خاطرات بهرام (۱)

    1396/7/20

    خرداد ماه سال 96در رستوران هتل گرسنه منتظر سرو ناهاربودم اخه بعد از سالیان تنها ومجردی فرصتی خوب دست داد به ایروان ارمنستان سفرکنم
    سر میز ناخوداگاه متوجه نگاه تیز مردی به خود شدم به محض تلاقی نگاه هایمان به همدیگه ازصندلی بلند شد با اشاره دست و لبخند منو به میزش دعوت کرد راستش منم ازتنهایی خسته ومشتاق یک هم صحبت بودم به طرف میزش رفتم خودوشو بهرام معرفی کردحدود60سال سن وشغلشو فروش لوازم خانگی معرفی وگفت به نویسندگی علاقه مندم درسیمایش اثارخستگی میدیدم ولی نکته جالب توجهش به زن و یدختر جوون بود که اتفاقاسر همون میزی که من نشسته بودم رفتند زنه بلوزتنگ وپستونایش بطرزجالبی وقتی که یه کم خم می شدکاملا قابل دیدبودشلوارلی تنگ چسپانی هم به پاداشت زن جذابی بودولی دختره لباس راحتی تنش بودکه تابالای زانوش می رسیدبهرام خصوصا روی زنه زوم کرده بودوقتی که متوجه قضیه نگاهش به زنه شدم بلافاصله باعذرخواهی گفت من اگه زن زیباییو ببینم از کنترل خارج میشم بعد با نگاه به من گفت شماخودتو معرفی نکردید منم خودمو نادر وشغلم فروشنده لوازم عتیقه معرفی کردم داستان به درازا نکشه خلاصه متوجه بیماری افسردگی روحی و اینکه بنا توصیه دکتر زیاد مسافرت میره و تازگی ناراحتی قلبی دچار شده است
    ارتباطم با بهرام بعد از جلسه اشنایی تا سه روزادامه داشت درطی این سه روزخیلی با من صمیمی شده بودحتی از رابطه های عاشقانه اش با زنان و رابطه سردش با همسرش وپسری که داشته و تشکیل خانواده داده و زیاد باهاشون نزدیک نبوده و بیشترسرگرم عیش ونوش و زن بارگی بوده و اینکه همسرش با پسرش زندگی می کند. روز سوم متوجه صدای در اتاق شدم درو باز کردم دیدم بهرامه تعارفش کردم اومد تو اتاق خیلی سرحال بود گفت نادر تو این دوسه روز خیلی بهت وابسته شدم دوست دارم تواین روز اخری خواهشمو رد نکنی اگه با خواسته ام موافقت کنی منم یه رازی که ازبچگی تو دلمه و در زندگیم ناراحتم کرده اینو تو دفترچه خاطراتم نوشتم بهت میدم که بخونی چون نمی خواهم پیشم باشه ومرگم نزدیکه گفتم بهرام خب بگو چی از من می خوای گفت نادر زن و دخترو یادته من اونارو تورش کردم قراره امشب بیان تو اتاقم البته در ازای پرداخت مبلغی راضی شدن فقط شرطشون اینه تنها نباشم اونا دونفر می خوان منم غیر از تو کسیو اینجا نمی شناسم خب حالا چی میگی؟
    برای چن لحظه میخکوب شدم راستش من اهل این موضوعات نبودم ولی راستش اندام دختره برام جالب بود و زنه که جای خودداشت گفتم باشه بهرام جان من راضیم ........


    با کسب رخصت ازخوانندگان محترم چون داستان داره یه کم طولانی میشه شرح ما وقع سکس اونشب بازن ودختره رو درقسمت دوم بشرط استقبال ازاین قسمت خدمتون عرض می کنم فقط مختصری ازخاطرات بهرام خدمت خوانندگان عزیز تقدیم میشه ...عین خاطرات بهرام ....این خاطره مربوط به اواخر دهه سی است من بهرام هستم پنج ساله بودم پدرم 42سال شغلش دولتی ومادرم26ساله بودند من پنجمین فرزندخانواده بودم دوبرادر وسه خواهر که یکیشون ازم کوچکتربود قبل ازظهر بود برای بازی رفته بودم کوچه یهو متوجه اومدن شوهر عمم شدم که باعلی اقاهمسایمون صحبت می کردند راستش ازش متنفر بودم شو هرعمه که شیخ رضا نام داشتند در شکسته بندی وکف بینی فعالیت داشتند وظاهرا در همین مورد مشغول صحبت بودند تصمیم گر فتم قبل ازاینکه متوجه من بشه برگردم خونه اومدم حیاط مادرم متوجه ورودم نشد چون درخونه نیمه بازوچوبی وحیاطمون بزرگ بود دستشوییخونه درانتهای حیاط چسپیده به درحیاط قرارداشت بلافاصله رفتم دستشویی ازگوشه درمتوجه اومدن اومدن شیخ رضا شدم مادرم اون گوشه حیاط دم دراشپزخونه بادمجان سرخ میکرد مادرم که اسمش طاهره است متوجه ورود شیخ رضا شد ازجا بلندشد سلام کردطاهره خانوم خوبی ازدیشب که بارعنا(همسرشیخ رضا)مهمون بودیم گفتی کمر وزانوت دردداره دلم طاقت نگرفت گفتم احوالتو بپرسم اصلا اینجوری رودوزانونشستن برات خوب نیست بیا برات پماد اوردم......


    پایان قسمت اول


    نوشته: بهرام

  • 3

  • 1




نظرات:
  •   شــــاهزاده
  • 1 هفته،4 روز
    • 1

  • چرا یه جمله ادبی مینویسی یه جمله محاوره ای؟؟
    نگارشت اصلا جذبم نکرد


  •   iraj.mirza
  • 1 هفته،4 روز
    • 0

  • محض رضای خدا این چی بود...


  •   Robinhood1000
  • 1 هفته،4 روز
    • 1

  • زهره جان، داستانا خلاصه میخونی؟ خخ
    هر چی تلاش میکنم کامنت اول بزارم،به گَرد پات نمیرسم


  •   شــــاهزاده
  • 1 هفته،4 روز
    • 1

  • رابین جان نه جون تو ، اتفاقا خوشم نمیاد از این وضع !
    گاهی با اینکه بیکارم الکی لفتش میدم که دیر برسم
    باز نمیدونم چرا اول میشم (biggrin)


  •   romsezar
  • 1 هفته،4 روز
    • 0

  • (dash) (dash) (dash)


  •   Yase3fid2
  • 1 هفته،3 روز
    • 0

  • نگارش داستان تو ذوق ميزد ، فكر نكنم كشش كافي داشته باشه، من كامل نخوندم لايك و ديسلايك هم نكردم


  •   mfm.mashhad
  • 1 هفته،3 روز
    • 0

  • (hypnotized) (hypnotized) (hypnotized)
    یعنی مغزتو گاییدم


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو