خانه آرزوها (۲)

    ...قسمت قبل


    سلام محمد هستم 30ساله از تهران.
    بعد از مدتها ادامه داستان خانه آرزوها رو ترجمه کردم. داستان زیبا و بلند و خواندنی.
    باید کمی حوصله داشته باشید ولی از خوندنش ضرر نمی‌کنید.


    آلیس وارد خانه شد یک پیراهن دخترانه صورتی و شلوار جین آبی بر تن داشت، دستش را به سمت لئو دراز کرد و سلام داد، لئو دستپاچه با او دست دست داد زیبایی آلیس خیره کننده بود او چهره و اندامی زیبا داشت اولین بار بود که دختری به سن و سال آلیس نظر لئو را به خود جلب کرده بود.
    رفتار آلیس با او بسیار صمیمی و گرم بود انگار خیلی وقت است که لئو را می‌شناسد.
    بعد از احوالپرسی آلیس به طبقه بالا که اتاقش آنجا بود رفت و لئو خیره به او نگاه میکرد و اندام او را تحت نظر داشت باسن آلیس بزرگ بود و نگاه لئو را خیره کرده بود.
    به سر میز صبحانه رفت و درفکر فرو رفت
    دراین هنگام لیزا وارد خانه شد خیس عرق با تاپ و ساپورت مشکی که جذب بدنش بود، لئو جوری به فکر فرو رفته بود که متوجه حضور لیزا نشد، لیزا کمی به او نگاه کرد و گفت :لئو؟ لئو؟ بعد ازاینکه دوبار اورا صدا زد لئو به خود آمد و گفت:ببخشید حواسم نبود لیزا کمی به او نگاه کرد و به طرف حمام رفت ولی لئو اصلا به او نگاه نکرد
    او درگیر احساس جدیدی شده بود
    بعد از چند دقیقه لیزا به سر میز صبحانه آمد لئو دوباره از او معذرت‌خواهی کرد لیزا گفت :چه چیزی تورا اینقدر درگیر کرده؟ لئو لبخندی زد و گفت چیزی نیست یاد دوران کودکی ام افتادم لیزا کمی اورا نگاه کرد بعد از چند ثانیه سکوت گفت:دیگر به اتفاقات گذشته فکر نکن و ذهنت را درگیر نکن، لئو لبخندی از روی اجبار زد و چیزی نگفت.
    لیزا رو به سامانتا کرد و گفت: به آلیس بگو برای صرف صبحانه بیاید و سامانتا رفت، بعد از حدود 5 دقیقه آلیس وارد پذیرایی شد ضربان قلب لئو شدیدتر شد آلیس با یک دست لباس سرمه ای زیبا که تا زانوی او ادامه داشت نگاه لئو را به خود خیره کرد لیزا بلند شد و او را درآغوش کشید رابطه آنها بسیار صمیمی بود، لئو به چهره و اندام آلیس با دقت نگاه میکرد لیزا متوجه نگاه های لئو شد و سرفه ای کرد تا نگاه لئو را از آلیس بردارد لئو نگاهی به لیزا و سامانتا کرد که به او خیره شده بودند و لبخندی از روی ناچاری زد آلیس کنار لیزا نشست و گرم حرف زدن با او شد و از سفر هایش برای لیزا میگفت دراین مدت لئو مدام اورا نگاه می‌کرد.
    بعد از صرف صبحانه لئو روی مبل پذیرایی لم داده بود و قهوه می‌خورد آلیس و لیزا در اتاق لیزا بودن و صدای خنده هایشان به گوش لئو می‌رسید،
    بعد از نیم ساعت هردو به داخل پذیرایی آمدن و روبروی لئو نشستن و باهم پچ پچ میکردن نگاه لئو به پاهای زیبای آلیس بود آلیس درحال قهوه خوردن بود رو به لئو کرد و گفت:لیزا درمورد شما بسیار با من صحبت می‌کرد حال میبینم که اقراق نکرده لئو دوباره دستپاچه شده بود و گفت ممنونم خانم آلیس، لیزا خندید و گفت او بسیار مودب است زمان می‌برد تا با تو احساس راحتی بکند آلیس خندید و گفت:خوب است من از پسرهای پر رو بیزارم.
    آلیس و لیزا مدام پچ پچ میکردن و میخندیدن و لئو فقط نظاره گر بود بعد از چند دقیقه لئو از لیزا اجازه گرفت تا به اتاقش برود وارد اتاقش شد و خودش را روی تخت پرت کرد و به فکر فرو رفت او اندام و چهره آلیس را در ذهنش مرور میکرد او همانگونه که اوایل حضورش در خانه خاله لیزا درگیر لیزا شده بود حال درگیر آلیس شده بود چیزی که انتظارش را نداشت چون او تابحال نسبت به دختران جوان حسی نداشته بود.
    بعد از 30دقیقه سامانتا آمد و گفت:خانم شما را خوانده اند لئو ترسیده بود شاید لیزا اورا بخاطر نگاه هایش به آلیس خوانده است به اتاق لیزا رفت او درحال لباس عوض کردن بود لئو کمی به او نگاه کرد و گفت خاله لیزا با من کاری داشتین ‌؟ لیزا به سمت او آمد لب های لئو را بوسید لئو هم او را درآغوش گرفت و باسن لیزا را مالش داد لیزا درهمان حالت گفت:ما از این به بعد باید مراقب رفتار خود باشیم چون آلیس بسیار دختر باهوش و زیرکی است احتمال دارد که شک کند، لئو گفت پس باید چه بکنیم!!؟ لیزا کمی نگاهش کرد و گفت :کار خاصی نمی‌کنیم عزیزم فقط عادی رفتار کن حال برو لباس هایت را عوض کن تا به همراه آلیس به باشگاه برویم لئو خوشحال شد و رفت لباس‌هایش را عوض کرد و به پذیرایی برگشت بعد از 10 دقیقه آلیس وارد پذیرایی شد لئو محو او شد و بی اختیار ایستاد آلیس یک پیراهن سفید و شلوار سوارکاری سفید که جذب باسن بود پوشیده بود لئو مدام نگاهش به باسن آلیس بود آنها به باشگاه رفتن و مشغول سوارکاری شدن آنها به طرف دشتی بزرگ رفتن لیزا و آلیس با هم مسابقه میدادن و لئو که هنوز سوارکاری را خوب نیاموخته بود به آرامی پشت سر آنها حرکت میکرد، زیبایی آلیس برروی اسب دوچندان شده بود و نگاه لئو مدام به او و اندامش بود.


    بعد از حدود 2 ساعت آنها به خانه برگشتند
    لیزا به حمام رفت و آلیس به سامانتا گفت حمامش را آماده کند و به اتاقش رفت تا آنجا دوش بگیرد لئو هم کمی اطراف را نگاه کرد و داخل حمام لیزا شد لیزا از دیدن لئو هول کرد و گفت لئو برو بیرون شرایط مناسب نیست، لئو شق کرده بود ولی لیزا ترسیده بود و مدام میگفت برو بیرون بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن لئو به ناچار از حمام خارج شد و به سمت اتاقش رفت وقتی مسیر را طی می‌کرد نگاهش به اتاق آلیس بود اما درب بسته بود کمی به اطراف نگاه کرد کسی را ندید و وسوسه شد تا از سوراخ کلید داخل را نگاه کند کمی مشغول شد اما چیزی ندید مأیوس به اتاقش رفت بعد از دوش لباس هایش را عوض کرد و برای صرف ناهار به پذیرایی رفت و به همراه لیزا و آلیس مشغول خوردن شد.
    صبح فردا لئو برای صرف صبحانه به پذیرایی رفته بود آلیس و لیزا هردو وارد خانه شدن لئو لقمه در دهان داشت و به آلیس نگاه میکرد او یه دست گرمکن جذب‌ پوشیده بود. برعکس لیزا که همیشه با تاپ و ساپورت بود آلیس اندام خود را نمایان نمی‌کرد اما همین هم او را سکسی تر از قبل نشان میداد جوری که لئو فقط به او نگاه می‌کرد انگار لیزا آنجا نیست.
    روزگار به سرعت می‌گذشت حدود یکماه از برگشتن آلیس به خانه می‌گذشت ولی لئو نتوانسته بود کاری بکند، آلیس دختر خیلی گرمی بود اما به همان اندازه هم خوددار بود و هیچگونه تمایلی برای نزدیک شدن به لئو نشان نمی‌داد.بااینکه دختری بروز و راحت بود اما حتی به پوشش خود درخانه اهمیت میداد بسیار سنگین و مناسب لباس می‌پوشید.
    لئو نمی‌دانست چگونه به او نزدیکتر شود دراین مدت تام هم به خانه برگشته بود و این یعنی لئو و لیزا فعلا نمی‌توانند سکس کنند.
    حضور تام مانع بزرگی بر سر راه لئو بود چون باید فاصله را با آلیس و لیزا رعایت میکرد.
    برعکس همیشه تام یکماه را کامل خانه بود و کمتر از 2 ساعت را به کارش اختصاص داده بود این موضوع بشدت روی لئو اثر گذاشته بود او پسری کم تحمل شده بود دروجودش عطش بود اما جایی برای تخلیه نداشت.
    یکروز مثل همیشه لئو صبح زود بیدار شد تا برای صرف صبحانه به پذیرایی برود که نگاهش به اتاق آلیس افتاد درب باز بود وسوسه شد که داخل را نگاه کند به آهستگی از کنار درب رد شد و داخل را نگاه کرد چشمانش خیره شد آلیس پشت به درب بود و با یک تاپ نیم تنه و ساپورت که تا روی ران های او بود درحال جست‌وجو کردن لباس هایش بود، او تاکنون آلیس را با این پوشش ندیده بود او محو تماشای باسن و اندام آلیس بود که یهو صدای سامانتا را شنید که اورا صدا می‌زند قبل از اینکه آلیس متوجه او شود به سرعت از کنار درب کنار رفت و به پذیرایی رفت حدود 10دقیقه بعد آلیس هم وارد پذیرایی شد اما لباس هایش را عوض کرده بود لباس مردانه سفید و یک شلوار جین مشکی. تمام رفتار و حرکات آلیس برای لئو تحریک آمیز بود او شیفته رفتار و درعین حال زیبایی آلیس شده بود.
    بعد از صرف صبحانه تام آلیس و لیزا را بوسید و گفت من دو هفته در سفر هستم مراقب خود باشید لیزا نگاهی به لئو کرد و گفت که نگران نباشد درنبود او لئو از عهده نگهداری از خانه و خانم های خانه برمی‌آید تام لبخندی زد و گفت:مطمئنم که همینطوره با او دست داد و رفت.
    حال دروجود لئو شور و شعف خاصی بوجود آمده بود بلاخره بعد از دوماه که تام مدام درخانه بود حال او دیگر مانعی برسر راهش نمی‌دید.
    آنروز گذشت و بعد از شام تام به اتاقش رفت سامانتا به اتاقش آمد و گفت:خانم لیزا شما را خوانده اند لئو که دوماه منتظر این لحظه بود به سرعت به اتاق لیزا رفت اما در کمال تعجب دید که آلیس هم در تراس کنار لیزا نشسته است، لئو مأیوس به سمت آنها رفت و کنارشان روی صندلی نشست لیزا گفت خواستم خلوتی سه نفره داشته باشیم لئو لئو لبخندی از روی اجبار زد و گفت بسیار ممنونم و خوشحالم خاله لیزا.
    آنها گرم حرف زدن شدن آلیس و لیزا مدام میخندیدن رفتار آنها با یکدیگر بسیار گرم و صمیمی بود انگار دو دوست قدیمی هستند اما لئو خیلی متوجه حرف های آنها نمیشد شهوت وجودش را فرا گرفته بود و مدام به اندام آنها را نگاه می‌کرد.بعد از حدود 2ساعت بلاخره آلیس گفت بهتر است برای خواب آماده شویم دیروقت است به آنها شب بخیر گفت و رفت، لئو که منتظر بود تا آلیس برود تا با لیزا خلوت کند همانجا نشست لیزا به او نگاه کرد و گفت: لئو تو برای خواب نمی‌روی؟لئو بدون اینکه حرفی بزند لیزا را درآغوش گرفت و او را میبوسید لیزا که از این حرکت لئو عصبی شده بود از او فاصله گرفت و گفت :لئو چرا اینگونه رفتار میکنی مگر نگفتم فعلا شرایط مناسب نیست!!؟ لئو کمی از رفتار لیزا تعجب کرده بود و گفت :تام که در خانه نیست آلیس هم به اتاقش رفته پس دیگر دلیلی برای ترس نداریم و دوباره لیزا را بوسید لیزا گفت نه هروقت آلیس درخانه نبود اینکار را میکنیم لئو گفت:اما من دیگر طاقت ندارم ما دو ماه است که سکس نکردیم لیزا عصبانی شد و به لئو نگاه کرد و گفت پس تو فقط برای سکس مرا دوس داری توهم مث تام شهوت پرست هستی لطفا از اتاق من برو بیرون لئو که از لیزا تعجب کرده بود گفت نه این چنین نیست فقط...... لیزا حرف اورا قطع کرد و گفت لطفا از اتاق من برو بیرون لئو.
    لئو مأیوس و ناامید از اتاق لیزا خارج شد و به طرف اتاقش رفت آلیس هنوز در پذیرایی بود که هردو با هم رخ در رخ شدن لئو که دستپاچه شده بود به سرعت به اتاقش رفت او ترسیده بود که نکند آلیس حرف های آنها را شنیده باشد و مدام خود را سرزنش میکرد.


    چند هفته از این اتفاقات گذشت و رابطه او با لیزا روز به روز سردتر میشد و از طرفی آلیس بااینکه خیلی صمیمی بود اما تمایلی برای یک دوستی خاص که لئو انتظارش را داشت نشان نمیداد و این مسائل اورا به شدت را آزار میداد.
    یک روز لئو دیرتر از روزهای قبل از خواب بیدار شد احساس گرسنگی شدیدی می‌کرد برای صرف صبحانه به پذیرایی رفت کسی جز سامانتا درخانه نبود گفت:لیزا و آلیس کجاهستند؟ سامانتا گفت :آنها برای خرید به شهر رفته اند، لئو بعد از خوردن صبحانه به محوطه حیاط رفت کمی در محوطه بزرگ حیاط قدم زد و روی یک نیمکت نشست او حدود 2 ساعت آنجا خلوت کرده بود و به اتفاقات این مدت فکر میکرد دراین افکار بود که ماشین لیزا را دید که وارد حیاط شد لیزا و آلیس درحال خندیدن بودن و متوجه لئو نشدن
    لئو از این اتفاق بسیار ناراحت شد رنجیده بود. لیزا با وجود آلیس دیگر خیلی توجهی به لئو نمی‌کرد، خانه ای که ابتدا خانه آرزوهای لئو بود حال مانند تابوت شده بود.
    به داخل خانه رفت صدای خنده های آلیس و لیزا را از اتاق لیزا میشنید کمی مکث کرد و به اتاقش رفت.
    به طرف ساک لباس هایش رفت او تصميم گرفته بود که آنجا را ترک کند دیگر طاقت بی توجهی و رفتار های سرد آنها را نداشت. لباس هایش را جمع کرد یک کاغذ و قلم برداشت و روی آن نوشت:خاله لیزای عزیز آلیس و آقای راینر بابت این همه محبت بی دریغ که به من کردید از شما ممنونم خاله مثل یک مادر مهربان با من رفتار می‌کرد آلیس مثل خواهری خون گرم و آقای تام مثل پدری دلسوز از شما ممنونم که به من حتی برای چندماه زندگی کردن را آموختید اما احساس میکنم که مسیر زندگی من باید عوض شود و باید شما را ترک کنم امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید بدرود.
    خواست که برود اما سامانتا آمد و گفت باید برای صرف ناهار بیاید ساکش را گذاشت و به ناچار برای ناهار رفت لیزا و آلیس درحال حرف زدن و خندیدن بودند لئو سلام داد و آنها خیلی سرد جوابش را دادند اما لئو خود را عادی نشان داد و برای رفتن لحظه شماری میکرد.
    آنروز گذشت شب لئو در اتاقش بود و منتظر فرصتی برای رفتن بود ساعت 12شب بود کاغذ را به آئینه اتاقش چسباند کمی به اتاقش نگاه کرد او عاشق اتاقش شده بود جدایی برایش سخت بود اما چاره ای نداشت او دیگر مث قبل مورد توجه نبود.
    به آرامی از اتاق خارج شد کمی داخل پذیرایی مکث کرد فضا سکوت مطلق بود،به اتاق لیزا نگاه کرد و گفت خداحافظ خاله لیزا به طرف حیاط رفت و از روی دیوار پرید و رفت.
    او بشدت احساس تنهایی و ناامیدی وجودش را گرفته بود
    نمی‌دانست باید به کجا برود


    داخل یک باغ رفت و جایی برای خواب پیدا کرد خسته بود همانجا دراز کشید و به خواب رفت


    صبح از شدت سرما بیدار شد به اطراف نگاه کرد همه جا خلوت بود بلند شد و به راه افتاد اما نمی‌دانست به کجا!!؟
    نه جایی را داشت و نه پولی به همراه داشت دربین راه یک وانت او را سوار کرد و به شهر برد حال او تنها و خسته و گرسنه در شهر پرسه میزد
    به یک بار رفت دختران بار به او نگاه ویژه ای داشتن به سمت گارسن رفت گارسن پسری جوان و کوتاه قدی بود که همسن و سال لئو بود گفت: من پولی ندارم اما بسیار گرسنه ام پسرک کمی به او نگاه کرد و گفت: عمه مارینا بیا اینجا،لئو پشت سرش را نگاه کرد زنی میانسال که موهای بلوند و اندام پُری داشت و سینه های بسیار بزرگ که انگار داشتند بیرون پرت میشدن و قیافه نسبتا زیبا اما لشی داشت و آدامس میجوئید به سمت آنها آمد و گفت:پسرجوان من صاحب بار هستم چه مشکلی پیش آمده؟؟ لئو کمی به او نگاه کرد و به سینه های بزرگش خیره شد بعد از کمی مکث گفت:خانم من پولی به همراه ندارم ولی بسیار گرسنه ام حاظرم در ازای غذا برای شما کار کنم، مارینا عشوه ای آمد و از روی شیطنت به او گفت:مرا مارینا صدا بزن، تو پول نداری اما مطمئنم چیزی داری که دیگران ندارند.
    لئو متوجه منظور مارینا نشد گفت:منظورتان را نفهمیدم!! مارینا دوباره لبخندی زد و درگوش لئو گفت: تو چیزی را که در شلوارت پنهان کرده ای به من بده و من به تو غذا و کار میدهم.
    لئو خشمگین شد و ساکش را برداشت و بیرون رفت.
    حدود یک ساعت او خسته و گرسنه شهر را زیر و رو کرد اما نه کسی به اون غذای رایگان میداد و نه توجهی می‌کرد او یاد حرف آقای ادیسون افتاد که به او گفت :در شهر کسی رایگان به تو حتی جرئه ای آب نمی‌دهد.
    ساکش را برداشت و به طرف باری که همان ابتدا رفته بود رفت درب را باز کرد مارینا داخل بار بود اورا دید و خندید، لئو گفت گرسنه ام و روی صندلی نشست، مارینا کنارش نشست و گفت جک بگو برایش غذابیاورند، لئو بعد از غذا از مارینا تشکر کرد و او که درحال سیگار کشیدن بود گفت:اتاقت طبقه بالاست برو استراحت کن
    لئو به طبقه بالا رفت
    اتاق کوچک و تاریکی بود پرده ای قرمز داشت لامپ را روشن کرد و شروع کرد به تمیز کردن اتاق چند ساعت مشغول تمیز کردن اتاق بود و بلاخره کارش تمام شد.
    خسته شده بود روی تخت دراز کشید و به خواب رفت.
    با صدای مارینا از خواب بیدار شد او 3 ساعت خوابیده بود.
    مارینا بالا سرش ایستاده بود و سیگار می‌کشید گفت وقت شام است برایش شام آورده بود بعداز شام مارینا شیشه ای ویسکی با خود به اتاق آورد به لئو گفت میخوری؟ لئو تا آن لحظه به مشروبات الکلی لب نزده بود اما چون مغزش درگیر بود گفت بله میخورم آنها مشغول مشروب خوردن شدن و مارینا کلی از لئو درمورد خودش سوال کرد و او همه را جواب داد بعد از حدود یک ساعت مارینا بلند شد و گفت اگر کاری داشتی من در اتاق کناری هستم و رفت،
    لئو بلند شد تا لباس هایش را عوض کند آنها را درآورد، مست مست شده بود دیگر درحال خودش نبود شهوت دروجودش طغیان می‌کرد برهنه به طرف اتاق مارینا رفت و درب را باز کرد او روی تخت دراز کشیده بود و سیگار می‌کشید لبخندی زد و ملحفه را از روی خودش کنارزد او لخت بود انگار انتظار چنین چیزی را از قبل داشت
    لئو بی معطلی خودش را درآغوش مارینا پرت کرد.،بدون مکث کیرش را داخل کوص مارینا فرو کرد و شروع کرد به تلمبه زدن چنان پر قدرت و سریع تلمبه میزد که صدای مارینا بلند شده بود و تخت تکان میخورد.
    لئو درحالت عادی نبود بسیار خشن با مارینا درحال سکس بود و آه و ناله میکرد خیس عرق شده بود سینه های اورا فشار میداد و گاهی سرش را داخل آنها میکرد و لیس میزد مارینا چیزی نمی‌گفت از این نوع سکس لئو رضایت داشت و فقط آه می‌کشید.دراین حین جک که سیگار در دستش بود و داشت به اتاقش میرفت متوجه صدای آنها شد جلوی درب ایستاد و گوشش را روی درب گذاشت و مشغول گوش دادن به صدای آنها شد کیرش شق شده بود آنرا بیرون آورد و جق میزد بعد از چند دقیقه ارضا شد و رفت.
    لئو نیز بعد از حدود 15 دقیقه سکس پرفشار ارضا شد و درآغوش مارینا به خواب رفت.
    صبح با صدای جک از خواب بیدار شد لئو لخت روی تخت مارینا دراز کشیده بود و جک او را صدا میزد به خودش آمد و دستش را روی کیرش گذاشت و به جک نگاه کرد که لباس های او درستش بود متعجب و گیج گفت :من کجام؟ جک که ناراحت به نظر می‌رسید گفت دراتاق عمه مارینا، لئو گفت:من اینجا چه میکنم!!!؟ جک دوباره نگاهی به او کرد و گفت:من نمی‌دانم حال بلند شو که کار داریم لباس هایش را داد و رفت.
    لئو از رفتار جک تعجب کرده بود و کمی گیج میزد بلند شد لباس هایش را پوشید و وارد بار شد آنجا بسیار شلوغ بود جک او را صدا زد و گفت:برو کمی غذا بخور و بیا به من کمک کن لئو بعد از خوردن غذا دوباره نزد جک رفت و گفت: کار من چیست؟ جک که پسری آرام به نظر می‌رسید گفت: کار سختی نیست هرکس هرچه خواست به او بده و او مشغول به کار شد.
    بعد از یکماه او دیگر حرفه ای شده بود و کاربلد شده بود در این مدت با جک دوست شده بود گاهی با هم درد دل میکردن دراین مدت لئو چندبار دیگر با مارینا که زن گرم و شهوتی بود سکس کرد مارینا عاشق سکس با لئو شده بود.هروقت لئو در اتاق مارینا بود جک پشت درب می‌ایستاد و با صدای آه و ناله آنها جق میزد.
    یکروز بعد از دوماه که لئو در بار مشغول به کار بود بعد از سکس با مارینا از اتاق بیرون رفت و به پشت بار رفت جک ناراحت و عبوس بود لئو از این رفتار جک تعجب کرده بود از او پرسید چیزی شده؟ جک کمی به او نگاه کرد و گفت کجا بودی؟ لئو حدس زد که جک از رابطه او و مارینا باخبر شده است او را به انباری برد و گفت منظورت چیست؟ جک گفت تو و عمه مارینا گمان کرده اید من چیزی از رابطه شما نمی‌دانم؟ لئو دست پاچه شد و سعی کرد خود را گیج نشان دهد گفت منظورت را نمی‌فهمم!! جک خندید و گفت: من می‌دانم تو و عمه مارینا سکس میکنید بارها صدای شما را شنیده ام، لئو چیزی نگفت و فقط به جک نگاه می‌کرد جک که مشروب خورده بود و بغض کرده بود گفت من سالها در انتظار او هستم اما او به من اهمیت نمی‌دهد با وجود تو او کاملا مرا نادیده گرفته است و حتی نسبت به قبل هم سردتر شده است لئو که از این حرفهای جک تعجب کرده بود و خشکش زده بود یاد علاقه خودش به خاله لیزا افتاد و او را درک می‌کرد روی سکو نشست و گفت من متاسفم اینها را چرا بعد از دوماه به من گفتی!!؟ جک گفت: برای تو چه فرقی می‌کند تو هرشب درآغوش او هستی و من فقط صدای شما را می‌شنوم لئو بلند شد و جک را بغل کرد و گفت :به تو قول می‌دهم که او را راضی کنم جک متعجب به او نگاه کرد و گفت :چگونه؟ لئو گفت: همه چیز را به من بسپار.
    بعد از چند روز یک شب وقتی مارینا لئو را به اتاقش خواند تا با او سکس کند لئو کنارش نشست و گفت:قبل از سکس میخواهم به تو چیزی بگویم، مارینا گفت:چه چیزی!؟ لئو داستان خود و لیزا را کامل برای او تعریف کرد مارینا بلند شد و گفت: یعنی تو با خاله خودت سکس داشتی!!؟ لئو گفت آری عشق نسبت و حد و حدود نمی‌شناسد من و لیزا عاشق هم بودیم تا اینکه یک دختر رابطه مارا را خراب کرد، مارینا پرسید چگونه؟ لئو همه ماجرای خود و خاله لیزا را کامل توضیح داد بعد از کلی حرف مارینا گفت خب اینها را چرا بعد از دوماه گفتی!؟ لئو گفت من امروز فهمیدم که منم مثل آلیس یک رابطه را خراب کرده ام، مارینا با تعجب گفت رابطه چه کسانی را!!!؟ لئو کمی به او نگاه کرد و گفت: رابطه تو و جک، با این حرف مارینا از جایش پرید و گفت:رابطه من و جک!!!؟ چه ربطی به یکدیگر دارند؟! لئو به او نگاه کرد و چیزی نگفت، مارینا با کمی فکر متوجه منظور لئو شد و با چهره ای متعجب گفت نه امکان ندارد!! لئو گفت من هم باور نمیکردم که عاشق خاله لیزا باشم!! مارینا کمی سکوت کرد او باورش نمیشد که برادرزاده اش عاشق او باشد رو به لئو گفت:آیا جک خودش چیزی به تو گفت؟ لئو گفت:بله او بخاطر من بسیار درعذاب است و تحملش را از دست داد و همه چیز را به من گفت، مارینا کنار لئو نشست و گفت: حال میدانم که چرا او این همه سال مرا به همه کس ترجیح داده است لئو گفت :عشق او به تو زیباست امیدوارم همانگونه که خاله لیزا مرا درک کرد توهم جک را درک کنی و از اتاق بیرون رفت.
    چند روز گذشت رفتار مارینا تغییر کرده بود و درخودش بود و کمتر در بار دیده می‌شد جک که متوجه تغییر رفتار مارینا شده بود خود را سرزنش میکرد.
    یک روز لئو در بار مشغول کار بود که مارینا نزد او آمد و جویای حال جک شد لئو گفت:او در انبار است حال او خیلی خوب بنظر نمی‌رسد بهتر است شب با او صحبت کنی.
    شب دیرهنگام جک بار را تعطیل کرد و به سمت اتاق خودش رفت وقتی وارد اتاقش شد مارینا در اتاق او بود جک جاخورد اضطراب داشت گمان می‌کرد که مارینا عصبانی است با ترس گفت: عمه مارینا اتفاقی افتاده است!؟ مارینا لبخندی زد و گفت: چرا تا کنون به من چیزی نگفته بودی جک!؟؟ جک متعجب به او نگاه کرد و گفت: چه چیزی را!!؟مارینا بند لباس خود را باز کرد در زیر لباس خواب چیزی بر تن نداشت هردو خیره به هم بودند جک بعد از چند ثانیه سکوت بی معطلی لباس هایش را درآورد و خود را درآغوش مارینا انداخت و هردو روی تخت افتادن جک با جثه کوچکش چنان در آغوش مارینا غلت می‌زد که انگار از قحطی آمده،او دیگر آن جک آرام و متین نبود، سینه های او را میک میزد و میلیسید و مالش میداد، او تمام بدن مارینا را به سرعت لیس میزد و مارینا می‌خندید و آه می‌کشید جک انگار به بدن مارینا گره خورده بود و جداشدنی نبود صدای هردو در اتاق پیچیده بود جک صورتش را به کوص مارینا می‌مالید و آن را لیس میزد او غرق در شهوت و لذت بود بعد از چند دقیقه مارینا ارضا شد و جک نیز همراه او ارضا شد و کمی آرام گرفت سپس مارینا اورا بلند کرد، جک چون کودکی در دستان مارینا بود اورا روی تخت خواباند و شورت اورا پایین کشید کیر جک بسیار دراز بود و مارینا انتظار آن را نداشت کمی آن را مالش داد و شروع کرد به ساک زدن صدای جک بلند شد او درتخت میغلتید و مارینا به سرعت ساک میزد جک دوباره ارضا شد و مارینا همه اسپرم اورا بلعید اما کیر جک هنوز شق بود مارینا دراز کشید و جک روی او رفت و کیرش را بدون معطلی در کوص مارینا فرو کرد چنان تلمبه میزد که مارینا آه و ناله می‌کرد، جک بعد از چند دقیقه کیرش را بیرون کشید و به سراغ سینه های مارینا رفت آنها را لیس میزد و می‌بلعید بعد از لیسیدن کیرش را لای سینه های مارینا گذاشت و مارینا محکم آنها را به هم می‌فشارد، جک کیرش را لای سینه های مارینا بازی میداد بعد از چند دقیقه ارضا شد و همه اسپرم را روی صورت و سینه های او خالی کرد و روی او دراز کشید و هردو به خواب رفتن.
    فردای آن روز جک سرحال تر از همیشه ازخواب بیدار شد مارینا کنارش درخواب بود او را بوسید و به اتاق لئو رفت تا او را برای رفتن به بار بیدار کند اما او در اتاقش نبود نامه ای برای آنها نوشته بود که ازآنها بابت این چندماه تشکر کرده بود جک خود را به بار رساند اما جک را نیافت به اتاق خودش رفت و مارینا را صدا زد و گفت:جک رفته است مارینا لباس برتن نداشت بلند شد و ملحفه را دور خود کشید و گفت یعنی چه؟ جک نامه را به او نشان داد و هر دو ناراحت و کلافه شدن.
    لئو در خیابان‌های نيويورک میچرخید و به دنبال کار می‌گشت به یک فروشگاه رفت صاحب فروشگاه یک زوج میانسال بودند ازآنها سوال کرد که آیا فروشنده ای می‌خواهند؟ آنها استقبال کردند و این یک اتفاق خوب برای جک بود.
    جک حدود دو هفته بود که آنجا مشغول به کار شده بود، از همان روز اول ایزابل همسر برنارد که زنی لاغر اندام بود نظرش به لئو جلب شده بود اما لئو خودداری می‌کرد و برنارد متوجه این موضوع شده بود و می‌خواست به بهانه ای لئو را اخراج کند اما ایزابل مخالفت می‌کرد، یک روز مانوئل که روزنامه به مغازه دارها میداد طبق روال همیشگی به فروشگاه برنارد سر زد چشمش به لئو افتاد کمی به او خیره شد برنارد گفت: اتفاقی افتاده مانوئل؟ گفت:گمان می‌کنم این پسر را جایی دیده ام برنارد گفت:کجا!؟ مانوئل کمی فکر کرد اما چیزی بخاطر نیاورد و گفت:احتمالا اورا با شخصی اشتباه گرفته ام و بعد از خرید از مغازه خارج شد اما لئو ذهن اورا به خود مشغول کرده بود به خانه رفت هنوز درگیر لئو بود بلافاصله به انباری خانه اش رفت و روزنامه ها را ورق زد به ناگاه عکس لئو را دید او درصفحه گمشدگان بود و برای یابنده آن 100هزار دلار جایزه تایین کرده بودند، مانوئل خنده بلندی کرد و فریاد می‌زد با شماره ای که در روزنامه درج شده بود تماس گرفت بعد از چند بوق جواب داد:خانه آقای راینر بفرمائید؟ مانوئل گفت من گمشده شما را پیدا کرده ام
    شخصی که پشت تلفن بود استیون بود با خوشحالی گفت آیا مطمئن هستید!؟دراین هنگام لیزا و آلیس که در پذیرایی مشغول صرف عصرانه بودن با عجله به استیون نزدیک شدن لیزا گفت: چه شده استیون؟ استیون گفت:شخصی مدعی شده که می‌داند لئوناردو کجاست لیزا تلفن را از استیون گرفت و گفت:آیا مطمئن هستید که او گمشده ماست!!؟ مانوئل گفت: بله مطمئن هستم یک ساعت پیش اورا دیدم اما باید مژدگانی که قولش را دادید به بدهید لیزا با خوشحالی گفت: مطمئن باشید فقط آدرس را بدهید مانوئل گفت: نه‌ خانوم اول مژدگانی لیزا گفت: من قول می‌دهم استیون تلفن را از لیزا گرفت و گفت‌ : آدرس خودتان را بگوئید ما به آنجا می‌آییم آقای راینر شخص قابل اعتمادی هستند آقا، مانوئل آدرس خانه خود را به آنها داد لیزا و آلیس هیجان زده به اتاق خود رفتن و به سرعت لباس هايشان را عوض کردن و به همراه استیون و چند تن از خدمتکاران قوی هیکل به راه افتادن در حین مسیر لیزا از هیجان زیاد درپوست خود نمی‌گنجید آنها به منزل مانوئل رفتند لیزا گفت:ما عجله داریم لطفا همراه ما بیایید و لئو را به ما نشان دهید مانوئل که فردی طمع کار بود گفت: ابتدا مژدگانی، لیزا کیف خود را باز کرد و خواست مژدگانی را به او بدهد اما استیون مانع شد و گفت:اول اورا نشان بده بعد مژدگانی خود را دریافت کن، 100هزار دلار برای خانم لیزا پول یک وعده ناهار است، مانوئل کمی فکر کرد و گفت: باشد همراه من بیایید آنها به راه افتادن مانوئل آنها را به فروشگاه رساند و گفت :او آنجا مشغول به کار است استیون یکی از خدمتکاران را به داخل فروشگاه فرستاد تا صحت حرف مانوئل را ثابت کند خدمتکار برگشت و گفت: حق با اوست قربان لئوناردو آنجاست لیزا بلافاصله پول را به مانوئل داد و همگی وارد فروشگاه شدن لئو مشغول کار بود، برنارد که از حضور آنها تعجب کرده بود گفت:میتوانم بپرسم در فروشگاه من چه میخواهید؟؟لئو سرش را چرخاند و آنها را دید لیزا همین که لئو را دید از حال رفت لئو به سرعت به آنها نزدیک شد و لیزا را درآغوش کشید و گفت:خاله لیزا چه شده حال شما خوب است!!؟ اما او بیهوش بود اورا به اورژانس بردند بعد از کمتر از یک ساعت لیزا به هوش آمد همگی اورا دوره کردند اما لئو خجالت می‌کشید و کنار ایستاده بود لیزا همین که به هوش آمد لئو را صدا زد همگی کنار ایستادند لیزا اشک می‌ریخت لئو از دیدن اشک های لیزا شروع به گریه کردن کرد و اورا درآغوش گرفت لیزا گفت:چرا مرا ترک کردی تو سنگ دلی لئو چیزی نمی‌گفت لیزا مدام اورا میبوسید و اورا لمس می‌کرد لئو که احساس شرم میکرد گفت: مرا ببخش که باعث رنجش تو شدم، لیزا گفت: ديگر مرا ترک نکن لئو، همگی متأثر شده بودند و حرفی نمی‌زدند.
    بعد از یک ساعت لیزا از بیمارستان مرخص شد و آنها به طرف خانه راه افتادند درحین مسیر لیزا دستان لئو را محکم می‌فشارد و لئو اورا میبوسید
    آنها به خانه رسیدن لئو بعد از سه ماه دوباره خانه را می‌دید او اشک شوق می‌ریخت لیزا را که حال مساعدی نداشت درآغوش گرفت و به خانه برد.


    ادامه...


    نوشته: محمد 30 از تهران

  • 13

  • 3




  • نظرات:
    •   aminkinghentai
    • 4 هفته
      • 1

    • از داستان های خارجی خوشم مياد ولی امشب نمیخونمش چون خوابم میاد واسه فردا میخونم


    •   hamid30gari
    • 4 هفته
      • 3

    • از اونجا که داستانت طولانیه و قشنگ پس اجازه بده ترجیحا نخونمش و فردا سر فرصت با حوصله بخونمش.
      شب همگی خوش.
      موفق باشی؛


    •   بچه-ای-خوب
    • 4 هفته
      • 2

    • ممنون از زحمتی که برای ترجمه کشیده بودید.
      داستانی خوب و گیرا و ترجمه شما هم خوب بود.


    •   shahx-1
    • 4 هفته
      • 8

    • دوست عزیز زحمت کشیدی اما صدهزار دلار پول یک ناهار ؟ فکر کنم اینجا رو اشتباه ترجمه کردی....


    •   شواليه-ايران
    • 4 هفته
      • 2

    • والا قبلا گفتم تا متن انگليسي رو نبينم نميتونم نظر بدم شما اصطلاحات و تشبيه ها رو خوب تفسير و تعبير كردي به فارسي يا نه اما بابت زحمتت ممنون،فقط صدهزار دلار پول داد غذا؟ بگو كجا اينجوريه من اونجا برم گارسون شم خخخ انعامش بسه


    •   M.s.n.p
    • 4 هفته
      • 1

    • من میخوام جق بزنم چیکار دارم لئو کیو کرد بابا فقط سکس تعریف کنید چرا حاله یه جقی رو درک نمیکنید (biggrin)


    •   lovely_grl
    • 4 هفته
      • 6

    • ترجمه ی دقیق متن لاتین باعث میشه جمله بندی گنگ باشه بهتره ی کم خود نویسنده بش خلاقیت بده ک متنش کشش داشته باشه


    •   R.B.behruz
    • 4 هفته
      • 1

    • ترجمه ت خوب بود اما چند تا بی دقتی داشتی، اغراق اینجوری نوشته میشه، چند جا هم بجای لئو نوشته بودی جک، یه جا هم بجای لئو نوشته بودی تام، اگر داستان خودت بود به اینها گیر نمیدادم اما وقتی ترجمه میکنی باید از لحاظ نگارش بی نقص باشه


      ممنون که زحمت کشیدی ادامه ش رو زودتر بفرست


    •   R.B.behruz
    • 4 هفته
      • 2

    • راستی لطف کن تو قسمت بعدی کس رو اینطوری بنویس وقتی مینویسی کوص آدم احساس میکنه از یه چیز عجیب حرف میزنی


    •   Cukur
    • 4 هفته
      • 1

    • عالی داداشم دست گلت درد نکنه


    •   M.T9386
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی... منتظر ادامش هستم
      داستان بسیار جذابی بود
      ممنون بابت زحمت ترجمه عالی


    •   عاشق_ممه
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • خیلی داستان قشنگیه و واقعا ادم لذت میبره میخونتش


    •   hunterxxxx
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • خوب بود لایک


    •   mohammadjax98
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی مرسی‌ از ترجمه و یه جایی اسم لئو رو با جک اشتباه گرفتی ❤?در کل مرسی از زحمتی که میکشی
      Don't Br khste,,God Be Qovat (biggrin)


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • دوتا قسمت طولانی با این فاصله زمانی؟
      داستان بد نبود .کشش لازمو نداشت.
      ترجمه خوب بود .
      اغراق درسته.
      لایک.


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • خوب بود ولی چندجا اسم ها رو قاطی کرده بودی.
      به اون جقی که جک وقتی داشت از پشت در رد میشد و با شنیدن صدای اونا زد میگن جق نطلبیده.و همونطور که بعدا به خواستش رسید میشه گفت جق نطلبیده مراده (biggrin)


    •   Hitman__777
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • salam
      lotf kon link dastan ro begzar


    •   mohammadjax98
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • ما عنوز منتظر ادامش ایم❤?


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو