خاطرات دخترک (۵ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    سارا داشت ديوونه ميشد، صبح تا شب به فكر حرف هاى شاهين با اون زن بود. هرجور كه به قضيه نگاه ميكرد، تهش به جايى نميرسيد. رفتار شاهين رو بيشتر از قبل زير نظر داشت، اما عادى تر از هميشه بود. منطقش ميگفت كه هرچى سريع تر از زندگيت بيرونش كن، ولى قلبش ميگفت كه باهاش بمون. خودش رو قانع ميكرد كه قضايا اون شكلى به نظر مياد نيست، اما داشت خودش رو گول ميزد. آرزو ميكرد كه كاش قضيه بيشتر از هرز پريدن شاهين نباشه و بازيش به سمت خطرناكى كشيده نشه.
    يكـ روز توى خونه، شاهين مشغول نقاشى كردن و سارا داشت تلوزيون نگاه ميكرد. چشمش به تلوزيون بود، اما فكرش توى اينكه چطور از شاهين حرف بكشه. تصميم داشت كه با صحبت راجع به چيز عادى، به هدفش برسه.
    -شاهين، راستى تو كه كار نميكنى چجورى پول در ميارى؟
    +نقاشى كردن مگه كار نيست؟
    -نميدونم، يعنى همه اين خونه زندگيرو با نقاشى كردن ساختى؟
    +همش نه، ارث رسيد بهم.
    -آهان...ولى يادمه گفته بودى كه پدر خدا بيامرزت نجار بوده!
    +خب؟
    -خب مگه نجارا چقدر پولدارن كه به سه تا بچه ارث گنده برسه؟
    +ايندفعه اومد تو خوابم ازش ميپرسم.
    -يعنى نميدونى؟
    شاهين دست از نقاشى كشيدن كشيد. كلافه به سارا نگاه كرد.
    -گير داديا!
    +خب تا حالا نپرسيده بودم ازت، جالبه برام!
    -يه دفعه جالب شد واست؟
    +نه...يعنى آره! داشتم فكر ميكردم بهش ديروز، الان يادم اومد بپرسم ازت.
    شاهين كمى به سارا نگاه كرد، دوباره مشغول نقاشى كشيدن شد. نقشش شكست خورد، خواست اينبار مستقيم تر وارد بشه.
    -واى ديروز داشتم يه مستند ميديدم، راجع به خلاف كارا بود.
    +ديروز چقدر اتفاق افتاد واست.
    -گوش كن حالا! داشت راجع به يه مرد حرف ميزد كه هيچكس نميدونست كه مافياس! كل زندگيش همه فكر ميكردن كه مغازه ميوه فروشى داره! جالب نيست؟
    +آره جالبه. چى بود اسم مستندش؟
    -يادم نيست، تو ماهواره داشت نشون ميداد! بعد وقتى پولدار شده بود، به خوانوادش گفته بود كه از يكى از فاميلاى دورشون ارث بهش رسيده...
    اين رو كه گفت شاهين قلمو رو گذاشت زمين و به سمت سارا رفت. سارا كمى ترسيد، خودش رو جمع و جور كرد. شاهين رو به روش نشست و تلويزيون رو خاموش كرد. كمى بهش نگاه كرد و با لحن عصبى گفت:
    -جريان چيه؟
    +جريان چى چيه؟!
    -اون از اون روز كه سفيد شده بودى داشتى ميلرزيدى، كلاً ام كه چند روزه حواست يجا ديگس، الان ام كه قشنگ دارى كسشعر ميبافى! چته؟
    +وا! عشقم ميخواستم يكم باهم صحبت كنيم خب! از چى الان عصبانى شدى؟
    -نرين تو اعصاب من سارا! سوالى دارى مثل آدم بپرس بهت جواب ميدم، اين كسشعرا چيه سر هم ميكنى؟
    +به خدا چيز خاصى نيست...يكم فقط كنجكاو شدم همين!
    شاهين كمى با عصبانيت سر تا پاى سارا رو نگاه كرد و گفت:
    -كنجكاوى زيادشم خوب نيست، خطرناكه!
    بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت. سارا كمى به حرفى كه شاهين زد فكر كرد، حرفش به نظر تهديدآميز بود. احساس كرد كه داره به جواب نزديكـ ميشه. دنبال شاهين رفت، مثل هميشه داشت ليوانش رو پر ميكرد.
    -منظورت چى بود؟
    +از چى؟
    -حرفى كه زدى!
    +كجاشو نفهميدى؟
    -فهميدم، به نظرم تهديد آميز بود ولى!
    خنده عصبى كرد، ليوانش رو كمى سر كشيد.
    -تهديد نبود، نصيحت بود بيشتر!
    +كنجكاوى چرا ميتونه خطرناكـ باشه؟!
    -چون ممكنه كار دستت بده، مثل اينكه چوب بكنى تو سوراخ مار.
    +يعنى تو دارى يه چيزيو قايم ميكنى كه ممكنه خطرناكـ باشه؟!
    شاهين چند لحظه مكث كرد.
    -من اينو گفتم؟
    +حرفات اين منظور رو ميرسونه!
    -از كى تا حالا به منظور پشت حرفا توجه ميكنى خوشگل؟
    +از وقتى كه اينقدر مشكوكـ شدى!
    -آهان! پس دارى اعتراف ميگيرى؟
    +ميخواستم اعتراف بگيرم راجع به خانوم بازيات اعتراف ميگرفتم!
    -گوزو ربط ميدى به شقيقه؟
    +منظورم اين بود كه دنبال اعتراف گرفتن نيستم!
    -آهان پس منظور پشت حرفت اين بود؟
    +شاهين دارى ميپيچونى!
    -چيو دقيقاً؟
    +اينكه چيزيو قايم ميكنى يا نه!
    -چى دارم كه قايم كنم؟ هميشه كه پيش هميم، چيزى ديدى تا حالا؟
    +همچين ام هميشه پيش هم نيستيم!
    -مثلاً كى پيش هم نيستيم؟
    +صبح ها كه دانشگام مثلاً!
    سارا سريع از حرفى كه زد پشيمون شد، ميدونست كه شاهين اونقدر باهوش هست كه راحت منظورش رو بفهمه. قيافه شاهين بيشتر از قبل تو هم رفت، سارا خواست جمعش كنه:
    -يا روزايى كه درس دارم يا كار دارم، چميدونم! وقت زياد هست!
    شاهين اما تو سكوت بهش زل زد، از چشماش معلوم بود كه داره حرف ها رو بهم ربط ميده. كمى فكر كرد و انگار كه بالاخره قضيه رو فهميد. با لحن جدى گفت:
    -تو يه چيزى ديدى نه؟
    +نه! كلى دارم حرف ميزنم!
    شاهين ليوانش رو روى ميز گذاشت و آروم به سمت سارا رفت. سارا ناخودآگاه كمى جا به جا شد. شاهين وقتى بهش رسيد دستش رو روى صورت سارا كشيد، آروم نازش كرد. ولى صورتش عصبى و تو هم بود. بعد از چند ثانيه به حرف اومد:
    -ميدونى كه اگر بهم بگى عصبانى نميشم، نه؟
    +چيو بگم؟
    -اينكه شايد بچگى كرده باشى، فضولى كرده باشى تو چيزى كه بهت ربطى نداره!
    +يعنى چى؟!
    شاهين دستش رو پشت سر سارا برد و يكدفعه موهاش رو محكم گرفت. سارا از درد جيغ كشيد و سعى كرد دست شاهين رو جدا كنه:
    -چيكار ميكنى وحشى! دردم گرفت!
    +براى چى فضولى كردى؟
    -فضولى نكردم، ولم كن روانى!
    +واسه چى فضولى كردى؟
    -شاهين كندى موهامو، من فقط اون زنرو ديدم كه از خونه ميومد بيرون همين!
    شاهين موهاش رو ول كرد. سارا از درد بغضش گرفته بود، سرش رو گرفت و عقب رفت.
    -خب، بعدش؟
    +بعدى نداره! ديدم دارى بهم بازم خيانت ميكنى!
    -دو دقيقه پيش گفتى بحس خانوم بازى نيست.
    +الان ميگم هست!

    محكم سارا رو چسبوند به ديوار، فاصله صورتش با صورت سارا چند سانتيمتر بيشتر نبود. ترسيده بود و از اينكه اينقدر با عجله پيش رفته بود پشيمون بود. دنبال راه فرار ميگشت، اما كار از كار گذشته بود. شاهين آروم ولى عصبى در گوشش گفت:
    -تا ٣ ميشمرم، راستش رو گفتى كه هيچى، اگه نگفتى گردنتو خورد ميكنم!
    +به خدا همين بود!
    -يكـ!
    +شاهين به خدا اگه ولم نكنى زنگ ميزنم پليس!
    -دو!
    +شاهين جون سارا ولم كن!
    -سه!
    يكدفعه محكم سارا رو به وسط آشپزخونه هول داد، اونقدر محكم كه كمرش به ميز خورد و روى زمين پرت شد. از درد شروع كرد جيغ زدن و به خودش پيچيدن. شاهين با چشم هاى قرمز به سمتش هجوم برد، دستش رو بالا برد كه بزنتش. سارا دستاش رو سپر كرد و با گريه داد زد:
    -ميگم به خدا ميگم! اومده بودم تو خونه حرفاتونو شنيدم! به جون تو همين بود شاهين! كمرم له شد!
    شاهين دستش رو پايين آورد، شل شد و روى صندلى نشست. بدون اينكه حرف ديگه اى بزنه سيگارش رو روشن كرد، سارا هنوز روى زمين داشت از درد گريه ميكرد. شاهين كلافه و عصبانى دستش رو گرفت و با زور بلندش كرد. به زحمت روى صندلى نشست، نميتونست به صورت شاهين نگاه كنه.
    -چى شنيدى؟
    +همه چيو شنيدم! بعدشم خونه رو گشتم اسلحتو پيدا كردم!
    -هيجان زندگيت كم شده بود ميخواستى چيز جالب كشف كنى يا كم بهت محبت ميكردم دنبال آتو گرفتن بودى؟!
    +به جون تو شانسى شد همش! ميخواستم بيام سورپرايزت كنم، اومدم تو ديدم زنه تو اتاقته! حرفاتونو شنيدم بعدش رفتم بيرون، منتظر موندم بره! اومدم تو خونرو گشتم اسلحه رو پيدا كردم! ترسيدم كه نكنه تو اونى من فكر ميكنم نباشى، همين به خدا!
    شاهين چشماش رو بست و به صندلى تكيه داد. كمى فكر كرد و از جاش بلند شد. سارا هنوز داشت گريه ميكرد، از حركت بعدى شاهين ميترسيد. شاهين در كابينت رو باز كرد و چيزى از توش در آورد. اسلحه كمرى رو روى ميز گذاشت و از آشپزخونه بيرون رفت، بعد از چند دقيقه با سه اسلحه ى ديگه برگشت. همش رو روى ميز گذاشت و دوباره نشست. سارا با وحشت به شاهين و اسلحه ها زل زده بود. شاهين بالاخره به حرف اومد:
    -از اينا دو تا ديگه توى خونه اَمنمون هست، يدونه ام توى ماشين زير صندلى. نزديكـ دو ساله كه همديگه رو ميشناسيم و تو خونه هام ميرى و مياى. ولى تا حالا يكيش ام نديده بودى درسته؟
    قلب سارا داشت از جاش كنده ميشد، گلوش خشكـ شده بود و نميذاشت كه صداش در بياد. به هر جون كندنى كه بود، با صداى خفه گفت:
    -درسته...
    +اينهمه وقت كه باهم بوديم تو چيز غير عادى ديده بودى؟
    -نه...
    +اگر من خلافكار باشم، فكر ميكنى كه تو اين يكى دو ماه گذشته شدم يا از اول بودم؟
    -نميدونم...
    +خب معلومه كه از اول بودم! ولى تو چيزى حس نكردى، چون توى قسمت ديگه از زندگيم بودى. هميشه سعى كردم تورو از همه مسائل خطرناكـ دور نگه دارم، چون دوست دارم! نميخواستم وارد چيزى كه هيچ ربطى بهت نداره بشى. ولى بخاطر بچگيت ميخواى از همه چى سر در بيارى و كلتو بكنى تو هر سوراخى ميبينى! يه سوال ولى، الآن كه فهميدى چى بهت رسيد؟!
    سارا از حرف هاى شاهين جا خورد، بعد از اون رفتار انتظار اين حرف ها رو نداشت. كمى فكر كرد.
    -من بايد بدونم كه كسى كه همه زندگيمو گذاشتم پاش كيه، اگر آدم خطرناكى باشه چى؟!
    +سارا، من از اول همين بودم خب؟ هميشه شاهين از روز اول اين بوده. بد بودم؟ آره، ولى سعى كردم خودمو برات عوض كنم! چون تو به زندگيم يه چيزى اضافه كردى، منم ميخواستم برات همين كار رو بكنم. ولى الان گند زدى توش...بدم گند زدى.
    -من...من...
    +هيچى نگو، خب؟ فقط بلند شو برو بيرون! نميخوام ديگه ببينمت!
    سارا يخ كرد، كل تنش شروع كرد به سوزن سوزن شدن. بدنش شل شد و چشماش سياهى رفت.
    -چرا؟!
    +چون اين رابطه ديگه ارزش نداره، وقتى دو تا دنياى مختلف به هم ميرسن، هم ديگه رو خراب ميكنن. با بچه بازيت همه چيزو باهم قاطى كردى، ديگه نميشه درستش كرد! پاشو برو سارا!
    -يعنى چى شاهين؟! دارى منو از زندگيت بيرون ميكنى؟!
    +حوصله توضيح دادن كارامو ندارم، بهتره كلاً بيخيال هم بشيم!
    -تو بايد به من...
    شاهين ليوانش رو به سمت ديوار پرت كرد و نعره كشيد:
    -پاشو گمشو بيرون تا ننداخمت!
    سارا گريه اش گرفت، هيچ چيز اونجورى كه انتظار داشت پيش نرفت. فكر ميكرد كه شاهين با شرمندگى قراره براش توضيح بده، اما اشتباه ميكرد. بلند شد و با عجله از در خونه بيرون رفت.
    .
    تا چند روز فقط گريه ميكرد، دلش براى شاهين تنگ شده بود. اما ميترسيد كه برگرده به سمتش، به خاطر رفتارى كه باهاش كرد. خودش رو ميخورد و دوباره ديوونه شده بود. هميشه با خودش فكر ميكرد:
    "خب فهميدى، كه چى؟! چه فرقى واست داشت؟! تا وقتى كه شاهين مثل هميشه بود، چرا الكى فضولى كردى توى زندگيش؟!"
    تمام طول روز با خودش حرف ميزد و دنبال راه چاره بود. مادر و پدرش هم خيلى نگران بودند، هيچوقت دخترشون رو اينقدر بهم ريخته و پريشون نديده بودند. مادرش مدام ازش سوال ميكرد، اما سارا ميپيچوند. آرزو ميكرد كاش كسى رو داشت كه باهاش مشورت كنه، ولى مخفيانه بودن رابطش با شاهين و اتفاقاتى كه افتاده بود، مانع ميشد كه بتونه براى كسى تعريفش كنه. وقتى به شاهين فكر ميكرد، قلبش آتيش ميگرفت. اون چشم هاى سياهش، لب هاى سرخش، نگاه نافذش و كلاً وجودش از ذهن سارا بيرون نميرفت. بعد از چند روز بالاخره تصميم گرفت كه براى آخرين بار شانسش رو امتحان كنه، تلفنش رو برداشت و شماره شاهين رو گرفت. قلبش با هر بوق تلفن يكبار وايميستاد. چند بار پشت هم زنگ زد، ولى شاهين تلفن رو جواب نداد. بلند شد و حاضر شد تا به خونش بره. توى مسير داشت به حرف هايى كه ميخواست بزنه فكر ميكرد:
    "خب ميرم اونجا، بهش ميگم كه واسم مهم نيستش كه چيكار ميكنه، تا وقتى دوسم داره و دوسش داره هيچى ديگه مهم نيست!"
    وقتى بالاخره رسيد، هوا داشت تاريكـ ميشد. كلافه با سردرد چند بار ديگه بهش زنگ زد، باز هم جواب نداد. به سمت در رفت و كليدى كه داشت رو داخل انداخت. فكر ميكرد شايد قفل هارو عوض كرده باشه، اما در باز شد. همزمان هم خوشحال شد و هم استرس كل تنش رو گرفت. تمام چراغ هاى خونه و حياط خاموش بود، فقط نور ضعيفى از توى آشپز خونه ميومد. با عجله به سمت خونه رفت. خواست در رو باز كنه و اسم شاهين رو فرياد بزنه، اما صداى دعوايى كه از تو خونه ميومد خشكش كرد. صدا واضح نبود، اما مشخص بود كه يكـ مرد داره با عصبانيت داد ميزنه. با احتياط تو رفت، صدا از آشپزخونه بود. از توى تاريكى آروم به سمت صدا رفت و به داخل آشپزخونه نگاه كرد. شاهين رو ديد كه دست به سينه به كابينت تكيه داده و با نيشخند به رو به روش نگاه ميكنه، اون زنى هم كه قبلاً ديده بودش پشت ميز نشسته بود و عصبى سيگار ميكشيد. صاحب صدا رو نميديد اما معلوم بود كه خيلى عصبانيه.
    -پول منو ميدى يا نه؟!
    +نميدم.
    -شاهين به مولا ميكشمت!
    +مال اين حرفا نيستى عزيز دلم.
    -ببين، اين لات بازيات موقع جوونيت به درد ميخورد، الان بايد سرتو بندازى پايين!
    +پسرم، من هشتاد سالم بشه، بازم توعه بيست ساله كيرمم نميتونى بخورى!
    زن با عصبانيت به حرف اومد:
    -شاهين كيرى بازيا چيه؟! اين پولا واسه تو كه خورده پوله! بده بريم ديگه!
    +نميدم. ميخوام ببينم شما دوتا كودن چه غلطى ميخوايد بكنيد!
    سارا داشت با ترس به دعواى بينشون نگاه ميكرد، ميخواست فرار كنه ولى نگران شاهين بود. تنش هر لحظه بيشتر ميشد و صداى مرد عصبانى و زن بالاتر ميرفت. شاهين ام هنوز با نيشخند بهشون زل زده بود، تا اينكه سارا نگاهى كه تا حالا از شاهين نديده بود رو ديد. چشم هاش گرد شد و كمى خودش رو جمع و جور كرد. صداى مرد رو شنيد:
    -چيه ترسيدى آقا شاهين؟! پول ميدى يا مغزتو بپاچم رو ديوار؟
    +با اين اسلحه اى كه گرفتى سمت من، يه بيليت يكـ طرفه واسه جهنم رزرو كردى!
    سارا وحشت زده كمى عقب رفت، كل تنش داشت ميلرزيد. صداى فرياد هاى مرد بيشتر ميترسوندش، احساس ميكرد كه هر لحظه امكان داره شاهين رو براى هميشه از دست بده. ميخواست دخالت كنه، اما منطقش گفت كه همينجورى اگه بره فقط خطر رو بيشتر ميكنه. دنبال راه چاره ميگشت، كه فكرى مثل چراغ توى سرش روشن شد:
    "اسلحه ى شاهين!"
    سعى كرد تا جايى كه امكان داشت آروم ولى با عجله به سمت اتاق خواب بره، دستاش عرق كرده بود و پاهاش ميلرزيد. وقتى رسيد، به سمت كاشى لق رفت. كنارش زد و توى تاريكى دستش رو توى زمين كرد. جسم فلزى سردى به دستش خورد، فشار خونش به با لمس اسلحه افتاد. نفس عميقى كشيد و اسلحه رو برداشت و به سمت آشپزخونه رفت، مرد هنوز داشت تهديد ميكرد. سارا از تاريكى بيرون اومد و اسلحه اش رو به سمت جايى كه مرد ايستاده بود نشونه گرفت و فرياد زد:
    -بنداز اسلحتو!
    هر سه نفر براى يكـ لحظه ساكت شدند و به هم نگاه كردند. يكدفعه زن اسلحه اش رو از تو كيفش در آورد و به سمت سارا نشونه گرفت، همزمان شاهين سريع دستش رو توى كابينت كرد و اون هم اسلحه اش رو بيرون كشيد و به سمت زن نشونه رفت. همه توى سكوت چند لحظه به هم خيره موندند، تا اينكه زن با لحن مهربونى به حرف اومد:
    -دخترم، اسلحتو بيار پايين! دستات داره ميلرزه، يدفعه ميپره ها!
    شاهين داد زد:
    -خفه شو جنده! اول به احمد بگو اسلحش رو بياره پايين!
    +دختر جون بيار پايين اسلحتو، شليكـ ميكنما!
    سارا دستاش ميلرزيد و پاهش شل شده بود، اما فقط به مرد كه اسلحه اش به سمت شاهين بود نگاه ميكرد. منتظر بود كه حركت كنه تا ماشه رو بكشه.
    شاهين و زن با فرياد همديگه رو تهديد ميكردند، تا اينكه يكدفعه گوش سارا از صداى بلندى سوت كشيد. اونقدر بد كه ناخودآگاه اسلحه اش رو ول كرد و چشماش بسته شد. چند بار صداى گلوله به گوشش رسيد و بعد سكوت شد. سارا گيج و مبهوت سرش رو بالا آورد، شاهين رو ديد كه به كابينت تكيه داده و دستش رو روى كتفش گرفته و از لاى انگشت هاش خون بيرون ميزنه. زن و مرد غريبه روى زمين افتاده بودند و بوى باروت و خون فضاى آشپزخونه رو پر كرده بود. سوت گوشش كه قطع شد، متوجه ناله هاى شاهين شد، سريع به سمتش رفت و محكم بغلش كرد. خون دست شاهين كل لباسش رو پر كرده بود، اما براش مهم نبود. فقط ميخواست تن داغ شاهين توى بغلش باشه تا احساس امنيت كنه. شاهين هنوز به كابينت تكيه داده بود و از درد ناله ميكرد، بالاخره به هر جون كندنى كه بود با صداى گرفته گفت:
    -سارا زود برو...اگه پليس بياد اينجا...توام ميگيرن!
    +نميرم شاهين! گفته بودم تا تهش هستم، سر حرفم ميخوام وايستم!
    -مگه...فيلمه؟! بايد برى...
    سارا با اشكـ لباشو رو روى لباى سرد شاهين گذاشت، لباش ميلرزيد.
    -چرا آخه؟! چرا شليكـ كردى؟!
    +ترسيدم...بزنتت...
    -شاهين بلند شو باهم ميريم، هرجا برى باهات ميام!
    +سارا... تا پليس نيومده برو! نمون اينجا!
    -تورم با خودم ميبرم شاهين! بايد بياى!
    سارا سعى كرد شاهين رو از زمين بلند كنه، اما زورش نميرسيد. مغزش كار نميكرد كه بايد چيكار بكنه، كل تنش از وحشت عرق كرده بود و ميلرزيد.
    -برو بهت ميگم...من خودم ميرم...
    +نميتونى برى! من ميبرمت!
    شاهين محكم سارا رو هول داد عقب، با عصبانيت داد زد:
    -بايد برى! برو!
    +من بدون تو هيچ جا نميرم!
    شاهين داشت از درد به خودش ميپيچيد، ميخواست سارا رو قانع كنه اما به حرفش گوش نميكرد.
    -جون سارا بلند شو خب؟! به خاطر من بلند شو!
    شاهين كمى نگاهش كرد. دستش رو روى زمين گذاشت و با جون كندن بلند شد. سارا دستش رو گرفت و به سمت در كشيدش.
    -آروم! درد دارم!
    +بدو شاهين، تا ماشين رو روشن كنم بيا!
    -خودم ميشينم پشت فرمون...
    +تو كه نميتونى با اين دستت!
    -خودم ميشينم گفتم!
    سويچ رو از سارا گرفت و به سختى به سمت ماشين رفت. نشستن توى ماشين و روشنش كردند، شاهين بيحال و يكـ دست راه افتاد. همينكه از سر كوچه پيچيدن بيرون، صدا و نور ماشين هاى پليس كوچه رو روشن كرد. شاهين نگاه به عقب انداخت و نفس راحتى كشيد. كمى رانندگى كرد و بعد از چند دقيقه كنار خيابون خلوتى ايستاد.
    -چرا وايستادى؟!
    +پياده شو!
    -يعنى چى شاهين!
    +پياده شو بهت ميگم!
    -من ميخوام باهات بيام...
    +برميگردم. الان بايد برم، ولى قول ميدم برگردم!
    سارا كمى با بغض به صورت خونى و بيحال شاهين نگاه كرد.
    -شاهين...قول داديا!
    +به جون تو برميگردم وقتش كه شد...اسلحه رو بده من!
    سارا اسلحه رو به شاهين داد، كمى براى آخرين بار شاهين رو نگاه كرد. اشكش سرازير شد و محكم بغلش كرد.
    -مراقب خودت باش عشق من!
    از ماشين پياده شد و به دور شدنه عشقش نگاه كرد. گيج و منگ با لباس هاى خونى مشغول قدم زدن توى كوچه ها شد و فقط به اتفاقات اون روز فكر ميكرد. سرش گيج ميرفت و نميدونست كه چيكار بايد بكنه، به سمت سوپر ماركت رفت. از در كه رفت تو، پسر پشت دخل با تعجب به سارا نگاه كرد.
    -حالتون خوبه؟!
    +خوبم...سيگار ميخوام.
    -چى بدم؟!
    سارا دست توى جيبش كرد و فيلتر سيگار شاهين كه هميشه توى جيبش بود رو در آورد و روى ميز گذاشت.
    -از اينا!
    .
    سارا هيچوقت نتونست بفهمه كه اون روز چرا اون اتفاقات افتاد و يا چرا همه چيز توى چند دقيقه عوض شد. فكر ميكرد اگر اون روز خونه شاهين نميرفت كار به اينجا ميكشيد؟ يا اگر نميرفت همه چيز مثل سابق ميموند؟ جوابش هرچى كه بود سارا نميدونست. هر روز و هر شب منتظر شاهين بود. از ته دل آرزو ميكرد كه جاى خوبى باشه و بالاخره يكـ روز به قولش عمل كنه. صحنه هايى كه تو خونه ديده بود هيچوقت از ذهنش پاكـ نشد، مثل خاطره هاى بى شمارش و ديوونه بازياش با آقاى راوى. اون دختر كوچولوى لوس و احمق قصه ما، تبديل به يكـ زن با تجربه و زخم خورده شد. ولى پشيمون نبود، چون كه تو دو سالى كه با شاهين بود، قد كل عمرش بهش خوش گذشت و تجربه كسب كرد. شايد بدى داشت، ولى هنوزم شاهين عشق اول و آخر سارا بود. كاش همون موقع كه شاهين گفت بايد تا تهش برى و براى اولين بار لباشون رو روى هم گذاشتند، دنيا وايميستاد. اما حيف كه دنيا اونشكلى نيست كه توى كتابا و فيلما نشون ميدن، خونتو تا ته ميمكه و يكـ پس گردنى هم بهت ميزنه كه يادت نره كه هيچى اونجورى كه ميخواى پيش نميره.
    راستى، سارا هنوزم منتظر شاهينش نشسته...
    پايان.


    نوشته: دخترک

  • 46

  • 11




  • نظرات:
    •   خوشگلخانم
    • 3 هفته،2 روز
      • 12

    • پایان آبکی ولوس بی مزه اه


    •   .سامان.
    • 3 هفته،2 روز
      • 11

    • ایرادات رو داشتی ولی گفتنش فایده ای نداره چون تموم شد.
      از نظر من سارا یه دختر احمق بود، تامام. پایان ماجرا هم قابل پیش بینی بود تقریبا. البته پایانش یه جورایی باز بود، خب سارا تا آخر عمر که منتظر نمیمونه که...


    •   .سامان.
    • 3 هفته،2 روز
      • 11

    • ایرادهایی که این همه عربده کشیدیم تا اصلاح کنی رو بازم داشتی ولی نیازی به گفتن نیست دیگه.
      از نظر من سارا یه احمق بود. یه احمق به تمام معنا. پایان داستان یه جورایی باز بود، خب تا آخرش که منتظر نمیمونه!


    •   Alouche
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • دخترک جان چرااا نزاشتی بهم برسن خب میومد تهش دیگ قول داده بودا مثلا..قشنگ بود لایک عزیزم..اقایون بد قول نباشین


    •   .سامان.
    • 3 هفته،2 روز
      • 10

    • جنابXeusf.e.a.r. من تو اکثر داستانا گفتم که همه رو نمیخونم و اول یه نگاه به سر تا پای داستان میندازم. چیز جدیدی کشف نکردی. سعن کن سرت به کار خودت باشه... نمیخواد چشمت به من باشه.


      اینجا واسه کامنت گذاشتن و اول شدن، به کسی چیزی نمیرسه. هدف منم اول شدن نیست آی کیو...


    •   Mehran7taji
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • رسما مارو کوس گیر اورده بودی با این پایان هندوستانی?


    •   saeedno15
    • 3 هفته،2 روز
      • 9

    • دخترک عزیز اون انتظاری که از پایان داستانت داشتم نبود, یه جورایی از قسمت قبلی انتهای داستان مشخص بود, هنر نویسندگی اینه که بتونی توی هر قسمت یه چیز جدید و غافلگیر کننده به مخاطب بدی نه اینکه یکم مونده به پایان بشه انتهای داستانو حدس زد.
      اگه به اشکالاتی که از داستانت گرفتیم توجه و اصلاح میکردی خیلی بهتر میشد.
      موفق باشی دوست عزیز.


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • ووووووووواااااااى آخه چررررررااااا انقدر بد داستان به اين خوبيو تمام كردى ؟؟؟
      خوب چند فصلش ميكردى چه عجله اى بود :(
      اصلا انتظار نداشتم هيجان داستان و سركوب كنى
      لايك فقط بابت زحمتى كه كشيدى
      ولى پايانش خوب نبود،من دوسش نداشتم،برام راضى كننده نبود (rose)


    •   Dokhtarak98
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • خيلى پايان بد و لوسى بود، اصلاً دوسش نداشتم. ولى حيف، آبى كه ريخته رو زمين رو نميشه دوباره برگرددوند توى ظرف.
      ديسلايك.


    •   hot_top_boy
    • 3 هفته،2 روز
      • 10

    • چرا قسمت آخرش ترکیبی جم ترک و جم بالیوود زدی اخه


      نکات نگارشی هم که سامان عزیز زحمتشو کشید


    •   _deniz_
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • بازم بنویس برامون...


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،2 روز
      • 13

    • واقعا حق دارم وه داستان های دنباله دار رو نمیخونم، اکثرا که از اول بد مینویسند، یه پند نفر اوایل خوب مینویسن ولی مشکلاتی دارن که بهشون گوشزد میکنیم ولی بازم تا قسمت آخر میبینی همون مشکلات همراه داستان هست و با همون مشکلات تموم میشه.
      نکته بعدی پایان بدِ داستان هاست، جوری که تو چهار قسمت رو دنبال میکنی و از داستان تعریف میکنی ولی نویسنده تو قسمت آخر همه ی تلاش های خودش و وقتی که کاربرا گذاشتن رو حیف میکنه.(مثل داستان جعفر و مهمان ناخوانده و یا همین داستان).
      ما انقدر فریاد زدیم جمله بندی هات رو درست کن، ویرایش کن ولی انگار برای خودمون گفتیم، آخر داستانم که بنظرم خیلی آبکی تموم شد و اتفاقات این قسمت خیلی مصنوعی بود.
      متاسفانه من دیسلایک دادم و پشیمون از وقتی که گذاشتم.
      امیدوارم تو داستان های بعدیت قوی تر ظاهر بشی و امیدوارم دیگه دنباله دار ننویسی چون فکر نکنم من دیگه بخونمشون.البته نه فقط داستان شما هیچ داستان دنباله داری رو نمیخونم چون هر وقت خوندم پشیمون شدم.
      دوستان ببخشید کامنتم طولانی شد.


    •   .سامان.
    • 3 هفته،2 روز
      • 5

    • جناب Xeusf.e.a.r. نمیدونم نظر دادن من چه ضرری به شما رسونده ولی هرطور دوست داری فکر کن. در ضمن، خیلی جاها من اولین نفر نبودم. خدایا عجب گیری افتادیما.


      دنیای مجازی اونقدر برام ارزش نداره که الآن بخوام جلوی شما جبهه بگیرم و هِی حرفم رو تکرار کنم و دشمنی ایجاد کنم. اوقاتتون خوش.


      از نویسنده داستان عذرخواهی میکنم بابت کامنت های بی ربط به داستان، شرمنده.


    •   chiiman
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • داستان باید هپی اند باشه بابا :(


      بد نبود در کل


    •   .سامان.
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • جناب Xeusf.e.a.r. اینجا بچه بازی نیست که بگیم عه من اول نشدم چه بد یا من اول شدم، الآن تندیس بلورین بهم میدن. به هر حال نمیدونم چرا چند روزه خیلیا کلیک کردن رو من، شما هم سر بقیه.
      پ.ن. باشه، منم شوخی کردم.


    •   .سامان.
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • اصلاح میکنم: کلید کردن رو من.
      تف به این کیبورد (dash)


    •   Khargosh.khoki
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • بد و بی حوصله تموم شد دوسش نداشتم


    •   L(G)BT_LIFE
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • باشه برای فردا میخونم (ok)


    •   Iraniazadpars56789
    • 3 هفته،2 روز
      • 6

    • درود
      واقعا حیف شد وخراب کردی داستان رو داستانت رو امشب خوندم هر پنج قسمت عالی شرو کردی و ادامه دادی البته اشتباه هایی داشتی که عادیه ولی نمیدونم چیبود عجله داشتی سوژه کم اوردی یا خسته شده بودی خیلی سری تمام کردی داستان و به قولی اب دوغ خیاری از ساعت یک تا الان داشتم میخوندم ولی در این قسمت پشیمون شدم ......
      خوب گذشت این استعداد نوشتن داری امیدوارم کارهای بهتر ببینم ازت ..................
      (پ.ن) دوست عزیز بعضی دوستان ایرادات درستی گرفتن ازت که در قسمت های بعد تکرار شد امیدوارم در اینده رفع بشه...........


      مانا وشاد باشید


    •   نابخشودنی++
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • این قسمت به درد گروه سنی کودک نوجوان میخورد
      خیلی بچگانه و لوس تموم شد


    •   Saman._.ss
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • من لایک دادم بخاطر زحمتی که کشیدی و قسمتای گذشته که لذت بخش بود (rose)
      اما قسمت پایانیت یجوری بود انگار دوست داشتی تموم شه فقط و اون حسی که توی قسمتای قبل به خواننده منتقل میکردی رو توی این قسمت کم داشتی


      بعد خیلی سریع ژانر عوض کردی از یه مرد هوس باز رفتی روی یه مرد خلاف کار (hypnotized)
      ولی بازم ممنونم ازت چون من تازه اومدم اصلا داستان درسته حسابی رو نخونده بودم (dash)

      ادامه بده بقیه هم میخونن (rose)


    •   Xmen82
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • من خوشم اومد ولی میتونست پایان پر فاز و نشیب تری داشته باشه ولی در کل خوب بود. (rose) (rose)


    •   Mamadorg88
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • داستان نویسی خوب بود ولی محتوای پایینی شد مثل فصل آخر گیم اف ترنز


    •   Scott12
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • با متن زندگی کردم.ولی دوست داشتم سارا تیر میخورد تا اون شاهین با خودش درگیر بشه.
      بیا تو رمانکده اپلودش کن اونجا بازدید بیشتری خواهد داشت.طراحی جلدش هم با من


    •   SSAa699
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • **اه حیف داستان به این قشنگی تموم شد.خسته نباشی زحمت کشیدی به امید خوندن نوشته های دیگری از شما.
      لایک ۲۴


      اما من دلم برای شاهین تنگ میشه
      هییییییی**


    •   پروفسور بالتازار
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • نگفتم که همیشه جاکشایی مثل شاهین برنده هستن؟ از همین کامنتای خانومها زیر داستان که دارن غش و ضعف میکنن واسش معلومه


    •   mamad_alone
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXxXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXxXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXxXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXxXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX


    •   omid.best
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • درود. خب من بین قسمت قبل و این قسمت فاصله ی زیادی میبینم. انتظار پایانی مهیج رو داشتم اما خب. اصلاً نتونست انتظارات منو براورده کنه ولی این پایان دنیا نیست، شما میتونید در سلسله داستان های آینده همه ی نقص ها رو برطرف کرده و تجربیات نه چندان مثبت در این قسمت رو به دست فراموشی بسپرید. به هر حال کلی زحمت کشیده بودید. به شخصه این رو هم صحیح نمیبینم تا ی اشکال در ی چیزی پیدا شد به کلی بزاریمش کنار


    •   Vashkin
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • قسمتای قبل یه طورایی توقعات رو بالا برد که این قسمت جوابگو نبود.
      ولی در کل بابت زحمتی که متحمل شدی سپاس و خسته نباشید.
      موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • راستی بچه ها King_hesam نیستش، خبری ازش نیست.
      کسی خبر داره کجاس؟
      جای خالیش احساس میشه.
      ببینی امتحاناتش دو قبول شد؟؟؟


    •   Meysampor
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • فوقالعاده بود خیلی خوشم اومد


    •   Marshaall_Boss
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • بهتر بود داستانی رو که با کش دادن بیجا بی مزه کردی زودتر تموم میشد.اما چرا آبکی و کوتاه بود؟
      ناسلامتی قسمت آخر بود...باید کمی آب و تاب بیشتر بهش میدادی.درکل از مجموع داستان راضی ام.لایکموفق باشید


    •   SSAa699
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • من اون طرفو نمیشناسم حمید جون :
      شما از وب گرد خبر داری ؟پسر خوبیه.


      راستی از داستانت چه خبر ؟شیطون قولشو واسه امروز داده بود یا..


    •   Lucky.man
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • خسته نباشید. داستان طولانی معمولا جمع کردنش خیلی سخت میشه و انتظار خواننده را به سختی برآورده میکنه. کمتر کسی چنین پایانی را دوست داره.


      موفق باشید.


    •   Lucky.man
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • دوستای خوبم
      ما در این سایت با هم زندگی میکنیم، انتقاد، تعریف، تمجید، حتی فحش هایی که رد و بدل میشه، یه جورایی تحویل گرفتن طرف مقابله. برای هم ارزش قائل شیم و به حضور همدیگه احترام بگذاریم. در این حکومت ملاتاریایی که فشار سنگینی بر تک تک افراد جامعه وجود داره، این سایت یه سرگرمی جالبیه. به کام هم تلخ نکنیم.


      همه شما عزیزان را دوست دارم


    •   ARAD_SM
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • عاااالی بودداستانت


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • SSAa699عزیز از وبگرد بی خبرم ولی off boy بعد از نه سال از سایت رفت.
      داستانم همونطور که قول دادم امشب آپ میشه، پیشاپیش امیدوارم مورد پسند رفقا باشه و بتونم لبخند به لباشون بیارم.


    •   With4man
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • بابت وقتی که گذاشتی لایک ولی پایان خوبی نداشت


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • داستان رو تا این قسمت کشوندی اما این قسمت چیزی نداشت که چنگی به دل بزنه، اون صحنه های شلیک و شخصیتهایی که بدون پیشینه ی درست درمون یهو مثل قارچ وسط داستان سبز شدن، چون پردازش نشده بودن و روشون فکر نشده بود نتونستن جذابیتی به داستان بدن.
      قلم شما خوبه و توانایی نوشتن داری اما باری به هرجهت ننویس، توصیه من اینه وقتی میخوای شروع به نوشتن کنی پایانش رو در نظر بگیر و بهش فکر کن، ته یک داستان خوبه که باز باشه اما بشرطی که خود داستان حرفی برای گفتن داشته باشه و یه موضوعی رو به انجام برسونه و حالا یکم باز بمونه شاید بشه مثلا بعنوان شماره دو ادامه ش داد.
      موفق باشی
      لایک تقدیم شد


    •   MamalSparow
    • 3 هفته
      • 0

    • کسشر...


    •   Armin55583
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • دخترک کیرم تو دهنت
      ننویس دیگه بیناموس
      کیرم دهن خودتو اون شاهین حرومزادت
      کصکش پدر تامی شلبی تو پیکی بلایندرز انقدر مافیا نبود که تو بی پدر اون شاهین کونی رو گنده کردی
      در آخرم کیرم تو اسم و فامیلیت


    •   rocky007
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • بیشتر شبیه فیلم هندی بود تا داستان...اول که یه دختر چیکار داره در جایی وایسه که تاکسی کم گیر میاد؟بعدش چون طرف ماشینش بنز بود سوار شده؟یعنی اگه پیکان بود سوار نمیشد؟دختره عاشق فرانسه هست از شانسش طرف گوشیش زنگ میخوره به زبان فرانسه صحبت میکنه؟یه دختر کم سن و سال واقعا باید عاشق مردی بشه که همسن پدرشه؟یه داستان خوندم دختر 15 ساله با پسر 24 ساله دوست شده بود تمام بچه های سایت هزارتا فحش بهش دادن.حالا واقعا تعجب داره همچین داستانی اینقد طرفدار پیدا کرده


    •   عاشق.کون.بزرگ
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • تخمی بود


    •   Feloraaa
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • قشنگ بود


    •   مردتنها90
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • عالی بود موفق باشی


    •   Pussy.fucker
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • جالب و قشنگ بود خسته نباشی ..


    •   sakhe
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • خدا کنه برگرده (dash)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو