خاطرات دخترک (۱)

    خاطرات دخترک احمق
    روزى بود روزگارى.زير آسمون آبيه شهر،دخترى به اسم سارا زندگى ميكرد.دخترى ريز نقش و چشم سبز و سياه مو با چهره معمولى اما بانمک، كه احساس ميكرد با همه فرق داره.از اون دخترايى كه نميزاشت هيچكس بهش بگه چيكار بكنه و چيكار نكنه و به نظر خودش خيلى فهميده و قوى بود.عاشق نقاشى كردن،ساز زدن،فيلم هاى كلاسيک ديدن و تئاتر هاى عاشقانه رفتن بود،با اينكه فكر ميكرد عشق مسخره و غير واقعى ترين چيز تو دنياست.روزاشو با درس خوندن ميگذروند،چون آرزوش بود كه يروز از دانشگاه هاى معروف اروپايى پذيرش بگيره.شيفته و عاشق كشور فرانسه بود،براى همين بود كه پدرش رو مجبور كرده بود كلاس هاى زبان فرانسه ثبت نامش بكنه.يک روز از روزهاى بهار،بعد از كلاس زبانش،دفتر به دست و هدفون تو گوش كنار خيابون منتظر تاكسى بود.١٠ دقيقه اى بود كه منتظر تاكسى تو خيابونه كم رفت و آمد ايستاده بود.كلافه به موسيقى فرانسوى تو گوشِش گوش ميكرد،كه يک بنز سياه رنگ جلو پاهاش ايستاد.توجه نكرد،چون فكر ميكرد مزاحمى بيش نيست،اما شيشه ماشين كه پايين اومد،بويه ادكلن تلخى كه با بويه سيگار مخلوط شده بود،به مشامش رسيد و باعث شد ناخودآگاه هدفون رو از گوشش برداره و به داخل ماشين نگاه كنه تا صاحب بو رو ببينه.مردى جا افتاده پشت فرمون بود كه مو و ته ريش مرتب و نصف سفيد،نصف سياه داشت.ابرو هاى كلفت،دماغ بزرگ اما صاف و زيبا،پوست سبزه و لب هاى خوش فرم و صورت استخوانى و زاويه دار.سارا مبهوت صورت مردانه و جذاب مرد شده بود،كه صداى خشدار و گرفته مرد اون رو به خودش آورد.
    -دخترم،هوا داره تاريک ميشه.اگر دوست داشته باشى ميتونم برسونمت هرجا كه ميخواى برى.
    +نه ممنون.تاكسى ميگيرم خودم ميرم!
    -اينجا محله جالبى نيست،خطرناكه يه دختر تنها كنار خيابون وايسته.توام مثل دختر خودم،سوار شو ميرسونمت.
    سارا با اينكه مردد بود،اما احساس ميكرد ميتونه به مرد اعتماد كنه.در صندلى عقب رو باز كرد و آروم نشست.خالكوبى هاى رويه گردن و دست هاى مرد نگاهش رو جلب كرد.
    -كجا ببرمت دخترم؟
    سارا آدرس خونشون رو داد و بى صدا به مرد خيره شد.بوى ادكلنش سارا رو مست كرده بود.مرد حرف نميزد و به موسيقى آرومى كه از ضبط پخش ميشد گوش ميداد.تا اينكه تلفنش زنگ خورد.مرد وقتى شروع به حرف زدن كرد،سارا جا خورد.چون كه مرد به زبان فرانسوى صحبت ميكرد.تلفن مرد كه تموم شد سارا با تعجب به حرف اومد.
    -ببخشيد شما فرانسوى هستيد؟!
    +نه دخترم،اما چند ماهه كه از فرانسه برگشتم ايران.
    -چقدر جالب،من دارم زبان فرانسه ميخونم!
    +خيلى عاليه.زبانه قشنگيه.
    سارا بيش از پيش شيفته مرد شده بود.تا زمانى كه به خونه برسه،مدام از مرد راجع به فرانسه و اروپا سوال ميكرد.تو صحبت ها چند چيز از مرد فهميده بود.اينكه مدرک فوق ليسانس ادبيات فرانسه،از دانشگاهى معتبر تو پاريس داشت.تقريباً تمام زندگيش رو فرانسه زندگى كرده بود و الآن،به همراه دخترش به ايران برگشته بودند.مرد خيلى سريع جاشو تو دل سارا باز كرده بود.وقتى كه به جلو در خونه سارا رسيدند،مرد گفت:
    -خوشحال شدم از آشناييت دخترم،ميدونم سوال مزخرفيه،اما دوست دارى با دخترم دوست بشى؟طفلک خيلى تنهاست،چون فارسيش ام زياد خوب نيست،نميتونه دوست پيدا كنه!
    سارا انگار تو دلش قند آب شد.خيلى دوست داشت كه يه دوست داشته باشه كه بتونه باهاش زبان كار بكنه.البته دليل ديگه اى ام داشت خوشحال بودن سارا،ته دلش با اينكه خودش اون زمان نميدونست،حسابى مهر مرده جا افتاده ى سياهپوش،به دلش افتاده بود.
    -بله حتماً!خيلى ام خوشحال ميشم!
    وقتى سارا قبول كرد،مرد كه تا اون لحظه لبخند نزده بود،لبخندى زيبا رو صورتش پهن شد.شماره رد و بدل كردند و قرار شد روز پنجشنبه كه سارا مدرسه نداشت به خونه مرد بره تا با دخترش آشنا بشه.مردى كه اسمش تو گوشى سارا،آقاى راوى ذخيره شده بود.
    .
    تا روز پنجشنبه دل تو دل ساراى قصه ى ما نبود.به پدر و مادرش گفته بود،پدر و مادرش هم از اين مسئله استقبال كرده بودند.روز پنجشنبه كه شد،پدر سارا،دخترشو به آدرس خونه آقاى راوى برد.خونه اى ويلايى كه تو يكى از خيابون هاى گرون قيمت شهر تهران بود.آقاى راوى وقتى جلوى در اومد تا با پدر سارا آشنا بشه،سارا ايندفعه مجذوب لباس ها و بدن رو فرمه مرد شد.با اينكه سنش ٤٠ تا ٤٥ سال بود،اما بدنش مثل پسرى ٢٠ ساله بود،لاغر اما عضلانى و بلند قد.لباس هاى سر تا پا مشكى كه معلوم بود از برند هاى معروف دنيا خريدارى شده بودند و همون بوى ادكلن و دود سيگار چند روز قبل رو ميدادند.پدر سارا هم انگار از آقاى راوى بسيار خوشش اومده بود،دخترشو با خيال راحت به مرد سپرد.وقتى كه پدر رفت،آقاى راوى رو به سارا با همون صداى گرفته گفت:
    -ادب و نجابتت رو از پدرت به ارث بردى سارا جان.
    +هم پدرم و هم مادرم البته!
    آقاى راوى با همون چهره جدى هميشگى اش سارا رو به سمت خونه راهنمايى كرد.وقتى وارد باغ شدند،سارا شوكه شد.خيلى باغ زيبايى بود،نه اينكه سارا تا به حال همچين خونه اى نديده باشه،اما اين خونه باغ،خيلى رويايى بود.پر از درخت هاى بلند با شكوفه هاى صورتى رنگ و چمن هاى سبز رنگ زيبايى كه چشم رو نوازش ميكردند.به سمت خونه راه افتادند.وقتى به خونه رسيدند،دخترى بسيار زيبا و با موهاى طلايى و چشمان آبى در رو براشون باز كرد.سارا با ديدن دختر،براى بار دوم شوكه شد.دختر انگار از دل يک فيلم كلاسيک اروپايى در اومده بود.دستشو با لبخند به سمت سارا دراز كرد و با لحجه اى غليظ گفت:
    -سلام،من روژان هست.از ديدنه شما...
    به سمت پدرش نگاه كرد.آقاى راوى كمكش كرد.
    -خوشحالم سارا جان.
    روژان با همون لبخندش حرف پدرش رو تكرار كرد.سارا با خوشحالى خودش رو معرفى كرد.داخل خونه رويايى تر از بيرونش بود.پر از نقاشى ها و مجسمه هاى زيبا بود.
    -آقاى راوى خونتون خيلى قشنگه،اين نقاشى هارو از اونور آورديد؟!
    +نه دخترم،يه سريش كاره روژانه،يه سريش ام كار خودم.
    سارا مجذوبتر و مبهوت تر از قبل به مرد و دخترش نگاه كرد.باورش نميشد كه انقدر آدم هايى تو دنيا باشند كه به روياهاش شباهت داشته باشند.كل روز مشغول صحبت كردن راجع به نقاشى و موسيقى با دوست جديدش،روژان بود و آقاى راوى مشغول آشپزى.فارسى حرف زدنه روژان خيلى ضعيف بود،اما فرانسوى بلد بودنه سارا،به ارتباط برقرار كردنشون خيلى كمک ميكرد.عكس هايى كه جاى جايه خونه ميشد ديد،نشون ميداد كه ظاهر روژان به مادرش رفته بود.زن داخل عكس ها،زن اروپايى بلوند و چشم رنگى بود كه به بازيگر هاى هاليوودى شباهت داشت.بعد از چند ساعت صحبت و گفت و گو بين سارا و روژان،آقاى راوى براى نهار صداشون زد.خورشت قورمه سبزى كه بوش تمام خونه رو پر كرده بود.سر نهار سارا با خنده و شوخى گفت:
    -خيلى خوشمزس آقاى راوى،ولى ايشالا خانومتون ام از اونور ميان،ايشون بهترشو برامون درست ميكنن.
    اين رو كه گفت آقاى راوى ناگهان آشفته شد.ظرف غذارو پرت كرد كف خونه و با ناراحتى بلند شد و در بيرون رفت.سارا حيران و ترسان به اين فكر ميكرد كه چه چيزه اشتباهى گفته، كه روژان به آرومى با صداى غمگين گفت:
    -مادر نيست.چند سال پيش،تصادف كرد.پدر هنوز غمگين هست!
    سارا انگار كه سطل آب يخ رو سرش خالى كرده باشند خشک شد.تو دلش آشوب شد و سريع به دنبال آقاى راوى رفت.آقاى راوى رو پله هاى خونه نشسته بود،با ناراحتى از سيگار فيلتر قرمزش كام هاى عميق ميگرفت.سارا با ترس و نگرانى به سمتش رفت.با صداى آروم گفت:
    -من واقعاً معذرت ميخوام،نميخواستم ناراحتتون كنم!
    مرد سرش رو بالا آورد و با چشم هاى سياه رنگ و خمارش به سارا نگاه كرد.اشک هاى صورتش رو پاک كرد و گفت:
    -اشكال نداره،من نبايد اينجورى رفتار ميكردم.دست خودم نيست،يک دفعه بهم ميريزم.
    +آقاى راوى درک ميكنم يک عزيزو از دست دادن چه حسى داره،منم برادر بزرگمو چند سال پيش از دست دادم.
    -روحش شاد باشه.
    كمى مكث كرد و با چهره اى مهربون بارى ديگر به سارا نگاه كرد.
    -به من نگو آقاى راوى،شاهين بگى كافيه.
    +چشم آقا شاهين.
    -آقا شاهين نه،شاهين.آقا كه بهم ميگى احساس پير بودن ميكنم.
    سارا هر لحظه بيشتر از قبل شيفته مرد ميشد.آنقدر كه حتي خودش هم حس ميكرد كه به شاهين كِشِش پيدا كرده.اما خب،دختر دبيرستانى كه تا به حال به پسرى بيشتر از چند ثانيه فكر نكرده بود،نميتونست درک بكنه كه كم كم داره عاشق آقاى شاهين راوى ميشه.
    .
    روزها ميگذشتند و ارتباط خوانواده راوى با سارا،خوانوادگى شده بود.پدر و مادره سارا هم مانند خودش،شيفته مرد و دخترش شده بودند.سارا اما شيفتگيش با سرعت زياد داشت به عشق بدل ميشد،جورى كه هربار كه اسم شاهين رو ميشنيد،قلبش به تپش مى افتاد و لپ هايش گل ميانداخت،احساس ميكرد اگر شاهين رو يک روز نبينه ميميره.نميتوانست جلو خودش را بگيرد تا به مردى كه همسن پدرش بود فكر نكند.هربار كه با روژان صحبت ميكرد،سعى ميكرد موضوع را به سمت پدرش سوق بدهد،جورى كه روژان هم شک كرده بود.روزى از روز ها كه طاقتش طاق شده بود،بالاخره تصميمش را گرفت و خواست دلش را به دريا بزند.گوشى تلفنش را برداشت و شماره شاهين را گرفت.پس از چند بار بوق خوردن،شاهين با صداى گرفته اش جواب داد:
    -سلام سارا جان،خوبى دخترم؟
    سارا نفس عميقى كشيد و با صدايى لرزان گفت:
    -سلام شاهين،ميخواستم راجع به يه چيز مهمى باهات حرف بزنم.
    +ميشنوم دخترم!
    -ميشه انقدر نگى به من دخترم؟!
    صداى خش و خش تلفن تنها صدايى بود كه به گوش ميرسيد.بعد از چند ثانيه شاهين به حرف اومد:
    -اتفاقى افتاده؟
    +نه ولى خوشم نمياد بهم ميگى دخترم.احساس بچه بودن بهم دست ميده.
    -باشه نميگم دخترم.سارا جان بگو چيزه مهمى كه ميخواستى بگى رو من كار دارم يكم.
    سارا ضربان قلبش به شمارش افتاد،نميدونست كه حرفش رو بزنه يا نه،مردد بود.بعد از چند ثانيه با صداى لرزان به حرف افتاد.
    -شاهين راستش...من...بهت يه حس عجيبى دارم،نميدونم چه حسيه...شبيه عشق!
    دوباره سكوت برقرار شد،اينبار طولانى تر از قبل.بالاخره شاهين با لحنى جدى و شايد هم عصبانى كه سارا تا اون روز ازش نشنيده بود،گفت:
    -حاضر شو،١ساعت ديگه ميام باهات حرف ميزنم!
    و بدون حرف ديگرى تلفن را قطع كرد.در دل سارا آشوبى از ترس به پا شد،در عين حال خوشحال بود كه حسش رو به زبون آورده بود.با دقت شروع كرد به آرايش كردن و قشنگ ترين لباس هايش رو پوشيد.انقدر مشغول بود كه نفهميد ١ ساعت چقدر زود گذشت.به پدر و مادرش گفت كه به خونه روژان ميرود و از در خونه خارج شد.ماشين شاهين رو به روى خونه پارک شده بود و دود غليظى از پنجره هاش بيرون ميزد.مثل هميشه سر وقت بود.قلب سارا داشت از سينه اش به بيرون پرت ميشد.لرزون با دلهره به سمت ماشين رفت و صندلى جلو نشست،وقتى نشست با خجالت سلام كرد،اما شاهين جوابش را نداد.اخمى پر جذبه رو صورتش بود و عينک آفتابى بزرگى به چشم داشت.مثل هميشه سر تا پا مشكى و سيگارى هم گوشه لبش بود و كمى هم بوى الكل ميداد.به آرامى به راه افتاد.هيچ حرفى نميزد،سارا هم جرعت حرف زدن نداشت.شاهين به موسيقى آرومش گوش ميكرد و رانندگى ميكرد،تا به بلندى رسيد كه قسمتى از شهر زير پاهايشان بود.
    -پياده شو.
    از ماشين پياده شد و به جلو ماشين رفت و به كاپوت تكيه زد.سيگارى ديگر روشن كرد و به شهر خيره شد.سارا با دو دلى به آرامى پياده شد و به كنار شاهين رفت.شاهين گفت:
    -اين منطقه از شهرو ميبينى؟
    +اوهوم.
    -حدوداً ٢٥ سال پيش بود،كه اينجا تا چشم كار ميكرد بيابون بود.شبا اما جوونا با دوست دختر و دوست پسراشون ميومدن اينجا،ميزدن و ميرقصيدن،اون موقع ها بود كه كميته دهن جوونارو سرويس كرده بود.يه شب كه با رفيقام اينجا اومده بوديم،دقيقاً هم سن تو بودم،يه زنى رو ديدم كه با چند نفر پسر جوون اومده بود.فكر ميكنم حدوداً ٤٠ سالش ميشد.با يه نگاه فكر كردم كه عاشق شدم.سمتش رفتم و با هم حرف زديم.چند ماهى با هم بيرون ميرفتيم،از طريق تلفن عمومى قرار ميزاشتيم.من فكر ميكردم عاشقم،ولى اون من رو به چشم به بچه ميديد كه باهاش تفريح كنه و اسكلش كنه.چند وقت بعدشم كلى تحقيرم كرد و اذيتم كرد.انقدر شكست بدى بود و حالم بد شد،كه پدرم واسه اينكه از اون فضا دور باشم فرستادتم فرانسه.تو فرانسه اما عشق واقعيم رو پيدا كردم.دخترى كه دقيقاً همسن خودم بود و عشق واقعى رو بهم نشون داد.ميگيرى كه چرا اينارو تعريف كردم؟
    +آره ميدونم،ولى حسه من الكى نيست و بچه ام نيستم!من اولين باره كه به جنس مخالف فكر ميكنم.با تمام وجودم ميخوامت و...دوست دارم شاهين!
    شاهين عصبى تر از قبل شروع به قدم زدن كرد.نميدونست كه با اين دختر زبون نفهم چيكار بايد بكنه.به سمتش برگشت:
    -فكر ميكنى من چجور آدميم؟!يه مرد مهربون و با شخصيت و تحصيل كرده كه هميشه با جان و دخترم حرف ميزنه؟!نه سارا،من خيلى آدمه كسشعرى ام!من افسردم،من الكلى ام،با زن ها بد رفتارى ميكنم،تو اصلاً نبايد به آدمى مثل من به چشمه دوست داشتن نگاه كنى،من براى تو خطرناكم،ميفهمى؟!خطرناک...
    سارا اما انگار حتى با شنيدن اين حرف ها بيشتر شيفته شاهين شده بود به سمت شاهين رفت و دستاش رو گرفت.
    -حتى بدتر از اينا هم باشى من ميخوامت!چرا نميفهمى من چقدر دوست دارم؟!من برات ميميرم شاهين!
    شاهين دستاشو كشيد و عقب رفت.با عصبانيت به سمت ماشين رفت كه سارا به گريه افتاد.با جيغ گفت:
    -به خدا اگه منو پس بزنى خودمو ميكشم!!
    شاهين ايستاد.به سمت سارا برگشت و عينكش رو برداشت.چشم هاى نافذ و قرمز از عصبانيتش،سارا رو شل كرد.شاهين به سمت سارا رفت،سارا هنوز اشک ميريخت.شاهين با لحن عصبى گفت:
    -يعنى انقدر كسخل و احمقى؟!
    +آره همين قدر كسخل و احمقم!من تورو ميخوام بفهم!
    هوا كم كم داشت تاريک ميشد.آسمون رنگش نارنجى خوشرنگى شده بود.شاهين با صداى خسته اش آروم گفت:
    -پس تا تهش بايد برى!
    ناگهان لبهايش را روى لب هاى سارا گذاشت.سارا شوكه شد و از خجالت داشت آب ميشد،چون كه اطرافشون آدم كم نبود.همه داشتن لحظه بوسه ى شاهين و سارا رو نگاه ميكردند و بعضى براى خودشيرينى دست و سوت ميزدند.سارا اما نميتونست از مكيدن لب هاى شاهين دست برداره،لب هايى كه مزه اش براى سارا،خوش طعمتر از هرچيز بود.بعد از چند دقيقه بوسه بى وقفه و سر صداى مردم اطرافشون شاهين لب هاش رو دزديد.با اخم به چشم هاى خماره سارا نگاه كرد.دستشو كشيد سمت ماشين و پرتش كرد رو صندلى جلو.پشت فرمون نشست و با سرعت شروع به رانندگى كرد.از لاى ماشين ها لايى ميكشيد،موسيقى راک بلندى از ضبط پخش ميشد و سارا،هم ترسيده بود و هم هنوز مست اولين بوسه زندگيش بود.بعد از چند دقيقه رانندگى ديوانه وار به خونه اى نا آشنا رسيدند.بدون هيچ حرفى شاهين دست سارا رو گرفت و كشيدش به سمت آسانسور.تمام طول مسير،شاهين با اخم به رو به روش نگاه ميكرد و سارا به صورته او.در كه باز شد،به سمت درى ته سالون رفتند.شاهين كليد انداخت در را باز كرد،سارا رو هول داد داخل.وقتى سارا وارد خونه شد،بوى عجيبى زير دماغش زد.مخلوطى از بوى سيگار،الكل،عود و چند بوى عجيب.فضاى خونه تاريک بود و همه چيز بهم ريخته بود.شاهين پشت ميزى كه روش پر از شيشه مشروب بود رفت،بطرى نصفه اى رو برداشت و درش رو باز كرد.
    -لباس هاتو در بيار!
    سارا شوكه شد،اما شاهين انقدر جدى و با جذبه حرفش رو زد كه سارا ناخودآگاه شروع به درآوردن لباس هايش كرد.اما فقط شلوارش رو از تنش در آورد.شاهين با اخم و چشم هاى خمار به سر تا پاى سارا نگاه ميكرد.سارا از خجالت سعى ميكرد قسمت هاى لخت پاهاش رو يک جورى پنهان كنه.شاهين شروع كرد به سر كشيدن شيشه تو دستش.قلپ و قلپ از شيشه مينوشيد و سارا حتى با ديدن اين صحنه حالت تهوع گرفت.شيشه را پايين آورد و آه عميقى كشيد.به سمت سارا رفت،شيشه را بدستش داد.
    -سر بكش.
    +نميتونم من كه!
    -گفتم سر بكش!
    سارا كم كم داشت از شاهين ميترسيد.شيشه را گرفت و به آرامى به لب هايش نزديک كرد.شاهين شروع كرد به باز كردن دكمه هاى پيراهنش.سارا به آرومى الكل داخل شيشه رو مينوشيد و تمام تنش ميسوخت.وقتى شاهين لباسش را كامل در آورد،سارا محو تماشايش شد.بدنى عضلانى و سبزه كه رو سينه اش خالكوبى عقاب زيبايى داشت كه بال هايش به خالكوبى هاى رو كتفش منتهى ميشد.تقريباً تمام بالا تنه اش به جز شكم عضلانى اش پر از خالكوبى هاى مختلف بود.به سمت سارا اومد و شيشه رو از دستش گرفت و پرتش كرد.سارا به چشم هاى شاهين خيره شده بود.شاهين بارى ديگر،وحشيانه تر از قبل شروع به خوردن لب هاى سارا كرد.سارا تو بغل شاهين شل شده بود و با تمام وجود از بوسه لذت ميبرد.شاهين با قدرت سارارو تو بغلش فشار ميداد و دستش رو،رو بدنه نيمه لخت سارا ميكشيد و پوستش را نوازش ميداد.بوى تن شاهين،سارا رو بيش از پيش مست كرده بود و با لذت هرچه تمام تر لب هاى داغ و خيس شاهين را ميمكيد و ميبلعيد.شاهين اما دوباره لب هايش را دزديد.روى مبلى كه پشتش بود لم داد و ضبط كنار دستش را روشن كرد.به سارا با همان لحن جدى گفت:
    -برقص!
    سارا كه انگار طلسم لب هاى شاهين و الكل تو خونش شده بود،شروع به رقصين كرد.ناشيانه ميرقصيد،اما با تمام وجود و شهوت انگيز.خوشحال بود كه بالاخره با شاهين تنهاست و او سارا رو ديگه به شكل يک بچه نميبينه.شاهين با نگاهش حركات ناشيانه بدن لاغر سارا رو دنبال ميكرد و از سيگارش كام ميگرفت.سارا به آرومى تيشرتش را هم از تنش در آورد و فقط لباس زير و جوراب بلند سفيدش رو تن سبزه اش بود.سينه هاى كوچكش را مقابل شاهين چنگ ميزد و مانند فيلم هاى پورنى كه ديده بود لبهايش را بازى ميداد.نگاه شهوت انگيز شاهين،سارا قصه مارو هر لحظه داغتر از قبل ميكرد،طورى كه سارا ديگه طاقت نياورد به سمت لب هاى شاهين حجوم برد.رو پاهاى شاهين نشست شروع كرد به مكيدن لب هايش.كير سفت شده شاهين رو روى شرتش حس ميكرد.ناخودآگاه دستش را به سمت شلوار شاهين برد،اما شاهين دستش را محكم گرفت.با صداى گرفته اش گفت:
    -بسه،لباسهاتو بپوش.ميبرمت خونه.
    سارا بهت زده براى چند ثانيه به شاهين نگاه كرد.فكر ميكرد اون روز،توى اون خونه،قراره به دست مرد روياهاش به يک زن تبديل بشه،اما اشتباه ميكرد.شاهين بلند شد و لباس هايش را به تن كرد و لباس هاى سارا رو به سمتش پرتاب كرد.سارا ناراحت با بغضى خفيف تو گلويش شروع به پوشيدنه دوباره ى لباس هايش كرد.شاهين چند قلپ ديگر از شيشه نوشيد و از در بيرون رفت.سارا چند دقيقه بعد،آشفته با آرايشى پخش شده و ماسيده به دنبالش رفت.تمام طول مسير سكوت برقرار بود و هيچكدام به ديگرى نگاه نميكردند.وقتى مقابل خونه از ماشين پياده شد،بغضش تركيد و شروع به گريه كرد و به دور شدنه ماشين سياه رنگ خيره شد.سرش هنوز داغ بود.با حال خراب به سمت خونه رفت و كليد انداخت و وارد شد.مادر و پدرش خونه نبودند.لباس هايش را در آورد و سريع زير دوش رفت و آب سرد را باز كرد.دوشى طولانى گرفت و چندين بار خود ارضايى كرد تا آروم شد.همونطور خيس و لخت به اتاقش رفت و در رو قفل كرد و روى تخت دراز كشيد.انقدر به اتفاقات اون روز فكر كرد،كه بالاخره خوابش برد...
    ادامه ...


    نوشته: دخترک

  • 56

  • 10




  • نظرات:
    •   navida.x
    • 3 هفته،3 روز
      • 14

    • خوب بود دخترک
      البته در قالب داستان
      فقط یکم تغییر راوی زیادی تو ذوق میزد
      لایک!


    •   amir21mash
    • 3 هفته،3 روز
      • 11

    • خوب و عالی بعد این همه چرت و‌پرت چسبید


    •   شاه ایکس
    • 3 هفته،3 روز
      • 18

    • چه عجب یه نوشته درستو حسابی دیدیم......


    •   Parsamoradiiii
    • 3 هفته،3 روز
      • 10

    • خوب بود


    •   saeedno15
    • 3 هفته،3 روز
      • 9

    • بالاخره یه داستان خوب پیدا شد که ارزش خوندن داشته باشه.


    •   sepideh58
    • 3 هفته،3 روز
      • 17

    • از اینکه استعداد نوشتن داری شکی نیست .داستان، قصه جالب و جدیدی داشت .
      غلط های املایی و کسره اضافه رو رعایت کنید !
      مثال: خالکوبیه روی گردن؟
      اشتباه!
      خالکوبیِ رویِ گردن
      ابتدایی ترین اصل نوشتن بکار بردن صحیح کلمات و اصول نگارشیه
      حتما این مبحث رو مطالعه کنید برای قسمت بعد
      لایک ۷


    •   hot_top_boy
    • 3 هفته،3 روز
      • 10

    • خدا رو شکر که نوشته شمارو خوندیم و مرحمی شد بر زخم دل ما ، از بس که این همه خزعبلات خوندیم .


      ادامه بده ، خوب مینویسی ، رفتم که دوباره بخونم (rose)


    •   loveteen1
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • کستان بود حال نکردم


    •   Meisam65
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • خوب بود با همه رویایی و غیرواقعی بودنش که این غیر واقعی بودنه خیلی به چشم میومد


    •   L(G)BT_LIFE
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • چه عجب بعد این همه چرندیات یه داستان بدرد بخور اپلود شد. ?
      خیلی خوب بود کاش بقیه هم مثل شما به مغز و شعور ما احترام بزارن و هرچی اومد تو مغز معیوبشون تایپ نکنن.


      حتما ادامه بده معلومه وقت گذاشتی پس ارزش داره ما هم پای داستانات وقت بزاریم (clap)


    •   rawhawi
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • خیلی شبیه رمانای مزخرف تلگرام بود.
      داستانش تا اینجا که تکراری بود.
      در مورد علائم نگارشی و پاراگراف بندی هم چیزی نمیگم.
      دوست عزیز وقتی داستانی می‌نویسید از همون اول مشخص بکنید که قراره به زبان عامیانه بنویسید یا یه متن با نگارش ادبی تحویل بدید.
      مثل: خونه، لباس هایش، اومد و... .
      البته که اینجا جایی نیست که انتظار یه شاهکار ادبی داشت؛ و داستان تون، نسبت به خیلی از مزخرفاتی که توی سایت آپ میشه، خیلی خوب بود.
      ولی به نظرم این همه تعریف، اغراق آمیز بود. :)


    •   سدمرتضی
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • آخرش میگی داد اینجوری داد این جوری ساک زد اینجوری تاحالا نداده بود اینجوری کیف کرد این کس و شعرا تمومی ندارم خستمون کردید


    •   arsh2452
    • 3 هفته،2 روز
      • 5

    • خوب بود . مرسی .
      منتظر بقیه اش هستم . موفق باشی . لایک 12


    •   arash.abi
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • اصولا نمیتونم واسه داستانهای بلند وقت بگذارم، و داستانهای دنباله دارو دوس ندارم.. بیش از حد در معرفی راوی غرق شدی، ولی نگارشت جذابه..
      خسته نباشی، بین این همه خزعبل، یه کار خوب بود، که البته تا تهش نخوندم... شرمنده


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • لایک ۱۳ تقدیم شد، اما لطف کن در قسمت بعد دست از سر این «ه» کسره بردار، خیلی از کلمات نیازی به چسبوندن اون ندارن مثل جای جای، که نوشته بودی جای جایه.
      خیلی تعدادشون زیادتر هستش تو داستان که روی اعصاب رژه میره.


    •   ایکاروس
    • 3 هفته،2 روز
      • 11

    • تأیید می کنم .
      یه نامه به مجله ی روزهای زندگی می نویسم تا چاپ بشه ...


    •   Nona7751
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی


    •   .سامان.
    • 3 هفته،2 روز
      • 10

    • روایت داستان جالب بود و موضوع هم جدید، توانایی نوشتن داری ولی از اشتباهاتت نمیشه غافل شد. سپیده عزیز گفتن، من کاملتر میگم که بعدا اصلاح کنی.


      غلط املایی زیاد بود! جرعت، نمیزاشت، سالون، لحجه، حجوم، خوانواده؛ این ها اشتباهه! جرأت، نمیذاشت، سالن، لهجه، هجوم، خانواده؛ درستش این هاست.


      علائم نگارشی باید از کلمه ی بعدی، فاصله داشته باشن.
      کسره اضافه رو هم که سپیده خانوم گفتن، ۱۹ بار این اشتباه رو کرده بودی؛ بدجور تو ذوق میزد!!


      خیلی ام، اشتباهه؛ یا باید بگی خیلیم یا خیلی هم. این مورد هم چند بار بود. اشتباه تایپی هم یکی دو جا بود.


      این ها رو دفعه بعد درست کنی، کارت خیلی بهتر به چشم میاد. فعلا لایک ۱۵ از من.


    •   .سامان.
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • taranehhh76 لایک ۱۵ رو من دادما!!!


    •   ssonna
    • 3 هفته،2 روز
      • 6

    • غلط املایی داشت چرا آخه؟!!
      آقاهه هم ترسناک بود اصلا دوست داشتنی نبود <img class=" />


    •   miss_thetis
    • 3 هفته،2 روز
      • 11

    • به طرز عجیبی حوصله غلط املایی گرفتن ندارم و دوست عزیزمون سامان کار منو انجام دادن دستشون درد نکنه:) (biggrin)

      به لایک دادن بسنده میکنم
      لایک 18 تقدیمت


    •   SSAa699
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • داستان جذاب و پر کششی بود
      تا حالا از هر داستان دنباله داری که خوشمون اومده گفتیم نویسنده ادامه بده
      متاسفانه نویسنده ادامه نداده و همش،نصفه مونده و هیچکدومو نفهمیدیم که اخرشون چی شد !!!
      خواهشا شما داستانتونو ادامه بدید
      خیلی مشتاقم بدونم اخر شاهین و عشق سارا چی میشه!!
      لایک 21تقدیم شد (rose)


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،2 روز
      • 11

    • دخترک عزیز گفتنی ها رو دوستان گفتن.
      امیدوارم قسمت های بعدی بهتر باشه و جذاب تر.
      سعی کن سوژه دست منتقد ندی.
      مثلا ظرف غذاش رو پرت کرد، یه چیزی هست که فکر نکنم تو یک میلیون نفر هم یک نفر این کار رو بکنه.میدونم خواستی بفهمونی که طرف افسرده هست یا ناراحتی اعصاب داره ولی اونم اینکار رو نمیکنه.بنظرم سعی کن واقعی تر بنویسی.
      لایک ۲۲ برای زحمتت، منتظر قسمت بعدی هستم.


    •   f.f.life
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • کی فکرش رو میکرد تلفیقی از فیلم هندی و فرانسوی اینجوری داستان رو خفن کنه.خوب بود ولی خواهشا پیازداغش رو زیاد نکن. و درضمن پایان خایه فنگ کننده مخصوص حمید سیگاریه پس لطف کن خیلی اسکی نری


    •   zodiakxxx
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • داستانه خوبی بود
      لایک
      دم بچه هام گرم که خیلی خوب دارن بقیه رو رهنمایی میکنن سامان عزیز، سپیده بانو، بیج کینگ وسایر دوستان.
      اونام لایک دارن


    •   .سامان.
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • arsh2452 این تاپیکت، پسری که کونیه! رو الآن دیدم!!! منم چندتا اضافه کردم. (rolling)
      بچه ها شماها هم بیاید اضافه کنید؛ یه کم بخندیم. (biggrin)


    •   Vashkin
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • به این میگن یه داستان خوب
      آفرین دخترک


    •   Nikolfidas
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • من واقعا دوست داشتم
      هم اینکه از جانب خودشون توصیف کردی
      هم اینکه از جانب نظاره گر
      واقعا عالی بود من به شخصه دوست داشتم کاری به دیگران ندارم
      ۳۳ واسه من


    •   mohammadm58
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • طولانی بود نخوندم قصه شب تعریف میکنی دوستان میگن خوبه حتما خوبه موفق باشی


    •   Scott12
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • همه چنان میگن زخم دل ما که من رفتم برای همه چسب زخم خریدم.


    •   .zy.zy.
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • داستان نه ولی جزئیاتش کلیشه بود.سیگارو ادکلن و بنز و فرانسه و اینا دیگ.اه


    •   ssonna
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • ophelia
      واای چه بامزه !!! آخه منم یاد کارتون دیو و دلبر افتادم (cool)


    •   پروفسور بالتازار
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • داستان بد نبود فقط اگه این یارو ماساژیه ول کنه، داداش اینکه شما تو این سایت داری تبلیغ می‌کنی معنیش اینه که ماساژ مجانین خیلی مجانی نیست، احتمالا بعداً داستانش رو همینجا آپ میکنی


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته
      • 0

    • مرسى (rose)
      لايك


    •   Marshaall_Boss
    • 3 هفته
      • 0

    • دست مریزاد....عالی بود...انصافا داستانی که خوبه رو همه لایک میکنن و کسی دلش نمیاد ازش ایراد خاصی بگیره چون واقا ایراد خاصی نداره.
      لایک تقدیم شما.
      موفق باشید دخترک جان.


    •   Mamadorg88
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • با اینکه دوستان میگن داستانت خوبه ولی من حسش نیست اینقدر بخونم لطفا قسمت های سکسیش رو زیرش خط بکش فقط اونا بخونم بجقم


    •   ehsan9705
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • خوب بود.
      امیدوارم استعدادت رو تقویت کنی.


    •   Yavarfaaqer
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • خیلی حوصله میخواو تا آخرش بخونی.چرا باید ی فرد دو تابعیتی بخواد دختری رو سوار کنه اصلا دلیل منطقی نداره چرا اس دختره روژان بوو؟ چون ژ داره باید فرانسوی باشه یا شبیه فرانسویا باشه؟! روژان اسم کردی بعدشم چرا با یک سوال باید راوی غذارو پرت کنه : فیلم هندی زیاد میبینی انگار؟ اگه تا آخر میخوندم قسمتای بعد روکه ۴ اومده رو هم میخوندم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو