داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

خاطره آنال با دختر عمه

1399/04/16

سلام ، خاطره ای که میخام براتون تعریف کنم برای همین چند روز قبل هستش
من اسمم سهیل هست ۲۰ سالمه دانشجو هستم اهل و ساکن یکی از روستاهای غرب کشور هستم پدرم تهران برای کارگری رفته و من با مامانم زندگی میکنم.
من یه دختر عمه دارم که اسمش مهناز هست که از من پنج سال بزرگتر هست واونا خونشون تو شهر هست از همون دوران نوجوانی یجورایی به ایشون علاقمند بودم و همیشه با دیدنش احساس خوبی پیدا میکردم و همیشه باهم راحت بودیم و مهناز هم همیشه بهم توجه و محبت میکرد و بعضا اگه توی شهر کاری داشتم برام انجام میداد خلاصه دوستهای خوبی بودیم تا روزی که شنیدم برای مهناز خواستگار اومده و اونم بله رو گفته مراسم ازدواج و این حرفا.
مهناز دختری با قد کوتاه یکم تپل و پوستی سفید داشت که واقعا در نظر من زیبا بود ، کم کم با گذشت چند سال من هم مثل همه پسرها به دوران بلوغ جنسی رسیدم و نیازهای جنسی من خودشو نشون میداد تا اینکه حس محبت و دوستی من با مهناز تبدیل به شهوت شد.
اوایل که مهناز ازدواج کرده بود مدتی از من دور شد و بعضا جواب سلامم نمیداد ولی بعد چند سال که مهناز یه بچه به دنیا آورد دیگه شوهرش زیاد بهش گیر نمیداد و اون مثل گذشته بهم ابراز محبت میکرد ولی من دیگه اون پسر بچه چند سال قبل نبودم الان دیگه من تقریبا ۲۰ ساله بودم و در اوج شهوت شب و روز میکردم و از زن جماعت فقط کوس کون میخواستم . حالا که یکم از خودم و مهناز آشنایی پیدا کردین بریم سر اصل ماجرا!
چند روز قبل به خاطر کرونا که دانشگاها تعطیل هستن تو خونه نشسته بودم و از شدت شق درد به خودم میپیچیدم که شنیدم مامانم تلفنی به یکی میگفت کی میاین روستا !؟ با خودم گفتم حتما باز پسر خاله های لوس پدرم هستند که هر سال تابستونا که مدرسه ها تعطیل میشن میان یه هفته ای مینونن خونمون ، تلفن که قطع شد مامانم گفت پاشو برو از بقالی یه کم چیز بگیر بیار خونه هیچی نداریم امروز عمه خانمت برای عروسی یکی از اقوام میان روستا ! گفتم تنها میاد گفت نه با دخترش مهناز !! انگار چیزی که گم کرده بودمو پیدا کردم مثل فنر از جام پریدم .
تو راه بقالی با خودم میگفتم چه مرگته و همش خودمو سرزنش میکردم که مهناز دیگه ازدواج کرده و فلان و بهمان و دیگه هیچ وقت نمیتونم باهاش باشم و تصمیم گرفتم دیگه به مهناز فکر نکنم
تقریبا بعد از ظهر بود که با صدای زنگ در مامانم درو باز کرد که اول عمم و بعد مهناز وارد شدند بعد روبوسی و خوش آمدگویی مامانم از عمم پرسید پس دامادت کو!؟ اونم گفت نیومده فقط ما هستیم منم رفتم پیشواز و بعد روبوسی با عمم یه سلام علیک خشک و سرد با مهناز کردم و اومدیم نشستیم چند دقیقه بعد رفتن لباساشونو با لباس راحتی عوض کردن و اومدن نشستن مهناز با یه مانتو کوتاه که تنش کرده بود تو خونه قدم میزد و از اقوام و آشناها حرف میزدیم با اینکه تصمیم گرفته بودم آدم حسابش نکنم ولی باز نا خود آگاه چشمام روی باسن و سینه های خوش فرمش میرفت بعد ازدواجش یکمم چاق شده بود که به زیباییش افزوده بود دیگه نتونستم زدم از خونه بیرون و رفتم با یکی از دوستام بساط قلیان و سیگار تا نصف شب بر پا کردیم که شاید ذهنم آروم بشه!
آخر شب برگشتم خونه ، مهناز اومد نشست کنارم مثل چند سال قبل شروع کرد از وضعیت درسهام و خودم پرسید یکم که باهم حرف زدیم دیگه رومون باز شد و میگفتیم و میخندیدیم عجیب بود با هر خندیدنش انگار دنیارو به من میدادند شب شد و مهناز با دخترش رفتن اتاق بغلی خوابیدن و من و مامانو عمه توی حال خوابیدیم
صبح حدودا ساعت ۹ بود که با صدای گریه دختر مهناز بیدار شدم که چشمام چیزی که میدید باور نمیکرد مهناز اون یه مانتو کوتاهم تنش نبود و بیخیال من با یه شلوار کشی سیاه با بلوز آستین کوتاه دنبال دخترش میرفت و با هر خم و راست شدنش چشم من باسنش تعقیب میکرد شهوتم زده بود بالا و کیرم زیر لحاف حسابی شق شده بود که با صدای بلند مادرم که گفت پاشو برو چند تا نون تازه بگیر بیار گند زد به حس و حالم سریع لباسمو پوشیدمو رفتم برگشتم ولی مهناز باز با همون تیپ تو خونه میگشت انگار دیگه بودن من اذیتش نمیکرد ولی من از هر فرصتی برای دید زدن باسن و سینه هاش استفاده میکردم شهوت داشت دیونم میکرد دو سه بار خودارضایی کردم ولی نمیدونم چه مرگم بود اصلا سیر نمیشدم آرزوی یه بار بغل کردن مهناز داشتم از ترس اینکه موقع دید زدن عمه یا مامانم ببینه استرس عجیبی داشتم هزار تا فکر میومد به سرم که چجوری این نقشه شیطانیمو پیاده کنم تا اینکه تصمیم گرفتم شب موقع خواب آروم برم توی اتاقی که مهناز میخابه !
شب شد هوا هم نسبتا گرم بود حدودا ساعت ۲ شب بود وقتی اطمینان پیدا کردم همه خابیدند آروم از جام بلند شدم و اول کلید چراغ حیاط و که به جای شب خواب استفاده میکردیم خاموش کردم و آروم رفتم جلوی اتاق مهناز نشستم وقتی چراغ گوشیمو روشن کردم متوجه شدم در اتاق حدودا یه وجب باز هستش آروم چراغ گوشیو توی اتاق انداختم باورم نمیشد مهناز به جز یه شورت و سوتین هیچی تنش نبود کیرم شق شده بود حس ترس و لذت باهم تجربه میکردم بدن سفیدش مثل ماه زیر نور چراغ گوشیم میدرخشید نفسم بند اومده بود ولی از ترس مامانم اینا نتونستم برم داخل اتاق و برگشتم سر جام دراز کشیدم یه ساعت گذشت ولی کیرم شق شق بود عمرا اگه میتونستم بخوابم دوباره برگشتم واینبار رفتم داخل اتاق شدم.
مهناز روی شکم خوابیده بود و برجستگی باسنش به سمت من بود سرمو تا لای پاهاش بردم ولی جرات بوسیدن و لمس باسنش و نداشتم فقط نگاهش میکردم کیرمو بادستم اونقدر فشار دادم تا آبمو روی شورتش خالی کردم و سریع برگشتم پذیرایی تا بخوابم ولی فکر کنم اونشب یه ساعت بیشتر نتونستم بخوابم .
صبح شده بود و باز با صدای بچه مهناز که تو حیاط دنبال مرغ و خروسها میکرد بیدار شدم و متوجه شدم مهنازم داره به چیزیو توی حیاط میشوره رفتم نشستم روی چهار پایه بهش سلام دادم ولی اون جواب سلاممو نداد چند ثانیه بعد برگشت آروم بهم گفت تو دیشب روی شورت من آبتو خالی کردی!!!؟؟ نفسم در نیومد نمیدونستم چی بهش بگم سرمو انداختم پایین ولی مهناز خندید و گفت میتونستی توی کونم خالی بشی !!! شوک شده بودم انگاربرق سه فاز منو گرفته باشه خشکم زده بود مهناز بلند شد رفت اونروز مهناز فقط بهم عشوه میومد و بدن نمایی میکرد فقط ثانیه شماری میکردم که دوباره شب بشه .
اونشب مهناز به مامانش گفت دخترم شب سراغ تو رو میگرفت که با این بهانه پیش عمم خوابوندش دیگه مطمن شدم که مهناز داره باز من تقاضای سکس میکنه ! تقریبا ماه وسط آسمون رسیده بود برای اینکه اطمینان پیدا کنم مامانم و عمه خوابیدن اول صداشون کردم وقتی دیدم جواب نمیدن بلند شدم پاورچین رفتم توی اتاق مهناز ، اونم مثل اینکه خواب بود شایدم خودشو به خواب زده بود رفتم کنارش نشستم دوباره محو اندام سفید و گوشتی اون شده بودم چراغ قوه گوشیمو خاموش کردم با اینکه مهناز اونروز بهم چراغ سبز داده بود ولی بازم ترس داشتم آروم با اولین بوسه از باسنش کیرم شق شد مننظر عکس العمل مهناز شدم ولی مثل اینکه خواب بود ترسم کم کم ریخت با دستم پشتشو لمس میکردم و هر از گاهی میبوسیدمش ، شهوتم بر ترس غلبه کرده بود از نفس کشیدنهای بی نظم مهناز متوجه شدم اونم بیداره و خودشو زده بخواب وقتی شورتشو کشیدم پایین خودشم باسنشو بلند کرد که بتونم درش بیارم ولی اصلا چشماشو باز نمیکرد شاید اینجوری میخواست من راحت باشم شروع کردم به لیسیدن کون و کوسش اونم گهگاهی با ناله های شهوتناکش ولع منو بیشتر میکرد کیرمو آروم لای کوسش کشیدم ولی وقتی خواستم توش کنم مهناز بادستش مانع شد و کیرمو گرفت مالید به سوراخ کونش و با اون یکی دستش آب دهنشو کشید روی سوراخ کونش آروم بهم گفت فقط اینجا !!! منم مطیع شدم سر کیرمو روی سوراخ کونش کمی فشار میدادم که بره تو مهناز با دو دستش کونشو گرفته بود و نفس نفس میزد دیگه کونش بعد چند دقیقه کم کم گشادتر شد و میتونستم تا آخر کیرمو توی سوراخش جا کنم تمام بدنم شروع کرده بود به بی حس شدن فقط تنگی کون و داغی بدن مهناز و میفهمیدم باورم نمیشد بعد دو سال بی کوسی و خود ارضایی داشتم ترتیب یه زن خوشگل میدادم اونم از کونش بعد دوسه دقیقه آبمو خالی کردم مهنازم نفس عمیقی کشید و با دستش بهم اشاره کرد که ازش دور بشم رفتم از اتاق بیرون و تا خود صبح فقط فکر میکردم که واقعا خوابم یا بیدار حس خیلی خوبی داشتم انگار سبک سبک شده بودم فردای اونروز وقتی بیدار شدم دیدم عمم اینا چمدوناشونو بستن و منتظرن ماشین بیاد برن دوباره با عمم روبوسی کردم و با مهناز خداحافظی خشک که انگار بین ما چیزی نشده بود از خونمون رفتن …
هنوزم که چند روز از اون ماجرا میگذره وقتی یادم میوفته شهوت و هوس سر تا پای وجودمو میگیره …
تمام…

نوشته: سهیل


👍 29
👎 18
78810 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

896383
2020-07-06 21:22:13 +0430 +0430

دختر عمه ندارم. اگر میداشتم میکردمش. کسی دختر عمه اضافه نداره یک چن وخ قرض بده به ما؟

1 ❤️

896393
2020-07-06 21:27:49 +0430 +0430
NA

همه کسوشعر است
خدایا بسسسسسسسه دیگه بابا خسته شدیم دیگه (dash)

1 ❤️

896400
2020-07-06 21:33:37 +0430 +0430

یعنی تو یک درضد فک نکردی بره به مادرت بگه ابتو رو شورتش خالی کردی نه تنها باید با ید کل کفشهای مامانتو جفت جفت از کونت در بیاری عمت اینا هم پا برهنه بر میگردن شهر؟؟ حالا اینکه دختر عمت سری بعد با شوهرش میومد خونتون و اون باهات چه کارا میکردو فاکتور میگیریم!! به همین اسونی گفت اب تو است؟؟ میتونی تو کونم خالی بشی؟ تو پورن هم اولیش یکم نه و نو میکنن!!😁


896407
2020-07-06 21:37:02 +0430 +0430

تا اونجا خوندم که گفت میتونستی تو کونم خالی کنی؟
جل الخالق شما این فامیلاتونو از کجا سفارش میدید؟


896430
2020-07-06 22:11:41 +0430 +0430

یکی از بهترین داستانای امشبه اگه واقعی باشه فقط خدا قسمت کنه یکی از این دختر عمه ها

4 ❤️

896460
2020-07-06 22:52:12 +0430 +0430

چرا همه میخوان بدن؟

3 ❤️

896471
2020-07-06 23:46:28 +0430 +0430
NA

خیلی دوسدارم باهاتون رفت و آمد کنم اینجور میگی که خوب تیکه هایی هستین و راحتم که میدین ممنون از شما خانواده های زحمتکش که کص تربیت میکنین و زیر پوست شهرها تزریق میکنین مممنوووووووووونننننن

2 ❤️

896506
2020-07-07 03:23:00 +0430 +0430

دوستان توجه کردید تمام داستانای این پسر جقیا رو.اولش طرفشون اونارو به آدم حسابشون نمیکنن ولی آخرکستانشون طرف میگه تادسته بزن تو کونم.
یادی کنیم از احمدی نژاد مرحوم.ای کیر احمدی نژاد توی دهاتتون و خودتو دختر عمه ت

4 ❤️

896537
2020-07-07 06:20:04 +0430 +0430

تا یادم نرفته باید بگم که خدا لعنت کنه امثال شما احمقارو که با عروسی و مراسم گرفتن دارین کرونا رو بدترش میکنین
بقیه چیزا رو هم که دوستان جوابتو دادن، فقط تو چجوری آبتو خالی کردی رو شورتش که نفهمید. من دست به طرفم میزنم از خواب میپره

4 ❤️

896545
2020-07-07 06:48:40 +0430 +0430
NA

مهناز کون گشادو میگی

1 ❤️

896568
2020-07-07 08:23:15 +0430 +0430
NA

یعنی طرف بگه:میتونستی تو کونم خالی کنی. و تو خونه غریبه کون لخت بخوابه، هنوز تو برازرس قفله (dash)

4 ❤️

896589
2020-07-07 10:13:50 +0430 +0430

آخه کزکژ ، کی خونه اقوامشون با شرت و سوتین میخوابه؟؟

4 ❤️

896608
2020-07-07 11:42:09 +0430 +0430

نکنین با زن شوهر دار کاری نکنین

2 ❤️

896642
2020-07-07 14:03:47 +0430 +0430

جلل المخلوق…

1 ❤️

896643
2020-07-07 14:10:28 +0430 +0430
NA

این حرکتی ک تو کصمغز رو دختر عمت زدی هنوز تو برازرز قفله کصکش.

3 ❤️

896646
2020-07-07 14:25:02 +0430 +0430

خیلی واقعی به نظر میرسید
ممنون
خوب هم نوشته بودی ;)

0 ❤️

896654
2020-07-07 15:35:52 +0430 +0430

حس شهوت کل اعضای شهوانی تو حلقت
چرا همه انقد راحت میدن؟؟
چرا تو همه داستانا زنا و دخترا ب زور میگن بیا منو بکن
مگ این دختر عمت دور روز پیش از پیش شوهر سگ حشرش نیومده بود؟؟
بگو اومدن عروسی شوهرش گرفت منو پاره کرد بیشتر قابل باور میشه

3 ❤️

896696
2020-07-07 20:40:45 +0430 +0430

نظر شما چیه؟من اگر دخ عم میداشتم اونو میکردم ولی ندارم متاسفانع .
کسی دخ عمه نداره بقرضم ازش؟؟

0 ❤️

896709
2020-07-07 21:11:19 +0430 +0430

کشش داشت که تا اخر بخونمش به نظرم بد نبود

0 ❤️

896872
2020-07-08 07:24:07 +0430 +0430

وای خدا بگم چکارتون نکنه با این کامنت هایی که گذاشتین …منو یاد قدیما انداختین و با اون دختر عمه های کسمغزم … 4تا بودن دوتای اخری هر چقدر Hot بودن دوتای اولی Ice . برزگه اصلا نمیدونم چه جوری رضایت داد شوهر کنه چون مطمئن بودم اینقدر سرد مزاج بود گفتم حتما شب زفاف شوهرشو با اردنگ میندازه بیرون …شوهرش یه کسخل مثل خودش بود منتها خر حشری . خیلی بیش از حد هم با ما ایاق شده بود ما که خودمون اصالتمون ترک بود …شوهر اینم تازه اومده بود تهران هنوزم که هنوزه لهجه فارسی حرف زدنش مثل روز اول اومدنش بود… اما خیلی تو شوخی بی حیا ا و اصلا هم هیچ چیزی رو رعایت نمیکرد بحدی که میگفتم فلانی چیه دمقی ؟ میگفت : هچی بابا مثلا ماهم زن گرفتیم هر شب تا صبح شق درد داریم … نمیده که هیچ وقتی کونش هم میکنه سمتم میخوابه سه دور ملحفه پیچ میکنه! نه به اون دوتا خر حشری …که یهو مکث میکنه بهم میگه …هوی فکر نکن خبر ندارم ها …مثل خر میکنیشون …نکنه که من هم نبودم با زن منم ور میرفتی؟ گفتم خوبه که اینیکی رو ادب کلامی رو حفظ کردی …برو بابا چرا کس میگی ؟ اولا زنت 12 سال از من بزرگتره ،در ثانی اونقدر نجیب بود که از اون سر پشتبون نجابت میافتاد پایین تازه یخچال که سهله فریزر بود …تو کسخل تو زمستون بجایی که بخاری بخری رفتی یخچال گرفتی … ! کسخل از کلمه نجابت که به گوشش خورده بود هیجان زده شده بود …یه روز زنش جلوی همه مخصوصا شوهر عمم (که از اون ادمهای دل سیاه شکاک بود فقط هم رو زنش که هفتاد سالش هم شده بود حساسیت داشت )به شوهرش گفت رفتی برای منم یه کِرم بخر…این دیوث هم جلو همه برگشت به ترکی گفت : نَه کِرمی؟ گوت کِرمی ؟! زنش خجالت زده بهش گفت آلا باشوا… باباش شاکی نشد…گفت اشک اوغلی اشک …بی تربیت اوغلی بی تربیت. ا
خانواده عمه ام اونموقع یه باغ نسبتا بزرکی تو قلهک داشتند منم که اکثر تابستونها اونجا پلاس بودم و چپ و راست اون دوتا دختر کوچیکه حشری هارو ته باغ داز کش یا تو انباری سر پا میکردم اونقدر که بعد یه مدت خونه میومدم بابام میگفت تو چرا اینقدر زپرتی و ریغماست شدی ؟ خیالش راحت بودکه از شکاکی بودن شوهر عمم کون ندارم دست از پا خطا کنم . اما اخرش این داداش بزرگه ما کار دستمون داد …ما دعوت بودیم خونه اینها بساط مشروب همه مست . من تو اتاق دخترعمه سومی بسط نشسته بودم تا بیاد خفتش کنم …یهو سراسیمه اومد تو و پشت بندش شوهر عمم …من پشت در بودم منو ندید یه دفعه چنان خوابوند زیر گوش این طفلک گفتم مرد… بعد چشمش افتاد به من یهو گفت …" دو سیکتیر اَدَه…منو میگین گفتم اخ اخ حتما جریان منو فهمیده …پاشدم برم بیرون …دیوث یه لگدی زد در کون من که سوراخ کونم چهار تیکه شد… یخورده نگام کرد … دستمو گرفت برد تو سالن و رو به عمه ام کرد وگفت …عمه خانمش…بو بیشرف گیزوئی بارماخلیا…بارماخلیا آپاریدی آنباریا!! یعنی این بیشرف دخترتو انگشت کنان داشت میبرد انباری …حرف دهنش تموم نشده یه پس گردنی جانانه زد بهم …دیوووووث.! منه بدبخت از همه جا بی خبر که یهو چشمش افتاد به داداشم …تازه فهمید چه اشتباهی کرده (مست بود دیگه) حمله کرد سمتش گفت یُخ یُخ بو دیوثیمیش… اقا یه لگد هم در کون داداشمون که از همه هم خرمست تر بود زد ! تو دلم گفتم دهنت رو گاییدم اینهمه ما کردیم گیر نیفتادیم اخرش این برد بکنه ما گیر افتادیم …و اما سومی که اونم یخ بود با شوهرش که اونم از خودش یخ تر بود تازه ازدواج کرده بود تو امریکا زندگی میکرد…قبل این جریانات با داداش بزرگترش که مجرد بود زمستونی دو سه هفته ای میان ایران .داداشه 45ساله زهر مارش بشه اومده بود بایه دختر 18ساله ازدواج کنه … دختر عمه هم چهار پنج روزی با خواهر کوچیکه مهمان ما شدن… قبلا لخت مادر زاد سومی رو از پنجره کوچیکه حموم دیده بودم …سفیدو بلوری . اما یه عادت عجیبی داشت که واقعا منحصر بفرد بود ومن تا بحال در هیچکس چنین چیزی ندیده بودم همیشه هم بابتش متلک میشنید اینکه تو حواب اگر تو کونش هم لگد بزنند انگار نه انگار تازه خوابش عمیق تر میشه… ما چهار تا داداش تو یه اتاق بزرگ میخوابیدیم … این دوتا هم چند شب مهمونی تو سالن میخوابیدن… یه شب با خیال راحت داشتم دختر عمه کوچیکه رو زحمت میدادم چنان کرده بودم تا بیخ تو کونش که برای اولین بار دیدم عر زد …اما خوشبختانه کسی نشنید … مشغول سمبه زدن بودم که این یکی یه غلطی زد به پهلو شد دیدم شلوار راحتی پنبه ای که پوشیده رفته لای کس و کونش …یه سر تکون دادم ویه فشار دوبله دیگه به این زیر خوابم اوردم همزمان با عر زدن دوبله این کسمغز که تازه 3سال هم از من بزرگتر بود…ارضا شدم … همون لحظه مادر بزرگم گفت اونجا چه خبره که پاشدم فلنگ رو بستم …اومده بود دیده بود اینها خوابند حتما تو خواب حرف زدن. و اما همون شب برای فردا شب واسه این یکی تیز کردم و نقشه میکشیدم …البته خواب سنگین که دیگه نقشه نمیخواست . فردا شب سه صبح با یه ملحفه رو سرم از اونطرف خالی رفتم کنارش …نیم ساعتی دستمالیش میکردم و هر چی سعی کردم اون شلوار کذایی که دیشبش تنش بود بکشم پایین نشد که نشد …یعنی پیشرفتم از کناره های کون فقط دو سانت بود . گفتم اینجوری نمیشه فعلا برم سروقت پستونهای بلوریش … پیرهنی دگمه ای از جنس شلوارش تنش بود …اونو براحتی باز کردم پستونهای نازش به دوطرف چپ و راست کمی ول شدن اما توپ . تا یکیشو یواشکی زبون زدم ارضا شدم …ای خاک برسرت کنن. گفتم ایوب کیه ؟ باید جلو صبر من لنگ بندازه…از کی منتظر همچین موقعیتی بودم … همینطور داشتم بدون دست زدن به سینه هاش نگاه میکردم …اونیکی هم داشت خرناس میکشید که بنظرم بهترین صدایی بود که در اون لحظه بگوشم میرسید و حال میکردم… تا اینکه بالاخره این سوژه ما به پهلو شد کونش رو کرد سمت من …یخورده هم متمایل به شکم شد طوری که پای زیریش صاف و پای بالایی به زانو خم شده روی پای زیریش ولو شد … بعد از دقایقی شروع کردم اروم اروم شلوارش رو از دو کناره ها عین راحت الحلقوم تا سر زانوش نرسیده کشیدم پایین …تازه خوردم به سنگر بعدی که یه شورت حوله ای نازک بود!!! یکربعی هم طول کشید تا اون سنگرو فتح کنم … ترس و هیجان و شهوت دست بیکی کرده داشتن قلبم رو بگا میدادن …صدای تپشش رو مخم تنبک میزد… حیف سینه هاشو نمیدیدم اما چشمم که به جمال کون سفید بلوریش روشن شد تا مرز سکته رفت و امد داشتم. یه دست ازمایشی کشیدم به سرو روش تا ارزیابی سنگینی خوابش بیشتر دستم بیاد که یهو نفهمیدم کی این بچه پرو سر خود رفت یهو لای پاش … جلو بخاری …زمستون …گرمای اون لا ی کونش که سرش خورده به دروازه بهشت اصله کاری …هوش از سرم پروند … کشیدم بیرون تازه نگاهم افتاد به غنچه کس پنهان شده اش … اینبار سرش رو با اب دهن غلیظ خیس کردم …اروم فرستادم همونجایی که بود …به ارنج بلند شدم با بدن یه وری شده اروم اروم سرش رو میدادم تو …انگار نه انگار …بیشتر تقلا کردم که سرش یه پله پرید تو …انگار دختر عمه کوچیکه ( منظور از این یکی ها کوچکتر بود) یه چیزی بهش رفته باشه اوه ه ه میکرد. ستون فقراتم افتاده بود به رعشه یه فشار دیگه دادم تا نصفه بیشتر رفت که دیدم باز اونیکی عر زد و همون لحظه از هیجان داشتم خالی میکردم توش که فوری کشیدم بیرون …که یهو مثل کسخل ها از خواب پرید… چند قطره رو کونش ریخت و الباقی کجا …معلوم نیست… مثل این جن زده ها پاشد وضعیت لباسش اول از همه نظرش رو جلب کرد باورش نمیشد …منم که اولش شوکه سرجام میخکوب بودم …دستش رو انداخت لمبر کونش دید خیسه تا برگرده ببینه چه خبره …ملحفه رو در عین اینکه پیژامه و شورتم تا نصفه پایین بود کشیدم رو سرم لنگان لنگان فلنگ رو بستم اما بین راه با مخ اومدم زمین … زودی پیژامه روکشیم بالا …اما از گوشه ملحفه حواسم بهش بود که باصدایی که کسی بیدار نشه غر غر کنان داشت فحش میداد و میگفت وایستا دیوث تو دیگه کی هستی قرمساق نانجیب …خلاصه وایستا وایستا کنان داشت شورت و شلوار رو میکشید بالا …پیرهنش هم گذاشت هنگام دنبال کردن من میبست …منم ملحفه رو سرم سریع رفتم تو اتاق پریدم جام بدون ملحفه مثل مجسمه خوابیدم… بیچاره با حرص اومد تو دید چهار تا نره خر …یخه کی رو بگیره … زیر چشمی نگاهش میکردم …ناکس ده دقیقه تموم بی صدا نشست تا فکر کنم رفته …منتظر بود که فقط یه کله از اون چهار تا بلند شه دیده بانی کنه …شناسائیش کافی بود تا فردا از تخم بدارش بزنه …این کارو میکرد …برای خودش علیصغری بود . اما هر چی نشست بی فایده بود اخرش هم یه پفیوز بلند بریش ما بست رفت سر جاش. فردا شبش موند برای تله گذاری که گیر بندازه …منم مگه کسخل بودم که باز برم سروقتش …خواهرش که بعد اندک زمانی بیدار شده بود داستان رو فهمیده بود …میدونست غیر من کسی دیگه تخم اینکارو نداره …صداش رو در نیاورد اما تو خلوتگاه زیرزمین با زانو زد به همون تخمهای شجاع دل … گفت خاک برسر دله ات کنند بدبخت اگه میگرفتت جرت میداد …حالا چکار کردی باهاش…منم مظلوم وار اعتراف کردم که فقط با کف دست یخورده کونش رو صیقل دادم … گفت همین ؟ نکردی لای پاش یا …؟ گفتم بابا استعفر…مگه من خایه اینکار رودارم ؟! زد تو پیشونیم و گفت تو حمال حشری اگر هم خایه داشته باشی فقط واسه اینکار داری… باورت نمیکنم … دست انداختم پستوناش رو بگیرم …با لنگه دم پایی اینقدر زد در کونم درد بیضه هام یادم رفت …شب که شد خوابم نمیبرد …ساعت د.و شده بود که یهو دیدم همون داداشم بیچاره میخواست بره دستشویی مجبور بود از وسط سالن رد بشه …منم یواشکی پشت بندش تا درب اتاق اومدم فالگوش واستادم …یهو دیدم چراغ روشن شد …صدای داداشم رو شنیدم گفت ببخشید انگار بیدارتون کردم داشتم میرفتم دستشویی …حرف دهنش موند …گفت چی شده؟ چرا اینجوری نگام میکنی .؟ اونم فقط با صدایی که حرصش رو خفه کرده باشه گفت هیچی …برو فقط ترسیدم از خواب پریدم . منم رفتم سرجام …داداشم اومد میخواست بخوابه به خودش اروم گفت یعنی چی ؟ چرا اینجوری کرد ؟ انکار جفت لنگش جا کردی و مچ گرفته!!
دوستان به بزرگواری خودتون ببخشید که طولانی شد . هر چند که جاش هم اینجا نبود …عذرخواهی میکنم… همینطور اگه بد دهنی هم کردم بخصوص از بانوان محترم باز هم عذر خواهی میکنم .

3 ❤️

896885
2020-07-08 08:06:43 +0430 +0430

کاری به دورغ و راستش ندارم خوب نوشتی

0 ❤️

896905
2020-07-08 10:00:20 +0430 +0430
NA

وقتی در شهر نو رو بستند ملت به خود ارضایی رو آوردند . بسه دیگه بیمار ج…لقی

1 ❤️

896910
2020-07-08 10:16:35 +0430 +0430
NA

من اگ اعتماد به نیس تورو داشتم الآن روحانی و دخترش رو میکردم

1 ❤️

896918
2020-07-08 10:54:14 +0430 +0430

کسکش اگه بگم نرفتن عروسی

1 ❤️

896983
2020-07-08 20:00:55 +0430 +0430

مطمئنا کسی که میاد اینجا داستان مینویسه یک حشری مثل منوتوئه که الآن شرایط سکسو نداره
الآن هم برا دلخوشی خودش شروع کرده به کرس و شعر نوشتن

1 ❤️

897140
2020-07-08 22:45:03 +0430 +0430

پس عروسی چیشد یعنی ففط اومد توکونش بزاری بره از بس زدی مخت گوزیده

1 ❤️

897260
2020-07-09 07:53:57 +0430 +0430

خوب بود

0 ❤️

897274
2020-07-09 08:38:05 +0430 +0430

این که دختر عمت با سوتین و شورت کنار دخترش میخوابید به کنار.این که خوابش سنگین بود و نفهمید تو وارد اتاق شدی اونم دوبار و نور چراغ قوت رو هم ندید به کنار.یکی به من توضیح بده چجوری به این راحتی اومده گفته تو آبتو خالی کردی میتونستی تو کون من خالی کنی رو چجوری هضم کنم؟؟؟بقیش رو نخوندم

1 ❤️

898568
2020-07-13 10:24:17 +0430 +0430

بابا کامنت woodpecker که خیلی خیلی باحالتر و بهتر از این داستان بود
دمت گرم.تو که می تونی اینقدر بهتر بنویسی،توی کامنتا ننویس خب
عالی بود.مخصوصا گُت کِرِمی!خیلی خندیدم

1 ❤️

899516
2020-07-16 04:57:45 +0430 +0430

چه خایه ای داشتی تو

1 ❤️

899836
2020-07-18 02:49:42 +0430 +0430

کیرم تو تفکراتت ازین کصتان ها دیگه ننویسی که خوار ننتو میگام

1 ❤️

900014
2020-07-19 02:18:27 +0430 +0430

کیرم تو مغزت از بس جق زدی اب مغزتم خالی شده.یارو اگه انقدر جندس چرا اون چندسال قبل همش باهم بودین بهت نداد
من داستان کامل کنم.ابت ریختی اونم فهمیده ،صبح که بیدار شدی جوری گاییدنت حتی خایه نکنی فکر کردن دختر عمت بکنی ولی خب تو دوست داشتی داستان اونجوری ادامه پیدا کنه

1 ❤️

904660
2020-08-01 11:58:57 +0430 +0430

لاعشییییی با شورت سوتین خوابیده بودددده برو خارکصع فیلم نکن مارو

0 ❤️

906978
2020-08-09 04:07:30 +0430 +0430

لعنتی با این داستانت تمام خاطرات گذشتمو یادم انداختی عالی بود لایک

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom