داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

خاطرات مخفی یک خانم (۵ و پایانی)

1395/10/27

…قسمت قبل

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

شخصیت واقعی هر فرد در واقع آن چیزی هست که آن را مخفی میکند…

دوستان عزیز سلام، مرسی بابت اینکه داستان من رو خوندید و تا اینجا دنبال کردید، همانطور که خودتون می دونید این قسمت آخر هست و از اونجایی که نمی شه واقعا یک کتاب رو تو 5 قسمت چاپ کرد پیشاپیش از طولانی بودن داستان و همینطور دور تند روایت و حذف بخش های زیادی از داستان و غلط های املایی و تایپی عذر خواهی میکنم، یه مسئله رو همین اول داستان روشن کنم برای تعداد معدودی از دوستان که بعد نخوام تک تک تو خصوصی جواب بدم، این داستان را بر اساس خاطرات واقعی و روزمره فرد دیگری نوشتم که البته برای تبدیل به داستان مقداری آن را تغییر دادم و داستان زندگی شخص من نیست وبه همین دلیل نه تنها کاملا با مقوله پول در برابر رابطه جنسی موافق نیستم بلکه عملا توانایی کمک به شما دوستان عزیز جهت ایجاد همچین رابطه ای هم ندارم.داستان حکایت از زندگی روزمره یک فاحشه و کشمکش های درونی اوست،اگر به دنبال یک داستان صرفا اروتیک هستید این داستان انتخاب مناسبی برای شما نیست، اگر همچنان مایل به خواندن آن هستید پیشنهاد میکنم قسمت های قبل را مطالعه بفرمایید
امروز داشتم میز آرایشمو خونه تکونی می کردم، شیشه های قدیمی لاک ، ظرف خالی کرم پودر، پد های آرایشی که دیگه کاملا له ولورده شده بودن، همینطور که دور می انداختمشون به این فکر میکردم که چقدر زمان زود می گذره، اوایل که وارد این حرفه شدم فکر نمیکردم بیشتر از یکی دو ماه طول بکشه!با خودم فکر می کردم یه پولی جمع می کنم و زودی میام بیرون، مثل اون آدم معتاد تحصیل کرد ه ای که به یه کارتون خواب نگاه می کنه و می گه من که هیچ وقت مثل اون نمی شم! یه غرور کاذب، اما بعضی از کار ها واقعا مثل مرداب می مونه، می کشتت داخل ،وقتی چشم هاتو باز می کنی که دیگه هیچ چی نمونده! فقط سیاهیه! انوقت انقدر راه پشت سرت تاریک و طولانیه که برگشتنش کار هر کسی نیست…
آماده شدن برای اولین قرار رسمیم رو خوب به خاطر دارم، از ساعت ها قبل شروع به آرایش کردم!حتی دوش گرفتن قبلشم خوب به یاد میارم، یادم میاد حدود دو ساعت تو وان دراز کشیده بودم و با یه موچین مسخره مو های ریزی که از زیر دست مومک کار در رفته بود می کندم! انگار که طرف می خواد با زره بین وارسی کنه منو!یادمه قبل لباس پوشیدن کمی مردد بودم ،تو آینه به خودم نگاه کردم! به خودم می گفتم:
فقط برای چند ماه! ترس نداره دیوونه! از کجا باید بفهمه! اصلا بفهمه به درک! اون که آخرش می خواد تو رو بذاره بره… واقعا هیچکسی به اندازه خود آدم نمیتونه آدمو گول بزنه…
لحظه ای که پشت در آپارتمان ایستاده بودم مثل یک سال گذشت، دهنم خشک شده بود ، دستام تو دستکش عرق کرده بود، دستکشو در آوردم ، مو هامو باز کردم وزنگ در رو زدم، دیگه راه برگشتی نبود… صبح روز بعد تو تختخواب خودم بیدار شدم، به مدت طولانی به دستم خیره شدم، من همون آدم بودم؟ همون دست ها؟ اون زمان باید احساس قربانی بودن می کردم؟ احساس ندامت؟نمی دونم چرا ولی هیچ کدوم از این احساس ها رو نداشتم! شاید چون اصلا دیگه احساسی نداشتم! ولی الان از یک چیز مطمئنم و اون اینه که من همون شب اول مردم و آدم تازه ای متولد شد!

----------------__---------------------------------------------------------------------------------------------------------

از وقتی که اون مشتریه دیوونه بهزادی رو قبول کردم، همش مشتری های عجیب و غریب برام می فرسته! البته دیگه هر کاری کرد حاضر نشدم با اون یارو باز قرار بذارم چون ایندفعه دیگه مطمئن بودم مجبورم می کنه ادرارشو بخورم!یاد اون قیافه مظلوم و حق به جانبش که میوفتم بیشتر خونم به جوش میاد، بگذریم… داشتم از مشتری های عجیب غریب میگفتم، دیروز یه مشتری داشتم که فقط می خواست یک ساعت کف پامو لیس بزنه! آیا واقعا این چیزی نیست که همه تو زندگی می خوان؟ آدمی که کف پاشونو ببوسه و از این کار لذت ببره؟تازه کلی هم انعام داد! به این می گن یه مشتری فوق العاده! مشتری بعدیم یه پیرمرد 60 خورده ای ساله بود که باید خیلی خشن می زدمش! واقعا دلم نمیومد! همونطوری که چشمش به شلاق چرمی تو دستم بود به آرومی گفت:
من تا حالا همچین کاری نکردم! چون فانتزی خودش بود و اصرار داشت خیلی خشن باشه بعید می دونستم که اولین بارش باشه ، با این وجود با لبخند بهش گفتم:
سعی می کنم خیلی اذیت نشی…
البته هر دو می دونستیم که دروغ می گم… کمتر از یک ساعت کارم تموم شد، با وجودی که خیلی درد داشت راضی به نظر می رسید، حین کار همش یاد حرف های بهزادی بودم…
حواست باشه تو صورت و دست ها نزنی… حتی اگه دلت براش سوخت نباید تو قیافت مشخص بشه…
بعضی وقت ها ، البته فقط بعضی وقت ها این شغل هم زیادی ایده ال می شه!فکر کنی یکی رو بگیری به حد مرگ بزنی! بعدم کلی ازت تشکر کنه و بهت پول و انعام هم بده…
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان میتوان گرفت

تری سام! یادمه اولین باری که اسمشو شنیدم فکر می کردم اسم یه جوردسر باشه مثل ترامیسو!! یادم که میوفته چقدرریه زمانی بچه مثبت بودم خندم می گیره! اون زمان حتی با شنیدن کلمه لب گرفتن هم تحریک می شدیم! یادش به خیر!
به هر حال مشتری تری سام میل داشتن! در واقع بهزادی گفت یه بنده خدایی هست که می خواد به خودش و دوست دخترش همزمان حال بدی…خوب بگو تری سام می خواد خودتو خلاص کن دیگه!
وارد آپارتمانشون که شدم خودش اومد استقبالم و همون اول پاکت پول رو داد دستم، از این مشتری های آدم حسابی بود، تازه دوش گرفته بود و یه ربدشامبر سفید تنش بود ، یه دختر با مو های بلند بدون بلوز و سوتین با یه دامن کوتاه تا بالای زانو رو لبه کانپه نشسته بود، با مهربونی سمت من اومد
می خوای مانتو روسری رو بده آویزون کنم
مرسی لطف میکنی عزیزم
من یه تاپ شلوارک مشکی پوشیده بودم،مرده داشت با چشماش منو می خورد،فکر کردم به سمتم میاد اما به سمت مبل رفت، ربدشامبرشو در آورد و اونجا نشست
وقتی دختر مو بلوند برگشت با لبخند به سمت من اومد، کاملا لخت شده بود( مثل اینکه اصلا نمی خواستن زمانی هدر بره) شروع کرد ازم لب گرفتن و سینه ها مو محکم تو دستش فشار می داد
بعد همینجوری که کم کم پایین میومد لبه شلوارکمو با دندونش گرفت و کشید پایین! به نظرم زیادی حرفه ای میومد انگار که از منم حر فه ای تر بود ، شکّم وقتی بیشتر شد که احساس کردم مرده همونقدر با من غریبه هست که با این دختره،به هر حال برای من مهم نبود که دختره دوست دخترشه یا یه خانومه اجاره ای مثل من!مخصوصا که بعضی وقت ها حس شیشم هم اشتباه می کنه!بر فرض اینکه این دختره واقعا دوست دخترش باشه بایدکاری کنم که اون بیشتر مرکز توجه باشه ،همینطور که لخت تو هم فرو رفته بودیم و به شدت لب همو می خوریم، جوری جامو عوض کردم که پشتش به سمت مرد باشه و ناگهان هولش دادم سمت اون ، تعادلشو از دست داد و تو بغل مرد ولو شد، یه لبخند خوشگل رو لب های هر سه تامون نشست ،همینطوری که روی پای مرد نشسته بود و سینه هاش تو دست اون بود و داشت ازش لب می گرفت سرمو بردم بین پای هر دوشون…
عزیزم دوست نداری رو صورت هر دومون بیای… این حرفو همینطور که داشت دور لبشو لیس می زد همراه با یه چشمک به من زد! به جان خودم این دختره حرفه ای! شاید اصلا از دختر های بهزادی باشه! وقتی کارمون تموم شد و خواستم برم هردوشون تا دم در اومدن، مرده چنان با عشق و حس مالکیت دستاشو دور دختره حلقه کرده بود که باز منو به شک انداخت…دوست دختر؟ خانم حرفه ای و اجاره ای؟ واقعا نتونستم بفهمم، با لبخند ازشون خداحافظی کردم . آدم می تونه کسی رو که عاشقشه با یکی دیگه تقسیم کنه؟ من که نمیتونم ! حتی دلم می خواد اگه یک روزی شهروز به من خیانت کرد اصلا نفهمم! چیزی که ندونی نمی تونه خوردت کنه!یا حداقل این چیزی بود که اونموقع فکر می کردم!
-------------------------------------__—---------------------------___

یه چیز جالبی که متوجه شدم، اینه که مرد ها دوست دارن حتی فاحشه ها رو تحت تاثیر قرار بدن! یعنی با وجود اینکه می دونن که به خاطر پولی که پرداخت کردن حتما باهاشون می خوابی بازم کلی دروغ می گن و چاخان می کنن! حتی قربون صدقه می رن و وعده وعید میدن! از اون جالب تر اینکه خیلی از اونها حتی بیشتر از اینکه دنبال سکس و ارضا شدن باشن دنبال یه ارتباط انسانی، یه بدن گرم ،رابطه عاشقانه و اروتیک می گردن!ولی همیشه نبود ارگاسم به معنی نبود لذت نیست… یه مسابقه به هر حال هیجان انگیزه حتی اگر به خط پایان نرسی…
-------------------------------------__—---------------------------–___

قرار با مشتری های ثابت خیلی خیلی استرس کمتری بهت وارد می کنه، چون هر بلایی هم که سرت بیاد حد اقل آمادگیشو داری… اما مشتری های جدید استرس زیادی بهم وارد می کنن
امروز یه مشتری خوب دارم، جوون تحصیلکرده و پولدار! حداقل این چیزیه که بهزادی می گه…
نمی تونم بگم جوون هارو به پیر ها ترجیح می دم! چون پیر ها مهربون ترن! بیشتر انعام می دن و از همه مهم تر فکر نمی کنن باید حتما از سکس با هاشون لذت ببری ! مسخره ترین سوالی که اکثر جوون ترا می پرسن… خوب بود؟ اومدی؟ خوب جوابم که معلومه ، آره عزیزم فوق العاده بود…
زنگ رو می زنم و منتظرم درو باز کنه…
یه صدایی از پشت در می پرسه کیه
سلام ، من از طرف خانم بهزادی اومدم،
صدای کلید پشت در میاد ، در باز می شه! ناگهان لبخند رو لب های هر دومون محو می شه…
تو اینجا چی کار می کنی؟
دهنم خشک می شه! مثل حالی که دفعه اول داشتم
نیما؟ من، من …
اینجا ضایع است بیا تو…
هر دومون بهت زده کنار هم رو مبل می شینیم …
من معمولا هر مشکلی که پیش بیاد زیاد جدی نمی گیرم چون خیلی از مشتری ها رو دیگه هیچ وقت تو عمرت نمی بینی اما این وضعیت خیلی وحشتناکه… یاد اون ضرب المثل میوفتم که می گه … هیچ وقت جایی که غذا می خوری دسشویی نکن!
تو کی اومدی تهران؟
من الان سه چهار ساله که تهرانم! فکر کنم 10 سالی می شه که همو ندیدیم،از وقتی شما اسباب کشی کردین و از محل ما رفتین ، اون موقع کلی تو کفت بودم…
ساکت به دیوار جلویی زول زدم
چند وقته که این کارو می کنی؟مامانت اینا خبر دارن؟
مگه مامان بابای تو خبر دارن که خانم میاری…
کمی ساکت می شه،
منظورم اینه که واقعا حیف تو نبود؟…
جوابی ندارم بهش بدم
ماشالله وضعت خوب شده ، اینجا ماله خودته؟
آره شرکت زدم ، اوضاع مالیم خوب شده
خوب حالا می گی چکار کنیم، می خوای به بهرامی زنگ بزنم یکی دیگه رو بفرسته
من هفته دیگه عروسیمه… می خواستم قبلش امتحان کنم… … اگه تو مشکلی نداری کی بهتر ازتو؟
به هر حال من که می خوام پول خوبی بدم چرا به تو ندم؟
یه شرط داره؟
چه شرطی؟
بین خودمون بمونه… یه وقت از دهنت نپره
نه بابا ! مگه دیوونم؟! برای خودم بد می شه…
بریم تو اتاق؟
بریم…
-------------------------------------__—---------------------------___

کلا اینروز ها همش بد بیاریه… اون از نیما ، اینم از پژمان که دیوونم کرده… گیر داده می خوام واسه ادامه تحصیل برم المان تو هم باید همراهم بیای… فعلا برای اینکه تا مدتی که ایرانه نپره قول دادم که برم، کی به کیه! اصلا آلمان به این راحتی به من ویزا نمی ده… اونم از شهروز که اصلا معلوم نیست چشه! بی حواس شد! مثل گیج و منگ ها می مونه!
جدیدا هم یه غم زیادی تو چشم هاشه، همش چشمشو از من قایم می کنه، می دونم که اتفاق بدی افتاده یا قراره بیوفته، اما نمی دونم چی! دلمم نمی خواد بدونم! شاید من از این لحاظ با دختر های هم سن و سال خودم فرق می کنم! دلم نمی خواد در هر جعبه ای رو باز کنم ! دوست دارم همه چیز تو همون جعبه بمونه! چه اسرار من ، چه اسرار بقیه!
همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش
همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش
در آوار همه آینه هاتکرار من باش
همین امشب کلید قفل این زندون تن باش
چقدر صداش برام دلنشینه… محکم به خودم فشارش می دم، دیدی وقتی یکیو خیلی دوست داری حتی بوی عرق تنش هم برات دلنشینه، پیشونیمو تو سینش فشار میدم…

رو گلدون رفاقت
بریز عطر سخاوت
بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان
ای درد و درمان
ای سخت و آسان
آغاز و پایان
سرمو بالا میارم، تو چشماش نگاه میکنم، چشماش خیسه…

ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو
ببارو قطره قطره نم نمک آزاده تر شو

تو نگاهش التماسه، واسه اینکه بگه، واسه اینکه بپرسم
دلو به دریا می زنم
چی شده عزیز دلم؟
هیچی…
پس چرا چشات بارونیه؟
خیلی دوست دارم ، خیلی…
منم خیلی دوست دارم
همین برای من کافیه… نمی خوام بیشتر بدونم … دلم می خواد تو همین یه جمله غرق بشم ، لبامون تو هم گره می خوره، طمع عشق و اشک و بوسه. و یکی شدن !
امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره
امشب همین ترانه هم نفس نفس دوستت داره

صدا صدا صدای من
به وسعت یکی شدن
بیا بیا شکن شکن
بیا به جنگ تن به تن
بیا به جنگ تن به تن
صبح که بیدار شدم رفته بود … بی خداحافظی… به گوشیش زنگ زدم بوق اشغال میزد! منو گذاشته تو ریجکت لیست…
چرا بدنم گرم شده، چرا اتاق انقدر گرمه… احساس می کنم نفس کشیدن برام سخته… پنجره رو باز می کنم ، یه لیوان آب می ریزم و همینجور مثل احمق ها می زنم رو ری دایل!
-------------------------------------__—---------------------__--

تقریبا یه دو هفته ای می شه که شهروز بی خبر گذاشته و رفته، نگرانشم… گوشیشم خاموشه
شدم شبیه زامبی ها! بهرامی کلی پیام داده ، حوصلشو ندارم … براش زدم حالم خوب نیست بعدا تماس می گیرم
کیارشم ول کن نیست! گذاشتمش تو ریجکت کال
فکر کنم تو این دو هفته دو روز هم نخوابیدم
زندگی بدون شهروز چه ارزشی داره؟؟؟ زنده دبودن بدون اون می خوام چیکار!
زنگ در می زنن! خدایا شکرت برگشت
با عجله می رم سمت در و درو باز میکنم
کیارشه!!!
تو اینجا چی کار میکنی؟؟؟کی اومدی تهران؟
علیک سلام، والا داشتم اینجا رد می شدم گفتم بیام ببینم اگر جنازت بو کرده رو زمین نمونه ! به هر حال خدا رو خوش نمیاد میت رو زمین بمونه!
بیا تو
در آروم میبنده!
معلومه داری با خودت چی کار میکنی؟ ارزششو داره؟
با بغض نگاش میکنم
دیگه طاقت ندارم ، خودمو تو بغلش می ندازمو زار میزنم
اشکام تموم شدن اما هنوز غم دارم، واسه شهروز ، واسه حال و روزم ، واسه روحم که خستس!

درست می شه، اینم می گذره، آدمی بنده عادته… ممکنه سخت بگذره اما می گذره!علاقه که یه روزه به وجود نیومده که یه روزه از بین بره! حداقل به اندازه طول رابططون طول می کشه…
تو نمی فهمی من بدون اون می میرم…
اتفاقا من خوب می فهمم،کی از آینده خبر داره؟
بر می گرده؟
نمیدونم، فقط می دونم به نبودش عادت میکنی ! همنطوری که من به نبودنت عادت کردم
مرسی که اومدی واقعا به یه دوست نیاز داشتم
والا عزیزم من فکر می کنم تو بیشتر به یه دوش احتیاج داری چون بو گندت داره خفم می کنه…
یه خنده تلخ …
تو وان حموم دراز کشیدم، اچشمامو می بندم ، یاد نوازش هاش می یوفتم ، بی اختیار روی مچم دست می کشم ، به تیغ کنار وان چشم می دوزم… اگر دیگه بر نگرده چی…؟

پ.ن 1 ببخشید اگه کمی طولانی شد
پ.ن 2 تمام اسامی و مکانها ساختگی هست و هر گونه تشابه اسمی با فرد یا افراد خاصی کاملا تصادفی می باشد

نوشته: راهبه


  • ترانه «عطر تو» ابی که در متن استفاده شده:

Your browser does not support the audio element.

👍 33
👎 5
26802 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

574286
2017-01-16 03:06:29 +0330 +0330

خوب بود راهبه جان ممنون اگرچه بگمونم یکم هول هولکی این دو قسمت اخیر و مخصوصا این قسمت اخرو نوشتی و یکی دو جا خانوم بهزادی رو اشتباها بهرامی تایپ کردی …!
انگار تصمیمتو گرفته بودی که حتما تو این ۵ قسمت قصه ات رو تموم کنی که البته واجب هم نبود میتونستی یه فصل دوم واسش طراحی کنی و اونوقت هر،چند قسمت که این سرگذشت طول میکشید مهم نبود لا اقل از،کیفیت داستانت کم نمیشد
البته الانم خوب تمومش کردی ولی خب یه مقدار عجله و خلاصه نویسی تو داستان بچشم میخوره
ـــــــــــ شاد و سربلند باشی دوست خوبم

0 ❤️

574287
2017-01-16 03:21:39 +0330 +0330

ضمنا فکر میکنم با وجود مشغله هایی که شما هم مث همه ما تو زندگی،شخصیتون دارین بد نیس اگه بتونین وقت گذاشته و به نوشتن ادامه بدین
باور داشته باشید ،
موفقیت بیشتر از اونی که فکر،میکنید به شما نزدیکه
یه لایک نا قابل هم تقدیم قلم توانمند و ذوق سرشارتون شد

0 ❤️

574288
2017-01-16 03:43:18 +0330 +0330

با ت تنهایی آغاز میکنم
با سلام راهبه جان… افتخار بنده هم خواندن داستان و تقدیم لایک سومی بوده…
خوشحال میشم که در فصل دوم به جزیات زندگی بعد از شهروز‌ بپردازی…
هر زندگی ای تلخیه خوشو داره ، همون طور که قشنگیهای خودشو …

سپاس از شما… روزگارت بر وفق مراد

0 ❤️

574292
2017-01-16 03:54:23 +0330 +0330

خوب بود… توی این سایت با وجود محدودیت های موجود، بهتر از این نمیشه نوشت… دمت گرم رفیق…

0 ❤️

574300
2017-01-16 04:41:44 +0330 +0330

ممنون از این که وقت گذاشتی
خوب بود
یادم نیست کجای داستان بود که یه قطره اشک از چشمم اومد

0 ❤️

574320
2017-01-16 08:24:44 +0330 +0330

دوستای خوبم سلام، مرسی که این قسمت آخرو با اینکه واقعا از نظر خودم سر هم بندی بود خوندین ، حقیقتا درست متوجه شدین ، فقط می خواستم داستان فعلا یه جوری تموم بشه، ایشالله اگه عمری باقی بود بعدا که سرم خلوت تر شد حتما دوران پسا شهروز رو می نویسم! اساطیر جان واقعا خودمم همچین احساسی داشتم،انگار فقط می خواستم بگم آخرش اینطوری می شه!!مثل کسی که یه رمانو خونده و می خواد برات خلاصه کنه!!! به هر حال فعلا خوبی بدی دیدین به بزرگی خودتون ببخشید، سعی می کنم بعدا جبران کنم…شاید حتی قسمت آخر رو دوباره نوشتم …البته الان نه!

1 ❤️

574326
2017-01-16 08:50:52 +0330 +0330

سلام,مثل همیشه عالی بود ولی به نظرم باید ادامه داشته باشه,زندگیش بعد شهروز چی میشه؟؟لطفا ادامه بده

0 ❤️

574328
2017-01-16 09:12:25 +0330 +0330

تمام ۵ قسمتو الان یجا خوندم.خوب بود مرسی خسته نباشی

0 ❤️

574331
2017-01-16 10:13:02 +0330 +0330

ممنون از داستانت متفاوت بود باز هم بنویس

0 ❤️

574335
2017-01-16 10:38:52 +0330 +0330

بجای خوندن داستانهای ایشون پیشنهاد میکنم سریال انگلیسی london call girl رو ببینین .
فکر میکنم ایشون هم خودشون همینکارو میکنن و براتون خلاصه میکنن اینجا مینویسن :)
بهر حال تنکیو بل …

1 ❤️

574352
2017-01-16 12:54:35 +0330 +0330

🌹good

1 ❤️

574356
2017-01-16 13:43:25 +0330 +0330

عالي بود عزيزم،فقط اگه ميشه ادامش بده خيلي هول هولكي تمومش كردي واقعا انتظار نداشتم

1 ❤️

574362
2017-01-16 14:25:27 +0330 +0330

دوست عزیزم Sorensen_gold نمیدونم از،کجای کامنت من چنین برداشتی،کردید اما بهیچ وجه همچین انتظاری ندارم احتمالا ذکر،این نکته که میتونستن داستان رو در فصل دوم ادامه بدن شما رو به این اشتباه انداخت
کشیده شدن یک داستان به فصل دوم فقط به این معناست که فرجه ی ۵ قسمت برای بیان کل قصه ناکافی بوده و هیچ ربطی،به سبک نگارشی نویسنده نداره و تنها مختص خانوم شیوا نیس هر کدوم از،دوستان که داستانی با این خصوصیات داشته باشن میتونن با حفظ شیوه بیان و سبک نگارشی خودشون داستانشون رو تا فصل دوم ،سوم ،چهارم و یا هر چند فصل که نیاز،باشه ادامه بدن

1 ❤️

574398
2017-01-16 19:29:36 +0330 +0330

راهبه عزیزم، ممنون و خسته نباشی…
یدونه لایک واسه شعر اول داستانت که حرف دل من بود !
یدونه لایک دیگه بخاطر قلمت واینکه مینویسی…
این دقیقا نظر منه راجع به خیانت !:چیزی که ندونی نمی تونه خوردت کنه.
و اما در رابطه با این قسمت گفتنی هارو دوستان گفتن وخودتونم توضیحی دادید.
راهبه عزیزم ؛تواناییشو داری، بیشتر و قوی تر بنویس. 🌹

1 ❤️

574451
2017-01-16 22:41:53 +0330 +0330

دوست عزیز واقعا عالی بود
ولی خیلی بی سرو ته تمومش کردی
در ضمن خسته نباشی
میشه گفت الان یه مدته انتظار ادامه داستان شما والبته بیشتر داستان شیوا هستم
دیدم نظر داده مطمین شدم زندست ولی چرا دیگه ادامه نمیده نمیدونم

1 ❤️

574458
2017-01-16 23:51:14 +0330 +0330

خسته نباشي راهبه عزيز
اينو به حساب نظر بذاريد نه اينكه نقد من اهل نقد نيستم
احساس كردم خيلي بي حوصله اين قسمت آخر رو نوشتيد نظر تيراس خان رو تأييد ميكنم ميتونستيد قسمت دومي هم بسازيد
دست گلت درد نكنه باز هم برامون بنويس

1 ❤️

574490
2017-01-17 07:11:37 +0330 +0330

واقعا به فضای نوشته کمک می کنه! من خودم داشتم می نوشتم داشتم این آهنگ رو گوش می دادم!

0 ❤️

574515
2017-01-17 11:08:22 +0330 +0330

خوب بود ولی قسمت های قبل بهتر بود

1 ❤️

574745
2017-01-18 08:29:23 +0330 +0330

راهبه جان یه لایک تقدیم شما ولی حیف که هرچی جلوترمیری داستان ضعیفترمیشه ولی مجموع خسته نباشی عزیزم 🌹

0 ❤️

578531
2017-02-10 07:22:23 +0330 +0330
NA

قلم شیوا و روان ادمو جذب میکنه بقیه شو بخونی با اینکه تلخه اگه حوصله کنین و قسمت اخر رو بازنویسی کنین مفصل تر و البته یکم هم ادامه پیدا کنه عالی میشه

0 ❤️

579344
2017-02-14 20:56:22 +0330 +0330
NA

با تشکر ممنون میشم که در خط آخر بگید تیغ رو کشید یا نه داستان شما از برداشت یک سریال انگلیسی بنام خاطرات یک روسپی میباشد که در 3 فصل میباشد نوشته شده نه تحقیقات شما از یک روسپی لطفا به شعور مردم توهین نکنید

0 ❤️

911640
2020-08-27 09:24:12 +0430 +0430

عالی و بی نقص خسته نباشی منتظریم

0 ❤️







Top Bottom