خاطرات مخفی یک خانم (۳)

    1395/9/7

    ...قسمت قبل


    "این داستان بر اساس خاطرات واقعی یک فاحشه نوشته شده و احتمالا فاقد آن چیزی هست که شما به دنبال آن هستید، اگر همچنان مایل به خواندن آن می باشید توصیه میکنم قسمت های قبلی را مطالعه کنید "
    به در خواست دوستان کمی فلش بک میزنیم به آشنایی با خانم بهزادی......


    یه یک ساعتی می شه که از تماس تلفنی با شراره میگذره... همینجوری روی کاناپه نشستم و به پاکت پول و کاغذی که شماره بهزادی روی اونه خیره شدم..به هفته گذشته فکر میکنم... به لذتی که تجربه کردم... به یخچالم که الان پر هست و قیافه صاحبخونه وقتی اجاره عقب موندمو صاف کردم و به شهروز... شهروز عزیز و دوست داشتنی من! سهم من از این زندگی ! تنها کسی که وقتی بغلم می کنه احساس امنیت می کنم! مخصوصا وقتی دست ها شو به بالای تخت قفل می کنه و محکم ضربه می زنه دلم می خواد دنیا متوقف بشه! اگر ولم کنه چی؟ دنیا قطعا متوقف می شه! درسته ما قولی بهم ندادیم، شهروز تو کرج کار می کنه! یه آپارتمان نقلی هم تو تهران داره که با مادرش توش زندگی می کنه! از وقتی که باباش به خاطره ورشکستگی سکته کرد و مرد ، تمام مسولیت مادرش افتاده گردنش! مادرش زن خوبیه اما خیلی خشک مذهبه! هم من می دونم، هم شهروز که ما با هم آینده های نداریم و کلا هر کدوممون برای تصمیم گیری تو زندگی آزاده اما باز هم فکر اصلا نبودنش آزارم میده!با خودم احتمالات رو بررسی میکنم...
    با من بهم می زنه و آمار منو به همه دوستای مشترکمون میده
    با من بهم می زنه ولی از خجالت به کسی چیزی نمی گه و من اونو برای همیشه از دست میدم
    مخالفت می کنه اما با من میمونه ، یه رابطه سرد و بی جون...
    موافقه، منو همراهی می کنه و چیزی بین ما تغییر نمی کنه.... شاید تازه حاضر بشه با پول من واسه خودمون زندگی بسازیم..
    دوتای اولی احتمال زیادی داره.. احتمال سومی کمه اما آخری تقریبا غیر ممکنه....
    گوشی رو بر میدارم و شماره بهزادی رو می گیرم، دو تا بوق آزاد:
    -جانم بفرمایید(یه صدای لطیف و سکسی و فوق العاده با کلاس! )
    -سلام ، من از دوستان شراره جون هستم
    -سلام عزیزم، حالت خوبه؟یک ساعتی می شه که منتظر زنگت هستم
    -ببخشید گرفتار شدم ،مرسی ممنونم شما خوب هستید
    -ای شکر، خوب خانم گل خیلی تعریف شنیدم، کی می تونم ببینمت؟
    -( چه ناگهانی، منتظر این نبودم، گفتم زنگ می زنم ببینم چه جوریه) والا من می خواستم اگربشه اول بیشتر با شما و روال کارتون آشنا شم
    -حتما عزیز دلم اما تلفنی که نمی شه .. همو ببینیم، یه قهوه دوستانه و تو هر سوالی که داشتی تا اونجایی که بشه جواب میدم ، بعد اگه تصمیمتو گرفتی با هم کار می کنیم ، باشه؟(تو صداش یه اطمینان خاصی موج می زد ، یه صمیمیت، یه چیزی که اعتمادتو جلب می کرد...)
    -( یعنی دارم به شهروز خیانت میکنم؟ هنوزم دیر نشده! می تونم همین الان گوشیو قطع کنم و دیگه دنبالشو نگیرم...) باشه قبول..
    -پس آدرس رو برات اس ام اس می کنم، ساعت 5 منتظرتم عروسک
    - چشم ، می بینمتون
    -فعلا خداحافظ عزیزم
    -خدانگهدار


    هنوزم طوری نشده! می تونم نرم! کاش دوباره برگردم تو کتاب فروشی! فوقش علی آقا بهم نظر داره که داشته باشه! مگه چی می شه! یاد حرف های شراره میو فتم! اینجوری حدا قل من تعیین می کنم که کی و کجا و تا چه حدی! حد اقل طر ف حسابم یه مشت آدم پولدارن که سرشون ب تنشون می ارزه نه علی آقای کتاب فروش با اون دندونهای زردش!
    اصلا شهروزم بره به جهنم!حتی امروز که عصر جمعه هست و انقدر دلم گرفته حاضر نشد بمونه! گفت باید بره پیش مادرش که تنهاست! خوب منم تنهام!،پس من چی؟! ولی چیزی نمی تونم بگم! از اولم می دونستم و خودم قبول کردم! حالا چی بپوشم؟....


    برای من اصولا مشتری با مشتری فرق نداره... اما خوب هوای مشتری های ثابتم که پول بیشتری برام خرج میکنن رو بیشتر دارم! تقریبا هر فانتزی که بخوان می تونن داشته باشن به شرطی که هزینه های جانبی رو پرداخت کنن! این توافق ها معمولا کار بهزادیه! درسته که همه چیز به خاطر پوله اما خوبم نیست خدای ناکرده رومنس ظاهری به خاطر پول از بین بره!
    بعد از یه مدتی تقریبا همه مشتری های ثابتم که اکثرا وضع مالی خوبی دارن یه پیشنهاد جالب برام دارن... این کارو بذار کنار و فقط با خودم باش! من تامینت میکنم! صیغه ات میکنم! پیشنهاد دوم اینکه بهتر نیست قرص بخوری و دیگه کاندوم نذاریم..؟
    خیلی دلم می خواد تو چشمشون زل بزنم وخیلی چیز ها بگم... اما خوب باید حواسم باشه که از من دلگیر نشن! به هر حال رضایت مشتری شرط اوله!خلاصه هر بار یه جوری که ناراحت نشن باید جواب منفی بدم..


    شبا همش به میخونه میرم من
    سراغ می و پیمونه میرم من


    سعید یکی از مشتری های دائمم هست، موجود دوست داشتنیه ! همیشه شیک و مرتب و ادکلن زده با یک کت شلوار شیک و کراوات و یه سامسونت!میگه 48 سالشه اما به نظرم 50 و خورده ای باشه، قیافه معمولی اما مو های پر پشت، قدش خیلی بلند نیست و اویل که آشنا شدیم یه کمم شکم داشت اما الان کلی لاغر کرده و میگه به عشق منه که مرتب باشگاه میره! خیلی ابراز علاقه میکنه! کلن نسبت به بقیه مشتریام آدم خاکی تری هست! دلم براش می سوزه! می گه تنها زندگی میکنه و همه وقتشو صرف کار کرده! تک پسر و تک فرزند بوده ویه شرکت خصوصی داره که سرمایه اولیشو باباش بهش داده و مرتب برای کار سفر خارج میره! می گه وقتی واسه یه رابطه درست درمون نداره ! من کلا خیلی راجع به کار و موقعیت مشتریام فوضولی نمی کنم،اینجوری هر دو طر ف راحت ترن سعید فانتزی جالبی داره! دلش می خواد من نقش دوست دخترشو بازی کنم که خیلی عاشقشه! یه آپارتمان نقلی تو یوسف آباد داره که هر پنجشنبه از صبح تا ساعت 4 و 5 اونجا می گذرونیم! البته یکی دو ساعت بیشتر سکس نمی کنیم اما نرخ هر ساعت من ثابته ! حالا مشتری دلش بخواد سکس کنه یا خاله بازی! به حال من فرقی نمی کنه! هر بار من یه یک ساعتی زودتر از اون میرم تا صبحانه و خونه رو واسه فانتزیمون اماده کنم! سر راهم از شیرینی بی بی شیرین مورد علاقه سعید رو می گیرم با کلی شمع و عود و ... ، هزینه همه رو خودش میده، همیشه فاکتور چیز هایی رو که می خرم می ذارم رو میز.. اونم وقت رفتن پول می ذاره تو پاکت.. همیشه بیشتر می ذاره.. خوشم میاد آدم لارجیه! حتی پول هر ملاقاتو تا چند هفته جلو میده... می گه می خوام مطمئن باشم وقتمو به کسه دیگه نمی دی!تازه هیچ وقتم دست خالی نمیاد! همیشه یه کیسه پر پاستیل و لواشک و شکلات های جور وا جور با گل همراهشه! تازه هر از گاهی هم بهم عطر و دستبند و این جور چیزا کادو می ده!
    یه خط دارم واسه مشتری های ثابتم! اونها دیگه نیاز ندارن هر دفعه با بهزادی هماهنگ کنن!مستقیم به خودم زنگ می زنن! اینجوری صمیمیت رابطه بیشتر می شه ، البته من واسه امنیت حتما خودم با بهزادی هماهنگ میکنم! ذاتا آدم حریصی نیستم و در آمد خودم انقدر هست که به پورسانت اونها چشم نداشته باشم و ریسک نکنم!


    سعید معمولا پنجشنبه صبح زود اس ام اس میده و هماهنگ می کنه اما نمیدونم چرا ایندفعه سه شنبه شب اس ام اس داد!
    "سلام عزیزم ، امکان داره فردا صبح همدیگرو ببینیم، دلم بد جوری هواتو کرد!"
    یه نگاهی تو تقویمم میکنم! فردا صبح آزادم! اینجوری پنجشنببم خالی می شه میتونم با شهروز برم صبحونه!
    " باشه عشقم، فردا 8 صبح منتظرتم!"
    خودش می دونه کنسلی یا تغییر قرارر20 درصد جریمه داره! اینا رو همون روز اول بهزادی با هاشون طی می کنه!سعید موی باز ،صاف و لخت دوس داره! فردا 6 صبح باید برم حموم! قبل هر ملاقات همیشه دوش آب یخ می گیرم! هم سر حالم میکنه ، هم بدنم سفت می کنه!


    لخت جلوی آینه نشستم و مو هامو صاف میکنم! مادرم همیشه میگفت اول لباستو بپوش بعد مو هاتو خشک کن و آرایش کن ! اما من همیشه اینجوری دوست داشتم!آخی مامانم! دلم براش تنگ شده! پدر و مادرم آدم های شریفی هستن! هر دو معلم باز نشسته! فکر میکنن من تو تهران کلاس خصوصی تدریس میکنم!خانم صاحبخونه هم همین فکرو می کنه!


    آرایش صورتم که تموم می شه می رم سراغ شرت و سوتین هام... یه جعبه بزرگ که روش نوشته سعید... من معمولا چیز هایی رو که مشتری می خره فقط واسه خودش استفاده می کنم! از بین شورت وسوتین ها یه بنفش انتخاب می کنم ! رنگ مورد علاقه اشه! من خودم عاشقه سفیدم! تمام خونه و وسایلش سفیده! البته تو این هوای تهرون زود سیاه می شه اما به زحمت و تمیزیش می ارزه! وقتی از دنیای شلوغ بیرون میام تو خلوت خودم بهم آرامش میده ! کاش فقط من بودم و تخت سفید وشهروز!


    خوب حالا باید تاپ انتخاب کنم! یه تاپ دکلته بنفش که با بند توری سوتینم ست شده! سینه های گرد و خوش فرمم توش واقعا خودنمایی می کنه،یه شلوار تنگ سفید که گردی باسنم توش به وضوح مشخصه! واسه سعید کفش پاشنه بلند نمی پوشم! همین جوری به زور هم قد هستیم! دوست ندارم کنارم احساس کوتوله بودن کنه! خدا رو شکر که ناخن هامو جلیش کردم! هر دفعه لاک زدن کلی وقتمو می گرفت!
    ساعت هفته باید عجله کنم! وسایل صبحانه تو خونه هست اما اگه بخوام شیرینی بخرم نمی رسم! تازه گل تازه هم باید بگیرم!گر چه احتمالا مثل همیشه خودشم گل میاره! هر دفعه قرارمون ساعت 10 صبح بود! این دفعه گفته 8! ای وای به بهزادی زنگ نزدم! ولش کن تو راه مسیج میدم!


    ساعت هفت و چهل و پنج! این دفعه از قید شیرینی گذشتم! باید زود خودمو برسونم بالا!در اصلی طبق معمولا فقط روی همه،فقط آخرشب ها قفلش می کنن ، از حیاط که در واقع فقط یه راهرو باریکه عبور می کنم تا به ساختمون برسم ، وارد آسانسور می شم ، طبقه سوم ، تایمر گوشی زنگ می زنه! ساعت هشت! اه خیلی دیر شد ! هول هولکی کلید و از توی گلدون کنار در بر می دارم و وارد می شم! همزمان که دارم مانتو روسریو در میارم شمع ها رو روشن میکنم و ضبط رو هم همینطور! صدای هایده تو فضا پخش می شه....


    شبا همش به میخونه میرم من
    سراغ می و پیمونه میرم من
    تو این میخونه ها خسته دردم
    بدنبال دل خودم میگردم
    دلم گم شده پیداش میکنم من
    اگه عاشقته وای به حالش
    رسواش میکنم من !


    شیشه عطرمو از تو کیف در میارم،عطر کادوی سعیده.. البته مارکشو خودم بهش گفتم، من همیشه فقط یه عطر میزنم اونم ورساچی سبزه! یه بوی خنک داره که حالمو خوب میکنه! اولین کادوی تولدی بود که شهروز برام گرفت .. البته ماله شهروز فیک بود و زود بوش می رفت ، اینو بعدا که یکی از مشتریام اصلشو بهم داد فهمیدم، البته اصلا از دست شهروز ناراحت نشدم، یادمه خودم اونموقع حتی پول خریدن فیکشو هم نداشتم و هیچی واسه تولدش بهش ندادم! البته هیچیه هیچیم که نه! یاد سکس پر شورمون که میاد تو ذهنم بی اختیار لبخند می شینه رو لبم! صدای زنگ رشته افکارمو پاره می کنه! یه کم مو هامو صاف میکنم و لبخند زورکی! باید بهش پیشنهاد بدم صبحونه بریم بیرون! به هر حال تقصیر خودشه که قرار رو گذاشته کله سحر!


    با روی بازو لبخند درو باز میکنم! یهو لبخند رو لبم خشک می شه! فکر کنم زنگو اشتباه زدن! کاش قبلش پرسیده بودم کیه!نباید خودمو ببازم..." بله بفرمایید؟؟"
    .زن میانسال با نفرت به من نگاه میکنه... چقدر چهرش شبیه مادرمه... به سختی دهانشو باز می کنه انگار نای حرف زدن نداره!
    "پس تو اون جنده بی شرف بی پدر مادری هستی که مثل بختک افتادی روی زندگی من و قاپ شوهرمو دزدیدی کثافت حرومزاده......خودم با دست های خودم می کشمت...."


    به سمتم حمله میکنه و بی اختیار اشک از چشماش جاری می شه! با تمام توانش بهم مشت میزنه !
    هزار تا فکر تو صدم ثانیه یه سراغم میاد... خوب شد توی راه با بهزادی هماهنگ کردم ،کافیه بهشون میس بزنم تا خودشون همه چیز رو حل کنن، اما گوشی تو کیفم روی مبله! باید خودمو به مبل برسونم، خدا رو شکر که این موقع روز همسایه ها همه سر کارن! این خونه بغلیم که کلا رفته آمریکا وگرنه جمع کردنه این ماجرا سخت تر می شد..
    زن میانسال کاملا بی رمق شده و به هق هق افتاده، شدت ضربه هاش کم شده همش فحش میده و تهدید می کنه
    "من فکر می کنم شما اشتباه گرفتین اگر بیاین تو همه چیز روشن می شه"
    من اشتباه گرفتم احمق عوضی؟سعید منو از راه به در کردی! چشمت دنبال زندگیه منه...


    به سختی میکشمش داخل و درو پشت سر می بندم، بیا یه لحظه بشینیم و با هم صحبت کنیم، ماجرا اصلا اون چیزی که تو فکر می کنی نیست.. با تردید نگاهم میکنه، صدای موزیک هنوز میاد


    یه روز خیمه زدی تو سرنوشتم
    منم از عاشقیم واست نوشتم
    گمون کردی هنوز پر شر و شورم
    هنوز عاشقم و خیلی صبورم


    دوباره می زنه زیر گریه..
    همیشه عاشق هایده بود،این آهنگ ها ماله اول آشناییمونه


    تو که قدر وفامو ندونستی
    میشد یرنگ بمونی نتونستی
    گمون نکن تو دستات یه اسیرم
    دیگه قلبمو از تو پس میگیرم


    ضبط خاموش میکنم، میام رو مبل رو به روش می شینم و یه جوری که متوجه نشه موبایلو از کیفم در میارم ،شماره بهزادی رو اسپید دایل هست، کافی شماره 1 رو بزنم !یه لحظه نگاهش می کنم! خیلی درموندس! با یه غم زیادی داره یه شمع ها و گل های تازه رو میز نگاه می کنه !یاد مادرم میافتم!چین و چروک های روی صورتش درست مثل مادرمه! منصرف می شم! خودم می تونم جمعش کنم!


    "ببین خانم من رابطه خاصی با شوهر شما ندارم"
    "بی خودی سعی نکن به من دروغ بگی جنده خانم ..الان مدتیه که اس ام اس هایی که بهت می ده رو خوندم ، اگر چه اکثرشو پاک می کنه ولی خوب یه چیز هایی از دستش در رفته! دو هفته هست که خبر دارم و دنبالش میکنم ! دیگه می دونم پنجشنبه ها سر کار نمی رفته... دیدم گل می خره میاد خونه تو .... (پس نمی دونه اینجا خونه سعید هست...)


    هفته پیش تا دم در خونه هم دنبالش کردم، حتی پشت سرش داخل ساختمان شدم و دیدم آسانسور تو این طبقه وایساده اما تحمل دیدنتون با هم نداشتم! اول با خودم گفتم به پلیس زنگ بزنم و آبروتونو ببرم اما اونجوری زندگی خودمم نابود می شد ، از طرفی گفتم شاید صیغه باشی و اینجوری روش تو روم باز بشه !پس تصمیم گرفتم با موبایلش بهت اس ام اس بدم و قرار امروز رو بذارم ! آمدم ببینم حرف حسابت چیه! تو حتما دنبال پولی.. من پول زیادی ندارم اما هر چی دارم بهت می دم تا گورتو از زندگیمون گم کنی بیرون! ببین من پسر جوون دارم، قراره هفته دیگه بریم خواستگاری...
    ای سعید ناتو ! نه اینکه واسه من فرقی بکنه که زن و بچه داره! نه! اما چه فیلمی جلو من بازی کرده و چقدر دلم براش می سوخت، باید قانونم باز اصلاح کنم، تو مشتری ها دنبال دوست و رفیق و ناجی و از همه مهم تر آدم صادق و درست حسابی نباید بود!یه کم استرسم کم شد! پس دنبال آبروریزی نیست..
    من آدمی نیستم که راجع تیپ قیافه افراد نظر بدم ولی خوب واقعا درسته زن مدیر عامل یه شرکت معتبر اینجوری بگرده؟ اونم وقتی شوهرش انقدر به خودش می رسه؟ حتی زیر آبرو هاشم برنداشته بود! البته به نظر من مرد ها به هر حال همیشه یه دلیلی واسه هرزگیشون پیدا میکنن!حتی اگه داف ترین زن دنیا رو داشته باشن واسه همینه که راضی نمی شم با هیچکدوم بریزم رو هم! حتی این سعید بیشرف که هفته پیش میگفت دیگه از زندگی مجردی خسته شده و اگه من راضی شم که کارو بذارم کنار عقدم می کنه و این آپارتمان رو با یه ماشین میندازه پشت قبالم!
    "ببین عزیزم بین من و شوهر شما رابطه عاطفی و احساسی وجود نداره! من فقط در مقابل پول باهاش می خوابم..
    "جنده ای دیگه، خجالتم نمی کشی! چشمات دنبال اون مغازه واین دو زار پولیه که از باباش ارث رسیده"
    "من چشمم دنبال چیزی نیست، شغلم اینه!"(انگار هرزگی وپدرسوختگی شوهر تو تقصیره منه!)
    "چه افتخارم میکنه؟؟؟!!! خاک بر سرت جوونی به جای مفت خوری برو کار کن!
    -اونوقت شغل شریف شما چیه؟
    -من یه همسرم، یه مادر!
    -یعنی در واقع در مقابل سکس و بچه خرجتون رو میده!تازه بیشتر زحمت سکس رو هم که من می کشم!
    به شدت عصبانی شد! توقع این همه وقاحت رو از من نداشت ! خوب به هر حال از مزایای این شغل اینکه وقیح می شی و اگر کسی خواست خوردت کنه تو هم می تونی بچزونیش!
    ولی این دفه زیاده روی کردم،رو نقطه حساسی دست گذاشتم! تقصیر خودش بود نباید به من می گفت مفت خور!می خواستم ازش بپرسم کدوم مفت خوری از 6 صبح شروع به کار می کنه؟؟!!
    با عصبانیت از جاش بلند شد و گلدون رو پرت کرد طرفم! شانس آوردم جا خالی دادم وگرنه می خورد تو صورتم! باید آرومش می کردم!
    "ببین با توهین و دعوا کاری حل نمی شه! یه دقیقه مثل آدم بشین تا حرف بزنیم!مگه نیومدی اینجا که حلش کنی؟ من که علاقه ای به شوهر تو ندارم! اگه به توافق برسیم از همین فردا دیگه نمی بینمش! اما این مشکل تو رو حل نمی کنه! خوبه سر کارش با کسی آشنا شه و بریزو رو هم و تو و بچتو ول کنه بره با طرف ازدواج کنه؟!
    " آخه اون تو سوپری می خواد با کی بریزه رو هم؟ کارگر افغانی؟؟ حالا یعنی چون باباش مرده و هایپر مارکت ماله خودش شده باید حتما شلوارش دو تا بشه؟
    وای خدای من! دلم می خواست با صدای بلند بزنم زیر خنده اما خودمو کنترل کردم! پس سعید بقالی داره!ای تخم جنه دروغ گو!
    " حالا سر کار یا هر چی! به هر حال شوهر تو این هست! خودش اومده دنبال همچین چیزی! من نباشم یه کس دیگه!واسه سه هفته هم جلو جلو پول داده! اگه بخوای می تونی پولو بدی ومن قرار هارو کنسل می کنم! اما احتمالا مجبورم بهش بگم که چرا دیگه نمی تونم ببینمش!
    واسه هر قرار چقدر پول میده؟
    -600000 هزار تومن
    چی؟؟؟! چه خبره!! مگه چی کار میکنه؟؟!! تو عمرش همچین خرجی واسه من نکرده!
    (تازه راجع به کادو ها و هزینه های جانبی بهش نگفتم...
    کار خاصی نمیکنم، نرخ اجاره من ساعتی 150تومنه ولی خوب چون شوهر شما مشتری دائمه و بیشتر از 3 ساعت در روز کرایه میکنه بهش تخفیف میدیم و ساعتی 100 باهاش حساب میکنیم
    -می کنید؟ مگه چند نفرین؟
    ( وای خدای من! عجب سوتی ای دادم!فقط کافیه این زنیکه جریان بهزادی اینارو بفهمه!)
    -خودم! منظورم خودم بود!
    حالا بازم تصمیم با خودته!
    راجع به من چی می گه؟ واسش چی کم گذاشتم که بهم خیانت میکنه؟
    دلم گرفت... حالا به این زنی که عمرشو پای سعید گذاشته چی بگم؟ بگم که عشق یه دروغه کثیفه؟ بگم سعید اصلا راجع به اون تو فانتزیاش حرف نمی زنه؟ بگم یه آدم اشغاله هوس بازه که خودشو مجرد جا زده و هیچ عجله ای برای برگشتن پیش اون نداره ؟ بگم که وقتی با منه کوچکترین احساس ندامتی نداره و حاضره همه چیز رو به خاطره من ول کنه؟
    "من فکر می کنم که اون شما رو خیلی دوست داره و احترام خیلی زیادی براتون قائله !همیشه وقتی می خواد از اینجا بره ندامت رو تو چشماش می بینم!به هر حال بعضی از مرد ها با یه زن ارضا نمی شن و واسه اینکه نره دنبال یه زن دیگه و با ازدواج با اون زندگیتونو نا بود نکنه میاد طرف فاحشه هایی مثل من! ( خودم از دروغ های مسخره و توجیه های چرتی که می کنم حالم به هم می خوره، یه لحظه یاد شهروز میوفتم!شاید اگه خانه دار و نون خور سعید نبود تشویق می کردم رو پای خودش وایسه و طلاق بگیره اما حالا که مجبوره با اون کثافت بمونه بزار فکر کنه دوسش داره ، بذار دروغ هایی که اومده اینجا تا من تحویلش بدم رو بشنوه)
    به زمین خیره می شه، کیفشو بر می داره و بدون اینکه سرشو بیاره بالا به سمت در میره


    یه لحظه مکث می کنه
    تو مرض و پرضی نداری که؟
    نمی دونم نگرانه خودشه یا سعید، ولی فکر نمیکنم سعید زیاد رابطه ای با اون داشته باشه!
    دلم براش می سوزه که با این وضعیتم هنوز فکر می کنه باید ازش محافظت کنه


    نه، خیالت راحت!من هر ماه آزمایش می دم و سالمه سالمم! تازه ما همیشه کاندوم می ذاریم!
    بهش نگو من اینجا اومدم! لطفا!
    خیالت راحت باشه! هر وقتم نظرت عوض شد شماره منو که داری!
    بدون هیچ حرفی درو محکم می بنده و میره!


    تو آینه نگاه میکنم موهام به هم ریخته ، چند جای بازو و روی شونه هام کبود شده!باید بیشتر مراقب باشم ، فعلا آرومش کردم اما معلوم نیست کی دوباره شر بشه!
    گوشی رو بر می دارم وشماره سعید رو می گیرم، دو تا بوق و بر میداره


    -به به، سلام خانم خانما! چه عجب بنده نوازی کردین؟
    -سلام بر خوش تیپ ترین مدیر عامل تهران ، مزاحمت که نشدم عزیزم؟
    - نه عزیز دلم، الهی که فدای اون لب های عسلیت بشم، تا فردا صبح که ببینمت ثانیه شماری میکنم
    - راستش به خاطر همین زنگ زدم،من احتمالا فردا برای یه مدت باید برم مسافرت
    -وای نگو، من بدون تو میمیرم!مگه از قبل به من قول ندادی؟؟؟
    -چرا عشقم، میدونی که من از تو واسه قرارمون مشتاق ترم اما مامانم حالش خوب نیست باید برم شهرستان
    -آخ عزیزکم، نبینم غمگین باشی، خودم همراهت میام ، بلیط همه چیزم با خودم ، هر کاری داشتیم غلامتم!
    - مرسی عزیزم ، اما می دونی که نمی شه!به هر حال من امروز صبح آزادم و الانم هنوز 10 نشده، اگه دوست داری امروز همو ببینیم به جای فردا، واسه دو هفته ای هم که جلو پرداخت کردی مبلغ رو بهت بر می گردونم یا اینکه با خانم بهزادی می گم با کس دیگه ای برات قرار بذاره
    - به هیچ وجه! من به جز تو نمی خوام با کس دیگه ای باشم! پولم مهم نیست اصلا فکرشو نکن! به هر حال نمیری که واسه همیشه! الانم یه کم کار رو تو شرکت راست و ریس کنم خودمو می رسونم، تا نیم ساعت دیگه خونه می بینمت عشقم!
    - باشه منتظرتم!
    شونه رو از کیفم در میارم و موهامو مرتب میکنم، یه چایی دم می کنم! بوی عود تو خونه پیچیده!گوشیم زنگ می خوره!شهروزه! هنوزم مثل روز های اول تا شمارشو می بینم دلم یه جوری میشه!
    -سلام عزیز دلم کجایی؟
    -سلام مثل همیشه سر کار!دلم خیلی برات تنگ شده!خودت خوبی؟ چیزی لازمت نیست؟
    -نه، فقط خودتو لازم دارم، فردا صبح کجایی؟
    -فردا؟ جدی؟ مگه پنج شنبه ها کلاس نداشتی؟
    -خوب فردا برنامم باز شده، واسه صبحونه وقت داری؟
    -نمی دونم، باید مامانو ببرم دکتر، اما حتما جور می کنم همو ببینیم، بینهایت دلتنگتم!
    -منم، مراقب خودت باش
    -تو هم مراقب زیبایی هات باش ، خدا حافظ
    -خداحافظ
    با شهروز می تونم تا صبح حرف بزنم بدون اینکه خسته شم!زنگ در! این بار می پرسم کیه؟
    منم عزیزم! اوق! حالم ازش بهم می خوره ،با لبخند درو باز می کنم ، یه دست گل مریم که می دونه گل مورد علاقم هست با یه کیسه پر پاستیل!خندم می گیره، حتما از هایپر اورده!
    مرسی عزیزم، لبام رو لباش قفل میشه!تو همین حال بلندم میکنه و میچسبونتم به دیوار ! با ولع لب هامو میمکه! لب هاش خیسه! دوست ندارم! شهروز همیشه قبل از اینکه لب بگیره لب هاشو خشک می کنه! چشمام رو می بندم! به شهروز فکر میکنم، به لب های قشنگ و برجستش! به زبونش که با زبونم بازی میکنه!
    -ژوووووون ، چه حالی می دی
    اه، خاک بر سر نمی تونه یه مین اون دهنشو ببنده! داشتم تحریک می شدم،کیسه خرید با گل ها که از دستم روی زمین افتاده رو بر می دارم
    -چی شد ادمشو نریم
    -چرا عزیزدلم، یه چایی و صبحونه بخوریم بعدش هر چی تو بخوای..
    همینجوری که داره کراواتش باز می کنه و کتشو در میاره می گه:
    -امروز یه قرار کاریه مهم داشتم که واسه تو لغوش کردم
    -اخی عزیزم مرسی، من قدر این کارتو می دونم!می دونم که تو چه آدم مهمی هستی و چقدر برای اینکه با من باشی باید برنامتو عوض کنی، از پشت بغلش می کنم و گردنشو می بوسم! واقعا مست می شه!
    نظرم عوض شد، بیا بریم تو اتاق........


    پ.ن 1 ببخشید اگه کمی طولانی شد
    پ.ن 2 تمام اسامی و مکانها ساختگی هست و هر گونه تشابه اسمی با فرد یا افراد خاصی کاملا تصادفی می باشد


    ادامه...


    نوشته:‌ راهبه




نظرات:
  •   sami_sh
  • 1 ماه،3 هفته
    • 1

  • چقدر عالی بود!!!
    مرسی،از دو قسمت قبل خیلی بهتر بود.


  •   bakus
  • 1 ماه،3 هفته
    • 0

  • داستان نویسیت خیلی خوبه. خواننده عجله ای برا تموم کردن و فهمیدن ته داستان نداره


  •   rose.hot
  • 1 ماه،3 هفته
    • 0

  • زیبا بود...لایک


  •   جورواجور
  • 1 ماه،3 هفته
    • 0

  • راهبه عزیز و گرامی
    برعکس دو قسمت قبلی، نتونستم با این قسمت رابطه برقرار کنم!! آخه یکدفعه شهروز وسط اومد!! یه کم خواننده رو گیج و سردرگم میکنی، هر چند به جذابیت داستان اضافه میشه. یه خواهشی ازت دارم، تو قسمت های بعدی حتماً روابط رو بازتر کن تا مخاطب بتونه با اشخاص داستان رابطه بهتری برقرار کنه....سپاسگزارم نازنین دلم....


  •   mahya321
  • 1 ماه،3 هفته
    • 0

  • واقعا عالييييي بيصبرانه منتظر ادامش هستم


  •   AssKiller
  • 1 ماه،3 هفته
    • 0

  • خیلی خوب مینویسی، فکر کنم نویسنده ای


  •   Mechanic1994
  • 1 ماه،3 هفته
    • 0

  • بی نظیر بود مرسییییی منتظر قسمت های بعدی هستم


  •   1997amirhossein
  • 1 ماه،3 هفته
    • 0

  • عالی بود ولی طولانی بازم مرسی خوب دادین ک گفتین


  •   feri.sexy
  • 1 ماه،3 هفته
    • 0

  • ذهنیات وطرز نگارشت بسیار زیباست
    افرین


  •   SEXI_GIRL75
  • 1 ماه،3 هفته
    • 0

  • راهبه بی نهایت عالی و گیرا
    یعنی این جورواجور
    زیر همه داستانای عالی یه گیر میده
    نظر ندی نمیشه


  •   mr.tanasoli
  • 1 ماه،3 هفته
    • 0

  • خوب
    ولى ريتم داستان يه جاهايى خيلى کنده
    اگه اين داستان واسه مخاطباى ايرانى هست بايد بگم که يکم ارتباط برقرار کردن با بعضى از قسمتاى داستان سخته مثل زمانى که خانم مخفى داره خودشو واسه رفتن پيشه سعيد اماده ميکنه جزئيات خوبه ولى بزرگنمايى نه يکم تو ذوق ميزنه چون عملا همچين اتفاقى نميوفته يا اگر ميوفته اون جاش تو اين قسمت يا بخاطر شخصيت سعيد نبود
    البته که نقطه قوت زياد داره داستان ولى هميشه نقطه هاى سياه هستن که خودشونو تو کاغذ سفيد نشون ميدن


  •   Koni-sefr-kilometre
  • 1 ماه،2 هفته
    • 0

  • واي چقدر عالي بود مرسي


  •   TIRASS
  • 1 ماه،2 هفته
    • 0

  • راهبه جان ...خوب نوشتی ....ممنونم
    اگر چه هرگز با فاحشه ای تا این حد دلسوز،، قانونمدار و البته آبرومند
    روبرو نشده ام و احتمالا هرگز هم شروبرو نخواهم شد
    نه از آن جهت که جمع نقیضین اند این موصوف وصفتهایش
    بلکه اهلش نیستم !


  •   bahaaar62
  • 1 ماه،2 هفته
    • 0

  • خوب بود..
    ممنون..


  •   کینگ32
  • 1 ماه،2 هفته
    • 0

  • نویسندگیت حرف نداره.ولی خوشحالم که تا حالا با فاحشه نخابیدم این همه دختره مهربون و ماجراجو.
    بگذریم.منم شاید از یسنی مجبور بشم برم دنبالشون.ولی نه.سعی میکنم با همسرم ارام بگیرم
    باز هم میگم خوب مینویسی.اگه ادامه بدی منم دنبال میکنم داستانتو


  •   Alikosbaz1353
  • 1 ماه،2 هفته
    • 0

  • دمت گرم...قشنگ مینویسی...سریع تر آدامشو آپ کن...


  •   mahmood2590
  • 1 ماه،2 هفته
    • 0

  • خیلی قشنگ و اموزنده نوشتی فقط بگو از همه ی کیرها لزت میبری؟


  •   حمید 94
  • 1 ماه،2 هفته
    • 0

  • دیدم خیلی طولانیه نخوندم


  •   saji6195
  • 1 ماه،2 هفته
    • 0

  • سلام. نوید هستم 22 ساله. تهران زندگی میکنم. تا الان سینگل بودم. یه خانم با شخصیت و باادب برای رفاققت میخوام. فقط با ادب باشه همین.اگه کسی علاقه داره لطفا تو تلگرااا
    م بهم خبر بده. ممنونم اینم آیدیمه
    na6195


  •   shivanaa
  • 1 ماه،2 هفته
    • 0

  • سلام راهبه عزیز...
    بلاخره موفق شدم با حوصله قسمت سوم رو بخونم...
    من که خیلی خوشم اومد...
    مشتاق ادامه ام...


  •   Asatirx69
  • 1 ماه،2 هفته
    • 0

  • راهبه جانم ،سلام ، اساطیر هستم ، من تازه امروز از روی نظرات یکی از دوستان متوجه شدم که شما داستان مینویسی و اون هم به چه زیبایی ، ای کاش زودتر از اینها این شیوه خاص رقصیدن با کلمات رو با نوشته های تو دیده بودم.
    ممنون بخاطر حضورت و طرح زیبایی که از حروف و عبارات به تصویر میکشی ، برات از صمیم قلب و از دل اساطیر بهترین ها رو آرزو میکنم.
    شاد و اساطیری باشی بانو...


  •   rezaasian
  • 1 ماه،2 هفته
    • 0

  • جالب بود


  •   جورواجور
  • 1 ماه،2 هفته
    • 0

  • راهبه جان سلام، هم اینجا و هم تو خصوصی برات پیام گذاشتم ولی خبری ازت نیست؟ کجایی رفیق؟؟ دارم کم کم نگرانت میشم.... یه خبری از خودت بهم بده نازنین دلم...


  •   راهبه
  • 1 ماه،2 هفته
    • 0

  • دوست های خوبم سلام
    مرسی که وقت گذاشتید و نوشته من رو خوندید!سامی دوست داشتنی ، bakus , rose hot مرسی از لطفتون!
    جورواجور عزیز ممنون که به یادم بودی و ببخشید که به علت مشغله زیاد طول کشید تا جوابتو بدم عزیزم، در مورد کامنتت باید بگم که این مبهم بودن شخصیت شهروز کاملا عمدی بوده و دلم می خواست خواننده کم کم با اون آشنا بشه! البته شهروز از همون قسمت اول تو داستان معرفی شده بود ، "شهروز به تنهایی حداقل چهار مرحله از شش مرحله جداکننده شغل من از زندگیمه"
    mr tanosoli
    حق با تو هست دوست عزیز!شاید برای مخاطبانی که در ایران زندگی میکنند برقرای ارتباط با این داستان و موضوع اون کار سختی باشه! اما باید دو نکته رو متوجه باشی! اول اینکه همو نطور که در داستان بیان می شه ، شخص اول داستان یک فاحشه معمولی نیست بلکه یک خانم یا به اصطلاح Call girl هست پس نباید توقع داشت که مثل فاحشه های معمولی آماده بشه! از طرفی خودش می گه که مشتری با مشتری براش فرقی نمی کنه و برای همه یک سطح از استاندارد رو در نظر می گیره!
    تیراس خوبم
    دیدن کامنت تو و سایر دوستان خیلی خوشحالم می کنه ، مرسی بابت نظرت و خوشحالم که اهلش نیستی!
    کینگ 32
    باعث افتخاره عزیز
    شیواااااا عزیزم مرسی که داستانمو خوندی! داستانات فوق العاده بود! همشو خوندم و لایک کردم! کاش فصل 3 رو می نوشتی!من همش فکر می کردم شیوا می میره و وحیده با ماهان اوکی می شن!
    اساطیر عزیز
    واقعا مرسی که داستانمو خوندی! من همه داستانهاتو خوندم و خیلی خیلی دوست دارم! البته اون موقع ها اکانت نداشتم تا کامنت بذارم اما از دیر باز به شدت طرف دار شما بودم و وقتی کامنت نویسنده خوب و سطح بالایی مثل جنابعالی رو زیر داستانم دیدم واقعا می تونم بگم که در پوست خودم نمی گنجم!


  •   راهبه
  • 1 ماه،2 هفته
    • 0

  • دوست های خوبم سلام
    مرسی که وقت گذاشتید و نوشته من رو خوندید!
    سامی دوست داشتنی ، bakus , rose hot مرسی از لطفتون!
    جورواجور عزیز ممنون که به یادم بودی و ببخشید که به علت مشغله زیاد طول کشید تا جوابتو بدم عزیزم، در مورد کامنتت باید بگم که این مبهم بودن شخصیت شهروز کاملا عمدی بوده و دلم می خواست خواننده کم کم با اون آشنا بشه! البته شهروز از همون قسمت اول تو داستان معرفی شده بود ، اگر قسمت اول رو یکبار دیگه مطالعه کنی می بینی که شهروز کسی هست که شراره رو معرفی می کنه به عنوان دوستش!


    "شهروز به تنهایی حداقل چهار مرحله از شش مرحله جداکننده شغل من از زندگیمه"
    mr tanosoli
    حق با تو هست دوست عزیز!شاید برلی مخاطبانی که در ایران زندگی میکنند برقرای ارتباط با این داستان و موضوع اون کار سختی باشه! اما باید دو نکته رو متوجه باشی! اول اینکه همو نطور که در داستان بیان می شه ، شخص اول داستان یک فاحشه معمولی نیست بلکه یک خانم یا به اصطلاح Call girl هست پس نباید توقع داشت که مثل فاحشه های معمولی آماده بشه! از طرفی خودش می گه که مشتری با مشتری براش فرقی نمی کنه و برای همه یک سطح از استاندارد رو در نظر می گیره!
    تیراس خوبم
    دیدن کامنت تو و سایر دوستان خیلی خوشحالم می کنه ، مرسی بابت نظرت و خوشحالم که اهلش نیستی!
    کینگ 32
    باعث افتخاره عزیز
    شیواااااا عزیزم مرسی که داستانمو خوندی! داستانات فوق العاده بود! همشو خوندم و لایک کردم! کاش فصل 3 رو می نوشتی!من همش فکر می کردم شیوا می میره و وحیده با ماهان اوکی می شن!
    اساطیر عزیز
    واقعا مرسی که داستانمو خوندی! من همه داستانهاتو خوندم و خیلی خیلی دوست دارم! البته اون موقع ها اکانت نداشتم تا کامنت بذارم اما از دیر باز به شدت طرف دار شما بودم و وقتی کامنت نویسنده خوب و سطح بالایی مثل جنابعالی رو زیر داستانم دیدم واقعا می تونم بگم که در پوست خودم نمی گنجم!


    اما در مورد ادامه داستان
    اول اینکه قسمت سوم مثل قسمت های قبل امتیاز بالایی دریافت نکرد و این احتمالا به این معناست که یا داستان جذابیت لازم رو نداره و یا اینکه نتونسته به علت محتوا با دوستان ارتباط بر قرار کنه
    از طرفی چون این داستان رو از روی خاطرات فرد دیگری می نویسم ، سخت هست که در پنج قسمت تمومش کنم چون با وجود اینکه هر خاطره موضوع مجزا داره حذفش باعث می شه بخشی از پازل گم شه!
    به همین خاطر ، با توجه به پیشنهاد یکی از دوستای خوبم احتمالا بقیه داستان را سر حوصله در بلاگ ایشون منتشر می کنم البته اگه دوستان موافق باشن

    آدرس وبلگ رو هر کسی خواست می تونه تو خصوصی پیام بده


    مرسی از همتون


  •   odise
  • 1 ماه،2 هفته
    • 0

  • داستان فوق العاده است
    همه چیز تمومه
    به نظر من اگه ادامه اش بدی و با همین کیفیت
    می تونه یک رمان اروتیک سطح بالا باشه
    امیدوارم این کار رو بکنی
    اگه می خوای توی وبلاگ بذاری
    لطفا ادرس بلاگت رو بهم بده


  •   payetarin
  • 1 ماه،1 هفته
    • 0

  • زیبا و استادانه نوشتی
    امیدوارم هدف داستان تبلیغ همیچی کاری نباشه


  •   mohammad321
  • 4 هفته،1 روز
    • 0

  • نویسنده این داستان کارش عالیه. عالی بود. لطفا ادامه. حقیقت تلخ با جزئیات :(


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو