خاطرات بابک و ندا (۱)

    باسلام خدمت دوستان ودوستداران سایت شهوانی.ازسال ۸۵ با سایت آویزون وداستاناش آشنا شدم اونموقعه ۲۳ سالم بود پراز شهوت و انرژی خیلی دوست داشتم داستان بنویسم ولی هیچوقت فرصت نشد تا امشب.نمیدونم باور میکنید یا نه من تو سن ۵ سالگی عاشق مستجر طبقه بالا خونه شدم و همیشه تو ذهنم لخت تصورش میکردم .بگذریم از دودول بازی و سر شلواری کونی محله کردن.اولین سکس واقعی من سال ۸۱موقعه ای بود که خاله ام یه مستجر اورده بود به نام نداالبته مستعار چون شهر ما کوچیکه واحساس میکنم هم شهری تو این سایت داشته باشم.ندیده بودمش ولی تعریفش کل محله برداشته بود خالم تنها زندگی میکرد نه فرزندی نه شوهری این ندا خانوم در سن۱۳ سالگی ازدواج کرده بود یه دختر حامله شده بود بعداز ۲ سال بخاطر اعتیاد شوهرش ازش جدا شده بود تنها زندگی میکرد بسیار خوشکل محجبه.اصلا تو این فازا نبودم یه روز برا دیدن خاله به خونش رفتم که بصورت اتفاقی اینو دیدم اولش بخاطر محجبه بودن و سیبیل و پشم و پیلش خوشم نیومد ازش. ولی وقتی خالم بهم گفت بابک جان حیاط خونم احتیاج به موزاییک کردن داره پیش خودم گفتم هم فال هم تماشا منم اونموقعه بایه دختر دوست بودم ۳سال از خودم بزرگتر هیچ کاریم نتونستم باهاش بکنم.بخاطر محدود بودن و کوچیک بودن شهر خیلی سکس کردن دشوار بود.اینم هی سر ناسازگاری گزاشته بودتو مرحله کات بودیم.کار منم شده بود فریدون فروغی گوش دادن .سرتونو درد نیارم از صبح من مشغول کندن حیاط و زیر پله خونه خاله شدم.هرازگاهی ندا میومد یه سان میداد میرفت .یخچال وبعضی از لوازمشو گزاشته بود زیر پله که موقعه رفت امد دچار مشکل میشد سرش میگرفت به طاق ازم خواست اونجا بیشتر بکنم تا راحت رفت وامد کنه.بگزریم اینقد کندم که رسیدم به خشت سنگی بنابه.کارگر اوردیم برا موزاییک کردن منم چون خالم اجاق کور بود موندم کمک.بیشتراز این توضیح بدم به گا میرم بریم سر اصل مطلب یه روز یه البوم رو لوازمش دیدم قایمکی نگاش کردم عکسای خوشکل موقعه رقص و از این حرفا.کم کم سر حرف باهام باز کرد بهم میگفت چرانوار گوش میدی گناه داره اخه خودش با چندتا دختر یه اکیپ دوست بود از این خانم جلسه ای ها. که منم زدم برجکش گفتم خودت چرا گوش میدی میرقصی همینطور هاج واج نگام کرد گفت رفتی سر لوازمم گفتم تصادفی نگاه کردم خیلی ناراحت شدرفت.فرداش باز تو حیاط دیدمش دیگه کار موزاییک تموم شده بود منم به هر بهانه ای میرفتم اونجا نهار و شام.اخه خودمم تنها بودم نه پدر بالا سرم بود نه مادر به خاطر مریضی پدرم همش تهران بودن .یه کارت پستال نشونم داد گفتش این مال تو منم تریپ برداشتم گفتم نمیخوام گفت که یکی از دخترهای همسایه عاشق من شده گفته به بابک بگو منم گفتم من اهلش نیستم پارش کردم رفتم تو اتاق دراز کشیدم ولی زیر چشمی همه چی زیر نظر داشتم اتاقی که من توش بودم یه پنجره داشت که باز میشد به اتاق ندا قدیمیها میدونن چی میگم چشمم به پنجره بود که دیدم اومد پشت پنجره هی با یه چشم درب ورودی نگاه میکرد که خالم از زیر زمین نیاد هم منو یواشکی بپا.منم خودمو به خواب زده بودم یهو غافلگیرش کردم وسش دست تکون دادم که دیدمت هول شد رفت باز برگشت من ایندفعه پشت پنجره بودم تا در بازکردم دست گزاشت رو صورتم گفت خیلی دوست دارم. نمیدونم براتون پیش اومده یا نه یه نوجوان پراز شور شهوت رودر رو شدن با این صحنه .نمیدونم این اخلاق خوبیه یا بد همیشه دوست داشتم اون چیزی که میخوام به سختی به دست بیارم از دخترهاو زنهایکه زود تخت میشدن بدم میومد براش طاقچه بالا گزاشتم.هرچی من سرد میشدم اون عکسشو عمل میکرد یه روز تصمیم گرفتم دیگه اونجا نرم.فرداش اومد در خونه به مستجر گفته بود بامن کار داره پیغام داده بود که بگو بیا خونه خالش.رفتم اونجا دیدم تنهاس پرسیدم خالم کجاس گفت روزه.خواستم برگردم گفت بیا بشین کارد دارم خلاصه نشست درد دل کردن منم بدم نمیومد یه حالی بکنم بهش گفتم ممکنه یکی بیاد ببینه بد میشه بریم تو اتاقت.به محض ورود به اتاق محکم بغلم کرد شروع کردیم لب گرفتن نیم ساعت تموم من اینو مالوندم داشتم میمردم هرچی بهش گفتم بزار بکنم نداد که نداد گفت میترسم یکی بیاد دیگع خسته شدم عقلمم نمیرسید بگم بیا حالا یه ساک بزن من راحت شم شرتم خیس خیس شده بود اومدم لباسمو درست کنم شلوارمو باز کردم که پیراهنمو بزارم توش یهو دست برد ابولو گرفت با لهجه شیرین دهاتیش گقت این بره به من من مردم.قرار گزاشتیم که تو یه فرصت مناسب یه سکس اساسی بکنیم که اونم تو ادامه این داستان براتون میگم.ببخشید طولانی شد در عوض واقعیت داشت ادامه داستان در بخش سکس با ندا براتون تعریف میکنم داستانای خوبی دارم اگه حوصله کنید


    نوشته: بابک

  • 1

  • 10




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • انسان تا 5 سالگی معمولا فرق گوه و گوشت کوبیده رو تشخیص نمیده .
      با تچکر


    •   TheBitchKing
    • 1 هفته،2 روز
      • 7

    • مشخصه هنوز تو همون سایت آویزون و داستاناش موندی. کیر تو داستان گفتنت. دیس.


      در ضمن اون مستاجر ـه بیسواد.


    •   amiiir_h
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • تو5سالگی عاشق شدی؟؟؟!!!!! من 5سالگی هنوز قاشقو از چنگال تشخیص نمیدادم بعد توی گوزو ک شبا تو جات میشاشیدی معنی عاشق شدنو میفهمیدی ک میای همچین کسشری رو میگی؟!؟اولین سکس واقعی؟؟ مگ سکس غیرواقعی ام داریم؟؟ ب اون میگن فانتزی ک باش توی جقی جق میزنی


    •   Hysterical_man
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • اون بیناموسی که میاد میگه چرا زیر داستانا فوش میدین،لعنتی بیا این کستان رو بخون ببینم میتونی فوش ندی یا نه


    •   f.a.65
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • آرزومه که یهو دوستم ابولمو بگیره بگه این مال من.......


    •   L(G)BT_LIFE
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • تو توی ۵سالگی عاشق شدی اون زمان بچه‌ها همت میکردن و بی‌حیا بودن موقع دستشویی رفتن شلوارشونو بیرون در میاوردن بعد که برمیگشتن میومدن بیرون یه کتک میخوردن که جاش تا یکسال درد میکرد (biggrin)
      تنها چیزی که دوست داشتی اسباب بازیت بوده (dash)
      تنها فکرتم خوردن یدونه بستنی


    •   saeedno15
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • شما نزدیک 13 سال از دنیا عقبی, آخه توی سن ٥سالگی تازه جیش گفتن یاد میگیری نه عاشق شدن.


    •   ehsan9705
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • کیرم دهنت


    •   A....k
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • حاجی با دختر سیبیلی زدی کصکش حداقل وقتی میخواستی بکنیش یه گونی سرش میکردی


    •   excavator
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • تو شهرتون انگار همه تنها زندگی میکنن


    •   mkvoroojak69
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • .


    •   omidreaz
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • اقا بابک فک کنم زیاد جلق میزنی جلقی عوضی


    •   rezamikrob
    • 1 هفته
      • 0

    • کیر تو این داستانت حتما کونشم پر پشمه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو