حماقت یعنی وقتی حشریت به بشریت غلبه میکنه

    1398/6/27

    قضیه واسه 13 سال پیشه کوتاه مینویسم تا حوصله کنین بخونین یه شب داشتم از سرکار برمیشگتم تو مسیر اخر، باید سوار تاکسی میشدم منتظر بودم،کمی جلوتر از منم یه مادر دختر وایساده بودن اخر شب بودو.ماشین کم توحال خودم بودم که متوجه نگاهای سنگین دختره شدم قیافه معمولی رو به پایین بیشتر به زن میخورد بخاطر مادرش بیخیال شدم چادری بودن گفتم مادره شر درست میکنه ماشین اومد فقط عقب خالی بود با یه جرو بحث کوچیک.مادره اول نشست دختره هم بعدش منم سوار شدم تو مسیر دختره پاشو چسبوند به پام فکرکردم اتفاقیه یکم خودمو کشیدم کنار هیچوقت تو تاکسی لاشی بازی در نیاوردم بچسبم به زنی که احیانا کنارم نشسته باشه دیدم خودشو بیشتر پهن کردو بازم پای اونو پای من چسبید بهم دیدم خودش میخواد حتی سر نمیچرخوندم از ترس مادره اونموقع همیشه یه چندتا شماره روکاغذ داشتم که فقط همین یبار بدرم خورد به بهونه کرایه درشون اوردم اروم گرفتن سمتش دیدم چادرشو کشید بالا که مادرش نبینه گرفت و من کمی جلوتر پیاده شدم تا پس فرداش خبری نشد گفتم سرکاریه تا اینکه زنگ زد بعد یکم حال و احوال و معرفی طبق معمول همیشه با اینکه گند میزد به همه رابطه هام بهش گفتم به فکر ازدواج نباش فقط دوستی با هیچ دختری بخاطر یکم لفت و لیس بازی نکرده بودم یکم دپرس شدگفتم فکراتو بکن قبول کردی خبر بده دوسه روزی خبری نشد منم بیخیال شدم تا زنگ زد گفت قبوله رابطمون شروع شد انگار رو دور تند بود همه چی اولین قرارمون تویه پارک بود وقتی رسیدم دیدم با یه مرد و یه زن دیگه منتظرن گرخیدم گفتم به گا رفتی بچه بهش نگاه کردم با پلک بهم زدنش فهمیدم خبری نیست خواهرزادش بود با زنش یاللعجب اینقد روشن فکر اونم تو منقطه زندگی ما رفتیم نشستیم قلیون کشیدن یکم حرف زدیم دیدم دستشو از پشت سرم اورد دستی که بهش تکیه داده بودم گرفت بعد نیم ساعت بلند شدم گفتم میرم دیرم شده اصرارشون واسه موندن برای شام تاثیری نداشت خداحافظی کردم اونم باهام اومد قدم زنون رفتیم تا یه مسیری یه جای دنج پیدا کردم یه محوطه خالی که دورش با شمشادای بلند پوشیده شده بود اونموقع به لطف اقای احمقی نژاد برای صرفه جویی خیلی از لامپای خيابونا و پارکا خاموش بود نشستیم رو صندلی دستشو گرفتم تو چشاش نگاه کردم سرمو بردم جلو گفتم الانه منو پس بزنه ولی نزد لبامون رفت توهم واقعا وقتی حشری بشی مغزت از کار میفته الانم که یادم میفته تنم میلرزه از حماقتی که کردم جایی که پر بسیجی بود دیگه فکر کنم فهمیدین کدوم پارکو میگم دستمو گذاشتم رو پاش میمالیدم گفتم اجازه هست گفت توکه در نزده اومدی تو اجازه واسه چی دستمو بردم زیر مانتوش بعدم تیشرتش بدن تپلی داشت گوشتی بود یکم مالوندمش دکمه شلوارشو باز کردم برام جالب بود که هیچ مقاومتی نمیکرد زیپشو کشیدم پایین بالای کسش معلوم شد سرمو بردم پایین با هر زحمتی بود تا جایی که میشد لیسیدم کلا وارفته بود بهش گفتم ار کون میدی بهم،خیلی راحت گفت اره بلندشدم شلوارشو تا زیر کونش کشید پایین منم کیرمو دراوردم چسبیدم بهش تف زدم به کیرمو گذاشتمش دم سوراخ کونش خیلی راحت تر ازون چیزی که فکر میکردم رفت تو دریغ از یه اخ تازه فهمیدم چه کونیی بوده و چه دادن ها که نکرده شروع کردم تلمبه زدن وسطای کار صدای چندنفرو شنیدم که ازون طرف شمشادا رد میشدن خداروشکر که ندیدنمون وگرنه الان کجا بودم خدا میدونه رفتن و منم دوباره شروع کردم امان از وقتی که کیر ادم مجرد راست بشه توهمه این گیرو دارا تا حالا به پایین نگاه نکرده بودم چشام که پایین چرخید وااااو چه کونی داشت زیرچادری که داشت معلوم نبود ولی واسه خودش عظمتی بود حتی توی اون تاریکی و کور سوی چراغای کنار اوتوبان بازم چشمو نوازش میکرد کم کم صدای نالش دراومد ولی خیلی ریز و زیر پوستی به خودم اومدم دیدم منی که یک دو سه ابم میومد هنو دارم تلمبه میزنم تموم تمرکزمو رو کونش جمع کردمو تندترتو اون عظمت جلو عقب کردم تا ابم اومد گفتم بریزم تو با یه صدای اروم و پر ازشهوت گفت اره انگار منفجر شدم چنان ابم اومد که پاهام سست شد وقتی تموم شد انگار تازه عقلم داشت کار میکرد یه نگاه به دوروبر انداختم دیدم خبری نیست کیرمو دراوردمومنتظر یه کثافت کاری حسابی بودم ولی فقط اب خودم دورش بود فکرشم نمیکردم سریع خودمونو مرتب کردیم چندتا لب ازهم گرفتیمو راه افتادیم کاملا هنگ بودم از هم خداحافظی کردیمو من رفتم تو مسیر به این ده دقیقه فکر میکردم که چی شد و چه کردم اولین قرارمون کونش گذاشته بودم هرازگاهی به عقب نگاه میکردم تاره یادم افتاده بود بترسم به حال خودم خندم گرفته بود البته دلیل اینهمه شل کردنشو بعدا فهمیدم که اگه دوست داشتین براتون مینویسم دمتون گرم
    نوشته: مردی مرده

  • 17

  • 14




  • نظرات:
    •   Mahdi076
    • 1 ماه
      • 5

    • اولین لایک
      دوستان بیاید یاد بگیریم به طرز نگارش نویسنده انتقاد کنیم
      نه به محتواش.
      البته نویسنده هم نباید انقدر کسشعر بنویسه که به شعور خواننده توهین بشه
      نمیدونم چرا همه ما عادت کردیم فقط فحش بدیم
      لطفا از نویسنده انتقاد کنید
      اگر داستانشو دوست داشتید لایک کنید و دلیلتونو بگید
      و اگر نه دیسلایک کنید و اشکالشو بگید تا در داستان های بعدی اون اشکال رو برطرف کنه
      اسمش روشه,داستان نه خاطره
      حتما نباید واقعیت باشه
      خسته نباشی دوست عزیز
      نگارشت خوب بود
      لطفا یکم بیشتر روی جزییات کار کن و داستانتو قابل باور تر کن


    •   Mahdi076
    • 1 ماه
      • 1

    • و یه اسم کوتاه تر و مفید تر انتخاب کن


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 6

    • ی جا گفتی یاللعجب یاد بن کامل تو مختار افتادم بعد مختار نامه داستان ننویسیم (biggrin)


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 11

    • 1- تو پارک پر از بسیجی اونم تو ایران سکس کامل کردید؟؟ من که باور کردم!!
      2- این داستان تکراری و مال چند سال پیشه امشب شب تکراری هاست.........


    •   Clay0098
    • 1 ماه
      • 2

    • نخونده لایک
      خخخخ


    •   LMNOP7
    • 1 ماه
      • 2

    • پارک پر از بسیجی اونم تو ایران مگه تو کشور کیریباتی هم پارک پر از بسیجی داره؟؟ :D شاه ایکس؟


    •   doki-kar balad
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • خود متن رو کاری ندارم، ولی بازم تکراری
      ادمین جان جنس صابونت رو عوض کردی؟
      :):):)
      (:(:(:


    •   m...h...a...
    • 4 هفته،1 روز
      • 5

    • آخه تخمی ما از کجا باید بدونیم اون پارکی که تو اون جنده رو بردی کجا بوده؟مگه ما اسم شهرتون رو بلدیم که زر میزنی؟؟


    •   mardelor
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • وقتی بستن به نافت این خانم رو میفهمی چه کیری خوردی فامیلش رو هم برای رسمیت دادن خبر کرده احتمال زیاد گفته خواستگارمه


    •   daei1670
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • سگ هم که میکنه اول نگاه میکنه تو تازه بعد کلی وقت نگاه کردی جقی خالی بند داستان قبلا جوردیگه ای بود با شاه ایکس موافقم شب تکراری هاست


    •   hamid30gari
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • نه لایک نه دیسلایک.
      توی پارکی که پر از بسیجیه’فکر کنم دیگه فهمیده باشید کدوم پارکه؟بنده خدا نشونه داری میدی؟مثه اینکه بگی پارکی که توش درخت هست،خب عزیزه من الان هر پارکه دره پیتی هم بری مثه پشگل بسیجی ریخته دیگه.
      موفق باشی


    •   Mardimorde
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • اینکه کسی باور کنه یا نه بخودتون مربوطه این اتفاقیه که واسه من افتاده درضمن mha عزیز تخمی قیافته


    •   Mardimorde
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • در ضمن پارکی هم که گفتم تهرانه پارک بسیجه اخر اتوبان محلاتی


    •   Mardimorde
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • سپهر عزیز بعضی وقتا اتفاقایی برات میفته که دیگه هم هیچوقت تکرار نمیشن بعدها که بهشون فکر میکنی باورش برا خودتم سخته


    •   Mardimorde
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • شاه ایکس عزیز اسم پارک رو گفتم و دیگه اینکه از نکراری بودنش بیخبرم شاید داستانی شبیه این قبلا خونده باشی ولی این خاطره من بود بازم از نظرت ممنون


    •   Mardimorde
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • Oberyn عزیز حالا که داده محسن حاجیلوام اون موقع به عنش میگفت به به نبود که بگه دیگه شما به بزرگی خودت ببخش


    •   Koshti.pars
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • من فقط از تیتر مقدمه داستانت خوشم اومد
      حماقت یعنی وقتی حشریت به بشریت غلبه میکنه
      بقیه داستانت در واقع چرت و پرتی بود که از روی توهم های ناشی از خودارضایی شدید حاصل شده (biggrin) (biggrin)

      سخنی با دوستان : نمونه بارز یک جقی که شدت جقش از روزی یک بار به هر ده دقیقه یکبار رسیده و مخش رد داده پس نتیجه می گیریم که نباید زیادع روی کرد
      تو مرتیکه کونی نویسنده ننویس دیگ


    •   hamid30gari
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • دوست عزیز من لایک داده بودم ولی بخاطر بی ادبی که به m.....h....a کردی نظرم عوض شد و دیسلایکش کردم.
      شما که جنبه نداری داستان ننویس.
      شما که کامنت ها رو دیدی وقتی میدونی بهت حرف بزنن ناراحت میشی زحمت بکش و ننویس.
      وقتی داستانی مینویسی که خودت باورت نمیشه چرا ما باید باورمون بشه و چرا نباید فحش بدیم که به شعورمون توهین کردی؟؟؟؟


    •   Ice_flower
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • قدیمی نیستم بدونم تکراری مث دوستان یا نه!
      ولی واقعا محتوا داستانت کاملا به خواننده متن توهین بود!
      نه لایک و نه دیس!


    •   Mardimorde
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • حمید عزیز من به کسی توهین کردم که بهم توهین کرده بود نه به انتقادش خصلت همه ادماس که دوس دارن توهین کنن و جواب نشنون من خیلی وقته ساکت موندنو ریختم دور خفه شدن معنیش انتقاد پذیری نیست


    •   Mardimorde
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • Mha از توهم معذرت میخوام ببخش عصبانی شدم که مباید میشدم حق با حمید


    •   tina1000
    • 4 هفته
      • 1

    • خوب بود


    •   hamid30gari
    • 4 هفته
      • 1

    • ممنون.منم دیسلایکم رو برداشتم و دوباره لایک زدم.
      نویسنده نباید جواب فحش رو بده.من خودمم نوشتم و فحش خوردم ولی بیا آدرس بدم برو ببین اگه یه کلام حرف زده باشم.بازم ممنون


    •   mrchicco
    • 4 هفته
      • 0

    • حمیدخان فحش که اصلا نقل و نبات انتهای این داستانهاست حتی اگه قلمت به خوبی قلم اوا و مهران باشه اما من هم موافقم که باید نویسنده تک مل این چیزها رو داشته باشه خودم به شخصه خیلی تو قید و بند باورپذیری داستانها نیستم چون معتقدم هیچ اتفاقی غیر ممکن نیست و تنها غیرممکن هست که غیر ممکن هست
      برای این داستان هم به نظرم خوب بود برای نویسنده محترم ارزوی موفقیت دارم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو