اونها بود. پدر دنیا سالها بود که سکته کرده و فوت شده بود خانوم خوشگل و جوونش رو سپرده بود به خدا.
علی مسخره همیشه به دنیا میگفت : شرط اینک بگیرمت اینه که ننتو بدی آرمان بگیره ، از عذبی مرد بنده خدا…
همیشه هم جیغ دنیا درمیومد و بادوتا پس گردنی و مامان من با تنهاییش راحته بحث رو عوض میکرد و انگار فوبیای این شوخی رو داشت.
الحق که دنیا خانوم قابل و بااخلاقی بود و عشقش باعث شده بود علیه شیطون و دختر باز ، تا گردن تو دریای محبت دنیا فرو بره و آروم و متعهد بشه.
خلاصه که روزگار روی خوشش رو نشون دنیا و علی داده بود و یکسال بعداز دوستیشون دقیقا روز سالگرد آشنایی ، عروسی خفنی گرفتند و رفتند تا خوش بخت بشن که ای کاش و صد ای کاش نمیرفتند.
شرکتی که با کمک باباهامون زده بودیم و همکاری منو علی ، باعث شده بود که بعدازازدواجشون از هم دورنشیم و رفاقت محکم و ارتباط هرروزمون به قوت خودش باقی مونده بود‌.
دنیا اما ترجیح داد خونه نشین بشه و بجای سروکله زدن با نصابای آسانسور ، با ارایشگرا سر تیره و روشن شدن رنگ موهاش دعواکنه.
از فیلموعکس های اینستای دنیا ، از اتفاقای بامزه و عاشقانه ایی که روزانه علی برام میگفت ، از حال خوب علی ، میشد فهمید که خیلی حالشون خوبه و زندگی مشترک به کامشونه.
یکسالی از ازدواجشون گذشته بود که …

دیر کرده بود علی.گوشیشم جواب نمیداد.نگرانش بودم و دنیا میگفت مطابق معمول ساعت ۷ زده بیرون.
نزدیکای ۱۱ بود که با چشمای کاسه ی خون و لباس اسپرت و موهای ژولیده اومد تو . جواب سلام هیچکدوم از کارمنداروهم نداد و یه راست اومد بالاسرم و گفت بریم توی اتاقش کارم داره .
هرچی میپرسیدم چیشده هیچی نمیگفت و شماره ی وکیل خواهرم رو که شنیده بود کارش خوبه میخواست .
انقدر اصرار کردم که برای اولین بار سرم عربده کشید و گفت برم گمشم.
منم که احساساتم جریحه دارشده بود ، بهم برخورد و به درکی گفتم و کارت وکیل رو پرت کردم رو میزش و اومدم بیرون.
بعداز دوسه ساعت فکر و خیال بلخره به این نتیجه رسیدم که نباید تنهاش میزاشتم . هرچی بود از روی عصبانیتش بوده و چیزی توی دلش نیست .
برگشتم شرکت و رفتم توی اتاقش.تلفن صحبت میکرد و اروم تر شده بود.ازحرفاش فهمیدم داره با وکیله حرف میزنه ولی ربط کلمه ی خیانت رو با دنیا نمیفهمیدم.
حرفای چرت و پرتی که به وکیل میزد رو باور نمیکردم و همش منتظر بودم تلفن لعنتیش تموم شه.
اخرسر طاقت نیوردمو گوشی رو از دستش کشیدم و پرسیدم مرد حسابی چی شده.
گفت میخاد از مادر دنیا شکایت کنه.گفت سه هفته ی پیش خاله ی دنیا زنگ زده و گفته مواظب زنت باش و نزار زیاد با مهین بربخوره و بره بیاد هرچند مادرشه.
«گفت اولش به حرف خاله هه توجهی نمیکنه اما دوسه باری که تلفن دنیا زنگ خورده و نخواسته جلوی علی با تلفنش حرف بزنه ، مشکوکش کرده.
گفت تماس دوباره ی خاله باعث میشه گوش بزنگ بشه و مشکوک.
گفت دوسه تا شنود گذاشته نزدیک تخت خواب و میز تلفن و
درنهایت گفت که از گوش دادن مکالمه های تلفنی بین دنیا و مادرخرابش که درنبود علی خوشبختانه روی اسپیکر انجام شده ، فهمیده که دنیای احمق خونه ی مشترکشون رو کرده بوده جای خواب مادرش‌ و دوستای مادرش و دوست پسرای متعددش و درصدی از درآمد مادرش رو میگرفته…»
بعداز ازدواج دنیا ، مادرش به بهانه ی اینکه بودن تو خونه به اون بزرگی رو نمیتونه تحمل کنه ، خواهرش هم تنهاس و مشتاقن باهم زندگی کنن ، خونه اش رو پس داده بود و با پول رهنش ، یه پراید داغون خریده بود و رفته بود تا مزاحم زندگی خواهرش بشه.
اما گویا حقیقت این بوده که خیلی توی اون خونه تابلو شده بوده و …
کارد میزدی خون علی درنیومد.براش مهم نبود مادر زنش از روی نیازش یا اصلا از نداشتن منبع درآمد اینکارو میکنه ، ولی رو مخش بود چرا خونه ی اون؟ و چرا دنیا اینکارو کرده با علی ؟
ولی به دنیا هیچی نگفته بود که با مشورت با وکیل بفهمه دقیقا چه گهی باید بخوره.
عصبانیت علی تمومی نداشت. علاوه بر اتفاقای نحسی ک افتاده بود ، شک مثل خوره تن و مغزش رو میخورد.
میگفت از کجا معلوم دنیاهم اینکاره نباشه.
ازکجا معلوم موقعی که اینا میومدن دنیا میرفته بیرون و‌نمیمونده و شاید خودش هم قاطی بازی نمیشده…
وضعیتش داشت هم خودش و هم من رو دیوونه میکرد. هرکاری هم میکردم ، نه با دنیا صحبت میکرد ، نه مادرش ، نه مشاور ، نه هیچ کس دیگه ایی . وکیلش بهش گفته بود عملا هیچکاری نمیتونه بکنه و بهتره با زنش و مادر زنش اتمام حجت کنه ولی علی روی دنده ی لج افتاده بود.
باورش نمیشد کسی که عاشقانه میپرستیدش همچین مادری داشته باشه.مادرش به جهنم ، باور نمیکرد خودش بتونه علی رو گول بزنه و بهش دروغ بگه…
دنیاهم که از همه جا بیخبر،هرشب برای من وویس میزاشت که علی چش شده و چرا این روزا بهم ریختس.
منم نمیتونستم چیزی بگم .یعنی علی قسمم داده بود تا جمع شدن افکارش،به روی دنیا نیارم و با گفتن«کارای شرکت ریخته بهم و یکی از نصابا باعث سقوط آسانسور و کشته شدن چند نفرشده و‌پای ما گیره» سر و تهش رو هم میاوردم.
کارم سخت بود.
از طرفی هم باید علی رو متقاعد میکردم دنیا عاشقته و خیانت نمیکنه ، ولی امان از شک ، امان از تردید‌.
واقعا هم بعید میدونستم دنیا به اون خانومی و عاشق پیشگی دست از پا خطا کنه و قطع به یقین واقعیت هم چیزی جز پاکی دنیا نبود اما بت دنیا برای علی شکسته بود و نزدیک جنون بود.
توی این یک هفته ایی که جریان رو فهمیده بود دیر میرفت خونه و زود میومد شرکت.با مهین هم کوچکترین ارتباطی نداشت…

خوب یادمه سه شنبه ۲۹ آبان ۹۳ بود .
۱۰ صبح ، سراسیمه اومد شرکت و داد زد جمع کن بریم باید شاهد باشی.
«میگفت دوساعت تموم نشسته جلوی خونه تا با چشمای خودش ببینه چه خبره و این کارهرروزش بوده. اخرهم دیده یه ۲۰۶ سفید که فقط یه مرد ، یه مرد راننده اش بوده رفته توی خونه ی دو طبقه ی تک واحدیشون.
مرد طبقه بالایی و پسرش هم نیم ساعت پیش ازخونه خارج شده بودن و امکان نداشت مرد ۲۰۶ سوار با خانوم میانسال طبقه ی بالا کارداشته باشه و از طرفی پسرکوچیک اون خانوم هم خونه بود.مهین هم اینورا آفتابی نشده بود
پس …»
میگفت و رگ گردنش نزدیک انفجار بود.
میگفت و صورتش از عصبانیت رنگ ژاکت قرمزش شده بود.
میگفت و پشت سرهم سیگار دود میکرد.

دیگه نگفتم شکت اشتباهه ، اشتباه نبود ، دنیا هم لنگه ی مادرش بود.
علی هیچ چیزی کم نزاشته بود ، نه جسمی نه روحی نه کلامی.
کلمه ی خائن تو دریای مغزم غوطه ور بود و نمیدونسم بگم.
فقط به علی پیشنهاد دادم :« توکه میدونی قضیه از چه قراره ، بیا و حرمتارو نشکن و بی سر و صدا طلاقش بده.»
«گفت که این دنیای هفت خط قطعا زیر بار خیانت و جریان مادرش نمیره و برای طلاق باید حدود۳ میلیارد مهریه و نفقه و کوفت و زهرمار بده ولی اینجوری با یه اردنگی از شرش خلاص میشه .»

دستاش میلرزید وقتی میخاست کلید بندازه.رنگش شده بود مثل گچ دیوار.دلم براش سوخت و دروباز کردم و رفتیم تو.
توقع داشتم سر و صدای آه و ناله کل خونه رو برداشته باشه.
ولی هیچ خبری نبود .
دنیا هم بیخیال رو کاناپه ی روبروی تی وی نشسته بود و داشت لاک‌میزد.
تا مارو دید یه جیغ بنفش کشید که مااینجا چیکار میکنیم.
در اتاق خواب باز بود و هیچکس توی اتاق نبود و ما گیج شدیم که یارو کجا غیبش زده درصورتیکه ماشینش جلوی در بود.
گیج شدن علی و نبود کسی توی خونه داشت خون رفته از رگام رو برمیگردوند ، ولی هول شدن مشهود دنیا نمیزاشت نفس راحت بکشم و مطمن شم علی اشتباه کرده.
علی که فکرمیکرد شاید یک درصد هم اشتباه کرده باشه،گفت که اومدیم مدارک ماشین رو برداریم و بریم و تقریبا داشتیم میرفتیم که
در اتاق خواب سمت چپ خونه که اصلا توی دید نبود و اون سره خونه بود باز شد و یه مرد لخت با حوله ی دور کمرش اومد بیرون‌.
علی که مرد رو دید با گفتن خودشه حمله کرد طرفش و مشت و‌لگدی بود که تو سر و صورت مرد میخورد و جیغی بود ک دنیامیکشید.
پسر همسایه ی بالایی هم از سروصدااومده بود پایین مشغول تماشا بود و من سعی داشتم دنیارو از روی کمر علی و علی رو‌از روی سینه ی مرد لخت که هنوزم بعدازکلی کتک خوردن توشوک بود و خوابیدم بود کف زمین زیر مشت و لگدای علی وهی میگفت نزن توضیح میدم جدا کنم.

بلخره با گازی که دنیا از گردن علی گرفت علی ازون مرد جداشد و اومد سروقت دنیا.گردنش رو گرفته بود و چسبونده بودش بیخ دیوار و نعره میزد منکه عاشقت بودم ،منکه دوست داشتم، بامن چرا و…
مرده هم داشت خودش رو جمع و جور میکرد که باهمون حوله فلنگ رو ببنده که دوییدم سمتش و نشستم روش .
به پسره گفتم در واحد رو ببنده و بیاد تو.

فکرنمیکردم علی آسیبی به دنیا بزنه.برای همین نرفتم تااونارو از هم جداکنم.راستش فکر میکردم دنیا مستحق ی گوش مالی حسابیه نه یه خفه کردن ساده اما‌ …
دنیاکبود شده روی زمین افتاده بود و‌نفس نمیکشید…
علی گیج صداش میکرد و مردحوله پوش میگفت قاتل ، کشتیش ، منکه بااون کاری نداشتم و ما نمیفهمیدیم چی میگه…
پسره همسایه مات شده ماهارو نگاه میکرد و هیچ حرفی نمیزد و بلخره ،
خانوم همسایه ی بالا ، مادر بچه ، با یه ملافه دورش ، اشک ریزون از همون اتاقی که مرد از توش اومده بود ، بیرون اومد و باگریه گفت «چیکارش کردی» و توی چارچوب در ولو شد …

امروز که اتفاقی چشمم به تقویم افتاد ، فهمیدم خیلی سال از اون روز‌ نحس گذشته ، خیلی سال از دوندگی هایی که من و وکیلش و‌خانوادش کردیم تا علی رو مجنون جلوه بدیم گذشته.
علی نمیذاشت و اصرار داشت« هیچ‌اتفاقی نیوفتاده، دنیا هیچکاری نکرده و‌ خانوم بوالهوس همسایه با دوست پسرش تو خونه ی ما قرار نداشته و من زن بی گناهمو، عشقمو، همه ی زندگیم و‌ جنین ۲ماهه توی شکمش رو باهم کشتم و سزاوار مرگم.»
خیلی گذشته از روز اعدام علی .
خیلی سال گذشته از ضجه هایی که سر خاکش ، خاکشون زدم .
خانواده ی سه نفری علی مردن تا من بفهمم عشق مزخرفه ، عشق جنون میاره ، همه چی حتی دوست داشتن هم به اندازش خوبه …

نوشته: سنیوریتا


👍 25
👎 8
21301 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

787901
2021-01-23 00:29:56 +0330 +0330

پناه بر خدا ! چه تراژدی هولناکی !

4 ❤️

787911
2021-01-23 00:37:20 +0330 +0330

این چه شر و وری بود؟؟؟🙄

1 ❤️

787912
2021-01-23 00:38:25 +0330 +0330

هیچی به اندازه عشق و ازدواج نمیتونه برینه تو یه رابطه

1 ❤️

787914
2021-01-23 00:39:21 +0330 +0330

کی گفته دنیا بی گناه بوده؟؟ به فرض!! که خودش کسو و جنده نباشه رختخواب خودش و شوهرش رو کرده بوده جنده خونه زن جنده همسایه و کیر های سرگردان محل! رختخواب زنو شوهر اصلا اتاق خواب زنو شوهر حرمت داره حتی خواهر شوهر هم نباید بی اجازه بره داخلش! بعد مردای مادرجنده محل بیان تو خونه ادم کس بکنن آب کثافتشون رو جا بزارن بعدم تو حموم خونهه دوش بگیرن زن ادمم عین کسکشا لم بده رو کاناپه کی کارشون تموم بشه؟ میدونم قصه است ولی زن همسایه میتونست پسر کونیشو بفرسته خونه فامیل یه کلاس ثبت نام کنه یا هر جا تو خونه خودش به کل ایران کس بده مگه خونه مردم جنده خونس؟؟


787915
2021-01-23 00:39:34 +0330 +0330

هووووووم

0 ❤️

787939
2021-01-23 01:15:51 +0330 +0330

کوص و شعر بود

0 ❤️

787946
2021-01-23 01:25:19 +0330 +0330

داستان جالب و تاثير گذاري بود لذت بردم

1 ❤️

788021
2021-01-23 16:55:31 +0330 +0330

عصبانیت بده نه عشق چرت نگو لطفا کافی بود با دوربین وارد شوید و همه چیز ضبط کنید بعد هم بروید همین

0 ❤️

788042
2021-01-23 23:33:50 +0330 +0330

عجب تراژدی !!!

1 ❤️

788089
2021-01-24 01:33:09 +0330 +0330

چه دروغ چه راست عجب تراژدی سنگینی بود

2 ❤️

788184
2021-01-24 14:15:37 +0330 +0330

اصلا دنیا چرا باید همکاری کنه؟؟؟

1 ❤️

788233
2021-01-24 21:50:22 +0330 +0330

خوب نوشته بودی

1 ❤️

788344
2021-01-25 12:59:55 +0330 +0330

اصن ادم نمیدونه چی بگه😶

1 ❤️

788352
2021-01-25 21:39:05 +0330 +0330

حتی دوست داشتن هم اندازه اش خوبه …

1 ❤️








Top Bottom