حکم آخر (۳ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    پیامک سرنوشت ساز رو به شاهرخ فرستادم و پاک کردم.
    ارس دو ساعت بعد برگشت‌. سعی کردم عادی باشم، خیلی سخت بود.
    دلم‌ گریه میخواست.
    پس فردا شب بازیش با شاهرخ بود. بازی بزرگی بود. یه نبرد بین دو ستاره ورق بازی. یه نبرد عادلانه و پر تنش...


    ارس گفت که بازی نصفه و نیمه مون رو ادامه بدیم اما دیگه نیازی به بازی نبود. من بدون بازی هم بازنده بودم...
    ازش خواستم شراب یا ویسکی ای چیزی بیاره...
    تعجب کرد.
    اومد کنارم روی تخت نشست و گفت:
    - چشمات قرمزه یاسی! چی شده؟
    باید میگفتم دلم ‌تنگ میشد؟!
    متنفر بودم ازینکه دلم برای هر چیزی تنگ میشد...
    برای شاهرخ، برای ارس، برای عارف، برای نگین طوسیِ این جواهر! برای همه چیز و همه کس...
    یه احساساتی احمق بودم...


    بغضم رو فرو خوردم:
    - نیاز به تنهایی دارم ارس. ‌میشه برم خونه ام؟
    با اخمی که پررنگ میشد بهم نگاه میکرد.
    - چی شده یاسمین؟ کسی حرفی بهت زده؟
    اشک هام باریدن. بلند شدم که اومد و بازوم رو گرفت:
    - حرف میزنی یا نه؟؟؟
    چی میگفتم؟!
    بی حواس به تخت اشاره کردم و‌ گفتم: تا حالا چند نفرو روی این تخت آوردی؟
    ابروهاش بالا پرید.
    تعجب توی چهره اش، تبدیل به حالت "خر خودتی!" شد.
    به طرف کشوی میزش رفتم، بازش کردم و بسته ی کاپوتی رو بیرون آوردم: تا حالا با چند نفر بودی؟!


    عصبی جعبه رو گرفت و به گوشه ای پرت کرد و گفت:
    - مگه از اول نمیشناختیم؟ مگه نمیدونستی؟ مگه همون شب نگفتم؟!


    سرم رو به اطراف تکون دادم. میدونستم درد اصلیم این نیست، اما هیچکدوم از کلماتم دروغ نبودن.
    - من نمیتونم ارس، تو اهل رابطه های آزادی، من چندروزه همش پیش توام. اینجوری بهت عادت میکنم، وابسته میشم. من تنهام، زود آسیب میبینم، من نمیتونم...


    جلو اومد، انگشت روی لبم گذاشت و گفت: از چی ترسیدی؟ من فقط یه موجود ترسیده میبینم، نه عاشق یا وابسته!!


    بی ربط گفتم: میخوام برم خونه ام. عکسا و درد و دل با مامان بابامو نیاز دارم...



    • همیشه به عکس آدما بیشتر از خودشون علاقه داری؟!


    کنایه ای که فکر میکرد نمیفهمم رو فهمیدم... اشاره اش به عکساش بود که زیر تخت قاطی عکس پدرو مادرم گذاشتم، تو تفتیش خونه بهش گفتن...


    گفتم: پدرو مادر من مردن! من واسه تنهایی آفریده شدم... تو هم کنارم نمیمونی...


    مسخره بود که یه خائن، از کسی که بهش خیانت کرده، انتظار موندن داشته باشه؟! بود!
    اشک هام رو پاک کردم تا برم، دستم رو گرفت و گفت "باهم میریم"
    با هم؟!
    لعنتی...
    به چشم هاش نگاه کردم و سرم رو به اطراف تکون دادم. اشک هام بی اختیار باریدن...
    من خائن بودم!
    دلم‌ میخواست اینو داد بزنم.
    بگم تا باهام مهربونی نکنه... تا پشیمونم نکنه...
    تا نمک خوردن و نمکدون شکستنم رو یادم نیاره....
    هق هق زدم و بغلم کرد.
    از خودم متنفر بودم و بغلم کرد!
    کمرم رو نوازش کرد.
    - آروم یاسی... مشروب میخواستی؟
    آره! خودش بود. مشروب!
    سرم رو از سینه اش دور کردم و "اوهوم" گفتم.
    بوسه ی کوتاهی به لب های اشکیم زد، اشک هام رو پاک کرد، گفت:
    - آسمون تاریک چشمات که بارونی میشه، بوی بارون و خاکت رو زنده تر میکنه... خیس میکنه قلب سنگی و خشکم رو...


    احساس؟! ارس احساسی بود؟! این حرفا چه معنی ای میداد؟
    حالا؟؟!! حالا وقت گفتنشون بود؟!
    لعنتی...



    • اینجا بخوریم یا سالن؟ شکم خالی میگیرمون...
      گفتم "سالن بزرگه" و فلشم رو برداشتم.
      براش میرقصیدم... رقص اول... رقص آخر...


    سالن بزرگ خونه، با پرده های بلند و بنفش تیره.
    مبل های بادمجونی و شیک ترین چیدمان. فلش رو بهش دادم تا تو دستگاه پخش بذاره. نفهمید فلش برای چیه.
    چیزی نگفتم و انگار فهمید، شاید هم‌ نه...
    گیلاس و مشروب و ظرف مزه رو آورد و من بدون خجالت! لباس هام رو با تاپ و شلوارکی که آورده بودم عوض کردم. تاپ و شلوارک بادمجونی ای که به طرز مسخره ای به خاطر رنگ سالن انتخاب کرده بودم!
    انگار که قرار بود رقصم ضبط بشه و بره رو استیج!
    میدونستم این رنگ پوستم رو روشن تر جلوه میده. زنجیر های نقره ایِ جالبی، به صورت‌ هلال، کمی بالاتر از رون هام داشت. به جای بندِ تاپِ نیم تنه اش هم، زنجیر داشت.
    به لخت شدن و پوشیدنم خیره بود و من به این فکر میکردم که کاش نافم نگین داشت! یه نگین آویزون و کوچیک!


    با خنده بهش گفتم: فرض کن نافم یه نگین آویزون و کوچیک داره!
    با تعجب گفت: تو که نخورده مستی دختر... فرض کنم؟!
    تک خنده ای کرد، گیلاس ها رو پر کرد و یکی خورد.
    - اِ! ارس باهم بخوریم!
    - من با ده تا گیلاسم مست نمیشم... باید از تو بیشتر بخورم جوجه...


    نشستم و گیلاس رو سر کشیدم... خیلی بدمزه بود!
    کمی از میوه های برش شده، خوردم.
    - چقد بدمزه بود!
    - یه چیز آوردم که زود به هدف برسونت دختر...


    دختر؟!
    - من دختر نیستم. خودت...
    گفت: خب چون خودم زدم برام دختری دیگه...
    لبخند بهش می اومد. پوست کمی تیره اش و دندون های سفید...


    خوردیم و حرف زدیم...
    سرم داغ شده بود و کمی گیج میزدم، حرکت چشمام کند شده بود. خیلی زود مست شدم...


    گفتم با فلش آهنگ اول رو پلی کنه. آهنگ El perdon از انریکه و نیکی جم.
    یه رقص تلفیقی از هیپ هاپ و حرکات خودم رو باهاش بلد بودم... اونروزا تو ذهنم قرار بود باهاش برای شاهرخ برقصم، کادوی یه پیروزیش... اما...
    نصیب ارس شد!


    داغ بودم و بدون خجالت، خودم بلند شدم.
    سالن بزرگ و اشرافی، فقط یه رقاص و یه تماشاگر داشت!
    تماشاگر فقط با یه شلوار مشکی نشسته بود! پیراهنش رو چند دقیقه ی پیش درآورد...
    آهنگ پخش شد و صداش رو زیاد کرد. با ریتم آهنگ ضرب گرفتم و حرکات باسنم کاملا هماهنگ بود.
    سرگیجه ی مطبوعم موقع رقص بی پروام کرده بود.
    حواسم به رقصم بود و پشت بهش کمر و باسنم رو رقص میدادم.
    حس ‌کردنِ دستش روی پهلوهام خوشایند بود...
    عقب تر رفتم و کمی باهاش مماس شدم! شیطنت...
    جلوتر اومد تا کامل بهم بچسبه، که جلو رفتم و رو بهش ادامه دادم.
    دستش رو توی موهاش برد و بعد هر دوستش رو تو جیب هاش گذاشت. هر دو دستم رو بالا بردم و با ضرب آهنگ باسنم رو به دو طرف جابه جا میکردم.
    کم کم با همون ریتم جلوش رفتم و نشستم، و برای بلند شدن دستم رو روی کمربندش گذاشتم.
    لبخندش راضی و چشم هاش خمار بود.
    دستاش رو روی پهلوهام گذاشت.
    بوسه ی کوتاهی رو لبش زدم.
    دست پشتم انداخت و تو بغلش تکون میخوردم.
    کاملا تحریک شده بود و به خودش فشارم میداد.
    لب هام رو بین لب هاش گرفت و شروع کرد...
    آهنگ تموم شده بود و نفهمیده بودم!
    گرمم بود و بی حال بودم... سکس نه!
    برای امروز کافی بود... تو استخر هم دوبار....
    نه...
    کاملا گیج میزدم. بهش گفتم که نمیتونم...
    گفت: باشه سکس نه. اما من حالم بده‌... یه الهه برام رقصیده و دیوونه ام کرده...
    به پایین تنه اش اشاره کرد و دست برد کمربندش رو باز کنه!
    نه!
    کمربند خوبه! باشه...
    دست روی دستش گذاشتم. بدون دست زدن به کمربند، فقط زیپ رو پایین کشیدم...
    جلوش زانوم زدم و...
    چشم هاش رو بست و با اخم سرش رو بالا گرفت. نفسش رو با صدای خش دار بیرون داد.


    یک ربع بعد، درحال بیهوشی بودم اما دلم میخواست خونه ی خودم باشم... بهش گفتم و قبول کرد!
    انگار مست نبود... تا خونه ام نیم ساعتی راه بود و خودش رسوندم. فکر کردم میره، اما پیاده شد و دستم رو گرفت. هنوز گیج میزدم و دلم بیهوشی و خواب میخواست. حتی برای باز کردن در با کلید هم تمرکز نداشتم.
    روی مبل افتادم و رفت آشپزخونه.
    با یه لیوان که به نظر شربت آبلیمو بود برگشت و به خوردم دادش. ترش و تلخ...
    - یاسیمن، حالت تهوع نداری؟
    "نوچ" گفتم و دوباره افتادم روی مبل.
    ول کن نبود...
    کلافه سرتکون داد و بلندم کرد، به اتاق خواب بردم و روی تخت گذاشتم.
    پشتم دراز کشید و از پشت بهم چسبید. نفسی از پشت گردنم گرفت و گفت: خیلی خوردی دختر... فردا سردرد میگیری...


    "به درک... همه چی به درک..." گفتم و بیهوش شدم.




    ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم اما نبود! سر درد خفیفی داشتم...
    از اتفاقات دیشب فقط چیزای کلی یادم بود... رقص، زانو زدن، ماشین، اینجا...
    مطمئنم اینجا بود.. نصفه شب که رفتم دستشویی دیدمش...
    خونه رو گشتم و نبود...
    نبودنش بدجوری دهن کجی میکرد. انتظار داشتم بمونه؟!
    هه! فردا هم با یه دسته گل و شیرینی میاد خواستگاری!
    به خودم خندیدم و دنبال گوشیم گشتم.


    زنگ آیفون از جا پروندم!
    ارس برگشت؟!
    خوشحال شدم؟!
    به طرف آیفون رفتم و با دیدن تصویر عارف، هول شده در رو باز کردم.
    اینجا اومده بود چکار؟!
    اگر ارس میدیدش...
    بیرون رفتم و با دیدنش سلام کردیم و داخل راهنماییش کردم.
    نباید می اومد... لعنتی...
    دردسر نشه...
    روی مبل نشست و یه لیوان آب خواست، براش بردم.
    عارف: یاسمین داری چکار میکنی؟! میدونی چندبار اومدم و نبودی؟! گوشیتم که خاموشه! میدونی شاهرخ چقد التماس کرد آدرستو بهش بدم و ندادم؟! داری چکار میکنی؟
    اونروز که بغل ارس نشستی گفتم لابد از لج شاهرخه که ردت کرده... اما با ارس رفتی!! کجا رفتی؟! خونه اش؟! تو چطور...


    بین حرف های مسلسلیش گفتم: نگرانم نباش عارف. من خوبم. ارس کاریم نکرده...
    دروغ!!


    ادامه دادم: شاهرخ منو نخواست... خب نخواد! دلیل نمیشه به خاطرش راهبه یا تارک الدنیا بشم. ارس آدم بدی نیست...


    عصبی بلند شد و بلند گفت: بد نیست؟! دیوونه شدی؟! اون یه زن بازِ بی بند و باره... از شاهرخ دورت کردم و گفتم احساس نداره! رفتی چسبیدی به اون مرتیکه ی لاشی؟! شاهرخ حداقل انقدر مرد هست که نذاره آسیب ببینی و ازت دور بمونه. اما ارس یه هرزه اس! هرکاری بخواد میکنه و بعدشم کات!


    واقعیت های تلخش روانمو نابود میکرد.
    اشکم رو پس زدم و سرم رو بین دستام گرفتم.
    با حس دستش روی گونه ام سرم رو بالا آوردم. موهام رو نوازش کرد و گفت: من دوست دارم یاسمین. خیلی برام با ارزشی. مثل گل پاکی. بیرون بکش خودتو از بازی بی رحمانه ی قماربازا...


    لحنش عجیب نبود؟!
    گفتم: نامزدت عارف!
    چشماشو بست و باز کرد و لبخند زد: تا حالا دیدی بهش بچسبم؟! یا همه جا باشه؟! ما شبیه نامزداییم واقعا؟!


    نبودن...
    باورم نمیشد.
    خدای من...
    منو دوست داشت؟! من...
    ناباورانه سر تکون دادم: عارف نگو! اون... تو... منو...
    گفت: تو هیچی نمیدونی یاسی..


    گفتم: چرا نگفته بودی؟ کِی؟ چرا؟
    داشتم ‌آشفته میشدم...


    گفت: اشتباه فهمیدی... من... اگر اینارو بهت میگم واسه اینه که بهت اعتماد دارم، و اون حرفی که گفتی شاهرخ پشت تلفن گفته... دروغه، مطمئنم‌.‌ نمیدونم چرا دروغ گفته اما من مطمئنم...


    گیج پرسیدم " چی؟!"


    دستامو گرفت و گفت: یادته گوشی منو گرفتی بهش زنگ زدی؟ شب تولد نگین. بهت گفت همجنسگراس. دروغ گفته، چراش رو نمیدونم اما... من میفهمم! یعنی...


    چی میگفت؟! چی فهمیده؟!
    همه چیزو فهمید؟!
    خدایا...


    ادامه داد: من خودم... یعنی نامزد ندارم.. اون دختر فقط رد گم کنیه! تا کسی کنکاش نکنه در موردم. نمیدونم‌ چرا اینارو بهت میگم... شاهرخ گی نیست. من همجنسگراهارو از ۱۰۰۰ متری تشخیص میدم! چون... چون خودم همجنسگرام... اما اینو نمیخوام هیچکس بدونه‌... یعنی...


    باورش سخت بود!
    بعد از کمی که هنگ کرده بودم، با فشار دادن دستش بهش اطمینان دادم، لبخندم پر رنگ شد:
    - ممنونم که بهم اعتماد کردی و گفتی... تو خیلی خوبی عارف. خیلی...


    فکر میکردم راز شاهرخ رو فهمیده... خداروشکر کردم که نفهمیده... سلامتی شاهرخ و حفظ اون راز! برام خیلی مهم بود، نهایت عشقم بود کمک بهش، که بره و...


    در مورد روابطم با ارس دروغ گفتم بهش، باید زودتر میرفت. گفتم که با شاهرخ تماس میگیرم و عارف بعد از شنیدن دروغ هام، رفت.
    اینکه نگرانم بود خوب بود، اما اونی نبود که میخواستم...
    "هیچ چیز اونطوری که من میخواستم نبود..."


    گوشیم هنوز خاموش بود.
    گوشی رو روشن کردم و خیل تماس های از دست رفته ی "ماهرخ" "عارف" و "آزمایشگاه"...
    دو تا از همکارامم زنگ زده بودن..
    و کلی پیام از "ماهرخ". دیروز بعد از اون پیامم بهش، گوشیم رو خاموش کرده بودم. حتما سوال های زیادی داشت.
    احتمال اینکه ارس میکروفون تو خونه گذاشته باشه کم نبود... به سرویس رفتم و اونجا تماس گرفتم.


    صدای شاهرخ تو گوشی پیچید... صدایی که هر لحظه ازم دور تر میشد... صدایی که مال من نبود، نشد و نمیشد...
    صدایی پر از نگرانی...
    نگرانم بود. گفت هزار بار از عارف آدرسم رو پرسیده، التماس کرده بده، اما عارف نداده... خودم گفته بودم نده...
    اگر شاهرخ آدرسم رو داشت، هیچ چیز درست پیش نمیرفت.
    انقدر غیرتی و حساس بود که نذاره حتی تا در خونه ی ارس برم. نمیدونست خونه که سهله... چند روزه بارها باهاش خوابیدم و ...
    هه!
    هیچوقت بهش نمیگفتم... نمیخواستم عذاب وجدان بگیره که به خاطر اون بوده...
    شروعش فقط به خاطر شاهرخ بود اما یه جاهاییش به خاطر دل خودم بود، هوس!


    توضیحاتی که باید رو بهش دادم در جواب تمام سوالات و حرص خوردن هاش سکوت کردم و پیچوندمش، اما انقدر اصرار و دعوام کرد، که مجبور به دروغ گفتنم کرد.
    به دروغ بهش گفتم زرنگ تر ازین حرفام و هیچ‌ اتفاقی بین من و ارس نیوفتاده!
    درواقع هم اون اتفاقات برای ارس چیزی نبود!!
    این دروغ ها به نفع شاهرخ بود، باید روی بازی آخرش تمرکز میکرد...
    صحبتمون تموم شد و باهزاران اخطار و توصیه قطع کرد.
    خواست خودم رو گم و گور کنم!
    اما کجا؟!
    خواست دیگه مهمونی آخر رو نرم. اما ارس خواسته بود برم...
    ارس...
    کاش قبل از شاهرخ دیده بودمش...
    "اولویت دیدار هارو کی تعیین میکرد؟! خدا؟
    من شکایت داشتم..."


    زمان میگذشت و هیچ خبری از ارس نبود.
    چه بهتر!
    این بی تفاوتی و بی محلیش باعث میشد کمتر عذاب وجدان داشته باشم.
    حقش بود...
    ساعت ۳ شد و خبری نشد.
    لعنتی...
    فردا شب بازی بود و عجیب بود که دلم میخواست زمان زودتر بگذره.
    "مثل بازیکنی که میدونه بازنده اس و دلش میخواد زودتر دقیقه ی ۹۰ برسه و ببازه و تمام!
    من برای باختن آماده بودم..."
    باختم حداقل برای عشق ممنوعه ام مفید بود!
    برای اون‌ بُرد بود...
    پیشمرگ میشدم و اینکه بی دلیل نبوده خوشحالم میکرد.
    به کسی فکر کردم که احتمالا شبیه شاهرخ بود...
    چشم و ابرو مشکی و مهربون و غیرتی...
    چشم هام خیس شد، کاش مال من بود!




    ۲ ماه قبل
    (یاسمین)


    امشب دیگه مطمئن شدم شاهرخ دروغ گفته و همجنسگرا نیست.
    حتی نزدیک بود منو ببوسه! نزدیک...
    از شبی که تلفنی بهم گفت همجنسگراس و قرار شد بشم بهترین دوستش، تا همین امشب بهش نزدیک بودم و تمام حالاتش رو در نظر گرفتم. شاهرخ اصلا دروغگوی خوبی نبود.
    همین پاکی ذاتیش منو عاشق و شیفته کرده بود.
    انقدر تلاش کردم و پنهانی و نامحسوس عشوه ریختم تا بهش ثابت کنم گی نیست.
    خیلی هم سخت نبود. امشب یه بازی رو برد و ازش قول رقص گرفتم.
    خوب تو بغلش عشوه ریختم و پیچ و تاب به خودم دادم.
    مثل اکثر اوقات خودمو لوس کردم و بهش گفتم دوسش دارم.
    سالن تاریک بود...
    نگاه سنگینش میگفت که تحریک شده. به لب هاش خیره شدم و سرش رو جلو آورد‌... تا نزدیک لب هام جلو اومد! حتی گرمی نفسش رو روی صورتم حس کردم...
    چشمام رو بستم و جلو تر رفتم،
    اما عقب کشید!
    عقب کشید و بغض کردم.
    از جلوی برجسته ی شلوارش فهمیدم تحریک شده! از چشماش، از تمنای نگاهش که منو میخواست... از لب هایی که گزید تا منو نبوسن!
    اشک تو چشم هام جمع شد و عقب رفتم.
    چرا منو نمیخواست؟
    - لب هام سمی نیست شاهرخ! چرا پسم میزنی؟! چرا غرورمو...
    اشکم چکید و دیگه هیچی نگفتم.
    خواستم از سالن بیرون برم اما دستم رو گرفت. دستش داغ بود، مثل نگاهش... ‌اما...
    کلافه بود و نمیدونست چکار میکنه، دستم رو گرفت و به بیرون سالن برد. یه جای باغ- رستورانی که مهمونی توش بود بردم، که هیچکس نبود.
    اشک هام میومدن، دل و غرورم‌ باهم شکسته بود.
    با دست هاش، کم ظرافت اشک هامو پاک کرد:
    - یاسمین نکن با خودت اینکارارو... آروم باش!


    آروم؟!
    خودش خُردم کرده بود! حالا میگفت آروم باشم؟!


    بی پروا گفتم: اگه میبوسیدیم چی میشد؟ چرا؟!
    به لب هام نگاه کرد. از سردی و حسرت، لب هام لرزیدن و باز اشکم چکید.
    گفتم: تو دوستم داری، بهم میل داری، گی نیستی، لب هامو میخوای! همه ی وجودمو میخوای! من هیچ چیزو دریغ نمیکنم، درِ دیزی بازه و گربه حیا میکنه؟! خب ببوسم!


    با دیدن تعللش همون یه ذره اعتماد به نفسمم از بین رفت، لب پایینم رو گاز گرفتم و هلش دادم عقب تا برم، اما دوباره هلم داد و به دیوار خوردم‌.
    دست رو چونه ام‌ گذاشت و لبم رو از بین دندونام بیرون کشید. لبم سوخت.
    گفت "تو خود جهنمی یاسمین" و بعد لب هام با شعله ی لب هاش آتیش گرفت.
    به آرزوم رسیدم! منو بوسید!
    مهربون نمیبوسید.
    بیشتر خالی کردن حرصش روی لبام بود‌، اما من با بوسه های ریز و آروم، به بوسه مون مهر دادم...
    کمی تعلل کرد و دستش رو پشت سرم‌ گذاشت و بوسه اش داغ تر شد.
    زنگ خوردن گوشیش از جا پروندش. به صفحه اش نگاه انداخت و عصبی تو جیبش پرتش کرد.
    عصبی عقب رفت، دو دستش رو توی موهاش کرد و محکم کشید... "لعنتی".
    با عجز گفت: دست از سرم بردار یاسمین! نابودم میکنی...


    دست هاشو گرفتم:
    - من نمیخوام نابود شی... من دوست دارم... شاهرخ من...
    چندبار سر تکون داد، اطراف رو نگاه کرد و گفت:
    - من نمیتونم یاسمین. غیرتم اجازه نمیده. نمیشه... نابود میشم...


    لبخند زدم.
    - غیرت که خوبه. من مال خودتم، اصلا عقد نه، صیغه میکنیم. میدونم با مردای بی بندوبار اینجا فرق داری، غیرتت...


    بین حرفم گفت:
    - من چطور از غیرت بگم؟! چطور به پسرم درس غیرت بدم وقتی اینجا تورو میبوسم و زن حامله ام تنهاس؟! د لعنتی نمیتونم! آتیشم نزن با چشمات! با لبات...


    نفهمیدم... انگار به یه زبون دیگه گفت!
    پاهام شل شد و به دیوار پشتم خوردم.
    کلماتش دور سرم میچرخیدن...
    زن حامله؟! پسرش؟!


    مگه قرار نبود من مادر بچه اش باشم؟!
    تو رویاهام من بودم! اونهمه رویا...
    وزنم به پاهام سنگینی کرد و افتادم. زانو زدم...


    من یه مرد زن دار رو بوسیده بودم!
    زنش حامله اس؟
    خوش به حال زنش...!
    با شاهرخ خوابیده و نطفه اشو داره؟!
    پسرش؟!
    اشک هام میباریدن. اون هم جلوم نشست.
    دهنم شور شد وقتی با بغض گفتم: پسرت عین خودت میشه؟ مامانش... خوشگله؟


    اشک شاهرخ هم چکید!!!
    نه! بت غیرت و انسانیت من ‌نباید میشکست...
    با لبخند تلخی گفت "آره"، اشکش رو پاک کردم.


    لب هام لرزید وقتی گفتم: دوسش داری؟
    با همون لبخند لعنتی گفت: مثل خودت پاک و معصومه...


    خدایا من طاقت انقدر شکستن رو ندارم...



    • چرا زودتر نگفتی شاهرخ؟ من، روحم، تمام وجودم مال تو بود، تمام رویا و آینده ام بودی... چرا زودتر نگفتی؟؟ حالا من با یه آینده ی پوچ چکار کنم؟! با سراب داشتن و بودنت چکار کنم؟


    بلند شد و به اطراف نگاه کرد، دوباره نشست و آروم و جدی گفت: چون رازه، هیچکس، مطلقا هیچکس نمیدونه و نباید بدونه‌ یاسمین.


    گفتم: چرا؟ مگه ازدواج گناهه؟! مگه...


    با نگاهی شبیه نگاه به یه بچه گفت: تو نمیفهمی دنیای قمار چه خبره، زن و بچه و وابستگی یعنی نقطه ضعف، یعنی گزک دادن دست دشمن واسه تهدید. تو هیچی از من ‌نمیدونی... پیشنهادهایی که رد کردم برام کلی دشمن ساخته، همکاریایی که زیرش زدم، از پیشنهاد قاچاق زن و دختر و اعضای بدن و مواد بگیر تا برده ی کله گنده های احمق شدن. زن حامله ام رو پنهان کردم چون در خطرن. پسر ۶ ماهه ام لگد میزنه یاسمین...


    گفت و گفت و من مُردم!
    آرزو و امید هام مردن...
    هدفم مرد...
    من بدون رویا و آرزوهام چی بودم؟!
    یه جسم بی ارزش...


    گفتم: خب برو، دست زن پاکت رو بگیر و برو. راحت دور از این کثیفیا زندگی کن... بذار حداقل اون خوشبخت باشه...



    • میخوام برم، یه بدهی میلیونی به یه بانک خصوصی دارم، به خاطرش ممنوع الخروجم. غیرقانونی هم نمیتونم برم، پریسا با اوضاعش نباید اذیت شه... خطرناکه. اما یه بازی مهم و لعنتی با یه ورق باز پولدار دارم، اگر برنده بشم؛ بدهی رو صاف میکنم و میرم...


    پریسا... اسم زنش پریسا بود‌.. مثل پری ها...
    خوشبخت بود حتما... مگه میشد شاهرخ رو داشت و خوشبخت نبود؟!
    اما بدهی...


    گفتم: تو که عالی بازی میکنی... خب برنده میشی...



    • نه. این فرق داره. یه ورق بازه که تو کارنامه اش یه باخت هم نداره. واقعا نداره! "ارس" یه مرد عیاشه پولداره که خیلی وقته دارم میگردم دنبال راه شکستش... اما نفهمیدم...
      اون حتی یک بار هم نباخته...


    اسمش رو شنیده بودم اما هرگز ندیده بودمش.
    یه راز داشت که همیشه برنده بود؟!
    شاهرخ باید میرفت...
    یه شاهرخ کوچولو تو دل پریسا بود که باید سلامت ازین جهنم خارج میشد.
    گفتم: شاهرخ! میشه پسرتو ببینم؟ شبیه تو میشه، مگه نه؟! پریسا رو هم ببینم. میخوام لگد پسرتو از روی شکمش حس کنم... آخه... میشه؟؟


    دستم رو گرفت و "آره، آروم باش" گفت.


    سه روز بعد، من، مرده ی متحرک و هدفدار! پریسا رو دیدم!
    مثلا اتفاقی و تو مطب دکتر...
    مثلا تو نوبت بودم. به پریسا گفتم "میشه لگد بچه تون رو ببینم؟ آخه منم تازه باردار شدم...!"
    با لبخند دستم رو روی شکمش گذاشت،
    حرکت پسر شاهرخ رو حس کردم!
    بهم لگد زد!
    دوستم داشت؟!
    اشکم رو پس زدم...
    داشتم پَر میزدم! شایدم پر پر...
    یه مرده که پرواز میکنه!!
    چشمای مهربون پریسا، با اون هیکل تپل شده و شکم برجسته، سخت راه رفتنش، شاهرخ و رفتارش با پریسا، دستش رو که حمایتگرانه پشت پریسا میذاشت... همه رو دیدم! بلعیدم!
    تو رویاهام من کنارش بودم...
    وقتی نوبتشون شد و داخل رفتن، از مطب بیرون زدم و تا خونه اشک ریختم.
    زنش گفته بود خونریزی ساب کریونیک داره! نمیدونستم یعنی چی... اما باید استراحت میکرد و بدون استرس!


    من مگه عاشق نبودم؟! خب عاشق که عشقش از بین نمیره...
    گیرم زن داره...
    من نباید به عشقم کمک میکردم؟!
    باید!




    زمان حال
    (یاسمین)
    ساعت ۴ بود که دوباره زنگ در از جا پروندم!
    ارس بود!
    خوشحال شدم؟
    سریع در رو باز کردم و دعا کردم خودش یا کسی، عارف رو ندیده باشه.


    دو تا غذا دستش بود و تازه یادم افتاد گرسنه ام!
    بعد از غذا گفت بریم ویلای اون، بازی فردا شب اونجا برگزار میشد.
    گفتم دلم میخواد خونه ی خودم باشم امشب و اگر میخواد اون بمونه اینجا. میدونستم نمیمونه...
    گفت: من کلی کار دارم یاسی. تو بیا...
    - خب منم باید برای مهمونی فردا آماده بشم. لوازم آرایش و لباسام اینجاست. تو برو. من فردا عصر میام‌.



    • یاسی! لباستو بیار اونجا. من قبل بازی سکس میخوام، تمرکزم بالا میره...


    چقدر پر رو!!
    - تو که اشاره کنی ۱۰ تا ۱۰تا دختر برات فراوونه! خب چرا من؟!


    با غرور گفت: چون شانس بهت رو کرده و به دلم، شایدم پایین تر، نشستی! مزه کردی زیر دندونم! ناز هم بلد نیستم بکشم. پاشو جمع کن بریم!


    موقع حرف زدنش فقط حرص خوردم! متکبرِ پررو!
    با قهر به اتاقم رفتم و روی صندلی میز آرایشم نشستم.
    کمی تفریح در حین خیانت بد نبود!


    داخل اتاق اومد و با گرفتن چیزی جلوی چشمام، گفت:
    - یه نگین آویزون برای نافِ بانوی قهر‌کرده!
    از دستش گرفتم و با شگفتی نگاهش کردم!
    نگینش هم رنگ اون نیم ست بود! رنگ چشماش! دورش پر از بلریان ریز و براق!
    مطمئنا سفارشی بود و آماده شدن یک روزه اش عجیب!
    اصل بودنش ۱۰۰% بود... حتما خیلی گرون بود!
    با تعجب گفتم "ارس"
    و لبخند مهربون ارس به اندازه ی هزاران خنجر تیز تر از خیانتم بهش، قلبم رو زخم کرد.


    مگه من چقدر ظرفیت داشتم؟! این عذاب وجدان رو چه کنم؟!
    اشکم چکید و نتونستم جلوش رو بگیرم... من یه خائن پست بودم...



    • خانوم احساساتی الان باید لبخند بزنی!
      خجالت میکشیدم از خودم...
      رو تخت نشست و عکس هارو از زیر بالش درآورد و نگاه کرد.
      دوباره نگاهم کرد و بهم لبخند زد. یکی از عکس های خودش رو برداشت و گفت:

    • خودم از عکسام بهترمااا... به خودم نگاه کن!


    به خود لعنتیم و خود لعنتیش پوزخند زدم، تو بغلش رفتم و از ته دلم گریه کردم...




    (شاهرخ)
    از ماشینم پیاده شدم و به سمت عمارت ارس قدم ‌برداشتم. به خودم مطمئن بودم، فهمیدن راز ارس، اعتماد به نفسم رو چندین برابر کرده بود.
    البته که میدونستم اون راز، دلیل ۱۰۰% برد یه نفر نمیتونه باشه ولی کمک خوبی بود‌ بهش؛ اما مطمئنا بازی خودش هم عالی بود که همیشه میبرد.


    همه چیز خوب بود به جز یاسمین که خبر زیادی ازش نداشتم و ذهنم آشفته بود. گفته بود امروز میاد درحالیکه که کلی بد و بیراه بارش کردم که بیرون بکشه خودشو ازین لجنزار، اما ول کن نبود‌‌. گفت میاد تا بردم رو ببینه!
    همین که این راز رو پیدا کرده بود، من با اینهمه ادعا مدیونش بودم...
    هرچی تهدید کردم و حتی خواهش که نیاد، منصرف نشد. دختره ی لجباز...
    نمیدونستم حتی چطور راز ارس رو فهمیده!
    میگفت باهاش نبوده اما نمیگفت چطور فهمیده.
    کلافه ام کرده بود و حس مسئولیتم بهش داشت دیوونه ام میکرد.
    هر اتفاقی براش می افتاد مسئولش منِ احمق بودم... از اول نباید میذاشتم بهم نزدیک شه و با فهمیدن زندگیم، خودش رو به خاطرم به خطر بندازه...
    ارس آدم مهربونی نبود، هر چقدر هم بهش پیام دادم یا تلفنی اینو توضیح دادم، به خرجش نرفت.
    نگرانش بودم...
    هر اتفاقی براش می افتاد تقصیر من بود.
    من بعد از بُرد، با پریسا میرفتم، مجبور بودم... اما اون کسی رو نداشت. نه میتونستم یه دخترِ عاشق رو دنبال خودم و با زنم راه بندازم یه کشور دیگه، نه میتونستم ولش کنم...
    فعلا به عارف سپردمش که اونم معلوم نبود چرا حرف نمیزد.
    دوباره به یاسمین زنگ زدم. گفته بود برای احتیاط اسمم رو "ماهرخ" سیو کرده، پس زنگ زدن اشکالی نداشت.
    خاموش بود. به عارف زنگ ‌زدم، جواب نداد.
    اه...
    سریع تر قدم برداشتم تا به داخل سالن اشرافی عمارت ارس برسم، احتمالا یاسمین داخل بود.
    فکرم مشغول آخرین تماسی که دو ساعت پیش باهام گرفت بود. تماسی که فکرم رو شدیدا مشغول کرده بود و انقدر زود قطع کرد که فرصت نداد از دلیل حرفش بپرسم. فقط خواهش کرد!
    "البته که وقتی کسی که بهش مدیونی، ازت خواهش میکنه، در حقیقت داره دستور میده!"


    وارد شدم و ازم استقبال شد، با چشم دنبالش گشتم.
    با دیدنش شوکه شده ایستادم!
    با پیراهنی نقره ای رنگ و جذب، که از روی شکم به صورت ضربدر بود و نافش پیدا بود! کنار ارس ایستاده بود.
    خیلی راحت تر از اونی که بشه بگم هیچ چیز بینشون نیست!
    ارس دست دور کمرش انداخته بود و با چند نفر حرف میزد.
    انگار که داغ به چشمام میزدن.
    این دختر با این وضع و انقدر راحت...
    سرم درد گرفت. لعنتی.
    این دختر حیف نبود که با این کرکس باشه؟!
    یه کرکس که به طرز مسخره ای رنگ کتش رو با چشماش ست کرده بود!
    یعنی باهم نبودن؟! یا یاسمین دروغ گفته؟!
    حسادت بود یا حسرت یا غیرت‌... نمیدونم، اما کنار هم بودنشون، اعماق قلبم رو میسوزوند. مقصر این کنارهم بودنشون من بودم...
    رفتم طرف میز نوشیدنی. اما نه!
    من بازی داشتم!
    کسی روی شونه ام زد. اه...
    برگشتم و با دیدن عارف سعی کردم لبخند بزنم.
    اما انگار اون هم زیاد لبخند نداشت!
    بعد از احوال پرسی رک گفت: اگر به یاسمین اهمیت داده بودی، الان برای لجبازی مثل یه هرزه کنار اون مرتیکه نبود. من مطمئنم گی نیستی، پس چرا از خودت روندیش؟! اون مرتیکه ممکنه هر بلایی سرش بیاره... فکر میکردم غیرت...


    بین حرفش گفتم "بس کن!" و یه گیلاس ویسکی برداشتم.
    عارف هیچی نمیدونست... ولی یاسمین که میدونست! چرا امشب اومده بود؟! میتونست با یه بهونه ارس رو دست به سر کنه و کات...
    نمیتونست؟؟
    "فعلا که تو این کاخ بهش بد نمیگذره!" گفتم و خواستم گیلاس رو سر بکشم که عارف از دستم کشید: مثلا بازی داری!!
    سر تکون دادم با دیدن یاسمین که نگاهش بهم بود و لبخند زد، لب های لعنتیش یادم اومد.
    وقتی شکم پریسا رو لمس کرد و اشک تو چشماش جمع شد! اون چشمای قشنگ نباید به اون ارس دَیو... نگاه کنن.


    باید برم یقه ی این دختر احمق رو بگیرم و بگم ممنون از فداکاری و کمکت! حالا از کنار این مرتیکه گم شو!
    اما انقدر نگران زن و بچه ی خودم بودم که مثل بزدل ها بشینم و تماشا کنم فقط!
    خوب بود که بعد از این بازی میرفتم وگرنه چشمای این دختر حتما کار دستم میداد...


    ارس که تا حالا مشغول بود، با دیدن من مثلا خوشحال شد و دست یاسمین رو گرفت و به طرفم اومد.
    بعد از سلام و خوش آمد گفت که "خودم رو آماده کردم یا نه؟"
    و من با لبخندی از همیشه مطمئن تر سر تکون دادم. سعی کردم به یاسمین نگاه نکنم.
    ارس : شاهرخ! شاید تو هم اگه یه الهه ی شانس زیبا کنارت داشتی برنده میشدی!
    حتی یه نگاه هم به یاسمین ننداختم.
    با کنایه و منظوردار گفتم: من الهه ی شانس تو جیبم دارم! و با لبخند یه سیگار از جیبم بیرون آوردم‌.


    ارس با ژست مسخره اش از جیبش زیپوی طلاییش رو در آورد، زیر سیگارم گرفت، بعد هم یه سیگار خودش روشن کرد‌.
    نگاهش موقع بیرون دادن دود به یاسمین بود، پر از هوس و ریلکس، با لبخندی کثیف! انگار که تازه از زیرش...
    خدایا...
    یاسمین دروغگو بود؟!
    همه ی اداهای ارس حالم رو بهم میزد‌. سری تکون دادم و موقع رفتن، چشم های یاسمین گره خورده به چشمام بود.
    خوشحال بودم که کسی که کنار ارسه، قلبش با منه‌!
    یه عمر همه رو گول زد و چاپید. حالا باید رکب بخوره... اما...
    با کلک و تقلب پول به جیب زد و حالا باید تاوان میداد.
    اما حیف که یاسمین ازم خواهش کرد! وگرنه... حیف!


    عارف رو صدا زدم و گفتم:
    - عارف! زمین به آسمون اومد، آسمون به زمین! بعد از بازی یاسمین رو با خودت ببر. بعدا همه چیزو بهت توضیح میدم. فقط حواست بهش باشه. بهت زنگ میزنم...


    عارف که هاج و واج بود رو با لبخند مصنوعی متوجه اطراف کردم‌.




    میز بازی آماده بود و به سمتش رفتیم. آخرین بازیم داشت رقم میخورد و استرسم با وجود برگ برنده، باز هم زیاد بود.
    شوق رفتن و زندگی آروم با پریسا و پسرم، ترس از عاقبت ریسکی که یاسمین میکنه و نگرانی براش، استرس بازی و نگاه های لعنتی ارس و از همه عجیب تر، دلتنگی شدیدی که حس میکردم نسبت به یاسمین پیدا میکنم، تمرکزم رو میگرفت.
    نفس عمیقی کشیدم و نشستم. یارم یه ورق باز خوب بود که قرار بود در صورت برد پول خوبی بهش بدم، پسر خوبی بود...
    ارس و یارش هم نشستن.
    یاسمین با اون لباسی که اعصابمو تحریک میکرد رو به روم و کنار ارس ایستاد. نگین روی نافش بود!
    درست مثل هرزه ها خودش رو...
    بازی دیگه تموم بود... پس چرا؟!
    سرویس روی گردنش به طرز مزخرفی همرنگ کت و چشم های ارس بود!
    واقعا چیزی بینشون نبود؟! این دست و دلبازیِ ارس از عشقِ چشم و ابروی یاسمین بود؟!
    با اخم به گردنش نگاه کردم و وقتی دید، نگاهم رو گرفتم.


    سعی کردم یاسمین رو نادید بگیرم و فعلا فقط به برد و پسرم فکر کنم...


    ورق های آک، یا مثلا آک! رو آوردن و باز کردن. در حین باز کردنش، عینک پلاریزه رو از جیبم در آوردم و به چشم زدم. دیدن علامت های ریزِ گوشه ی پشت پاسورها، لبخند به لبم آورد.
    ارس با تعجب نگاهم کرد و بعد با چشم های ریز شده گفت:
    - به جمع عینکی ها خوش اومدی! ندیده بودم تا حالا بزنی!


    گفتم: گفته بودم الهه ی شانسم تو جیبمه! هر چند اثر چشم تو چشم بازی کردن رو کم میکنه!
    چشم هاش چند ثانیه مات موند و بعد از چند ثانیه تو فکر رفتن گفت: پس چشم تو چشم بازی میکنیم! چطوره؟


    خیلی زود تونست خودش رو جمع کنه! به تسلطش باید آفرین گفت! البته که خیالش جمع بود به کلی نوچه ی گردن کلفت و یه ثروت میلیاردی...
    میتونستم آبروی ارس رو ببرم اما پشتوانه هاش زیاد بودن، در ضمن پولی هم نصیبم نمیشد و دوباره دشمن برام درست میشد، و از همه بدتر و مهمتر، خواهشِ یاسمین که یه دستورِ بالفطره بود!
    نگران یاسمین بودم اما ارس هیچ نگاهی بهش نکرد!
    به یاسمین نگاه کردم و استرسش فقط از چشم های بی قرارش معلوم بود.


    ارس عینکش رو در آورد و عینکم رو درآوردم.
    دست پخش کن، برای انتخاب حاکم ورق ریخت.
    ارس حاکم شد!
    لعنتی...
    با نگاه به یاسمین گفت: یه دونه از این الهه ها هم جور کن! به کار میاد!


    اصلا عصبانی نشون نمیداد و این بیشتر میترسوندم از بابت یاسمین.
    واقعا به یاسمین شک نکرد؟!
    بازیش عالی بود! اما من هم بد نبودم...
    با اینکه دور اول حاکم شد اما ما بردیم.
    انگار عادت کرده بود به خوندن دست حریف و حالا کمی گیج بود. به یاسمین حتی نگاه هم نمیکرد و حواسش به بازی بود.


    دور دوم و سوم و چهارم هم بردیم و عصبانیت داشت جای آرامشِ کذایی چشم هاش رو میگرفت. یاسمین دست روی شونه ارس گذاشته بود و نگاهش با لبخند نامطمئنی به من بود.
    دقیقا لحظه ای که فکر نمیکردم، ارس برگشت به طرف یاسمین و نگاهش به من رو غافلگیر کرد!
    یک لحظه قلبم نزد!
    این دختر در خطر بود...
    وقتی نگاه ارس رو دید لبخند زورکی ای زد و چشم هاش رو گرفت.
    ارس با اخم چشم هاش رو بست و به دست پخش کن، گفت ورق بریزه. چشم هاش ترسناک بود‌!
    یاسمین باید میرفت...


    دور پنجم ارس بهتر شد. انگار تازه رله شده بود بدون خوندن ورق ها بازی کنه.
    در نهایتِ تعجب و در حالی که حاکم بودیم، کُت شدیم!!
    با کُت کردن، ۳ دست الکی گرفتن!!
    قلبم بی قرار بود... باید میبردم...
    ۴_۳ بودیم به نفع ما...
    با دقت تر بازی کردم و به یارم هشدار دادم حواسش جمع باشه.
    ارس اما ساکت بازی میکرد‌.
    استرس زیاد بود...
    زمان خیلی سریع گذشت و نتیجه ۶_۶ مساوی شد!
    این دست سرنوشتم رو مشخص میکرد‌‌. ما حاکم بودیم.
    لحظات سنگین بودن.
    انگار همه تو سالن خفقان گرفته بودن!
    پریسا منتظرم بود... پسرم...
    از ته دل به پسرم فکر کردم و دل حکم کردم.
    وقتی هفت دست گرفتیم، انگار که خواب بودم!
    بردیم! باورم نمیشد! هیچکس باورش نمیشد‌...
    چشم هام رو بستم و با دیدن یاسمین شادیِ بُردم زهر شد.
    اون نباید اینجا میموند...


    با لبخند بهم نگاه میکرد که ارس دستش رو گرفت و ایستاد.
    خیلی بلند و رسا با عصبانیتی که پنهانش میکرد، گفت:
    - تو سومین نفری هستی که شکستم میده. اولیش پدر خونده ام بود که انقدر بهش باختم تا بردن رو یاد گرفتم. سومیش تو بودی! که دوبرابر شرط رو بهت میدم. دومیش...


    لبخند زد و جمله اش رو تموم نکرد.
    گوشی موبایلش رو دست گرفت. اما دست دیگه اش دست یاسمین رو رها نکرد.
    مهمونی تموم شده بود!
    باید میرفتم. به عارف نگاه کردم که انگار خیلی نگران بود.
    برام پیام اومد و با دیدنش که پیام بانک بود، متعجب رقم پیامک شده رو خوندم.
    ارس دقیقا دو برابر پول شرط رو واریز کرده بود!
    جلو اومد و بدون رها کردن دست یاسمین، با دست دیگه اش بهم دست داد.
    - شاهرخ! هیچوقت فراموش نمیکنم کسی رو که بتونه شکستم بده! میدونی که امروز کمی گیج بودم! اما بهت تبریک میگم!


    حواسم پی عارف بود. بالاخره جلو اومد گفت:
    - تبریک میگم، هر دو عالی بودید. بازی نفسگیر بود. بعد رو به یاسمین گفت:
    - البته باخت، اصلا الهه بودن یاسمین رو نقض نمیکنه ها. راستی! امشب خیلی خوشگل شدی. واقعا خیره کننده! میدزدنتا... خودم میرسونمت تا در خونه اسکورتت میکنم.


    ارس قاطع گفت: همین زیبایی حواسم رو پرت کرد! اما یاسی قول داده امشب مهمونم باشه. مگه نه یاسی؟


    کمی دور شدم و گوشیم رو برداشتم و به دوستم تو بانک زنگ زدم. نباید معطل میکردم. ممکن بود ارس نقشه ای داشته باشه‌. باید زودتر کارام رو ردیف میکردم. نمیتونستم الان ازینجا برم‌. یاسمین...


    دوستم تو بانک، در واقع همون پارتی ای بود که وام میلیونیم رو جور کرد‌. بهش زنگ زدم و گفتم فردا صبح پول بانک رو تسویه میکنم. باید هرچه زودتر حکم ممنوع الخروجیم باطل میشد.
    خوشحال شد و گفت فردا صبح زود دنبالش میره.


    به جمع یاسمین و ارس و عارف برگشتم.
    یاسمین اصرار داشت میمونه و عارف هر چی گفت قبول نکرد. کم کم ارس داشت تند میشد...
    یاسمین: عارف جان میدونم قول داده بودم فردا صبح کوه بریم، اما واقعا نمیشه، میخوام کنار ارس باشم.
    بعد رو به ارس ادامه داد: میرم تو اتاقت. خسته ام‌.


    نمیدونستم میخواد چکار کنه. اتاق راه فرار داشت؟!
    برام پیامک اومد و با خوندنش مات موندم.
    "شنیدم امشب ترکوندی! برد از ارس تکرار نشدنیه! یه جایزه هم از طرف من داری. البته با اون پولی که ارس بهت داده دیگه بهونه ای برای رد کردن پیشنهادم نمیمونه. فردا منتظرتم پسر."
    لعنتی... پیشنهاد شراکت تو قاچاق هروئین!
    از کجا فهمیدن؟!
    باید زودتر ازین جهنم میرفتم. وگرنه به خاطر این پول هم شده رهام نمیکردن.
    ناچار از عمارت خارج شدم.
    گوشی لعنتیِ یاسمین خاموش بود...
    عارف گفت اون دور و بر میمونه.
    دلم پیش یاسمین مونده بود!
    چطور میرفتم خونه؟!
    ماشین رو روشن کردم و درحالیکه یه تیکه از قلبم تو اتاق ارس بود، به طرف آینده ام روندم. تکه جامونده بدجور میسوخت. اشکم ناخودآگاه بود...
    یاسمین بزرگترین لطف رو بهم کرده بود.
    اما چرا خودش خواست بمونه؟!
    کاش میشد ببرمش...
    اما...
    "همیشه اون چیزی نمیشه که ما دلمون میخواد."




    (یاسمین)
    از پنجره ی اتاق ارس رفتن شاهرخ رو تماشا کردم. میرفت و قلبی برای من نمیموند‌.
    میدونستم نگرانمه...
    اما من خوب بودم!
    خوشحال بودم که تونستم به عشقم کمک کنم...
    ازین بهتر؟!
    اگر عذاب وجدانِ خیانت به ارس نبود. به آرامش ابدی رسیده بودم...
    یه چیزی شبیه قصه ها... فدا شدن در راه عشق واقعی‌‌.
    اشکم رو پاک کردم و با باز شدن ناگهانی در برگشتم.
    بی حرکت موندم!
    ارس، با اسلحه ی توی دستش دقیقا منو نشونه گرفته بود!
    قلبم یک آن نزد!
    تعلل کرد. میخواست التماسش کنم؟!
    پیشمرگ شاهرخ میشدم؟!
    چه خوب!
    چشم هام رو بستم و لبخندِ غیرمنطقیم پاک نمیشد‌.
    با درد شکم و یه صدا از جا پریدم و روی زمین افتادم.


    اسلحه ی پلاستیکی جلوی پام افتاده بود! ارس به شکمم کوبوندش!


    با کنایه و شجاعتی عجیب گفتم: همه چیزت تقلبیه؟!
    چیزی برای از دست دادن و ترس نداشتم.


    جلو اومد و با سیلی محکمش حس کردم فکم جا به جا شد.
    با نفرت گفت: مار خوش خط و خال! دومین نفری که شکستم داد! پدرخونده ام رو مادرم کشت. درست قبل ازینکه من بکشمش. داشت رو مادرم شرط می بست!
    خیر از اموالش ندید. شاهرخ هم نصیبی نمیبره، اما تو... تو باید تاوان هم بدی...


    شاهرخ نصیبی نمیبره؟!
    نمیبره؟؟
    سریع به پاهاش افتادم!
    قبل ازینکه دیر بشه...
    - ارس خواهش میکنم. شاهرخ چی؟! ارس تو حق نداری بلایی سرش بیاری! هر بلایی میخوای سر من بیار‌. اون آدم خوبیه. فقط عادلانه بازی کردید و برد‌. دیدی که از عینک و پلاریزه و هیچی حرفی نزد. اون فقط به پول نیاز داشت. نه تقلب کرد نه خیانت. من تقلب کردم‌. التماس میکنم کاریش نداشته باش.


    به عقب هلم داد و شروع ‌کرد به کف زدن!
    - آفرین! آفرین! چه جنتلمنیِ شاهرخ! چقدر پاک و معصوم!
    عصبی جلو اومد و عقب رفتم، چونه ام رو گرفت و ادامه داد: واسه پاکیش اونطوری عاشقانه نگاهش میکردی؟! که دلت پیش اون بود و جسمت کنار من؟! واسه اون به من رکب زدی و خیانت کردی؟!


    عصبی گفتم: من فقط رکب تو رو رو کردم! اونم نه جلوی همه. فقط خواستم بازی عادلانه باشه. که دیدی برد...



    • آره جفتتون به ریشم خندیدید. کنار من بودی و نگاه عاشقانه ات به اون بود! عدالتی نشونت بدم که حظ کنی. تو خیانت کردی، تاوانشم میدی. شاهرخ هم که فرستادت تاوان میده.


    خدای من!
    شاهرخ الان کجا بود؟!
    با التماس گفتم: ارس اون منو نفرستاد. به خدا من خودم اومدم. اون حتی نمیدونه من باهات خوابیدم. هیچی... فقط در مورد عینک بهش گفتم. منو مجازات کن. من در اختیارتم. تمامم مال تو.. فقط بذار بره.


    عصبی داد زد: ولش کنم؟! آره؟! تا با پول من برید عشق و حال؟! که به عشقت برسی؟!


    جیغ زدم: من به اون نمیرسم! اون میره... ولش کن. منو مجازات کن! کاریش نداشته باش.
    گلوم سوخت‌.
    جلو اومد و گفت: کجا میره؟ نمیرسی؟!
    راهی جز گفتن حقیقت نداشتم.
    - زنش حامله اس. بذار بره... قاتل نشو...


    با گیجی از جا بلند شد، گوشیش رو برداشت و بیرون رفت.
    چند دقیقه بعد داخل اومد و گفت: گم شو بیرون!


    و این بدترین و نا امیدکننده ترین جمله ای بود که شنیدم! حتی بدتر از زن داشتن شاهرخ...
    ارس منو نمیخواست!
    باید میخواست؟
    مجازاتم نمیکرد؟!


    گفتم: مجازاتم نمیکنی؟!
    با ژست همیشگیش یه سیگار روشن کرد، بوی کپتان بلک...
    دیگه این بو رو استشمام نمیکردم؟!
    دیگه سکس نه؟
    دیگه...
    گفت: خفه شو و برو بیرون. عارف میبرت خونه ات!
    گفتم: شاهرخ؟
    تلخ گفت: زیر دست ناپدری بودن بده... بذار بچه ی اون پدر داشته باشه. راس میگی! تقلب و خیانت نکرده...
    همین که توی خائن رو میذاره و میره، دلم خنک میشه. گم شو‌.


    حس میکردم دروغ میگه... زیادی ریلکس بود!
    میدونستم انقدر پول داره که پول شرط براش مهم نباشه اما...
    دست بردم زنجیر رو در بیارم که گفت: اون قیمت همخوابی و دختریت بود. عین یه هرزه ی پولی... برو!
    برو رو بلند گفت و از اتاقش بیرون زدم.
    بد تموم نشد؟!
    حالم بد بود...




    عارف پیاده ام کرد و رفت‌. مطمئنش کردم که میخوام تنها باشم.
    حس پوچی و تنهایی و شکست داشتم. شاهرخ هم که با زنش میره... پس من چی؟
    پس اونهمه خاطره و آغوش ارس چی؟!
    پیشمرگ شدن یعنی همین؟
    از خدا مرگ خواستم و روی کاناپه دراز کشیدم.


    با بوی سوختگی بیدار شدم. اومدم گوشیم رو بردارم اما جاش یه کاغذ بود!
    " روحت مال اون بود، جسمت مال من.‌ نگاه عاشقت مال اون و تندیس بی عشقی چشمات مال من...
    من جسم خائنت رو نمیخوام‌. تاوان خیانت رو میدی. دلم رو برده بودی، عاشق شده بودم! فقط در یه صورت فراموشت میکنم... که نباشی!"


    ترس لونه کرد توی دلم. بوی سوختگی می اومد. دود!
    آتیش گرفته بود آشپزخونه!!
    گوشیم نبود! تلفن قطع بود! درها بسته بودن!
    بوی دود و سوختگی و آتیش بیشتر شد و زبانه های پیشرو آتیش از آشپزخونه تنم رو لرزوند.
    طرف در دویدم اما قفل بود!
    آتیش بالا میگرفت.
    جیغ زدم "کسی اینجاس؟"
    طرف پنجره دویدم و جیغ زدم و کمک خواستم.
    اما آتیش و گرماش خیلی سریع بود. همسایه ها بیرون ریختن و از پنجره دیدنم. بوی دود به سرفه انداخته بودم.
    زنگ زده بودن آتش نشانی.
    کنار پنجره نفس میکشیدم. اما شعله ی آتیش نزدیک شد. میومد سمتم!
    به طرف اتاق خواب دویدم و پنجره اشو باز کردم.
    تمام پذیرایی غرق آتیش بود. تنم میلرزید و نزدیک بود خودم رو خیس کنم‌.
    جیغ زدن فقط گلوم رو میسوزوند و نفس کشیدن رو سخت میکرد.
    پس چرا آتش نشانی نمی اومد؟
    صدای فریاد چندتا مرد از بیرون خونه میاومد. حفاظ پنجره ی اتاق خواب نمیذاشت بیرون برم.
    مرگ‌ نزدیکم بود.
    حسش میکردم!
    هیچ امیدی به زندگی نداشتم اما میترسیدم.
    از سوختن.
    ارس میخواست بمیرم؟
    که فراموشم کنه...
    سرفه میکردم و اشک هام میچکید.
    در اتاق خواب هم آتیش گرفت و فرش‌.
    صدای مردها میومد که صدا میزدن.
    چشمام میسوخت.
    چسبیده به پنجره شاهد سوختن فرش بودم.
    با این شعله ها وسی نمیتونست داخل بیاد...
    میسوختم؟
    شوکه هق میزدم و میلرزیدم. چشمام رو بستم و تنم داغ بود.
    استشمام بوی کپتن بلک تو این همه دود مسخره بود.
    با حس بلند شدن چشمام رو باز کردم و از شدت نور و گرما و سوزش دوباره بستم...




    با پاشیدن آب توی صورتم چشمام رو باز کردم. تو کوچه نشونده بودنم و آتشنشانی خونه سوخته رو خاموش میکرد.
    گلوم میسوخت و سرفه ام قطع نمیشد.
    همسایه ها و عارف دورم بودن.
    چشما و گلوم میسوخت.
    مردی شبیه ارس، با شلوار و بلوزی نیمه سوخته روی زمین خوابیده بود!
    مرده بود؟!
    صورتش سرخ و ملتهب و چشم هاش بسته و یکی از پاهاش سوخته بود!
    برانکارد آوردن و روش گذاشتنش.
    بلندش کردن و چشم هاش رو باز کرد.
    به من نگاه میکرد!
    ارس بود! زنده؟!
    من سالم بودم!
    اون...


    با صدای خش گفتم: ارس!
    عارف گفت: آروم باش! نجاتت داد! به خاطرت اومد تو آتیش! ساق پاهاش سوخته اما پرستاره گفت خوب میشه. چرا اینکارو کردی؟! میخواستی خودکشی کنی؟! دیوونه شدی؟!


    سکوت کردم.
    خودکشی؟!
    نه! اون نامه...
    گفته بود عاشقمه.
    نتونست فراموشم کنه؟!
    آتیشم زد و نجاتم داد.
    پاش سوخته بود...
    دلش نیومد بمیرم!
    عاشقم بود!
    نجاتم داد...


    "خسته ام!
    آنقدر که،
    به اولین دشمنم که برسم،
    در آغوشش سخت خوابم خواهد برد..."


    نوشته: Hidden Moon




    آهنگ El perdon از انریکه و نیکی جم که در متن به آن اشاره شده


  • 62

  • 4




  • نظرات:
    •   PADIDAR
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • قمار
      دوباره پای بازیِ ، تو و قمار می روم 


      گذشته آب از سرم ، بی اختیار می روم


      به اعتبار عشق تو ، به پای میز آمدم 


      تو هم که حقه می زنی ، بی اعتبار می روم 


      نمایش سیاه ما ، به آخرش که می رسد 


      تو یک ستاره می شوی ، و من کنار می روم


      به رسم دل سپردگی ، تو بی گناه می شوی 


      منی که سر سپرده ام، به پای دار می روم 


      همیشه می رسم به تو ، کنار کافه های شب 


      تو مست مست می شوی ، و من خمار می روم 


      نبرد عشق را اگر ، شکست می خورم ز تو 


      شبیه فاتحی بزرگ ، به اقتدار می روم 


      خدا به قلب پاک من ، بهشت وعده می کند


      و من به عشق روی تو چه بی قرار می روم 


      و روز مرگ من خدا ، به روی دست این غزل


      مرا بلند می کند ، به افتخار می روم 


      ..................................................…....


      نوشتن داستانهای سریالی درنوع خودش کار دشواریه


      ولی از اون دشوارتر


      حفظ قوام و جذابیت داستان تا انتهاست


      آنکه نامش تلفیقی زماه وخورشید است


      از عهده این مهم برامده است


      درووووووووودها


      دومین لایک به رسم سپاسی کمترین تقدیم شد


    •   شاه ایکس
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • لایک چهلو سوم داستانتو من زدم توقع دارم لایک چهلوسوم داستان امشب منو هم شما بزنی (الکی مثلا داستان های من چهلو سه تا لایک میخوره (biggrin) (biggrin) (biggrin) )


      دلم میخواست اولی رو میزدم اما خوندنش یکم طول کشید شرمنده به هر حال کارت به دو دلیل بی نقص بود اول اینکه اخرش قابل حدس زدن نبود غافلگیر شدم. دوم اینکه فضا سازیت بی نظیر بود خوشحالم که یک کار دیگه ازت خوندم
      به امید خوندن کارای ایندت


    •   _salt_less
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • لایک ۶... <img class=" /> زیادی خوب بودش...دوسش داشتم ماهِ پنهان جان (rose)عالی تموم شد (clap)
      بازم بنویسین (angel) (drinks)


    •   آئورت21
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • خیلی منتظرش بودم.نصف بیشتر اتفاقات داستان دور از انتظار بود و اصا به ذهنم نمیرسید.تیکه ماهرخ و تیکه آخر بخصوص.تیکه آخر که عااالی بود. آفرین داری با این قلم متفاوتت.خسته نباشی و لایـــــــک!


    •   Silent-evil23
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • اووووووف عالی تمومش کردی
      ااا سلام یادم رفت :)) سلام hidden moon عزیز
      عالی نوشتی، تا حد زیادی قافل گیرم کردی
      ی سه قسمتی زیبا و هیجانی همونجوری که من دوست دارم
      با پایانی دراماتیک اما نه کلیشه ای
      دمت گرم
      خسته نباشی دوست خوبم، منتظر داستان های بعدیت هستم (rose)


    •   Tanhayetanha52
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • عالی بود ممنون که مینویسید هیدن عزیز


    •   sepideh58
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • چقدر نفس گیر بود از اولش قلبم توی حلقم بود
      حدسم در مورد زندگی شاهرخ درست بود
      عاشقی بد کوفتیه خیلی بده آدمو از زندگی ساقط میکنه دل عاشقو باید کند انداخت دور هووووووف
      قشنگ بود بانو جان دوسش داشتم لایکاتو دو رقمی نمیودم منتظر داستان بعدیتم


    •   miss_smile
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • kheyli ham awliii✿✿✿✿✿๓


    •   Robinhood1000
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • درود. هیدن موون، عالی نوشتی،لذت بردم، ی دسته گل مریم تازه تقدیمت باد، همراه با لایک پایین پیج.
      اینجوری بگم پاراگراف آخر،جانفشانی ارس، حس تصنعی و غیر واقعی بهم داد، دیس کانکت نسبت به شخصیت ارس داشتم، اگه آخر داستان محو میشد و یا شاهرخ توی اون فضای دود و سرفه پیداش می شد، توجیه پذیرتر بنظر می رسید. آتیش زدن خونه و بعد باز کردن درب توسط ارس، همچنین شخصیتی محبوب و مطلوب ازش نساخت. خخخ آقا ی کلام بگم ختم کلام،، از ارس مرتیکه ی پولدوست هرزه خوشم نیومد،همین.
      لایک 16


    •   sadaffffcs
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ بود خیلی خیلی زیاد (rose) (rose) (rose)


    •   Mani_blackrose
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • معركه معركه معركههههههه...از شاهرخ و مرداي ترسو مث اون متنفرم...از ياسي براي حماقتش...
      و عاشق ارسم!هميشه عشق اينجور ادما موندگار تره
      خواهش ميكنم ادامشو بنويس


    •   parsabaharrad
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • خیلی خووووب بود...


    •   Takmard
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • میدونی هیدن این داستانت اونقدر خوش دست بود که ضعفاشو تو خودش پنهون میکنه یعنی کاستی هاش بهش میان خیلی چیزا شاید اغراق گونه باشن اما شیرینی نوشتارت شبیه یه موج کوبنده ساحلشو تمیز میکنه چیزی که بترفلای دقیق و مهندسی مینویسه تو ولنگار و لاکچری مینویسی و الحق آدم روی سرسره قصه ت تا ته داستان لیز میخوره و خب مگه فیلمایی که هالیوود میسازه خیلی رئالیستی هستن !
      هندی کم و نور صحنه ت هماهنگ بودن !یه جاهایی حس میکردم اونجا ایستادم و دارم همه چیزو تماشا میکنم
      البته ! البته ! چیزایی که میگم باید واسه چاپ داستان بیشتر رعایت بشن و اونم ریزه کاری هاییه که باید دیده بشن " مثلا واسه یاسمن شاغل چطور چند روز نرفتنش سر کار توجیه میشه یا خوندن دست ارس چیره دست چجوری فاش میشه اگه اینو ارس به یاسی گفته کمی اغراق آمیزه ... یا اونجایی که شاهرخ ترفندای ارس رو از بر میشه و ارس میفهمه دلیل شفافی واسه لو رفتن یاسی نبود و چرا اون زود گردن گرفت ...یا دوبرابر پول دادنش اونم یه مبلغ هنگفت ...
      تپش های داستانت و شوک های ناگهانیت خوب و دلچسب بود و جنس عشق ارس به یاسمن و رو کردن برگ نهایی این عشق زمینی ! عالی بود
      کمی میشد بخش اروتیکش رو بهتر مینوشتی و کمی شتابزده گذشتی ... عاشقانه یاسمین و شاهرخ بسیار خوب بود و منو یاد رباعی درخشان نفیسه بالی انداخت
      " بوی بد پیراهنش را دوست دارم
      سیگارهای بهمنش را دوست دارم
      گفتند : دیوانه شنیدی زن گرفته ؟!!!
      دیوانه ام ! حتی زنش را دوست دارم ...
      لایک هیدن


    •   mahya321
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • لايك ٢٦ تقديم قلم عالي و بي عيب و نقص تون
      دست مريزاد، واقعا عالي بود
      هر شب سري به سايت ميزدم كه داستان آپ شده يا نه تا بالاخره امشب ديدم كه بلللله شده
      نصف بيشتر اتفاقات دور از حدث و گمان بود اصلا به ذهن نميرسيد ، بعد حكم آخر تا آخر.... بايد واسمون داستانهاي پليسي، معمايي بنويسيد.... من يخورده پر رو نشدم ???? ؟
      حس قشنگ و عاشقانه اي كه ارس به ياسمين پيدا كرد و مخصوصا پايان خوش و ختم بخير شدن داستان، جذابيت داستان رو چندين برابر ميكنه
      و همچنان حس قشنگ و عاشقانه اي كه ياسمين به شاهرخ داشت واقعا تحسين برانگيز بود ، كه در اصل قلم و ذهن شما تحسين بر انگيزه
      آقاي تكمرد عزيز رباعي زيباي خانوم نفيسه بالي رو كه عاشقشم و ميخواستم آخر كامنتم بنويسم كه شما هم نوشتيد كه به حس و حال ياسمين قصه ما خيلي شبيهه


      بوي بد پيراهنش را دوست دارم
      سيگارهاي بهمنش را دوست دارم
      گفتند:ديوانه شنيده اي زن گرفته؟
      ديوانه ام حتي زنش را دوست دارم


      منم كه ديوانه ترم حتي بچه هايش را دوست دارم


      مثل داستانهاي شيواي عزيز دلم ميخواست داستان شما هم هرگز تموم نميشد
      منتظر داستاهاي غافلگير كننده و صد البته پليسي، جنايي، معمايي تون هستم
      اينبار نوبت هم كه باشه نوبت پايسي جناييه
      در آخر باز هم دست مريزاد


    •   Arash.danger
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • بیگ لایک و خسته نباشی واقعا عااااااااالی بود
      بعد از خوندن قسمت دوم راحت تونستم قسمت آخر رو حدس بزنم و البته که دقیقا طبق حدسم پیش رفته بود بجز ارس و عاشق شدنش...عالی بودی
      مرسی که هستی (rose)


    •   shadow69
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • من دیشب گذاشتم کامنت چرا نیومد/:

      دوباره میگم:) خیلی خوب بود هیدن عزیز مرسی (rose)


    •   PayamSE
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • بسیار عالی و شیک نوشتی همه فن حریف
      اگه اهل مطالعه و کتاب خوندن باشید میبینید که از هر نوشته ای حتی بهترینهاش،حتی در حد شاهکار،میشه ازشون ایراد گرفت و عیب روشون گذاشت،بستگی داره به نگرش و خصوصیات روانی خواننده. حول و حوش اثرهای بزرگ ادبی، تفسیر و تعبیرهای فراوانی وجود داره که اگه بخونیم متوجه میشیم از هر اثری میشه ایراد گرفت چه منطقی چه غیر منطقی.
      درثانی خواننده وقتی وقت و انرژی میزاره و نوشته ای رو میخونه،باید کمی هم از هوش و ذکاوت خودش مایه بذاره. اونوقت میبینه جواب اکثر سوالهایی که میتونست براش پیش بیاد رو یا در متن داستان پیدا میکنه،یا اونقدر بدیهی هستند که نویسنده نیازی به توضیح اضافی ندیده،مخصوصا زمانیکه مسئله پرهیز از مفصل گویی مطرح باشه و نویسنده تلاش کرده باشه حوصله خواننده ها سر نره.
      روال داستان کاملا منطقی در عین حال جذاب بود. چطور یاسمین فهمید راز ارس رو؟ خوب همونجا که عینکش رو درآورد و گفت جذاب بودن شکستم میده،در ذهن یاسمین سوال ایجاد میشه، یا نه خواسته ببینه مشکل چشم ارس چیه،یا میخواسته ببینه خودش با عینک چه شکلی میشه.کاری که همه ما کردیم،عینک طرف رو میگیریم میزنیم به چشم خودمون! یاسمین هم اینکارو کرد و فهمید...یا چرا ارس دو برابر به شاهرخ پول داد در حالیکه بعدش میخواست اونو سر به نیست کنه و میدونست اون پول دیگه از دست رفته؟ خوب میخواست به خودش ثابت کنه ناراحتیش بخاطر پول نیست حتی حاضره چند برابر پول بده،و اینگونه پیش وجدان خودش مثلا سرشکسته نباشه و بتونه دستور قتل شاهرخ رو پیش خودش موجه جلوه بده…. یا مسئله سرکار نرفتن یاسمین،خوب همه برنامه ها و بازیهاشون شبانه بوده،یاسمین میتونسته صبح سرکار باشه،بعدشم آزاد و در اختیار خودش،تازه هیچ جای داستان این برداشت نمیشه که یاسی روزهای متوالی خونه ارس بوده،یه جا یک شبانه روز بودش اونجا، که اونم میتونه پنجشنبه جمعه باشه،یا به لطف فراوان امام و امامزاده ای که ما داریم تعطیلات و اعیاد مذهبی بوده…یا اینکه شاهرح ترفندهای ارس رو از بر میشه و چرا یاسی لو میده خودشه،خوب دلیل کاملا واضح بود،شاهرخ عینکشو دراورد و رو به ارس گفت بهت گفته بودم الهه شانس من تو جیبمه! خوب ازین واضحتر؟نباید ارس میفهمید؟چرا یاسی لو داد خودشو؟ چون ارس حین بازی همش به این فکر میکرد شاهرخ چطوری فهمیده،بدیهیه که همه احتمالات ممکن رو از نظر بگذرونه و معلومه باید بره سراغ نزدیکانش،کی از یاسی نزدیکتر که همیشه باهاش بوده.شکش زمانی تقویت میشه که یاسی رو در حالیکه غرق تماشای شاهرخ است غافلگیر میکنه، بعد هم اصرارهای عارف واسه دور کردن یاسی از ارس بازهم شک ارس رو چند برابر میکنه.تیر خلاص رو هم زمانی شلیک میکنه که با یک یه دستی به یاسی با اسلحه قلابی، شکش به یقین بدل میشه،آیا یاسی راهی داشت که زیر بار نره؟…خلاصه میخام بگم اگه دنبال بهونه باشیم واسه ایراد گرفتن،بهونه همه جا هست.
      اون علامت گذاشتن روی کارتها تو قمار خیلی رایجه.واسه همینم معمولا اوناییکه در حد و اندازه های سنگین قمار میکنند معمولا همیشه چندین دست ورق نو باز نشده در دسترس دارند و با هر دست ورق فقط یک دست بازی میکنند،مثلا واسه یه حکم حداقل هفت دست ورق نو استفاده میکنند،وقتیم بعدش ورقها رو با دقت نگاه کنی متوجه تغییرات میشی،از خراشیدن پشت ورق با ناخن گرفته،تا تا کردن یه گوشه و یه اثر تاخوردگی باقی گذاشتن و…
      اما بد کوفتیه قمار.دختری رو میشناختم به اسم مژگان،خیلی خیلی زیبا بود،شاید ۱۸،۱۹ سال پیش.این شب عروسیش خودسوزی کرد،بعدا رازها برملا شد،و اینطور شایع شد،که پدرش اونو باخته بوده تو قمار و به زور زن طرف مقابل میشه که همسن باباش بوده.احتمالا صحت داشت چون باباش از یکی دوسال قبل شروع کرده بود به از دست دادن اموالش.مثلا تهران تو ترمینال غرب،بیشتر از ده تا اتوبوس داشت که براش کار میکردند،همه رو باخت،پول،ماشینهاش،مغازه،…امیدوارم هیشکی معتادش نشه که از هرویین بدتره.
      قسمت سوم مخصوصا، خیلی جذاب بود،پر بود از غافلگیری،اونم جایی که اصلا انتظارش رو نداشتم. اینکه ماهرخ همون شاهرخ است خیلی خوب بود، رودست خوردم ازت اونجا،راستش فکر میکردم یاسی لز هستس خخخخ
      راستی،اروتیکش خیلی خیلی خوب بود،اونم شیک بود لاکچری.تازه با مهارت مسئولیتش رو انداختی گردن راوی داستان،بدون اینکه مستقیما از زبان خودت باشه
      ممنون بابت زمانهای زیادی که صرف نوشتن میکنی.امیدوارم از الان به فکر کار بعدی باشی ،شایدم استارتشو زدی :-)
      شعر هم فعلا تحریمی !
      لایک ۳۳


    •   Aylar990
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • يه پايان محشر (ok)
      ديدي گفتم ماهرخ همون شاهرخ خودمونه؟! ;)
      خسته نباشي عزيز عالي بود (rose)


    •   صدف هستم
    • 2 سال،4 ماه
      • 1

    • عالی بووود خیلی انگار 3Dمیدیدم (biggrin)


    •   EvilQueen
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • عالی بود...واقعا لال شدم


    •   Takmard
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • دوست عزیز جناب Payam sE
      اگه توی جلسات حرفه ای نقد کتاب و فیلمنامه یا حتی شعر شرکت کرده باشین خواهین دید که نقد یه اثر ادبی قواعد و اسلوب های خودشو داره یعنی از واکاوی ژانر داستان - روانشناسی - دیالوگ - نوآوری - سوژه - اکشن و ری اکشن ها و .... همه و همه زیر ساطور منتقدین قرار میگیره و خب بالطبع نویسنده حق دفاع از تمامی نقدها رو داره و هیچ چیزی نه تحمیلی هست نه احساسی و مغرضانه و یقین بدونین در نهایت هر نقدی حتی نیمه سطحی به بالندگی اثر و نویسنده کمک میکنه و این ساختار در تمام قاره های دنیا رایج هستش و هیچ اثری در پیله تنهایی شاهکار نمیشه
      و اینو بگم تمامی نویسندگان بزرگ حتی پیش از هرگونه ارائه ؛ نسخه کارشون رو واسه هم تبارهاشون میفرستن و از ایده هاشون بهره می برن
      مثلا در خصوص ژانر داستان حکم آخر خانم هیدن مون در ردیف ژانر " میستری " عشقی قرار میگیره و گاهی برخی اثرها هم در قالب خاصی نیستن یا ژانر اونا بومی و زونی هستش
      در خصوص نقد بنده به این داستان اجازه میخوام چند نکته رو بگم :
      وقتی یه داستان سه قسمتی بلند با همین ژانر نوشته میشه اول جذابیت سوژه مورد نقد قرار میگیره یعنی تکراری نبودن و خط سیر منطقی یعنی حتی توی تخیلی ترین کارها هم چیدمان کار باید درست و حساب شده باشه و خب بیشتر داستان در فضاهای بسته ویلا با قمار و سکس هستش ... اما چون پاشنه داستان روی عشق و قمار میچرخه بخش فنی داستان که قماره و نمیشه احساسی بهش نگاه کرد باید با دیتایل های بیشتری بهش پرداخت .مثلا در بازی قماربازهای فوق حرفه ای تقریبا محاله حکم بازی بشه چون حکم دارای ریسک و پیچیدگی های کمتری نسبت به پوکر و شلم و 21 و بلوف و ... هستش هر چند من اینو بعنوان نقد قید نمیکنم چون احتمال اون هست یا محاله بشه پاسورهای آکبند شرکتی رو دستکاری کرد و قطعا قمارباز قهاری مثل شاهرخ این اجازه رو نمیده
      یا اینکه وقتی یه شرط میلیاردی بسته میشه آدمی مثل ارس هرگز احساسی نمیشه و دو برابر نمیده تا بعدا اگه شاهرخ رو بکشه پلیس انگیزشو قتل بدونه
      در خصوص مرخصی یاسمین هم باید بگم واسه دختر تنهایی مثل ایشون که در یک لابراتوار کار میکنه و همه درآمدش از اونه هماهنگی شغلی با مافوق چیز عجیبی نیست هر چند من اینا رو بعنوان موارد جزئی و نه عمده گفتم
      درباره بخشای اروتیک داستان هم حرف بنده کاملا شخصی هستش و کسی مثل شما میتونه اونو در حد اعلا ببینه و خب در یه اثر خوب معمولا نوآورهایی آورده میشه و این سکس در قسمت دوم فوق العاده زیبا و شوک آور بود
      لو رفتن یاسمین اما خیلی منطقی نبود وقتی شاهرخ حرفه ای با زحمت در دست هفتم ارس رو شکست میده اتفاق شگرفی نیفتاده تا ارس اینجور مشکوک بشه ....بگذریم...


    •   Takmard
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • در خصوص ولنگاری داستان هم منظور بنده مافیایی بودن و آزاد بودن روابط و ساختارهای کاراکترهای قصه هستش یعنی این اتمسفر غیر سنتی و مدرن با کنش های پیچیده و سکسی و .... بوده که بخودی خود جذابیت خاصی به اثر می بخشه و قطعا خانم هیدن مون که احترام خاصی واسشون قائلم در این خصوص هم تلاش زیاد و هم کارنامه خوبی ارائه داده و نشونه این کلام جذابیت و خونده شدن داستان ایشونه ..


    •   PayamSE
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • تکمرد عزیز
      قبل از هرچیز بگم خطاب من در واقع خیل عظیم منتقدان بی انصاف سایت بود و فقط از مثالهای شما استفاده کردم.
      دوست عزیز اون جلساتیکه شما میگید و معمولا در ایران تحت نام نقد برپا میشه رو خیلی باهاش آشنا نیستم.بواسطه دور بودنم از ایران و اینکه بسیار از بزرگان ادب ایران بیرون از ایران زندگی میکنند از بودن و همنشینی باهاشون بهرمند بودم و کم و بیش با اصول نقد سازنده آشنا هستم.با اولین جملاتت کاملا موافق هستم و اینم میدونم که یک منتقد با نوشتن یه نقد در واقع دو هدف رو دنبال میکنه،اولی اشاره به نقاط ضعف داستان و مشخص کردن آن و دیگری ارائه پیشنهاد مفید و سازنده به نویسنده در جهت تقویت اثر و نوشته اش( چیزیکه اینجا کمتر بچشم میخوره) درواقع نقد نه اشکال تراشی است نه عیب جویی و ایرادگیری،بلکه علم سنجش و ارزیابی میزان اعتبار علمی و ادبی یک اثر است.
      اول این رو بگم که ما اینجا در حال نقد آثار هومر،رابله و کافکا نیستیم،اما باز با اون حال میبینیم نوشته فوق تمامی یا اکثر قواعد یک داستان خوب رو دارا میباشد،نکاتی منجمله توجه به اینکه مخاطبان داستان کیا هستند. پنهان نبودن انگیزه نویسنده. درونمایه بسیار خوب اثر. اسم داستان و تناسبش با موضوع و محتوای داستان. اینکه از آغاز پی رنگ داستان و بویژه پایانش رو لو نمیده. تناسب عالی نثر داستان با موضوع و حال و هوای اون. اینکه یه نثرصحیح و فاقد غلطهای دستوری یا نگارشی است. بیان صمیمی داستان. واقعی بودن شخصیتهای اصلی و فرعی داستان . خلاقیت و تخیل بکار رفته در داستان. شروع عالی و خیلی خوب داستان و اینکه از همان آغاز توجه خواننده رو جلب مینماید.کنفلیکت،کشمکش و درگیری ذهنی شخصیتهای اصلی داستان یاسی و شاهرخ که از آرزوهای براورده نشده ناشی میشود،. واضح و قابل باور بودن طرح اصلی داستان و اینکه حوادث وشکل گیری اتفاقات داستان به نحویست که موجب کنجکاوی و تعلیق خواننده میشه. زاويه ديد و شيوه بيان استفاده شده در داستان. فضاسازی و شخصیت پردازی عالی. دیالوگهای جالب و قابل تامل و…..اینها همه نقاط قوت داستان فوق هستند.بنابراین باید عرض کنم من نقدی رو سازنده میدونم که اول به همه این نکات مثبت اشاره کنه، بعدا میتونه حتی با شقاوت و بیرحمی به تقاط ضعف داستان حمله کنه .
      منم تو همون قسمت اول گفتم در اینگونه موارد معمولا بازی پاسور چهار تایی،یا حکم یا حتی شلم و بلک جک نمیکنند بلکه بیشتر ۲۱ و پوکر هستش که واسه قمار انجام میشه.در مورد دو برابر دان مبلغ من فکر میکنم همان توضیح قبلی منطقی باشه،پلیس هم شک نمیکنه،میگه میخواست بکشه که دوبرابر پول نمیداد،مرخصی یاسی اصلا عجیب نیست اگه با مافوقش هماهنگ میکرد،اما با توجه به تعداد بسیار بالای روزهای تعطیل در ایران و اینکه هیچ جای داستان یاسی نرفته اونجا لنگر بندازه و کنگر بخوره،فوقش یکشبانه روز بوده،پس هماهنگ نکردنش هم عجیب نیست. لو رفتن یاسی رو هم بخوبی میشه توجیه کرد،بحث زحمت در برد شاهرخ نیست،مسئله این بود که گفت منم از همون عینک دارم که تو داری،پس چشم تو چشم بازی کنیم.
      بخش سکسیش اگه مانند برخی از داستانهای دیگه سایت باشه که دیگه حال بهم زن میشه.
      بهرحال نهایتا حرف من اینه که یا اثری رو بهش حمله نکنیم یا اگه میخواهیم منصفانه نقد کنیم،نقاط برجسته و مثبت داستان رو هم بهش اشاره کنیم و اونارو مثبت و برجسته نشون بدیم.
      ممنون دوست عزیز تکمرد جان


    •   PayamSE
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • کامنت دومتون رو الان دیدم،کاش از لفظ ولنگار استفاده نمیکردید،چون اونوقت به آسانی به داشتن دیدگاه سنتی،زن ستیز و مردسالار متهم میشید و حقانیت کل دیدگاهتون زیر سوال میره.
      داستان فوق نه تنها ولنگاری،هرزگی و لاابالی توش دیده نمیشه،بلکه تا حدی سنتهای قدیمی مانند غیرت و تعصب و تمامیت خواهی مرد ایرانی و حتی عشق رو نمایندگی میکنه.


    •   Takmard
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • خانم هیدن عزیز ؛ پیام گرامی ....
      من الان بهترین فیدبک رو از انتقادم گرفتم یعنی واکنش منطقی و موشکافانه شما به این داستان و نقدها در فضایی کاملا دوستانه و باور کنید خوشحالم که ما و بویژه خودم وادار به مطالعه و آنالیز بهتر بشیم
      اصلا تمام بحث همینه همیشه شاهکارهای هنری بیشتر و بیشتر - بهتر و بی رحمانه تر نقد میشن از تابلو مونالیزا تا اشعار حافظ و فردوسی از تندیس های میکل آنژ تا شاهکارهای ادبی و سینمایی این بهترین نشونه باارزش بودن یک اثره و ابدا هم قرار نیست یک نقد یا نوشته بی نقص باشن و یقین بدونین بنده هیچ تعصبی در مورد نوشته های و نقادی هام ندارم فقط میتونم بگم دستکم تا اینجا هیچ دوستی رو مغرضانه نقد نکردم و باور کنید همیشه خیلی بیشتر نقاط برجسته رو بولد کردم
      من در بخش های قبلی داستانت گفتم جاذبه و مغناطیس قصه ت خواننده رو تا ته ماجرا میکشونه و خب این از سوژه ، بازی های ذهنی ، چیدمان فضا و آرایش یاسمین تا التهاب و سکس و دهها پارامتر برداشت میشه و گفتم شما هم پاسور ذهنی و هم پاسور بازی رو خوب به پیش می برین ...مثلا همین نگین ناف که بسیار زیبا بهش پرداختی یا عشق یاسمین و شاهرخ که باعث فداکاری اسطوره ای یاسمین میشه از همخوابگی با ارس تا کشف رمز بازی هاش ...
      در خصوص اروتیک های داستان هم این یه سلیقه شخصیه و هرکسی میتونه اونو با ذهنیت خودش طراحی کنه منتهی من گفتم همآغوشی های اول داستان با بخش آخر کمی فرق داشت و قسمت اول رو خوب نوشتین و الزاما ضعفی به کار وارد نمیکنه
      درباره واژه ولنگاری هم بگم این اصطلاح خیلی رایج شده و بیشتر به روابط افراد فیلم یا داستان اطلاق میشه نه اینکه یاسمین یا داستان ولنگار باشن منظور آزادی و اروتیک بودن اثر هستش و هیچ ضعفی نیست فرضا هیچکسی از ملاقات با یه آدم یا زن زیبای شاد و طناز و خوش سخن و صمیمی با آرایش و راکشن گرم بدش نمیاد و خب این ولنگاری منفی نیست و مقایسه کار شما با داستان خانم بترفلای در سبک نوشتاره که طبعا قرار نیست همه یکجور بنویسن ولی اگه این لفظ باعث دلخوری شده بنده پوزش میخوام .................. هر چند در خصوص بقیه نقدهام کماکان معتقدم میشد بهتر باشه و حتی بقول سامی بازی سرنوشت کمی سریع نوشته شد ..
      و اما اما ؛؛ انتقاد اصلی من به خودم و دیگران اینه که همونجوری نباید نقد تخریبی
      کرد تعریف افراطی و جانبدارانه هم چندان جالب و سازنده نیست ... سپاس


    •   PayamSE
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • ممنونم مهشید جان
      تکمرد عزیز،ممنون بابت اینکه منطقی و واقع بینانه و در عین حال دوستانه برخورد کردید،مرسی عزیز.


    •   mahya321
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • هايدن مون عزيزم بله قبول دارم معمايي خيلي درگير كنندست من كه به هيچ صورت نميتونم واقعا آفرين تون اينجور داستانها فكر آرامي ميخواد
      الانم واسه شما وقت استراحت ذهنيه ، هر موقع آمادگيشو داشتيد در هر ژانري شما عالي مينويسيد
      ١٣ دي رو كه گفتيد انگاري غافل موندم و نخوندم كه امشب حتما ميخونم و نظرمو ميگم


    •   Takmard
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • سپاس پیام جان
      شما بزرگواری داداش


    •   Nokhoodi
    • 1 سال،9 ماه
      • 0

    • بی نظیر بود،تبررریک


    •   Alouche
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • خیلی قشنگ بود واقعا آفرین عالی


    •   ferkhanoomak
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • دیوونم کردی نصف شبی با این شاهکارت مرسی مرسی مرسسیییی


    •   greengof
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • اصلن نمیدونم چی بگم، آفرین به قلمت و آفرین به ذهنِ خلاقت، همینجوری ادامه بده هیدن مونِ خفن! (cool)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو