خانم همکار دوست داشتنی

1400/07/25

نزدیک به تعطیلی دفتر کارمون بود و داشتم باهمکارام وسایل هامو جمع میکردم که مدیر شرکتمون(وحید) گفت بچه ها پایه این یه عرق بخوریم؟
(معمولا تو ماه ۳ بار دوره هم جمع میشدن و باهم عرق میخوردن)
منم که هر موقع عرق میخوردن مسئول این بودم که براش میز بچینمو وقتی هم که خوردن تموم شد تمیزکاری کنمو جمع و جور کنم(خدا نکنه کوچیک جمع باشی)
هومن و معین که مثل همیشه پایه بودن و شروع کردن به سفارش دادن بهم که برم چی بخرم براشون
منم چون هیچ‌موقع نمیزاشتن باهاشون عرق بخورم این دفعه جدی گفتم که من کار دارم باید برم نمیتونم بمونم
یه لحظه فکرکردن شوخی میکنم ولی وقتی رفتم سمتشون برای خداحافظی وحید گفت چیکارداری آخه تو ساعت ۸ شب بمون معین شب میرسونتت دیگه
منم یه خنده ی ملیحی زدمو گفتم وقتی نمیزارید باهاتون بخورم چه سودی واسه من داره؟!میرم خونه دوشمو میگیرمو میخوابم.
هومن و معین به وحید گفتن که حالا امشبو بذار باماخوش باشه بچه گناه داره(میدونستم که احتمال داره که وحید قبول کنه ولی منم شروع کردم به چس کردن خودم)
خلاصه کلی وحید روقانع کردن تا بالاخره قبول کرد
منم یجوری خودموجلوه ندادم که خوشحالم ولی توکونم عروسی ای بود واسه خودش
شروع کردم به چیدن بساط و زیر سیگاریو لیوان و …
شروع کردیم به خوردن و طبق معمول معین ساقی بود و میریخت ولی تنها فرقش این بود که محسنم به این جمع اضافه شده و واسه منم میریخت
مبخوردیمو میگفتیمو میخندیدیم
من جنبم خیلی تو خوردن کم بود و وقتی مست میشدم شروع میکردم به خوابیدن(اون لحظه هم لش کردم روکاناپه)
بساط همینجوری رو میز بودو وحید داشت صدام میکرد منم تو خوابو بیداری یه چیزایی میشنیدم
پاشو محسن پاشو دیرشده بریم
منم زیره لب میگفتم که شما برید من میخوام بخوابم…
چشمامو باز کردم و دیدم به به میز چخبره
ساعتو یه نگاهی کردم دیدم ۸ صبحه
شروع کردم تروتمیز کردن که چشمم خورد به یه نوشته روی میز
محسن کلیدو گذاشتم رو اوپن درم با کلیده خودم قفل کردم یه حوله تو حمام واست گذاشتم صبح پاشو و یه دوش بگیر و میزو مرتب کن ‌ه خانم رضایی و منشی ها اومدن متوجه نشن دیشب چخبربوده اینجا
تودلم گفتم ای بابا چه غلطی کردما باهاشون نشستمو خوردم
یه نگاه به گوشیم کردم که ببینم چخبره دیدم ۶ تا میس کال ازمادرم دادم
یه مسیج بهش دادم که نگران نباش مادر جان تو دفترخوابم برده بود و شب میبینمت
شروع کردم میزو جمع کردن و شستن ظرف ها
یه نگاه به ساعت انداختم دیدم ساعت هشت و نیمه
گفتم اوه اوه نیم ساعت دیگه خانم رضایی میاد
سریع رفتم یه دوش گرفتم و شروع کردم شورتمو شستن
سریع حوله رو پیچیدم دوره خودمو اومدم بیرون
شرتمو انداختم رو شوفاژ تا ۵ دقیقه ای خشک بشه
نشستم روکاناپه و حوله رو باز کردم ازخودم تا یکم از گرمای دفتر که شوفاژا داغ کرده بود لذت ببرم
همینجوری رو کاناپه نیمه دراز بودم و تواینستاگرام داشتم میچرخیدم که دیدم کلیده در چرخیده شد و در باز شد
ای وای من وای وای وای
خانم رضایی(بکنش همین وحیده خودمون بود ولی کسی به روی خودش نمی آورد)
وارد دفتر شد… مات و مبهوت مونده بود و داشت بهم ذل میزد
هل شدمو دست و پامو گم کردم و سریع پاشدم وایسادم
سلام خانم رضایی خوبین صبحتون بخیر
خانم رضایی دیدم ذل زده به کیرم
تازه دوهزاریم افتاد که ای خدا من لختم که
خندید و گفت دوستداشتی حولتو بپیچ دوره خودت
من آب شدم ازخجالت و حوله رو پیچیدم دوره خودمو دمپایی هامو پام کردم و سرمو انداختم پایین و گفتم معذرت میخوام خانم رضایی اصلا هواسم نبود
خانم رضایی گفت اشکالی نداره برولباساتو بپوش
رفتم تو اتاقو خواستم شروع کنم به پوشیدنه لباسام که یادم افتاد شورتم رو شوفاژه
درو نیمه باز کردم و دیدم خانم رضایی کیفشو گذاشته رو میزو شروع کرده به روشن کردن سیستمش
با صدای آروم و لرزون گفتم که خانم رضایی جسارت نباشه ولی شورتمو گذاشتم روشوفاژ تاخشک بشه اشکالی نداره بیام برش دارم؟!
نگام کرد و گفت لازم نکرده بیای بیرون دوباره میارم برات
خیلی خجالت کشیدم.شورتمو ازسرش گرفت و آورد دم اتاق تشکر کردم و اومدم درو ببندم که گفت به نظرم شورتت کوچیکه یه شورت بزرگ ترباید بخری واسه خودت.یه نیش خندی زدو رفت نشست سره جاش
متوجه منظورش نشدم تا وقتی که اومدم شورتمو بپوشم دیدم بلله کیره منم که شقه شقه.کلی خجالت کشیدم
اون روز اصلا روم نمیشد توچشماش نگاه کنم و فقط خواستم این بودکه امروز تموم شه
اون روزم با تموم دست انداختنای وحید و بچه ها گذشت تا بالاخره رسیدم خونه
کلا یادم رفته بود که چیشده
که یه دوش گرفتمو رو تختم لم دادم اومدم برم تو اینستاگرام که دیدم نوتیفیکیشن ازواتس اپ اومده
رفتم توواتس اپ و دیدم که خانم رضایی پیام دادم…خشکم زد گفتم حتما کارراجبه فردا داره و میخوادسفارش کنه بهم
دیدم نوشته.سلام چطوری؟
تعجب کردم و تایپ کردم سلام ممنونم قربان شما
*راجب اتفاق امروز نمیخوای توضیحی بدی؟
+بخداشرمنده شدم ببخشید راستش دیشب خسته بودم و تودفتر خوابیده بودم و صبح پاشدم دوش بگیرمو…توضیح دادم براش
*اشکالی نداره…فرداپنج شنبه است و ساعت ۲ تعطیل میشیم منشی هاو پسراکه رفتن تونرو بمون کارت دارم میخوام باهات صحبت کنم
+چشم مشکلی نیست ولی وحیدفکرکنم بمونه
*نه وحیدفردا کلا نمیاد
+چشم روچشمم شبتون بخیر
*شبت بخیر عزیزم مواظب خودت باش
یکم جاخوردم شروع کردم فکرو خیال کردن آخربه این نتیجه رسیدم که احتمالا یه سوتی توکاردادمو میخواد فردا باهام صحبت کنه راجبش
مثل همیشه ساعت ۹ دفترو بازکردمو شروع کردم به روشن کردن سیستمم و چای ساز روهم روشن کردم
کلیده در چرخیده شدو خانم رضایی اومد تو
عجب تیپی زده بود.انگار اومده بود یه مهمونیه خانوادگی
شلوارچسبون سفید یه مانتوعه نازک قرمز زیرش یه سارافون سفید که سوتین مشکیش کمی معلوم بود و یه شال و کفش قرمز
راستش از ستش خوشم اومده بود
سلام کردیم به هم
واسم تعجب بود که چراانقدرباهام صمیمی رفتار میکنه
کمی اومد جلو و دستشو دراز کرد و گفت چخبرا چیکارامیکنی؟شبه خوبی داشتی؟
منم دستشو گرفتمو دست دادیم
ولی باورم نمیشدم که همچین کاری کرده راستش کرک و پرم ریخته بود
منم باصدای آروم گفتم‌ممنون جاتون خالی
رضایی گفت واقعا جام خالی
یه نیش خنده جذابی زدو رفت نشست رو میزش و شروع کرد مثل همیشه به روشن کردن سیستمش
رفتم چای بریزم و با یه کیک بشینم بخورم که رضایی گفت
*گفتم الان درو بازمیکنمومیام تو دوباره لخت میبینمت
+توروخداشرمندم نکنین من همینجوریشم ازخجالت دارم آب میشم دارم سعی میکنم ازیادم بره
*واسه چی ازیادت بره؟حالا ولش کن ظهر که همه رفتن باهم راجبش صحبت میکنیم
ای خدا یعنی چی میخوادبگه نکنه به وحید گفته میخوان دهنمو سرویس کنن هزارجور بکرکردمو آخرسر به هیچ نتیجه ای نرسیدم و تاوقتی که ظهر بشه برام مجهول بود
همه رفتن و من موندمو رضایی
منتظره حرکتی حرفی بودم ازش
یه یک ربعی گذشت دیدم پاشد کلید روگذاشت رودر و درو از سمت داحل دوتا قفله آروم کرد
متوجه کارش نشدم و تعجب کرده بودم شدیدا
شروع کرد به درآوردن شالش ازروی سرش و…
ادامه دارد…

نوشته: M.RJ


👍 25
👎 15
53601 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

837844
2021-10-17 00:47:49 +0330 +0330

وقتی از موتوری جنس میگیرین نتیجه میشه این داستان

0 ❤️

837848
2021-10-17 00:51:49 +0330 +0330

واسه عرق خوریشون باید اول مصاحبه بدی اگه قبول شدی میزارن بخوری؟
مگه روزه مستحبیه ۳ روز در ماه اول ماه وسط ماه آخر ماه
اصا چرا هر چی منشی میشناسید میده
واقعا چرا

3 ❤️

837869
2021-10-17 01:32:51 +0330 +0330

قشنگ نوشته بودی لایک تقدیم شد.
ولی یه نکته اینکه تنها جایی که خانوما با دیدن کیر یه غریبه حشری میشن و میخوان بهش بدن تو فیلمای پورنه ؛)

4 ❤️

837942
2021-10-17 15:53:49 +0330 +0330

میگم وقتی خوابت برد صبح بیدار شدی شورتتو شستی ؟ من میدونم توی قسمت دوم میخوای بگی که شبش اونا مست بودن حسابی از خجالت کونت در اومدن ، خانم رضایی هم احتمالا میخواد با دیلدو کونتو جر بده ، از لفظ اومدنت فهمیدم مفتولی ، چونی جواد ، آخه چیه که تو نفهمیدی خانم قرمصاقیان کارش چیه باهات ، تویی که شاش پیشت حکم چاپ سیاه رو داره جز عرق سگی چیزی نمیشناسی ، گوزووهای بدرد نخور پر شده توی شهوانی از یه مشت کونی اوبنه ای ، داستان باز میکنیم آخرش میشه چطوری کونی شدم ، به درک که چون میدی ، برو آور مارو گروهی نکن ، بواسیر از دم بیوفته سوراختون اندازه اگزوز عمتون بشه …

0 ❤️

838046
2021-10-18 04:29:28 +0330 +0330

کصکش بیا پایین بابا بیا پایین کصشر نگو سرمون درد گرفت

0 ❤️

838062
2021-10-18 08:17:26 +0330 +0330

کیرش سیخ میشه متوجه نمیشه دروقفل میکنه متوجه نمیشه نصف شب پیام میده متوجه نمیشه حولش بازه متوجه نمیشه کونش میذارن متوجه نمیشه ظاهرا دوستمون از نصف مغز و تمام بدنش فلجه

1 ❤️

838354
2021-10-20 01:40:31 +0330 +0330

سالش در آورد که قشنگ نصیحتت کنه دیگه بدون لباس توی اداره نبینمت😂😂😂

0 ❤️

838454
2021-10-20 17:55:48 +0330 +0330

آها… پس از ریخت کیرت خوشش اومده بوده، میخواسته بکنتت دیگه…

0 ❤️

839545
2021-10-28 11:32:22 +0330 +0330

همین داستان دو سه هفته پیش با یه اسم دیگه آپلود شده بود. آخه چرا؟اینجام کلاهبردای!؟

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها