خاطرات سکسی خانوادگی من (1)

    سلام این داستان رو تو یکی از سایتا دیدم دیدم قشنگ گذاشتم لطفآ تا اتمام نظر ندید
    من حسینم،۱ و ۶۰ قد دارم و ۸۰ وزن، چشمای قهوه ای و موهای بور که تقریبا بلنده یعنی تا روی شونمه،خیلی به تریپم اهمیت میدمو همیشه عطر به خودم میزنم الان ۲۵ سال دارمو توی لاهیجان (گیلان) زندگی میکنم، میخوام اینجا خاطرات سکسی بعد از ازدواج خودم و زنمو خانوادم رو براتون بیان کنم


    اول از زنم بگم: زن من آنا ۲۸ سال سن داره، یه زن متوسط با اندام نسبتاً سکسی، سینه های متوسط که راحت تــو دست جا میشه،موهای بور و بلندی داره، مهمترین قسمت بدنش که هر پسری رو جذب میکنه کون بزرگشه که اگه از نیمرخ نگاش کنی اصلا کونش به کل بدنش نمیخوره...ولی در تلاشه که یکم چاق تر بشه تا درشت تر بشه و اندامش به کونش نزدیک بشه


    ما الان حدود ۵ ساله که ازدواج کردیم، علاقه ای به بچه دار شدن نداریم چون هنوز جوونیمو باید کلی عشق و حال کنیم و با وجود بچه دست و پامون بسته میشه


    زن من خیلی منو دوست داره اصلا نمیتونه ببینه من به یه دختر دیگه حتی فکر کردم حالا چه برسه به اینکه بخوام به دختری نزدیک بشمو...


    زن من دوران مجردیش خیلی شیطون بود، یعنی طوری که من آمارشو گرفتم توی دانشگاهش به شاه کس دانشگاه معروف بود و پردشم یکی از همکلاسیهاش به اسم علی زده بود که بعدها وارد زندگیمون شد و داستانشو براتون تعریف میکنم، اما زنم شب اول ازدواجمون بهم گفته بود که مادرزاد پرده نداره و باکره نیست، منم که میدونستم پردشو کی زده به روم نیاوردم و حرفشو مثلا باور کردم، خیلی شبا مشروب میخوریمو حسابی شهوتمون میزنه بالا و وحشیانه سکس میکنم، منم موقع اکثراً موقع سکس شیطنتم گل میکنه و از آنا راجب مجردیشو دوست پسرای ثابقش سوال میکنم، اونم که تــو حالت مستی و حشری به سر میبره هر بار یه داستانی برام تعریف میکنه و از رابطه هاش با دوست پسراش میگه که منم حسابی حال میکنم


    تا یکسال بعد ازدواج با من دیگه سر و گوشش نمیجنبید، اما بعد یکسال با یه اتفاق دیگه کم کم زن منم به روزهای قبل ازدواجش برگشت


    ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز با آنا رفته بودیم رستوران تا شام بخوریم (اینم بگم که آنا جووون بسیار سکسی و خفن لباس میپوشه و همیشه مانتو تنگ و کوتاه میپوشه و اکثر اوقات رنگ روشن، رنگ موهاشم که تازگی شرابی کرده بود و حسابی تــو دل برو شده بود) غذامونو سفارش دادیمو نشستیمو مشغول خوردن شدیم که یه پسر و ۳تا دختر وارد رستوران شدن، اون پسر به حدی خوشگل و زیبا بود من که مردم هلاکش شده بودم چه برسه به دختـــرا، اون ۳تا دختری هم که باهاش بودن معلوم بود دوست دختراشن، پسر قد بلندی داشت و موهاشم بلند بود و تا زیر شونش میومد، چشماشم آبی بود و با آرایشی که کرده بود بدجوری می درخشید، چند لحظه ای به اون پسر خیره شدمو بعد رو کردم به آنا که چیزی بهش بگم که دیدم چشماش ۴تا شده و داره به اون پسر نگاه میکنه، البته اینم بگم که آنا منم کم خوشگل نبود و اون پسرهم خیره شده بود بهش...


    پسر اومد از کنار میز ما رد شد بدون اینکه به من توجه کنه آروم دست زنمو که روی میز بود و لمس کرد و رفت، منم این صحنه رو دیدم ولی به روی خودم نیاوردم، البته خیلی برام جالب بود که ببینم عکس العمل آنا چیه...که دیدم آنا حسابی حل شد و دست و پاشو گم کرد، با خودم گفتم نه مثل اینکه آنا ته دلش یه خبراییه، نمیدونم چی شد که فکرای عجیبی از سرم گذشت و شیطنتم گل کرد به آنا گفتم :


    آنا پسره رو دیدی؟
    اونم مثلا میخواست خودشو بیخیال نشون بده گفت :
    کدوم پسره؟
    همون خوشگله دیگه با ۳تا دختر اومده
    آنا برگشت و به پسر نگاه کرد که از قضا پسره هم داشت به ما نگاه میکرد، آنا سریع روشو برگردوند و گفت:
    آره دیدم چطور مگه؟
    خیلی خوشگل و خوش تیپه، آدم دوست داره بشینه و ۱ساعت فقط نگاش کنه
    آره خوشگله....ولی به ما چه شوهر خودم که از همه پسرا خوشگلتره و من شوهرمو با دنیا عوض نمیکنم


    تــو دلم گفتم (آره جون عمت)
    مرسی عزیزم منم تورو با دنیا عوض نمیکنم


    پاشدمو رفتم سمت دستشویی تا دستامو بشورم اما هدف دیگه ای داشتم...
    یکم طولش دادمو طوری که آنا منو نبینه آروم دید زدم ببینم چه خبره که حدسم درست بود، اون پسر منتظر این لحظه بود پا شد و اومد سمت میز ما و دستشو دراز کرد که با آنا دست بده، آنا هم که با دیدنش شوکه شده بود خیلی راحت باهاش دست داد، از دور نمیتونستم بفهمم چی بهم میگن ولی از ناز و عشوه های آنا مشخص بود که داره غیر مستقیم به پسره میگه که توروخدا بیا همینجا منو بکن، پسره یه کارت از جیبش درآورد و داد به آنا و دوباره باهاش دست داد و رفت سمت میزش، منم حرکت کردم به سمت میز خودمون که آنا با دیدن من حل شد و سریع کارت رو گذاشت توی کیفش، نشستمو شاممون که تموم شد حرکت کردیم به سمت خونه، تــو راه ازش پرسیدم
    خوش گذشت عزیزم
    آره خیلی خوش گذشت ممنون عشقم
    آنا من خیلی دوستت دارم
    منم دوست دارم عسلم
    من دلم کس میخواد خیلی حوس کردم تو چی؟
    وااای نگو که من دارم میمیرم
    من این فرصت و غنیمت شمردمو سریع دستمو بردم سمت کسش از روی ساپورتش کسشو مالیدم که دیدم بعلهههه کسش حسابی خیس شده
    عزیزم کست چقدر خیس شده
    آره دیگه حوس کیر تورو کرده زودتر بریم خونه که دارم میمیرم
    چشمممم


    رفتیم خونه و تا وارد خونه شدیم حمله کرد سمت منو حتی اجازه نداد بریم توی اتاق شلوارمو کشید پایین کیرمو گذاشت دهنش، اووفففففففففف با چه شهوتی میخورد، چندتا میک که میزد از دهنش در میاورد و میگفت واییی حسینننننن جووووووووووون چقدر کیرت خوشمزشتتت میخواااااااااااامممممم بعد دوباره می کرد تــو دهنش
    خیلی حرفه ای ساک میزد و همشو میکرد تــو دهنش (معلومه پسره حسابی حالشو بده کرده بود) گفت
    وااای آنا درش بیار الان آبم میاد میخوام بکنم تــــو کست، درش آورد بلند شد رفت سمت اپن ساپورتشو درآورد و یه پاشو گذاشت رو اپن و گفت: حسیننن جووونم عشقمممم بکنننن تــو کسمممم که دارم هلاک میشممممممممم
    دیگه نیاز نبود تف بزنم چون هم کیرمو با آب دهنش خیس کرده بود و هم کسش پره آب بود، کیرمو گذاشتم سر کسش و با فشار آروم همش رفت تـــو کسش یه آه کشید و چشماشو بست و منم شروع کردم به تلمبه زدن اونم هی میگفتـ واااای حسینننننننن محکم تر محکم تررررررر بکنننننننن بکننننننننننننننن سوختممممممممممممم آیییییییییییییییییییی
    منم سرعتمو بیشتر میکردم، آنا چشماشو بسته بود و داشت حسابی حال میکرد، تا حالا اینجوری ندیده بودمش، میدونستم داره به چی فکر میکنه، منم حالشو بدتر میکردمو بهش گفتم:
    آنا جوووووووووووووووون دوست دارییییییییییییی
    آره خیلیییییییییی میخواااااااااااااااام وایییییییییییییییییی بکنننننننننننننننن
    دوست داشتی الان همه دوستای دوره مجردییتتتتتتتتتتتتت اینجا بودنوووووووووووو نوبتی میکردنتتتتتتتتتتتتتت
    آرهههههههههههههه دوست دارمممممممممممممم میخواااااااااااااااااااممممممم
    یکی کستو میکرد یکی کونتو میکرد یکی سینتو میخورد یکی لباتو میخورددددددددددددددددد
    آره وااااااااااااااااای میخوااااااااااااااااااااام
    کدومشووووووو بیشتر دوست داریییییییییییییییی
    علیییییییییییییییییییییییی علییییییییییییی رو میخوااااااااااااااااااااااااااام، شایانم میخواااااااااااام، واییییییی کیر کلفتشو میخواااااااااااام، حسین بکنننننننننننننننننننن
    انقدر وحسیانه تلمبه میزدم که کیرم داشت میترکید دیگه نتونستم تحمل کنمو آبمو با فشار زیاد خالی کردم تــــو کسش
    آییییییییییییییییییییییییی وایییییییییییییییییییی سوختمممممممممممممممممممم
    حسیننننننننننننننننننننننن


    هردو بیحال همون جلوب آشپرخونه اتفادیمو نفهمیدم کی خوابمون برد
    نصبه شب بود که از خواب بیدار شدمو آنا رو بغلش کردمو بردمش سمت اتاق خواب لباسشو درآوردمو خوابوندمش رو تخت
    رفتم سمت کیفشو کارت پسره رو درآوردمو دیدم بعله شماره تلفن وآدرسشه(پسره یه شرکت فروش دستگاه ها و ماشینهای اداری داشت) باخودم گفتم : آنا جوووون الان وقتشه یه تحولی توی زندگیم بدم برو جلو هواتو دارم عشقم
    کارت و گذاشتم تــو کیفشو رفتم کنارش بغلش کردمو خوابیدم


    صبح زود از خواب پاشدم، آنا هنوز خواب بود، سریع لباس عوض کردمو رفتم بیرون ساعت حدود ۷.۳۰، من اکثراً صبح زود میرفتم سرکار (یادم رفت بگم اون موقع بوتیــــک داشتم) خلاصه سریع رفتم به آدرس شرکت اون پسر که اسمش آرش بود، شرکتشتوی یه ساختمون به اسم کاوه بود و متأسفانه یا خوشبختانه تعطیل بود،گیج بودمو دقیقاً نمیدونستم میخوام چیکار کنم، اما مطمئن بودم که آنا میره سراغ پسره
    جای شما خالی رفتم یه دست کله پاچه خوردمو رفتم مغازه رو باز کردم، ساعت حدود ۹ بود که آنا بهم زنگ زد، معلوم بود تازه از خواب بیدار شده،
    سلام عشقم خوبی؟
    سلام عزیزم بیدار شدی؟
    آره کجایی؟
    مغاطم دیگه عزیزم
    کی رفتی؟
    من ساعت ۸ اومدم
    ۸؟ چرا انقدر زود رفتی؟
    آخه رفته بودم رشـــت یه سری جنس قرار بود برام بیاد
    اومد جنسات؟
    نه بابا رفتم دیدم جنسا تــو راه گیر پلیس راه افتاده نیومده
    اه خوب چرا زنگ نزدی بهش اینهمه راه رفتی
    بابا زنگ زدم به ایمانی گوشیش خاموش بود گفتم خودم برم، حالا تو خودتو ناراحت نکن
    خوب ایشالله که زود میاد صبحونه خوردی
    نه بابا کجا خوردم یه بیسکوییت گرفتم تــو راه خوردم(آره جون خودم) الان میرم این بغل یه ساندویچی چیزی میخورم
    باشه مواظب خودت باش، من شاید یه سر برم بیرون خرید دارم
    آهان خوب مواظب باش خداحافظ
    بای عشقم
    بعله معلوم شد که آنا خانم میخواد بره سراغ آرش، اول خواستم برم نزدیک شرکت آرش منتظر وایسم که آنا بیاد، ولی بعد با خودم گفتم الان آنا میاد مغازه که مطمئن بشه من مغازم پس بمونم بهتره، همینطورم شد و ساعت ۱۱.۳۰ آنا اومد مغازه اما دستش خالی بود
    سلام
    سلام آنا جون خوبی عزیزم؟
    مرسی تو خوبی؟
    خوبم خرید کردی؟
    نه دیگه الان میخوام برم بازار یکم خرید کنم
    خوب باشه پول داری؟
    آره دارم
    خوب بیا اینم نگه دار لازمت میشه
    یکم پول بهش دادمو رفت
    منم سریع مغازه رو بستمو دنبالش رفتم، طبق حدسیات من یکراست رفت سمت شرکت آرش، از رفتارش فهمیدم که دودله و استرس داره ولی با یکم تعمل رفت بالا منم دنبالش رفتم، آنا سوار آسانسور شد و منم از پله ها رفتم، شرکت آرش طبقه سوم بود، دویدم تا زودتر از آنا برسم، رسیدم به طبقه سوم دیدم آنا دم در شرکت آرشه در زد و رفت داخل، دیگه نمیتونستم برم داخل، داشتم از فوضولی و نگرانی میمردم، یکم اونجا وایستادم که یهو ۲تا دختر از شرکت آرش اومدن بیرون، قایم شدم تا منو نبینن، قیافشون آشنا بود به گمونم همونایی بودن که دیشب با آرش اومده بودن رستوران، دم در آسناسور منتظر وایسادن تا آسانسور بیاد بالا یکی از دخترا به اونیکی گفت
    ای بابا این آرشم کشته مارو با این دوست دختراش
    آره این دختره رو شناختی؟
    نه ولی خیلی آشنا بود
    بابا همونی بود که دیشب تــو رستوران آرش بهش شماره داد دیگه
    آهان یادم اومد همونی که با شوهرش نشسته بودن شام میخوردن
    آره دیدی دختره دیشب شماره رو گرفت الان اومد اینجا
    آره دیگه هرکی جای اون بود میومد
    خوش به حالش ماکه دیگه واسه آرش کهنه شدیم
    بعد صدای قفل در اومد، یکی از دخترا گفت
    آهان در و قفل کرد الان میرن سر برنامه
    و هر دوتایی خندیدن، آسانسور اومد و سوار شدن و رفتن، بعله آنا خانم اونقدراهم که من فکر میکردم باوفا نیست، دیگه برام هیچی مهم نبود، دلم میخواست در و بشکنمو برم داخل و هر دوتاشونو تیکه تیکه کنم اما کیر شق شدم اجازه نمیداد، خیلی دلم میخواست کس دادن آنا به کس دیگه رو ببینم،۲۰ دقیقه ای وایستادمو خبری نشد، رفتم دم در تا ببینم صدایی میاد که صداهایی از داخل شنیدم فکر کردم دعواست ولی بعد صدای آنا به گوشم رسید، آیییییی آرشششششش دیووونم کردییییییی آرشششششششششششششش
    واااای، در حال سکس بودن، کاش منم اونجا بودم، دیگه از اونجا موندن داشت حالم بهم میخورد، رفتم تــو پله ها نشستم یه سیگار روشن کردمو منتظر شدم تا کارشون تموم بشه، خلاصه بعد از ۴۵ دقیقه صدای چفت در اومد سریع بلند شدمو قایم شدم آنا از شرکت اومد بیرون آرشم پشت سرش بود، وااای قیافه آنا دیدنی بود، به آرش گفت
    مرسی آرش خیلی خوب بود
    خواهش میکنم عزیزم من بازم منتظرتم هر روز پیشم بیا باشه
    باشه حتما ولی میترسم شوهرم شک کنه
    نه بابا نگران نباش اون با من شوهرتم راضی میکنم اونم میکنم
    آنا خندید و گفت
    مرسی عزیزم
    بغلش کرد و یه لب جانانه ازش گرفت،و رفت سمت آسانسور سوار شد و رفت پایین، منم که دیگه از شق درد داشتم میمردم رفتم پایین، دیگه دنبال آنا نرفتم، رفتم مغازه و اینقدر تــو فکر بودم که حواسم به مشتری ها نبود، تصمیم گرفتم تلافی کنم، از این به بعد خیانت و غیرت رو میذارم کنار، باید حال کنمو به زنم هم حال بدم، یهو یه دختر خوشگل و سانتال اومد تــو مغازه با دیدنش شکه شدم....


    تــو این یه سالی که ازدواج کرده بودم هزاران دختر میومدن مغازه و بهم آمار میدادم ولی من چون آنا رو دوست داشتمو نمیخواستم خیانت کنم محلشون نمیذاشتم، ولی دیگه بررام مهم نبود.
    این دخترم هیکل درشت و سکسی ای داشت، کونش بزرگ بود زیر اون موناتو کوتاه داشت میترکید انقدر تابلو بهش خیره شده بودم که حواسم بهش نبود که یهو گفت
    آقا کجایی؟؟؟
    جانم بعله هیچ جا همینجام بفرمایید امرتون
    شلوار دخترونه هم دارین؟
    یه تیکه انداختم که ببینم پایست یا نه...
    بعله داریم ولی ماشالله با این اندامی که شما دارین فکر باید ۲تا شلوار بخرین و بهم وصلشون کنین
    دختر یه لبخند ملیحی زد که یعنی پایست و گفت
    ای بابا من هرجا میرم شلوار اندازه من ندارن خوب چیکار کنم
    خوب عزیزم شما چون درشت اندامی باید پارچه بگیری و بدی خیاط برات شلوار بدوزه
    آخه خسته شدم از بس شلوار پارچه ای و ساپورت پوشیدم میخوام لی بپوشم
    بعله دیگه این ساپورتاهم که تنگه اذیت میکنه
    دوباره خندید و گفت خوب باشه مرسی
    داشت میرفت سمت در که گفتم
    کجا میری عزیزم منکه نگفتم ندارم
    اه یعنی دارین؟
    بعله داریم خوبشم داریم بفرمایید
    اومد سمت پیشخون، چدتا از شلوارایی که داشتم سایز بزرگشو بهش نشون دادم، البته مطمئن بودم که شلوارا اندازش نیستن، یه نگاهی به شلوارا انداخت و گفت
    مطئنین این اندازه منه کوچیک به نظر میرسه
    خوب به نظر میرسه شما از طرحش خوشت بیاد یه تن بزنی مشخص میشه، تازه اینا کشیه راحت میتونی بپوشی
    باشه پس یه امتحان میکنم
    انگار خودشم فهمیده بود که شلوار اندازش نیست و من از قصد اونو نشونش دادم، یه لبخندی زد و گفت
    اجازه هست
    خواهش میکنم بفرمایید
    رفت سمت اتاق پرو، منم سریع رفتمو درو از داخل قفط کردم که کسی داخل نیاد، مغازه من بخاطر ویترین جلوش که کلی لباس توشه از اتاق پروش از بیرون دید نداره، رفتم سمت اتاق پرو یکم صبر کردمو گفتم
    پوشیدی عزیزم، اندازت بود
    نه بالا نمیره تنگه
    کمک میخوای
    اونم از خدا خواسته گفت: آره اگه زحمتت نمیشه
    در اتاق پرو رو که باز کردم چشمام ۴تا شد، دختره رو دیدم که مانتوشو درآورده و روی جارختی آویزون کرده و بایه تاپ بندی وایستاده شلواریو هم که بهش داده بودم تا رونش آورده بالا، از رون به بالاش لخته البته یه شرت بندی پوشیده بود که خوب فایده ای نداشت و چاک کسش قشنگ مشخص بود، کیرم حسابی راست شده بود، اونم متوجه شده بود و به کیرم نگاه میکرد، رفتم سمتشو کمکش کردم شلوارو بپوشه گفت
    بابا تلاش نکن بالا نمیاد اندازم نیست
    نه این کشیه باید بازش کنم
    دو طرف شلوار گرفتمو کشیدم که مثلا دارم گشادش میکنم، با ناخن انگشت کوچیکم که بلندم بود روی رونشو یه کوچولو خط کشیدم و خیلی نرم گفت آخ چیکار میکنی؟
    آخ شرمنده ببخشید دستم خورد
    وااای میسوزه زخمش کردی
    نه بابا چیزی نیست یهع خراش کوچیکه بزار درستش کنم
    آروم رونشو دست کشیدم دیگه حرفی نمیزد، اول با یه دست و بعد با دوستم رونشو دست میکشیدم، کم کم دستمو بردم بالا به کسش رسوندم، اونم چشماشو بسته بود و نفس نفس میزد، از روی شرت کسشو که حسابی خسیم شده بود رو مالیدم، آروم شرتشو دراوردم و دست کشید به کسش و لحظاتی که به کسش دست میکشیدم آروم انگشت وسطیمو توی کسش میکردم، که یه آه میگفت و دستشو روی سرم فشار میداد، شلوارشو دراوردم از پاش و پاهاشو از هم باز کردم، زبونمو بردم جلو و حسابی کسش و لیسیدم، دیگه داشت صدای ناله هاش به فریاد تبدیل میشد منم برای اینکه داد نزنه و تابلومون نکنه سرمو آوردم بالا بلند شدم، بدون اینکه خودم چیزی بگم دوزانو نشست و شلوار و شرتمو باهم کشید پایین، کیرمو گرفت تــو دهنشو وحشیانه میخوردش، چقدر حرفه ای بود، معلوم بود که از اون جنده های ساک زنه، با آب دهنش حسابی کیرمو خیس کرده بود و تا ته میکرد تـــو دهنش و با یه اق زدن میکشید بیرون، بلندش کردمو گفتم
    بسه دیگه الان وقتشه بزارم تـــوش آماده ای
    آره عزیزم بزار توووووووووووووووش کیر میخواااااااااامممممممممممم بکنننننننننن
    کاری نداشتم به اینکه پرده داره یا نه که البته بعید بود داشته باشه، کیرمو گذاشتم دم کسش و با یه فشار فرستادمش داخل، یه آخ گفت و شروع کردم به تلمبه زدن
    آیییییییییی بکننننننننننننننننن جرممممم بدهههههههههههه وااااااااااااااایییییییییییییی
    وااای کونش به حدی بزرگ بود من نمیتونستم کیرمو که میره تــو کسش رو درست ببینم در این بین ۲تا انگشتمو کردم تــو کونش تا باز بشه و بتونم توی کونشم بزارم، اونم چیزی نمیگفت معلوم بود که کونم میده، کیرمو درآورد از کسشو گفتم
    خوب حالا نوبت کون خوشگلته
    خواستم بزرام تـــو کونش که کیرمو گرفت گفت
    نه این دیگه کار منه
    منو نشوند رو زمین با یه تف حسابی کیرمو خیسش کرد یه تفم با دست به کون خودش زد و با کون نشست رو کیرم...وای عجب کون و تنگ و نازی داشت، با بالا پایی رفتنش داشت دیوونم میکرد و بهم گفت
    حال میده؟ خوب بالا پایین میکنم برات؟
    آره عزییییزم عالیهههههههههه بهتر از این کون ندیدم منننننننننننننن
    محکم بالا پایین میکرد، آبم دیگه داشت میومد گفتم
    آبم داره میاد چیکارش کنم
    کاری نمیخواد بکنی عزیزم فقط خالیش کن همونجا، سرعتشو بیشتر کرد و آبم با شدت خالی شد تـــو کونش، اونم سرعتشو کم کرد و فقط خودشو میگردوند، وااای تا به حال اینقدر حال نکرده بودم،
    پاشیدیمو با دستمال کاغذی کونشو تمیز کرد لباسشو پوشید و مرتبش کرد منم رفتم در و باز کردمو یه نگاهی به بیرون انداختم که کسی نباشه، وقتی خواست بره کارتشو که پشتش شمارش بود و بهم داد و گفت
    مرسی عزیزم شلوارات خیلی خوشگل و کاملا اندازمن باز میام پیشت
    یه چشمک بهم زد و خداحافظی کردیمو رفت،
    دیگه نا نداشتم، یکم ناراحت بودم از اینکه خیانت کردم،اما وقتی به آنا و آرش فکر میکردم از کارم لذت میبرم، خوب حالا نوبت آناست که یه برنامه توووپ براش داشتم...
    ادامه دارد...


    فرستنده: رضا

  • 9

  • 0




  • نظرات:
    •   mmjj602
    • 6 سال،5 ماه
      • None

    • 1


    •   H.u.n.t.e.r
    • 6 سال،5 ماه
      • None

    • ببین ببین
      خوبـــ دقت کن
      کیرم تو اول آخرت
      کیرم تو شرف نداشته ات
      فاضلاب ذهن لجن گرفتتو لازم نیس راه به راه با قلم روی صفحه جاری کنی
      تو همون ذهن مریضت نگهشون دار دیـــوثـــ


    •   Alireza_hot222
    • 6 سال،5 ماه
      • None


    •   Shameless
    • 6 سال،5 ماه
      • None

    • ما هم به اينجور آدما ميگيم جاكش :D


      ...بعله آنا خانم اونقدراهم که من فکر میکردم باوفا نیست، دیگه برام هیچی مهم نبود، دلم میخواست در و بشکنمو برم داخل و هر دوتاشونو تیکه تیکه کنم اما کیر شق شدم اجازه نمیداد...
      =))


    •   شماره رند
    • 6 سال،5 ماه
      • None

    • دروغ بود


    •   Arusak khale
    • 6 سال،5 ماه
      • None

    • ادامه بده جالب بود


    •   nazi 71
    • 6 سال،5 ماه
      • None

    • از لوتي كپي نكن


    •   nazi 71
    • 6 سال،5 ماه
      • None

    • 160 كه كوتوله محسوب ميشه!!!!!!!!!


    •   ..Dabell...
    • 6 سال،5 ماه
      • None

    • تو كوه خوردي داستان كوسكشي كبي كردي تو خودتم اينكاره اي ديكه ديوث اون كسكشي كه اين نوشته كه از لاهيجانم
      لاهيجانيا زنشو كاييدن كونش داره ميسوزه كوي اضافه خورده با توي لانتوري
      كيرم بس كردنت
      داستان كبي كن ولي كسكشي نباشه جاكش به نظرت داستانش قشنكه عقب افتاده خودتم همينكارو بكن


    •   گاو میش
    • 6 سال،5 ماه
      • None

    • خوب بود!


    •   ali kir kloft
    • 6 سال،5 ماه
      • None

    • هیچ دیوثی نمیاد بگه من از لاهیجانم آشغال لاهیجانیا زنتو کردن رو کونت مونده تو بچه کونی بچه کجایی کونکش کیرم تو جد آبادت آدرس بده خودتو بکنیم


    •   vartan_hot
    • 6 سال،5 ماه
      • None

    • اي كيرهمه بچه ها "نه"همه موجودات نربا ته كلفت هرچي درخت بلوط وسنوبر گيلان توكوس وكون مادر پدرخواهربرادر تو آدم كه نه حيون مريض كنم


    •   Ali morshed
    • 6 سال،5 ماه
      • None

    • Kob bud,benvis


    •   m.jane
    • 6 سال،5 ماه
      • None

    • با اینکه اصلا با اینجور آدما حال نمیکنم ولی داستان جالب بود. لطفا بقیش رو هم بذار.


    •   3xxx siti
    • 5 سال،2 ماه
      • None

    • تمام فهشا حقته که دیگه کس شعر تلاوت نکنی،،،،


    •   Arshia825
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • اخه داداش خدایی کاری ندارم ولی با قد۱۶۰کی بهت نگاه میکنه من موندم چجوری بااین قد بهت زن دادن
      بعد یه سوال دیگه وقتی روپله ها بودی چجوری زنت اومد بیرون که تورو ندید و تو قیافه آرش و دیدی (dash)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو