حواست هست؟


    -‌میدونی آرش ؟‌ یه حس جدیده که دارم ،‌ تاحالا تجربه اش نکردم
    چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید و لبخند زد. چشماشو باز کرد و بهم زل زد
    صداش رو با شیطنت آروم کرد و گفت :‌
    -‌آرش پارسا واقعا بی نظیره اصن حس میکنم عاشقش شدم


    پارچ آب یخ...
    صدای شکستن قلبم و قرچ قرچ له شدنش
    انگار که زیر کفش های اون پسره خصمانه له میشد
    میدونستم از پارسا خوشش میاد ولی میگفتم اینا همه یه احساس الکیه
    صبا همچنان چنان داشت حرف میزد و من فقط صداشو میشنیدم متوجه حرفاش نبودم که با حرکت دستش جلوی صورتم به خودم اومدم
    چشم غره ای بهم رفت و بی وقفه ادامه داد ولی نفهمید اون چشم ها و اداهاش با من چه میکنه
    شیرینی عسل دربرابر شیرینی عسلی چشماش به تلخی سم بود
    توجهم به حرفاش جلب شد
    -‌نمیدونی آرش وااااای وااااای وقتی که آروم دستاشو دور کمرم حلقه کرد و آهسته با نگاه به لبام بهم نزدیک میشد چه تپش قلبی داشتم لبای نرمشو گذاشت رو لبام و بی حرکت تو چشمام زل زده بود
    زمان و مکان برام بی معنا شده بود و فقط به بی فاصلگیمون فکر میکردم و بدن هایی که فقط با لباسهامون از هم منع میشدن...


    همینجوری داشت میگفت و من ثانیه به ثانیه پیر میشدم
    لحظه به لحظه قامت خم میکردم و لرزش درست میگرفتم


    -‌یهو ازم جدا شد و گفت من عاشقتم
    آرش اون لحظه انگار اون همه تپش قلب رفت و قلبم ایستاد و نفسم بند اومد...


    "‌لعنتی بسه بسه بسه "‌
    کاش میشد بجای این فریاد های مغزم اینا رو رو سرش داد میزدم و شونه هاشو میگرفتم و تکون میدادم و میگفتم لعنتی من عاشقتم
    چطور نفهمیدی عشق منو ؟‌
    حتما باید با تماس جسمت میفهموندم بهت ؟‌
    دلم میخواست انقدر داد بزنم که حنجره ام پاره بشه
    ..............................


    ولی چه فایده ؟‌امشب عشق بچگیام عروس میشه و من باید تاوان بی عرضگی خودم رو پس بدم...
    کاش میتونستم برم توی مجلسش و با حضورم خوشحالش کنم ولی تحملش رو ندارم
    حالا ساعت یک شبه و مراسم هنوز تموم نشده و من توی خونه تنهام
    هندزفریم رو توی گوشم میذارم و آهنگ رو پلی میکنم
    آهنگی ک سه ماهه هر لحظه گوشش میکنم ولی امشب بار آخره ***‌


    "‌حواست هست منم اینجام
    حواست هست داغونم
    هنوز تو فکر اون هستی
    حواست پرته میدونم "‌


    اره کاش میدونستی منی هم وجود داره ولی تمام حواست پیش اونه
    کاش میتونستم بهت از حسم بگم و بخوام
    که رهاش کنی


    ‌ "‌دل بکن از عشقت
    من بی تو میمیرم
    دستاشو خالی کن
    دستاتو میگیرم
    اونی ک ویرونه بی تو منم یا اون
    از قلب اون رد شو قلب منو نشکون "‌


    کاش میدونستی تمام اون روزهایی که از عشق بازیات برام میگفتی من چه حسی داشتم
    "‌به من گفتی دوسش داری
    خیال میکردی آرومم
    با این حال من دوست دارم
    حواست پرته میدونم "‌


    ‌دیگه تحملش برام سخت شده. امشب باید اون تن و اون احساس مال من میشد و حالا میدونم اینا همش خیالات خامیه که توی سر منه بی لیاقت میگذره
    امشب باید اون دستا رو من میگرفتم و من بودم که لبای گرد و کوچیکش رو با انگشتم لمس میکردم و بین لبام به بازی میگرفتمشون
    امشب باید من بودم که لباس سفید رو از تن بلوریش درمیاوردم و داغی بدنش رو با دستام به قلبم منتقل میکردم
    باید من بودم که دستمو میکشیدم روی پشتش و از گردن تا انحنای کمرش انگشتام رو سر میدادم و لبامو میذاشتم رو گردنش
    امشب باید من بودم که نوازش وار سینه های کوچیکشو لمس میکردم و میبوسیدم و مثل یه نیاز با زبونم باهاش بازی میکردم
    امشب باید من بودم که با دستام و لبام احساس ناب زنونه‌ی تو رو حس میکردم و خیسی ناشی از این احساس رو با تعبیر نطلبیده مراده تا ته سر میکشیدم
    امشب باید من بودم و استسقا و جرعه جرعه نوشیدن تو و مست شدن و مزه ای از جنس لبات
    امشب باید من بودم و تو و یه شب طولانی
    امشب باید...


    اما امشب پایان این غم هاست
    موزیک تموم شد و نگاه من خیره به کف دستم
    عشقم بهت نمیگم از غمم
    بهت نمیگم از دلم
    میخوام راحت زندگی کنی
    هیچوقت خودتو مقصر ندون
    حالا این منم و یه قرص و یه دنیا خواهش داشتن تویی ک ندارمت...
    امشب پایان من خواهد بود
    امشب...


    نوشته: نیلا

  • 29

  • 8




  • نظرات:
    •   Sassanid-Knight
    • 6 ماه،1 هفته
      • 2

    • همیشه عالی نیلا جونم
      از خوندن نوشته های پر احساست همیشه لذت میبرم
      ممنونم بابتش


    •   nilajooni
    • 6 ماه،1 هفته
      • 1

    • ممنون سردار لطف داری ب من و قلمم
      خواهش میشه عزیزم


    •   Amir_78
    • 6 ماه،1 هفته
      • 4

    • خیلی قشنگ بود
      احساسات نابت و اهنگ زیبات...


      چشامو تار کردی با دلنوشته ی قشنگت...


      درسته صبا رفت ولی کیمیاگر تو زندست و مطمئنم یروز از شادی هات میخونم...


      لایک سوم تقدیمت


    •   nilajooni
    • 6 ماه،1 هفته
      • 1

    • امیرجان ممنون دادا


      آخخخخخخخ ببخشید (cry)


      کیمیاگر من ک اصن نگم برات (cool)


    •   pepperoni
    • 6 ماه،1 هفته
      • 4

    • عشق برای من واژه غریبیه و احساس میکنم نتونستم طوری که باید با داستان رابطه برقرار کنم...
      ولی معنی حسرت رو میدونم از تک‌تک کلمات حسش کردم (rose)


    •   nilajooni
    • 6 ماه،1 هفته
      • 1

    • پپرونی خوشگلی خودم
      اره میفهمم مرسی گل گلی


    •   م.طلوع
    • 6 ماه،1 هفته
      • 1

    • نیلای عزیز عالی بود من خوب میتونم حسش کنم


      امیدوارم این صرفا یک نوشته باشه از طرفت و نه یک تجربه تلخ . من داستانم رو تازه دیشب فرستادم میدونم حسرت بوسیدنی که داغ میشه روی دل میمونه یعنی چی


    •   minens
    • 6 ماه،1 هفته
      • 1

    • نوشته داستان نبود
      یک خاطره نویسی تخیلی...(شاید هم واقعی)
      اما فوق احساسی بود...
      راستی یه سوال کوچولو تو پیام خصوصی ازت پرسیدم درمورد داستانت
      اگه میشه لطف کن و بهش جواب بده :)


    •   nilajooni
    • 6 ماه،1 هفته
      • 4

    • جادوگر سفید ممنون


      م.طلوع عزیزخداروشکر برای من اتفاق نیفتاده و فقط یه داستانه
      دوستانی ک با قلمم آشنا هستن میدونن داستانه همشون
      ممنون دوست عزیز


      جناب اقای ایمان
      واقعا متاسفم برات ک بخاطر سبک جمله نویسی من ک یه سبکه برام داری هر چرتی ک دلت میخواد رو ب من نسبت میدی
      ادب داشته باش و حرفتو بگو اگه کسی چیزی گفت


    •   nilajooni
    • 6 ماه،1 هفته
      • 1

    • minens عزیز ممنونم لطف داری
      جوابتو دادم


    •   nilajooni
    • 6 ماه،1 هفته
      • 1

    • امای عزیزم
      خواهش میشه فداتشم
      تو خوب باش فقط


    •   eyval123412341234
    • 6 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستان قشنگی بود نیلای عزیز :-) یه جاهایی نمیفهمیدم راوی زنه یا مرد اما احساس داستان تلخ و خیلی آشنا بود... بهترین هدیه ی عروسی رو اما اینجوری به عشقمون نباید بدیم... هر چند وقتی یکی میره و تنهات میذاره خیلی چیزها رو میشکنه...


    •   Mr.Shelby
    • 6 ماه
      • 1

    • بسیار کوتاه بود و مقداری خام
      میتونستید نوشتتون رو جذاب تر کنید دوست گرامی.


    •   Master.Kink
    • 6 ماه
      • 3

    • خام بود و دخترانه! راوی مرد رو خوب درنیاورده بودی نیلا جان. از زبان دخترک احساساتی درونت بنویس اما با جزئیات بیشتر و داستانی تر. این متن بیشتر شبیه تاپیک های شماست. من انتظار خط داستانی و تعلیق دارم و صدالبته اروتیک. گاهی ممکنه قلم نویسنده به متن های این چنین ساده و کمرنگ عادت کنه، اما شما باید داستان رو پردازش کنی، عناصر داستان رو درون نوشته ات جا بده. با حوصله تر بنویس و لطفا دست از سر ترانه نوشتن داخل داستان بردار ;)
      منتظر کار بعدیت هستم (rose)


    •   nilajooni
    • 6 ماه
      • 0

    • ایول جان مرسی عزیزم
      اره شادی جان اولین نوشته ایه از زبون جنس مخالف نوشتم خیلی جای کار داره


      اقا ساسان انقدرا هم غمگین نیست باید یکی باشه ک قدرتو بدونه .اون ک باشه کنارت زندگیت عوض میشه


      Mr.shelby بله ممنون


      مولتی بوی مدسی از لطفت
      بله ممنون (rolling)


      مستر کینک عزیز مرسی ک مثل همیشه راهنمایی میکنی
      اره بار اوله ک راوی رو پسر میکنم و خب کار میبره یقینا
      اون اهنگ رو هم اصن هرکاری میکنم نمیشع حذفش کرد لعنتیو :(


    •   shadow69
    • 6 ماه
      • 1

    • من داستان های خیلی خوبی ازت خوندم. این اما جز اون ها نبود...

      نوع نوشته بیشتر شبیه اولین نوشتن یه نویسنده تازه کار!


    •   nilajooni
    • 6 ماه
      • 0

    • محمدجان اره خب اولین نوشته بود از زبون ی مرد
      مرسی


    •   fesharaki00
    • 6 ماه
      • 1

    • نیلا جان خداقوت. خسته نباشی.


    •   nilajooni
    • 6 ماه
      • 1

    • اقا علی چاکریم دادا


    •   shiraz-m-m
    • 6 ماه
      • 1

    • لایک شانزدهم،چه دلنوشته زیبایی،سپاس، بازم بنویس


    •   nilajooni
    • 6 ماه
      • 1

    • شیراز ام ام
      ممنون مرسی


    •   Robinhood1000
    • 6 ماه
      • 1

    • جالب نبود. ایشالا داستان‌های بعدی ات (rose) دیس هم نمیدم خیالت راحت.


    •   Aamirzaa
    • 6 ماه
      • 1

    • سوژه داستان خوب بود اما خوب پرورش ندادیش.یعنی می تونستی با پر و بال دادن به سطور، بیشتر احساسات رو منتقل کنی.من به شخصه نتونستم اون حسی رو که میخواستی منتقل کنی،دریافت کنم.
      اما در مجموع خوب بود. بیشتر قلم بزن تا قلمت قویتر بشه.موفق باشی


    •   سانسا
    • 6 ماه
      • 1

    • اومممممم هی بدک نبود اما میشد بیتر باشه


      نه لایک نه دیسلایک


    •   hamid4132448522
    • 6 ماه
      • 0

    • سیکدیربابل


    •   Hidden.moon
    • 6 ماه
      • 2

    • لایک ۲۰ نیلای عزیزم...


      مثل خودت ملیح و روشن.. حسش رو گرفتم کامل...
      معمولا انتظار میره پسرها خشن‌طور تر نوشته بشن، اما‌ واقعیت‌ اینه ک گاهی پسرها از دخترها هم لطیف و شکننده تر میشن، حتی شبیه بچه ها...


      خیلی غمگین بود... با حالم هماهنگ...


      میدونی منم‌ تو گذشته ی دور برام پیش اومده عشق و سکوت.. سکوت انتخابی به نفع معشوق، هرگز نگفتم، هرگز نفهمید، هرگز نامه ها و شعرهاش رو ندید، دگرگونم کرد اما زنده موندم و هنوز زندگی جاریه برام...


      بنویس (rose)


    •   بنجامین_فرانکلین
    • 6 ماه
      • 1

    • بدجور به دل نشست اما تلخ بود، یه تلخی لذت بخش، یه چی مثل یه قهوه ی ناب یا یه تیکه شکلات تلخ


    •   nilajooni
    • 6 ماه
      • 2

    • رابینهود عزیز ممنون


      آمیرزا بله مرسی


      سانسا مرسی عزیزم


      هیدن مون گلم مرسی خوشحالم ک دوستش داشتی


      بنجامین فرانکلین ممنون عزیز


      وایلد گرل عزیز ایشالا بهترش


    •   strong_boy
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • لایک 24 فک کنم خیلی با تاخیر خوندمش.
      ببین سبکای نوشتن گوگولی و فانتزی با سلیقه من جور در نمیاد معمولا چند خط بیشتر نمیخونم اما نگارشت اینقد خوب بود که تا اخر نوشته جذب شدم و خوندمش (rose)


    •   nilajooni
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • استرانگ بوی عزیز
      همین الان داشتم کامنت پای داستانت میذاشتم ک دیدم شما پیش دستی کردی
      ممنون لطف داری ب من


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو