خدا وکیلی نیا اونطور جاها

    1398/9/22

    تو کوچه پس کوچه های زاویه داشتم قدم می‌زدم و مشغول فکر کردن به مسائل خاورمیانه بودم.
    یهو چشمم افتاد به جنده خونه «سِد ناصر» که البته الان دیگه شکوه سابق رو نداشت و به خاطر انقلاب به مرکز بازپروری تبدیل شده بود.
    گفتم به یاد قدیما یه سری بزنم. خدا رو چه دیدی شاید چیزی دستمون رو گرفت....
    ولی نه.... از این خبرا نبود....
    همه از دم شیره ای های خماری بودن که دنبال یه سرپناه بودن.
    تو اون همهمه یه صدای آشنا به گوشم رسید...
    یعنی خودش بود...؟
    همه جمعیت رو درو کردم ولی ندیدمش.
    دنبال اتاق مورد علاقم گشتم...
    تنها چیزی که اونجا تغییر نکرده بود اتاق خاطرات من بود. اولین بار با نیلوفر این جا آشنا شده بودم.
    ۲۱ سالش بود.
    یه دختر نجیب و بی ریا که کار و کاسبی خودشو داشت و با تأمین نیازهای جنسی مردم، ارتزاق می‌کرد.
    اون زمانها وقتی سکس داشتیم، همیشه از کاندوم های ایکس دریم استفاده می‌کردیم.
    بار آخر که دیدمش نگاهش فرق داشت....
    یه حالت معنوی داشت...
    واقعاً عاشقش شده بودم ولی نمیتونستم بهش بگم. به سه دلیل: ۱. میترسیدم فک کنه از رو دلسوزی میگم ۲. وجهه خوبی تو جامعه اون روزها نداشت ۳. به هر حال جنده بود و بارها بهم گفته بود عاشق شغلشه و تا روزی که بمیره دست از این پیشه نمیکشه
    مث همیشه اول پولشو دادم ولی اینبار نگرفت. گفت بذار یه بار هم که شده عاشقانه سکس کنیم...
    سرگشته و حیران شدم که منظورش چیست؟
    لبامو بوسید و به طرقة العینی [ضمن عرض ارادت به کاربر عزیز سایت، وب.گرد] جامه ام برکشید.
    شرمگاهیم را در کام نهاد و عاشقانه آن را می مکید.
    موهایش رو نوازش میکردم و مدام قربان صدقه اش میرفتم.
    کاندومی را از لای آن دو بلور سپیدفامش بیرون کشید.
    ایکس دریم بود. ولی یک طعم جدید...
    قهوه.
    گفتم: عزیزکم! این کاندوم های متنوع را از کجا می آوری؟ الآن که هنوز کارخانه ایکس دریم تأسیس نشده.
    لبخندی زد و گفت: جهان های موازی!
    + بیشتر توضیح بده. چی میگی؟
    - من میتونم برم آینده و حتی گذشته.... میتونم تو رو ببرم به زمان هایی که پشت سرت بودن!
    + نمیفهمم چی میگی!
    با لبخند ملیحی گفت: به وقتش میفهمی!
    و هلم داد روی تخت...
    آلتم رو گرفتم دستم و اونم پاهاشو باز کرد...
    یواش نشست روی آلتم و منم ضمن مالش بدن لطیفش، بهش یادآوری میکردم که:
    جا کن. جا کن. ترو خدا جا کن.
    به سرعت بالا و پایین می‌کرد و با صدای بلند آه و ناله.
    من توی فکر حرفاش بودم و به سکس توجهی نداشتم تا با یک سیلی منو به خودم آورد و منم به سرعت و محکم چرخوندمش روی تخت و خودم رفتم روش. الساعه کردم توش و از لباش گرفتم نوش.
    تند و تند ضربه های جانگداز می‌زدم و اون هم که از خدا خواسته، جوری به کمرم چنگ میزد که حتی اگه ریسمان الهی هم بود، با این چنگ ها رشته رشته می‌شد.
    می‌خواستم منم به انتقامش به سینه های بلورش چنگ بزنم ولی یاد فرمایش پر مغز پدرم افتادم:
    «زخمی که تورو نکشه قویترت می کنه».
    منم با اراده بیشتری به تلمبیدین (تلمبه زدن. اون وقتا هنوز اینجور فعلا مُد نبود، ما مدش کردیم) ادامه دادم.
    ‌.
    .
    سکس سنگینی با هم داشتیم جوری که آخرش کمرم از بیخ دنبالچه تا سر بصل النخاع تخلیه شد تو کاندوم....
    چند دقیقه ای هم آغوشی و بوسه داشتیم تا نیلوفر کاندوم را از آلتم بیرون کشید.
    محتویاتش رو توی لیوان روی میز ریخت و در حالی که کاندوم پژمرده به دست داشت، با آرامش مقابل نشست.
    گفتمش چه میکنی؟
    گفتا: فال قهوه ای گیرمت که آن به.
    گفتم این اسمش کاندوم قهوه هست و اسانس قهوه داره. قهوه واقعی که نزدن بهش، همش متیل سالیسیلاته.
    دوباره لبخند ملیحی زد...
    - الان زمان شاهه. تو زمان شاه حتی چیزیم که نوشتن اسانس، الکیه. میخوان ریا نشه و گرنه این قهوه اصل برزیله.
    غبطه ای به حال این مردم خوردم و گفتم: خب نتیجه فالم چه شد؟
    چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: عشق ما نا فرجامه...
    من، زن یکی از مشتری هام میشم و تو تا آخر عمر جقی میمونی...


    یهو انگار یه دبه آب سرد رو سرم ریختن.
    + ینی چی؟ تو مال منی! نباید کسی موز، موزاحممون بشه.
    اصلاً لعنت به این جنده خونه....
    گور بابای سِد ناصر....
    خداوکیلی نیا ...
    - چرا؟
    + دِ نیا اونطور جا ها.


    تو همین حین از جایی بیرون از اون اتاق ندا اومد:
    - آلت! آلت. آلت بیدار شو دیگه لنگ ظهره. آلت!
    مامانم بود و بالاخره موفق شد منو بیدار کنه...
    + ها چته؟! بیدار شدم.
    - پاشو برو نون بگیر.
    + باشه صب کن. بعداً میرم.
    - همین الآن برو.
    + من امچب دوتچش داشت...
    پتو رو که برداشتم یه حس سرمای عجیبی به آلتم دست داد...
    خیس بود...
    «رهبر ۱۳ سانته» کار خودشو کرده بود.
    یادم اومد که دیشب به یاد میلف آرزو هام خوابیده بودم. نیلوفر (معصومه) ابتکار...
    [برای توضیحات بیشتر، رجوع شود به «هیس! جقی ها فریاد نمی کشند!»]
    (پ.ن. همه این کسشرا رو گفتم که بگم خانم ابتکار، فقط یه جندس. طنزش هم چندان برام مهم نبود. جندس آقا... جنده. زنیکه دو تابعیتیِ ریاکارِ پست...عههه)


    اینستاگرام رو باز کردم. استوری ها و حتی پست ها پر بود از دابسمش های کسشر. که البته من کاری به محتواشون نداشتم و فقط اگه مورد تاییدم بودن برا سوژه شب های تنهاییم، ذخیرشون می‌کردم.
    یکیش واقعاً جیگری بود ها....
    تو بیو دختره نوشته بود یه عقاب همیشه تنهاست. رفتم دایرکت گفتم میشه باهم دوست شیم؟
    گفت مگه بیو رو نخوندی؟
    گفتم: خوندم اما الان فصل جفتگیری عقاباس.
    عوضی بلاکم کرد :]
    اینم آهن پرست بود....
    با خودم گفتم: ولش کن! این اصن در شأنت نبود.
    دختره، گَدایه....


    دیدم راه چاره تو دنیای آزاد بیرونه...
    رفتم یه دوش فوری گرفتم و لباس پوشیدم. قبراغ و با نشاط آماده رفتن بودم ولی قبلش، مامانمو بغل كردم و گفتم: دوستت دارم! بعد صورتمو بردم جلو كه ماچش كنم، صورتشو كشيد عقب و گفت: نميخوام ماچم كنی. اگه دوسم داشتی حرفامو گوش ميكردی!
    گفتم: خو الان دارم میرم واست نون بگیرم دیگه!


    یه چشم غره ای رفت که یعنی هیچ گوهی نیستی و نمی‌دونم کجای تربیت من مشکل داشته که انقد کصخلی؟ بچه همسن و سال تو الان بچش رو فرستاده مدرسه. توی عن هنوز نون خور حقوق بازنشستگی منی؟!
    (اساساً چشم غره های مادره سرشار از نکات نغز هست).


    ‏‏رسیدم نونوایی، صف خالی بود.
    اهنگ ابی داشت پخش میشد؛
    یهو یکی از پشت بغلم کرد. با بغض گفتم چقدر منتظر این لحظه بودم ابی جان!
    یهو صدای احمد ذوقی گونه ای گفت: ابی سرش شلوغ بود نتونست بیاد. خداوکیلی تو منو امتحان کن!
    گفتم: عمو جون اشتباه گرفتی! من پسرما!
    گفت: مگه اسمت شهین نیست؟
    - نه!
    + پس این چیه؟
    (گوشیش رو در آورد و پیج اینستام رو نشونم داد).
    - iamShahin_alatmanesh._.altaw
    + اسم پیجم شاهینه نه شهین.
    (ناراحت و شرمسار سرشو انداخت پایین)
    - اینم شانس مایه....
    دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم:
    غمت نباشه من عاشقتم، حواست به من باشه یه کم.



    • چه ربطی داشت؟!

    • خواستم عریضه خالی نباشه یه چی گفتم.
      اصن ولش کن. من که دیگه نمی‌خواستم واسه شهوانی بنویسم.
      (پیرمرد خیره بهم نگاه میکرد).

    • «قصه ما به سر رسید» (سید محمدعلی جمالزاده)


    شما:
    چی میگی؟
    + میگم دیگه این واقعاً آخریش بود. دیگه میرم، پشت سرمم نگاه نمی‌کنم.


    راستی تا یادم نرفته؛ استاد ذوقی گفتن:
    کیرم تو یَک یَک بدخواهات. اگه کسی اذیت کرد بگو تا جرش بدم واست. (استیکر قلب برا آقامون)


    بوچ بوچ.


    نوشته: آلت تناسلی

  • 17

  • 12




  • نظرات:
    •   Unknow021
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • حوصبه خوندن نداوم ولی خدا وکیلی با اسمش حال گردم???


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 27

    • داستانتو بکاری درخت کسشعر در میاد!!! (biggrin)


    •   Night-king
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • قبلنا سه چهار روز یکبار ی دونه طنز میذاشتن اونم طنزای درست مثه مجموعه های شاه ایکس...
      جدیدا جوری شده انگار هرشب قراره اینجا شو استندآپ کمدی برگزار کنیم!
      کافیه آقای ادمین، کافیه. :(


    •   chakaneh
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کسشر محض


    •   Scott12
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • 1- چشم دیگه نمیام اونطور جاها
      2-پارکتون رو عوض کنید
      3-دوز مصرفتون رو بیارید پایین
      4-از کاندوم استفاده کنید
      5-خسته نباشی
      6-بابا ادبیات فارسی.
      7-جای ککا رستم خالیه تا در وصف تو شعری بسراید.


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • دمت گرم خوب ریدی به معصومه ابتکار،این آشغال هم فاحشه فیزیکی هست هم فاحشه مغزی بیشتر به خاطر فاحشه مغزی بودنشه که ازش متنفرم.


    •   saeedno15
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • با اختلاف کسشعر ترین داستانی بود که تگ طنز داشت (biggrin)


    •   Hello_world
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • شهلا خیلی دوست دارم


    •   teen...wolf
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • آلت جان برو توی ژانر برگذاری سیرک.... واسه خودت حداقل اگه ی جاهایی بی نمک و آبکی شدی میندازی گردن ی مشت جک جونور و فلان.... شرح وظایف حیوانات رو تنظیم و تدوین کن خلاصه از این رخت طنازیه زورکی بیا بیرون....


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • خودت فهمیدی چی نوشتی ؟؟؟؟


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • من فهميدمت، غمت نباشه من عاشقتم حواست به التت باشه يكم، شهين جون دوست داريم


    •   mjhaunter
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • ریچارد براتیگان در قبر لرزید


    •   Minow
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • كدكس الوورا از همه بهتره خييييلي نازك و محكمه ايكس دريم بدرد نميخوره
      الساعه کردم توش و از لباش گرفتم نوش كلي خنديدم دمت گرم متيل ساليسيلاتتم تو حلقم
      بازم بنويس جقي جان ببخشيد الت جان


    •   Alat_Tanasoli
    • 1 ماه،1 هفته
      • 14

    • ینی خوشم میاد این مافیای شهوانی انقد پیرو داره که یه نظر بده کافیه که کل بازخورد ها منفی بشه!


      خب شاه ایکس عزیزم! هدف منم کسشر نویسی هست. حالا شما بیا هی تخریب کن!
      خب بقیه هم بنویسید! ما که جلوتون رو نگرفتیم!
      هر چی مینویسیم یه عده میان میگن جای داستانای فلانی و بهمانی خالیه
      به تخم ادمین که خالیه!
      بنویسید آقا! شمام بنویسید که ما یاد بگیریم!


      سعی من این بوده هر از گاهی پارازیت بندازم که کمتر این داستان های محارم و تکراری بیان بالا.
      این که چقد موفق بودم ادمینُ اعلم.


    •   saeed7989
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • نمیدونم چی بگم?


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • خيلى خوب بود
      لايك (rose)
      ادامه بده (rolling)
      به صحبت بقيه اهميت نده شما كار خودتو انجام بده ;)


    •   سرو_تنها
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خدا وکیلی 100 تومن میدم دیگه ننویس...(البته شوخیه، با حرف این و اون هنرت رو در بند نکن.)


    •   ali80xx
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • از داستان که اصن حال نکردم خیلی کصشر بود ولی فقط یک ساعت داشتم به کامنت شاه ایکس میخندیدم
      تو هیچ وخت ازین سایت نرو شاه ایکس


    •   tnhaei
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • احمدذوقی هم مرد ولی نامش در یادها زنده خواهد موند
      سبک نوشتنت هم از اون جدیدایه بازم بنویس لایک


    •   Mr.smart
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • مثل این میمونه استیون هاوکینگ و احمد ذوقی رو بیاری داستان سکسی بنویسن خوکسوشردرمیاددیگه


    •   zanbory
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستان طنز و کسی نظر نمیده و فقط استیکر خنده واست میفرستن خودت نظارتو ببین ..لابلای داستانت مقدمه میگی یهو میری روی طنز ..سردرگم بود داستانت ....


    •   Alireza__1369
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • فقط من کسخل بودم تا آخرش خوندم یا کس دیگه ای هم همچین خریتی کرد؟ (dash) :(


    •   _یوگی_
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • قلمت متفاوته، سعی کن بیشتر بنویسی، نه اینکه بااین متنت حال کرده باشم ولی درکل احتمالش هست اگه ادامه بدی یه پوخی بشی


    •   _یوگی_
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • اینم بگم گرامر اسم داستانت مشکل داره ، یا باید مینوشتی «نیا اینطور جاها» یا «نرو اونطور جاها» ، ضمیر اون اشاره به دوره عزیزم با نیا جور نیس


    •   Alat_Tanasoli
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • دوست عزیز، یوگی جان


      شما به لحاظ دستوری درست میگید ولی این جمله از من نیست!
      این فقط یه تضمین هست از وویس مزاحم تلفنی احمد ذوقی.
      من فقط عین جمله رو آوردم. توصیه می‌کنم گوگل سرچ کنید تا استاد احمد رو بهتر بشناسید.


    •   Alibigx
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کس کش این که داستان احمد ذوقی بود خخخخخ


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو