خاطرات سفر با سارا و دامیان

1395/10/16

باورم نميشه. حدود سه ساله كه با سارا و دامیان آشنا هستيم و با هم رفت و آمد داريم. مثل اينكه ديروز بود. داستان آشنايي مون و اولين تماسها و سكس ضربدري را قبلا در"راز یک شب پاييزی" و “راز يك روز گرم تابستانی” براتون نوشتم. اگر در تماسهاي اول سكس مركز همه چيز بود، با گذشت زمان دوستي ما عميق تر شده و سكس بخشي از اون رابطه است ولي همه اون نيست. رابطه مون براساس علاقه، احترام و كشش جنسي دوطرفه - يا بهتره بگم چهار نفره - است. علائق مشترك زيادي داربم. معمولا هر ٦-٧ هفته يكبار همديگرو ميبينيم. با هم فيلم تماشا ميكنيم، كنسرت ميريم، غذا درست ميكنيم. عاشق غذاي ايروني اند. كارهاي گوگوش و شادمهر و بعضي از آهنهگاي ابي را دوست دارند. هم ما و هم اونها توي مهموني هاي خانوادگي و دوستانه همديگه شركت كرديم. مثلا، سال نو اونها و نوروز خودمون. البته اون رازهاي سكسي را فقط براي خودمون نگه ميداريم و توي جمع بروز نميديم. با هم سفر ميريم و انچه اينجا ميخونيد يادداشتهاي آخرين سفرمون به يكي از جزاير يونان است. هفت روز و ٦ شب پر از خنده، ارامش، طبيعت گردي، شنا، آفتاب گيري، ماجراجويي، شهوت، لذت، و ماجرا هاي سكسي. براي راحتي متن و قلم، من اسم اونها را به سارا و دامیان تغيير دادم. فقط خاطرات سفر ٣ روز اول را توي ٣ قسمت مختلف براتون نقل ميكنم كه داستان طولاني نشه. از روز چهارم و پنجم صرف نظر ميكنم. شايد تكراري بشه. خاطرات و ماجراجويي هاي روز ششم و هفتم اگه فرصتي شد درآينده مينويسم. قصد ندارم همه جزييات را تعريف كنم مگر اينكه لازم باشه. براي همين اگر دنبال يك داستان پورن هستيد، اين ياداشتهاي سفر شايد اون چيزي نيست كه دنبالشيد. اينو گفته باشم! اگر موفق بشم يك عكس خودمو كه توي بالكن هتل گرفتم براتون پست ميكنم.

روز اول:
حوالي ظهر به هتلمون رسيديم. هتل كنار دريا بود. ٣-٤ دقيقه پياده روي. هتل يك استخر بزرگ هم داشت با چندين بار و يك رستوران. منظره اش عالي بود. رو به دريا. بعداز ظهر رو با شنا و استراحت كنار استخر گذرونديم. طرف هاي عصر به بازار سري زديم. رستورانها و بارهاي زيادي بودند. توي يك رستوران نشستيم و من و سارا برنامه شب رو براي بابك و دامیان گفتيم. از اول هم قرار اين بود كه خانمها برنامه سفر رو بريزنند. براشون يك سورپرايز داشتيم: امشب دامیان و بابك اتاقهاي هتلشون را عوض ميكنند. ولي من و سارا توي اتاق هامون ميمونيم. اين يك تجربه جديد توي اين رابطه بود.

شب توي حموم اتاقم دوش گرفتم . توي آينه نگاهي به خودم انداختم. يك لباس خواب سكسي پوشيدم . وقتي از حموم اتاق بيرون اومدم دامیان روي تختم خوابيده بود. فقط يك شورت تنش بودم. احساس عجيبي داشتم. اين اولين بار نبود كه اونو ميديدم يا باهاش سكس داشتم، ولي اولين بار بود بابك و يا سارا پيشمون نبودند. ميدونستم كه اتاق بغلي اند ولي با اين وجود هيجان زده و كمي مضطرب بودم. بدنمو صاف كردم. رفتم جلو تخت وايستادم. زبونمو با عشوه روي لبام كشيدم. با وجودي كه شب بود، نور پنجره و يك چراغ خواب كوچولو اتاق را نيمه روشن كرده بودند. رفتم روي تخت و روي بدنش نشستم. سفتي وسط پاي دامیانو حس ميكردم. مطمئن شدم كه شب داغ و پر ماجرايي داريم. اين بازي را ميخواستم طولاني كنم. هم من و هم دامیان بازي بيش از سكس را خيلي دوست داريم و لذت ميبريم. تنمو روي بدنش ميماليدم. هنوز هيچ كلمه اي مابينمون رد و بدل نشده بود. توي اين سكوت، صداي آه و ناله اي را از اتاق بغلي شنيديم. صدا بيشتر و بيشتر و فرياد گونه ميشد. معلوم بود كه از سارا است. سارا زن دامیانه. هر دو خنده مان گرفته بود. معلوم نبود بابك - دوست پسر من- چه بلايي سر سارا ميآورد. بهش گفتم اگر ميخواهد بره سارا را نجات بده. خنديد و گفت بزارحالشو ببرند. اونها اينطوري دوست دارند ماهم به راه و روش خودمون حال ميكنيم.

لبمو گذاشتم روي لبش و شروع كرديم بوسيدن همديگه و با حرارت شروع به عشق بازي كرديم. زير گردنمو ميليسيد. دستشو از زير لباس خوابم روي كمرم كشيد و لباسمو دراورد. خودمو پايين اوردم. يكي از سينه هامو با دست محكم گرفتم و نزديك لباش بردم. زبونشو در آورد ولي خودمو پس كشيدم. دو سه بار ديگه همين بازي را ادامه دادم. بالاخره با دستاش منو گرفت، چرخوندم و روم دراز كشيد. راه فرار نداشتم. زبونشو روي سينه هام كشيد. نوك سينه هامو مك ميزد. از اينكه اونها را فتح كرده احساس غرور ميكرد. بازيمون داغتر و خيستر ميشد. زبونشوروي لبام ميكشيد و اونو توي دهنم ميكرد. چند بار چرخيديم. اينبار من روش بودم. اينبار من بودم كه زبونمو توي دهنش فرو ميكردم. شورتشو اروم اروم از پاش پايين كشيدم. دستمو انداختم دور بيخ كير سفت و خوش تراشش و رو به بالا و پايين تكونش دادم. تخماشو از زير تا روش ليس زدم. زبونمو كشيدم روي نوك كيرش. سر كيرشو گذاشتم بين لبام ولي توي دهنم نبردم. خودم كامل خيس شده بودم. شورتمو درآورد. كس خيسم رو روي بدنش ميكشيدم. با دستشو همه بدنمو را لمس ميكرد. كير خودشو با دست گرفت و كاندمو كشيد روش. بدنمو كشيدم بالا. خودمو تنظيم كردم و روش نشستم و شروع كردم عقب و جلو رفتن. هر دو داغتر و خيستر شده بوديم. كيرش لاي كسم وول ميخورد. توي آسمونها بوديم. داغيشو حس ميكردم. رو بدنش خم شده بودم و سينه هامو روي سينه هاش ميكشيدم. لپهاي كنم را باز كرده بود و اونو چنگ ميزد. فشارشو بيشتر حس ميكردم. همه كسمو پركرده بود. تنم مثل كوره داغ شده بود. نفسهامون تند تر و تند ميشد و هردو تقريبا با هم راضي شديم. روش چمپاته زدم. حال تكون خوردن نداشتم. ولي داشتم فكر ميكردم كه نوبت بعدي چكار كنيم…

(روز دوم)
بعد از صبحانه برنامه غواصي زير اب و تماشاي ماهي ها و مرجانها را داشتيم. با يك قايق به محل غواصي رفتيم و ماهي ها واقعا ديدني بودند. اولين بار بود كه اين برنامه را تجربه ميكردم. بعد از اون با هم قايق به ساحلي دورتر با چندين صخره و كانال رفتيم. قرار بود چند ساعتي اونجا بمونيم. در سواحل شناي يونان اينكه خانمها تاپ لس باشند- بخصوص موقع افتاب گيري- عاديه ولي توي اين منطقه ساحلي خيلي از توريستها حتي موقع شنا و بازيهاي ساحلي هم لخت هستند. من و سارا تاپ لس بوديم يعني اينكه قيد قسمت بالاي مايو را زديم.شايد ميخواستيم خداي خورشيد يوناني ها سينه هامنو ديد بزنه و گرم كنه. پسرها مايوهاشون را نگه داشتند. شنا توي اون اب تميز، اروم و لاجوردي لذت خاصي داشت. از چند تا صخره ها ميشد توي اب شيرجه زد. اولش هر چهار تا با هم بوديم ولي كم كم من و بابك ازشون دورتر شديم. هم ما و هم سارا و داميان لازم داشتيم يكم فضاي خصوصي خودمون را داشته باشيم. توي اب تا زير گردن وايستاده بودم. سرمو بعضي وقتها زير اب ميكردم كه كف دريا را ببينم. بينظير بود. بابك از پشت خودشو به من چسبوند. گردنمو و كمرمو بوسيد. دستشو زير سينه هام حلقه زد. توي سواحل اينجا سكس ممنوعه ولي اينكه يك پسر و دختر توي هم بلولنز و به هم وربرند و ماچ و بوسه كنند عاديه، بخصوص توي اين ساحل و براي اونهايي كه تو ابند. گشت سپاه و ارشادي وجود نداره! از زير اب فشار برآمدگيش را حس ميكردم. نوك سينه هامو ماساژ ميداد. همونطور كه بغلم كرده بود پرسيد اگه ديشب با داميان بهم خوش گذشته. جوابشو با يك سوال دادم. خوش گذشته؟ مگه شما گذاشتيد ما بخوابيم! اه اه اه و اداي سر و صدا و فريادهاي سارا را در آوردم.

بابك با تعجب گفت: راست ميگي؟ صدامون تا اونجا ميومد؟

  • چرا دروغ بگم. داميان ميخواست بياد نجاتش بده. چكارش ميكردي؟ چقدر فشارش ميدادي؟ برنامه تون چي بود؟
  • ميخواهي بدوني؟
  • آره اونهم با همه جزييات!
  • جزييات رو كه نميتونم بگم ولي ميتونم امشب نشونت بده و يكي يكي اجرا منم. همه شو. از سير تا پياز. ميخواي؟
  • اره عزيزم ولي الان كلياتشو بگو!
  • قول ميدي كه اجازه بدي جزييات را امشب نشونت بدم و اجرا كنم. قبوله؟
  • قول دادم و قبول كردم. خوب بگو سر وصدا موقع چي بود؟
  • حالت سگي. سارا خيلي حال ميكنه توي سگي. حسابي اتشي ميشه. منم همينطور. ميخواهي امشب؟
  • گفتم كه همه چيزو ميخواهم. ديگه چي؟
  • آنال سكس داشتيم.
  • اون خواست يا تو خواستي؟
  • سارا خواست و منم از كون كردمش. بابك دوباره ازم پرسيد اگر ميخوام امشب آنال داشته باشيم.
    ميخواست مطمئن بشه كه زير قولم نميزنم.
  • چطور بود؟
  • عالي، ولي مال تو يك چيز ديگه است. سارا كم تجربه است توي اينكار.
  • حسابي شهوتي شده بودم. دستمو از زير اب كرده بودم تو شورتش و با كيرش بازي ميكردم. اونهم سينه هامو ميماليد و صورتمو ميبوسيد.
    كيرش تو دستم بود. بهش گفتم من رو قولم هستم. صد در صد. اگر ميشد همينجا و توي همين ساحل اينكارو ميكرديم. ميدونست كه من زياداهل كون دادن نيستم، شايد سالي دو سه بار. ميخواست مطمين بشه. بهش گفتم كه من مال اونم. كيرشو فشار دادم و گفتم اين هم مال منه. ديشب فقط داده بودمش كرايه براي تمرين براي امشب. يادت نره! شب اصلي امشبه و اين هم مال منه!
    دستشو كشيد روي كونم و وسط پام و گفت اره عزيزم اون مال توست و اينها هم مال منند.

لحظه شماري ميكردم كه قايق بياد و ما رو به هتل برسونه. به ساحل و اسكله برگشتيم. شب تو هتل من و بابك توي اتاق وتخت خودمون خوابيديم. خواب كه چه عرض كنم. بابك همه جزييات شب قبل را گفت و نشون داد و اجرا كرد. من هم روي قولم موندم. يكبار كون و دو بار كس. نه، شايد سه بار اگر اون اورال سكسي هم كه بهم داد و حسابي راضيم كرد رو هم حساب كنم.

(روز سوم)
روز سوم هم با شنا و آفتاب گيري در كنار دريا آغاز شد. با داغ شدن آفتاب ظهر به استخر و سايه آن پناه برديم. عصر را به مركز شهر رفتيم كه پر از مغازه هاي كوچك صنايع دستي و كيف و چرم است. رستوراني كه براي شام رفتيم هم غذاش خوب بود هم اركسترش. موزيك يوناني كه يه مايه هايي از موزيك ايروني داشت. يكي دوتا اوزو زديم كه مشروب مخصوص يوناني است. سرمون گرم شده بود. من و سارا پيشنهاد كرديم كه با قرعه شريك تو رختخواب امشب را انتخاب ميكنيم. اسم همه را روي تكه كاغذهاي كوچكي نوشتيم و به دو گروه مردها و زنها تقسيم كرديم. سارا يك كاغذو از دسته مردها انتخاب كرد و اسم بابك اومد. حا
لا نوبت من بود كه اسم يكي از زنها را انتخاب كنم. اسم سارا كه در اومد، هم ناراحت شدم هم خوشحال. با دست خودم سارا را تو بغل بابك فرستاده بودم، ولي خوب يك موقعيتي بود كه خودم يكبار ديگر تنهايي با داميان لذت ببرم. اما به نظر ميرسيد سارا از همه خوشحالتره. عجله داشت كه به هتل برگرده. فكر كنم پريشب خيلي بهش خوش گذشته. به هتل برگشتيم و هر كسي به اتاقي كه قرار بوده رفت.،

نشسته پشتمو به ديواره تخت هتل تكيه داده بودم و خودمو تو بغل داميان جا داده بودم.

  • داميان؟
  • بله كاملي. او منو كاملي صدا ميزد.
  • يك سوال بپرسم؟
  • بپرس كاملي.
  • خوشحالي كه امشب كنار مني؟
  • البته كه خوشحالم. خدا خدا ميكردم كه قرعه به اسم ما بخوره.
  • چرا؟ چي منو دوست داري؟ مگه با سارا حال نميكني؟ و من بيشتر سوال ميكردم.
  • داميان تلاش ميكرد جواب بده. چشاتو دوست دارم، صداي سكسي تو رو دوست دارم، لباتو، سينه هاتو رو دوست دارم. با انگشتش از پيشوني تا پاهامو را لمس كرد و گفت كه همه اينها را دوست داره. دستشو روي كسم گذاشت و گفت بخصوص اين كوچولو را دوست داره.
  • مگه سارا اينا رو نداره؟
  • اين صداي سكسي، چشماي بزرگ عسلي، سينه هاي خوش تراش مخصوص توست. و ادامه داد ميدوني چي رو بيشتر از همه دوست دارم: آرامشتو، خيلي آرومي توي سكس، من اينو دوست دارم. با سارا سرعت حوادث يكجور ديگه است.

اين دقيقا همون چيزي بود كه من بهش فكر ميكردم. شايد لذت ترين دقايق زندگي اون لحظه اي باشه كه با يكنفر كه دوست داري- نه اينكه حتما عاشقش باشي - سكس داري. سكس با بابك ميتونه خيلي آتشين و هيجان انگيز باشه، اما هميشه نميتونيم ريتم همو پيدا كنيم. بعضي وقتها - نه هميشه- بابك خيلي جلوتره و زودتر هم راضي ميشه. با داميان سكس يكجور ديگه جلو ميره. همينه كه بعضي وقتها بهترين سكس را با اون تجربه ميكنم.
بيشتر تو هم قاطي شده بوديم. دستاشو رو دور گردنم حلقه كرد و چرخيد روم و لباشو رو لبام قفل كرد. بوسه ها طولاني، خيس و عميق بودند. سرشو برد ميون سينه هام و شروع كرد به ليسيدن و مكيدن سينه هام. نميدونم چند دقيقه اونجا بود. با دست سرشو به پايين بدنم هل دادم، حالا روي شكمم بود. سرشو برد ميون پاهام. كسمو با زبونش ماساژ ميداد. حساس ترين نقطه كسمو پيدا كرده بود و من در اوج لذت بودم. خيس خيس شده بودم. سرشو بين پاهام فشاردادم. بيشتر حسش كردم. بدنم داغتر شد، لرزش خفيفي تو بدنم حس كردم و ارگاسم اول را گرفتم.
چرخيدم و يك پهلو شدم. منو از پشت بغل كرد. دستمو از روي رونم رد كردم و نوك كيرشو دست زدم. كيرشو با كاندوم پوشند و هلش داد توي كسم. ميدونست كه اين حالت قاشقي يكي از پوزيشونهاي مورد علاقه منه. يكي از پاهامو كمي بالا آورد. حركاتمو موزون كرديم. خودشو عقب ميكشيد و دوباره كيرشو ميفرستاد تو كسم. داشت راضي ميشد. دستمو بردم وسط پاهام و پايه كيرشو گرفتم. با اين كار حشري تر شد و فشارشو بيشتر كرد. صداي ناله شو كه شنيدم لبخندي زدم. كيرشو اروم اروم ازم بيرون كشيد. رفت حموم . وقت ريكاوري بود. چشام كم كم سنگين شدند و خوابم برد.

نميدونم چقدر خواب بودم ولي با تماس دستاش كه منو از پشت بغل كرد بيدار شدم. بوي عطر خوبي ميداد. چرخي زدم و از روبرو خودمو تو بغلش جا دادم. دستشو انداخت رو پهلوم و شروع به نوازش رانم و كونم كرد. لباش بوسه خواه بودند.
كاملي؟
با چشمهاي نيمه باز جواب دادم چيه خوش تيپ؟
يك چيزي بپرسم؟
بپرس.
ميخواهي امشب انال داشته باشيم؟
چشامو باز كردم. انگشتاشو قبلا توي كونم كرده بود وقتي كه ماساژم ميداد ولي ميدونستم كه خيلي اهل اين كار نيست. چرا امشب اينو ميخواست؟ يك لحظه از ذهنم گذشت شايد ميدونست كه بابك زنشو از كون كرده و حالا ميخواست مساوي بشه؟ انگشت اشاره ام رو به نشونه سكوت روي لباش گذاشتم و گفتم: امشب نه! امشب نه داميان ولي شايد يك شب ديگه اگر با هم تنها بشيم. شايد وقتي از مسافرت برگشتيم خونه. خواستم تو خماري نگرش دارم.
راستش ديشب بابك از عقب منو كرده بود و من اصلا حالشو نداشتم كه دو شب پشت سر هم رابطه انال داشته باشم. سالي دو سه بار شايد ولي دو شب تو يك هفته نه!
انتظاراين جوابو نداشت. خواستم از دلش در بيارم. بهش گفتم ولي ميتوني كمرمو و باسنمو ماساژ بدي. با روغن زياد. اگر خواستي ميتوني كيرتو بزاري لاي كپلم و كونمو ماساژ بدي ولي توش نميكني. ميدوني جايزه ات چيه؟ ميتوني بدون كاندوم انجام بدي. قبوله؟
باوجوديكه اتاق نيمه روشن و تاريك بود، برق شادي رو توي چشماش و صورتش ديدم. مثل اينكه آماده بود. نميدونم روغن ماساژو از كجا پيدا كرد و چند دقيقه بعد دستاي قوي اش روي باسنم و لاي پام بالا و پايين ميرفتند. كيرشو هم حسابي روغن مالي كرده بود. اونو روي كمرم كشيد و بعدلاي كونم. وقتي اونو لاي كونم ميكشيد مثل اينكه رو سرسره ليز ميخوره. رفتم تو خاطرات نو جووني. مثل اينكه دوباره ١٦ ساله شده بودم. اولين باري كه با پسر عموم همين كارو ميكرديم. اون بار حتي شورتم را در نياورده بودم و از روي جوراب شلواري كيروشو ميماليد روي كونم. دفعات بعد ترسمون ريخت و لخت اينكارو كرديم!
چند بار هم پسر همسايه لاي كونم گذاشت حدود ١٧ سالگي ولي نميدونم چرا روغن نميزديم! چقدر لذت بخشتره با روغن. خنده ام گرفته بود.
داميان كه خندمو ديد پرسيد اگر دوست دارم ؟
بهش جواب دادم مگه ميشه دوست نداشته باشم. هنوز ياد خاطرات نو جووني و پسر همسايه بودم كه آب گرمشو رو كونم خالي كرد.

نوشته: كامليا


👍 4
👎 4
47692 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

572401
2017-01-05 22:33:07 +0330 +0330

خوشا آنان که دنیا کیرشان بی
کسی مثل هلو تقدیرشان بی
خوشا انان که دائم بیخیالن
به تخمم یا به کیرم ذکرشان بی

2 ❤️

572469
2017-01-06 04:01:33 +0330 +0330

مگه داري گزارش ميدي روز اول روز دوم روز سوم انداختي

0 ❤️

572887
2017-01-08 15:59:52 +0330 +0330

خیلی عالی بود منتظر بقیه ماجراهاتون هستم.

0 ❤️

656361
2017-10-05 09:17:30 +0330 +0330

سلام
ببخشید گوه خوردی آمدی اینجا چی میزنن شما که همچین فازی میگیرین

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها