خانه آرزوها (۳ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    محمد هستم از تهران.
    قسمت سوم و پایانی خانه آرزوها رو بعد از یکماه ترجمه کردم امیدوارم که خوشتون بیاد.


    لئو لیزا را به اتاقش و روی تختش برد لیزا که حال خوبی نداشت به بقیه گفت همه جز لئو و آلیس بیرون، لیزا دست لئو را گرفت و گفت :چرا به یکباره به بی‌خبر مارا ترک کردی!؟ اینکه بعد از تو روزگار من چگونه می‌گذرد مهم نبود؟؟ من برای تو ارزشی ندارم؟؟ لئو سرش پایین بود و چیزی نمی‌گفت، لیزا گفت: سکوت نکن جواب بده! لئو آهی بلند کشید و گفت :من برای این رفتارم متأسفم اما دلیل داشتم، لیزا نگاهی به او کرد و گفت: چه دلیلی!؟ آیا کسی تورا آزار داده؟ لئو گفت: بله، لیزا و آلیس هردو به او نگاه کردند و گفتند:چه کسی؟لئو چیزی نگفت لیزا گفت بگو تا..... لئو حرف لیزا را قطع کرد و گفت:نه خاله لیزا کسی مرا آزار نداده من بی جهت به رابطه گرم شما و آلیس حسادت میکردم و خود را مزاحم میدیدم و رفته رفته احساس کردم که دیگر جایی دراین خانه ندارم. آلیس گفت: چرا این فکر را کردی؟ لئو کمی به او نگاه کرد و چیزی نگفت لیزا گفت:رابطه من با آلیس با رابطه ام با تو متفاوت است من و آلیس دوستان صمیمی هستیم اما من هردوی شما را به یک اندازه دوست دارم، لئو کمی سکوت کرد و گفت:هرچه بوده تمام شده امروز وقتی شما را در آن حال دیدم و وقتی فهمیدم شما این مدت چقدر زجر کشیده اید و برای پیدا کردن من مژدگانی 100هزار دلاری تایین کرده اید فهمیدم که من چقدر برای شما مهم هستم و همه این مدت در اشتباه بوده ام، لیزا لبخندی زد و گفت :خوشحالم که حالا اینجایی، آلیس هم لبخندی زد و گفت:من هم به این رابطه شما حسادت میکنم لئو و لیزا به آلیس نگاه کردند و همگی خندیدن.


    روزها گذشت لئو و لیزا با وجود آلیس کمتر می‌توانستند سکس کنند و لئو هم کمی بی اشتیاق شده بود چون همه حواسش سمت آلیس بود دراین مدت رفتار آلیس نیز با لئو صمیمیتر و نزدیکتر از قبل شده بود و لئو سعی میکرد دل آلیس را بدست بیاورد البته تاحدودی موفق بود چون اینبار آلیس هم مشتاق به نظر می‌رسید آنها هروز به باشگاه می‌رفتند و اسب سواری می‌کردند.
    یک شب لئو خواب آشفته ای دید و از خواب پرید احساس گرسنگی می‌کرد به آشپزخانه رفت و کمی میوه خورد درتاریکی آشپزخانه نشسته بود که آلیس را دید که به اتاق لیزا رفت به ساعت نگاه کرد که از 1بامداد گذشته بود گمان کرد که اتفاقی افتاده است کمی تعلل کرد و به سمت اتاق لیزا رفت درب نیمه باز بود، درب را باز کرد و از صحنه ای که میدید متعجب شد و خشکش زده بود آلیس و لیزا لخت درآغوش یکدیگر بودند و یکدیگر را میبوسیدن لئو بی حرکت و ساکت به عشق بازی آنها نگاه می‌کرد بدن آلیس بسیار زیبا بود و باسن خیلی بزرگی داشت و درحال لیسدن کوس لیزا بود شهوت وجودش را گرفته بود کیرش شق شده بود و همه نگاهش به آلیس بود و متوجه لیزا نبود نگاهش را به سمت لیزا چرخاند او به لئو خیره شده بود، لئو بلافاصله از درب فاصله گرفت و به اتاقش رفت او شوکه شده بود و چیزی را که دیده بود باور نمی‌کرد حدود یک ساعت روی تخت دراز کشیده بود و به چیزی که دیده بود فکر می‌کرد متعجب و گنگ شده بود این اتفاق دربارش نمی‌گنجید اما رفته رفته چشمانش سنگینی کرد و به خواب رفت.
    فردای آن روز برای صرف صبحانه رفت اما لیزا و آلیس نبودند او به سرعت صبحانه خود را میل کرد تا قبل از رسیدن لیزا و آلیس به اتاقش برود بعد از صرف صبحانه به اتاقش رفت روی تخت دراز کشیده بود و به فکر فرو رفته بود و به اتفاقات دیشب فکر میکرد که سامانتا به اتاقش آمد و گفت:خانوم لیزا و آلیس منتظر شما هستند لئو با مکث و تعلل زیادی به پذیرایی رفت لیزا لبخند زد و گفت امروز همراه ما به باشگاه نمی‌آیی؟ لئو که اضطراب داشت ولی خودرا عادی جلوه میداد گفت:نه امروز کمی کسل هستم،آلیس گفت: امکان ندارد بدون تو جایی برویم،بعد از کمی امتناع لیزا سمت لئو رفت و دست اورا گرفت و گفت:بدون تو جایی نمی‌رویم.
    آنها به باشگاه رفتند لئو مدام به لیزا و آلیس نگاه می‌کرد و به چیزی که دیده بود فکر میکرد، آلیس که درحال اسب سواری بود به ناگه از روی اسب افتاد لئو و لیزا به سرعت خودرا به او رساندن لئو دست آلیس را گرفت و کمکش کرد تا بلند شود آلیس گفت ممنون خوبم مشکلی نیست و لئو را درآغوش گرفت و اورا بوسید و دوباره سوار اسب شد، لئو متعجب به لیزا نگاه کرد و لیزا لبخندی زد.


    شب لئو در اتاقش روی تخت دراز کشیده بود و به اتفاقات دیشب و عصر فکر می‌کرد او همچنان متعجب و درگیر بود که لیزا وارد اتاقش شد لئو شوکه شد و از روی تخت پایین آمد و ایستاد و گفت :خاله لیزا اتفاقی افتاده؟ لیزا چیزی نگفت و فقط به لئو نگاه می‌کرد نیش خندی زد و لباسش را درآورد و به لئو نزدیک شد لئو گفت: اما آلیس... لیزا انگشتش را روی لب لئو گذاشت و اورا ساکت کرد پیراهن لئو را درآورد، هردو خیره به هم نگاه می‌کردند و شروع کردند به بوسیدن یکدیگر، دراین حین آلیس وارد اتاق شد لباس خواب برتن داشت لئو اورا دید شوکه شد و از لیزا فاصله گرفت لیزا به آلیس نگاه کرد هردو خندیدن و یکدیگر را بوسیدند لئو گیج شده بود و به آنها نگاه می‌کرد آنها روی تخت دراز کشیدن و درهم آمیخته بودند و یکدیگر را نوازش می‌کردند لئو همچنان نظاره‌گر بود آلیس به او نزدیک شد جلوی او زانو زد و به یکباره شلوار لئو را پایین کشید کیر لئو شق شده بود او مات و مبهوت به آلیس نگاه می‌کرد آلیس شروع کرد به ساک زدن لئو آه بلندی کشید شهوت و جنون دروجودش شعله ور شده بود و مدام آه می‌کشید آلیس بسیار سریع و بدون مکث ساک میزد لیزا از تخت پایین آمد و روبروی لئو کنار آلیس زانو کیر لئو را از دهان آلیس جدا کرد و شروع کرد به ساک زدن صدای آه و ناله لئو اتاق را پر کرده بود لیزا و آلیس مدام کیر لئو را ساک می‌زدند آلیس بیضه لئو را لیس میزد لیزا بلند شد لئو را روی تخت پرت کرد و شلوار اورا درآورد آلیس به سرعت لباسش را درآورد لئو از تخت پایین آمد، آلیس را روی تخت خواباند و مثل مردی که جنون زده شده شروع کرد به بوسیدن و لیسیدن بدن آلیس، سینه های کوچک اورا میک میزد و میلیسید سراغ کوس آلیس رفت کوس او بدون مو بود و لئو با ولع زیادی لیس میزد و می‌خورد آلیس آه می‌کشید لیزا روی تخت رفت و آلیس را میبوسید همگی غرق شهوت و لذت بودند لئو همچنان کوس آلیس را لیس میزد بعد از چند دقیقه روی تخت رفت و دراز کشید لیزا کنارش دراز کشید و آلیس روی لئو رفت و کیر لئو را داخل کوسش فرو کرد لئو آه بلندی کشید آلیس چشمانش را بسته بود و لب خود را گاز می‌گرفت لیزا بدن لئو را نوازش می‌کرد و او مدام آه می‌کشید بعد از کمی لئو پهلو های آلیس را گرفت و شروع کرد به تلمبه زدن آلیس چشمانش را بسته بود و آه می‌کشید، لیزا سینه های آلیس را میبوسید و نوازش می‌کرد و گاهی لب میگرفتن لئو هر لحظه شهوتی تر میشد و سرعت تلمبه زدنش را بیشتر می‌کرد بعد از چند دقیقه تلمبه زدن خسته شد کمی آرام گرفت آلیس از روی کیر او کنار رفت و لیزا بدون معطلی شروع کرد به ساک زدن آلیس بیضه او را میلیسید و لئو به آنها خیره شده بود و مدام آه می‌کشید بعد از کمی لیزا روی کیر لئو نشست و پاهایش را ستون کرد لئو آه بلندی کشید و لیزا شروع کرد به بالا و پایین کردن آلیس کوسش را روی صورت لئو قرار داد و لئو شروع کرد به لیسیدن همگی آه می‌کشیدن لیزا به سرعت روی کیر لئو بالا و پایین میرفت و ناله می‌کرد بعد از چند دقیقه لئو لیزا را کنار زد بلند شد و آلیس را خواباند پاهای اورا باز کرد و کیرش را بدون معطلی فرو کرد آلیس آه بلندی کشید لئو روی او خوابید اورا میبوسید و به سرعت تلمبه میزد لیزا باسن و بیضه لئو را نوازش می‌کرد بعد از کمی لئو پاهای آلیس را درآغوش گرفت و همچنان تلمبه میزد اما پرقدرت ضربه میزد و آه می‌کشید لیزا و آلیس یکدیگر را میبوسیدند و این لئو را بیشتر تحریک می‌کرد و سرعت تلمبه زدنش را بالا می‌برد بعد از چند دقیقه لئو دست لیزا را گرفت اورا روی آلیس خواباند و باسن لیزا را بوسید و کیرش را فرو کرد لیزا آه بلندی کشید لئو دوطرف باسن لیزا را گرفته بود و به شدت تلمبه میزد و لیزا و آلیس درآغوش هم بودن و یکدیگر را میبوسیدند لئو بعد از کمی تلمبه زدن پرفشار آرام‌تر شد لیزا را کنار زد و آلیس را درآغوش گرفت و اورا به حالت داگی درآورد باسن آلیس بسیار بزرگ و سفید بود لئو هیجان زده شروع کرد به لیسیدن باسن آلیس و گاهی ضربه میزد سوراخ باسن آلیس را لیس میزد زبانش را داخل آن بازی میداد کیرش را روی سوراخ آلیس قرار داد و به آرامی فرو کرد آلیس جیغ کوچکی زد اما لئو به کارش ادامه داد و کیرش را داخل باسن آلیس فرو کرد و شروع کرد به تلمبه زدن جوری تلمبه میزد که آلیس جیغ میزد او مث جنون گرفته ها شده بود تلمبه میزد و مدام به باسن بزرگ آلیس سیلی میزد لیزا از پشت لئو را درآغوش گرفته بود و او را میبوسید بعد از چند دقیقه لئو آلیس را به پهلو خواباند و ازپشت اورا بغل کرد کمی اورا بوسید و دوباره کیرش را داخل باسن آلیس فرو کرد آلیس مجددا جيغ کوچکی زد و لئو شروع کرد به تلمبه زدن سینه های کوچک اورا مالش میداد و گردن اورا میبوسید گاهی کیرش را داخل آلیس نگه میداشت و فشار میداد آلیس چشمانش را بسته بود و لب هاش را گاز می‌گرفت لیزا سرش را بین پاهای لئو برده بود بیضه اورا میبوسید و کوس آلیس را می‌مالید بعد از چند دقیقه لئو کیرش را بیرون کشید به سرعت بلند شد و روی تخت ایستاد، آلیس و لیزا روبروی او زانو زدند و لئو آه بلندی کشید که بیشتر شبیه نعره بود و تمام اسپرمش را روی صورت و بدن آنها خالی کرد او انگار خیلی تحت فشار بود روی تخت افتاد آلیس و لیزا در دوطرفش دراز کشیدن و لئو آنها را که صورتشان از اسپرم خیس بود میبوسید، درچند ثانیه تمامی اتفاقات گذشته در ذهنش مرور شد او هیچگاه فکر نمی‌کرد که از اتاق های محدود و سرد پرورشگاه به آغوش گرم معشوقه هایش برسد، احساس خستگی شدیدی می‌کرد انگار تمام بدنش تخلیه شده بود و بخواب رفت...


    بعد از این لئو دیگر تنها مرد قابل اعتماد لیزا و آلیس شده بود آنها جز با لئو درآغوش مرد دیگری احساس آرامش نمی‌کردند....


    پایان
    نوشته: محمد 30 تهران

  • 7

  • 4




  • نظرات:
    •   omidreaz
    • 1 ماه
      • 1

    • زیاد جالب نبود


    •   masih_roma
    • 1 ماه
      • 1

    • هرکی میگه کسشره لایک کنه


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 3

    • دوست عزیز سپاسگزار بابت زحمتت اما ترجمه ات خیلی ضعیف بود.......


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 2

    • خسته نباشید، داستان که ترجمه بود پس در مورد اون نظری نمیدم، اما برای ترجمه های بعدی سعی کن خیلی شبیه متن اصلی ترجمه نکنی ، بهتره مفهوم کلی رو با اصطلاحات زیباتر زبان فارسی بیان کنی تا متنت قشنگ تر از آب دربیاد، تو قسمت سکسش جمله با صدای بلند آه میکشید، و آه میکشید انقدر تکرار شده بود که تو ذوق میزد
      موفق باشی لایک سوم برای زحمتی که کشیدی تقدیم شد


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 1

    • حاجی خوب بود دمت گرم فقط تلمبه خیلی ایرانیه ویرایش کن بزار این اوت این اوت
      بعدشم ببین داداش بازدید داستانت کمه با لیزا و آلیس و لئو نمیشه از اسمای ایرانی سکینه و امیر و جعفر استفاده کن ما بتونیم حسش کنیم
      آخه خودت بگو با شورت مامان دوز با لیزا میشه زد؟


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 2

    • ممنون بابت زحمتی که کشیدی.لایک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو