داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

خانواده آنتیک (۲)

1399/03/16

…قسمت قبل

با توجه به لایک های بیشمار قسمت قبلی(!)اینم قسمت دومش:
مادرم که رفته بود خونه خواهرش کرونا گرفته بود و تو بیمارستان بستری بود…
من و خواهرمم تو هاله ای از ابهام از رابطه مون بودیم…
من مثل همیشه و اینکه فکر میکنم وقت واسه کنکور زیاده،تو خونه قدم میزدم

رفتم تو اتاق بابام دیدم داره خاطرات اونهایی که بهشون تجاوز شده رو میخونه(قسمت قبل،یکی خودشو بجای دختر جا زد و اومد کردش!) نگامم نمیکرد و محو خوندن بود،شایدم تونست کتاب خودشو بنویسه
دینگ دینگ
داییم اومد خونمون…من:دایی بعد این همه مدت اومدی!
دایی:این مسکرات چیه روی open آشپزخونه؟!
من:واس بابامه،ما که نمیخوریم…
دایی:به خواهرم گفته بودم،پول شعور نمیاره ها…آخر زن این …حالا دایی تو که با نامحرم حرف نمیزنی یا…؟
من:نعوذ بالله ،فقط محرم…دایی!
دایی:حاضر شو باید بریم مساجدی رو که رئیس جمهور بسته باز کنیم…بدو!

من و خواهرم و ده تا دهاتی سوار وانت دایی شدیم و به پیش.تو ماشین این دهاتی های دختر ندیده به خواهرم(یا عشقم یا…نمیدونم) چشم داشتن و هی نگاش میکردن.که یهو کله همه اونوری شد،فک کردم داف اومده که معلوم شد.تبریزیان(حجت اسلام و الفلان) سوار شد
رسیدیم به مسجد…همه دهاتیا ریختن اونجا و نگهبانو گرفتن …همه ریختن سر حاج آقا که آیا تجاوز به کافر حلاله یا نه!
که حاج آقا گفت:اگه داروی فلان منو بزنید بهش حلاله…سریع خواهرمو فرستادم تو زنونه!

دایی با پسرش(سجاد با کنیه ی خپلِ نکبت) پیاده شد
شرق زد تو سر سجاد گفت:بلیس!
سجاد دوید حرمو لیسیدن و بوسیدن…
دایی:زبون بزن…بدو…
من:از پسرت سیر شدی؟
دایی:خیلی تپل و خنگه منو یاد یکی که ازش بدم میاد میندازه(،تو کامنت بگین کی)
همه باذکر رئیس جمهور غلط کرد،رفتیم تو و نشستیم پای منبر حاج آقا
از بیرون صدای اه اه نگهبان میومد و همه چشم به لبان فیّاض آقا داشتیم
تبریزیان:سوال اگر کسی دارد بپرسد.
دهاتی ها شر و ور میگفتن و اون بدتر جواب میداد…من شروع کرد خوابم بگیره که یه دستی از زیر پرده اومد رو شلوارم.
دستشو شناختم…رفت تو شلوارم آروم شروع کرد…بلا پایین…بالالا
تبریزیان:کنار پرده زنونه داری چیکار…؟
خواهرم دستشو کشید بیرون و من موندم و کیر شق…سریع سجده کردم خودمو مالوندم به زمین و راحت شدم
همه شاخ درآورده بودن…من:ببخشید خواهرم سرطان سینه گرفته…بغض و بغضینه کردم…دکترا جوابش کردن…!
تبریزیان:اگه گرمه خمیر بذار بعد یه روز سرطان منفجر میشه…اگه سرطان سرده باید گلاب و داروی فلانی علیه والسلام رو بریزی
من:از کجا بفمیم سرده یا …
تبریزیان:بیار من دست بزنم.میفمم
دهاتی ها شروع کردن خندیدن …از قیافه کجش نمیشه فهمید شوخی یا جدی میگه!بعد ازینکه دهاتیها فمیدن جدی میگه،یهو همه ساکت شدن…تو اون سکوت
دایی:بمال به چشت بدو…

من: برم چایی بیارم از آبدارخونه
رفتم آبدارخونه
دیدم خواهرم اونجاست
با اون چادر چسبید به من و گفت:من سرطان دارم ها؟خوبه هنوز هیچکاری نکردیم اینقدر روت باز شده!..
من:،اگه دستتو نمیکشیدی …خب!
خواهرم:چی؟منو باش که با توی جقی!..
یهو من مثل فیلم ها زیر چونه اشو گرفتم و داشتیم لب تو لب میشدیم…گرمای وجودشو داشتم میلیمتری حس میکردم که
یه پیرمرد اومد دنبال چایی ها تو و مارو دید،من دوباره یه faint زدم و خواهرم دستشو گرفت و فیلم بازی میکرد که دایی ام بابای منه و اجازه نمیده ازدواج کنیم و هی میگفت شما جای پدر منی و فلان منی…

پیرمرده بهت زده از آبدارخونه رفت سمت داییم…
خواهرم:آخیش،هی زنده ای؟
من همینجوری خش شده بودم

پیرمرده به داییم گفت:تو جای پسر منی!بذار پسرت با دختری که دوست داره از…
دایی:چی؟!
داییم دوید سمت سجاد لیسنده که با حرم معاشقه میکرد …زد پس کله اش
یه دونه از دایی خورد یکی از حرم

دهاتی ها لحظاتی زود رسیدن و متاسفانه قبل مردن سجاد نجاتش دادن

دایی:ای خدا…این چیه آخه…ای حرم مقدس که به من دادی؟
حرومو یه بوس کرد
یه تک سرفه زد …دوتا سرفه …سه تا
یهو غش کرد هیچکی نگرفتش و افتاد زمین کله اش قاچ خورد
همه از ترس کرونا شروع کردن دویدن
تبریزیان از منِ جقی هم جلو زد و در رفت ولی پلیسا جلو در بودن!

وقتی رسیدیم جلو در، پلیسا ریخته بودن.
تبریزیان سریع دستاشو به پلیسا نشون داد یعنی من پشت رهبرو میمالم(!)یعنی حجامت میکنم!
پلیسا ولش کردن…دهاتی ها همه تقصیرا رو انداختن گردن داییم و زن داییم هی جیغ میزد میگفت:چرا کمکش نمیکنید؟!
من و خواهرمم دیدیم اوضاع خیطه سریع فلنگو بستیم و دویدیم…
دوتا کوچه اونور تر دیگه بدن جقی ام نکشید…خواهرم:چته؟
من:یه ذره وایسیم …اِه…اِه…حالا چیزی نمیشه…
ولی همینجور صدای جیغ نزدیکتر میشد
خواهرم:بپر رو کولم…بدو
روی کولش وقتی دستام دور گردنش بود داشتم شق میکردم…بوی تنشو حس میکردم …که suddenly
تلپی منو انداخت زمین
من:کسی نیومد دنبالمون؟
خواهرم داشت در خونمونو وا میکرد و گفت:فک نکنم
صدای جیغ نزدیک شد
منم از ترس شروع کردم جیغ زدن
که یهو خیابون از خون زن دایی رنگین شد
من:what the؟بغداده مگه؟زنگ بزن سردار چیز …چی بود؟
خواهرم به تو اشاره کرد که بابام با اسلحه اش نشونه رفته بود

بابا:میخوام یه راز بزرگو بگم بهتون.
من:سجاد پسرتونه؟شب قبل از عروسی با زندایی آره؟
بابا:از کجا…؟
من:فک کنم همه مخاطبای شهوانی حدس زده باشن .با اینکه من قد و وزن هیچکدوممونو ندادم بهشون…
به هر حال کلا دوتا مرد تو کل داستان بود که یکیش شمارو کرد و ما کشتیمش
خیلی حدس easy ای بود
بابا:به هرحال حالا که یتیمه وظیفه منه ازش نگه داری کنم!
وقتی اومد خونه مون نمیدونست چی رو باید بپوشه…چیرو بخوره… لای چی بزنه
تو خونه دایی هرسه تارو با گونی رفع میکردن

من:میبینی وضعو سجاد اومده تو خونه ما داره خاویار میخوره‌‌…این باید همون حرمو میلیسید
خواهرم:ولش کن…وقتشه به خودمون برسیم‌…ما لیاقتشو داریم…دیگه وقتشه
نشست رو پای من،دستشو انداخت گردنم …دستامو گذاشتم رو کمرش…یعنی اولین kiss ماست… داره اتفاق میفته
نگاهم افتاد تو آینه سجاد با دوربین واستاده…خواهرمو انداختم پایین
من:عکسو بده…برات اسباب بازی میخرم بده آفلین آفلین
سجاد:از الان به بعد من master همایونم…فهمیدی؟بتمرگید همینجا بینم
خواهرم(زمزمه):اگه بابا بفهمه…
سجاد:هی تو کس خوشگله واسم برقص!
من:سجاد…تازه ۱۶ سالته ها!
سجاد:اها توام بشین اینجا …پامو بلیس بدوید…بدو بیا زبون بزن…زبون بزن …چشتو بمال
من:معلومه دایی خوب عقده ایش کرده
خواهرم شروع کرد رقصیدن و سجاد میزد…من با ترک دیوارم میزدم ولی اینبار داشت حالم بهم میخورد
هی خواهرم خودشو اینور اونور میکرد ولی این مرتیکه دیرانزال یه ربع داشت میزد…
سر میز صبحونه فردا niavaran tehran iran
سجاد:هی toy boy من …تف میندازم بخور…بلیس…بلیس!(دایی مخشو گاییده)
من:الان که بابا نیست میگیرم…می…
سجاد:چی؟ من:هیچی
سجاد:جیگر تو هم بیا بخورش زیر میز…
من:هسته خرماتو بذار واسه خودت
سجاد:شونزده سانته سالارما
من:چی؟من فقط دهم
امکان نداره عمو جانی هم دهه
خواهرم پوکر نگاه میکرد
خواهرم پاشد ماهیتابه رو برداشت ضِرپی زد تو کله سجاد …خون ریخت صورت و غذام
اونجا سه باره یه faint زدم و نفهمیدم چیشد بقیه اش، ولی اینو نوشتم تا بابام بیشتر از فکر نکنه سجاد از خونه فرار کرده و الکی دنبالش نگرده…مامان که بستریه و سجاد اینطوری…نمیدونم میتونه دووم بیاره یا نه!

نوشته: A.A


👍 1
👎 8
19758 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

886163
2020-06-05 19:38:08 +0430 +0430

خانواده اپن که نیست ،خانواده گالس!!!

3 ❤️

886214
2020-06-05 20:14:10 +0430 +0430

کصو شر ب تمااااام معنا

0 ❤️

886223
2020-06-05 20:23:49 +0430 +0430

به جون خودت با این داستانت قلبم گرفت باید برم رای بدم

2 ❤️

886304
2020-06-05 23:53:28 +0430 +0430

اگه داری مثلا طنز مینویسی که ریدی
یه کمی داستان بهش بده هر کسشعری که از ذهن جقیت گذشت که نباید بنویسی
چرا هر چی جقی پیدا میشه فکر میکنه نویسنده هست و باید بنویسه؟؟؟!!

تو رو هم باید دعوت کنن ماه عسل داستانت رو تعریف کنی ( با این شرایط احسان علیخانی دوباره ماه عسل رو شروع کنه هر شب هم برنامه داشته باشه بازم کم میاره اینقدر که ایجا کسخل روانی داریم)

1 ❤️

886412
2020-06-06 11:29:49 +0430 +0430

باور کن خود کصشر فک نمیکرد تا این حد توانایی داشته باشه

0 ❤️







Top Bottom