خاله برتا و مسیو ب

    گرفته شده از " اعترافات یک خانم فرانسوی
    از پنجره نگاهی بدرون خانه انداختم و از آنچه دیدم نفسم بند آمد. خاله ام برتا همانطور که دستهاشو بدور گردن مسيو ب حلقه کرده و هی صورتشو می بوسید گفت:
    بیا عزیزم، متاسفم که آندفعه مجبور بودم ردت کنم، آخه واهمه داشتم. بهر حال اینجا بیشتر . احساس راحتی می کنم. یک حالی به اون میمی زیبا که با یادش حشری می شم، بدم که کیف کنه. حالا بگو چکار کنیم؟
    یه ذره صبر کن بذار اون بی بی عزیزمو اول ببینم. نمی دونی که چقدر دلم براش تنگ شده حالا حتما حدس می زنید که چقدر من کنجکاو شده بودم ببینم که اونا میخواستن چکار کنن. تو این فکر بودم که مسیو ب زانو زده لباس خاله برتا را بالا زد. از زیر آن لباس بلند یک جفت پاهای خوش ترکیب که پاهای الهه عشق را بیاد می آوردند، ظاهر شدند که جورایی حریری با انتهای نخ نمائی . به سرخی آتش آنها را تا بالای زانو پوشانده بود. بعد از آن رانهای سفید و گوشتی و بالاتر بته ای از موهای مجعد و روشن براق پل ارتباطی آن دو پای زیبا شده بود. مسیو ب گفت: " آه چه با صفاست، چه زیبا و با حال ! یک ذره بیشتر باز کن که بتونم اون لبهای دلربا رو ماچ کنم! خاله برتا طبق درخواست او پاها را از هم بازتر کرد و من یک شکاف صورتی را دیدم که مسیو ب لبهاشو به آنها رساند؛ خاله گویا داشت تو آسمون هفتم پرواز می کرد! با چشای بسته یه چیزایی زیر لب می گفت و هي قسمت تحتانی خودشو به پائین تو صورت مسیو ب فشار می داد. آه ... دارم گرم میشم ، دارم میمیرم .......... بیشتر ............... ادامه بده! دارم می آم...............دارم....آه چه لذتی ... جریان چی بود ؟ من که هیچی سر در نمی آوردم؟ من حتی تو خواب هم نمی دیدم که این قسمت از بدن بتونه اینهمه لذت به آدم بده؛ اما داشتم یک خارشی را در آنجا حس می کردم. مسيو ب بلند شد تا به خاله برتا که بی حال و بی رمق به نظر می رسید، کمک کند، ولی خاله سریع بر خودش مسلط شد. مسیو را سخت در آغوش فشرد و گفت: " بیا عزیزم، بذار کمکش کنم که بره تو. اما چه شکلی؟ مسيوب جواب داد: " عزیزم برگرد و خودتو رو صندلی خم کن؛ بقیه اش با منه. .. با چشای از حدقه در آمده ام دیدم که خاله برتا مشتاقانه پیراهن مسیو ب را از شلوار بیرون کشید. و با حرص و شتاب زیپ شلوارش را باز کرد. در همین حال دستگاهی از زیپ مسیو ب بیرون زد که از دیدنش نزدیک بود جیغ بکشم. این عضو : برای من ناشناخته، با آن سر سرخ و ورم کرده ، چی هست که طول و کلفتی اش از آن دورا دور به من سرگیجه داده بود. اما ظاهرا خاله برتا از ترس من بی نصیب بود چرا که اون هیولا را با ولع تمام توی دستش گرفت، لحظه ای آن را نوازش کرد، خم شد و آن را بوسید و گفت: " بیا شروع کنیم، میمی عزیز؛ برو اون تو ، رفیق هم بازی ات منتظره، اما زود بیرون نیای آ!" و از پشت دامنشو بالا زد. در روشنائی روز، دو صخره ی سفید را دیدم که شکافی نامحسوس آنها را از هم جدا می کرد. خاله برتا خودشو به جلو خم کرد ، دسته ی صندلی را محکم گرفت و آن دو صخره ی سفید را کمی به پشت، به سمت مسیو ب که پشتش ایستاده بود، هل داد. مسیو ب آلت بزرگ خودشو بدست گرفت و با آب دهان آن را خیس کرد. خاله ام در انتظاری دلنشین، آرام پاهایش را از هم بازتر کرد.
    دارن چکار میکنن؟ من که هیچی سر در نمی آوردم. در همین حال خارش لای پاهایم بیشتر شده بود. آن چاک صورتی، آن چشمه ی لای پاهای خاله برتا که چند دقیقه قبل آن را دیده بودم، دهان باز کرد و دستگاه دراز و کلفت و سر سرخ و متورم مسیو ب را آنچنان در خود بلعید که کاملا از نظر من ناپدید شد. مانده بود صاحب خوشبخت آن دستگاه که انگار با سریش به لمبرهای خاله ام چسبیده بود. در همین اثنا یک سری حرکات رفت و برگشت ورزشی انجام دادند و صداهای از نفس افتاده. خاله برتا می گفت: "آه. دارم حسش میکنم .....رفته تو... بیشتر ... بزن... تندتر بزن....... اوه داره درد میگیره.... بذار اول من بیام... آه....ه ...دارم......... میام! تندتر بزن............ دارم میام ...... وایستا................................آهههه.......................... مسیو ب که با چشای نیمه باز دستهاشو دو طرف باسن خاله برتا گرفته بود و سرخوش و شنگول به نظر می رسید گفت: " وایستا، فرشته ام، عزیزم، دار و ندارم. آه که چه حالی می کنم. شلیک کن و بیا، اینطوری، حالا وقتشه... بیا.. بیشتر ... حس میکنم دارم میام..تو هم بیا عزیزم. یک لحظه ایستادند، خاله برتا با وجودیکه دیگه داشت از حال میرفت اما از جایش تکان نخورده فقط همانطور که به مسيوب قفل شده بود، سرشو برگرداند، مسیوب را بوسید و گفت: وایستا با هم بیایم ، وقتش که رسید خبرم کن." و نمایش قبلی را تکرار کردند. بعد از چند تکون و رفت و برگشت، مسیو ب ناله کرد: "آه...آبم داره میاد............تو هم نزدیکی عزیزم........ آره... آر... ههه.... بریز... ادامه بده...من........من................................ چه حالی دارم می.....آ.................................ممم!" . هردو ساکت شدند. مسیوب از رمق افتاده بود و روی خاله برتا افتاد که خاله سریع خودشو راست کرد تا مسیو ب را سر راست نگه دارد. حال مسیو سریع جا آمد و راست ایستاد. آلت دلربایش از چشمه ی خوش آمد گوی و صورتی خاله برتا بیرون زد؛ اما این دستگاه چقدر عوض شده بود؛ طول و - عرضش تقریبا نصف شده و کاملا خواب آلود بود و یک چیز سفید و مرمرین ازش بیرون می آمد و رو کف اتاق چکه می کرد. مسیوب داشت لباسش را مرتب می کرد که خاله برتا دست تو گردنش انداخت و صورتشو غرق بوسه کرد


    نوشته: خواهرزاده برتا

  • 5

  • 5




  • نظرات:
    •   شیرشاهان
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • درود بر صدام. درود بر هیلتر. درود بر خیمانه ای. مرگ بر ایران مرگ بر ایران


    •   Callmeatena
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • عه نه بابا


    •   407TT
    • 3 هفته،6 روز
      • 4

    • اع فرانسویا هم بی بی دارن!!


      این عضو چی هست که طول کلفتیش از آن دورادور به من سر گیجه داده:


      عزیزم به اون می گن کیییییییییییییییییر


      پ.ن: اولین بار بود همچین نوع داستان نویسو می دیدم تجربه کافی در کیر کردنش ندارم از بزرگان تقاضای ودیو چک می شود!


    •   aliabadan
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • یعنی اینارو ترجمه کردی⁦:-P
      خو این هنرت میرفتی کتاب چاپ میکردی⁦;)


    •   شیرشاهان
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • مرگ بر ایران و ایرانی درود بر آمریکا و آمریکایی


    •   407TT
    • 3 هفته،6 روز
      • 5

    • من با گوینده داستان بودم مترجم ارزش کارش جداست!:)


    •   Jamesdane
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • عالی بود ولی متن داستان با مترجم فرق داشت .


    •   Kiiiiiiiirkoloft
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • کوص گفتی آی کوص گفتی
      حیف که ی کم شل وفتی
      خودت ی پا کون بودی
      اوبی بودی شکفتی (wanking)


    •   19masoud13
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • الان این چیه؟
      ترجمه یه داستان هست؟ اگر ترجمه هست که ترجمه خوبی بود
      ترجمه داستان و انتخاب کلمه که هم داستان خراب نشه و هم منظور رو برسونه واقعا سخته اگه خودت ترجه کردی که عالیه و اگر کپی کردی بازم دستت درد نکنه خوب بود


    •   navid_sn
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • دوستانی که تعریف کردن ازشون ممنونم
      سعی میکنم در ترجمه های بعدی بیشتر دقت کنم مرسی :) :)


    •   Mahan.king
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • چرا این جوری بود داستانت خیلی جدید بود نظری ندارم منم مثل علی منتظر بزرگترهام


    •   bacchus
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • این داستانو حدود 20 سال قبل خوندم تو سکاف...فاخ


    •   ariyaii-boy
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • اگه این فیلم نامه فیلمای عمو جانی میبود قطعا جایزه اسکار میگرفت.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو