خانم رابینسون (۲)

    ...قسمت قبل


    خب مثل اینکه شانس باهات یار نیست با دست و پات خداحافظی کن.اینو که گفت از درون مثل شیشه خورد شدم و خورده شیشه ها بهم فشار می اوردن. با نا امیدی بهش گفتم بعدش باهام چیکار میکنی.گفت که بعد از عمل جراحی ازت عکس میگیریم و توی دارک وب میزاریمت برای مزایده و بعدش بوم بیشترین مبلغ تو رو تبدیل به عروسک جنسیش میکنه البته اول قبل از عمل ازت عکس می گیریم و میزاریمت توی مزایده اولیه بعد از اون صاحبت تصمیم میگیره که لولیتا بشی یا نه.
    و بعد هم منو انداخت توی اتاق سمت راست.از ترس به خودم می پیچیدم و اتفاقات رو توی ذهنم مرور میکردم و خودم رو مقصر میدونستم و بعدش دیدم هر کس دیگه ای بود هم گولش رو میخورد توی دلم بهش فهش میدادم جرئت نداشتم داد بزنم با اینحال که اتاق عایق صدا بود خوبی اتاق این بود که اصلا نور نداشت.
    مثل کرم کف اتاق لول میخوردم و خودم رو اینور اونور می کشوندم بعد از کلی کلنجار رفتن تونستم دستام رو از پشتم بیارم جلوم و با ناخن هام اسفنج و پارچه های اتاق رو کنار زدم توی اون تاریکی ناگهان دستم سوزش خاصی کرد و بعدش شروع کرد به خونریزی شاید هیچ وقت بابت همچین اتفاقی خوشحال نمیشدم ولی اینبار خیلی ذوق کردم چون یه تیکه فلز یا شیشه شکسته پیدا کرده بودم اول باهاش دستبند پاهام رو پاره کردم و بعد بین پاهام قرارش دادم و دستام رو باز کردم به خوبی کف اتاق رو شروع به لمس کردن و گشتن کردم و بعدش یه ظرف پیدا کردم که توش یه چیز خشک بود کمی مزه اش کردم خوراکی بود ولی مزه خوبی نداشت نخوردمش چون معلوم نبود چه مدت اونجا گرفتارم.شروع کردم به کوبیدن در ،از پنجره در دیدم که مثل شیطان بین اون نور قرمز روی صندلی نشسته و داره با تلفن حرف میزنه. انقد خودم رو به در کوبیدم که اعصابش خورد شد و گوشی رو قطع کرد ولی به خاطر اتفاق نشنیدم چی گفت.شروع کرد اومد سمت من و من هم خودم رو بغل در با اون فلز یا شیشه آماده کردم و وقتی در رو باز کرد با همه توانم توی پای راستش فرو کردم و کشیدمش توی اتاق و در رو بستم و خودم رو رسوندم سمت تلفن و شماره 911 رو گرفتم و اونا ازم پرسیدن کجایی گفتم نمیدونم لطفا تلفن رو ردیابی کنید و قطع چون وقت زیادی نداشتم گفتم شاید اگر در سمت چپ رو باز کنم با کمک اون دخترا بتونم فرار کنم ولی وقتی در رو باز کردم اونا فقط نگام میکردن و میگفتن تو ارباب نیستی که یهو دیدم همشون نشستن و گفتن سلام ارباب یهو برگشتم و اون با مشت گذاشت تو صورتم یکم گیج شدم ولی هولش دادم کنار و بخاطر پاش نتونست ولی دنبالم بیاد ولی اون موقع چیزی دیدم که فقط توی فیلما میدیدم دنیل یهو گفت برده ها بگیردش و اونا یهو بلند شدن و مثل زامبی های توی world war z بهم حمله ور شدن و گرفتنم و نگه ام داشتن من فقط جیغ میزدم که دنیل گفت برده ها بخوابونیدش روی صندلی عمل و اونا مثل ایگور فقط انجام میدادن و منو خوابوندن روی صندلی و دست پاهام رو نگه داشتن به یکیشون گفت که سینه اش رو داخل دهنم فرو کنه و به یکی دیگه گفت که انگشتش رو توی کنم فرو کنه و کمدی اشاره کرد به بقیه گفت که وسایلش رو از توی کمد بیارن و اونا هم مثل ربات انجام دادن و خودش با یه خنده شیطانی چنان کیرش رو به ضرب کرد توی کصم که از شدت چشام سیاهی رفت و انقدر سینه اون برده بزرگ بود که حتی نمیتونستم گازش بگیرم بعد اینکه چندتا تلمبه زد کیرش رو در اورد دوباره از اون گیره های سینه هم به سینه هام و هم به چوچولم زد و انقدر تنگشون کرد که کبود شدن بعد به اون برده گفت که سینه اش رو از دهنم در بیاره و بعد یه چیزی مثل گیره نجاری رو گذاشت کنار فکم که نتونم گاز بگیرم و بعدش کیرش رو تا ته می کرد توی دهنم و فشار می داد تا عوق بزنم بعد در میاورد و دوباره تا ته فشار میداد و بعد کیرش رو در آورد و به اون یکی برده گفت دستت رو از توی کونش در بیار و از اون وسایل یه چیز عجیب حالت دیلدو در اورد که وقتی پایینش رو میچرخوند از بدنه اش یه چیزایی مثل خار در میومد و با اون شروع کردن کون منو گاییدنو و خودش تو کصم تلمبه زدن بقیه برده ها منو می مالوندن و دست مالی می کردن تقریبا داشت ارضا میشد که یهو اون گوشی زنگ خورد و 911 بود به هر بدبختی بود یکی از دستام رو از برده ها جدا کردم و سینه اون برده که در دهنم بود رو چنگ زدم و در اوردم بعد دست انداختم توی ساک و اولین چیزی که توی دستم اومد رو برداشتم کوبیدم توی سینه اون برده ای که دستم رو نگه داشته بود به خاطر آه کشیدن های غلیظ و بلند و ارضا شدن دنیل خیلی متوجه نبود داره چی میشه که با پا زدم توی شکمش و خودم رو به گوشی رسوندم و تماس رو وصل کردم و بلند داد زدم کمک و شروع کردم به فرار و خودم رو رسوندم به آسانسور و دکمه رو زدم که بره بالا در تقریبا بسته شده بود که یکی از برده ها در مانع بسته شدن در شد با دستم مچ دستش رو پیچوندم و هولش دادم عقب با اسانسور رفتم سمت در مخفی و خودم رو رسوندم به در خروجی و تازه داشتم میدیدم که این خونه لعنتی چقدر بزرگه و چون نمیتونستم در خروجی را پیدا کنم فقط به آژیر پلیس گوش میدادم و با دنبال کردن آژیر خودم رو از اون خونه نفرین شده کشیدم بیرون باورم نمیشد که تونسته بودم نجات پیدا کنم و اصلا هم برام مهم نبود که لختم و پلیسها و ماموران اورژانس دارن منو لخت میبینن. یکیشون یه پتو بهم داد و یه نوشیدنی داغ. وقتی پلیسا اومدن از خونه بیرون و گفتن چیزی پیدا نکردیم شوک زده شدم و بهشون محل دقیق در مخفی رو دادم همه برده ها و عروسک های لولیتا رو پیدا کردن ولی اثری از دنیل نبود.
    پایان ضبط.
    +خوبه ازتون ممنونم خانم جکسون که با ما این همکاری بزرگ رو کردید
    +لطفا خانم جکسون رو راهنمایی کنید
    یک سال بعد
    بعد از اون اتفاقات اصلا برای دانشگاه هیجانی نداشتم یه مدت روانکاوی و مشاوره رفتم و چندین جلسه هم پیش روان پزشک و روان شناس رفتم ولی هیچ کدوم کمکم نکردن تا اینکه پلیسا خبر مرگ دنیل رو برام اوردن و میگفتن که انگار مشتری ها ،برنده های مزایده از مافیا ها بودن و بی رحمانه توی چرخ گوشت چرخش کرده کمی احساس امنیت کردم ولی کامل خوب نشدم تا اینکه خودم درمان خودم رو پیدا کردم اونم سکس خشن و ارباب برده ای بود همش پسرایی که شبیه دنیل بودن رو گیر می اوردم و اون بلاهایی که اون روز سرم در اومده بود رو سرشون در می اوردم و اینجوری انتقام میگرفتم و از احساس آرامش ایجاد شده برای موفقیت توی درس هام استفاده میکردم و چند سال بعد از فارغ التحصیلی یه شرکت نو پا لوازم آرایشی و بهداشتی راه انداختم و تو کارم موفق بودم تا اینکه یه روز که داشتم توی خیابون راه میرفتم دیدم چندتا نو جوان دعواشون شده و یک نفر هست که داره همشون رو کتک میزنه اون پسر دقیقا شبیه دنیل بود و این اولین دیدار من با کریستین گری بود


    ترجمه: f.f.life

  • 12

  • 9




  • نظرات:
    •   بچه-ای-خوب
    • 1 هفته
      • 2

    • من اینجور گرایش ها و این آزار رسوندن به روح و جسم رو اصلا دوست ندارم و چندشم میشه.


    •   uncle_nigga
    • 1 هفته
      • 3

    • دستت درد نکنه. شبیه فیلم های ترسناک درام اکشن شده بود.میتونستی موضوع بهتر و مثبت تری رو انتخاب کنی. بهرحال مواظب افراد دوروبرتون باشید.موفق باشی دوست عزیز


    •   Ashkan_1377
    • 1 هفته
      • 0

    • به کیرم


    •   shahx-1
    • 1 هفته
      • 4

    • الان تازه فهمیدم داری چیکار میکنی سالها قبل رمانی به اسم ربه کا خوندم که بسیار موفق بود.
      به خاطر موفقیشنویسنده دیگری رمانی به نام خانم دو وینتر نوشت که ادمش بود یا در ایران که بعد از موفقیت کتاب بامداد خمار . کتاب دیگری به نام شب شراب از زبان نقش مقابل داستان نوشته شد. شما میخوای از زبان همسر کریستین گری رمان بنویسی فقط یه چیز همسر ایشون باکره بود اینجا شما باکرگی اون دختر روتو داستان برداشتید........


    •   TheBitchKing
    • 1 هفته
      • 1

    • کسشر تموم شد.


      ولی چون جاش هست بازم میگم، fifty shades یکی از کسشر ترین فیلماییه که به عمرم دیدم.


    •   Orginalboy
    • 1 هفته
      • 0

    • این قسمت رو ی جوری با سرعت رد کردی که حس کردم تو ی ماشین با سرعت ۳۰۰کیلومتر بر ساعت دارم میرم و ازم میخوان منظره بیرون رو شرح بدم


    •   Gayaneh
    • 1 هفته
      • 4

    • من نخوندم،بعداً از SSAa699 سوال میکنم یذره خشونتشو کم کنه برام تعریف کنه (stop) (hypnotized)


    •   a99900
    • 1 هفته
      • 1

    • عالی


    •   Sexybreasts
    • 1 هفته
      • 6

    • اوووممم خيلى خوب بود
      لايك 3 (rose)
      من فيلمشو خيلى وقت پيش ديدم و دوس داشتم
      Fifty Shades of Grey is a 2015
      Fifty Shades Darker is a 2017 American erotic romantic drama film
      Fifty Shades Freed is a 2018
      داستان شمارو هم دوس داشتم


    •   royaei
    • 1 هفته
      • 3

    • داستانت هراس انگیزه ؛
      نگارشت خوبه ولی ویرایش رو با دقت انجام ندادی یه جاهایی یه ایرادهای کوچیک داشت ؛
      از خشونت و آزار بیزارم خوشم نیومد ؛
      در هر حال واسه وقتی که صرف کردی ممنون ؛
      فقط میتونم بگم یه پیام داره داستانت که به هر کسی به راحتی اعتماد نکنیم ؛
      موفق باشی


    •   R.B.behruz
    • 6 روز،20 ساعت
      • 2

    • شما که زحمت کشیدین، ای کاش برای ویرایشش هم دقت بیشتری صرف میکردین یه جاهایی کلمات پس و پیش بود و یه جاهایی جملات ناقص، اما در کل بد نبود و لایک ششم تقدیم شد


    •   SSAa699
    • 6 روز،19 ساعت
      • 5

    • من این داستان رو دوس دارم .واقعا
      دست نویسنده درد نکنه که اینچنین زحمت کشیده اگه داستان ادامه داره حتما ادامشو زود بنویسید ..کارتون عالیه


      لایک 7 تقدیم شد دوست عزیز


    •   Caboos1
    • 6 روز،18 ساعت
      • 5

    • f.f.life
      زیر داستان قبلیت رو به گند کشیدیم از طرف اون دوتا ازت معذرت میخوام و لایک میکنم


    •   hamid30gari
    • 6 روز،13 ساعت
      • 4

    • لایک ۱۰ تقدیم شد.


    •   hamid30gari
    • 6 روز،13 ساعت
      • 3

    • Caboos1 داستان به این قشنگی رو فقط بخاطر عذاب وجدان لایک کردی؟


    •   Caboos1
    • 6 روز،11 ساعت
      • 0

    • حمید سیگاری امروز مهمونی بودی؟


    •   Mandil.hot
    • 5 روز،14 ساعت
      • 1

    • روان ترجمه شده. ولی داستانت خیلی خشن بود. آرامش را بیشتر دوست دارم.


    •   Jackofalltrades
    • 3 روز،15 ساعت
      • 0

    • بد نبود ولی بعضی رفرنسهات درست نبود مثلا تو رمان جوونی خانم جکسون فیلم world war z نبود.


    •   parto_banoo
    • 3 روز،13 ساعت
      • 1

    • هر سه جلد فیفتی شدز آف گری رو خوندم
      داستانت واقعا عالی بود فقط اینکه تو رمان اصلی النا تقریبا یه پدوفیل بود و اینجا چیزی دربارش ننوشتی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو