خطر بردگی (۱)

    مرتضی تازه وارد چهل سالگی شده بود که به جای سندرم چلچلی دچار درد مازوخیست شد.اگه ازش می‌پرسیدند که چی باعث بیدار شدن این حس خودآزاری شد مسلما به روزی اشاره می‌کرد که اکرم رو دید. اکرم یه نمونه کلیشه‌ای از یه بیوه زن ۵۰ ساله بود که همون سال به بلوک بغلی نقل مکان کرده بود. یه جنده کهنه کار که حالا تو اون سن دیگه مشتری نداشت . گذشته اون هیچوقت برای مرتضی روشن نشد. در واقع تا چشم باز کرد دید حسابی تو نخ جنده خانم رفته. این اکرم با اون همه آرایش صورت و لباسهای تنگ دنبال یه خری بود که این آخر عمری خرجیش رو بده و اجاره خونه رو هم ایضا. نمیشد به اکرم واژه خوش هیکل رو نسبت داد اما از نظر مرتضی هر چی طرف درب و داغون تر میشد حس تحقیر و مازوخیست هم بیشتر میشد. مسلما اینکه یه زن مسن و زشت یه مرد معمولی و نرمال رو به لجن بشه حتی فکرش آلت خوابیده و بی‌حال مرتضی رو راست می‌کرد. البته این برده چهل ساله متاهل هم بود . اما بعد شروع بحران دیگه سراغ زنش نرفت. نتیجه مشخص بود دعوا درخواست طلاق و در آخر سازش و نهایتا زندگی در یه خونه اما خوابیدن در دو بستر جدا. طلاق عاطفی اون با زنش باعث شده بود که عطش رسیدن به یه زن غریبه در اون قوت بگیره. از شانسش اکرم با زن اون آشنایی پیدا کرده بود و هر از گاهی به خانه مرتضی می‌آمد. این رفت آمد باعث شد که اکرم دورادور مرتضی رو بشناسه. البته که زن مرتضی با تعریف مشکلات خصوصیشون اکرم رو در جریان همه مشکلاتشان قرار داده بود. مسلما اگر اتفاق خاصی نمی افتاد تا چهل سال دیگه هم مرتضی عرضه اینکه بره سراغ اکرم رو پیدا نمی‌کرد و مثل روال هر شب با فکر بوسیدن رانهای توپر و سفید اون زن غریبه شبش رو صبح می‌کرد. اما یه روز که تو خونه تنها بود و زنش هم برای خرید بیرون رفته بود زنگ آپارتمان زده شد. مرتضی از پشت چشمی هیکل درشت اکرم رو تشخیص داد. یا خجالت در رو باز کرد و سلام آرومی داد. اکرم بدون نگاه کردن به چهره اش پرسید که زنش کجاست؟ مرتضی کوتاه جوابش رو داد. اما اکرم دست بر دار نبود با بی توجهی گفت که تلفنش قطعه و میخواد به دوستش زنگ بزنه بعد با همه هیکل درشتش مرتضی رو کنار زد و وارد خونه شد.یه چادر خونگی دور اندامش پیچیده بود و از زیر چادر لباسهای خونگی اش مشخص بود . مرتضی جرات نمی‌کرد در رو ببنده و تو بیاد. اما اکرم بهش تشر زد : بیا تو در و ببند من تلفنم طول می‌کشه. بعد روی مبل کنار تلفن خودش رو انداخت و شماره اش رو گرفت. باورش سخت بود اما ملکه شب‌های خودارضایی مرتضی الان روبه روش نشسته بود . زن مرتضی حداقل دو ساعت طول می‌کشید تا برگرده . این حتما یه ودیعه آسمانی بود که براش فرستاده بودند. آروم خزید و دور از اکرم کف خونه چمباتمه زد. ساقهای سفید و چاق اکرم از زیر چادر بیرون زده بود. مسلما چون بی هوا از واحدش بیرون زده بود جوراب پاش نبود. مرتضی فکر کرد اکرم در طبیعی ترین حالتیه که یه زن میانسال خونه دار می‌تونه داشته باشه. اکرم غرق صحبت با تلفن بود. احتمالا با دوستش شایدم خواهرش. موضوع مهم و حیاتی نبود. اما زن بیوه با پررویی تلفن مفت گیرش اومده بود و بدون توجه به مرتضی غرق خاله زنک بازی شده بود. انگار یادش رفته بود تو خونه مردم کنار یه مرد غریبه نشسته.پا رو پا انداخت که چادرش بالاتر رفت و تا زانو ساق لختش بیرون زد. مرتضی مثل یه سگ نر راست کرده به گوشتی نگاه میکرد که جلوی چشم ش بود. ساق سفید و چاق یه زن غریبه. قسمتی خصوصی از بدن یه بیوه زنی غیر همسر خودش. از این کشف خیلی ذوق زده بود.


    ادامه...


    نوشته: مفیستوفلس

  • 8

  • 10




  • نظرات:
    •   Ares.1
    • 3 ماه
      • 6

    • کل داستان یه طرف ، اسم نویسنده یه طرف!!
      هرچی سعی کردم پنج بار پشت هم بگمش نشد خخخخ


    •   shahx-1
    • 3 ماه
      • 8

    • فکر کنم امروز سالگرد اختراع تلگراف باشه همه داستانها نصفس!!! (biggrin)


    •   Ares.1
    • 3 ماه
      • 6

    • اما داستان
      به نظرم خیلی بیخود و مضخرف بود ، قسمت سگ نر رو باور کردم فقط چون مردی که به اینجور پیرزنِ گنده دماغ و چقر و بد بدنی چشم بدوزه ، از سگم کمتره
      چیزی که تو تعریف کردی ، تصویر خیلی زشت و داغونی از پیرزنه توی تصورات من ساخت
      بر خلاف طرز فکر نویسنده ، احساس تحقیر از طرف یه برده فقط توسط کسی ارضاع میشه که از نظر اون ، یه موجود بی نقص و کامل باشه که ارزش بندگی و بردگی کردن براش رو داشته باشه
      نه یه همچین پیرزن داغونی


    •   bn1380
    • 3 ماه
      • 3

    • حال نداشتم داستانو بخونم الکی الکی دیس اول تو کونت


    •   koskholkir.koloft
    • 3 ماه
      • 1

    • شخمی


    •   وب.گرد
    • 3 ماه
      • 6

    • مفیستوفلس اسمت با فاز مازوخیستیت زیاد تناسب نداره و بلکه تضاد هم داره.
      البته دوگانگی شخصیت تو گرایش ارباب و برده رایجه .
      نه دیس نه لایک.


    •   hamid30gari
    • 3 ماه
      • 2

    • دادا اسمت رو ساییدم.مخم هنگید
      دیسلایک موفق باشی


    •   cufo
    • 3 ماه
      • 0

    • بنظر من خوب بود و قابل تقدیر...البته برای این حس میلف های میانسال جذاب هستند.. شاید تمرکز روی جذابیت هایی این نوع از خانم ها برای یک فرد با گرایشات اسلیوی روند داستان را جذاب تر از زشت و داغون بودن وی بکند.


    •   allforsex
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • درود.
      مگه آنونس یا تریلر هست.
      چارخط بیشتر مینوشتی، بیشتر بهمون حال میداد.
      به خاطر فتیش لایک ولی خواهشاً یکم با حوصله تر ادامه اش رو بنویس.
      موفق باشی.


    •   royaei
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • نگارشت و موضوع داستانت خوبه ؛
      اینکه میخواد یه پیامی به خواننده بده یا یه تجربه رو به اشتراک بزاره تا دیگران بیشتر حواسشون به زندگی و دور و برشون باشه خیلی خوبه ؛
      متاسفانه هستند آدمهای آدم نمایی که زندگیه دیگران رو نشونه میگیرن و از سادگی اونها استفاده میکنن و مثل شیطان تو زندگیشون رخنه میکنن و تا نابودی اون زندگی ادامه میدن ؛
      خدا نصیب نکنه ؛
      منتظر ادامه اش میمونم ؛
      فقط کم نوشتی ؛
      موفق باشی


    •   darya54
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • Ares.1@ بزرگوار کل داستان یه طرف،اولین کامنت شما یه طرف.
      از شدت خنده نمیتونم بنویسم.
      اره واقعا اسم نویسنده انگار عطسه بچه گربه یونانیه
      خیلی عجیب غریبه
      من مثل دوستمون که زیر اکثر داستانها پیام بهداشتی در مورد استفاده از کاندوم میدن،اینقدر زیر داستانهای ارباب برده پیام تکراری دادم که هر حسی رو با این حس اشتباه نگیرید. الان حوصله ندارم دوباره اون پیام طولانیمو تایپ کنم
      چون خز شد دیگه اینقدر گفتم


    •   Bloodbather
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • عالی بود ادامه لطفا


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو