خواهرم عاشقم بود

    هشدار:
    داستان هایی با عناوین سکس خانواده و مخالف عقاید دینی مناسب برخی افراد نمیباشد. نظرات شما نشانه ی بارز تمایل داشتن به چنین داستان هاست.


    افشینم23 سالمه رشتمم دندان پزشکیه خواهرم تینا 26 ساله پرستار بیمارستان دختری لوس رک بداخلاق زرنگ کم حرف درمقابل صورت طبیعی قد متوسط پوستی سفید با بدن نسبتا ورزشکار دوران نوجوانیمون زیاد خوب پیش نرفت عزیز دوردونه بابا که هیچ کس جرات بد رفتاری باهاش نداشت ولی نهایتا هوای همو داشتیم اگه تینا یا خودم تو شرایط بدی قرار میگرفتیم رو هردومون تاثیر میذاشت اولین جرقه بعد چند ترم دانشگاهیم زمانی رخ داد که منو تینا تو خونه تنها بودیم یهو برقا رفت تینا تو حموم بود :)
    افشییییین کجاییی بیا بالا رسیدم گفت بمون تا موهامو بشورم تاریک بود که یهو دوباره برق امد چشاشو بسته بود ولی من نگاش میکردم بدن لخت تینا رو که همیشه تو لباسای رنگارنگش دیده بودم لخت جلو چشمام بود سینه های خوش فرم کمر باریک باسن گرد بدنی صافو بدون مو مثل گاو زل زده بودم بهش چشاشو باز کرد همونجا خشکش زده بود گفت بفرما تو دم در بده خیلی پر رویی افشین :/گفتم خودت گفتی وایسم خب:// درو محکم به روم بست برگشتم انتظار داشتم بیشتر از اینا دعوام کنه ولی خیلی ملایم رفتار کرد تازه فهمیده بودم که تینا با شنا کردنو ایروبیک رفتن حسابی به خودش رسیده مدتی گذشت سعی میکردم فکرمو نسبت بهش تغییر بدم ولی لباسایی که تنش میکرد عشوه هاش طرز حرف زدنش مانع میشد حتی از گوشیش عکساشو برمیداشتم اولش یکم عذاب وجدان گرفتم که چرا با خواهرم این کارارو بکنم دیگه با خودم کلنجار نرفتمو تصمیم گرفتم امتحانش کنم ببینم اونم حسی داره یا نه چون بعضی کاراش عمدی بود مثلا جلو چشمام شلوارشو عوض میکرد یا میگفت بیا ماساژم بده اونم با چه لباسی بعضی وقتا گوشیشو میدادو منم عکاسی میکردم ازش کم کم متوجه رفتارای من شده بود تو این فکر بودم براش یه چیزی بخرم میدونستم اخلاقش بده رک جواب آدمو میده و چی دوست داره در نهایت تصمیم گرفتم یه دستبند طلا براش بخرم منتظر یه فرصت خوب میگشتم که یه روز از بیمارستان رسید بعد شام رفت اتاقش چند دقیقه بعد رفتم تو تا رسیدم گفت افشین خوبه امدی بیا یکم شونهامو بمال امروز همش سرپا بودم من که از خدام بود گفتم باشه سریع قوطی رو گذاشتم رو میز امدم پلوش شروع کردم مالیدن یهو بلند شدو شلوارشو دراورد با یه شلوار راحتی عوض کرد گفتم موهات نمیذاره کش رو بده میبندم موهاشو بستم گردن درازو خوشگلش خوردنیتر شد خیلی دلم میخاست گردنشو ببوسم بوی بدنش دیوانه کننده بود آروم امدم دم گوشش گفتم یه چیزی برات خریدم
    برگشت با اخم به چشمام نگاه کرد و گفت چی؟
    گفتم یه بوس بده بیارم . چشاش خمار شدو گفت گم شوووو دیوونه سرکارم گذاشتی :/ گفتم نه سر کاری نیست قوطی انداختم روش ابروهاشو داد بالا گفت نه انگار جدیه خب جریان چیه؟! تو که از این کارا نمیکردی تا قوطی رو باز کرد تا چند لحظه ساکت شد گفت مطمئنی این مال منه؟انداخت رو مچ دستش فقلشو بست و نگام کرد گفت یه بوس بیشتر نصیبت نمیشه بچه جون معنی این کاراتو نمیفهمم افشین میخوای زن واست پیدا کنم ؟!
    میدونستم حرفاش رد گم کنیه گفتم من زن بگیر نیستم تو رو دارم دیگه زنو میخام چکار؟گفت اره بعیدم نیست با این کارات:/ میخاستم همونجا بگیرم بکنمش ولی جرئتشو نداشتم از اون لحظه به بعد اخلاقش کمی تغییر کرد و اون روزایی که بهم نگاه هم نمیکرد تماس چشمیمون طولاتی تر شد لباساش جذابتر شد دستبند همیشه همراهش بود این برام دلگرمی میداد هر وقت از جلوم رد میشد لپشو میگرفتم یا اروم دستمو رو دستش میکشیدم دیگه واکنش خشنی نشون نمیداد میخندید منم از دیدن این همه آزادی که بهم داده بود مطمئنتر میشدم چند هفته بعد وقتی از جلو یه فروشگاه ورزشی رد شدم چشمم به یه دست لباس بنفش ورزشی دخترونه تن مانکن بود افتاد یه تاپ با بند نازک یه شلوار کشی خیلی تنگ ساق کوتاه*) همونجا به فروشنده گفتم کادوش کنه تا حالا این حد از جان و دل برا کسی خرید نکرده بودم کسی که این همه مدت ازم دور بود رفته رفته نزدیکتر میشد رسیدم خونه دور از چشم مامان رفتم اتاقش رو پاکت نوشتم از طرف اقای دکتر (فلانی) گذاشتم رو تختش تو خواب عمیق بود امدمو آروم پیشونیشو بوسیدم از اتاق خارج شدم میخاستم عکس العملشو ببینم امکان نداشت تینا جلو مامان بابا اینو بپوشه ولی تو باشگاه اگه میپوشید عکسای خوبی گیرم میومد همون شب پیام داد:میخواستی یه شرت صورتی ام میگرفتی پر رو میخای اینم تو خونه بپوشم انگولکم کنی؟!!


    نه سلیقت حرف نداره تو باشگاه میپوشمش توام اصلا خجالت نکن بشین عکسامو ببین!/:
    بله درست فهمیدین همه چی رو میدونست.
    بعدش گفت: افشین خودت میدونی میتونم رو گوشی پسورد بذارم ولی اینکارو نمیکنم چون چیزی برا پنهون کردن ندارم گفتم نه فقط عکس پرینازو میبینم (دوست صمیمی خواهرم) زیاد سخت نگیر؛)
    جوابی نداد جز یه شب بخیر. مدتی بعد بابام با عجله امد گفت میرم شمال مامان بزرگ حالش خوب نیست مایلین شما هم بیاین تنهایی نرم.. مامانو تینا جواب مثبت دادن وسایلارو اماده کردیمو راه افتادیم تینا هم مانتو جلوباز با ساپورت سیاه ش رو پوشید پاهای درازش حشریم میکرد تو مسیر گاهی به پاهاش زل میزدم و دستامو به یه بهونه ای به پاهاش میمالیدم تینا هم اعتراضی نمیکرد لبخند رو لباش بود هندزفری تو گوشش بیرونو نگا میکرد چند کیلومتر بعد تینا گفت افشین میخام دراز بکشم سرشو گذاشت روی پاهام پیش بابام جا خوردم ولی اونا بی اعتنا بودن حواسشون به پشت نبود صورت استخوانی زیبای تینا روی پاهام همراه با نوازش ملایم روی موهاش جاده شمال رو تبدیل به بهشت کرده بود کل مسیر همه جای صورت گردنش رو نوازش کردم یهو فکری به ذهنم رسید همونجا بهش پیام دادم:میدونی اگه فرصتشو داشتم ساعت ها نوازشت میکنم ؟ تا پیام رو دید برگشت نگام کردو نوشت :فرصت داری کسی جلوتو نگرفته ادامه بده ولی حواسم بهت هست دستت جایی نخوره میبینم چشات همش رو پاهای کاری نکن که بعدا پشیمون شی) آخ هنوز به اون مرحله نرسیده بودم نوشتم تا آخر عمر سر حرفم میمونم ..تینا بیشتر خودشو بهم چسبوندو چشاشو بست تا اینکه رسیدیم خونه مامان بزرگ پیاده شدیمو تینا هم با لبخندش علامت رضایت نشون میداد و اعتماد به نفسم بیشتر میشد
    مامان بزرگ تا مارو دید حالش خوب شد حتی میخاست شام هم برامون دست کنه:/ چند ساعتی استراحت کردیم مامانم شام درست میکرد بابام تینا رو راضی میکرد که پیش مامان بزرگ بخوابه دخترم پیش عزیز جون بخواب چیزی لازم داشت دم دست باشی فشارشم بگیر تینا گفت چشم اتفاقا اتاق مامان بزرگ راحتم زیر چشمی نگام کرد من اون چشمارو میشناختم یه خبرایی بود با این ادا اطوار بدجور حشریم کرده بود
    بعد اینکه شامو خوردیم تینا کوله پشتیشو برداشت رفت اتاق یه حالت اخم و عصبی به همراه داشت معنیه این کارشو نمیدونستم دنباله بهونه میگشتم برم اتاق ولی هیچ چیز به ذهنم نمیرسید ساعت 2 شب کم کم خوابم میومد که گوشیم صداش درامد تینا پیام داد پاشو بیا مامان بزرگ داره میمیره
    بهترین اس ام اس اون شبم بود چون میدونستم مامانی در کار نیست)دستپاچه شده بودم سریع جامو با چند تا متکا پر کردم رفتم تو اتاق.. وایییی همون لباسی که خریده بودم تن تینا بود وسط اتاق گره سیم هندزفری رو داشت وا میکرد خط کسش معلوم بود موهاشم یه طرفه روی شونه ش ریخته بود ؛؛) همینجوری بهم نگا میکردو سرشو تکون میداد مامان بزرگ بیچاره هم به خاطر دارو ها بیهوش بود یه پرستار خوب هم کنارش بود اما نه با لباس پرستاریش)
    رفتم جلوتر گفتم میدونستم بهت میاد ماساژ میخای ؟:)گفت خیلی پر رو بی ادب شدی افشین.اقای حشری داروهات دست منه بیا کنارم دراز بکش اینو گوش کن who wants to live forever یه طرف هندزفری رو داد گفت افشین دستتو بکش رو موهام خیلی خوشم میاد از این کارت؛)چشماشو بست اهنگه تموم شده بود منم مات زیبایی چشامش بودم پاشو آروم کشید جلو گذاشت وسط پاهام کیرم داشت میترکید نمیدونم چطور اون لحظه رو توصیف کنم صورتشو کمی اورد جلو گفت: دلیل اینکه انقدر صمیمی شدیم چیه؟حتی فکرشم برام سخته با این حالم کنار تو که داداشمی باشم جالب اینه حس خوبی نسبت بهت دارم نمیدونم چکار میکنم ولی امیدوارم ارززشو داشته باشی گفتم: حتما درک کردی که هیچ پسری نمیتونه اندازه من تو رو تا این حد بشناسه و از همه مهمتر تحملت کنه:) خیلی از خاستگارهاتو من رد کردم حتی چند روز طول کشید تا بابارو راضی کنم بفهمونم تینا هنوز مایل به ازدواج نیست میدونم به این آسونی عاشق کسی نمیشی خیلی وقت بود که دنبال یه بهونه میگشتم بهت نزدیکتر شم تینا نمیدونی چقدر جلوی خودمو گرفتم ولی نشد اصلا تحمل این دلهوره رو نداشتم فک کنم پس اشتباه نمیکردم توام همین حس رو داشتی دلم نمیخاد کسی بهت دست بزنه نمیخام میفهمی؟ تا اینو شنید یه نفس عمیق کشیدو چشاشو دوباره بست لباشو چسبوند رو لبام خودشو کشید رو بغلم با دستام کمرشو گرفتم شروع کردیم لب خوری شدت بوسیدنش انقدر زیاد بود دندونامون به هم میخورد گردنشو لیس زدمو بند نازک تاپشو کشیدم پایین نوک کوچولوی سینه هاش نمایان شد زبونمو دایره وار روش میچرخوندم دیگه کم کم صدای آه و نالش بلند شد وای افشین وای دوباره چشم تو چشم شدیم زبون همو میخوردیم دیگه تپش قلبمو حس نمیکردم با بوسه های ادامه دار از رو شکمش رسیدم داغترین نقطه ی بدنش تا خواستم شلوارو دربیارم خودش باسنشو بلند کرد شلوارو تا زانوش کشیدم پایین کس سفیدو خوردنیش چقدر دیدنی بود با زبونم چوچولشو لیس زدم دستاشو جلوی دهنش گرفته بود مثل ماهی تو آکواریوم بدون آب تکون میخورد دقیقه ها ادامه داشت زبونم رو کسش میچرخید لرزیدن پاهاش سرخ شدن صورتش قفل کردن سرم لای پاهاش اینو نشون میداد که چند بار ارضا شده یکم بعد سست و بی حال گفت بیا بالا دستاشو دور گردنم حلقه کرد منم بوسیدمش بعد گذاشت وسط سینه هاش انگشتاشو تو موهام فرو کرد و گفت :)یکم برام فرصت بده افشین منو کشتی :) چند دقیقه ای هنوز نفس نفس میزد گفتم میرم برات آب بیارم گفت نه بهتره همینجا بمونی تکون نخور شلوارتو دربیار منم اب دهنمو قورت دادم شلوارمو کشیدم پایین کیرمو گرفت دستش یکم بالاپایین کرد بعد تف کرد رو کیرم آروم زبونشو سر کیرم چرخوند با دستم از پشت موهاشو گرفتم و فشار اوردم تینا داشت ساک میزدو من تو دنیای دیگه بودم نمیخاستم کیرمو از دهنش بیرون بیاره چون یخ میزد تا حالا با هیچ دختری اندازه تینا احساس خوبی نداشتم از اینکه خواهرم خودم بود احساس غرور کردم چند دقیقه بعد گفتم آبمو چکار کنم ؟؟سرشو بیشتر فشار داد و آبم ریخت دهنش قورتش داد یکم سست شدم فرصتی شد برا معاشقه ی رودررو:) تینارو باز بغل گرفتم کسشو میمالید رو کیرم تا دوباره جون بگیره هردومون بدن همو لیس میزدیم مثل دوتا ادم تشنه از خوردن سینه هاش سیر نمیشدم دیگه نمیتونستم بیشتر از این منتظر بمونم داغیه کس تینا روی کیرم رو احساس میکردم گفتم تینا نمیدونم تحمل کنم میخام ادامه بدم همونطور که بغلم بود گفت: کی میدونست منو تو یه روز همچین فکری کنیم اره راست میگی پیشنهاد زیادی داشتم حتی رئیس بیمارستانم تو لیست حشریا بود:)) حتی تو که داداشمی دوست داری منو بکنی حتی منم بین این همه مردای پولدار و خوشتیپ دوست دارم مال تو باشم به خاطر همین نه به یه غریبه ی از خود راضی بلکه به یه داداش مهربون که از خون خودمه با کمال میل پیشنهادتو قبول میکنم :؛)
    با شنیدن جمله های تینا اونم با صدای آروم همراه با لبخندش تنمو به لرزه اورد تک تک انگشتاشو بوسیدمو و حتی میخواستم جوونمم بدم
    تینا رو تشک پهن مامان بزرگ دراز کشید و گفت افشین جونم اماده ای؟ :) یکم لب رفتیم کیرمم آماده بود با کمی آب دهن سر کیرمو گذاشتم رو کس تینا لبخند رو لبای تینا جونم بود که کیرمو فرو کردم توش ....آخ آی ........آی..... آی افشین آی
    افتادم بغلش و کمی مکث کردم که نفس تینا برگرده کیرم هنوز توش بود اصلا دلم نمیخاست بیرون بکشم گفت آروم تلمبه بزن افشین خیلی آروم منم ادامه دادم و کس تینا گرمو گرمتر میشد سرعت منم بیشتر ..کس تنگ تینا کیرمو داشت میمکید منم گردنشو لیس میزدم آی افشین آی جونمممم عزییزممم بعد چند دقیقه تلمبه کوتاه آبم امد سریع بیرون کشیدمو ریختم رو شکمش افتادم بغل تینا صدای تیک تاک ساعت رو دیوار و نفسای منو تینا تو اتاق میپیچید با صدای ملایم و نازش گفت راحتم کردی داداش دوسسسسسسست دارم:) بغلش کردمو گفت دیگه برو سر جات صبح شد گفتم :صبح بخیر عشقم: حوله مامان بزرگ برداشتو رفت حموم منم رفتم دستشویی امدم سر جای خودم به گذشته فکر میکردم که دیگه تکرار نمیشه به خواهری که بعد حموم کردنش دیگه در رو اتاقشو نمیبنده به روزایی که این عشق رو چطور جلو پدرومادرم پنهان بکنیم و هزاران افکار خوب و بد منو به خواب برد عصر روز بعد راهیه خونه شدیم دیگه تو ماشین از هم با فاصله نشسته بودیم بدون هیچ حرفی نگاه ها به جاده برای شروع یک زندگی دیگر .......
    پایان..


    نوشته: افشین

  • 73

  • 17




  • نظرات:
    •   Mohammaded4343
    • 4 ماه
      • 1

    • خوب بود


    •   M.mis.m
    • 4 ماه
      • 4

    • قشنگ نوشتی ولی باکارت موافق نیستم اگرم واقعیت باشه که بعید میدونم مطمئناپشیمونی میاره


    •   X_Emo
    • 4 ماه
      • 1

    • بد نبود، ادامه بینم به کجا میرسه داستانت.


    •   Eyes.blue
    • 4 ماه
      • 6

    • اینکه یک نویسنده تابو نویس باشه یا نه مربوط به خودشه و کسی که برچسب داستان رو میخونه همون اول میتونه صفحه رو ببنده و به خودش و بقیه احترام بذاره.ولی بحث نویسندگی فرق داره که میتونیم بیشتر روی اون بخش صحبت کنیم.میتونست خیلی بهتر باشه و معلوم بود صرفا فقط داری تعریف میکنی و جذابیت خاصی نداشت و توی این سایت فقط تکرار مکررات بود دوست عزیز


    •   Abbas97
    • 4 ماه
      • 3

    • خیلی خوب بود


    •   Oooommm
    • 4 ماه
      • 2

    • عالی بود ولی در کل کارت خوب نیست خواهرتو میکنی
      Takpar356 میخوای تلگرام من پیام بده من بکنمش ب طور حرفه ای


    •   girl+angel
    • 4 ماه
      • 2

    • قلمت قشنگ بود


    •   mr.kir.bandari
    • 4 ماه
      • 2

    • افشين ميدوني چرا وقتي تينا رو كردي خون نيومد؟
      چون كه خواهرتو گائيدم


    •   Hamid.qomi
    • 4 ماه
      • 2

    • عااالی بود نگارشتم خیلی خوب بود


    •   mazimaja
    • 4 ماه
      • 1

    • خیلی قشنگ بود. ممنون


    •   Mr.Mostafa.bu
    • 4 ماه
      • 1

    • با کارت مخالفم ولی عالی بود


    •   mobham330
    • 4 ماه
      • 2

    • خواهرت چطوری پرده نداشت؟


    •   behi.rosha6969
    • 4 ماه
      • 2

    • عالی بود نگارش زیبایی داشت گرچه عاشق خواهر شدن کمی با ذهنم فاصله داره ولی انقدر خوب نوشتی که واسم منطقی شد منتظر باقی داستنهات هستم???


    •   _KING_WOLF_
    • 4 ماه
      • 0

    • زیبا نوشتی اما مطمئن باش بعدش پشیمونی زیادی برات میاره چون دیگه حرمت خواهر برادریتون از بین رفته
      اما دیگ ننویس تو این سایت افرادی هستن که هنوز به سن قانونی نرسیدن و مغزشون کامل نشده و ممکنه به عاقبت تو دچار شن


    •   Nikis
    • 4 ماه
      • 1

    • فدای خواهرم بشم که تو کفشم


    •   Ali.bd
    • 4 ماه
      • 2

    • داستانت قشنگ بوود چه واقعیت داشتنش چه نداشتنش
      به نظر من عشق عشقه
      اگه حتی بین خواهر و برادر باشه


    •   parsa_6pack
    • 4 ماه
      • 2

    • خوبه


    •   Sh82
    • 4 ماه
      • 2

    • عاشقانه و زیبا بود


    •   cowboys74
    • 4 ماه
      • 0

    • من مثل تمام ایرانیای دیگه از محارم متنفرم. فکرشم برام سخته.
      ولی چرا لایک کردم؟؟؟؟
      نمیدونم شاید عشقتون به دلم نشست؟
      شاید هوس همچین عشقی کردم.


      امیدوارم از سرتون بپره


    •   kirkoskonmme
    • 3 ماه،4 هفته
      • 0

    • خیلی قشنگ بود فقط با طرز بیان سکس مشکل داشتی


    •   آبجیبازم
    • 3 ماه،3 هفته
      • 3

    • من خودم یه ابجی بازم و بهترین سکس همینه ابجی و داداش و من سه سال جق زدم براش و دهنم گاییده شد تا بهش بگم عاشقتم ولی اذزش داشت الان هر وقت حشریدبشم میارمش توداتاقم و میکنمش چنان سانت سانت تو کوندتنگش میکنم که قربونش برم هوامو داره من هم دارم


    •   shahvati0007
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • اووووخ نووووش جونت عااالی بود
      کاش منم همچین حسی تجربه میکردم


    •   Nimasamikir
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • خیلی خوب نوشته بود افرین


    •   kirkolofthastam
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • عالی بود عالی حسابی راست کردم برم دوست دخترم رو جر بدم


    •   ک+ک+ک
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • کیر ملت شهوانی تو کوس ـآبجیت،کوس کش


    •   Ali890
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • عالی نوشته بودی آفرین اگه بازهم باهاش سکس داشتی بنویس بفرست، ممنون


    •   SiberMx
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • تو از گاو هم کمتری اصلا مثل گاوی کونی عوضی خواهر خودشم کنه


    •   sgh99
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • عالی بود عالی بود عالی بود.نوشته خیلی احساس داشت آفرین (rose) (rose)


    •   sinajoon84
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • قشنگ بود کاش یکی هم بود به ما میداد


    •   aziiziizii
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • خوب بود


    •   Farhad0237
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • مرسی ی ی ی ی ی


    •   Mohammad_fmx
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالی بود .خیلی قشنگ نوشتی.
      از بهترین داستان ها...


    •   hesammosbat27
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • اونجایی که خواهرت گفته راحتم کردی داداش فک کنم منظورش چیز دیه ای بوده ها به خودت نگیری. خخخخخخخ


    •   mae1363
    • 2 ماه
      • 0

    • میشه گفت بهترین داستانیه که از سکس ممنوعه خوندم یه لحظه از فرط احساساتی شدن بغضم گرفت , هرچند اینکه افشین متکا گذاشت جاش و رفت پیش تینا , اونم در حالیکه مامان و باباش توی اون خونه بودن بعید و دور از باور به نظر میرسه ولی روی هم رفته داستانش خیلی بهم چسبید .


    •   sinafunazifufariba
    • 2 ماه
      • 0

    • خیلی خوب بود چه خواهر فهمیده وخوبی داری خوشبحالت


    •   Mr.cuckold
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • داستانت عاالی بوود. ابجی بههترین گااییدنی دنیاست


    •   sparo6
    • 1 ماه
      • 0

    • عالی بود?????


    •   hhash
    • 4 هفته
      • 0

    • خوب بود بعضی مواقع ادم از رو عقل کاری نمیکنه ولی راضی هست
      زندگی همینه دیگه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو