خانه با بركت

    از تو بنگاه كه اومدم بیرون دوباره جیبهامو چك كردم كه مطمئن شم كلیدها رو فراموش نكردم، به سمت خونه كه تو همون كوچه بنگاهی بود راه افتادم ، تنها یادگار بابای خدا بیامرزم بود كه بهم ارث رسیده بود ، خیلی وقت پیش خونه رو دیده بودم ولی تقریبا جزییاتش و یادم نمیومد، یه خونه قدیمی كوچیك تو یكی از محله های جنوب تهران، خونه سه طبقه داشت ، طبقه اول و دوم برای من بود و طبقه سوم مال یه خوانواده میانسال، مستاجر طبقه اول دیروز تخلیه كرده بودو قرار بود من و زنم اونجا ساكن شیم.
    یه دستی سر و روی خونه كشیدیمو بعد از عروسی با شیما اونجا زندگی و شروع كردیم. شیما یه دختر ریز اندام دوست داشتنی با چهره بی انداره زیبا و محجوب بود، تو اولین برخورد باهاش متوجه خجالتی بودنش میشدید، همه چی خوب پیش میرفت به جز مژده.
    مژده یه زن تقریبا چهل ساله خوشگل با چشمای سیاه درشت ، مو های شرابی و اندام سكسی بود ، همیشه آرایش داشت و بوی عطرش كل ساختمون و بر میداشت، اصلا اعتقادی به حجب و حیا نداشت ، گاهی اوقات با تاپ و شلوارك میومد تو حیاط ، یه وقتایی با تیشرت و ساپورت تنگ و كوتاه میومد در خونه ما تا به من اجاره خونه رو بده، از شوهرش طلاق گرفته بود و دو تا بچه اش هم با باباشون زندگی میكردن، خودش آرایشگر بود، ولی اكثر وقتا خونه بود ، تو ماه شاید چند تا عروس به تورش میخوردو با همین كار خرجشو در میآورد، از همون روز اسباب كشی تو دلم جا باز كرد ، وقتی با یه پارچ آب یخ و چند تا لیوان اومد فقط باید قیافه كارگرارو میدیدید ، یه تاپ قرمز و شلوار تنگ تو خونه ای پاش بود و مدام چادرش از سرش میوفتاد من به شخصه چند بار خط سینه خوشگلشو دیدم ، سینه هاش سفید و برجسته بود كه بهشون میخورد هشتادو پنج باشه.
    اون روز گذشت و من بعضی از شبها صدای آه و اوه میشنیدم ، بدون اینكه شیما متوجه بشه دنبال صدا گشتم وقتی وارد پاسیو كه ما بهش میگیم حیاط خلوت شدم صدا بیشتر شد و به وضوح شنیده میشد ، مژده خانوم در حال سكس بود ، ولی با كی؟ اون كه مجرده.
    گذشت و من متوجه رفت و آمد یه پسره تو واحد مژده شده بودم ، یه پسر انصافا خوش قیافه با هیكل ردیف ، معلوم بود مدتها پرورش اندام كار كرده، یه موتور هوندا اتومات آبی هم داشت كه هر وقت تو پیاده رو روبروی خونه میدیدم متوجه میشدم كه علیرضا در حال سكس با مژده است ، دیگه تقریبا علیرضا با مژده زندگی میكرد و یه وقتایی مژده سر كار میرفت ولی علیر ضا نه!!
    یه بار سر ظهر جمعه مشغول نظافت حیاط بودم ( چون تو حیاط ما یه تانكر بزرگ بود معمولا گربه ها ، پشت اونجا رو حسابی كثیف میكردن) دیدم دوباره صدا میاد ، نگاه كردم دیدن پنجره طبقه دوم بازه ، سریع رفتم رو سقف توالت و از اونجا دمپایمو دراوردم و آروم رفتم رو كولر واحد خودمون نزدیك پنجره اونا دیگه صدا كاملا واضح بود و من داشتم لذت میبردم كه چشمم افتاد دیدم یه چیزهایی معلومه چون كولر روشن بود پرده اتاقشون مدام تكون میخوردو دیدم كه مژده نشسته رو كیر علیرضا و همینطور كه پشتش به پنجره است داره بالا و پایین میره، دیدن كمر و كون مژده حسابی حشریم كرد و سریع رفتم خونه شروع كردم لخت شدن كه شیما گفت چی كار میكنی گفتم لخت شو سكس كنیم گفت كه تو خیس عرقی برو حموم بعد ولی من حشری تر از این حرفها بودمو یه دل سیر كردمش.
    چند شب بعد علیرضا و مژده در حالی با هم حموم رفته بودن كه دختر مژده هم اون شب خونشون بود به قدری صداشون بلند بود كه انگار جلوی ما دارن حموم میكنن، من كه توی دستشویی مشغول گوش دادن به صدای خنده و شوخی اونها بودم كه شیما اومد گفت آقای مظلومی جلو ی در كارت داره .
    رفتم جلوی در گفتم جانم چی شده:
    گفت این جوری نمیشه تو این خونه زندگی كرد یا این مستاجر و بیرون كن یا زنگ میزنم ١١٠
    تو این محل آبرو داریم ، همه محل داستان این خانم ( مژده ) میدونن، من به زنم گفتم از خونه بیرون نره یه وقت فكر نكنن كه اینم مثل اونه
    من در حالی كه تو دلم میگفتم اخه تو زنتو با مژده مقایسه میكنی ، سگ به زن تو نگا نمیكنه .گفتم چشم من رسیدگی میكنم.
    شب شیش دنگ حواسم جمع كرده بودم كه از تو چشمی در دیدم علیرضا بدون اینكه چراغ راه پله هارو روشن كنه داره میره، درو بازكردم چراغ و روشن كردم و گفتم تو اینجا چی كار داری و از این حرفها ، خلاصه مژده اومد ، آقای مظلومی اومد و تو راه پله جلسه گذاشتیم ، مژده كه حسابی به هم ریخته بود بع دروغ گفت پسر عمومه و از این حرفها، منم دیگه پی قضیه رو نگرفتم كه مژده رو نپرونم.
    اومدم تو شیما كه حسابی از دست مژده عصبی بود گفت باید زنگ میزدین پلیس بیاد چه معنی داره ، پسر مگه هم سن اونه ، زنگ میزدین به ننه بابای پسره میگفتین جریانو.
    میگفت منم صداهتشونو مخصوصا سر ظهر ها میشنوم ولی روش نمیشده به من بگه ، رفتم بغلش كردم گفتم ناراحت نكن خودتو عشقم و حسابی قربون صدقش رفتم.
    چند روزی گذشت و من همچنان موتور علیرضا رو میدیدم ولی از سر و صدا خبری نبود ، رابطم و سكسم روز به روز با شیما بهتر میشد تا اینكه دقیقا یادمه سه شنبه اواسط شهریور بود ، صبح بود كه از شهرداری بهم زنگ زدن و گفتن یه مدرك تو پروندت كمه و منم گفتم براتون میارم، خیلی با عجله مرخصی گرفتم و سر ظهر به خونه رسیدم ، شیما خونه نبود و غذا روی گاز با شعله كم در حال پختن بود احتمال دادم رفته باشه خرید، به سمت كمد مدارك رفتم كه یهو دیدم صدای علیرضا میاد ، این دفعه از تو پاسیو بود، با خودم گفتم تا شیما بیاد یه سركی بكشم، چراغ پاسیو رو روشن نكردم و یه چهار پایه گذاشتم روی سنگ روی كابینت و رفتم بالاش ، دیگه سرم به پنجره اتاق اونا رسیده بود ، قشنگ صدای نفس نفس زدن علیرضا رو میشنیدم ، پنجره اتاق از داخل با این كاغذ های مخصوص مات كردن شیشه پوشیده شده بود ولی از بس قدیمی بود از كنج پنجره همه چی معلوم بود ، بیرون تو پاسیو تاریك و چراغ اتاق روشن بود برای همین خیالم راحت بود كه دیده نمیشم،بعد از این همه وقت الان دیگه موقع دید زدن كس و كون مژده بود.
    یهو دهنم خشك شد ، احساس كردم دهنم مزه زهر مار گرفته ، بدنم سرد شده بود و دستام میلرزید، چی داشتم میدیدم، علیرضا لخت رو زمین به لحاف و تشك كنار دیوار تكیه‭
    داده این شیما بود كه با دست پایین كیر علیرضا رو گرفته بود كله كیرشم تو دهنش بود، شیما با ولع تمام داشت برای علیرضا ساك میزد، چشمام داشت از حدقه بیرون میزد ، یعنی واقعیه یا من دارم خواب میبینم، شیما سرش و آورد پایین زیر تخم های اون و لیسید تا كله كیرش بعد با سرعت كم به ساك زدن ادامه داد ، بعد كیر علی رضا رو از دهنش درآورد و بهش گفت جون عاشق كیرتم ، بدون این میمیرم ، بعد از ماهیچه خط شرت علی شروع به لیسیدن كرد تا به سینه هاش رسیدو نوك سینه هاشو زبون میزد، انصافا هیكلش سكسی بود كیرش كم كم یه بیست سانتی بود ، شیما یه لباس ست تو خونه ای ساده سبز رنگ تنش بود ، بعد از ده دقیقه ای كه لب گرفتن ، شیما لباسش رو در اورد و موهاش و كه حالا به هم ریخته شده بود بالا جمع كردو محكم با كش بست ، بلند شد و واستادو شلوار و شرت رو هم زمان درآورد وانداخت یه گوشه حالا فقط سوتین به تن داشت، جاشونو با هم عوض كردن علی رضا رفت سراغ خوردن كسش ، آروم از پایین لیس میزد تا بالا و هر بار صدای آه كشیدن شیما بلند تر میشد، علی دو تا پای زنمو بالا داد جوری كه فقط سر و گردنش رو زمین بود كسش قلمبه شده بود و علی تا جایی كه میتونست زبونش و میكرد تو كسش، بعد یه چند باری سوراخ كونشو لیسید و رو زمین خوابوند و شروع كرد كله كیرشو رو كسش مالوندن ، شیما میگفت بكنش تو بكنش تو كیرتو، میخوام ، كیر میخوام ، كیر كلفتت و میخوام، علی رضا كیر كلفتشو كه دو برابر مال من بود رو فرو كرد ، شروع كرد آروم آروم كردن ، سینه سفید شیمارو از لبه كرست درآورد و همینطور كه میخورد تلمبه هاش تند تر كرد،
    جرم بده، پارم كن ، علیرضا هم میگفت جنده من كیه؟ منم ، جندتم ، من جنده توام ، بكن محكم تر بكن
    خشكم زده بود ، یه بار تو نامزدی با كلی خجالت ازم پرسید تا حالا به غیر من باكسی خوابیدی ، گفتم نه پرسید حتی با روسپی هم نخوابیدی؟
    اونكه روش نمیشد جلوی من بگه جنده ، میگفت روسپی ، حالا چه جنده جنده ای میكنه ، تا حالا جلو من اسم كیر به زبونش نیاورده بود ، میگفت اونجات ، حالا چه كیر كیری میكنه.
    علیرضا برش گردوندو به حالت داگی قرارش داد تف در كونش انداخت و كیرش و گذاشت در كونش ، شیما گفت نه ، از كون نه ، به خدا درد داره، من هیچ لذتی نمیبرم ، فقط درد داره، اون دفعه كه از كون كردی تا دو شب درد داشتم ، باشه سری بعد، حالا دیگه متوجه شدم دفعه اولشون نیست كه سكس میكنن. شیما حسابی قمبل كردو سرشو گذاشت رو بالش با دو تا دست لاشو باز كردو گفت بكن تو كسم ، بعد كه كیرشو كرد تو ، شیما با حالت لوس كردن پرسید كس منو بیشتر دوست داری یا مال اونو(مژده)
    مال تورو عشقم، شروع به تلمبه های محكم و سریع كرد البته بایدم كس زن منو بیشتر دوست داشته باشه چون شیما جای دختر مژده بود
    حالا دیگه شیما تو حال خودش نبود هی میگفت آب كیرتو بریز تو دهنم ، آب كیرتو بریز تو حلقم ، بعد یه آه بلند كشیدو ارضا شد، دیگه فقط صدای علی میومد ، وقتی می خاست ارضا شه بلند شد وایساد ، شیما دهنشو كامل باز كرد علی كیرش و دم دهن و رو زبون شیما گذاشت و كل آبشو رو زبون و صورت شیما خالی كرد ، كلی هم آب داشت بی وجدان به قدری كه كل صورتش اسپرمی بود یه چند قطره ای هم رو سینه ها و كرستش ریخته بود.
    یه بار شیما به خاطر اینكه موقع ارضا شدن كاندومو درآورده بودم آبمو رو سینه و صورتش پاشیده بودم و یه قطره هم رو موهاش ریخته بود دو روز باهام قهر بود
    حالا ببین چه جوری آب این مرتیكه رو میخوره.
    از این ماجرا دو سال میگذره امروز برای آخرین بار تو اون خونه رفتم ، كل سه طبق
    تخلیه شده و قرار با خونه بغلی یه جا كوبیده بشه و مشاركتی آپارتمان بسازیم ، كف همون اتاقی كه شیما داشت منو خرد میكرد نشستم ،به اون چیزهایی كه دیده بودم فكر میكردم ، چشمام پر از اشك شد، الان ١٦ ماه طلاق گرفتیم ، شیما خیلی از طلاق گرفتن ناراحت به نظر نمیومد ، البته پدر مادرش خیلی تلاش كردن كه این رابطه حفظ بشه ولی خوب اونا از خیلی موضوع ها بیخبر بودن ، چند روز پیش مژده رو تو ایستگاه مترو دیدم ، با اینكه مثل همیشه خوش تیپ و گیرا بود ولی دیگه جذابیتی برام نداشت بهم گفت بعد از او جریان فهمیده كه علیرضا به دخترشم دست درازی كرده،
    اون اوایل با یكی از بچه محل ها قرار گذاشتم كه با چاقو علیرضا رو بزندش ولی بعد منصرف شدم ، اون كه به زور شیمارو نكرده بود، اون پا داده اونم كرده.
    شیما اگه داری این داستانو میخونی بدون بد كردی، كاش با یه آدم حسابی بهم خیانت كرده بودی نه بایه مفت خور آویزون كه فقط ریخت و قیافه داره، كسی كه موتورشم مژده براش خریده بود پول باشگاشم اوم میداد
    آره اون خونه با بركت بود ولی ن برای من
    اگه هنوز باهاشی بدون اون با تو هم نمیمونه
    دوست دارم


    نوشته: Hus

  • 11

  • 7




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 5 ماه،3 هفته
      • 3

    • یعنی یارو از لبه پشته بوم شروع کرده همه رو کرده اومده پایین!! احتمالا شکایت اقای مظلومیم بابت کون دردش بوده!! میگما یه نگاه به کونت بنداز ببین خودتو نکرده؟؟ (biggrin)


    •   خوشگلخانم
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • دوستت دارم آخرش ناراحتم کرد بدجور.عیب نداره زندگی این روزها همه پرشده ازخیانت...سعی کن فراموشش کنی وروحیه توبازسازی کنی چه میشه کرد تقدیره هرکس یه جوری ه ..هم دردی مرابپذیر وبدون اونا باهم خوش نیستند وباهم نخواهندماتد....


    •   دکتر_رادیکال
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • یاد این دیالوگ‌ افتادم:
      وقتی همه زندگیت میشه یه دختر، ۵ سال عمرمو به پاش دادم، میدونم با یکی دیگه ست، میدونم اون منو لو داده منو دیگه نمیخواد، ولی من،دلم،پر میکشه واسه اینکه یه بار دیگه ببینمش...
      نوید محمد زاده
      متری شیش و نیم


    •   دکتر_رادیکال
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • دوست دارم آخر داستانت این دیالوگا توی ذهن من آورد :
      وقتی همه زندگیت میشه یه دختر، ۵ سال عمرمو به پاش دادم، میدونم با یکی دیگه ست، میدونم اون منو لو داده منو دیگه نمیخواد، ولی من،دلم،پر میکشه واسه اینکه یه بار دیگه ببینمش...
      نوید محمد زاده
      متری شیش و نیم


    •   asidsystem2005
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • خدا تو سری زدن و تحقیر رو ساخته تا امثال تو ازش لذت ببرید.تو خیلی خوش شانس بودی و لذت بردی. بقیه بدشانسن عذاب میکشن. کلا خاک تو سر بچگیات?


    •   ChitiBoy
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • ای جان، چه جلق خوبی زدی. این خواب تو درست مثل داستان‌های ژول‌ورن بود. یعنی در این حد تعاونی و در این حد دور از نظر.
      خوبه که شیما رو طلاق دادی وگرنه علیرضا مثل ویروس به کل طایفه مبارکت سرایت میکرد


    •   Arsene lupin
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • دوست دخترت یا نامزد و زنت باشه هرچقدرم میبینی جنبه داره و خودش حواسش هست بازم تو باید مراقبش باشی.


    •   bajio
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • مگه دیوانه ای دوستش داری.اما قشنگ بود داستانت


    •   mahara
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • فقط میتونم بگم خاک بر سرت


    •   iman.shahvanii
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • تا اخر نشستي گاييده شدن زنتو تماشا كردي؟؟؟
      خيلي غيرتي هستي بابا


    •   A.t1363
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • طلاقش دادي اومدي اينجا ميگي دوست دارم !؟
      كس خلي چيزي هستي !؟


    •   757Misam
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • داستانت خوبی بود ولی آخرش باید میگفتی خودت بعد از سکس اونا چکار کردی با زنت و اون پسره منظور همون موقع که دیدی


    •   سالار۵۸۵
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • سرظهررفتی مدارک برداری برای شهرداری.بعدمیگی برق
      حیاط خلوت روشنن نکردم
      دروغگو


    •   Neshane21
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • آخه چقد هَوَل و فضولی.. همیشه از همسایه هایی مث تو میترسیدم


    •   nimax96
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • كس ننت با شر ورات بيخاصيت بايد بي ابروش ميكردي و ميكشديش بيناموس با اين چرندياتت


    •   kiredivoone
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • شيما كص ننت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو