خان دایی

    1398/6/25

    خان دایی رو تخت کنار حوض نشسته بود قل قل قلیونش تو صدای گریه مَش عباس گم میشد . تسبیحش رو دور دستش چرخوند چای رو تو نعلبکی ریخت و قند رو توش خیس کرد با صدای هورت چای رو سر کشید و داد زد که دوتا چی دیگه ببرم و روبه مش عباس گفت : غصه نخور مَشدی دنیا از اولم‌ همین بوده بی رحم و نالوطی ، امون از این روزگار گلچین ، توهم غمت نباشه اون پول رو خورد خورد پس بده هنوز یه جو مرام تو وجود خان دایی مونده مرد.
    مش عباس که حالا آروم تر شده بود ، خاکستر سیگارش رو تو زیر سیگاری خالی کرد.
    _ چه کنم خان دایی ، زار و زندگیم‌ رفت . ببین چه قدر پیر شدم دووم نمیارم حاجی ، منم همین روزا میرم جونی نمونده برام.
    با پشت دست اشکامو پاک کردم و سینی چای رو جلوشون گذاشتم ، با نفرت به خان دایی نگاه کردم و تو دلم به سادگی مش عباس لعنت فرستادم.




    دستامو رو لبای خوش فرم نرگس کشیدم و چندتار مو که از روسریش بیرون زده بود رو از پیشونیش کنار زدم.
    نرگس دختر ریزه میزه و بانمکی بود ، تقریبا همه ی پسرای محل درگیرش بودن ، ولی اون سرسنگین و متین بود ، همین سنگینیش منو دلباخته کرده بود ، پدرش مش عباس از صبح میرفت مغازه ی پارچه فروشی کوچیکی که تو راسته داشت و تا دیر وقت سر کار بود بالاخره با سماجت من کم کم چراغ سبز رو از نرگس گرفته بودم ، با اینکه از عشقم و از نیتم کاملا خبر داشت ولی هیچوقت اجازه نمیداد حتی بدون روسری زلف هاش رو ببینم ، رنگش زرد شده بود و از خجالت پیشونیش عرق کرده بود.


    ولی این بار فرق میکرد ، نمیخواستم فقط به نگاه های عاشقانه ختم بشه نمیخواستم حسرت تنش رو بازم تو دلم حس کنم ، دستمو بردم از زیر روسریش موهاشو نوازش کردم ، گره روسریش رو باز کردم ترس توی چشماش موج میزد با صدای لرزون‌گفت : رضا ،، بابام ممکنه بیاد هرلحظه .
    نمیخواستم تو اون لحظه به جز سینه های بلوریش که بلوزش رو برجسته کرده بود به چیز دیگه فکر کنم ، نذاشتم حرفش رو ادامه بده و لباش رو به لبام قفل کردم ، طعم شیرین لباش و صدای نفسای عمیقش هر لحظه بیشتر مسخم میکرد، دستامو دور گردنش حلقه کردم و با ولع بیشتری لباش رو خوردم با تمام مقاومتی که داشت بلوزش رو در آوردم ، سینه های کوچیک و گردش پشت اون سوتین فسفری چشمام و نوازش میکرد ، تو چشمای معصومش خیره شدم.
    نرگس ، دیگه نمیتونم تحمل کنم الان چند ماهه که از رابطمون میگذره ولی تاحالا اجازه ندادی لمست کنم تو که میدونی میخوام باهات ازدواج کنم میدونی که میخوام عروسم باشی.
    لبخند محوی روی لباش اومد دستاشو تو دستام گرفتم و آروم دوباره لبام رو به لباش نزدیک کردم ، سوتنیش رو باز کردم و سینه هاش رو تو دستام گرفتم ، کم کم باهام‌همراه شد و میتونستم لذت خوردن لب هام رو تو چشماش ببینم
    دستمو به انحنای کمرش کشیدم و پوست لطیفش و زیر دستام حس میکردم ، دامنش رو بالا زدم و ساپورتش رو پایین کشیدم برجستگی های کُسش از زیر شورت توریش دیوونه کننده بود ، صورتمو به کسش نزدیکم کردمو رایحه ی کسش که توی شامم پیچید شهوتم رو بالا برد دستامو دو طرف بدنش حائل کردمو شورتش رو پایین کشیدم ، کس سفید و تپلش و از زیر انگشتام گذروندم ، عمیق نفس میکشید و چشماش خمار شده بود حریصانه زبونم رو رو کسش بازی دادم باسنشو تو دستام گرفتم و دهنم از طعم شهوت انگیز کسش پر بود ، تنش داشت وول میخورد و زبونم
    ماهرانه لبه های کسش رو به بازی گرفته بود ، سرم رو برداشتم و بهش خیره شدم رو پاهام وایسادم ، بلند شد و کیرم رو تو دستش گرفت و زبونش رو رو کیرم کشید ، کیرم رو تو دهنش جا داد و خیلی ناشیانه مشغول خوردنش شد ، دندون میزد ولی این کارش رو دوست داشتم ، بلندش کردمو دوباره لباش رو خوردم چندتا اسپنک رو کونش زدم که باعث شد جیغ بکشه و کون جمع جورش رو سرخ کرده بودم ، پوست سفیدش و رد انگشتام که رو کونش مونده بود صحنه ی قشنگی بود برام ، به پشت خوابوندمش و کیرم رو رو کوسش کشیدم ، نگاهم کرد:
    _رضا ؟؟ بهم صدمه نمیزنی؟؟
    نه بهت قول دادم ، این قسمتشو برای بعد عروسی نگه میدارم.
    دستمو رو کسش کشیدم و نرمی و لطافتش عطشم رو بیشتر میکرد برخلاف اندام ریز و لاغرش کس تپل و سکسیش حسابی آدم رو حشری میکرد ، سینه هاش و تو دستم گرفتم و نوک صورتی و سفتشون رو میک زدم کیرم رو رو کوسش کشیدم و پاهاش رو به هم چسبوندم گرمی رون هاش پوست کیرمو نوازش میکرد لای پاهاش کیرم رو تلمبه زدم حس میکردم دارم ارضا میشم به تلمبه زدن ادامه دادم و لحظه ی آخر کیرمو رو از لای رون هاش بیرون کشیدم و آبم و با فشار روی شکم صافش ریختم ، بیحال روی زمین ولو شدم ، نرگس دستمال کاغذی رو از جعبش بیرون کشید و آب رو از روی شکمش پاک کرد ، از این سکس نصفه و نیمه سرخوش بودم لباساهامون رو پوشیدیم و داشتم بیرون میزدم که صدای باز شدن در سر جام میخکوبم کرد ، نرگس با ترس و نگرانی نگاهم کرد و صدای قدمایی که هر لحظه بیشتر نزدیک میشد و با هرقدم فرصت تصمیم گیری رو بیشتر ازم میگرفت ، نگاهم به اتاق گوشه ی پذیرایی افتاد و فقط تونستم به سمتش بدوم ، پشت کمد چوبی اتاق مخفی شدم صدای خسته ی مش عباس سکوت خونه رو شکست .
    نرگس بابا یه چای بریز واسم
    چشم آقا جون ، خیر باشه ؟؟ تاحالا این وقت روز خونه نیومده بودید.
    چای و بریز و بیا بشین کنارم .
    حرفای مش عباس و سکوت نرگس و مشتای گره کردم و اعصاب داغونم و فکری که هنوز حرفای مش عباس رو هضم نکرده بود.
    دخترم ، حاج سلیمون رو که میشناسی؟؟ همین خاندایی ، میدونی که کلی طلب داره ازم اونقدری هست که کل حجره و خونه رو هم بفروشم نمیتونم صافش کنم امروز اومد مغازه پولش رو میخواست گفتم ندارم ، گفت یه جور دیگه قرضشو صاف کنم ، میدونی که خان دایی چند سال پیش که زنش رو از دست داد و بچه هاش هرکدوم یه گوشه ای افتادن و بهش سر نمیزنن ، بهم گفت اگه نداری طلبت رو بدی یا سفته هاتو اجرا میذارم یا نرگس رو به عقدم در بیار ، بابا جون خیلی فکر کردم خان دایی آدم دارنده ایه دستش به دهنش میرسه ، اگه زنش شی هم تو به نون و نوایی میرسی هم طلب من صاف شده بازم تصمیم خودته باباجون من دیگه میرم فقط اومدم‌بهت خبر بدم تلفنی نتونستم بهت بگم خوب بهش فکر کن.
    با رفتن مش عباس بیرون اومدم و به چشمای خیس نرگس نگاه کردم مشتم رو گره کردم و به نرگس گفتم : نمیذارم ، به خدا نمیذارم کسی جز من تورو بگیره حالا میخواد هر کسی باشه مهم‌نیست که اون داییمه بخدا میکشمش.
    رضا تو که کاری از دستت بر نمیاد ، نمیخوام تو دردسر بیفتی .
    منظورت چیه ؟ نکنه؟
    نتونست خودش رو نگه داره و اشکای بی صداش به هق هق تبدیل شد
    رضا من نمیخوام زن اون بشم لعنتی درکم کن ، من فقط تورو میخوام تو مرد منی تو زندگی منی.
    با چشمای گریون از خونشون بیرون زدم ، اعصابم به هم ریخته بود میخواستم برم و به خان دایی بگم، بگم که خاطر نرگس رو میخوام بگم که حق نداره بهش نظری داشته باشه ، پشت در خونه ی خان دایی وایسادم ، پیرمرد سن بابابزرگ نرگس رو داره چجوری روش شده همچین اجازه ای به خودش بده.
    در باز شد و هیکل خان دایی تو چارچوب در قدرت تکلم و ازم گرفت .
    سلام رضا جان ، چ خبرا آبجی چطوره؟ بیا تو دایی.
    پشت سرش قدم زدم میخواستم از پشت بهش حمله کنم ولی ترس لعنتی اجازه نمیداد . حرفای خان دایی و تعریفاش از نرگس باعث میشد خون جلوی چشمام رو بگیره ، از خونش زدم بیرون تو کوچه قدم زدم از مقابل در خونه ی مش عباس گذشتم میخواستم نرگس رو ببینم دیدنش مثل مسکن آرومم میکرد ولی نمیخواستم حال بدش رو ببینم .
    چند روزی میشد از نرگس بی خبر بودم تو خونه بی قرار و کنجکاوی مادرمم نمیتونست ازم‌حرف بکشه آخرین باری که باهاش حرف زدم حالش تعریفی نبود تصور خان دایی که با گل و شیرینی تو خونه ی نرگس با چشماش تن نرگس رو شکار میکرد قلبمو به درد می آورد بهم گفت : قضیه جدیه گفت که نمیتونه کس دیگه رو جای من ببینه ، بهش گفته بودم همه ی زندگیمه و به این راحتیا کوتاه نمیام و میدونست که برای داشتنش دست به هر کاری میزنم نمیتونستم دیگه تحمل کنم ، آماده شدم و میخواستم برم پیشش هیچی دیگه برام‌مهم نبود ، با صدای مادرم از پشت سر یه مکث کردم.
    کجا مادر؟ شال و کلاه کردی.
    میرم به خان دایی سر بزنم زود میام.
    اشتیاق و هیجان دیدن نرگس قلبمو به لرزه مینداخت ، سر کوچشون که رسیدم ازدحام‌ جمعیت جلوی در خونه ی نرگس قلبمو از جا کند ، خدا خدا میکردم براش اتفاقی نیفتاده باشه آرزوم این بود این‌جمعیت برای مش عباس جمع شده باشه. آروم و غریب توی اون جمع سرد و مشکی پوش قدم میزدم و چشمم به مش عباس افتاد لباس مشکیش و چهرش که رد اشک روش مشخص بود ، اعلامیه ای که اسم و عکس نرگس روش حک شده بود، زانوهام قدرت تحمل وزنمو ازم گرفت و با پاهایی لرزون رو زمین نشستم . نرگس رفته بود ، شاید میدونست نمیتونم با خاندایی سر داشتنش رقابت کنم ، شاید میدونست هیچ شانسی ندارم ، شاید میدونست نمیتونه تنش رو به کس دیگه بسپاره ، نرگس رفته بود و من بی کسی رو حس میکردم.
    از سیاهی متنفر بودم ، از لباسای سیاه میترسیدم ، نمیشد ازش فرار کرد سیاهی سهم زیادی تو رنگ آمیزی این دنیا داره ، از قلب های سیاه بیزار بودم ، نهایت آرامش و اوج خواب تو سیاهیه ، سیاهی رو باید فهمید ولی آلودش نشد
    دستمو رو زانوهام تکیه دادم‌و بلند شدم ، مش عباس چشمش به من افتاد و با همون حالت زارش و پشت خمیدش دستاشو به هم گره زده بود ، حس دوگانم بهش اجازه نمیداد برم و باهاش همدردی کنم ، اگه اون‌ نرگس رو مجبور به این کار نمیکرد .....
    _ رضا جان دیدی که بی نرگس شدم؟ دیدی که رخت عروسی نرگسم کفنش شد؟
    صدای گریه ی مش عباس تو مغزم طنین مینداخت. بهت زده بودم و تحمل رفتن نرگس کار من نبود ، دوباره صدای مش عباس تو گوشم پیچید : من از برگ گل به این دختر نازک تر نگفته بودم ، مشکلی نداشت ، دیروز از مغازه که اومدم تن بی جونش وسط خونه افتاده بود رسوند
    مش دکتر ولی گفتن دیر رسیده ، دخترم با سم کار خودش رو ساخت ، خدایا من پیرمرد تنها و بی کس چه کنم.
    بی صدا اشک ریختم و فقط میخواستم خان دایی رو مجازات کنم...




    دو هفته ای از رفتن نرگس میگذشت ، فقط میخواستم تو فضایی باشم که وجودش رو حس کنم به بهونه ی خونه خاندایی همیشه تو محل بودم ، خان دایی دلش برای مش عباس سوخت و قبول کرد طلبش رو قسطی پس بگیره ، صدای خان دایی که ازم خواست براشون چای ببرم باعث شد اشکام رو پاک کنم ، چای روی میز چوبی گذاشتم و آه و ناله ی مش عباس و دلداری های بیخود خان دایی عصبیم میکرد ، اگه این دو نفر نبودن الان نرگسم بودش ، دوباره میتونستم لبخند شیرینش رو ببینم و دستاشو تو دستام بگیرم بی توجه به اونا از خونه بیرون زدم بوی بارون توی کوچه پیچیده بود و آجر به آجر این محل من و یاد نرگس مینداخت ، جلوی خونه ی مش عباس مکث کردم ، دستگیره ی آهنی در رو‌گرفتم و چندبار رو در آهنی کوبیدم ، منتظر بودم‌نرگس درو باز کنه و مثل همیشه نگران سریع دعوتم کنه تو نکنه یه وقت همسایه های فضول منو ببینن .. منتظر بودم با اون چارقد و چادر گل گلیش ..تنش رو پشت در ببینم بغضم ترکید و نتونستم خودمو نگه دارم.
    _ نرگس باز کن درو منم رضا باز کن درو نرگس ، ببین به قولم عمل کردم‌ ببین اومدم که بگیرمت‌اومدم خانومم بشی تاج سرم شی ، نرگس توروخدا دروباز کن ، نرگس نباشی میمیرما نرگس تو که انقد نامهربون نبودی تو که مهمون رو پشت در نگه نمیداشتی ، نرگس درو باز کن
    بی توجه به اهالی محل که از پنجره ی های آهنی سرک میکشیدن و پچ‌پچ میکردن و من رو نشون‌میدادن بی توجه به خان دایی و مش عباس که بهت زده نگاهم میکردن التماس میکردم نرگس در رو باز کنه.......
    .................


    هنوزم گاهی نرگس رو میبینم ، گاهی یواشکی تو خونشون باهم سکس میکنیم و نگران از اومدن مش عباس ، هنوزم گاهی سینه های لیمویی گردش رو تو دستام میگیرم هنوزم‌طعم لباش رو حس میکنم هنوز گاهی حرکت دستم روی بدن سفیدش و میبینم هنوزم گرمای شهوت رو بینمون حس میکنم ، هنوز گاهی اسپنکش میزنم و باسنش رو تو دستام میگیرم هنوزم گاهی لاله ی گوشش رو زبون میزنم ، دستمو روی کس خوش فرمش میکشم و نفسای عمیقش من و به سکس باهاش ترغیب میکنه ، هنوزم به برجستگی های سکسی بدنش دست میکشم و پوست سفید و بدن نرمش رو به آغوش میکشم هنوزم گاهی چادر گل دارش رو سر میکنه و دم خونشون رو آب و جارو میزنه ،، هنوزم‌ گاهی به باد که زلف هاش رو به بازی میگیره حسودیم میشه ..هنوزم‌میتونم تو خیالم با نرگس باشم و حسش کنم....


    نوشته:‌ lovely_grl

  • 50

  • 11




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 6

    • بسیار عالی بود البته از شما کمتر از این توقع نداشتم.......


    •   جهنمدره۴۵
    • 1 ماه
      • 0

    • کیر مش عباس تو اونا با این داستانت


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 8

    • لایک 4 آوا جان
      تلخ بود چقدر ...این جماعت نامرد کی قراره نسلشون منقرض بشه اخه ...
      نگارشت هر بار بهتر میشه .دوست داشتم داستانتو (rose)
      بیچاره پسرک
      بیچاره نرگس


    •   ashkaanm
    • 1 ماه
      • 3

    • خیلی با احساس و لطیف نوشنه شده
      نویسنده و یا کسی که پست ش کرده
      بسیار رومانتیک و پر از حس لطافته


      عالی بود . ???


    •   sina.ssss
    • 1 ماه
      • 2

    • لایک 6 لاولی خان!


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 3

    • خوابم میاد این داستان رو فردا میخونم تا بعدش کیف کنم نه اینکه بخونم و بخوابم


    •   hirssaa1
    • 1 ماه
      • 2

    • افرین. لایک 8


    •   mariii_a
    • 1 ماه
      • 2

    • خوب بود (rose)


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه
      • 3

    • اوا يا لاولي هرچي هستي فقط ميگم لعنت به اون قلمت بغضم گرفت! لامصب من ادم درونگرايي هستم با روح و روانم بازي نكن.متاسفانه لايك ميدم با ي بغض لعنتي همراهش


    •   Paria_1991
    • 1 ماه
      • 2

    • یعنی پسره آخرش دیوونه شد؟


    •   boy.t0p
    • 1 ماه
      • 2

    • لایک 16 اواخانم زیبا بود.


    •   SexyMind
    • 1 ماه
      • 2

    • قلمت خوبه ولی داستان خییییلی غیر واقعیه... نمیدونم شاید معنی دختر سرسنگین و متین از نظر تو فرق داشته باشه...
      تا آخر نتونستم بخونم... دیس


    •   m...h...a...
    • 1 ماه
      • 3

    • قبلا با داستان هات بیشتر حال می کردم لاولی گرل..البته همین الانم از ۹۹ درصد داستانای شهوانی بهتر نوشتی ولی بالاخره تو لاولی گرل هستی و انتظارات ازت خیلی بالاتره..امیدوارم بهتر بنویسی...


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 1 ماه
      • 4

    • خیلی خوب بود یه کم عاشقی بنویسید اخرش به خوبی ختم بشه همش غم و غصه خودمون کم بدبختی داریم


    •   mahdi@milf
    • 1 ماه
      • 1

    • چه خبره اینهمه دیسلایک. همون نویسنده شربتیا باید بنویسن واس بعضیا.
      لایک 18 آواخانم .


    •   Ice_flower
    • 1 ماه
      • 1

    • قلمت معرکه است دختر!
      خیلی لذت بردم حاضرم هر روز چندین بار داستانات رو بخونم
      ای کاش فقط شبی یه داستان آپلود میشد اونم یه همچین داستانایی با یه قلم و ذهن قوی.


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 3

    • اولشو که خوندم نمیدونم چرا یاد فیلم"گاو" افتادم. همینجوری الکی :)
      خوب بود.
      .میتونستی بیشتر روش کار کنی.
      مخصوصا قسمتای سکسیش.
      لایک.


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 3

    • داستانت عالی بود نگارشت عالی تر ؛
      با هر بار داستان نوشتنت کیف میکنم و با خوندنه داستانهات هم لذت میبرم هم تجربه میگیرم ؛
      موفق باشی


    •   1373Mehrdad
    • 1 ماه
      • 2

    • ?


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 4

    • داستان قسنگ بود ولی بنظرم نوع سکس با زمانش نمیخونه.
      حالا شاید نظر من اشتباه باشه ولی اون موقع که ساک و کس لیسی و اینا انقدر باب نبود.اسپنکش کلا به کنار.
      ممنون بابت وقتی که گذاشتی.
      البته اینم بگما.دوستان وقتی از بچه های نویسنده انتقاد میشه بخاطر اینه که توقع بالایی ازتون داریم و بیشتر باید دقت کنید.وگرنه اگه بخوایم داستان هاتون رو با این کستانهای زیارتی مقایسه کنیم عالی هستید.
      و اگر انتقادی میشه فقط جهت بهتر شدن داستان های بعدیه.
      بازم تشکر بابت وقتی که گذاشتی.
      موفق باشی؛


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 1

    • راستی لایک ۲۵ تقدیمت


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 ماه
      • 2

    • یک سوال!
      چرا یک داستانی که ضعیف هست اما چون یک خانم نوشته انقدر مورد توجه قرار میگیره؟!
      واقعا چرا؟!
      چرا نقاط ضعف داستان گفته نمیشه؟
      اینکه یک خانم نوشته این داستان رو میشود از این نکات گذشت؟!
      دوستانی که داستان هاشون مورد توجه قرار نمیگیره از این به بعد به اسم خانم منتشر کنید قول میدم هرچقدر ضعیف باشه کلی لایک و کامنت خوب بگیره.


    •   Clay0098
    • 1 ماه
      • 3

    • بچه ای خوب عزیز
      صحبت من با نویسنده نیست که در واقع ممکنه آقا هم باشن....
      اما حرف سر اینه که نگاه شما درسته
      به اسم خانم+کمی گرم گرفتن و شوخی میتونه لایک های زیادی رو بیاره
      هر چند دوامی نداره چون کسی که با توهم لایک داده کم کم تو ذوقش میخوره و بعد ای چند ماه پیبینه تعریف هایی که زیر داستدن میکرده سودی واسش نداشته.(خیلث از افرادی که لایک میکنن یا دیس لایک داساان رو کامل نمیخونن)
      به خاطر همینه من همیشه گفتم نویسنده های عزیز با یه اسم جعلی داستان منتشر کنید تا عیار اصلی مشخص بشه و به لایک ها هم اصلا دلخوش نباشید.
      مثلا همین نویسنده محترم که من کاری ندارم با اسامی دیگه ای داستان میده یا نه اما خب قلم نسبتا خوبی داره،کارش درسته ولی ایشوت و چند نفر دیگه زیادی تو لایک گیر افتادن.این آفت بدیه واسه نویسنده های تازه کاری که منتظر تایید الکی و از سر شهوت باشن
      یاد تاپیک پر محتوای اسکلت حشری نازنین به نام مافیای شهوانی افتادم که توش نکات خوبی ذکر شده بود.
      به هر صورت همین که شهامت انتقاد تو دور همی های چندین نفره رو داشتی و انتقاد کردی یعنی دنبال حقیقت بودی و هستی.
      خسته نباصید به نویسنده و به شما
      مخلصم


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 2

    • cly0098
      خیلی با کامنت آخرت لایک کردم.بخصوص دایتان نوشتن با اسم جعلیه که واقعا بنظرم هرکس ادعا داره میتونه این کار رو بکنه و عیار واقعیش معلوم بشه.
      عالی بود.لایک به کامنتت


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 1

    • اصلاحیه.با کامنتت حال کردم.


    •   mina.hisss
    • 1 ماه
      • 2

    • لایک 27 عزیزم.


    •   Mr_gh99
    • 1 ماه
      • 1

    • نگارشت مثل همیشه قشنگ بود ولی نتونستم با داستان اخت بشم ولی بازم لایک میدم بخاطر نگارشت


    •   MFM_iran
    • 1 ماه
      • 1

    • جایی توی داستان ندیدم که به زمان وقوعش اشاره شده باشه شاید استفاده از کلماتی مثل خان دایی و مش عباس و ریختن چای در نعلبکی و هورت کشیدنش باعث شد خیلی از بچه ها احساس کنند داستان در زمان قدیم اتفاق افتاده که اگر همینطور باشه ایرادهایی که بچه ها گرفتن مثل اسپنک و
      .. درسته
      در خصوص پیشنهاد clay هم باید بگم پیشنهاد خوبیه ولی قبلش یه راهکار برای پیشگیری از سرقت ادبی بدید.


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 3

    • بازم سپاس بی نهایت من نثار شما عزیزانی که بهم لطف داشتید .... احساس میکنم ی جریان منفی علیه داستانای من شکل گرفته ک صرفا هدفشون نقد نیست.. هدفشون توهین و کوبیدن منو داستانامه بگذریم...
      خیلی از دوستان به زمان وقوع داستان ایراد گرفتن و استفاده از الفاظی مثله اسپنک و... هنوزم هستن زندگیای سنتی که لا ب لای مدرنیته گم شدن همونطور ک ام اف ام گفت ب زمان خاصی اشاره نکردم این داستان ممکنه هفته ی پیش اتفاق افتاده باشه استفاده از اسامی و نوع نگارش خللی در رویه ی داستان ایجاد نمیکنه .. بازم ممنون ک وقت گذاشتید و انگیزه دادید بدون شک با حمایت شما خیلی بهتر میتونم بنویسم (rose)


    •   zari.noghre
    • 1 ماه
      • 1

    • عالی بود


    •   LustLove
    • 1 ماه
      • 0

    • اسپنک
      مش عباس
      ساپورت
      دستگیره آهنی در
      سوتین فسسفری
      ⁦⁦:-|
      آدمین بنفش . . .


    •   darya54
    • 1 ماه
      • 1

    • قشنگ و تلخ و‌دردناک بود.اما منتظر انتقام گرفتن رضا از خان دایی بیشرف بودم ولی همین جور منتطر و شوکه از مرگ نرگس بیگناه، رها شدم.
      قلمتون مانا عزیزم


    •   happysex
    • 1 ماه
      • 1

    • مرسی آوای عزیز
      بنظرم یک درد رو به رشته تحریر در آوردن هنر میخواد
      که تو هنرش رو داری
      لذت بردم لایک عزیزم


    •   سلاطین_کیر
    • 1 ماه
      • 0

    • کیر مشت عباس تو کون داییت


    •   Mehraaan@
    • 1 ماه
      • 2

    • عه! تو کِی داستان دادی که من نفهمیدم! (biggrin)

      من نگارشت رو دوست دارم و این ربطی به جنسیتت نداره!
      بعضی از انتقادات درست و به جا بود که میشد با لحن بهتری هم گفته بشه....
      39 برای شما.


    •   _Azi_
    • 1 ماه
      • 1

    • عالی بود مرسی


    •   M_O_o
    • 1 ماه
      • 0

    • اینا عوامل زیاد زدنه کم بزن داداچ کم بزن


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • خیلی قشنگ بود عزیزم
      حیف همگی اینجا به پایان تلخ و کشنده علاقه دارن : ((((
      خسته نباشی گلم


    •   .lion666
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • سلام
      میخوام پروفایل ایجاد کنم هی ارور میده
      داستان چیه
      سائیده ما رو


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو