خاطره اولین سکس ستاره

    می دونید چیه،برای این که این خاطره روتوی شهوانی بذارم خیلی با خودم کلنجاررفتم. من نمیدونم شما به چه جورداستانی میگید داستان سکسی اما به هرحال این داستان بدترین خاطره ایه که از تنهاعشقم دارم
    راستش رو بخواین من تازه هجده ساله شدم و تا پنج شیش سال پیش هیچی از سکس نمیدونستم...
    من یه پسر عمه به نام پرهام دارم که خیلی خوش تیپ و خوشگله. خیلی دوسش دارم... یعنی در واقع عاشقشم و هرکاری بگه حاضرم براش انجام بدم... البته این آخری برای همون پنج شیش سال پیش بود که نمیدونستم سکس چیه!
    قضیه ازاون روزی شروع شد که من راجع به حسی که داشتم براش صحبت کردم و گفتم که چقدر دوستش دارم و عاشقشم... اون اول یه لبخند مسخره ای زد و سکوت کرد،ولی بعدازچند دقیقه با شک و تردید گفت: یعنی حاضری به خاطر من هرکاری انجام بدی؟!
    گفتم این چه حرفیه معلومه که انجام میدم.
    بعد دوباره پرهام شروع کرد به فکر کردن... نمیدونستم اون لحظه داره به چی فکر می کنه اما بی اختیار سرم رو بردم جلو و بوسیدمش!
    اون سرش و برگردوند و گفت:هی!انقدر عجله نکن من که هنوز بهت جواب مثبت ندادم!
    ولی من اون لحظه نتونستم خودم رو کنترل کنم. البته فکر کنم این کار من انگیزه اونو بیشتر کرد واسه کار زشتی که می خواست انجام بده.
    اون روز گذشت وپرهامقبول کرد که باهم باشیم و من احمق شب وروزتو فکراون بودم وواسه آینده ام نقشه میکشیدم. اون موقع سیزده سالم بود و یه بچه بودم که هیچی ازسکس نمی دونست ولی پرهامشونزده ساله بود و اطلاعاتش کامل بود!اما تابحال این کار روامتحان نکرده بود و حالا می خواست اونوبا من تجربه کنه!
    اون روز آفتابی بود. خانواده ما و عمه ها ووعموهام اومده بودن شمال و اون روز ما تصمیم گرفتیم بریم استخر ویلای بابابزرگم.
    اون سال به جز منو وپرهام ودختر عمم بهاره بچه دیگه ای نیومده بود شمال. اون روز بزرگترا رفتن کوه وما موندیم خونه ورفتیم استخر
    اولش هر سه تامون شنا کردیم و حرف زدیم و خندیدیم. بعدش من رفتم که آب پرتغال بیارم ولی وقتی برگشتم،بهاره گفت که دیگه نمیخواد شنا کنه و رفت و من و پرهام رو باهم دیگه تنها گذاشت...
    اولش پرهام طبیعی رفتار می کرد. منم رفتم دم استخر نشستم و پاهام رو توی آب تکون دادم. حوصلم حسابی سر رفته بود. با خودم فکر کردم برم یه دوش بگیرم و بعد با بهاره بریم بیرون. یه نگاهی به ویلا انداختم و بهاره رو دیدم که تو تراس دراز کشیده. خواستم برم دوش بگیرم که یهو پرهام دست هاش رو دور بدنم حلقه کرد. می خواستم از دستش فرار کنم ولی خیلی محکم منو گرفته بود. بعد دستش رو آروم آروم برد توی مایوم و شروع به مالوندن کسم کرد. گفتم:چی کار میکنی دیوونه؟ولم کن!
    ولی پرهام گفت:مگه نگفتی حاضری به خاطرمن هرکاری انجام بدی؟
    نمی دونستم چی باید بگم. ولی خشکم زده بودچون تاحالا چیزی درباره سکس نشنیده بودم و توی خواب هم نمی دیدم که پرهام یه همچین کاری باهام بکنه. اما با این کاری که پرهام انجام می داد یه لذت خاصی بهم دست میداد. یهو پرهاممایوموکشید پایین و احساس کردم یه چیز نرمی رو داره به کونم میماله. برگشتمو دیدم کیرش رودرآورده و داره میماله به کونم. میخواست منو ازکون بکنه ولی فکر کنم پشیمون شد. عوضش شروع کرد به خوردن سینه هام. تحمل این یکیرودیگه نداشتم. ولی چیزی نگفتم آخه دوستش داشتم و نمی خواستم از دستش بدم. بهاره که به نظرم داشت تو اتاقش چت میکرد داد زد:پس کجایین شما دوتا؟بیاین دیگه!یه شاسکول پیدا کردم میخوام مخش روبزنم...بیاین دیگه!
    پرهامباشنیدن صدای بهاره فوری مایوش روپوشید و مایوی منو هم درست کرد. بعدیه بوس از لبم گرفت ورفت. بعد ازاون باهم دیگه خیلی سکس داشتیم،ولی هیچ وقت به اندازه اونروز نترسیدم.


    نوشته: ستاره

  • 4

  • 0




  • نظرات:
    •   takavarjoon
    • 5 سال،2 ماه
      • None

    • تخمی بود، ننویس. . . . . . . . . . . . . . .
      ترسیدی؟ لرزیدی؟ خوردی؟ دادی؟ ریدی یا گوزیدی؟ دیگه ننویس.


    •   Rama_P
    • 5 سال،2 ماه
      • None

    • فک کنم موقع تایپ داستانت هم اون آخرش بهاره یدفعه صدات زد که سریع جمعش کردی!
      بعد، این دو تا جمله رو بزارید کنار هم ببینید چی میشه:
      اول داستان: "این داستان بدترین خاطره ایه که از تنهاعشقم دارم"
      انتهای داستان: "بعد ازاون باهم دیگه خیلی سکس داشتیم"!!!!
      اگه بدترین بود، چرا بعدها تکرارش کردی پس؟!! آها، نکنه از اون نظر بدترین بود که وسطش صداتون زدن و مجبور شدین جمع کنید و برید و نتونستی کامل بهش بدی؟ از این نظر اگه گفتی بدترین، پس حق با توئه....


    •   sExY BoY SZK
    • 5 سال،2 ماه
      • None

    • nanevisi behtare
      qorbone da3tet


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو