خواب رویایی

    1396/10/27

    بد جوری به صفحه مانیتور خیره شده بودم که با صدای خداحافظی مینا یهو به خودم اومدم...
    خواستم که از رو گوشیم ساعت رو ببینم اما انگار شارژش تموم شده بود ...
    -ساعت دهه...
    سرمو برگردوندم.الهام بالا سرم واستاده بود...
    -تو خونه زندگی نداری دختر بسه دیگه بقیشو نگه دار واسه فردا...
    -آخه دیگه آخرشه میتونم همین امشب تمومش کنم...
    -امشب که قرار نیست پخش بشه بمونه برا فردا...
    - خودم اینجوری راحت ترم با تموم شدن اینکار میتونم یه نفس راحتی بکشم بدجور ذهنم رو در گیر خودش کرده...
    -خب آخه نصفه شب چجوری میخوای بری خونه... فکر نکنم واسه یه دختر 21 ساله ممکن باشه... خونواده هم نگران میشن ینی حتما تا حالا شدن پاشو با گوشی من یه زنگی بهشون بزن
    -ممنون ولی امشب باید کارم رو تموم کنم...
    - من نمیزارم اونموقع شب بری بیرون پس بهشون بگو امبشب همینجا تو دفتر میمونی...
    -باشه ممنون
    گوشی رو از دستش گرفتم و به مادرم زنگ زدم ...
    رفتم سمت آبسرد کن یه لیوان آب خوردم همونجا روی مبل نشستم.
    داشتم به تصویر های توی فیلم فکر میکردم...
    آخه چطوری میشه که...
    -نمیخوای گوشیمو بیاری؟
    -چرا الآن
    گوشی رو بهش دادم و تشکر کردم. پشت میزم نشستم تا به کارم ادامه بدم که الهام گفت :یاسمن جان کارت که تموم شد بیا تو اتاق من یه جا رو برات آماده میکنم تا بیای
    -باشه منون
    کارم که تموم شد از پروژه خروجی گرفتم و وارد اتاق شدم
    الهام روی فرش وسط اتاق خوابیده بود و یه پتو متکا هم برای من گذاشته بود میدونستم خیلی موقع ها تو دفتر میخوابه اما اینجوری...
    لباس خواب که نداشتم اما روسری ومانتوم رو در آوردم و با همون شلوار و تاپی که زیر مانتو داشتم رفتم که بخوابم...
    خیلی آروم جوری که بیدار نشه کنارش دراز کشیدم و به صورتش نگاه کردم تو خواب دوست داشتنی تر از قبل به نظر میومد هرچند همیشه برای همه دوست داشتنی بوده و هست...
    دختر 25 ساله سبزه با موهای مشکی و لخت و رژ لب قرمزی که همیشه مهربون ترش میکرد... انگار وقت نکرده بود همونم پاک کنه...
    با دیدن الهام تو این شکل و شمایل کلا حواسم از موضوعات قبلی پرت شده بود و وقتی داشتم فکر میکردم چرا اینقدر الهام دوست داشتنیه خوابم برد...
    با یه حاس خاصی بیدار شدم... خیلی زود فهمیدم داره چه اتفاقی میوفته اما به روی خودم نیاوردم...
    نمیدونم تو خواب یا بیداری الهام داشت آروم سینه هام رو لمس میکرد و ...
    پشتم به الهام بود و احساس کردم که میخواد برم گردونه آروم باهاش همراهی کردم
    سراغ صورتم اومد و لبهاشو روی لبهام گذاشت...
    واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم داشتتم لذت میبردم اما...
    هیچوت حتی تصور همچین رابطه ای با الهام نمیکردم بهترین دوستم بود همکارخوبم و مثل خواهر دوستش داشتم هیچوقت با پسرا دوست نمیشد و من اینو به حساب نجابت و شعورش میزاشتم اما...
    دستشو دور گردنم گذاشته بود ونوازش میداد و همچنان به بوسیدن لبهاو صورتم ادامه میداد...
    چشمام رو بسته نگه داشته بودم. یه لحظه دیگه ادامه نداد داشتم به خودم میومدم که سنگینیشو رو خودم احساس کردم... الهام قدش کوتاه تر از من بود اما قد کوتاه نبود وزنش حدودا 55 میشد تقریبا هم وزن خودم و قدش هم 170 بود...
    دیگه نتونستم تظاهر کنم چشمهام رو باز کردم بادیدن این صحنه انگار یکم ترسید و خودش رو عقب کشیدبا دستام صورتشو جلو آوردم این بار من شروع به خوردن لب هاش کردم...
    آروم دست هام رو پایین تر آوردم و رو باسنش نگه داشتم با دستم باسنش رو سفت گرفتم و اون هم داشت با موهای من ور میرفت...
    یه لحظه احساس کردم که حالا نوبت منه و زود برش گردوندم اون شروع کرد به در آوردن تاپ من و من هم همین کار رو با پبرهنش انجام دادم.. بادیدن سینه هاش از رو سوتین انگار که هنگ کرده باشم هیچوقت تا حالا بهش دقت نکرده بودم....
    از این فرصت استفاده کرد تا سوتینم رو دربیاره و شروع به خوردن سینه هام کنه
    نمتونستم خودمو کنترل کنم اون داشت اینکارو انجام میدادم ...
    اون روی من بود اصلا نفهمیدم کی من رو برگردوند تنها چیزی که فهمیدم وقتی بود که با دستش میخواست کمر بند رو شلوارم رو باز کنه...
    انگار جا خوردم دستم رو شلوارم گذاشتم و بهش اجازه ندادم نمیدونم چرا یه لحظه انگار میخواستم از نجابتم جلوی یه پسر دفاع کنم اما اون الهام بود و همین الآن داره...
    خیلی زود به سمت صورتم برگشت و ....
    انقدر به این کار ادامه داده بودیم که نفمیدیم دقیقا کی خوابمون برده...
    با بالا اومدن افتاد بیدارشدم انگار قبلا الهام بیدار شده خودش رو مرتب کرده و...
    من همون لباس های شبم تنم بود... انگار همه چیز یه خواب بوده...
    یه خواب رویایی...
    لباس هام رو پوشیدم آماده شده برای رفتن...
    قبل از بیرون اومدن از اتاق براش یه یاد داشت نوشتم :
    امروز به مرخصی نیاز دارم ممنون


    نوشته: yasamant

  • 13

  • 5




  • نظرات:
    •   شیدایی
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • با احترام به سلیقه نویسنده اسم داستان بنظرم انتخاب خوبی نیومد


    •   tonystark
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • گوه زیادی میخوری


    •   lavey
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • زیبا بود ولی ای کاش قسمت های سکسی داستانت رو بیشتر میکردی در کل داستان کوتاه و خوبی بود برات ارزوی موفقیت میکنم


    •   สic
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • تو واسه اون طرف سرد بالشت بودی و اون واسه تو دمپایی خیس دستشوی :(
      لایک۳
      یه کم بی دقتی تو ویرایش


      بازم بنویس.


    •   Robinhood1000
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • جالب و زیبا بود. چرا کوتاه و خلاصه نوشتی؟ کاش جزییات بیشتری براش می نوشتی،
      خوب بود آفرین 3 (rose)


    •   Robinhood1000
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • چند تایی غلط املایی هم داشتی..


    •   Takmard
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • اوکی
      لایک5


    •   hornypussy
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • نقطه ضعفم لزه داستان کصشر بود عزیزم
      ولی خودت بیا پی وی خوشحال میشم :**


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو