خاطرات خوش شمال

    1390/8/16

    متن خاطره: روز 8 فروردين كه رفتيم شمال جناب پدر خانواده تصميم گرفت بريم مجتمع مسكونی صدف و يه سوئيت بگيريم بگذريم كه با چه بدبختی سوئيت گرفتيم.اما خيلی جای قشنگی بود من هم چون تنها فرزند خانواده هستم در حال حاضر عصرها تنهايی می رفتم كنار دريا يه كم شاعر می شدم و خلاصه يه هوا هم احساساتی، من شب دريا رو خيلی دوست دارم دوست دارم 15 قبل از غروب بشينم رو ماسه ها تا هواتاريك تاريك بشه ... روز اول اينقدر خسته بودم و از طرفی هم دلم خيلی گرفته بود تو حال خودم بودم اصلا به اطرافم توجه نمی كردم بعد از اين كه هوا تاريك شد با چشم های ورم كرده رفتم خونه حسابی استراحت كردم تا حالم يه كم جا بياد روز بعد با مامان رفتيم كنار دريا ديدم با هم صحبت می كرديم و راه می رفتيم كه من يه لحظه سنگينی نگاهی رو متوجه شدم وقتی برگشتم اطرافم ديدم از ويلای كناری يه پسری با قيافه معمولی ولی خيلی با وقار ايستاده ما رو نگاه می كنه من اعتنای نكردم و رفتيم نزديك غروب بود كه خودم تنهايی به قول دوستام زدم به ساحل فكر می كنم 1 ساعتی از راه رفتم و نشستنم گذشته بود كه يه صدايی توجهم رو جلب كرد وقتی برگشتم و خوب نگاه كردم ديدم همون پسر هست كه صبح ديدمش من چيزی نگفتم خودش خيلی راحت اومد نشست كنارم ... من كه می ترسيدم يه موقع بابا پيداش بشه گفتم ميشه بريد من خيلی نگرانم نكنه كسی ما رو ببينه در صورتی كه می دونستم كسی نمی ياد. اون پسر هم خودشو محسن معرفی كرد و ازم خواست تا برم تو سوئيت اون و گفت كه تنهايی اومده شمال.دروغ نگفته باشم من هم از خدام بود اول يه كمی ناز كردم ولی بعد گفتم باشه بريم... وقتی رفتيم تو خونه ديدم خيلی تميز و مرتب هست. خلاصه تعارفم كرد كه بشينم و خودش شروع كرد به پذيرايی كردن منم حسابی لباسم خيس شده بود و رطوبت دريا رو به خودش گرفته بود بعد از خوردن چای و يه كم صحبت كردن راجع به خودمون آقا محسن تازه فهميد كه لباس من خيس شده گفت برو تو اتاق خواب از تو كشو لباس هست بردار بپوش من هم رفتم تو اتاق و يه لحظه منظرة قشنگ دريا رو از پنجره ديدم خيلی قشنگ بود فكر كنم نزديك 5 تا 10 دقيقه همون جا موندم يه هو يادم افتاد كه اومدم لباس عوض كنم سريع يكی از تی شرت ها رو انتخاب كردم و همين كه لباسمو در آوردم تا تی شرت رو بپوشم محسن اومد تو ولی زود برگشت بيرون و معذرت خواهی كرد راستش يه كم تعجب كردم و از طرفی هم ازش خوشم اومد.بعد كه از اتاق رفتم بيرون باز هم معذرت خواهی كرد و من هم بهش گفتم اصلا اشكالی نداره الان دقيقاً يادم نيست كه چی شد بحث كشيده شد طرف سكس و از اين جور حرفها كه من هم يه سری مسائل رو براش توضيح دادم و بهش گفتم ه يه بلاگ دارم و توش ای موضوع رو مطرح می كنم اونم خيلی تشويقم كرد و می دونم كه الان هم خودش می ياد اين رو می خونه آقا محسن خيلی باحالی عزيز به من كه خيلی حال دادی.خلاصه يه لحظه حس كردم با حرفهای من محسن شق كرده چون واقعاً شلوارش داشت پاره می شد و مرتب با هر حرف و خنده من لباسش رو می كشيد روی كيرش و قايمش می كرد خوب حقيقتاً من هم خيس كرده بودم. خلاصه با هزار خجالت محسن ازم خواست كه با هم باشيم اين چند روز رو ولی من كه خيلی ديرم شده بود ی خواستم برم محسن گفت هستی تو رو خدا نرو آخه من حالم خيلی بده زنگ بزن به مامان بگو يه دوست پيدا كردی تا 1 ساعت ديگه هم می روی خونه ... من هم با هزار زحمت اين مامان رو راضی كردم كه تا 1 ساعت ديگه دم در سوئيت هستم.همين كه اين رو گفتم و گوشی رو قطع كردم محسن دو تا دستاش رو گذاشت كنار صورتم و منو كشيد طرف خودش و شروع كرد به بوسيدن و تشكر كردن ولی من جام خيلی بد بود محسن گفت بريم تو اتاق من و رفتيم تو اتاق خواب وقتی وارد شديم گفت تی شرتم رو پس بده زود باش و منو مجبور كرد لباسش رو در بيارم و به محض اين كه لباس رو در آوردم اومد طرفم و دستش رو از پش گذاشت تو گودی كمرم و شروع كرد لب گرفتن و ماليدن كمر من ... بعد از 10 دقيقه كه يستاده به هم گره خورديم منو پرت كرد رو تخت و آروم دكمه های شلوارم رو باز كرد و پرسيد اپنی گفتم :نه. اونم آروم شلوار نو در اورد و شورتم رو هم پشت سرش و آروم دست كشيد لای پام. بعد ازم خواست كه من هم لختش كنم منم اول بالاتنه و بعد پائين تنه رو در آوردم فقط مونده بود شورتش ه كيرش قشنگ معلوم بود می شد حدس زد که كير بزرگی داره ولی وقتی شورتش رو در آوردم واقعا تعجب كردم چون خيلی بزرگ بود.محسن هم منو خوابوند رو تخت و از نوك پام شروع كرد به ليسيدن وقتی رسيد به زانوهام خودم ازش خواستم بياد ديگه ادامه نده و محكم بغلم كنه محسن هم به حرفم گوش كرد همون طور كه محكم تو بغلش بودم مدام لب می گرفت يه موقع ها هم لب گرفتن جاشو می داد به گاز و چنان گای از لبا می گرفت كه دادم من می رفت هوا و از پائين هم مدام پاشو می ماليد به كسم ازم خواست به پشت بخوام و اصلا هيچ چی نگم بزارم اون كارش رو بكنه من هم اطاعت كردم و خوابيدم محسن هم حسابی نفس های داغش رو می زد به گردنم و منو حشری تر می كرد آروم رفت سراغ سينه هام هنوز سوتين تنم بود شروع كرد به گاز گرفتن مدام نوك سينه هام رو گاز می گرفت منم سوتينم از جلوباز می شد آروم سوتينم رو درآورد وقتی سينه های من رو ديد قشنگ می شد شهوت رو تو چشماش خوند من فكر می كردم فقط كس يه دختر می تونه اينقدر كسی رو حشری كن ديگه دست از سينه هام بر نمی داشت تا اين كه بهش گفتم دردم گرفته واقعا سينه هام درد گرفته بود محسن هم رفت سراغ نافم و مدام زبونش رو فرو می كرد تو نافم و فشارش می داد تو ... اونجا بود كه صدای ناله ام در اومد محسن به محض شنيدن صدای من گفت : الهی فدات بشم و تندتر نفس می كشد و مدام به كارش ادامه می داد همون طور كه گازم می گرفت و ليسم می زد رفت سراغ كسم و آروم شروع كرد گاز گرفتن و خوردن كسم با دستش دو تا لبه كسم رو از هم باز كرده بود و مدام زبونش رو روی چوچولم می لرزوند من ديگه واقعا داشتم می مردم حسابی آه و نالم در�اومده بود محسن دوباره اومد بالا طرف سينه هام منم بيكار نموندم آروم تو گوش محسن گفتم كجاب بدنت خيلی حساسه؟ اونم با دست زد رو كسم و من فهميدم كيرش حساسه و بعد هم گفت همين جايی كه دارم می خورم هم حساسه يعنی سينه هام. يه لحظه ياد حميد افتادم آخه اونم همين طوريه. به خودم گفتم بايد مثل حميد دادش رو در بيارم و فقط 15 دقيقه وقت داشتم بهش گفتم محسن حال نوبت منه به پهلو بخواب اونم خوابيد من يه دستم رو برم روی باسنش و با دست ديگه هم با نوك كيرش ور رفتم و می ماليدمش و همزمان نوك سينش رو هم گاز می گرفتم همون 7-8 دقيقه اول ديدم داره ناله می كنه و بهم گفت هستی بسه مال من جنبه نداره می ريزه بيرون منم خنديدم و ازش خواستم طاق باز بخوابه و آروم يه پاشو بلند كردم گذاشتم روی ميله های پائين تخت و محكم نگهش داشتم تا پاشو شل نكنه و همون طور كه بين پاهاش نشسته بودم با كيرش بازی می كردم و با دست ديگه ام هم زير بيضه هاش بود و خيلی آروم نوازشش می كردم طوری كه محسن ديگه نمی تونست پاشو بالا نگه داره و مدام آه و اوه می كرد بهم گفت هستی داره می ياد چيكار كنم گفتم هيچ چی ولش كن و بعد از فكر كنم 2-3 دقيقه آبش با چنان شدتی زد بيرون كه تمام بدن من و خودش رو كثيف كرد خودش خيلی ناراحت شد ولی من برای اين كه از دلش در بيارم آروم خوابيدم روی بدنش و گفتم اصلا اشكالی نداره بعد از 5 دقيقه كه خودمون تازه فهميديم كجا هستيم و حالمون يه كم خوب شد محسن بهم گفت برو دوش بگير ولی چون خيلی داشت ديرم می شد گفتم نه نمی شه و اونم بلند شد و با يه دستمال بدنم رو تميز كرد و با هم برای پس فردا قرار گذاشتيم ...خلاصه خيلی خوش گذشت خيلی زياد... محسن جون اگه اومدی و اينو خوندی بايد بهت بگم كه من عيد خيلی خوبی با تو داشتم.


    نوشته: محسن

  • 6

  • 1




  • نظرات:
    •   kad0
    • 8 سال
      • None

    • 2


    •   nima gboy
    • 8 سال
      • None

    • :D یعنی شما ، همیشه با اولین پیشنهاد ، سکس میکنی ؟
      بابا دمت گرم ،
      دیگه شمال نمیری؟
      بگو منم بیام ، پشیمون نمیشی


    •   sohiljon
    • 8 سال
      • None

    • خانواده صمیمی


      سلام اسم من كيوان است البته نام مستعار م است ماجراي كه مي خوام تعريف كنم مربوط مي شه به پنج ساله پيش موقعه اي كه من 15 ساله بودم .خانواده ما متشكل است از سه خواهر و چهار برادرهستيم كه من پنجومین خونه بودم پدرم كه خدا رحمتش كنه عمرش را داد به شما وما مونديم و مادرمان كه روزگار مي گذارنديم .مادرم رباب كه سنش حدوداً 43 بود وداداش بزرگم اميرخان هم 28 ساله بود. از خواهرام پري شوهر كرده بود ولي دوتاش خونه بودند كه يكي از خواهرام مهنوش18 ساله و ديگري افسانه 14 ساله بودند داداش ديگرم 22 ساله وكوچكتره 10 ساله بود .
      بريم اصل ماجرا خوانواده ما كلاً يه حالت صميمي و خودماني تر بود يعني همه اعضاي خانواده خيلي با هم رفيق و دوست بودند اما در مورد مسائل جنسي يا سكس بي معني بود يعني كلاً به اين موضوع كسي فكر نمي كردند ويا توجهي نمي كردند.مثلاوقتي كه خواهرام لباس راحتي و باز مي پوشيدند خيلي معمولي وفكرهاي منفي اصلاً نمي شد كرد .يك روز همچون روزهاي معمولي توي خونه منو داداش بزرگم و خواهرام بوديم و مادر و برادرام رفته بودند بيرون ومن كمي كسل بودم وتواتاقم نيمه خواب نيمه بيدار بودم .خواهرام هم يك ترانه رقص گذاشته بودند و با هم مي رقصينددر طبقه پايين خيلي معمولي، در ضمن خونه ما دو طبقه است و اتاق من هم طبقه دوم بود صداي موزيك كمي زياد بود خوابم نبرد و همين طور توي تخت خواب لم داده بودم كه صداي خنده با موزيك مي اومد ديگه حوصلم سر رفته بود يه تكوني به خودم دادم اتاق من يه پنجره به طرف حال نشمين داره در ضمن نزديك هاي غروب بود كمي هوا تاريك شده و چراغهاي پايين همه روشن بودندوقتي به پايين نگاه كردم ديدم كه خواهرام دارن مي رقصند و مي خندند يكي دودقيقه اي همين طور گذشت كه داداش بزرگم آمد و خواهرام هم همين طور مي رقصيدند كه اون هم قاطي اونها شدو باهم مي رقصيدند و دست مهنوش را مي گرفت و دانس مي زدند يا افسانه را .
      و بغلشون مي كرد و بوس شون مي كرد و اونها هم مي خنديدند و مي رقصيدند اما بغلها و بوسه هاي داداش همين طور ادامه داشت طوري كه ديگه من خودم حس كردم كه باهاشوم داره ور مي ره چون يكي دوباره كه روشون طرف من بود ولي منو نمي ديدند كه. داره سينه هاي مهنوش را مي ماله وبوسه ها هم به بوسه لب ختم مي شد افسانه هم همين طور و خواهرام هم فقط دور داداش مي رقصيدند وبوس لب ميدادند وداداشم مثلا بغل شون مي كرد از سينه هاشون
      مي گرفت و بلند مي كرد بعد مامانم اومدو كمي صحبت ديگه آروم آروم موزيك قطع شد و همه رفتند به كارهاي خود برسند .
      كه داداشا ديدم كه رنگش پريده بود . وكمي كلافه البته اون موقع نمي تونسته م براي چي ولي الان ميدنم اون تو كف بود مامان اومد و كنارش نشست و گفت كه كيوان كجاست .
      داداش -كفت خوابه .
      مامان – چه زود .
      نميدونم مثل اين كه كسل بود ولي وقتي اون جريان راديدم ديگه كسل نبودم كمي گرمم شده بود وكوچلوم هم بزرگ شده بود.داشتم به مامان وداداش نگاه مي كردم كه داداشه دسته را انداخت دور گردن مامي و سرش را آورد جلو بوسش كرد و در عين بوس كردن هم يه جوري مامان را مي ماليد ومامانم دست را انداخت روي شونهاش وگفت كه چته خيلي حشري شدي در عين صحبتهاي مامان با داداش . داداش همين طوربازو وصورت مامان را مي گرفت ويه حالت نوازش ماند ادامه مي داد حس كردم كه مامان هم داره پا ميده چون به رونهاي داداشي ضربه مي زد و گاهي محكم مي گرفت .
      در ضمن اين را هم بگم كه وضع مالي خوبي داشتيم چند تا مغازه در بازار وسه تا خونه در اجاره و و خدا رحمتش كند بابام خيلي زحمت كش و خانواده دوست بود .
      بعد از اون جريان يه دو سه روزي گذشته بود كه همه مشغول كار هاي شخصي خود بودند از تكاليف مدرسه گرفته تا حساب كتابهاي مخارجمون كه ديدم مهنوش نيست . يه لحظه حدس زدم كه كجاست . شايد تو اتاق داداش ولي اونجا نبود . رفتم به اتاق خودم كه از پنجره به حياط كه نگاه كردم ديدم داداشه با مهنوش دارن صحبت مي كنن زياد واضح ديده نمي شده اند ولي مي شد فهميد كه از درخت دارن ميوه مي چينند و خيلي معمولي بود! كه يك دفعه جريان اون روز داداشه با مهنوش يادم افتاد كه شايد تكرار بشه .
      رفتم پايين و از اشپزخانه رفتم به زير زمين و از اون جا مي تونستم را حت ديدشون بزنم و حرفاشون را بشنوم وخيلي نزديك بودم حدسم كاملاً درست بود داداشم با يه شگرد خاص مثلاً بازي با هم توت مي خوردند چه جوري دونفر هر كي زياد بخوره برنده است . يعني توت را مي چيد و و توهوا بايد مي خورند كه وقتي دونفر اين كار بكنن لباشون به هم
      مي خوره . چون توتها بالاتر بودند داداشه مهنوش رو شونه اش نشوند و بلندش كرد و مهنوش هم توت مي چيد و خودش مي خورد وداداش هم دستش رو روناش بود ومي ماليد واين كارش 15 دقيقه ادامه داشت تا اين كه مهنوش مي خواست بياره پايين كه مهنوش از درخت خودش را آويزون كردو داداشم بغلش كرد مثل اون روز و از سينه مهنوش محكم گفت و كونش را به جلوش چسبوند مهنوش هم خيلي خوشش مي اومد و همين طور آويزون بود وامير هم دستش روسينه اش بود ومي ماليد. من هم شق كرده بودم و مي خواستم جق بزنم كه مهنوش درخت را رها كرد وامير هم كه دلش نمي اومد رهاش كنه ولش كرد دو تا شون هم حشري شده بودند ولي نمي تونستند به روي هم بيارون با اين كه دوتاشون هم توي عالم ديگه بودند به داخل ساختمون حركت كردند كه نمي دونم امير عمدي به كون مهنوش يه دستي زد يا نه يا همين طوري خورد رفتند توي خونه .من هم سريع رفتم داخل تونه كه وقتي از كنار مهنوش رد شدم گرماي شديدي به صورت و شهوت به هم خورد بعداز نيم ساعت مهنوش كه تو اتاقش بود اتاقش هم طبقه بالابود اما كمي دور تر وبدون ديد ولي يه ديد داشت از روشنايي پشت بام كل اتاقش ديده مي شد به دلم برات شد يه اتفاقاتي بايد بيفته سريع رفتم پشت بام ونزديك شدم يه روشنايي ديدم و تونستم باور كنم مهنوش همه لباسشا در آورده بود و لخت رو تخت دراز كشيده بود و داشت با خودش ور مي رفت عجب چيزي بود روشنايي طوري بود كه كل اتاق را مي شد ديد وچون داخل روشن بود وبيرون تاريك اصلاً ديده نمي شدم.
      بلاخره اون روز هم گذشت تا اين كه يه روز امير با افسانه توي اتاقش داشتند مثلاً رياضي كار مي كردند. امير شده بود پليس و افسان هم دزد و يه چيزي هم مثلاً شي گرانبها دزده ور داشته و پليس هم دزد وگرفته وداره بازرسي بدني مي كنه .تجسم كنيد كه امير بدن افسانه را داره بازرسي مي كنه ديگه يه مدت چند دقيقه اي هم فرصت داره كه شي را پيدا كنه وگر نه مي بازه و اگر دزده شي را پيش خودش قايم نكنه پليس مي بازه و دزده مي بره .
      وچون افسانه كوجك بود و ريز ميزه بود بازي اونها بازي بچه گانه حساب مي شدومن هم از جاكليد در ديدشون مي زدم .
      فكر كنم بار سوم بود كه افسانه حساب كاره ديگه دستش اومد بود و امير هم به همه جاي افسان دستش را مي كشيد كه مثلاً دنبال شي مي گردم و چون افسانه دختر 14 ساله بود و به بلوغ رسيد بود با اين كه قد كوتاه مونده بود ديگه يه چيزهايي حاليش بود وقتي امير به بهانه شي سينه هاشو مي ماليد حال مي كرد امير هم فكركنم با افسانه راحت تر كارش را انجام مي داد به طوري به كس كونش كاملاً دستش را مي كشيد و مي گفت واي اين بارم باختم دفعه ديگه حتماً پيدا مي كنم .
      اينكار ادامه داشت تااين كه بار دهم بود يا يازدم كه وقتم ديگه زيادتر شده بود بازرسي( ماليدن ) بيشتر شده بود
      امير ديگه دستش كاملاً همه جا را مي گشت و لمس مي كرد وبه شوخي گفت حالا دونستم كجا گذاشتي اين طوري نمي شه من بايد همه جات را ببينم وگر نه من هي مي بازم ومن بازي نمي كنم . ( امير خوش مي دونست كه افسانه شي پيش خود قايم نمي كنه فقط مي خواست كه با اون بيشترحال كنه ) افسانه همين طور نيمه خمار امير هر چي مي گفت يه چشم مي گفت امير آروم دستش را كه روي كسش بود برد به داخل شورت و آروم كس افسانه را مالش مي داد افسانه ديگه كاملاً توي عالم ديگه بود ونفس تند تند مي زد از پستونهاي كوجيكش كه به اندازه كمي بزرگنر از گردو مي گرفت مي ماليد و امير شلوار و شورتش را پايين تر كشيد و نگاه مي كرد و آب دهنش را ه افتاده بود و افسانه هم در عالم خماري مي خنديد معلوم بود كه خيلي خوش اومد بودولي هنوز درفكر بازي بود چون امير هي دولاش مي كرد و به كونش كسش انگشت مالي مي كرد و مي گفت نمي تووني پيداش كني و هر چه قدر همه جاما بگردي باز هم نمي توني پيدا كني اين حرفش ديگه باعث تحرك امير شد و آروم دستاش را ليزمي كرد و به كس كونش كاملامي ماليد دو سه مرحله هم گذشت ديگه شي مهم نبود فقط كسو كون واسه امير مهم بود ديگه دولاكه مي كرد انگشت داخل سوراخش مي كرد و افسانه هم مي گفت باز هم نمي توني پيدا ش كني انقدر انگشت توي كونش كرده بود كه كونش كاملا باز مي شد يكي دوبارهم محكم بغلش مي كرد و از سينه هاش مي گرفت و يه تكوني مي داد شبه بالا پايين خيلي ملايم ومي گفت آخرش نگفتي كجاست و افسانه با چشمان بسته و خمار مي گفت باز نمي گم اما راستش از اولش تودستم بود بعد امير گفت خيلي بازي خوبي بود خيلي خوش گذشت مي خواي آخره بازي خيلي خيلي خوش بگذره .
      افسانه بايه صداي ها ها جواب داد امير سريع افسانه را روي لبه لختش خوابند ويه بوسه كرد حالا فهميديم كه چرا افسانه درست حرف نمي زنه چون امير افسانه كاملابه حال آورده بود واصلاً توحال خودش نبودو اون تكونها ها وماله اين بود كه سر پايي كيربه داخل كونش مي كرد ولي حلا ديگه مستقيم داشت كيرش را به كونش وارد مي كرد كيرش هم بزرگ بود ولي ديگه انقدر كونش را دستكاري كرده بود كه كاملاً باز شده بودكه فقط يه چيزي مي خواست كه بره داخلش اون هم كير امير بود در عين رفت برگشت يه صداي ظريف و نازك افسانه در مي اومد به نظرم مي گفت بكن بكن . داداشم از شونه هاش گرفته و محكم مي كردش تا اينكه همه آبشو داخل كونش ريخت همونطور روش 10 دقيقه خوابيد بعد كه به هوش آومدن امير به افسانه مي گه كه دفعه ديگه پيداش مي كنم خاطر جمع باش خوب خواهر خوشگلم وافسانه مي گفت فكر نمي كنم بعد شلوارش را بالا كشيد و گفت برو بقيه تمرينات را خود ت انجام بده بعداً مي اييم نگاه مي كنم .
      بعد دو روز دقيقاً روز پنج شنبه بود كه منو مادرم و خواهرم با هم رفته بوديم خونه پدربزرگ باباي مادرم كه موقع پياده شدن در جلوي خونه يه موتوري با سرعت از كنار ما رد شد يه مقدار لجن و آب بود پاشيد به سر و صورت افسانه و امير و دوتاي لجني شده بوده اند خيلي حالشون گرفته شده بود مامان گفت سريع دوتايي بريد حموم خودتون را بشوريت .افسانه دومين بچه از آخر بود فرقي بين ته تغاري نداشت و همه اون و داداش كوچكما بجه مي دونستند حتي بعضي اوقات منو هم قاطي اون دو مي كردند وبه حساب نمي آوردند امير وقتي اين حرفا شنيد برقي تو چشماش ديدم و با يه حالت مثلا ناراضي نق مي زد ومي گفت كي حال داره اين موقع شب بره حموم .(من مي دونستم كه اون داره فيلم بازي مي كنه كه مامان بيشتر به اون اصرار نكه كه اينطور هم شد ) با يه حالت نق مانند رفت به طرف داخل خونه مامان هم گفت افسانه مامان توهم برو كه اگه لجن بمونه بوي بدي مي گيري افسانه هم گفت باشه و سريع رفت داخل اتاقش و لباس خشك ور داشت كه ديدم امير ميگه افسانه كوجلو زود باش خيلي خوابم مي ايد همه رفتند توي اتاقشون وفكركنم مامان مهنوش خوابيدن .شيطون توي جلدم رفت گفت كه حتما بايد يه خبرهايي باشه وآروم در اتاقما را باز كردم و رفتم به جلوي در حموم فقط صداي آب مي اومد هر چي فكر كردم كه از كجا مي تونم ديدشون بزنم راهي پيدا نكردم نا اميد شده بودم كه كيشم اومد رفتم توي توالت كه يهو پنجره تهويه را ديديم كه با حموم يك راه دارند سريع رقتم و يه چيزي چهارپايه مانند پيدا كردم و آوردم داخل و رفتم بالا كه هنوز هم صداي آب مي اومد و نمي تونسته م ببينمشون وكمي زور وتقلا تونستم خودم را به محفظه مشترك برسونم و آروم به پنجره حموم فشار دادم كه شايد قفل نباشه كه قفل نبود ناگهان چشم به افسانه و امير افتاد كه افسانه دولاشده بود و امير داشت از كون مي كردش و صداشون را مي شنيدم كه امير مي گفت افسانه عجب كوني داري . افسانه هم مي گفت مال توي بكن بكن بكن كه مردم.
      شنيدم افسانه مي گفت كه چرا مهنوش را نمي كنه امير هم مي گفت خجالت مي كشم مي ترسم نگذاره . افسانه گفت از خداشه برو بكن هر شب لخت مي خوابه كه شايد توي بياي وبكنيش تازه فهميدم كه افسانه تازه راه امد اون روز كه من ديدشون مي زدم اول كارشون بود ولي مثل اين كه همون شب جندين بار امير از كون كرده بودش چون افسانه يه جوري شده بود صورت ش جوش زده بود بعد كونش سينه هاش هم كمي بزرگتر شده بود .يه فكري به سرم زد گفتم شاید عملي بشه اومدم پايين و چهار پايه خارج كردم و رفتم برون امير همينطور داشت افسانه از كونش مي كرد.من سريع رفتم سراغ مهنوش آروم در اتاقش را باز كردم و ديدم افسانه راست مي گفت لخت خوابيده آروم كنارش دراز كشيدم بااينكه خيلي مي ترسيدم باديدن بدن لختش حشرتر هم شدم گفتم هر چه بادا باد دستما را كشيدم به كونش ديدم حركتي نكرد لمسش كردم احساس كردم كه بيداره ولي خودش را به خواب زده از سينه هاش گرفتم باز هم حركتي نكرد برام قطعي شد كه ميتونم بكونمش آروم كيرم را در آورم و به لاي كونش چسبندم كه ديدم نفسش تند تند شده ديگه نمي تونستم تحمل كنم هولش دادم فكركنم خودش عمدي كاملاًدراز كشيد منهم بدون معطلي سوارش شدم و كيرم را آروم به داخل كونش فشار دادم اونقدر گرم بود كه همين كه وارد كونش كردم همون جا خالي كردم وفكركنم مهنوش هم ارگاسم شد چون اون هم مي لرزيد و خيلي گرم شده بود خيلي محكم بهش فشار مي اوردم كه يه صداي ناله مانند مي شنيدم بعدش رفتم خوابيدم فردا از خواب بيدار شدم خيلي سر حال بودم دلم مي خواست كه بازم مهنوش را مي كردم مهنوش ديدم ديگه به يه چشم ديگه نگاهش مي كردم باز هم شب شد و همه خوابيدن وبلند شدم و آروم رفتم به اتاق مهنوش مثل ديروز بود لخت لخت حتي يه چيزي هم زير شكم ش گذاشته بود و كونش كمي بالاتر آومد ه بود باز هم آروم دستما گذاشتم روي كونش تمون نخورد كاملامشخص بود كه بيدار و خواب نيست من هم همه لباسها ما همه را د ر اوردم و از پشت مهنوش را بغلش كردم و كيرم را آروم فشار دادم داغ داغ بود فكر كردم كه الان كيرم مي سوزه يه تكوني به خودم دادم حين تكونها گاهي احساس مي كردم كه مهنوش هم منو تكون مي ده مهنوش هم ديگه كاملا ناله مي كرد آما خيلي اورم يه لحظه فكركردم كه روده هام داره به دهنم مي ايد يه لحظه خودما كمي تكون دادم كيرم اومد برون و آبمو خالي كردم اصلاً دلم نمي خواست كه تموم بشه ولي شد .باز هم روش دراز كشيدم و خودما به صورتش رسوندم و بوسش كردم وآروم نوازش مي كردم مهنوش هم اصلاً توي حاله خودش نبود حتي اگه از كسش هم مي كردم چيزي نمي گفت كه يه لحظه يادم امد كه ديروز كه مي كردم كونش لجز نبود ولي امروز خيلي لجز و داغ بود شكم بيشتر شد و بلند شدم از نزديك نگاه كردم ديدم واي من از كس مهنوش كرده بودم يه كمي ترسيدم ولي مي خواستم باز هم بكنمشس چون چيزي نگفته بود باز هم كيرم را به داخل كسش فرستادم اين بار خيلي محكمتر و جدي تر مي كردمش ومهنوش هم ديگه ناله هاش بلندتر شده بود و گاهي هم مي گفت محكمتر بكن بكن در ضمن اين را هم بگم كه مهنوش فكر مي كرد كه من اميرم و اصلاض فكر نمي كرد كه منم بازهم آبم اومد و ريختم داخل كونش .ويه بوش كردم و رفتم به اتاقم توي راه رفتن به اتاقم كمي تشنه شده بودم رفتم از آشپزخانه آبخورم آب كه خوردم صورتم را شوستم كه حالم جا بياد كه نا خواسته به نظرم يه صداي خفيف از اتاق مامان شنيدم رفتم نزيك تر و گوشما چسبوندم به در مثل اينكه دونفر داشتند با هم خيلي آروم صحبت مي كردند كمي مشكوك شدم كه چه خبر .در ضمن اين را هم بگم كه اتاق مامان خيلي بزرگ و به صورت تپانچه اي آروم دررا باز ش كردم ورفتم داخل نور خيلي ضعفي بود ولي مي شد يه چيزايي را ديده ديدم كه مثل اينكه دونفر زير لحاف هستش وكمي ورجورجه مي كند و خيلي آروم حرف مي زنند كنجكاو شدم كه كي مي توانه به اتاق مامان بياد و اون هم زير لحافش شنيدم كه صداي يه مرد بود كه مي گفت مي خوام امشب هم جر ت بدم كمي همونطور ديدشون مي زدم كه كه ناگهان ديدم كه تحركشون بيشتر شد و لحاف هم كمي كنار رفت و اون قسمتهاييكه مي ديدم كاملالخت بودند ديگه صداشون هم بلندتر شده بود اما نه انقدر كه همه بشنوند همون قدر كه توي اتاق مشخص بود كه چه خبره ديگه لحاف كنار رفته بود و يه مرد افتاد بود روي مامان چناي از كس مي كردش ومحكم بهش ضرب مي زد ومي گفت اين كس من صداش يه جوري برام خيلي آشنا بود ولي به ياد نمي اوردم كه صداي كه .


      ناگهان ديدم بابا اين امير ه وداره مامانش را مي كنه .شنيدم كه مامان مگفت جرم بده محكمتر جون جون آه آه همين طوري ادامه بده قربونت برم به من قول بده كه با خواهرات كاري نداشته باشي هر خواستي من مال توام خوب .امير گفت حتي به پري هم .
      مامان گفت اون كه شوهر داره خودش مي دونه ، شايد اون هم كردي .
      امير ، راستش يه دوباري شوهرش خونه نبود تا جون داشتم كردمش حالا هر وقت كه خونه خالي هستش سريع به من ميگه كه بروم خونشون . مامان اما راستش را بگي عجب كسي و كوني داره .
      پس مهنوش و افسانه نمي شه .
      مامان گفت بعد از اين كه شوهر كردن باشه .
      دويونه تو اگه تونسي منو راضي كني شاهكار كردي .تند تند بكن بكن .
      بعد مامانو برش گردوند و كيرش را دم سوارخه كونش گذاشت و ارو م حولش داد مامان گفت واي درد داره از كس بكنم ولي امير مي گفت ولي كونت يه چيزه ديگه است ( درضمن اين را بگم كه چند ين بار ديده بودم كه وقتي من صبح مي روم مدرسه امير از اتاق مامان برون مي اومد ) حلا فهميدم كه اون پنج شش ماه بعد از فوت بابام داره با مامان سكس مي كنه اون هم با چه شدتي .
      بعد ها كه من هم مامان را كردم توي حموم از خودش پرسيدم كه مي گفت بعدشش ماه فوت بابات يه روزي من خيلي دلم كير مي خواست و توي خونه منو امير تنها بوديم امير هم در اتاق خودش بود كه ديگه نمي تونستم خودما نگه دارم به نزديك در اتاق امير رسيدم خاستم بروم تو كه صداي اوف اوف يه زن شنيدم آروم در كه باز كردم ديدم امير داره يه فيلم سكسی نگاه مي كنه و خودش هم كيرش را دار آورده وداره باهاش ور مي ره اون منا نمي ديد چون پشتش به طرف من بود منهم فقط داشتم امير و هم فيلم را نگاه مي كردم امير هم خيلي حشري شده بود من هم همين طور .ناگهان امير برگشت و منو ديد كه دستم يكي روي كسم بود وديگري روي پستونم بدون معطلي آومد ومنو آروم روي تختش خوابوند كيرش را كرد توي كسم وديگه هچي نمي فهميديم اميرهم همينطور ،فقط اين را مي دونستيم كه از هم ،حال بيشتری كنيم امير هم همه آبشو توي كسم خال كرد همون شب هم سه بار ديگه هم سكس كرديم ودوروز بعد ديگه امير توي اتاق من مي خوابيد مثل زن و شوهر ها حالاهم كه ازدواج كرده ولي بازهم مي گه كس فقط كس من.
      نظر بدین


    •   سیاوش 55
    • 8 سال
      • None

    • میدونی دستتون درد نکنه کس و کون فامیلی چیز دیگه اس . اگر میتونی خواهرات رو با برادرت جلو مادرتون بکنید ثواب داره


    •   kouchoul
    • 8 سال
      • None

    • بابا من این داستانو 5 سال پیش تو شهوتسرا خونده بودم!ولی باحال بود


    •   kouchoul
    • 8 سال
      • None

    • بابا من این داستانو 5 سال پیش تو شهوتسرا خونده بودم!ولی باحال بود


    •   dianoosh
    • 8 سال
      • None

    • <:P <:P <:P <:P


    •   holo0o
    • 8 سال
      • None

    • سلیقه ت جالب بود..
      کپی باشه چه عیبی داره؟ بهتر از تخیلات هزل گونه نیست..


      بهرحال که مستعد ثواب بسیار هستی در اون دنیا


    •   sohiljon
    • 8 سال
      • None

    • خانواده صمیمی سلام اسم من



      1. آبان 1390 - 13:32 — sohiljon
        خانواده صمیمی


      سلام اسم من كيوان است البته نام مستعار م است ماجراي كه مي خوام تعريف كنم مربوط مي شه به پنج ساله پيش موقعه اي كه من 15 ساله بودم .خانواده ما متشكل است از سه خواهر و چهار برادرهستيم كه من پنجومین خونه بودم پدرم كه خدا رحمتش كنه عمرش را داد به شما وما مونديم و مادرمان كه روزگار مي گذارنديم .مادرم رباب كه سنش حدوداً 43 بود وداداش بزرگم اميرخان هم 28 ساله بود. از خواهرام پري شوهر كرده بود ولي دوتاش خونه بودند كه يكي از خواهرام مهنوش18 ساله و ديگري افسانه 14 ساله بودند داداش ديگرم 22 ساله وكوچكتره 10 ساله بود .
      بريم اصل ماجرا خوانواده ما كلاً يه حالت صميمي و خودماني تر بود يعني همه اعضاي خانواده خيلي با هم رفيق و دوست بودند اما در مورد مسائل جنسي يا سكس بي معني بود يعني كلاً به اين موضوع كسي فكر نمي كردند ويا توجهي نمي كردند.مثلاوقتي كه خواهرام لباس راحتي و باز مي پوشيدند خيلي معمولي وفكرهاي منفي اصلاً نمي شد كرد .يك روز همچون روزهاي معمولي توي خونه منو داداش بزرگم و خواهرام بوديم و مادر و برادرام رفته بودند بيرون ومن كمي كسل بودم وتواتاقم نيمه خواب نيمه بيدار بودم .خواهرام هم يك ترانه رقص گذاشته بودند و با هم مي رقصينددر طبقه پايين خيلي معمولي، در ضمن خونه ما دو طبقه است و اتاق من هم طبقه دوم بود صداي موزيك كمي زياد بود خوابم نبرد و همين طور توي تخت خواب لم داده بودم كه صداي خنده با موزيك مي اومد ديگه حوصلم سر رفته بود يه تكوني به خودم دادم اتاق من يه پنجره به طرف حال نشمين داره در ضمن نزديك هاي غروب بود كمي هوا تاريك شده و چراغهاي پايين همه روشن بودندوقتي به پايين نگاه كردم ديدم كه خواهرام دارن مي رقصند و مي خندند يكي دودقيقه اي همين طور گذشت كه داداش بزرگم آمد و خواهرام هم همين طور مي رقصيدند كه اون هم قاطي اونها شدو باهم مي رقصيدند و دست مهنوش را مي گرفت و دانس مي زدند يا افسانه را .
      و بغلشون مي كرد و بوس شون مي كرد و اونها هم مي خنديدند و مي رقصيدند اما بغلها و بوسه هاي داداش همين طور ادامه داشت طوري كه ديگه من خودم حس كردم كه باهاشوم داره ور مي ره چون يكي دوباره كه روشون طرف من بود ولي منو نمي ديدند كه. داره سينه هاي مهنوش را مي ماله وبوسه ها هم به بوسه لب ختم مي شد افسانه هم همين طور و خواهرام هم فقط دور داداش مي رقصيدند وبوس لب ميدادند وداداشم مثلا بغل شون مي كرد از سينه هاشون
      مي گرفت و بلند مي كرد بعد مامانم اومدو كمي صحبت ديگه آروم آروم موزيك قطع شد و همه رفتند به كارهاي خود برسند .
      كه داداشا ديدم كه رنگش پريده بود . وكمي كلافه البته اون موقع نمي تونسته م براي چي ولي الان ميدنم اون تو كف بود مامان اومد و كنارش نشست و گفت كه كيوان كجاست .
      داداش -كفت خوابه .
      مامان – چه زود .
      نميدونم مثل اين كه كسل بود ولي وقتي اون جريان راديدم ديگه كسل نبودم كمي گرمم شده بود وكوچلوم هم بزرگ شده بود.داشتم به مامان وداداش نگاه مي كردم كه داداشه دسته را انداخت دور گردن مامي و سرش را آورد جلو بوسش كرد و در عين بوس كردن هم يه جوري مامان را مي ماليد ومامانم دست را انداخت روي شونهاش وگفت كه چته خيلي حشري شدي در عين صحبتهاي مامان با داداش . داداش همين طوربازو وصورت مامان را مي گرفت ويه حالت نوازش ماند ادامه مي داد حس كردم كه مامان هم داره پا ميده چون به رونهاي داداشي ضربه مي زد و گاهي محكم مي گرفت .
      در ضمن اين را هم بگم كه وضع مالي خوبي داشتيم چند تا مغازه در بازار وسه تا خونه در اجاره و و خدا رحمتش كند بابام خيلي زحمت كش و خانواده دوست بود .
      بعد از اون جريان يه دو سه روزي گذشته بود كه همه مشغول كار هاي شخصي خود بودند از تكاليف مدرسه گرفته تا حساب كتابهاي مخارجمون كه ديدم مهنوش نيست . يه لحظه حدس زدم كه كجاست . شايد تو اتاق داداش ولي اونجا نبود . رفتم به اتاق خودم كه از پنجره به حياط كه نگاه كردم ديدم داداشه با مهنوش دارن صحبت مي كنن زياد واضح ديده نمي شده اند ولي مي شد فهميد كه از درخت دارن ميوه مي چينند و خيلي معمولي بود! كه يك دفعه جريان اون روز داداشه با مهنوش يادم افتاد كه شايد تكرار بشه .
      رفتم پايين و از اشپزخانه رفتم به زير زمين و از اون جا مي تونستم را حت ديدشون بزنم و حرفاشون را بشنوم وخيلي نزديك بودم حدسم كاملاً درست بود داداشم با يه شگرد خاص مثلاً بازي با هم توت مي خوردند چه جوري دونفر هر كي زياد بخوره برنده است . يعني توت را مي چيد و و توهوا بايد مي خورند كه وقتي دونفر اين كار بكنن لباشون به هم
      مي خوره . چون توتها بالاتر بودند داداشه مهنوش رو شونه اش نشوند و بلندش كرد و مهنوش هم توت مي چيد و خودش مي خورد وداداش هم دستش رو روناش بود ومي ماليد واين كارش 15 دقيقه ادامه داشت تا اين كه مهنوش مي خواست بياره پايين كه مهنوش از درخت خودش را آويزون كردو داداشم بغلش كرد مثل اون روز و از سينه مهنوش محكم گفت و كونش را به جلوش چسبوند مهنوش هم خيلي خوشش مي اومد و همين طور آويزون بود وامير هم دستش روسينه اش بود ومي ماليد. من هم شق كرده بودم و مي خواستم جق بزنم كه مهنوش درخت را رها كرد وامير هم كه دلش نمي اومد رهاش كنه ولش كرد دو تا شون هم حشري شده بودند ولي نمي تونستند به روي هم بيارون با اين كه دوتاشون هم توي عالم ديگه بودند به داخل ساختمون حركت كردند كه نمي دونم امير عمدي به كون مهنوش يه دستي زد يا نه يا همين طوري خورد رفتند توي خونه .من هم سريع رفتم داخل تونه كه وقتي از كنار مهنوش رد شدم گرماي شديدي به صورت و شهوت به هم خورد بعداز نيم ساعت مهنوش كه تو اتاقش بود اتاقش هم طبقه بالابود اما كمي دور تر وبدون ديد ولي يه ديد داشت از روشنايي پشت بام كل اتاقش ديده مي شد به دلم برات شد يه اتفاقاتي بايد بيفته سريع رفتم پشت بام ونزديك شدم يه روشنايي ديدم و تونستم باور كنم مهنوش همه لباسشا در آورده بود و لخت رو تخت دراز كشيده بود و داشت با خودش ور مي رفت عجب چيزي بود روشنايي طوري بود كه كل اتاق را مي شد ديد وچون داخل روشن بود وبيرون تاريك اصلاً ديده نمي شدم.
      بلاخره اون روز هم گذشت تا اين كه يه روز امير با افسانه توي اتاقش داشتند مثلاً رياضي كار مي كردند. امير شده بود پليس و افسان هم دزد و يه چيزي هم مثلاً شي گرانبها دزده ور داشته و پليس هم دزد وگرفته وداره بازرسي بدني مي كنه .تجسم كنيد كه امير بدن افسانه را داره بازرسي مي كنه ديگه يه مدت چند دقيقه اي هم فرصت داره كه شي را پيدا كنه وگر نه مي بازه و اگر دزده شي را پيش خودش قايم نكنه پليس مي بازه و دزده مي بره .
      وچون افسانه كوجك بود و ريز ميزه بود بازي اونها بازي بچه گانه حساب مي شدومن هم از جاكليد در ديدشون مي زدم .
      فكر كنم بار سوم بود كه افسانه حساب كاره ديگه دستش اومد بود و امير هم به همه جاي افسان دستش را مي كشيد كه مثلاً دنبال شي مي گردم و چون افسانه دختر 14 ساله بود و به بلوغ رسيد بود با اين كه قد كوتاه مونده بود ديگه يه چيزهايي حاليش بود وقتي امير به بهانه شي سينه هاشو مي ماليد حال مي كرد امير هم فكركنم با افسانه راحت تر كارش را انجام مي داد به طوري به كس كونش كاملاً دستش را مي كشيد و مي گفت واي اين بارم باختم دفعه ديگه حتماً پيدا مي كنم .
      اينكار ادامه داشت تااين كه بار دهم بود يا يازدم كه وقتم ديگه زيادتر شده بود بازرسي( ماليدن ) بيشتر شده بود
      امير ديگه دستش كاملاً همه جا را مي گشت و لمس مي كرد وبه شوخي گفت حالا دونستم كجا گذاشتي اين طوري نمي شه من بايد همه جات را ببينم وگر نه من هي مي بازم ومن بازي نمي كنم . ( امير خوش مي دونست كه افسانه شي پيش خود قايم نمي كنه فقط مي خواست كه با اون بيشترحال كنه ) افسانه همين طور نيمه خمار امير هر چي مي گفت يه چشم مي گفت امير آروم دستش را كه روي كسش بود برد به داخل شورت و آروم كس افسانه را مالش مي داد افسانه ديگه كاملاً توي عالم ديگه بود ونفس تند تند مي زد از پستونهاي كوجيكش كه به اندازه كمي بزرگنر از گردو مي گرفت مي ماليد و امير شلوار و شورتش را پايين تر كشيد و نگاه مي كرد و آب دهنش را ه افتاده بود و افسانه هم در عالم خماري مي خنديد معلوم بود كه خيلي خوش اومد بودولي هنوز درفكر بازي بود چون امير هي دولاش مي كرد و به كونش كسش انگشت مالي مي كرد و مي گفت نمي تووني پيداش كني و هر چه قدر همه جاما بگردي باز هم نمي توني پيدا كني اين حرفش ديگه باعث تحرك امير شد و آروم دستاش را ليزمي كرد و به كس كونش كاملامي ماليد دو سه مرحله هم گذشت ديگه شي مهم نبود فقط كسو كون واسه امير مهم بود ديگه دولاكه مي كرد انگشت داخل سوراخش مي كرد و افسانه هم مي گفت باز هم نمي توني پيدا ش كني انقدر انگشت توي كونش كرده بود كه كونش كاملا باز مي شد يكي دوبارهم محكم بغلش مي كرد و از سينه هاش مي گرفت و يه تكوني مي داد شبه بالا پايين خيلي ملايم ومي گفت آخرش نگفتي كجاست و افسانه با چشمان بسته و خمار مي گفت باز نمي گم اما راستش از اولش تودستم بود بعد امير گفت خيلي بازي خوبي بود خيلي خوش گذشت مي خواي آخره بازي خيلي خيلي خوش بگذره .
      افسانه بايه صداي ها ها جواب داد امير سريع افسانه را روي لبه لختش خوابند ويه بوسه كرد حالا فهميديم كه چرا افسانه درست حرف نمي زنه چون امير افسانه كاملابه حال آورده بود واصلاً توحال خودش نبودو اون تكونها ها وماله اين بود كه سر پايي كيربه داخل كونش مي كرد ولي حلا ديگه مستقيم داشت كيرش را به كونش وارد مي كرد كيرش هم بزرگ بود ولي ديگه انقدر كونش را دستكاري كرده بود كه كاملاً باز شده بودكه فقط يه چيزي مي خواست كه بره داخلش اون هم كير امير بود در عين رفت برگشت يه صداي ظريف و نازك افسانه در مي اومد به نظرم مي گفت بكن بكن . داداشم از شونه هاش گرفته و محكم مي كردش تا اينكه همه آبشو داخل كونش ريخت همونطور روش 10 دقيقه خوابيد بعد كه به هوش آومدن امير به افسانه مي گه كه دفعه ديگه پيداش مي كنم خاطر جمع باش خوب خواهر خوشگلم وافسانه مي گفت فكر نمي كنم بعد شلوارش را بالا كشيد و گفت برو بقيه تمرينات را خود ت انجام بده بعداً مي اييم نگاه مي كنم .
      بعد دو روز دقيقاً روز پنج شنبه بود كه منو مادرم و خواهرم با هم رفته بوديم خونه پدربزرگ باباي مادرم كه موقع پياده شدن در جلوي خونه يه موتوري با سرعت از كنار ما رد شد يه مقدار لجن و آب بود پاشيد به سر و صورت افسانه و امير و دوتاي لجني شده بوده اند خيلي حالشون گرفته شده بود مامان گفت سريع دوتايي بريد حموم خودتون را بشوريت .افسانه دومين بچه از آخر بود فرقي بين ته تغاري نداشت و همه اون و داداش كوچكما بجه مي دونستند حتي بعضي اوقات منو هم قاطي اون دو مي كردند وبه حساب نمي آوردند امير وقتي اين حرفا شنيد برقي تو چشماش ديدم و با يه حالت مثلا ناراضي نق مي زد ومي گفت كي حال داره اين موقع شب بره حموم .(من مي دونستم كه اون داره فيلم بازي مي كنه كه مامان بيشتر به اون اصرار نكه كه اينطور هم شد ) با يه حالت نق مانند رفت به طرف داخل خونه مامان هم گفت افسانه مامان توهم برو كه اگه لجن بمونه بوي بدي مي گيري افسانه هم گفت باشه و سريع رفت داخل اتاقش و لباس خشك ور داشت كه ديدم امير ميگه افسانه كوجلو زود باش خيلي خوابم مي ايد همه رفتند توي اتاقشون وفكركنم مامان مهنوش خوابيدن .شيطون توي جلدم رفت گفت كه حتما بايد يه خبرهايي باشه وآروم در اتاقما را باز كردم و رفتم به جلوي در حموم فقط صداي آب مي اومد هر چي فكر كردم كه از كجا مي تونم ديدشون بزنم راهي پيدا نكردم نا اميد شده بودم كه كيشم اومد رفتم توي توالت كه يهو پنجره تهويه را ديديم كه با حموم يك راه دارند سريع رقتم و يه چيزي چهارپايه مانند پيدا كردم و آوردم داخل و رفتم بالا كه هنوز هم صداي آب مي اومد و نمي تونسته م ببينمشون وكمي زور وتقلا تونستم خودم را به محفظه مشترك برسونم و آروم به پنجره حموم فشار دادم كه شايد قفل نباشه كه قفل نبود ناگهان چشم به افسانه و امير افتاد كه افسانه دولاشده بود و امير داشت از كون مي كردش و صداشون را مي شنيدم كه امير مي گفت افسانه عجب كوني داري . افسانه هم مي گفت مال توي بكن بكن بكن كه مردم.
      شنيدم افسانه مي گفت كه چرا مهنوش را نمي كنه امير هم مي گفت خجالت مي كشم مي ترسم نگذاره . افسانه گفت از خداشه برو بكن هر شب لخت مي خوابه كه شايد توي بياي وبكنيش تازه فهميدم كه افسانه تازه راه امد اون روز كه من ديدشون مي زدم اول كارشون بود ولي مثل اين كه همون شب جندين بار امير از كون كرده بودش چون افسانه يه جوري شده بود صورت ش جوش زده بود بعد كونش سينه هاش هم كمي بزرگتر شده بود .يه فكري به سرم زد گفتم شاید عملي بشه اومدم پايين و چهار پايه خارج كردم و رفتم برون امير همينطور داشت افسانه از كونش مي كرد.من سريع رفتم سراغ مهنوش آروم در اتاقش را باز كردم و ديدم افسانه راست مي گفت لخت خوابيده آروم كنارش دراز كشيدم بااينكه خيلي مي ترسيدم باديدن بدن لختش حشرتر هم شدم گفتم هر چه بادا باد دستما را كشيدم به كونش ديدم حركتي نكرد لمسش كردم احساس كردم كه بيداره ولي خودش را به خواب زده از سينه هاش گرفتم باز هم حركتي نكرد برام قطعي شد كه ميتونم بكونمش آروم كيرم را در آورم و به لاي كونش چسبندم كه ديدم نفسش تند تند شده ديگه نمي تونستم تحمل كنم هولش دادم فكركنم خودش عمدي كاملاًدراز كشيد منهم بدون معطلي سوارش شدم و كيرم را آروم به داخل كونش فشار دادم اونقدر گرم بود كه همين كه وارد كونش كردم همون جا خالي كردم وفكركنم مهنوش هم ارگاسم شد چون اون هم مي لرزيد و خيلي گرم شده بود خيلي محكم بهش فشار مي اوردم كه يه صداي ناله مانند مي شنيدم بعدش رفتم خوابيدم فردا از خواب بيدار شدم خيلي سر حال بودم دلم مي خواست كه بازم مهنوش را مي كردم مهنوش ديدم ديگه به يه چشم ديگه نگاهش مي كردم باز هم شب شد و همه خوابيدن وبلند شدم و آروم رفتم به اتاق مهنوش مثل ديروز بود لخت لخت حتي يه چيزي هم زير شكم ش گذاشته بود و كونش كمي بالاتر آومد ه بود باز هم آروم دستما گذاشتم روي كونش تمون نخورد كاملامشخص بود كه بيدار و خواب نيست من هم همه لباسها ما همه را د ر اوردم و از پشت مهنوش را بغلش كردم و كيرم را آروم فشار دادم داغ داغ بود فكر كردم كه الان كيرم مي سوزه يه تكوني به خودم دادم حين تكونها گاهي احساس مي كردم كه مهنوش هم منو تكون مي ده مهنوش هم ديگه كاملا ناله مي كرد آما خيلي اورم يه لحظه فكركردم كه روده هام داره به دهنم مي ايد يه لحظه خودما كمي تكون دادم كيرم اومد برون و آبمو خالي كردم اصلاً دلم نمي خواست كه تموم بشه ولي شد .باز هم روش دراز كشيدم و خودما به صورتش رسوندم و بوسش كردم وآروم نوازش مي كردم مهنوش هم اصلاً توي حاله خودش نبود حتي اگه از كسش هم مي كردم چيزي نمي گفت كه يه لحظه يادم امد كه ديروز كه مي كردم كونش لجز نبود ولي امروز خيلي لجز و داغ بود شكم بيشتر شد و بلند شدم از نزديك نگاه كردم ديدم واي من از كس مهنوش كرده بودم يه كمي ترسيدم ولي مي خواستم باز هم بكنمشس چون چيزي نگفته بود باز هم كيرم را به داخل كسش فرستادم اين بار خيلي محكمتر و جدي تر مي كردمش ومهنوش هم ديگه ناله هاش بلندتر شده بود و گاهي هم مي گفت محكمتر بكن بكن در ضمن اين را هم بگم كه مهنوش فكر مي كرد كه من اميرم و اصلاض فكر نمي كرد كه منم بازهم آبم اومد و ريختم داخل كونش .ويه بوش كردم و رفتم به اتاقم توي راه رفتن به اتاقم كمي تشنه شده بودم رفتم از آشپزخانه آبخورم آب كه خوردم صورتم را شوستم كه حالم جا بياد كه نا خواسته به نظرم يه صداي خفيف از اتاق مامان شنيدم رفتم نزيك تر و گوشما چسبوندم به در مثل اينكه دونفر داشتند با هم خيلي آروم صحبت مي كردند كمي مشكوك شدم كه چه خبر .در ضمن اين را هم بگم كه اتاق مامان خيلي بزرگ و به صورت تپانچه اي آروم دررا باز ش كردم ورفتم داخل نور خيلي ضعفي بود ولي مي شد يه چيزايي را ديده ديدم كه مثل اينكه دونفر زير لحاف هستش وكمي ورجورجه مي كند و خيلي آروم حرف مي زنند كنجكاو شدم كه كي مي توانه به اتاق مامان بياد و اون هم زير لحافش شنيدم كه صداي يه مرد بود كه مي گفت مي خوام امشب هم جر ت بدم كمي همونطور ديدشون مي زدم كه كه ناگهان ديدم كه تحركشون بيشتر شد و لحاف هم كمي كنار رفت و اون قسمتهاييكه مي ديدم كاملالخت بودند ديگه صداشون هم بلندتر شده بود اما نه انقدر كه همه بشنوند همون قدر كه توي اتاق مشخص بود كه چه خبره ديگه لحاف كنار رفته بود و يه مرد افتاد بود روي مامان چناي از كس مي كردش ومحكم بهش ضرب مي زد ومي گفت اين كس من صداش يه جوري برام خيلي آشنا بود ولي به ياد نمي اوردم كه صداي كه .


      ناگهان ديدم بابا اين امير ه وداره مامانش را مي كنه .شنيدم كه مامان مگفت جرم بده محكمتر جون جون آه آه همين طوري ادامه بده قربونت برم به من قول بده كه با خواهرات كاري نداشته باشي هر خواستي من مال توام خوب .امير گفت حتي به پري هم .
      مامان گفت اون كه شوهر داره خودش مي دونه ، شايد اون هم كردي .
      امير ، راستش يه دوباري شوهرش خونه نبود تا جون داشتم كردمش حالا هر وقت كه خونه خالي هستش سريع به من ميگه كه بروم خونشون . مامان اما راستش را بگي عجب كسي و كوني داره .
      پس مهنوش و افسانه نمي شه .
      مامان گفت بعد از اين كه شوهر كردن باشه .
      دويونه تو اگه تونسي منو راضي كني شاهكار كردي .تند تند بكن بكن .
      بعد مامانو برش گردوند و كيرش را دم سوارخه كونش گذاشت و ارو م حولش داد مامان گفت واي درد داره از كس بكنم ولي امير مي گفت ولي كونت يه چيزه ديگه است ( درضمن اين را بگم كه چند ين بار ديده بودم كه وقتي من صبح مي روم مدرسه امير از اتاق مامان برون مي اومد ) حلا فهميدم كه اون پنج شش ماه بعد از فوت بابام داره با مامان سكس مي كنه اون هم با چه شدتي .
      بعد ها كه من هم مامان را كردم توي حموم از خودش پرسيدم كه مي گفت بعدشش ماه فوت بابات يه روزي من خيلي دلم كير مي خواست و توي خونه منو امير تنها بوديم امير هم در اتاق خودش بود كه ديگه نمي تونستم خودما نگه دارم به نزديك در اتاق امير رسيدم خاستم بروم تو كه صداي اوف اوف يه زن شنيدم آروم در كه باز كردم ديدم امير داره يه فيلم سكسی نگاه مي كنه و خودش هم كيرش را دار آورده وداره باهاش ور مي ره اون منا نمي ديد چون پشتش به طرف من بود منهم فقط داشتم امير و هم فيلم را نگاه مي كردم امير هم خيلي حشري شده بود من هم همين طور .ناگهان امير برگشت و منو ديد كه دستم يكي روي كسم بود وديگري روي پستونم بدون معطلي آومد ومنو آروم روي تختش خوابوند كيرش را كرد توي كسم وديگه هچي نمي فهميديم اميرهم همينطور ،فقط اين را مي دونستيم كه از هم ،حال بيشتری كنيم امير هم همه آبشو توي كسم خال كرد همون شب هم سه بار ديگه هم سكس كرديم ودوروز بعد ديگه امير توي اتاق من مي خوابيد مثل زن و شوهر ها حالاهم كه ازدواج كرده ولي بازهم مي گه كس فقط كس من.
      نظرندین


    •   arshiya20
    • 6 سال،7 ماه
      • None

    • یه پسر هست هم سن خودم زیر 20 سال .تا بتونم لحظه هایی رو باهاش خوش باشم؟؟ به دور از حاشیه.لطفا خصوصی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو