خاطرات دخترک (۴)

    ...قسمت قبل


    سارا از هميشه خوشحالتر بود. شاهين شبيه اون چيزى شده بود كه هميشه ميخواست، انگار واقعاً تغيير كرده بود. اكثر روزا كلاس رو ميپيچوند تا با شاهين وقت بگذرونه. تمام وقت توى بغل هم بودند و مثل ديوونه ها عشقبازى ميكردند. همه چيز خوب پيش ميرفت، اما حس غريبى به سارا هشدار ميداد. انگار صدايى تو مغزش بهش ميگفت كه يكـ چيزى درست نيست. چيزى كه خيلى اذيتش ميكرد، سرنخ هايى بود كه از حضور دختر هاى ديگه توى خونه و ماشين پيدا ميكرد. جاى ماتيكـ روى لباساى شاهين، تار موهاى بلند زنونه، بوى عطر توى ماشين يا حتى كبودى هاى كوچيكى كه روى بدن شاهين ميديد. هربار كه به روى شاهين مياورد، با خنده و يكـ دليل مسخره و پيش پا افتاده ميپيچوند. سعى ميكرد حرف هاى شاهين رو باور كنه، اما صداى تو مغزش بهش اَمان نميداد.
    .
    يكى از روزها توى خونه شاهين مشغول غذا خوردن بودند.
    -راستى شاهين يكى از همكلاسياى دانشگام تولد گرفته، گفته با دوست پسرت بيا. مياى ديگه؟
    +بد نميشه؟!
    -چرا بد بشه؟! خب دوست پسرمى ديگه!
    +نميدونم...گفتم شايد عجيب باشه براشون.
    -نه قربونت بشم، غلط كردن براشون عجيب باشه! مگه فقط ماييم كه اختلاف سنى داريم؟
    +باشه، كيه؟
    -آخ جون! فردا شبه، تازه از بابام ام اجازه گرفتم تا بوق سگ ميتونيم بمونيم!
    +خيلى ام خوب.
    سارا خوشحال و خندان به غذا خوردنش ادامه داد. نميتونست صبر كنه كه به دوستاش پز دوست پسرش رو بده، مطمئن بود كه قراره همه دخترا بهش حسودى كنند.
    فردا كه شد، سارا از صبح مشغول حاضر شدن بود. لباس مجلسى مشكى اى كه داشت رو پوشيد، گردنبندش رو انداخت و جلوى آينه ايستاد. كلى قربون صدقه خودش رفت، منتظر بود كه شاهين توى اون لباس ببينتش. مانتوش رو پوشيد و از مادرش خداحافظى كرد. آژانس گرفت به خونه شاهين رفت، تمام طول مسير داشت حدس ميزد كه عشقش چه لباسى پوشيده. وقتى كه رسيد، به شاهين پيام داد كه در رو باز كنه. دل تو دلش نبود تا وقتى به در ورودى برسه. شاهين كه در رو باز كرد، هنوز لخت بود. با ديدن سارا چند لحظه قفل كرد، نگاهى از بالا تا پايين بهش كرد. سارا هم خودش رو صاف كرد و مثل مدل ها براش ژست گرفت. شاهين بالاخره به حرف اومد:
    -نميگى اينقدر خوشگل ميكنى خودتو ميدزدنت؟
    +وقتى آقا شاهين باهامه كى جرأت داره منو بدزده؟!
    شاهين سارا رو بغل كرد و با خودش داخل برد. سارا شروع كرد جيغ زدن:
    -بزار زمين الان لباسم چروكـ ميشه!
    +فكر كن بزارم از دستم قسر در برى فسقلى!
    -تورو خدا شاهين كلى زحمت كشيدم واسه آرايشم! جون سارا اذيت نكن!
    شاهين گذاشتتش زمين و با لبخند بوسه اى به لباش زد.
    -دير شده نميخواى حاضر شى آقا گرگه؟
    +هنوز وقت هست!
    بوسه ى ديگه اى به لباش زد، آروم شروع كرد به مكيدن لب هاى گرم و خيسش. سارا لب هاشو دزديد و با عشوه گفت:
    -عشقم بزار بعد مهمونى حسابى به خدمتت ميرسم! الان برو لباس قشنگاتو بپوش كه بريم زودتر!
    شاهين لخندى زد و بدون هيچ حرفى به سمت اتاقش رفت. سارا نشست و آرايشش رو مرتب كرد، نفهميد كى شاهين برگشت. يكـ دفعه با صداش به خودش اومد و برگشت به سمتش. دلش ريخت وقتى شاهين رو ديد. كت و شلوار تاكسيدو با پاپيونى مشكى و پيراهن سفيد قشنگى كه انگار براى بدن شاهين ساخته بودنش.
    -قشنگه؟
    سارا با دهن باز مشغول برانداز كردن شاهين بود.
    -ميگم قشنگه؟
    خودش رو جمع جور كرد و با لبخند گفت:
    -مگه ميشه شما بد باشى؟! مثل هميشه جذاب و سكسى!
    ولى يكـ دفعه اخم كرد و ادامه داد:
    -اما اگر ببينم با دختراى ديگه لاس ميزنى، اول چشماى اونارو از كاسه در ميارم بعد چشماى تورو! حواست باشه آقاى راوى!
    شاهين خنديد و به سمتش رفت. پيشونيش رو بوسيد و دستاش رو گرفت مثل فيلما از جاش بلندش كرد و تو حالت رقص تانگو تو بقلش گرفتتش. سارا زد زير خنده و با شاهين همراه شد. تا دم در با همون حالت رقص رفتند و اداى فيلم هارو در آوردند. قبل از اينكه بيرون بروند، كمى هم رو بوسيدند. تا ماشين دنبال بازى كردند و كلى خنديدند.
    اينقدر حرف زدند كه سارا نفهميد كه كى رسيدند. جلوى در باغ پر از ماشين بود. پاركـ كردند و پياده شدند، دست توى دست به سمت در رفتند. وقتى دوست سارا در رو باز كرد، كمى از ديدن شاهين جا خورد. خوش آمد گفت و به داخل راهنماييشون كرد، همه مهمونا رسيده بودند و مشغول مشروب خوردن بودند. سارا با افتخار به بازوى شاهين چسبيده بود و پيكـ ميخورد، تا اينكه نگاه عجيب دخترى كه نميشناخت به شاهين نظرشو جلب كرد. با حرص به شاهين كه مشغول گپ زدن با نفر كناريش بود، زل زده بود. بعد از چند دقيقه دختر با ناراحتى از در خونه بيرون رفت، همون لحظه شاهين به تلفنش نگاه كرد و ناگهان جا خورد. سارا مطمئن شد كه كاسه اى زير نيم كاسه ى دختر و شاهين هست.
    -عزيزم من ميرم بيرون يه نخ سيگار بكشم، بخور تا بيام.
    +باشه، زود بيا بيرون سرده!
    شاهين با عجله بيرون رفت، سارا هم به آرومى تعقيبش كرد. هوا داشت تاريكـ ميشد، اما تونست شاهين رو ببينه كه دختر رو از بازوش گرفته با عصبانيت به سمت درخت هاى باغ ميبره. دنبالشون رفت و جايى كه نبيننش فال گوش ايستاد.
    -چى ميگى؟!
    +يعنى چى كه چى ميگى؟ اون دختره كيه مثل كوالا ازت آويزون شده؟
    -به تو چه؟ گه خوره منى مگه؟
    +شاهين منو روانى نكن! جيغو داد ميكنم آبروتو ميبرما!
    -تو گه ميخورى! من بايد به تو جواب پس بدم بچه؟! دو بار حالا اومدى خونم فكر كردى خبريه؟
    +عه اينجوريه؟! پس الان ميرم به اون جنده كه باهاش اومدى ميگم هفته پيش خونت بودم!
    شاهين يكدفعه عصبانى شد و محكم با چكـ تو صورت دختر زد.
    -اولاً جنده توعى حرومزاده! دوماً، نزديكش برى دندوناتو توى دهنت خورد ميكنم! ميشناسى منو كه!
    سارا بغضش گرفت. نتونست ديگه به حرف هاشون گوش بكنه. با گريه به سمت دستشويى رفت، در رو قفل كرد و نشست و زار زار گريه كرد. باورش نميشد كه دوباره شاهين بهش خيانت كرده، اخلاق خوبش همش دروغ بود. اينقدر گريه كرد كه ديگه نا نداشت كه گريه كنه. بلند شد و صورتش رو شست، دوباره آرايش كرد و بيرون رفت. شاهين رو ديد كه كنار بار ايستاده و مشغول مشروب خوردنه، از دختر هم خبرى نبود. سمتش رفت، شاهين با لبخند بهش نگاه كرد. انگار كه اتفاقى نيوفتاده باشه سارا رو تو بغلش كشيد و توى گوشش گفت:
    -ماشاالله از همه سرى خانوم كوچولو! ميخوام اون لباتو از جاش بكنم!
    احساس تهوع بهش دست داد. دلش ميخواست اينقدر كتكش بزنه كه خون تمام صورتش رو بگيره. شاهين رو عقب هول داد و ازش فاصله گرفت. شاهين با تعجب بهش نگاه كرد، با لحن متعجب پرسيد:
    -چيزى شده؟!
    سارا خواست سرش فرياد بكشه، كه يكـ دفعه فكرى به سرش زد.
    "مگه كسخلى كه ميخواى الان بهش بگى؟! صبر كن دختر، ببين ميخواد بازيش به كجا برسه!"
    آروم شد. نگاهى به شاهين كرد و لبخندى مصنوعى زد.
    -هيچى يكم گرممه فقط! عرق كنم هم بو ميگيرم هم آرايشم پاكـ ميشه!
    شاهين كمى با ترديد نگاهش كرد، بدون اينكه چيزى بگه دوباره شروع به مشروب خوردن كرد. سارا احساس تهوعش از بين نميرفت، شبى كه اونقدر براش ذوق داشت، به يكى از بدترين شب زندگيش تبديل شده بود. حركاتش رو زير نظر داشت، براش تكـ تكـ كاراى شاهين غير واقعى به نظر ميومد. با همه مشغول گفت و گو و گپ زدن بود، اينقدر مشروب خورده بود كه داشت تلو ميخورد. بعد از مدتى به سمت در رفت، به سارا هم اشاره كرد كه بيرون بره. بيرون كه رفتند، شاهين روى صندلى كنار در لم داد و دستش رو زير سرش گذاشت. سارا با حرص نگاهش ميكرد. بالاخره شاهين با لحن جديش كه خيلى وقت بود ازش نشنيده بود به حرف اومد:
    -چت شده امشب؟
    +هيچيم نيست! خيلى ام خوبم!
    -سارا من دخترم از تو ١ سال بزرگ تره، كسشعر تحويل من نده! تو يه اخم كنى من تا تهشو ميخونم!
    +مشروب زياد خوردى نقشت يادت رفته ها!
    شاهين اخماش تو هم رفت، بلند شد و نشست. كمى به سارا نگاه كرد و با لحن عصبى گفت:
    -چى كس ميگى باز؟ جنبه ندارى نخور اينقدر خب!
    +آره من كس ميگم باشه! حوصله ندارم شاهين!
    خواست بره تو كه شاهين محكم دستش رو گرفت، كشيدش و روى صندلى نشوندتش. سارا با عصبانيت دستش رو كشيد.
    -هووش! چته وحشى؟!
    +پرو شديا اسكل! دمتو قيچى ميكنم يبار ديگه اينجورى حرف بزنى!
    -همونى كه حدس زدم! از دهنت گر و گهره كه ميريزه واقعاً!
    +ميگى چه مرگته يا نه؟
    سارا نتونست جلوى خودش رو بگيره.
    -اون جنده خانوم كه برديش تو باغ كى بود ها؟ همونى كه هفته پيش اومده بود پيشت آقا شاهين!
    شاهين شل شد، روى صندلى لم داد و چشماش رو بست و كمى ريشش رو خاروند. با لحن تمسخر آميز گفت:
    -سر اين كسشعر الان اينجورى ميكنى واقعاً؟!
    +چيز خاصى نيست لابد؟! كى تموم ميكنى اين كثافت كارياتو شاهين؟! كى آدم ميشى پس؟!
    شاهين خندش گرفت، از بيخياليش سارا حرصى تر شد.
    -آخه احمق تو كه نميدونى چرا الكى دور برميدارى؟! حرفارو درست نشنيدى، گفت يه ماه پيش نه يه هفته پيش! بعدشم تو از كجا ميدونى يه ماه پيشم كه اومده بوده اتفاقى افتاده؟
    +كس نگو شاهين، كس نگو فقط! دارى حالمو بهم ميزنى با دروغات!
    -دروغى ندارم بگم، آره اومده بود خونم! دختر يكى از دوستامه، اومده بود بهش نقاشى ياد بدم. بعد فاز بد گرفت، منم بهش گفتم تو جاى دخترمى! الان كه تورو ديده بود حسوديش شده كه چرا با تو آره با اون نه. همين!
    شاهين اينقدر آروم و با اعتماد بنفس گفت كه سارا به چيزى كه شنيده بود شكـ كرد. به نظرش منطقى نميومد اما فكر نميكرد كه شاهين بتونه اينقدر سريع و راحت داستان سر هم كنه.
    -شاهين اينقدر دروغ نگو به من! تو ميزنى تو صورت دختر دوستت همينجورى؟! اونجورى باهاش حرف ميزنى؟!
    +هركى راجع به خانوم كوچولوعه من اونجورى حرف بزنه ميزنمش، غريبه و آشنا حاليم نميشه من! ميخواى بريم رو به رو كنيم باهاش خيالت راحت شه؟!
    سارا كمى آروم شد، حرف هاى شاهين روش تأثير گذاشت. حتى كمى احساس خجالت كرد كه اينقدر زود قضاوت كرده بود. شاهين بغلش كرد، آروم با صداى گرفته اش كه ميدونست سارا رو تحريكـ ميكنه در گوشش گفت:
    -من اگه دوست نداشتم برنميگشتم پيشت!
    بوسه اى روى گردن سارا گذاشت. حرف هاى شاهين مثل آب روى آتيش بود. سارا با حرفاش قانع شد، يا حداقل دلش ميخواست كه حرف هاش رو باور كنه. شاهين دستش رو گرفت و داخل برد. سارت دوباره شاد و شنگول شد، با شاهين شروع به رقصيدن كرد. به كل قضيه دختر رو فراموش كرد. تا نيمه شب مشروب خوردند و رقصيدند و خوش گذروندند. همه ى دوست هاى سارا از شاهين خوششون اومده بود و باهاش ميگفتند و ميخنديدند. تا اينكه وقت رفتن شد، سارا و شاهين مست و پاتيل از همه خداحافظى كردند و به سمت ماشين رفتند. وقتى سوار شدند، سارا صندلى رو خوابوند و كفشاش رو در آورد. با دهن شل به شاهين گفت:
    -عشقم ميتونى رانندگى كنى؟!
    +من ٩٠٪؜ وقتايى كه پشت فرمونم مستم! نگران نباش جيگر.
    -زود برو خونه كه دلم ميخواد گوشت گردنتو بكنم با دندون!
    شاهين دستش رو روى پاى سارا گذاشت و آروم با سمت كسش رفت. دستش كه به كس سارا خورد، سارا دستشو پس زد و با خنده گفت:
    -حواستو الان بده رانندگى زندگيم، مال خودته!
    شاهين به راه افتاد، سارا خواب و بيدار داشت باهاش حرف ميزد تا برسند. وقتى رسيدند سارا نميتونست راه بره، شاهين بلندش كرد و با خودش تو برد. سارا بلند ميخنديد و مسخره بازى در مياورد، شاهين هم خندش گرفته بود. يكراست به اتاق رفتند و روى تخت گذاشتش. شاهين شروع كرد به در آوردن كت و شلوارش، سارا هم روى تخت لم داده بود و با شهوت به حركاتش نگاه ميكرد.
    -قبول نيست تو لباساتو خودت در بيارى، لباساى منم بازم تو در بيارى!
    +دوست دارى تو در بيارى؟
    -اوهوم!
    شاهين به سمتش رفت كنار تخت ايستاد، سارا روى زانوهاش نشست تا قدش به سينه ى شاهين برسه. به آرومى مشغول باز كردن دكمه هاى پيراهن سفيدش شد، ناخن هاى بلندش پوست شاهين رو بازى ميدادند. تمام دكمه هاش رو كه باز كرد، دستشو روى كير شاهين گذاشت. داغ و كمى سفت شده بود. شاهين دستش رو زير چونه اش گذاشت و سرش رو بالا آورد. نگاه سنگين و خمارش رو توى چشم هاى سارا انداخت، به سمت لب هاش رفت و آروم شروع به مكيدن كرد. موقع لب گرفتن و بوسيدن، كير شاهين توى دستاش هر لحظه سفت تر ميشد. يكدفعه حس عجيبى پيدا كرد، احساس ميكرد كه ميخواد شاهين رو سريع تر توى خودش حس كنه. دلش ميخواست كه كير داغ شاهين رو اينقدر توى كسش عقب و جلو كنه، كه تمام وجودش از سوراخش بيرون بريزه. بين دست هاى مردونه و عضلانى شاهين بالا و پايين بشه و كل تنش از شهوت بلرزه.
    -شاهين...ميخوام الان!
    شاهين لباشو دزديد، كمى به سارا نگاه كرد. استرس سراغ سارا اومد، هم دلش ميخواست، هم انگار ميدونست كه داره اشتباه ميكنه. شاهين به عقب هولش داد و روى تخت افتاد. روش اومد و آروم لباشو روى لاله گوشش گذاشت. با صداى مطمئن گفت:
    -از هيچى نترس، من مراقبتم!
    كمى آروم شد اما هنوز قلبش از ترس تند ميزد. شاهين اينبار به آرومى عشقبازى ميكرد، خبرى از ديوونه بازياش نبود. با حوصله تمام گردن و صورتش رو ميبوسيد و با زبونش پوست داغ سارا رو بازى ميداد. سارا مثل جسد روى تخت افتاده بود و استرس بهش اجازه نميداد كه با شاهين همراه بشه، ولى كم كم شهوت بهش غلبه كرد و كمى همراه شد. شروع كرد به بازى دادن موهاى شاهين و كشيدن انگشتاش لاى موهاش. شاهين با دقت جورى كه لباسش خراب نشه، كمكـ كرد كه درش بياره. وقتى كه سارا با لباس زير سياهش زير نور دراز كشيد، شاهين چند لحظه به بدنش خيره شد. سارا احساس كرد كه شاهين عصبى شده، يا احساس گناه ميكنه. اما خيلى سريع حالت صورتش مثل قبل شد. دوباره به روى سارا اومد و مشغول مكيدن گردنش شد. لب هاى گرمش رو از روى گردنش به سمت سينه هاش برد و پوست نرم ممه هاش رو محكم بين لباش گذاشت. تمام سينه اش رو محكم مكيد و ليسيد. سارا داغ شده بود و خيسى رو بين پاهاش حس ميكرد. قلبش داشت از سينه اش بيرون ميپريد، وقتى كه شاهين از سينه اش پايين تر رفت بيشتر هم شد. از سينه تا زير شكمش رو بوسيد، با زبونش تا خط شرت سارا رفت. سارا داشت آتيش ميگرفت، دلش ميخواست كه سريع تر شروع بشه. شاهين لاى پاهاش رفت و رون هاى سارا رو روى شونه هاش گذاشت، يكدفعه زبونش كه از روى شرت روى كسش كشيده شد، برق از سرش پروند. ناخودآگاه لب هاش رو گاز گرفت و آهى كوتاه از دهنش بيرون اومد. شرتش رو كنار زد، نفس داغش وقتى به كسش خورد، انگار كه تمام استرسش به لذت تبديل شد. دهنش رو كامل روى كسش گذاشت و همراه با مكش ضعيفى، با سرعت شروع به ليسيدن كس داغ و تازه تراشيده شده ى سارا كرد. سارا انگار كه داشت ديوونه ميشد بلند ناله ميكرد و ناخون هاش رو محكم روى پوست سر شاهين ميكشيد. هيچوقت حسى به اين نابى تجربه نكرده بود، فشارى كه زبون شاهين به گوشت كسش مياورد و داغى دهنش كه تمام كسش رو بازى ميداد باعث شده بود كه احساس انفجار بهش دست بده. اينقدر شاهين كارش رو ادامه داد كه ناله هاى سارا به فرياد تبديل شد، كل تنش تو آتيش ميسوخت و گز گز ميكرد. يكـ لحظه احساس كرد كه پاهاش خواب رفته، از كمر و شكمش مايعى داغ به سمت كسش مياد. چشم هاش بسته شد و نفسش بند اومد، عضلاتش منقبض شد به طورى كه سر شاهين بين رون هاش داشت له ميشد. قلبش انگار كه از حركت ايستاد، بدنش لرزش كوچكى كرد و آه بلندى از دهنش بيرون اومد. عضلاتش شل شد و بيحال تر از قبل روى تخت دراز كشيد. با اينكه شاهين تمومش كرده بود، اما هنوز ناله هاش بند نميومد. شاهين بلند شد و با دهن خيسش لبش رو بوسيد. با صداى مردونه و شهوت انگيزش در گوشش گفت:
    -الان وقت خانوم شدنه خانوم كوچولوعه.
    سارا ناى حرف زدن هم نداشت، فقط منتظر بود كه شاهين به يكـ زن تبديلش كنه. شاهين شلوارش رو در آورد و كير شق شده اش رو كمى تف زد. كيرش به نظر سارا از هميشه بزرگتر و ترسناكـتر ميومد. آب دهنش رو قورت داد و چشم هاش رو بست، زبونش از استرس بيحس شده بود. وقتى كه سنگينى وزن شاهين رو حس كرد، نفسش حبس شد. آماده ى بزرگترين درد زندگيش بود. سر كير داغ شاهين رو كه روى كسش حس كرد، بدنش سرد شد. شاهين كمى كيرش رو لاى كسش بالا و پايين كرد، چند بار روى چوچولش كوبيد. كامل روش خوابيد و لب هاش رو روى لب هاى سارا كه كمى ميلرزيدند گذاشت. سارا يكدفعه حس درد عجيبى حس كرد كه باعث شد جيغ كوتاهى بكشه. كير سفت شاهين رو توى كسش حس كرد. با دهن باز به شاهين نگاه كرد، باورش نميشد كه تموم شد. شاهين به آرومى شروع به عقب و جلو كردن كرد. با هربار عقب رفتن كل تن سارا سرد ميشد و با هربار جلو اومدن تنش آتيش ميگرفت. ناله هاش بلند و شبيه جيغ شده بود. تكـ تكـ حركات و جزييات كوچيكـ بدن شاهين رو با تمام وجود حس ميكرد، حتى رگ هاى كيرش كه روى ديواره هاى كسش كشيده ميشد. توى حال خودش نبود، كمى درد اما لذتى غير قابل توصيف. شاهين محكم دست هاى سارا رو بالاى سرش گرفته بود نميذاشت كه تكون بخوره. عقب و جلو كردنش رو سريع تر و محكمتر كرد. هربار كه ضربه به بين پاهاش ميخورد، روح سارا انگار از بدنش بيرون ميرفت و دوباره برميگشت. سينه هاش روى سينه ى شاهين بود و با هر ضربه نوكـ سينه هاش محكم به عضلاتش ميخورد، لب هاش رو اينقدر مكيده بود كه مزه خون حس ميكرد. دست هاش رو آزاد كرد و به پشت شاهين رسوند، ميخواست كه وحشى ترش كنه، براى همين با ناخن محكم پشت شاهين رو خراش داد. همون چيزى كه ميخواست شد، شاهين يكدفعه از درد سرش عقب رفت. با اخم به سارا نگاه كرد و محكم گردنش رو گرفت، عقب و جلو كردنش رو وحشيانه تر كرد. سارا با احساس خفگى و ضربه هاى محكمى كه به بين پاهاش ميخورد، براى بار دوم حس كرد پاهاش خواب رفته. اينبار شديد تر و غير قابل كنترل تر از قبل شروع به لرزش كرد. هم زمان با ارضا شدن سارا، شاهين هم كيرش رو بيرون كشيد و آب غليظش رو روى شكم سارا ريخت. سارا كه به خودش اومد، كمى از آب لزج چندشش شد.شاهين براش دست مال آورد و شل كنارش افتاد. سارا نميتونست حرف بزنه، كل تنش درد ميكرد. دردى كه از لذت بود. به شاهين نگاه كرد كه با لبخندى پيروزمندانه كنارش دراز كشيده بود و از سيگارش كام ميگرفت. سارا از لبخند شاهين كمى ترسيد، اما نميخواست كه يكى از به ياد موندنى ترين شب هاى زندگيش رو خراب كنه. بيحال توى بغل شاهين افتاد، دستش رو لاى موهاى بدنش ميكشيد. شاهين هم با موهاى سياه سارا بازى ميكرد و گاهى آروم سرش رو ميبوسيد.
    -شاهين...با من ميمونى؟!
    +تا تهش...
    .
    بعد از اون شب، رابطه شاهين و سارا رنگ و بوى تازه اى گرفت. برعكس چيزى كه سارا ازش ميترسيد، رفتار شاهين عوض نشد. حتى شايد بهتر هم شد.
    زندگى ادامه داشت و سارا بزرگتر ميشد. بعد از اينكه گواهى نامه گرفت، پدرش به قولش عمل كرد و براش ماشين خريد. رفت و آمد سارا راحت تر شده بود، به خاطر اينكه سنش هم زياد شده بود ديگه مادرش بهش گير نميداد. پس با خيالت راحت كلاس هاش رو ميرفت و بعدش ام مقصد هميشه خونه شاهين بود. حتى شاهين بهش كليد هم داده بود كه راحت هروقت ميخواد مثل خونه خودش بره و بياد.
    .
    يكـ روز كلاسش تشكيل نشد، تصميم گرفت كه شاهين رو غافلگير كنه. با خوشحالى به سمت خونه رفت و كليد انداخت يواشكى وارد شد. از توى حياط آروم از در پشتى كه به آشپزخونه باز ميشد تو رفت. وقتى وارد شد مثل هميشه بوى الكل و سيگار تو ذوقش زد. صداى آهنگى كه شاهين هميشه گوش ميكرد از توى اتاقش ميومد. سارا آروم با خنده به سمت اتاق رفت، شاهين رو ديد كه لخت روى تخت دراز كشيده و سيگار ميكشه. خواست بره تو و يكدفعه بترسونتش كه صداى يكـ زن سر جاش خشكش كرد.
    -كى پولو ميدى؟!
    +گاييديا! بزار رد كنم ميدم بهت ديگه!
    -شاهين كيرى بازى در نيار، اين كار انجام نشه احمد بد كلش كيرى ميشه!
    +احمد كير منم هست كه نگران باشم كلش كيرى نشه؟! سرم شلوغه فعلاً كار دارم.
    -دخترتو فرستادى رفت كه سرت خلوت شه، چه مرگته ديگه؟!
    +گه خوريش به تو نيومده! پاشو گمشو زودتر مهمون دارم.
    -كدوم بدبختيو باز مچله خودت كردى شاهين دزده؟
    +گفتم كه گه خوريش به تو نيومده! پاشو كس و كونتو جمع كن، اينارم ببر با خودت.
    سارا قلبش داشت وايميستاد. نميتونست چيزى كه شنيده بود رو باور كنه، خيانت به كنار، سوال اصليش اين بود كه داشتند راجع به چى حرف ميزدند. سريع از همون راهى كه اومده بود برگشت و توى ماشين نشست تا زن بيرون بياد. بعد از چند دقيقه، زن سن و سال دارى با قد بلند از در بيرون اومد. بدنش لاغر بود و پوستش سبزه با موهاى بلند و مشكى. ساكـ بزرگى هم دستش بود، كه گذاشت صندوق عقب ماشين شاسى بلندش و از خونه دور شد. تلفنش رو درآورد و به شاهين زنگ زد.
    -الو شاهين؟
    +صبحت بخير عروسكـ! جانم؟
    -خونه اى؟
    +آره، چطور؟
    -من كلاسم تشكيل نشده دو دقيقه ديگه ميرسم دم خونه.
    +باشه عزيزم، منتظرتم.
    تلفن رو قطع كرد و به فكر فرو رفت كه چطور سر از كار شاهين و اون زن در بياره. وقتى داخل خونه رفت، شاهين مثل هميشه بغلش كرد و بوسيدش.
    -تا صبحونه درست كنى، آقا گرگه يه دوش ميگيره مياد. فقط حسابى تند باشه هرچى درست ميكنى!
    +باشه، زود بيا!
    شاهين سوت زنان و حوله بدست به سمت حمام رفت. همينكه صداى باز شدن آب رو شنيد، با سرعت مشغول گشتن خونه شد. از آشپزخونه شروع كرد و بعد پذيرايى، چيز خاصى پيدا نكرد. سمت اتاق خوابى كه توش بودند رفت، كمى كه اتاق رو گشت، چشمش به يكـ كاشى لق كه تا به حال متوجهش نشده بود خورد. سريع به سمتش رفت از جاش در آورد. با ديدن اسلحه كمرى كه توى زمين جاسازى شده بود شوكه شد. نفسش بند اومد.
    "يعنى چى؟! اول اون حرفا، بعد اون زن با ساكـ بزرگ، حالا ام اسلحه كمرى! يعنى شاهين ميتونه اونى كه من فكر ميكنم نباشه؟! امكان نداره، چون روژان همه ى حرفاى شاهين رو تاييد كرده."
    كاشى رو سر جاش گذاشت و به آشپزخونه رفت. از شاهين ترسيده بود، با لرزش دستش صبحانه درست كرد. شاهين وقتى از حمام اومد، از پشت آروم سارا رو بغل كرد بوسيدش. با ديدن چهره شوكـ زده ى سارا شكـ كرد كه اتفاقى افتاده.
    -چيزى شده؟
    +نه! چيزى نشده...هيچى نشده!
    -ترسيدى از چيزى؟!
    +نه عشقم! خوبه خوبم من!
    -رنگت پريده ها، مطمئنى؟!
    +آره، آره! بشين صبحونه بخوريم باهم...
    شاهين كمى نگاهش كرد، ولى بعدش خيلى عادى سر ميز نشست مشغول شد. تمام روز سارا دنبال سر نخ هاى تازه بود، چيز خاصى پيدا نكرد. تصميم گرفت كه باهوش باشه و رو بازى نكنه. اينقدر بازى رو ادامه بده، تا سر از كار شاهين در بياره.
    ادامه دارد...


    نوشته: دخترک

  • 47

  • 5




  • نظرات:
    •   .سامان.
    • 3 هفته،5 روز
      • 9

    • فردا میخونم دخترک.


    •   .سامان.
    • 3 هفته،5 روز
      • 10

    • koloft30cm چی زدی؟ الآن دقیقا کی گفته اول؟


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته،5 روز
      • 15

    • این قسمت به دلم ننشست. خیلی دلایل داره (همه هم محتوایی و غیر فنی) که بخوام همه رو بگم طومار میشه.


    •   sepideh58
    • 3 هفته،5 روز
      • 13

    • لایک دادم اما زیاد دوسش نداشتم .خیلی دلایل دارما اما نه نه خودم حوصله نوشتن دارم نه بقیه حوصله خوندن ...
      یه چیزی اذیتم میکنه این وسط .


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،5 روز
      • 6

    • دخترک نازنین، فکر کنم بالاخره ادبیاتتو کم وبیش پیدا کردی،تعلیق هم وارد داستانت شد،برو ببینم آخرین قسمت داستانت میترکونه یا نه؟ (rose) (ok)


    •   Mamadorg88
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • عالی


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • اولش گفتم شاهین آروم شده الان SSAa699 رو از دست میدی ولی دیدم نه دلشو بدست آوردی، شاید اومد شاهینو دزدید، سارا از دستش راحت شد (biggrin)


    •   .سامان.
    • 3 هفته،5 روز
      • 15

    • همین الآن خوندمش. ایرادات رو بازم داشتی... هم غلط املایی، هم روایت نامعلوم... اشتباه دیشب هم بود! گذاشتتش غلطه ها! حقیقتا زیاد به دل منم ننشست. داستان داره کِش میاد. فعلا نه لایک، نه دیسلایک. ببینم قسمت بعد چه میکنی.


    •   Alouche
    • 3 هفته،5 روز
      • 7

    • من ک کلا دوس دارم داستانتو ولی این قسمت یکم جذابیتش کمتر بود یکم فقطا..نمیشه یکی از نویسندگان حرف منو گوش کنه و این شاهین واقعا عاشق سارا شه همش پایان داستانو تلخ تموم میکنین عشقولانه باشین یکم خب..لایک عزیزم خیلی خوب مینویسی


    •   Dokhtarak98
    • 3 هفته،5 روز
      • 11

    • سلام دوستاى عزيزم، ببخشيد اگه كم و كسرى داشت. حقيقتش من اين قسمت رو خيلى با عجله نوشتم، خيلى هم خلاصش كردم كه داستان به ٥ قسمت برسه. مرسى از انرژى خوبتون.


    •   Alouche
    • 3 هفته،5 روز
      • 4

    • چرا ۵ قسمت فقط مثل سریال ومپایر نمیشه 1 2 3 4 ... داشته باشه ک هرکدوم شامل بیست قسمت باشه من جای همشون میخونم داستانتو


    •   Dokhtarak98
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • Alouche
      قانون سايته عزيز دلم، دست من و شما نيست.


    •   saeedno15
    • 3 هفته،5 روز
      • 4

    • لایک دادم ولی به نسبت قسمتهای قبلی ضعیفتر بود,غلط املائی یکم توی ذوق آدم میزد, امیدوارم بتونی خوب تمومش کنی.


    •   Pussy.fucker
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • عالی ..


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • لایک نهم
      داستان جذاب تر شده و خواننده رو همراه میکنه. منتظر ادامه ش هستم.
      گر و گوهر غلطه و در و گوهر یا گهر صحیحه
      یه جا هم بغل رو بقل تایپ کرده بودی، یه اشکال دیگه هم بود که فراموش کردم و الان دیگه نمیتونم برگردم و پیداش کنم


    •   خوشگلخانم
    • 3 هفته،5 روز
      • 5

    • خوب بودااا


    •   L(G)BT_LIFE
    • 3 هفته،5 روز
      • 4

    • فردا میخونم


    •   Ehsan345
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • چقد طولانیه کی وقت کردین بخونین که اینهمه کامنت اومده


    •   Saman._.ss
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • واقعا دارم لذت میبرم از این داستان (rose) ;)


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،5 روز
      • 6

    • اااااووووووممممم داستان داره مثل يه لواشك خوشمزه برام جذاب و جذاب تر ميشه ;)
      لايك (rose)
      مررررررررسى
      گَنگِشوووووو ببر بالا (cool)


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،5 روز
      • 6

    • دلم برررررا داستاناى شيواااا تنگ شد (cry)
      گنگشون خيلى بالا بود
      مغزو ميجويد :)


    •   Gozaran
    • 3 هفته،5 روز
      • 4

    • خوبه یک فراز و نشیبی داره
      اما نمیدونم چرا یک فرم خاص در روش تعریف داستان هست که انگار یک مادر بزرگ داره داستان میگه


    •   arsh2452
    • 3 هفته،4 روز
      • 6

    • دخترک عزیز داری یه مقدار ضعیف کار میکنی . حیف نیست ؟ لایک دادم ولی مثل سریالهای ایرانی آب نبند به داستانت!داره به بیراهه میره. غلط های املایی کم داشتی ولی از تو انتظار بیشتری میره. خرابش نکن لطفا.


    •   arsh2452
    • 3 هفته،4 روز
      • 6

    • دخترک عزیز لایک دادم ولی این داستان رو خراب نکن ، مثل سریالهای ایرانی داری آب میبندی بهش ! غلط املایی داشتی که از تو انتظار نداشتم . نا امیدمان نکن . حداقل بین این همه خاطره نویس و چرت و پرت ، تو خوب باش . منتظر بقیه اش هستم . قدرت قلم رو دست کم نگیر ! قلم همیشه از گلوله پرقدرت تر بوده و هست .


    •   Marshaall_Boss
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • دخترک جان مرسی.ولی فراموش نکنی...زیاد کشش نده لطفا.لایک


    •   SSAa699
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • خخخخخخخ
      خدا نکشدت گایانه ،خخخخ
      دیگه نمیتونم صبر کنم،شاهینو حتما
      میدزدمش آخه،خییییییلی خوشمزه هست خیلی .عاشق دیوونه بازیا شم (biggrin) (drooling)


    •   SSAa699
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • راستی این شاهین حسابی منو فراموشکار کرده یادم رفت :
      لایک24 (rose)


    •   zodiakxxx
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • دو سوم این قسمت یه جورایی تکراری بود
      فقط اون اخراش یکم هیجانشو زیاد کرد
      در کل لایک دادم


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،4 روز
      • 7

    • اگر اشتباه نکنم باید تو قسمت بعد تمومش کنیا.
      میشه؟
      واقعا دوست ندارم تموم بشه ولی فکر کنم ادمین پنج قسمت بیشتر آپ نمیکنه


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،4 روز
      • 9

    • نیازی نیست عجله کنی و باعث افت کیفیتِ داستانت بشی دو روز دیرتر آپ کن ولی با کیفیت و بدون غلط.
      بعدا غبطه میخوریا از من گفتن بود


    •   Siin-miim
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • تهشم حتما مث فیلمای پلیسی ایرانی میشه ک‌دختره با کمک‌ پلیسا مرده رو بگا میدن:/


    •   Vashkin
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • پرفکت
      داستان داره وارد نسیر تازه‌ای میشه
      موفق باشی


    •   Nikolfidas
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • عالی


    •   Hamidbolan19m
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • من خيلي خيلي از متنتون خوشم اومده و كاملا دنبال ميكنم داستانتون رو
      بسيار زيبا مينويسي


    •   Devil._.Girl
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • Cheqad film hendie


    •   Daniani
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • عالی


      به نظر من عالی هستی
      ادامه بده


      لایک 31


    •   Khargosh.khoki
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • اینجور داستانارو دوست دارم خوب میشه که زود زود آپلود کنید (clap)


    •   hot_top_boy
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • نسبت به قسمت قبل بهتر بود ، ولی به قول دوستان آب نبند بهش ، با یه پایان خوب سورپرایزمون کن (rose)


    •   پروفسور بالتازار
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • خوبه دخترک، ولی پایانش هر چی باشه دخترها همیشه از این شاهینها دوست دارن، میخواد دزد باشه جانی باشه یا هر چی


    •   Feloraaa
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • چه هیجانی شده


    •   With4man
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • یواش یواش داره جنایی میشه منتظره ادامه هستم


    •   Saeed_ni2000
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • عالی


    •   Eli..na
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • چرا ۵ رو نمیذاری پس مردم انقدر منتظر موندم☹?


    •   Meysampor
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • تا ایانجا واقعا خوب بود خیلی وقت بود داستانه به این قشنگی نخونده بودم


    •   Nini1366
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • از این مدل داستانا خوشم میاد
      قلمت زیباست دخترک جان
      دوست دارم مرد بین 40 تا 45 اوج جذابیت مرد تو این سنه


    •   Mr.lanati
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • .دخترک چرا قسمت پنجم داستانت برای من باز نمیشه؟ همه داستان ها باز میشه جز قسمت پنجم داستان تو


    •   مردتنها90
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • مثل قسمت های قبلی عالی امیدوارم قسمت آخر هم به همین زیبایی باشه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو