حکایت مادرزن و داماد

    سلام به همه انسان دوستان!
    می خواهم یک تجربه واقعی زندگی خودم را براتون‌ تعریف کنم که من را از این رو به این رو‌کرد و‌ امید و آرزو و انرژیم را به زندگی ۱۰۰ برابر بیشتر کرد.
    ما‌ آدما بعضی وقتها برای خودمان یک دیوار از باورهای غلط را دور خودمان درست می کنیم که نمی گذارد پیشرفت بکنیم و نه می توانیم از زندگیمون لذت ببریم،
    تمام چیزهایی که در این دنیا هستش برای ما انسانها البته زنده نه مرده هستش، یعنی تا زنده ایم می توانیم از همه چیز استفاده و لذت ببریم، اگر مردیم دیگر تمام می شود و اینکه بعضی‌ها از اون دنیا و آخرت و ... صحبت می کنند همه اش حرف و کلکه که یک عده برای خودشون کاسبی راه انداخته اند. تا هستی استفاده کن، اگر هم نکردی پشیمان خواهی شد که دیگر سودی نخواهد داشت عزیزم.


    من شیرین هستم بازنشسته مخابرات و ۶۷ سال سن دارم ، سه تا پسر و یک دختر دارم و کرج می نشینم، همه بچه هام سر و سامان گرفتن و تحصیلات و شغل خوب دارن و‌ رو زندگی خودشان هستن و سالی یکی دو بار بهم سر می زنند، بغیر دخترم و دامادم که ماهی چند باری بهم سر می زنند و نظر من اینه که هر مادری دختر نداشته باشه، همیشه تنهاست و آخرش هم در خانه سالمندان می میرد.
    شوهر خدابیامرزم ۲۳ سال پیش در اثر تصادف مرد و با دیه اش یک واحد در کرج که الان در آن هستم گرفتم.
    دو‌ سه سال ‌بعد بازنشستگی مثل افسرده ها شده بودم و هیچ امید و هدف و آرزویی نداشتم و حالش را نداشتم به خودم برسم با وجود اینکه زیبا رویم و قدم ۱۶۰ و وزنم به ۸۰ می رسید، خدا را شکر بیماری خاصی ندارم.
    همانطور که گفتم تمام دلخوشیم دخترم و دامادم و نوه هام بودن که زیاد تو فکرم بودن.
    دامادم راننده کامیون هستش و اکثرا” بار به دور و نزدیک می بره و هر زمان از کرج رد بشه برای چند ساعتی هم بشه میاد پیشم و با هم راحتیم و از پسرام بیشتر برام عزیزه، چون خیلی بهم اهمیت می‌دهد و به درد دلهام گوش می دهد و هر چیزی بهش بگویم محال هستش فراموش کنه و تا انجامش ندهد ولکن نیست.
    خیلی وقتها زنگ میزنه سر راهی شام میاد پیشم و گاهی وقتها که خسته هستش آنجا می خوابد و‌ فرداش زود حرکت می کند یا برگشتنی باهاش میرم پیش سارا دخترم، خلاصه همیشه به فکرم هست و خیلی با هم راحت هستیم هر وقت میاد انگار چند سال هستش که منو ندیده، بغلم می کند و روبوسی و دستام را می گیرد تا چاییش را می خورد و بهم می گویید شیرینم تو شیرینی مایی.
    یک عصری زنگ زد و‌گفت که برای شام میاد پیشم و همانجا هم می خوابد، منم داشتم شام حاضر می کردم، گفتم باشه محسن جان.
    بعد شام گفتم من بوی غذا گرفتم یک دوش می گیرم، محسن هم گفت باشه بعد شما من هم میرم. قبل از اینکه اون بره دوش گفت تو‌ برو بخواب منتظر من نباش، منم بعد دوش می خوابم و‌فردا صبح زود میرم.
    هوا گرم بود و‌ من هیچ وقت بخاطر محسن در اتاق خوابم را نمی بندم و‌ لباس نرم و راحت می پوشم. وسط شب بود که احساس کردم یک چیزی من را تکان می دهد یا دست می کشد روم. فکر کردم که غیر محسن کسی اینجا نیست و شاید فکر میکنه که حمامی هستم می خواهد لحافی روم بکشد، ولی احساس کردم که دارد ماساژم را می دهد و به آرامی و با احتیاط دستش را با گرمی و احساس خاصی روی کمر و باسنم می کشد و گاهی فشار می دهد، من تپلم و باسن بزرگی دارم و سارا دخترم لاغر اندام هستش، و هیچ وقت مثل بعضی دخترها حشری نبوده و زیاد به خودش نمی رسید ولی خیلی مهربون و خانواده دوسته.
    منم نمی دانستم که چکار می خواهد بکند و چه نیتی دارد. دوست نداشتم برگردم و‌ اخم بیاندازم در نگاهش یا رابطه ام را خراب کنم، فکر کردم مگر چی میشه، شاید با دیدن کونم هوسی شده، بگذار لذت ببره چرا دنبال دیگران برود، تصمیم گرفتم خودم را در اختیارش بگذارم تا نهایت لذت را ببرد، خوب حتما” خوشش میاد و‌ نیاز دارد گرنه چرا اینکار را می کند!؟ پیش خودم فکر کردم!
    محسن به آرامی تابم را بالا برد و سعی می کرد شرتم را پایین بکشد، من خودم را کاملا” به خواب زده بودم ولی ضربان قلبم بی اختیار بالا رفته بود و بعد از بیست و‌خورده سالی این اولین احساسی بود که داشتم....
    بالاخره شرتم را پایین کشید و من که دمر خوابیده بودم، یکی از پاهام را بیشتر باز کرد و‌ دستش که خیس یا چرب بود را به کسم رساند، یه جوری شدم که نمی توانم احساسش را بیان کنم.... به آرامی و با اشتیاق با انگشتاش با چوچوله ام و کسم ور می رفت و نوازشش می کرد، و به کپلهای باسنم چنگ می زد و این احساس خوابیده ام بعد از سالها بیدار شده بود و انگار وجودم را جوان احساس می کردم مثل اینکه یک انرژی به بدنم تزریق می شد.
    محسن با تمام بدنش آمد روی باسنم و گرمی و کلفتی کیرش را لای پاهام احساس می کردم، تا اینکه سینه اش رو پشتم بود و نفسهاش زیر گوشم احساس می کردم و بوی عطرش احساس خوش ایندی بهم می داد.
    تا اینکه با دستش کیرش را دم کسم تنظیم کرد و بعد با دستش موهایم را نوازش می کرد و کم کم کیرش را فشار می داد داخل کسم، من بی اختیار خیس خیس شده بودم و این لذت فراموش شده را دوباره احساس می کردم و باز میافتم.... راضی بودم و محسن فهمیده بود که بیدارم و خوشم میاد، میلیمتر به میلیمتر کیرش را فشار میداد داخل و یک کم نگه می داشت و بعضی وقتا بیرون می کشید و دباره فرو می کرد.... خیلی خوش آیند بود و دوست داشتم با تمام قدرت فشارش میداد داخل ، در دلم از محسن تشکر می کردم و قربان و صدقه اش می رفتم...
    تا اینکه همه کیرش را فشار داد و تمام فضای کسم را پر کرده بود و اینبار با هر بار داخل و خارج رفتنش صدای خاصی می داد که سالها بود نشنیده بودم و می کرد و‌ تند تند تلمبه می زد و منم غرق لذت بودم تا اینکه احساس کردم انگشت خیسش را در سوراخ کونم فرو کرد و بازی می داد و خوش آیند بود ‌‌و بیشتر لذت می بردم تا اینکه سرعت کردن محسن عزیزم بیشتر و بیشتر شد و نفسهاش بلندتر شده بود و گرمی بدنش چند برابر شده بود، فهمیدم که الانه باید آبش بیاد و منم فقط به اون فکر می کردم و یکدفعه کیر محسن بزرگتر شد و فوران کرد و اولین منی در داخل کسم را بعد از سالها احساس کردم، اون گرمی و لذتش را با جان و دل می چشیدم...کسم پر پر شده بود از آب داغ و جوشانده محسنم که احساس می کردم که از بس پر شده بود بیرون می ریخت... امممممم مرسی محسن عزیزم آه ههههههههه چه احساسی را سالهاست از دست داده بودم واااای خدای من چرا....
    همینجوری چند دقیقه ای روم خوابیده بود و من داغتر و حشریتر می شدم تا اینکه محسن بلند شد و من را چرخاند به پشت و پاهام را گذاشت رو شانه هایش و سرش را بطرف وسط پاهام برد و احساس کردم که با زبانش کسم و چوچوله ام را لیس می زند، اصلا” نمی دانستم که اینجوری هم میشه و هیچ وقت در عمرم تجربه نکرده بودم ، تنها چیزی که بود بینهایت لذتبخش بود و داشتم منفجر می شدم، محسن با دو دستاش قشنگ کسم را باز کرده بود و‌ چوچوله ام که مثل قارچ زده بود بیرون و با زبانش می مکید و لیس می زد و تو سوراخ زیر چوچوله ام می گذاشت و بی اختیار تمام بدنم می لرزید، گرمای بدنم خیلی زیاد شده بود و‌نفسهایم را نمی توانستم حبس کنم تا اینکه با یک قدرتی نامحدود و با یک لذتی که تمام سلولهای بدنم احساسش می کردن إرضا شدم و این اولین ارضاءم بعد سالها بود و پاشیده شد روی صورت محسن و اون فقط با اشتیاق ادامه می داد و تمام قدرت وجودم را گرفت، انگار سبک شدم، لذتش وصف نشدنی بود و چند دقیقه ای فقط از شدت لذت می لرزیدم و نفس نفس می کردم بعدش محسن آمد روم و لبهایم را بوسید و با تمام وزنش خودش را بهم می مالید و زیر گوشم گفت که امیدوارم خوشت آمده باشد شیرینم!!! من که به آرزوم رسیدم عزیزم دوستت دارم بینهایت.... بعدا” با دوتا دستهاش باسنم را بلند کرد منم کمکش کردم و یک بالش گذاشت زیر باسنم و کیرش را گذاشت لب کسم و با یک تکان فرو کرد تو.... و شروع کرد تند تند تلمبه زدن و خم شده بود لبهام و گردنم و سینه هام و شانه هایم را می بوسید و لیس می زد و آه و ناله می کرد و قربون صدقه ام می رفت و لذت می بردیم ، این هم برای من تازگی بود در همه عمرم که در یک شب دو بار منو بکنن و‌ منم بعد از ارضاء دوباره هوسی شده بودم و‌ خیلی دوست داشتم ‌‌لذت می بردم....
    این دفعه مثل دفعه اول نبود، محسن حرف می زد و منم انجام می دادم ‌و منم آه و ناله می کردم و لذتم را نشان می دادم، احساس بهتری بود اینجوری...تا اینکه محسن من را چرخان به شکم و‌ یک پام را بردم زیر شکمم که قمبل کرده بودم و محسن هم یک مقدار روغن یا کرم به سوراخ کونم زد و دوتا کپلهای باسنم را باز کرد و یواش یواش شروع کرد که کیرش را وارد کند این را هم هیچ وقت تجربه نکرده بودم و یک کم درد داشت اولش تا کیرش را در کونم جا کرد ولی بعد از چند دقیقه لذت می بردم و محسن تند به باسنم ضربه می زد و‌ می گفت قربون این ژله هات برم من ‌ همزمام تند تند تلمبه می زد و از زیر رانم با دستش چوچوله ام را بازی می داد و‌ یک انگشتش در کسم بود خیلی حال می داد و کیف می کردم تا اینکه دوباره نفسهاش بیشتر و‌بلندتر شد ‌ و حرفهای سکسی می زد که منو حشری کرده بود و‌ کونم را بلندتر کرده بودم تا راحتتر بکنه و می گفتم محسن جان تندتر زود باش دارم میام بازم و او هم همه آب داغش را در کونم خالی کرد و تند فشار می داد و من هم همرمان با او‌دوباره أرضاء شدم محسن گفت شیرینم، عزیزم ممنونم که منو به آرزوم رساندی... قربونت برمممم من.... من گفتم عزیزم این منم که باید ازت تشکر کنم که من را جوان و شاداب کردی الهی من قربونت برم محسنم..... و تو‌همین حالت هر دوتامون خوابیدیم و هیچ کداممان نای تکان خوردن نداشتیم و‌ نمی خواستیم ای لذت تمام شود.
    صبح که بیدار شدم محسن هنوز کنارم خواب بود، رفتم یک دوش حسابی گرفتم و تمام فکرم پیش دیشب بود که چه گذشت و‌ چه تغییراتی در من به وجود آورد و احساس می کردم تازه اول جوانیمه، رفتم یک صبحانه مفصل آماده کردم و در این فکر بودم که برم محسن را بیدار کنم که صدای دوش را شنیدم و فهمیدم که بیدار شده و رفتم حوله اش را بیارم که بیرون آمد و صبح بخیر گفتیم و همدیگر را بغل کردیم اون کاملا” لخت بود و منم فقط یک حوله دور خودم پیچیده بودم که اون هم افتاد و بوی عطرش منو آرامش می کرد، صورتم را بالا گرفت و یک لب طولانی از لب همدیگر گرفتیم و ازش تشکر کردم و گفتم از این به بعد مال من هم هستی و خوشبخت ترینم، گفت اره از عزیزم من از این به بعد مال تو هم هستم و با یک انرژی تازه و‌ چند برابر به این زندگی شیرینم با شیرینم ادامه می دهم، می دانی خیلی وقت بود که کی خواستم این اتفاق می افتاد آرزوم بود.... کیرش بلند شده بود ‌و به شکمم فشار می آورد، منم گفتم سیر نشده؟ گفت نه خیلی تشنه شماست و سیر بشو نیست ‌و خندیدیم، گفتم مگر من مرده ام اینقدر بهش می دم تا سیرش کنم از تو‌بهتر چه کسی وجود دارد در این دنیا عزیزم!؟ من داشتم از بین می رفتم، دیوانه می شدم و‌ احساس پیری من را می کشت! ولی تو زندگیم را تغییر دادی، من را جوان کردی و امیدم به زندگی مثل یک جوان شده.... من همیشه مال توم و این احساسی را که تو‌به من دادی هیچ کس نداده، هیچ کس.
    بعد رفتم پایین و جلوش زانو زدم و‌گفتم که دیشب تاریک بود و من این عزیزمو ندیدم بگزار ببینمش، گرفتمش و نوازشش کردم و بوسیدمش بعد محسن گفت شیرینم می توانی برام ساک بزنی یعنی مثل آبنبات چوبیها بمکیش؟ گفتم ای به چشم حتما و شروع کردم، این هم اولین بارم بود خوب بلد نبودم ‌ولی محسن بهم می گفت که چه جوری بهتره و کیرش حسابی باد کرده بود گفتم نترکه ، خندیدیم و‌گفت الان در کس گرمت منفجرش می کنم و من را به پشت خواباند کنار تخت و دوست داشتم مثل دیشب با زبانش برام لیس بزند، انگار حرف دلم را شنید ‌و شروع کرد و از این حرکت هرچند برام تازه بود ولی خیلی لذت می بردم و‌بعد از چند دقیقه گفتم محسن جان دارم میام صبر کن قبل از اینکه بیام، بیا منو بکن که دوست‌دارم در عین کردند بیام و اون هم پرید روم و شروع کرد مثل ندید بدیدها تند تند با صدای بلند تلمبه می زد و حرفهای سکسی می زد و‌ می گفت تو‌ زن منی، هر شب کست را جر‌ میدم ‌‌من را حشریتر می کرد و می گفتم محسن جان بکن من و تندتر بکن، من زنتم کسم را جر بده ... تا اینکه من لرزیدم و‌آمدم ‌و او‌هم‌تندتر و با تمام قدرتش می کرد تا اینکه با دستهایش شانه هایم را بطرف خودش تند فشار داد و با تمام قدرت آب داغش را در کسم خالی کرد و چند دقیقه ای می لرزید و تلمبه می زد.... و بعد از یک مدتی با هم صبحانه خوردیم و یک زندگی تازه ‌‌و امیدبخشم شروع می کرد که بعدها من را به آرایشگاه می برم و کل بدنم را لیزر کردم و پیاده روی و ورزش می رفتم و رابطه امان بینهایت خوب بود و محسن هم با سارا خیلی بهتر و صمیمیتر از قبل شده بود.
    شاید به نظرتان عجیب و غیر ممکن بیاد ولی اینطور نیست واقعا” الان چندین سال از این قضیه ما می گذرد و من خیلی خوشحالم و همه وجودم را مدیون محسن هستم و پسرهام و سارا تعجب می کردن که منی که بطرف نابودی می رفتم الان مثل یک جوان شده ام..... امیدوارم همه مادر پدرها و انسانهای روی زمین سالم و شاد باشن.
    خوش باشید و ممنونم ازاینکه وقت گذاشتید برای خواندن این تجربه من.


    نوشته: داماد

  • 39

  • 21




  • نظرات:
    •   جان.کوچولو
    • 2 ماه،3 هفته
      • 3

    • در باره صحبت های اولیه که دُرّ افشانی کردید و فرمودید
      که ما میتوانیم از همه چیز استفاده کرده ولذت ببریم
      آیا میتوانیم از همسران ، مادران و خواهران یک دیگر نیز استفاده و لذت ببریم.؟؟؟؟؟!!!!
      کاری به دین این حرفا ندارم
      این حرفت کسشر بود.


    •   زحاک
    • 2 ماه،3 هفته
      • 11

    • کس یک زن 67 ساله مثل یک گالشی میمونه که توی همین تابستون گرم ساعت ها زیر آفتاب گذاشتی و از گرما مچاله شده! چه برسه که میخوای با لذت این کس رو بکنی!


    •   ممم64
    • 2 ماه،3 هفته
      • 3

    • این چی گفت الان ؟خونش همش تو کیرش جمع شده به مغزش نمیرسه شما ببخشین حتما اشتباه کرده


    •   kirkhoshform
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • کيرم تو داستانت خيلي کيري نوشتي جقي


    •   وب.گرد
    • 2 ماه،3 هفته
      • 6

    • گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم.(:


    •   teen...wolf
    • 2 ماه،3 هفته
      • 4

    • فقط ی چیزه کیری به چشم اومد نام نویسنده ی احمق پایین داستان... حمامی بودی؟! خودتو مالیده بودی به در دیوار حمام احیانا؟ ابله...


    •   shureshy
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • واقعا چرا وقت ملتو میگیرید با کسشعر نوشتن نمی تونید ننویسید خب


    •   hot1734
    • 2 ماه،3 هفته
      • 3

    • داستانت به اخرش نمیخورد نه اون دعا نه اون طرز فکر ای کیری خخخخخخخ


    •   sashaarian
    • 2 ماه،3 هفته
      • 3

    • چون کوست دهه شصتیه هنوز خواهان داره ؛ سه سال دیگه میری دهه هفتاد خواهانهات کونی میشن ؛ لباس نرم !!! میپوشی ؟ خوشبحالت ما لباس پشم شتر میپوشیم :) ؛ اونجا که نوشتی تابم را باز کرد منظورت تاب مغزت بوده فکر کنم :)


    •   ناصر39
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • عزیزم بهت پیشنهاد می کنم که کمتر فیلم ببینی! اینطوری که تو داری پیش میری کلا از دست رفته باید حسابت کرد !


    •   esiiishahi30cm
    • 2 ماه،3 هفته
      • 3

    • یعنی واقعآ خیلی اسکولی ..... حرومزاده ، جقی ، ابنه ای
      کسانی که تا اینوقت شب بیدارن دل شون می خواد یه داستانی رو بخونن که حداقل فکرش از این روزگار کیری و گرونی و اختلاس مسئولین دزد ، روحانی مکار و گدایی که ادعای خدایی می کنه و بدتر از اینکه با این ملت کوسکش دستمون به جایی بند نیست و فقط باید بسوزیم و تحمل کنیم ، رها بشه ..... بعد از اینکه داستان کیری رو می خونم دلم می خواد یک لحظه زلزله بیاد آوار سقف خونه بریزه روی سرم و از دست اون آدمین لاشی که هر داستانی رو بدون فیلتر اولیه و رتبه بندی میفرسته جلو که دان بشه و این نشون میده که باید یه تجدید نظری توی رفاقت چند ساله خودم با شهوانی بکنم ........


    •   aliboos
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • حاجی کیرم تو زن جنده ات بره مارو عبدلله فرض کردی کص ننه ی خوارکونی


    •   arman22shiraz
    • 2 ماه،3 هفته
      • 4

    • دلستر لیمویی از این یه لیتریا تو کونت


    •   off_boy
    • 2 ماه،3 هفته
      • 3

    • اينقدر خوشحالي از اينكه به دامادت دادي انگار لاتاري امريكا رو بردي
      خوش باش نميزنم تو راه گوزت
      فقط در جريان باش تو اين سن و سال زشته ميلي سايت سكسي هاااا


    •   ali.gh061
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • زارتتتتتت


    •   Hooman.esf.60
    • 2 ماه،3 هفته
      • 3

    • من قضاوتت نمیکنم دادی که دادی
      فقط دوتا غلط داشتی بهت میگم
      اولا که ازین رو به اون رو درسته نه ازین رو به این رو
      دوما اون لباس که بالا تنه را می پوشاند اسمش تاپ است
      که متاسفانه خیلی از خانم‌ها بهش میگن تاب
      مثل شلوار ساب که اکثرا بهش میگن زاب!!!


    •   rezahot1981
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • ننه جون تو دیگه چرا؟ میام، یعنی دارم ارضا میشم؟ ، بعد پرید روت،مگه تشکی ننه؟ خورد و له نشدی؟ از بین صفحات چروک محسن جان چطور سمت را یافت؟ روغن از کجاش در میاورذ، ننه ساک یعنی مثل ابنبات بمکی؟ دندون دستیهاتو دراوردی موقع ساک گیر نکنه به کیر محسن جون بعد وقتی میکنتت کست دندون دار میشه و یهو کیر محسن جونا میجوه، خارج از اینها، عوامل خبری و سربازان بینام گفتند که اینها ترشحات مغز یه ادم جقیه که از بس زده شکل پرانتز شده. بجون محسن جون


    •   royaei
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • عجب ؛ ..‌‌‌‌....
      نظری ندارم ؛
      همه نظرها رو بقیه گفتن ؛
      موفق باشی


    •   ماینر
    • 2 ماه،3 هفته
      • 3

    • اسی شاهی عزیز با حرفت درباره این مسولین حروم زاده موافقم ونکته غم انگیز ماجرا اینجاست ک همه بی خیالن وکسی حاضر نیس اعتراضی بکنه!گوشت وبرنج ولبنیات واجاره خونه وماشین هرچه که هست ونیست قیمتش سربه فلک کشیده بعد این اخوندای حرومزاده و اون قرمساق بالایی ک جرات نیس بهش بگی بالا چشمت ابرو به مردم میگن مقاومت کنید ومثل یمنی ها لنگ بپوشین وروزی یه وعده غذابخورین یا اون روحانی جاکش روباه ک با کمال وقاحت میگه مردم ایران باید مثل ژاپنی ها روزی 5ساعت رایگان کارکنن که ما اخوندا ونماینده ها وزرا ومدیرای دزد غارت کنیم.خاک برسر این مردم ک کوچکترین اعتراضی نمیکنن.خاک برسر هرکس ک بره رای بده.


    •   Kabirik
    • 2 ماه،3 هفته
      • 5

    • آخه ببین چرت میگی! اولش میگی الان ۲۳ ساله شوهرم مرده! وسط داستان میگی ممنونم که بعد از بیست و اندی سال منو به آرزوم رسوندی .حال بگو بازم بعد از همون ۲۳ سال !!!! .... بعد اومدی آخرش نوشتی الان چند ساله که با هم رابطه داریم!!! اگه چند ساله رابطه دارید پس چرا تو همون ۲۳ سال گیر کردی؟!!!!نکنه جز اصحاب کهفی؟!!!


    •   ک+ک+ک
    • 2 ماه،3 هفته
      • 4

    • وقتی گفتی 67 سال سنته چشام سیاهی رفت یاد پنیر کپک زده بااون بوی گندش افتادم که صد برابر شرف داره داره به توعه عجوزه یه پا لب گور،مطمئنم موقع دفن کردنت خاک هم بوی تعفنتو طاقت نمیاره و تفت میکنه بیرون،موندم این محسن چه جور موجودیه که کوس پلاسیده و ترشیده عنی مال شده تورو لیسیده یاد اون کفتارا افتادم که لاشه یه هفته مونده یه کفتاردیگه رو لت و پار میکنن،پیری به فکر اعلامیه هات باش


    •   kosemadaresahabsite
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • من.میفهمم.تو.چی میگی.حال دنیا را بکنید باهم


    •   mamadkaraji
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • بالاخره داماد نوشته این داستان رو با مادر زن؟!؟


    •   Tezab2
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • سن بالا ثواب داره اینجاست که میگن


    •   mardelor
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • نظر شما چیه؟اوقققققق ۶۷ ساله اونوقت لب هم می گرفت ازت؟؟ بابا گفتن میلف نه دیگه کهنسال ۶۷ ساله که بوی الرحمانش بلند شده . لب می گرفت و نیروی جوانی به درونم تزریق می کرد !!!!


    •   کوسلیس۲۰
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • اگر سنت رو کمتر میگفتی بهتر میشد با داستانت کنار اومد


    •   ژوسف
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • 67سالت بود برای اولین بار کرد تورو؟الانم سالها از این ماجرا میگزره همچنان داره میکنتت؟خاو برسر محسن که داره جنازه مادرزنشو میکنه خودش خبر نداره..خخخخخ


    •   Emperatoorxxx
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • یکم راجب آناتومی بدن خانوما مطالعه کن خرچنگ.از یائسگی هیجی نمیدونی مگه نه؟


    •   ممدپالیس
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • منم راننده کامیونم و هر روز از کرج رد میشم.اگر از تهران بخوام برم مشهد بلد نیستم.اول باید بیام کرج بعد از اونجا برم.اینطوری بلدم.مارو هم دریاب.راه دوری نمیره.


    •   اصغر@@@
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • اول تا آخر چاخان بود نویسندش هم مرد بود


    •   ahwaz14
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • جالب بود


    •   m...h...a...
    • 2 ماه،3 هفته
      • 3

    • پیری برو تو خونت بنشین انقدر زر نزن...حالمون رو به هم زدی..زنکه خر...پیر سگ..دیسلایک...ی چیز دیگه ام بگم..توی شهوانی سکس با محارم خیلی محبوبه.حتی اگه داستانش مثه تو کسشعر باشه..خوب موضوعی رو برا لایک گرفتن انتخاب کردی اما بدون که اگه صدبار دیگه ام از این داستانا بنویسی بازم میام و بهت می رینم.اینو یادت باشه


    •   farhadkhaan
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • یعنی چهارتا نویسنده درست و حسابی تواین مملکت نیست که 100ساله ها دارن داستان مینویسن واسه ما؟؟؟


    •   aliaaz
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • یاد کتاب تاریخ دوم دبیرستان افتادم


    •   Naz10100
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • از این که شاداب شدی دیس ندادم واسه این دادم که تو به دخترت رحم نکردی، تو به اون خیانت کردی.
      مامانشی تو؟؟؟!!!


    •   kambizzzzz
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • کیرم تو تراوشات گیری مغز کیریت... بدبخت برو بمیر


    •   sikir
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • حاجی دهنت سرویس حالمون به هم خورد
      کس زن ۶۷ ساله مثل دفتر ۱۰۰ برگه
      چند تا ورق زدی تونستی لاشو پیدا کنی؟؟؟


    •   Xxxesfghom
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • محاسبات من گوزید با این داستانت
      تو الان ۶۷ سال داری
      شوهرت ۲۳ سال پیش فوت کرد
      اون شب بعد از بیست و خورده ای سال حس کردی داری میدی که من همون ۲۳ سال را در نظر میگیرم
      یعنی در ۶۷ سالگی داری میدی.
      آخر داستان نوشتی چندین ساله که داره میگذره!
      با این اوصاف حداقل باید ۸۰ سالت باشه
      چماق حضرت موسی تو کونت با این داستانت


    •   sexxxdagh77
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • با ۶۷ سال سن چجوری اومدی اینجا داری تایپ میکنی


    •   ali.gh061
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • اولا ک خیلی تلاش کردی روان بنویس ک متاسفانه خیلی خیلی روان ریدی به خودت و ایل و تبارت با اون لهجه افغانیت.تو هر دین و مذهبی ک باشی مادر زن مثل مادر آدم میمونه ک البته آدم نه تو عن.بعدشم اره خدا هر چیزی ک آفریده برای استفاده انسان آفریده نه تو عن.از کل آفریده هاش فقط کیر موجودات زنده و مرده اش به تو میرسه.برو حالش و ببر.


    •   saman.32
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • اخ که فدای اون کس و کونت بازم بنویس رابطه با سن بالا بهترین سکسه خوشبحاله دامادت


    •   dsa321
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • این کسخولو باش واسه یه سکس کل دین و آخرت رو داره نفی میکنه
      خدایا خودت شفاش بده
      ادمین بگو داستان بنویسن دیگه خزعبلات تحویل ندن


    •   dsa321
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • کسشعر مطلق نوشتی عزیزم
      مینویسی به شعور خواننده توهین نکن


    •   mehdi.98
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • دم محسن جان گرم.با اینکه کس جوانی داشت ولی به تو هم حال داد


    •   Farshidooo
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • کس پر آب منیتو دامادت خورد چقدر کثیف


    •   Dr.vahid18
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • ننه پیری پس من چی.؟


    •   badman.pir
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • نوش جانت .سکس تو سن بالا ضامن سلامتیه ایشالا تا صد سالگیت بتونی حال کنی


    •   khoshkon
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • اگر هم خالی بود ولیخوب بود


    •   Alipur0080
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • آری آلت تناسلی ام در مقعدتان مادرجان


    •   mynavar.m
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • معلومه تا کلاس چهارم بیشتر درس نخوندی که ایطور نوشتی اقا نویس مگه مریضی تو که بلد نیستی چرت مینویسی اقا ننویس


    •   Saeid@bina
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • راستش منم عاشق گاییدن مادر زنم???


    •   yaserghorbanzadeh
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • ادرس بده منم کرجیم یه حالی بهت بدم که محسنوفراموش کنی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو