خاطری تلخ ....قسمت یک

    دقیقا نمی دونم از کجا شروع کنم ولی باید شروع کنم به نوشتن تا فراموش کنم هر آن چیز که در دل دارم
    اسم من رامین، از سن سال نپرسید که اصلا نمیدونم چی بگم و اصلا واسم مهم نیست،
    من متولد مشهد هستم و بزگ شده همون شهر،
    دوره دبستان و راهنمای خودمو تو همون محل زندگیم تموم کردم و به خاطر این که تو یک خانواده کاسب یا بازاری بزرگ شده بودم اصلا علاقه به درس و مشق نداشتم اگه از خانوادم بگم ما سه تا دادش هستیم و یک خواهر و همه متاهل هستن و بچه اخر منم و بقولی عزیز دور دونه همه منم و هر چیزی که بقیه انجام ندادم اینا میخواستن سر من پیاده کنن دوتا داداشم بعد از درسشون همه وارد بازار شدن و اطرف حرم هر کدوم یه مغازه واسه خودش باز کرده بود من موقع تابستون ها و دم عید که مشهد شلوغ میشد میرفتم کمک دست بابام میشدم، پدرم مغازه زعفران داشت و نمایندگی زعفران گرفته بود و داداش بزرگ مغازه اجیل داشت و داداش وسطی مغازه نقره زده بود تازه نامزد شده بود،
    من از همون موقع که سوم راهنمایم تموم شد هی به مامان بابام نق میزدم که دیگه نمیرم مدرسه و میخوام بزنم تو کار بازار ولی از ما اسرار و از اونا انکار خلاصه داشت تابستون تموم میشد و من دل نگران شروع شدن مدرسه بودم،،
    ولی روزا هی تموم میشد و من نزدیک میشدم به درس و کتاب تا این که یه ماه مونده بود به مهر یه شب بابام برگشت بهم گفت فردا باید بریم دبیرستان نزدیک خونه اسمتو بنویسم ولی من اصلا دلم نمی خواست برم مدرسه واسه همین الکی بهانه میاوردم تا اخر راضی شدن هر جای که من میگم اسم منو بنویسن من الکی یه چرت گفتم و اسم یه منطقه بالای شهر رو اوردم اونام با کمال تعجب گفتن چرا که نه ، تازه بعدش مادرم گفت هرچی بالای شهر تر معلم و مدرسه بهتر من که اصلا توقع نداشتم اینا قبول کنن گفتم چطوری برم پس باید واسم موتور بخرید که اونم بابام گفت چشم میدونستم بابام با موتور خریدن من مشکلی نداره ولی اصل مشکل مامانم بود که عمرا میزاشت بابام موتور بخره واسم که همین حرف هم زد، گفت عمرا بازم بابات دستت موتور بده واسط سرویس میگیریم که بابام هم تاید کرد و خلاص،
    خلاصه رفتیم همون جای که من گفته بودم اسم منو نوشتن واقعا دبیرستان خوبی بود البته خونه ما خیلی پاین نبود تقریبا وسط شهر بود ولی از اون منطقه خیلی دور بود و تو راه مادرم هی نق میزد میخوای این همه راه چجوری بیای و از این حرف ها ولی من خیلی واسم سخت نمی اومد حداقل یه تغیر تحول به حساب میومد،
    روز اول مهر اومد و من با کمال خجالت با یه اسکورت پدر مادری و برادر و زن برادر و غیره راهی دبیرستان شدم،
    همیشه متنفر بودم که منو بچه حساب میکنن و همش میخوان هوای منو داشته باشن ولی چاره ای جز صبر نبود،
    بعد از کلی نصیحت و سیت منو پیاده کردن و رفتن البته اگه به مادر من بود تا سر کلاس هم میومد باهام خلاصه تشریف مبارک رو بردن و من وارد حیاط شدم،
    یه حیاط خیلی بزرگ که دور تا دورش درخت کاج بود وسط حیاط هیچی کس نبودهمه رفته بودن سر کلاس اخه من یه نیم ساعتی دیر رسیده بودم مدرسه، رفتم دفتر طبقه اول بود از شون پرسیدم کدوم کلاس باید برم اونام طبق معمول کل مدیر ها و ناظم ها یه گیری دادن چرا دیر اومدی و روز اول دیر بیای تا اخر سال چیکار میکنی و از این چرت و پرت ها خلاصه بعد کلی حرف شنیدن یکی شون گفت دونبالم بیا تا نشون بدم بهت ،
    کلاس همون، طبقه اول بود ته سالن دونبال مدیر میرفتم تا دم یه کلاس ایستاد گفت اینجاست در بزن برو داخل، منم در زدم درو باز کردم رفتم تو مدیر هم دنبالم اومد رو کرد به معلم گفت ایشونم مال این کلاس هستن، معلم یه ادم چاق کچل ریشو بود قیافه معلم رو دیدم یا حرف مادرم افتادم که گفته بود هرچی منطقه بالاتر معلم و درس بهتر ، خندم گرفته بود مدیر از پشت سر گفت کجا میز خالی هست بشین اونجا ، من یه نگاهی انداختم به سمت میزها همه مثل بز منو نیگا میکردن و همه پر بود فقط میز اخر سمت پنجره یه نفر بود رفتم منم بغلش نشستم بعد مدیر رفت و معلم خیکی نشست دوباره و یه خورده نگاه ها از سرم کم شد راحت شدم یه دیدی به اطراف انداختم، کلاس واقعا تمیزی بود کل میزا نو، بود انگار تو کلاس سه ردیف میز بود که هر ردیف تقریبا شیش تا میز دو نفره بود همه انگار همو میشناختن فقط مثل این که من تازه اومده بودم اونجا بغل دستی من یه پسری بود با یه سیشرت زد کلاه سیشرت شو کشیده بود رو سرش، سرشم گذاشته بود رومیز خوابیده بود انقدر خوابش سنگین بود که حتی با امدن من و نشستنم بغلش نفهمیده بود میز جلوم دوتا پسره بودن که هی یه نگاه به من میکردن دوباره بر میگشتن تا بلاخره یکی شون سر حرف زدن رو باز کرد و سلام داد، منم جواب شو دادم و بعد ازم پرسید راهنمای کجا بودی گفتم تازه ای محله اومدم این منطقه نبودم و همین جوری شد که سر صحبت باز شد اسم یکی شون علی بود و یکی دیگه امیر ، علی یه پسر نسبتا لاغز بود با موهای فرفری قیافه معمولی داشت بغلیش امیر یه پسر بور بود و خوش صحبت خو شحال شده بودم که حداقل دونفر پیدا کردم واسه حرف زدن، با سرم به بغل دستیم اشاره کردم این کیه اون دوتا هم گفتن نمی دونیم کیه از موقعی که اومده همیجوری سرشو گذاشته رومیز خوابیده، چند دیقه ای داشتیم با علی و امیر حرف میزدیم که بغل دستیم یه تکونی خرد انگار از حرف زدن منو او دوتا بیدار شده بود منو علی و امیر وقتی دیدم داره بیدار میشه سه تای نگاش میکردیم کی سرشو از میز ور میداره ببینیم کیه تا بلاخره سرشو بلندکرد ،
    تا سرشواز بلندکرد کلان خشکم زد یه پسری با پوست گندمی چشمای طوسی روشن انقدر واسم چهرش جذاب بود که اصلا مونده بودم چی کار کنم یا چی بگم جای استین لباسش رو پیشونیش مونده بود من اصلا نفهمیدم چقدر یا چند ثانیه نگاش کردم تا حالا این جوری نشده بودم اصلا نمی دونستم اسم این حس چیه فقط خیلی ازش خوشم اومده همون چند لحظه شاید کل این نگاه کردن سه ثانیه هم نمی شد ولی خیلی به دلم نشست چشماش یه حالت خواصی داشت اولین کسی هم که دید من بودم یک لبخند قشنگ زد گفت کی اومدی من نفهمیدم تا خواستم لب باز کنم علی از جلو گفت بابا یه ترم تموم شده تو خواب موندی ، تا اینو گفت چهار تای خندیدم منم خندیدم ولی نمی دونم چرا دلم شور میزد هم دلم شور میزد هم خوشحال بودم اصلا قاطی کرده بودم نمی دونستم چیکارم شده بود فقط هرچی بود خیلی حس خوبی بود، دوباره مثل همون موقع که امیر سر صحبت رو با من باز کرد با اونم باز کرد، اسمش ارسلان بود بر خلاف تصور اون دوتا چند سالی بود اون منطقه بود خلاصه کلی حرف زدن و من فقط گوش میدام ادم خجالتی نیستم ولی بدجوری مغزم درگیر ارسلان شده بود اصلا دلم نمی خواست تموم بشه کلاس ولی بر خلاف خواسته من زمان مثل برق گذشت و باید میرفتیم خونه اون روز باهم خداحافظی کردیم ولی من باز مثل دیونه ها گیج میزدم و با خودم میگفتم کاش تموم نمیشد کلاس، اومدم دم در دیدم داره میره دلم خواست برم دنبالش ببینم خونش کجاست ولی یادم اومد که میان دنبالم و باید وایسم تا برسن ، بعد چند دیقه دیدم بابام اومده دونبالم سوار ماشین شدم هنو گیج بودم اصلا حواسم به حرف های بابام نبود فقط میگفتم اره اره انقد گیج بازی در اوردم بابا شک کرد گفت خوبی چیزیت شده که من یه خورده خودمو جمع جور کردم گفتم نه خوبم فقط خستم ، اونم گفت حالا بریم به حالا میای معنی حرف شو اون لحظه نفهمیدم ، بعد رسیدم خونه مستقیم رفت تو اتاق خودمو انداختم رو تخت فقط به سقف نیگا میکرم حتی کفش هامو در نیاوردم فقط به ارسلان فکر میکردم همین جوری تو فکر بودم که دیدم مادرم اومد تو اتاق نشست بغل تختم ، گفت کفشتو در بیار بشین کارت دارم ، من همیجور دراز کش گفتم چی بگو ، اونم گفت پاشو تا بگم، پاشدم گفتم بله بگو ، گفت قول بده که پسر خوبی باشی و درس خوب بخونی، گفتم همین برو بابا خستم گفتم حالا چی میخوای بگی، گفت پاشو بغل اینه رو ببین چیه همین جوری دراز کشیده سرم چرخوندم دیدم یه جعبه کادو شده رو میز جلو اینه هست خندیدم گفتم چیه گفت خودت ببین ، رفتم ورداشتم بر گشتم رو تخت نشستم باز کردم دیدم همون چیزی که چند وقت پیش گفته بودم یه ایفون چهار مشکی ،اون موقع تازه اومده بود داشتم از خوشحالی بال در می اوردم ، مادرم هم از موقعیت استفاده کرد هر چقدر تونست نصیحت کرد من چون خوشحال بودم فقط میگفتم چشم ، بعدش رفت گفت صدات میکنم بیا نهار بخور ، دوباره رو تخت ول شدم یهوی یاد ارسلان افتادم که فردا ببرم تلفون نشون بدم الکی خوشحالیم صد برابر شده بود تا حالا انقدر ذوق نداشتم برم مدرسه داشتم ، کلی نقشه کشیدم چی بپوشم فردا چیکار کنم ، یه دست لباس خوشگل اسپرت گذاشتم کنار واسه فردا با کلی نقشه واسه حرف زدن و این چیزا ولی با این که خیلی خوشحال بودم یه دل شوره عجیب تو دلم بود نمی دونم واسه چی،
    بعد یه شب طولانی و بی پایان بلاخره صبح شد ساعت شیش از خواب بیدار شدم اگه کل شب رو حساب کنم شاید چهار ساعت هم نخوابیدم ولی هیچ وقت انقدر سر حال نبودم لباس هامو پوشیدم گوشی جدیدمو که به شارژ زده بود گرفتم مثل برق زدم بیرون هنوز بابام صبحانه نخوره بود من تو ماشین بودم همه تعجب کرده بودن چطور شده من انقدر علاقه پیدا کردم برم مدرسه ، خلاصه بابام منو رسوند و خودش رفت ، من جلو در مدرسه نمی دونم چرا استرس شدید گرفته بودم
    با یه دل شوره و استرس عجیب وارد حیاط مدرسه شدم، واقعا هیچ وقت دلیل اون همه دل شور و، استرسرو نفهمیدم اخه اون هیجان واسم اولین بار اخرین باره تاالان اتفاق افتاده ، حس عجیب وقشنگی بود ، بعد وارد شدنم به حیاط اولین چیزی که دوست داشتم ببینم ارسلان بود ولی هرچی نگاه کردم ارسلان رو تو صف ندیدم ، اومدم ته صف وایسادم و کلان چشمم به در وردی ولی ارسلان نیومد بعد دعا و سخنرانی خسته کننده و همیشگی مدیر مدرسه یواش یواش صف ها وارد کلاس ها شون میشدن صف ما اخرین صف بود که باید میرفت به کلاس و من بدون هیج توجهی به بقیه فقط و فقط چشمم به در بود تا ارسلان بیاد ولی نوبت صف ما شد من به اجبار با بقیه صف وارد سالون شدیم تا بریم تو کلاس اون موقع اصلا هیچ چیز واسم مهم نبود اون خوشحالی و هیجان تلفن جدیدم کلان یادم رفته بود، وقتی وارد کلاس شدم مستقیم رفتم سمت میزم و رفتم ته میز نشستم همون جای که دیروز ارسلان نشسته بود کلاه سویشرت کشیدم سرم مثل ارسلان همون حالت سرمو گذاشتم رو میز و چشموم بستم دلیل این کارم رو اصلا نمی دونستم ولی همون کارو کردم حتی به علی و امیر بنده خدا که با چشمشون منو تعقیب میکردن اصلا محل ندادم فقط دلم میخواست اون استرس لعنتی از دلم بره ولی انگار از همون دیروز قرار بود من بفهمونه این علاقه و احساس اشتباه هست و من فقط خودمو داغون میکنم، که اینو الان میفهمم، خلاصه یادم نمیاد دقیقا چند دیقه بود که سرم رومیز بود و با خودم چی فکر میکردم ولی یک دفعه احساس کردم یکی بغلم نشست با سرعت سرمو بلند کردم، دقیقا همون چیزی بود که دلم میخواست درسته ارسلان بود، با همون لبخند قشنگش من تا دیدمش سریع بلند شدم گفتم سلام خوبی اونم جواب مو داد و گفت تو خودت خوبی چرا خوابیده بودی، نمیدونم چی میگفتم، فقط گفتم میخوای بیا سر جات بشین که اونم گفت نه بابا فرق نداره سر میز و ته میز نداره بشین فرق نداره، منم نشستم خیلی خوشحال بودم اومده بود تا حالا انقدر احساس خوشحالی نکرده بودم، یه لبخند عجیب رو لبام بود ، انقدر خوشحالیم معلوم بود که علی برگشت گفتم رفیقت اومد سر حال شدی، از این حرفش بدم نیومد ولی دوست نداشتم کسی بفهمه حال و احساس منو، منم جواب دادم نه بابا سر حالم فقط یه خورده سر صف وایسادم خسته شده بودم، بعد این حرف ارسلان هم گفت اره منم از صف ایستادن خوشم نمیاد واسه همون پشت مدرسه میشنم تو پارک تا وقتی همه رفتن تو منم بیام، این حرفش یه خورده بهم بر خورد و به حالم خندم گرفت من همین ده دیقه چی کشیدم نگو ایشون تو، پارک بود ولی بازم خیلی خوشحال بودم و اصلا بهش فکر نکردم، بعد چند دیقه یهوی یادم افتاد تلفن جدیدمو در بیارم نشون بدم ولی یه بهونه لازم داشتم تا نگن طرف ندید پدیده ولی نمی دونستم چی کار کنم تا عادی جلوه کنه، تو همین خیال بودم که یهو دیدم زنگ، میزنه مادرم بود خیلی حال کردم با این حرکت مامانم من خیلی عادی تلفن مو در اوردم جواب دادم، مادرم میخواست بدونه رسیدم، این اولی باری بود که از چک کردن مامان خوشحال شده بودم بعد که قطع کردم، امیر گفت ایفونه داداش تلفنت منم گفتم اره، بعد علی گفت چین یا اصل که منم جدی گفتم نه بابا اصله، اونجا بود که ارسلان گفت اینا دوربین خیلی خوبی دارن، منم به تاید حرفش گفتم اره خیلی کیفیت داره، بعدش علی گفت اجاره هست ببینم، منم دادم بهش کفتم بیا، گفت عکس بگیرم باهاش ببینم که منم گفت اره بگیر، به دوربین سمت من گرفت گفت حاظری که من گفتم یه جوری بگیر ارسلانم بیاد تو عکس، انگار ارسلان از این حرفم خیلی خوشش اومد بعد علی گفت ارسلان بیا نزیک بشین تا تو کادر جا بشین که اونم اومد نزدیک شد بهم و علی عکس رو گرفت،
    اون اولین عکسی بود که با دوربین گوشیم میگرفتم اولین عکس اونم عکس منو ارسلان اون عکس رو تا الان که چند سال میگذره دارم هیچ وقت دیگه نتونستم مثل اون عکس بخندم، هیچی عکسی دیگه مثل اون نشد، همیشه که کاش هیچ وقت از مادرم نمیخواستم اسم منو تو اون دبیرستان بنویسه، کاش هیچ وقت اون جا نمیرفتم، کاش هیچ وقت ارسلان هم کلاسیم نمی شد، کاش و کاش و کاش ....
    ادامه دارد....


    نوشته: رامین

  • 5

  • 6




  • نظرات:
    •   Cleverman1358
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عاشق یه پسر شدی ؟
      یعنی خداااااک ...
      دیس


    •   shahx-1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 9

    • این دفعه چندمه اینو میزارن اینجا؟؟ چرا داستان رو از داخل خود سایت بر میدارید کپی میکنید؟؟


    •   nima_rahnama
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • برای شروع بد نبود یکم از حاشیه کم کنی بد نیست همینطور از استرست خیلی از این کلمه استفاده کرده بودی
      ادامه بده ببینیم چی میشه فعلا لایک


    •   تخم هایش
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • جق بزن تموم میشه می‌ره ،دوای هر دردی جق.. نوشداروی غمت هم جق (wanking)


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • لعنت به مشهد ولعنت به عاشق شدن


    •   Different man
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • چرا انقد داستانا تکراری آپ میشن؟!


    •   doki-kar balad
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • بازم تکراری ادمین
      ادمین حیا کن شهوانی رو رها کن :) :)


    •   atabak1396
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • What the fuzzzz ...
      چرا تکراری ؟


    •   Caboos1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • مشخصه حاصل تلاش والدین در آخرین لحظات قبل از یائسگی مامان در عین نا امیدی از بوجود اومدنت هستی
      یعنی بابا زده توش گفته شد شد نشد نشد که از بخت بد ما شد


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 ماه
      • 1

    • این همه چس ناله برای این هست که تهش بگی به کون کونک بازی نرسیدی؟!
      کونی بازی غصه نداره که براش ناراحتی. یک کون کمتر دادی اینکه بهتره.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو