خواهر دوقولو

    1396/4/11

    سلام من ایلیام.(اسما مستعارعه)


    من یه خواهر دوقولو دارم به اسمه آیسا که من ازش یه چن ثانیه ای بزرگ ترم.
    بماند که تا الان که ۱۶ سالمونه چه کونی از هم پاره کردیم ولی خیلی بهم وابسته ایم و عاشقانه همو دوس داریم.
    وضعیت مالی خانوادمون خوب رو به بالاس و ما از نظر مالی هیچ وقت مشکل نداشتیم.
    خونمون ۳خوابه بود هست. ۲تاش یه اندازس سومی بزرگس که مشترکا ماله منو آیسا بود و خودمونم مشکلی باهاش نداشتیم چون خودمون انتخاب کرده بودیم. حتی تختمونم مشترک بود.
    ینی هر چیزی که شما فکرشو بکنین ما به صورت اشتراکی داشتیم. علتشم این بود که واقعا دوس داشتیم همیشه از طریق حداقل وسائلمون به هم نیاز داشته باشیم.
    القصه اینکه رشته من تو ساله دهم برق بود و رشته آیسا هم ریاضی و تقریبا میتونستیم بهم تو درسامونم کمک کنیم.
    زدو یکی از اقوام مادریمون مرد و پدرو و مادرمون مجبور به رفتن به شهرستان شدن. وچون تازه اوله خرداد بود ماهم نمیتونستیم باهاشون بریم و مجبور به موندم شدیم.
    خلاصه اینکه ۱۰ روز گذشته بود و ما تا اینجای کار تو امتحانا موفق بودیم.
    بخاطر زمان امتحانامون که متفاوت بود من بعد اتمام امتحانم میرفتم دنبال آیسا و باهم برمیگشتیم به خونمون.
    رسیدم دمه مدرسشون و یخورده منتظر موندم تا بیاد بیرون.
    نیم ساعت گذشت و هنوزم نیومده بود. که یهو سرایدار مدرسشون یه که یه پیره مردی بود اومد بیرون. تا دیدمش به خاطر چیزی که یادم اومد خندم گرفت. اونم علته خندمو میدونست و چیزی بم نگفت.
    خاطره این بوده که من یروز تو اوایل سال تحصیلی رفتم دمه مدرسشون و این بنده خدا هم فک کرده بود اومدم مزاحم دخترا بشم و با چوب افتاده بود دنبالم.
    حالا اون بدو من بدو. تا بالاخره آیسا اومد و تونست براش توضیح بده. چون هرچی میگفتم فک میکرد خالی میبندم.
    خلاصه اینکه بعده ۴۰ دقیقه آیسا خانومه قصه ما پیداش شد و ما به سمت خونمون راه افتادیم.
    آیسا اون روز مثله همیشه نبود ینی صبح خوب بود ولی الان که میدیدمش اصلا خوب نبود.
    هیچ سوالی ازش نپرسیدم تا برسیم خونه. وقتی رسیدیم بدون هیچ حرف و اتلاف وقتی حولشو برداشت و رفت حموم.
    منم دیگه شکم به یقین تبدیل شد که این یه چیزیش هست.
    رفتم تو اتاقمون و مشغوله خوندن درسم شدم. بعده ۱۰ دقیقه در اتاق باز شد و آیسا با حوله ای که روی شونش بود وارد اتاق شد.
    منم همون لحظه برگشتم و همه چیزیو دیدم اما خودمو زدم به ندیدن و مثه جت برگشتم.
    آیسا تازه فهمید چه گندی زده و با یه جیغ کوچولو سریع خودشو پوشند و گفت ایلیا تو اینجا چیکارمیکنی سکتم دادی.
    من

    آیسا
    ????
    گفتم ببخشد که تو اتاقه خودم نشستم و دارم درس میخونم.
    گفت راس میگی و خیلی سریع از کمدش لباس برداشت و رفت اتاقه بغلی که بپوشه.
    ۵مین بعدش برگشت و یه ظرف پراز تنقلات هم دستش بود.
    نشست رو تخت و شروع به خوردن از محتویات ظرف کرد رو کردم طرفش و گفتم تک خوری نامرد؟؟؟؟
    گفت نه داداشی بیا اینجا توهم بخور. رفتم رو تخت رو پاش دراز کشیدم و مشغوله خوردن شدم.
    بالاخره طاقتم تموم شد و ازش پرسیدم: نمیخوای به داداشی بگی چی شده؟
    یخورده نگام کردو گفت میخوام ولی نمیتونم.قول دادم چیزی به کسی نگم.
    بهش گفتم هرجور راحتی ولی اگه چیزی نارحتت کرده بگو من بدونم .
    اونم گفت ایلیاااااااااا اذیتم نکن دیگه تو که منو میشناسی. تا نخوام بگم نمیگم.
    با خنده گفتم باشه هرجور آجی کوچیکه راحته.
    اینو گفتم و از رو تخت جهیدم پایین چون میدونستم الان میوفته دنبالم. از اتاق اومدم بیرون و آیسا هم دنبالم میدویید.نمیدونم چرا ولی خیلی رو این موضوع بزرگ و کوچک حساس بود و منم همیشه از این راه اذیتش میکردم.
    الهی من براش بمیرم وقتی داشت دنبالم میدویید پاش گیر میکنه به لبه فرش و با مغز میاد پایین.
    سره زانوش بخاطره کشیده شدن رو فرش زخم شده بود و لوس بازیش گل کرده بود و بغض کرده بود. سریع برگشتم عقب و بعد از یخورده خنده بغلش کردم و بردمش تو دست شویی تا زخمه پاشو تمیز کنم براش. بالاخره خودم مقصر بودم خودمم باید پاشو براش پانسمان میکردم. اگر بدونین چه لوس بازی ای دراورد. ینی رسما مارو مورد عنایته خویش قرار داد.
    بعده پانسمان برای اینکه از دلش در بیارم راضیش کردم که غروب باهم بریم بیرون به خرجه من.
    ????
    خلاصه غروب شد و ماهم حاضر شدیم که بیریم بیرون. یکم تو خیابونای بالاشهر تهران چرخیدیم و زمانو گزروندیم تا شب شدو رفتیم یه رستوران و غذا رو زدیم بر بدن.
    فقط اینو بگم من اونشب تقریبا ۲۰۰ تومن پوله بی زبونو از جیبه مبارک تخ کردم بیرون.
    ما رسیدیم خونه و نشستیم پایه تلویزیون. داشتیم کانالا رو بالا پایین میکردم که یدفعه دیدم یچی چسبید بهم که فهمیدم آیساعه. بغلم کرده بود و بهم گفت:داداشی بابت امشب مرسی بابته پامم بخشیدمت با اخم.
    اینو که شنیدم خندم گرفت گفتم نه به اون بغل نه به این اخم.
    خلاصه اینکه رسیدم به یه کاناله فیلم که شانسه ما فیلمشم ترسناک بود؛نشستیم به دیدن ینی من رفتم بالشو ملافه و اینا رو اوردم آیسا هم رفت یه مقدار تنقلات اورد.
    سرتونو درد نیارم انگشت سبابه دست راستم کبود شده اینقدر آیسا فشارش داده منم قدرت اعتراض ندارم که وگرنه دوباره باهام سره جریانه پاش قهر میکنه برا همین جیکمم در نیومد تا فیلم تموم شد.
    اینقدری که من از جیغای یهویی آیسا میترسیدم از صحنه های فیلم نترسیدم.
    ????
    فیلم تموم شد ولی آیسا همچنان در حاله لرزیدن بود و تو گرمای خرداد داشت یخ میزد.
    با هزار بدبختی راضیش کردم که اخه خواهره من الان جن با منو تو چیکار داره اخه پاشو بریم کپه مرگمونو بزاریم گفت نه من نمیام تو اتاق همینجا راحتم منم گفتم باشه.
    صلاحه مملکت خویش خسروان دانند.
    پاشدم رفتم تو اتاقمون و رو اون بخشی از تخت که ماله من بود دراز کشیدم.
    ۳۰ثانیه نشد دیدم با بالشا و ملافه ها اومده پیشم تازه یه بطری آبم دستش بود که یه وقت مجبور نشه نصفه شب تنها بره پایین آب برداره.
    ????
    من که مطمئن بودم میاد اصلنم از اومدنش تعجب نکردم.
    وقتی دید که بهش دید ندارم،سریع لباس خوابشو پوشید و اومد تو تخت پیشم. و چنان سفت بغلم کرد که استوخونام به صدا در اومد منم بغلش کردم.راستش از اینکه بهم تکیه کرده خیلی خوشحال بودم. از اینکه میدیدم اینجوری وقتی ترسیده به من اعتماد میکنه یه جوری شدم؛ولی خوب دوسم نواشتم که واقعا بترسه.بیچاره داشت سکته میکرد سره چنتا از صحنه های فیلم.
    مشغوله نوازش موهاش بودم که دیدم صدای نفساش سنگین شد.فهمیدن که خوابش برده.مثله هرشب که موهاشو نوازش میکنم به کارم ادامه دادم. این کار بهم یه ارامشه خاصی میداد.
    میدونین من عاشقانه آیسا رو دوست داشتم.چیزی بیشتر از رابطه خواهر برادری.احساس میکنم عاشقش هستم.
    چون خواب آیسا سنگینه حتی اگه تکونشم بدی بیدار نمیشه یگبرای همین خیالم راحت بود.
    به سختی از بغلش دراومدم و رفتم توی سرویسه طبقه پایین از جاسازم یه نخ برداشتم و دود کردم دمه هواکشه مستراح. این موضوع رو حتی آیسا هم نمیدونست.
    بعده تموم شدنش یه ذره ادامس جویدم بعدشم حسابی به خودم عطر زدم و لباسامم عوض کردم وقت برگشتم تو اتاق دیدم آیسا وسط در وسط تخت ۱۶۰سانتی متری خوابیده تازه دستو پاشم بازه ینی من هیچ راهی بجز حرکت دادنش نداشتم.
    با هزار زورو زحمت هلش دادم سمته راسته تخت و تازه اینجا بود که چشمم به لباس خوابش افتاد.کلش ساتن بود ینی اونورش پیدا.
    بخاطر آیسا خانوم همیشه هم یه چراغ خوابی روشناییی چیزی تو اتاق روشن بود.
    به همین دلیل قشنگ روش دید داشتم.و برای اولین بار به بدنش دقت کردم وزن ۵۰کیلو قد۱۷۰سانتیمتر.میدونین این ینی چی؟
    ینی یه دختر سوپرهات.!!!!
    پاهای فوق العاده خوش فرم و زیبا،شکم و پهلوشم که حرف نداشت. ینی خدا همه جوره این عشقه منو تراشیده بود و عمل کرده بود.
    صورتشم که دیگه نگم بت.
    واقعا برای اولین بار به بدن آیسا دقت کردم و خیره شدم. تازه فهمیدم که خواهرم چه دسته گلیه و بیاد حسابی ازش مراقبت کرد که یوقت پژمرده نشه.
    خودم هموجوره مثله شیر پشتش هستم و میمونم. مگه کسی جرئت داره به عشقه من چپ نیگا کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    مادرشو خودم به عزاش میشونم.
    از هممء این بحثا بگذریم. یچیزی تو آیسا منو دیونه کرد.
    ما تازه به سنه بلوغو این حرفا رسیدیم.چطوری خواهر من چنین سینه های سکسی داشت؟
    زیره اون نوره کم نوک سینه هاش معلوم بود که صورتی کم رنگ بود.
    پیشش دراز کشیدم.بتزم دست بردم تو موهای مثله ابریشم نرمش. یدفعه ناخوداگاه دستم بسمت پایین اومد و به سینه هاش رسیدم. تا دستم خورد به نوک سینش فهمیدم دارم چه غلطی میکنم و یدونه کشیده به خودم زدم.که حقمم بود.یه پتوی نازک کشیدم رو جونه مرمری عشقم و خودمم رفتم زیر ملافه و خوابیدم.
    از اون شب یک ماه گذشته و من هنوزم بابت اون کاری که کردم پشیمونم و منتظره یه فرصت بودم که هم به آیسا بگم منو ببخشه و هم ازش بخوام که یخورده رعایت منم بکنه.
    داداششم ولی پسرم و خرم.یه وقت دیدی کار دسته خودمون دادم.بگذریم.
    چند روز بعدش راجبه لباس پوشیدنش بهش گفتم و اونم کاملا منطقی و بدونه حتی کوچک ترین توضیحی قبول کرد. برا همینه که من عاشقشم دیگه.بهش بگی ف فرحزاد پیاده میشه.
    ۲ساله دیگه هم گذشت.
    من و آیسا به راحتی دیپلممون رو گرفتیم و منم بخاطر یسری دلایل از سربازی معاف شدم.
    میرفتیم دانشگاه اتفاقا الان رشته آیسا هم برق بود و با من هم کلاس بود.
    وسطای ترم بودیم که یکی از بچه های کلاس به اسم نسیم مارو برای تولدش به خونشون دعوت کرد.
    باهزار زور و زحمت از بابا اجازه گرفتیم که به این پارتی بریم.
    اقا رفتیم.همه چیز عادی بود تا اینکه ساعت از ۱۰ گذشت.یدفعه دی جی قاطی کرد،مشروب ها وارد ساختمون شد و یسری دختر و پسر داغون وارد شدن که از قیافشون معلوم بود چیکارن.
    تا این جوری شد به آیسا گفتم زود باش بپوش بزنیم بیرون.
    آیسا رفت طبقه بالای ساختمون تا لباساشو بپوشه اما دیدم دیر کرد نگران شدم.
    رفتم بالا دیدم ۳تا پسر دارن کشون کشون آیسای منو میبرن تو یه اتاق. خون جلو چشامو گرفت.دویدم سمتشون که فهمیدم همشون مستن.
    اولی رو زدم کنار دومی هم شاخ شد شاخشو شکستم موند سومی که دهن آیسای منو گرفته بود که جیغ نزنه.
    جوری با پام گذاشتم تو صورتش که باید کامل جلوبندیو عوض کنه.
    دیدم آیسای من داره گریه میکنه.ترسیده بود.حقم داشت.سه تا گوریل خفتش کرده بودن.خدا میدونست اگر یخورده دیر تر میومدم بالا چه بالای سره خواهر کوچولوم می اوردن.
    خدایا شکرت که به موقع رسیدم.
    من تازه گواهینامه گرفته بودم و بابا هم برام ماشین گرفته بود.
    برای اینکه پفه چشمه آیسا بخوابه و یخورده حالش بهتر بشه،به خونه زنگ زدم و گفتم که تا دیر وقت نمیایم. برای همینم دیگه نگران نمیشدن که چرا دیر کردیم.
    دوباره رفتیم خیابون گردی و شام خوردیم.
    حاله آیسا بهتر بود.خیلی بهتر.
    رسیدیم خونه .مامان و بابا خواب بودن چون خیالشون از بابت ما راحت بود. تا رفتیم تو اتاقمون آیسا پرید تو بغله من حتی پاشم رو زمین نبود.
    دوباره داشت گریه میکرد و ترسیده بود.منم بهش حق میدادم و فقط بهش حرفای دلگرم کننده میزدم.
    با همون لباس بیرونش تو بغله من خوابش برد.منتظر شدم خوابش که سنگین شد.شروع کردم به پاک کردن آرایشش که یوقت اذیتش نکنه. بعد از اون از تو کمدش لباس خوابشو برداشتم و به فکر رفتم که چجوری تنش کنم.
    لباسش یسره حلقه ای بود ینی میتونستم لباس خوابشوتنش کنم بعد از زیرش لباسه تنشو بکشم بیرون.همین کارم کردم.و موفق شدم. کفششو از پاش دراوردم و جوراب شلواریشم با هزار مکافات از پاش دراوردم.
    خداروشکر لباسی که برداشته بودم بلند بود و همین باعث شد موقع کندن جورابش قسمتای خاصو نبینم که تحریک بشم مثله دفعه قبل.
    لباسه خودمم عوض کردم و رو تخت پیشش خوابیدم و مثله هرشب مشغوله نوازش موهاش شدم.
    برای چندمین بار آیسای عزیزم به من اعتماد و تکیه کرد.
    از این بابت جوری خوشحالم که انگار کارخونه تی تاب سازی رو به نامه خر کردی.
    من که خیلی خوشحال بودم. مشغوله بازی با موهای ابریشمیش بودم که منم خوابم برد.
    با یه تکون خیلی بد از خواب بیدار شدم و دیدم که آیسا وقتی داشته سعی میکرده از بغله من دربیاد ناخوداگاه تکونم داده و بیدارم کرده.
    تا ویندوزم بالا بیاد طول میکشه برای همین نشستم رو تخت و چشمامو بستم.
    یدفعه آیسا که خودشو تو آینه دید به حالت سوالی پرسید:ایلیا من دیشب لباس عوض نکرد م ،کردم؟؟؟؟!!!!
    با خنده و علامت سر گفتم نه نکردی.
    دیدم آیسا چشش گرد شد صورتش سرخ شد و رفت تو سرویسه اتاقمون.
    منم داشتم بخاطر عکس العملش میخندیدم.
    به ساعت نگاه کردم دیدم دمه ظهره پاشدم رفتم طبقه پایین دست شویی چون ماله خودمون پر بود مجبور به پایین رفتن شدم.
    تو پله ها مامانو دیدم که گفت خداروشکر فهمیدم زنده این.از بس خوابیدین نگرانتون شدم.میخواستم بیام ببینم نفس میکشین یا نه؟!
    با خنده گفتم مادر پسرت که زندس.دخترت فلا تو مواله پس نتیجه میگیریم که اونم زندس.
    گفت زودباش برو پایین میزو چیدم برای نهار. گفتم الان؟؟؟؟!!!!
    گفت اره و حرفم نباشه که گشنمه. منم گفتم باشه و رفتم موال.
    بعد از اومدنم از موال دیدم که هم آیسا هم مامان پشته میزن و دارن میخورن به نشونه اعتراض گفتم باو مام هستیما. یدفعه دیدم یه دمپایی از بغله گوشم رد شد. فک کردم مامانه و با کماله تعجب دیدم که دسته آیسا بالاعه و بش گفتم یکی طلبت و نشستم پشته میزو غذا رو خوردیم.
    بعده غذا باهم رفتیم بالا و دوباره رو تخت ولو شدیم.
    • یدفعه یاده یچیزی افتادم.بهش گفتم :آیسا یادته دو سه سال پیش یه چن روزی ریخته بودی بهم و زیاد مارو تحویل نمیگرفتی؟
    گفت آره یادمه چطور؟
    گفتم اون موقعه بهم گفتم تا نخوام بگم نمیگم. خو الان بگو چت بود.
    گفت یه شرط داره؟
    گفتم چی؟
    اونم گفت باید برام لاک بزنی. منم گفتم اوووووه یجوری گفتی شرط گفتم حالا چی میخواد بگه. اونم خندید.
    علته این حرفش این بود که چون چپ دست بود نمیتونست خوب دسته چپشو لاک بزنه همیشه خراب میکرد.
    بهش گفتم پاشو لاکو تشکیلاتشو بیار.
    اونم پاشد و رفت سره دراورش و یه لاکو یه بسته لاک پاکن اورد.
    شروع کردم به پاک کردن لاک های دستش.
    اونم تو این مدت راجبه همه چی باهام حرف زد الا موضوع اصلی.
    کاره دستاش تموم شده بود. که گفتم تموم شد اونم گفت نه پاهامم مونده.
    من گفتم جهنم سگ خورد اینم روش.
    نمیدونم چرا یدفعه یاده اون موضوع افتادم و فوضولیسمم اُد کرد.
    بعد از تموم شدن کارم خیلی اروم ناخونمو کشیدم کفه پاش که یه جیغه بنفش زد و شروع کرد به خندیدن.
    این بشر فوق العاده قلقلکی بود و اصلنم با این موضوع شوخی نداشت.
    مخصوصنم تو کفه پاش.????
    بعد از کلی مدت که خندش تموم شد گفت روانی چرا این کارو کردی؟
    منم گفتم دلم خواست بعدشم گفتم الوعده وفا.
    حالا نوبته توعه.
    گفت دوستم سحرو یادت میاد؟
    گفتم آره.
    گفت اون روز صبح قبله امتحانمون یه چیزی نشونمون داد که هممون رو داغون کرد.
    گفتم چی بود؟
    گفت یه فیلم بود که خودش و داداشش داشتن توش یه کارایی میکردن.
    گفتم چی کار؟
    سروشو انداخت پایینو گفت همون کاری که نباید تا قبله ازدواج انجام داد.
    من یه لحظه هنگ کردم چون انتظاره همه چیو داشتم بجز این.
    گفتم مطمئنی داداشش بود؟
    گفت اره چون قبلا دیده بودمش مطمئن بودم که خودشه. بعد از این جریان همه بچه ها تردش کردن و دیگه هیچکودوممون سمتشم نرفتیم.
    برای همین حالم چندروز خوب نبود چون هضمه این ماجرا برام سخت بود.
    گفتم مرسی که بهم گفتی و دیگه هم بهش فک نکن.
    گفت خیلی وقته که دیگه اصلا به ذهنشم نیومده بوده تا اینکه تو ازم خواستی وگرنه اصلا یادمم نمیومد.
    گفتم ببخشید ولی بدجوری رو مخم بود.
    گفت عیب نداره و مرسی بابته لاک.
    منم گفتم که قابله آجی کوچیکرو نداشت. ولی اصلا حالی واسه فرار کردن نداشتم برا همین نشستم همونجا و چنتا مشتو لگد نوشه جان کردم.
    ولی برام مهم نبود چون این ضربه ها رو کسی که عاشقانه دوسش دارم داشت بهم میزد منم هیچی نگفتمو فقط نیگاش کردم.
    اونم از این حرکته من تعجب کرد و دست از زدن برداشت.یهو پرسید ایلیا خوبی؟اصلا خودتی؟
    خندم گرفت اول گفتم خوبم بعدم گفتم بعله خودمم.
    و یدفعه با دسته راستم پاشو کشیدم سمته خودم وبا دسته چپمم شروع کردم به قلقلک دادانش.در همون حین بهش گفتم تو یکی بهم بدهکاری و الان داریم بی حساب میشیم.
    بدبخت اینقدر خندیده بود دیگه نا نداشت و خواست بیاد تو بغلم منم با آغوش باز پذیرفتمش و گفتم ببخشیدا ولی حقت بود.مثل همیشه شروع به نوازش موهاش کردم.ازاین کارم خوشش می اومد و مثه بچه گربه ها خودشو لوس میکرد.
    یه یه هفته ای از این ماجرا گذشت که فهمیدم با یه پسری دوست شده.ته توشو دراوردم دیدم داداش یکی از دوستاشه.من فقط نگران این بودم که بهش اسیبی نرسه برا همین اول از همه رفتم سراغه پسره و باهاش اتمام حجت کردم که اگه خواهرمو ناراحت کنه گردنشو میشکنم. اونم خیلی منطقی باهام صحبت کرد و باهم کنار اومدیم.بهشم گفتم که به آیسا چیزی نگه.
    چن روز بعدش آیسا با یه حالته خاصی اومد تو اتاق و گفت ایلیاااا
    گفتم جونه ایلیا؟
    گفت میخوام راجبه یه چیزی باهات صحبت کنم که ممکنه ازت بدم بیاد.
    گفتم بگو عزیزم.
    سرشو آورد بالا و تو چشام نگاه کردو گفت من با یه پسر دوستم.
    خندم گرفتو گفتم میدونم.
    به حالت جیغ گفت میدونی؟!؟!؟!؟!
    گفتم اره اگه میخوای حتی بهت میگم کیه.
    با تعجب تمام و فکه افتاده گفت پس ینی اصلا ازت بدم نیومده؟؟
    گفتم نه.
    گفت مطمئن باشم؟
    گفتم مطمئن باش.مگه میشه من از عشقم بدم بیاد؟تو هرکاریم که بکنی همیشه عشقه احمقه من میمونی.
    یدفعه گفت احمق خودتی.
    گفتم من همین الان بهت گفتم که عاشقتم ولی تو فقط لغته احمقو توش شنیدی پس واقعا یه احمقی.
    خندیدو گفت ایلیاااااااا
    گفتم جونه ایلیا؟
    که گفت اذیتم نکن دیگه. منم بهش گفتم که عشقم اخه من که نمیتونم تو رو اذیتت کنم.
    و دوباره شروع کردم به قلقلک دادنش.اصن در این مورد بخصوص شدیدا کرم داشتم و نمیتونستم خودمو کنترل کنم.
    آیسا هم فقط میخندیدو لگد میپروند.
    فردای اون روز دیدم آیسا ناراحته. رفتم پیشش نشستم گفتم چی آیسای منو ناراحت کرده؟
    سرشو گذاشت رو سینمو گفت با احسان کات کردم.
    شروع نوازش موهاش کردمو گفتم چرا عزیزم؟
    گفت چون امروز وقیحانه ترین حرفه عمرمو شنیدم و دیگه نتونستم تحملش کنم و سریع باهاش کات کردم.
    چی بهت گفت؟؟؟؟(با لحنه عصبی گفتم)
    سرشو اورد بالا و تو چشمام نگاه کردو گفت بهم پیشنهاد داد برم خونشو
    نذاشتم جملشو تمام کنه و گفتم مرسی که بهم گفتی.
    گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به یکی از دوستام که داداشش شرخر بود.
    ۵۰براش کارت به کارت کردم و عکسه پسرره رو با یه آدرسه تقریبی بهش دادم.
    فرداش عکسه پسررو برام فرستاد که جلوبندیش اومده بود پایین.
    راجبش چیزی به آیسا نگفتم که ناراحت نشه.ولی خودم خیلی با این حرکتم حال کردم.
    ۲سال دیگه هم گذشت.الان ۲۰سالومن شده.
    مامان و بابا دلشون هوایه سفر میکنه و وسطه زمستون پامیشن میرن شمال.
    منو آیسا هم حاله رفتن نداشتیم ترجیح دادیم خونه پیشه هم بمونیم.
    هوا توی خونه متعادل بود اما ایسا چون سرمایی بود آستین بلند تنش بود با یه مدل از این ساپرتایی که توش خز داره و آدمو گرم میکنه یه جورابه مشکی هم پاش بود.
    منم یه شلواره معمولی با یه تی شرت تنم بود خیلیم راحت بودم.
    نشسته بودیم پای تی وی و بازم داشتیم فیلم ترسناک میدیدیم.
    آیسا از قبل بهتر شده بود.دیگه بغلت میکرد انگشتتو فشار نمیداد.
    پاهاشم انداخته بود روپاش.منم چون پاش جلو دیدم بود با دستم پاشو پایین نگه داشته بودم و با دسته دیگمم بغلش کرده بودم.
    کسانی که خواهر دارن میدونن چی میگم. خیلی لذت بخشه که یه نفر که اندازه جونت دوسش داری بهت تکیه کنه و تورو پشت خودش بدونه.
    نمیدونم چرا من یه علاقهء خاصی به پا داشتم و الانم که پایه آیسا دستم بود شروع به ماساژه کفه پاش کرده بودم. چند وقتی هم بود که فیلمایه پورن نیگاه میکردم و از قسمتایه ماساژش یه چیزایی یاد گرفته بودم. تو نگو که این مدل ماساژا شهوت برانگیزه. و آیسای بیچاره من الکی الکی داره شهوتی میشه.
    از حرکاتش دیگه معلوم بود که یه چیزیش هست چون وقتی داشتم پشته زانوشو می مالیدم یهو نفساش سنگین شد گرمش شد جوری که جورابشم درآورد. و من بادیدن پایه بدونه جورابش دوباره رفتم سراغه پاش ولی اینبار انگشتاشو میمالیدم.
    یدفعه با یه لحنه داغون گفت ایلیا میشه بس کنی؟حالم خوب نیس.
    گفتم چی شده آجی گفت هیچی فقط دیگه ماساژم نده منم گفتم هرچی توبگی و دستمو انداختم پشته گردنش ادامه فیلمو دیدم که هرچی میرفت جلو تر آیسا بیشتر میومد تو بغله من. هنوزم نفساش سنگین بود و از قبل خیلی بهتر بود نسبت به قبل.
    هیچی دیگه من آخرای فیلم رفتم تو چرت. آیسا هم دید که من خوابم برده پاشد رفت یه پتو باره من بیاره که یدفعه دویید سمتم. سریع پتورو انداخت روم و دوباره چسبید بهم. علته ترسشو نمیدونم ولی خوشحالم که باعث شد دوباره بیاد پیشه من.یکی دوساعت بعد از خواب پاشدم دیدم آیسا همچنان منو بغل کرده ولی خوابه. دلم نیومد تکونش بدم چون میدونستم سریعا بیدار میشه چون خواب بعدازظهرش خیلی سبک بود. یه نیم ساعتی تو همون حالت موندم.دیدم نه خیر این بیدار بشو نیست.یدفعه تلفن خونه که بغله من بود زنگ خورد.آیسا از خواب پرید و شد آنچه که نباید میشد. مامانم بود.بازم میخواست بدونه زنده ایم یا نه.
    وقتی فهمید زنده ایم خیلی خوشحال شد و خندید.
    ینی چقدر نگرانمون بودن واقعا.
    یذره هم با آیسا صحبت کرد و بعدشم قطع کرد.
    بعد از تموم شدن حرفش بش گفتم پاشو حاضر شو بریم بیرون. گفت کجا؟ منم گفتم حالا جاش پیدا میشه اونم گفت ایلیا اصلا حالش نیست.
    گفتم مطمئنی؟ که با سر تایید کرد آره. منم گفتم هرجور راحتی.
    دوباره شروع کردم به بالا پایین کردن کانالا که دیدم داره جورابشو میپوشه منم که این صحنه رو دیدم یه حالی شدم راستش.
    خیلی برام عجیب بود.قبلا تو خواب ارضاشده بودم ولی این حسش متفاوت بود.
    یه فکری زد به سرم که دوباره با پاهاش بازی کنم.منم که همیشه گرممه و اونم الان سردش بود.بهترین فرصت بود که یکم با پاهاش وربرم. ازش پرسیدم سردته؟اونم گفت پاهام یخه. جورابشو پوشید و پاشو کرد زیره پتو منم دستمو بردم زیره پتو و پاشو گرفتم تا دستم به پاش خورد گفت لطفا بزار دستت بمونه که خیلی گرمه منم از خداخواسته گفتم باشه و شروع به ور رفتن با پاهاش شدم.
    تو وضعیت بدی بودم.از یه طرف حاله عجیبی داشتم از طرفه دیگه آلتم در حالته نعوض کامل بود از یه طرفه دیگه هم آیسا خواهرم بود که اندازه جونم دوسش داشتم.
    وقتی به کاری که داشتم میکردم فکر کردم از خودم بدم اومد و یه چک به خودم زدم که باعثه شوک شدن آیسا شد.گفت چیکار میکنی روانی؟
    گفتم هیچی بهتره که چیزی نگم.دستمم گذاشتم رو سینم که دیگه به پاهاش دست نزنم.
    خداییش دمشم گرم هیچی ازم راجبش نپرسید.
    اون روز گذشت تا شب موقع خواب که تو تختمون دراز کشیده بودیم آیسا هم لباس خوابشو پوشیده بود و داشت با گوشیش ور میرفت. (خدا بگم چیکارم کنه که اینقدر پیش رفتم.)
    من داشتم موهاشو نوازش میکردم یه آیسا یدفعه لرز کرد و یخورده خودشو جمع کرد یدفعه دیدم که صفحه گوشیش رو سینشه و بخاطر این لرزیم که کرده بود نوک سینش بدتر از همیشه زده بود بیرون. این صحنه رو که دیدم دیگه رسما دیوونه شدم.
    من واقعا عاشقه آیسا بودم اما الان درگیره هوس شده بودم.اونم چی خوابیدن با خواهرم. حتی فکرشم برام عذاب آوره الان ولی اون موقع فقط یخورده عذاب وجدان داشتم.
    میدونستم خواهرم با این حرکتم اصلا راه نمیاد و ممکنه حتی بدبختم کنه ولی دیگه حسابی شهوتی شده بودم و خواهره بیچارم روحشم خبر نداشت که چه خوابی براش دیدم.
    تصمیم گرفتم وقتی خوابید برم سراغش.
    بعده از یک ربع گوشی رو گذاشت کنار. منو یه بوس کرد و خوابید. منم همچنان مشغوله بازی با موهاش بودم.
    وقتی خوابش سنگین شد شروع به مالیدن و لیسیدن پاش کردم چون واقعا از پا خوشم میومد.اونم که تحته هیچ شرایطی بیدار نمیشد پس خیالم راحت بود.
    بعد از پاهاش اومدم بالا و شروع با بازی با ممش کردم که واقعا نرمو خیلی خوب بود.بعدشم لباس خوابشو دادم بالا و شروع به خوردن ممش کردم. واقعا از خودم متنفر شده بودم ولی دیگه نمیتونستم جلویه خودمو بگیرم چون شهوت تمامه وجودمو گرفته بود.مخصوصا که اینم اولین سکسم بود و خیلیم داشت بهم حال میداد. وقتی از ممش سیر شدم رفتم پایین تر و شرتشو دراوردم و برای اولین بار چشمم به کُس افتاد.داشتم از شهوت روانی میشدم.دست زدم به کُسش که دیدم خیسه خیسه فهمیدم که وضعه اونم بهتر از من نیست.
    شروع کردم به خوردن کُسش و دیگه رو ابرا بودم. دیگه هیچی برام مهم نبود.چون اگه میخواستمم نمیتونستم جلویه خودمو بگیرم.
    کیرومو از شلوارم در آوردم دیدم که از گرماش دستم که سرد بود تو یه لحظه گرم شد.
    شروع کردم به مالیدن کیرم به کسش. که دیدم آه آه آیسا دراومد.و این ینی که بیدار شده.
    ????
    نمیدونم از کی بیدار بود فقط میدونم که به احتماله زیاد من به فنایه عظما رفتم اما این موضوع باعث نشد از کارم دست بکشم.
    همین جوری که داشتم رو کسش میکشیدم یدفعه یه فکری به سرم زد.
    کیرمو گذاشتم رویه سوراخه کُسش میخواستم رسما جفتمونو بدبخت کنم.
    یه ذره فشار دادم تو که با جیغ گفت ایلیا نه نکن.بدبخت میشیم.قول میدم راجبش چیزی به کسی نگم تو فقط اینکارو نکن.به آیندمون فک کن.
    گفتم آیسا نمیتونم. و کیرمو یدفعه کردم تو کُسش.
    جوری جیغ زد که پرده گوشم پاره شد.
    گریش دراومده بود و داشت اشک میریخت. منم داشتم دلداریش میدادم که الان دردش تموم میشه و لذتش شروع میکنه.
    دیدم نه یک ربع گذشته و آیسا همچنان داره گریه میکنه. کیرومو از تو کُسش کشیدن بیرون و خوابیدم پیشش.ترسیده بود. ازمن که برادرش بودم. از زندگی که به دسته من بدبختش کرده بود. و... .
    بغلش کردم گفتم از من میترسی عشقم؟
    با سر گفت اره و سعی کرد ازم دور شه. داشت تقلا میکرد ولی من بیشتر به خودم فشارش دادم و گفتم آیسای من نترس میدونم الان ازم بدت میاد ولی من ولت نمیکنم.
    من الان درگیر هوس و اشتباه شدم ولی به جونه خودت قسم میخورم تا آخرش باهات میمونم و این کارمو جبران میکنم.
    میدونست وقتی جونه خودشو قسم میخورم راست میگم و زیره حرفمم نمیزنم.
    اینو که شنید اومد تو بغلم و مثه ابره بهار گریه کرد.
    یه یک ساعتی تو بغلم داشت گریه میکرد و دیگه آخرای هق هقش بود.
    ساعت ۵ صبح بود. ماهم نخوابیده بودیم.
    از جام پاشدم و آیسا هم بغا کردم و بردم حموم.
    فقط تو وان دراز کشیده بود و من تمامه وجودشو براش شستم.
    خون خیلی کمی ازش اومده بود ولی همین یذره براش خیلی دردناک بوده.
    دلم واقعا براش میسوخت.
    بعده از تموم شدن شست و شو موهاشو براش خشک کردم و لباس تنش کردم خودمم لباس پوشیدم و دوباره بلندش کردم و رفتیم پایین سواره ماشین شدیم.
    بردمش به یکی از بهترین رستورانای کله تهران که صبحانه های خوبی داشت.حالا ساعت ۶صبح بود و تازه همشون باز کرده بودن. تا جایی که میشد عسلو و خامه و چیزایه مقوی رو به زور چپوندم تو حلقش بیچاره دیگه داشت بالا میاورد که بالاخره صداش دراومد و گفت ایلیا بس کن دیگه خفه شدم.گفتم باشه اینم آخریش.
    بعد از خوردن صبحانه رفتیم خونه ولی اینبار خودش راه میومد.
    لباسامونو عوض کردیم که دیدم رفت رو تخت دراز کشید ولی چشماش باز بود ینی نمیخواست بخوابه منم رفتم پیشش خوابیدم و بغلش کردم.ازش پرسیدم ازم ناراحتی؟گفت آره.و بعدش شروع کرد به گفتن:ایلیا تو برادرمی چرا همچین کاری باهام کردی؟هان؟ جواب بده از خودت دفاع کن میدونی منو تا اخره عمرم بدبخت کردی؟ میدونی اگه به مامان بگم توهم مثله من بدبخت میشی؟ میدونی؟ فقط بگو میدونی و همه این کارارو کردی؟(این رو داشت با بغض میگفت)
    دیگه بغضه رو نتونست نگه داره و با گربه گفت ایلیا تو برادر دوقولومی تو برادر بزرگم بودی و هستی ولی چرا با بی رحمی تمام به من که خواهرت بودم تجاوز کردی؟؟؟؟ها؟ جواب بده لعنتی.تورو خدا جواب بده.و با مشت میکوبید به سینم.
    وقتی گریش تموم شد گفتم آیسا اون حرکت اصلا دسته خودم نبود ولی الان که این اتفاق افتاده خودم تا تهش پشتتم. اصلا میخوای همین بعد از ظهر بریم دکتر پردتو بدوزه که خیالتم راحت شه؟میخوای؟
    هیچی نگفت نمیدونم چرا. منم گفتم آیسا خودت میدونی من همیشه عاشقت بودم هستم و میمونم. تا ابدم به پات میمونم و هرکاریم که بگی برات میکنم هرکاری.
    با حرفایی که بهش زدم یخورده با این موضوع کنار اومد و توبغلم خوابش برد. منم خوابیدمو دم دمای ظهر بود که از خواب پاشدم دیدم آیسا نیست رفتم پایین دیدم دراز کشیده و داره فیلم میبینه. رفتم نزدیک تر دیدم یه کیسه آبه گرم گذاشته رو شکمش و یه لیوانم پیشش بود که نمیدونم توش چی بود ولی فک کنم از این دمنوش های گیاهایی چیزی بود.
    رفتم پایین پاش نشستم و باهاش حرف زدم خیلی عادی جوابمو میداد و باهام صحبت میکرد.
    ازش پرسیدم حالت خوبه؟گفت از قبل خیلی بهترم ولی یه قسمتایی از شکمم درد میکنه. بهش گفتم میخوای بریم دکتر که گفت نه بهترم. گفتم من هنوز سره حرفه صبم هستما هر موقع خواستی حاضر شو بیریم برای کارای خیاطی.
    با این حرفم یخورده خندید و گفت لازم نیست. اصلا دلم نمیخواد دوباره تجربش کنم.
    راستش با این حرفش یخورده خوشحال شدم.
    برای نهار غذا سفارش دادم و بعد از غذا باهم راجبه همه چیز صحبت کردیم بجز دیشب.
    شب شد.میخواستیم بخوابیم که من دوباره شهوتم زد بالا دیشبم که ارضا نشده بودم الان حالم از دیشبم بدتر بود.
    شروع به نوازش آیسا کردم که گفت بازم برام نقشه داری؟
    خندیدم و گفتم اگه بزاری آره. دیشب که نشد لاقل امشب یه حالی بکنیم جفتمون.
    گفت باشه و مواظب باش.
    منظورشو فهمیدم و لبمو گذاشتم رو لباش.
    شاید ۱۰دقیقع تمام بوسیدمش ولی از طعمه لباش سیر نمیشدم.
    اونم دیگه شهوتی شده بود و خیلی خوب همکاری میکرد. رفتم سراغه گردنشو هی میرفتم پایین تر و حدود ۱۵مینم فقط سینه هاشو خوردم. وای که چقدر خوبو نرم بود.
    رسیدم به کُسش و تا میتونستم براش خوردم که یدفعه شروع به لرزیدن کرد و با یه جیغه بلند ارضا شد. منم پاشدم و شلوارمو کشیدم پایین گفتم میخوای امتحانش کنی گفت آره و شروع به ساک زدن کرد اولین لیسشو که زد یه حسی بهم دست داد که داشت دیوونم میکرد از لذت.
    یذره که خورد احساس کردم دارم ارضا میشم و بهش گفتم بسه.
    وضع اون از من بدتر بود از چشاش شهوت میبارید.
    دوباره شروع به بوسیدنش کردم برایه اینکه یکم فاصله بیفته و زود ارضا نشم.
    بعده چند مین دوباره خیلی کوتاه برام خورد که کیرم لیز شه.
    سره کیرمو مثه دیشب کشیدم دوره کسش و به چوچولش مالیدم به صداش در اومده بود. یدفعه کیرمو کامل کردم تو کُسش که یه جیغ بنفش کشید. وای خدا چقدر تنگ بود. کیرم داشت زیره فشاره کُسش له میشد. یخورده که عضلاتش شل شد شروع کردم به جلو عقب کردن و هی سرعتمو زیاد میکردم. بعد از چن مین پوزیشنو عوض کردم و پاهاشو گذاشتم رو شونم ینی فرغونی کردمش.
    تا اخره کار همون جوری ادامه دادم که احساس کردم آبم داره میاد گفتم داره میاد چیکارش کنم؟
    که گفت میخوام امتحانش کنم.
    سریع کیرمو کشیدم بیرون و کردم تو دهنش دوتا لیس زد که آبم پاشید تو دهنشو درجا قورتش داد.دیدم نامردیه ارضا نشه شروع کردم به خوردنه کسش اینقدر خوردم تا آبش اومدو رفت تو دهنم منم آبشو خوردم.
    دوباره شق کرده بودم. آیسا که دیگه نا نداشت تکون بخوره منم که دیگه دلم نمیومد بکنمش چون الان دیگه همش براش عذاب بود.
    پاهاشو اوردم بالا و گذاشتم دوره کیرم و شروع کردم به تلنبه زدن. یه یه ربی همونجوری زدم که آبم خیلی کم اومد و پاشید روی شکم آیسا اونم با انگشتش برداشتو خوردش.دیگه منم نا نداشتم همونجا افتادم رو آیسا. اونم بدبختم زیره من له شد ولی صداش درنیومد.
    این رواله سکسه ما یه هفته ای هر روز ادامه داشت. منکه دیگه کمر برام نمونده بود. آیسا هم هر روز داشت حشری کننده تر میشد.
    ۵سال از اون ماجرا میگذره. الان منو آیسا تو تورنتو زندگی میکنم و رسما زنو شوهرم چون بازم باهم سکس داریم.
    پدرو مادرمونم پارسال تویه تصادف کشته شدن. و ماهم چون تنها بودیم تصمیم گرفتیم از ایران بزنیم بیرون.
    آیسا دیروز بهم گفت که حاملس.
    من از خوشحالی شوک شده بودم.
    گفت چهار ماهشه و جنسیتشونم معلوم شده. ینی ۲قولو حامله بود مثه خودمون یکی دختر یکی پسر.
    هیچی دیگه از بچه هامونم بعید نیست که بخوان راهه پدر مادرشونو ادامه بدن.
    ولی خوب اگرم بدن ماکه مشکلی نداریم.
    تو این ۵ماهه باقی مونده من نمیتونستم با آیسا سکس داشته باشم و خیلی سخت خودمو کنترل میکردم.
    بعضی وقتها که خیلی بهم فشار میومد مثله اون قدیما پاهاشو میکردم.
    ینی لذتی که تو کردنه پاش میبردم از کنونش نمیبردم.


    نوشته: ایلیا

  • 15

  • 31




  • نظرات:
    •   shiraz.boy
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • کیر خر تو خودتو داستانت.


    •   Brave.Heart
    • 2 سال،1 ماه
      • 2

    • چند خط اخر داستانتو که خوندم فهمیدم موضوع داستانت بر محوری چ کسشری میچرخه
      داستانت که تابلوعه تخیلیه، اما تف به شرفت که همچین تخیلی داری


    •   fetish-mashhad
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • عقده ای دروغگو


    •   Rastin_rahimi
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • ینی خاااااک


    •   IRAN08
    • 2 سال،1 ماه
      • 1

    • موفق باشین❤️❤️


    •   دکتربیل
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • ما چقد کسخلیم که نشستیم این داستان کیریو خوندیم من که تا ته نخوندم فقط تا اونجایی خوندم که گفتی با خواهرم رو یه تخت میخوابیم!!
      ما که تا حالا همچین چیزی ندیدیم لطفا هر کسکشی که تا حالا دیده بیاد بگه :|


    •   amir461382
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • باور كنيد ننه باباش هم اينكارن برا همين گفت چون ما كسي رو نداشتيم از ايران رفتيم
      حيف وقتي كه گذاشتم و داستان كيريتو خوندم عن اقا


    •   sos_sher
    • 2 سال،1 ماه
      • 3

    • اولا که پسر انقدر عقده پول نداشته باش.پول هیچی نیس.
      دوما با فرض سسشر نبودن داستان احتمالا ننه آقاتم از کابل اومده بودن تهران که اقوام اعدامشون نکنن.سوما بچه هاتونم هم دیگرو میکنن بعد به قطب شمال کوچ میکنن و روند حروم زادگی همینجوری تو خونوادتون موروثیه و کل کره زمینو فرا میگیره.
      چهارما چون محارم بود سیرم دهنت
      پنجما طبق عهد نامه قدیمی بویینگ 747 با همه سرنشیناش تو کیونت


    •   sos_sher
    • 2 سال،1 ماه
      • 4

    • ششما:ایلیا اسم دختره سسمغز
      هفتما:اون دوتا سسخلی که لایک کردن یا خار سالم ندارن یا سسمغزن
      هشتما لحن سیری فضا سازیت حاکی از یه اتاق دو در دو بود نه یه اتاق بزرگ.والا اتاق خواب منو داداشم 14 متره تخت هم دونفرس ولی واسه این که تا دم در برسی حداقل 4 ثانیه وقت میبره تا خارج شی
      نهما هیچ جوره هم امکان نداره اتاقی که در داره پات گیر کنه به فرش اتاق دیگه چون در چهارچوب داره و چهارچوب در هم بلند تر از ارتفاع فرشه پس اگه قرار باشه گیر کنه خار قانونای نیوتون سابیده میشه.
      دهما هیچ جوره یه آدم سالم با خواهر یا برادر یا حتی فامیل که خیلی نزدیکن نمیخوابن .نمونش دختر عموم که چون همسایه بالا پایین بودیم تا قبل فوت عموم 22 سال باهم بزرگ شدیم و خیلی وقت ها حتی تو یه اتاق و رو یه تخت باهم خوابیدیم ولی مطمئن باشین اگه سالم باشین حتی نگاه هم نمیکنین با این که من خاطراتی با این دختر عموم دارم که بگم پشماتون میریزه ولی یه دفعه هم به خودم جرات ندادم بهش نزدیکی کنم


    •   sos_sher
    • 2 سال،1 ماه
      • 3

    • این ده تا دلیل میتونم 12 تا دلیل سامورایی دیگه هم بیارم که داری سسشر میگی.دوستان ببخشید نظرم بلند شد ساعت 4 صبحه داستانشو خوندم ریده شد تو آرمان هام.
      این سطح از سس مغزی رو پیش بینی نمیکردم (angry)


    •   Mr___pz
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • Kossher Kossher Kossher


    •   LustLove
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • I agre with all the reasons of sos_sher . . .
      (angry)


    •   bache.sefid
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • هاهاهاهاهاهاها. داداش زیادی Game of Thrones دیدی. دیگه خودتو ضایع کردی آخرش


    •   ronald jj
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • من فقط ترسم از اینه که نکنیمون بروسلی


    •   Lorning
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • اول از همه که وقتی اسمت عزته لازم نیس بیای بگی ایلیاس
      دوما ک کیر باو بزرگم دهنت
      سوما یه پیشنهاد دارم واس تحکیم خانوادتون برو فامیلیتو بزار عمه نَنِییان/عمه ننه ایان هرچی ک هست حالا!
      چهارمن که بعد جغ چیز ترش نخور مخ پریود میشی
      پنجمن که یجا خوندم مرحوم چگوارا و ۳ تن از یارانش خارتو گاییده بودن پس تنگ نیست
      و در آخر این داستان تکراریه خونده بودمش
      فوشتم نمیدم میزارم بقیه مادرتو بگان خر افغانی عمه ننه مادر بخطا کیر فیل تو اون پسر عمه ننت (hypnotized)


    •   Shumbul.Tala
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • داداشا, بسم ا... به درو دیوار بدوزید


    •   shahrokh1396
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • دریای عشق خواهر و برادری بی انتهاس....


      کاش منم خواهر داشتم....
      کسی نمیخواد خواهرم بشه.....؟
      جیغ بنفش چیه ک انقد زیاده...؟


    •   جهندآبانی
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • کس نننت


    •   بی_ادعا
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • ی چن وق نبودم حجم کسشعرا رفته بالا مردم نظرتون چیه شرو کنم فش دادن (dash)


    •   Evil222
    • 2 سال،1 ماه
      • 1

    • 16سالتون بوده اندازه خر خان هیکل داشتین بعد مادر پدر بی صاحاب شدتون گذاشتتون کنار هم بخوابین؟اگه واقعیت داشته باشه واقعا متاسفم


    •   Evil222
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • من نمیدونم ای فیلم سوپرای دروغی که اسمشون نوشته شده سوپر سکس خواهر و برادری,همینان ک یسری هارو کلا کسخل کرده, بعضی ها هم تا میبینن این فیلمارو ,سریع میرن خواهرشونو بگا میدن بعد فک میکنن شاهکار کردن.خاک برسرتون.


    •   کاداج
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • یاد game of thrones و اون جمله ی جیمی لنیستر میفتم که میگفت "ما انتخاب نمیکنیم که عاشق کی بشیم"
      نمیدونم چی بگم در مورد داستانت


    •   gladis
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • تو بتنهایی انواع مختلف فانتزی های خاص بچه کونی هارو داری زندگی میکنی،خسته نباشی بهت تعلق میگیره مادر جن ده ی کوتوله،اتاق خواب بزرگه مال تو و ابجی کوس مغزته؟ننه بابات هم حتمن تو اتاق کوچیکا کون میدن،حدس میزنم اعضا حسابی مادرت رو گاییده باشن،نوش جونت جاکش


    •   Khshyr
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • anam gereft kos nane naneis ah ah


    •   johnny_irani
    • 2 سال،1 ماه
      • 2

    • كسكش سفرنامه ماركو پولو انقد نبود سرايداره باس همونجا كونت ميذاشت جقي بدبخت


    •   خروسجنگی
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • ک س مغز جقی


    •   ali-gladiator
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • کیر یعقوب لیث صفاری تو کونت (biggrin)


    •   mimi1368
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • نظر شما چیه؟
      دوست گرامی ورود افراد زیر ۱۸ ساله به سایت ممنوعه لطفا تشریف ببر دوسال دیگه بیا


    •   Mohsenn63
    • 1 سال،2 ماه
      • 2

    • قد ۱۷۰ با وزن ۵۰ کیلو یعنی چوب کبریت


    •   mohamadsaburi
    • 1 سال
      • 0

    • فوش نمیدم ولی چرت و پرت کاااااامل بود!!!!!


    •   henry2013
    • 1 سال
      • 0

    • موفق باشید خیلی خوب بود عالیه دمتون گرم.


    •   Badbakhtbichareh
    • 9 ماه،2 هفته
      • 0

    • پسر شهوانی یعنی عبرت این حرفارو نزن این کارها رو نکن
      من مرده تو زنده
      برو خودتو بستری کن همین الان تو یه مریض حاد جنسی هستی
      منتها تخیل من تو خیالاتم یه پاترول دو در که باهاش برم جاده چالوس که آخرش حتی به پراید مدل ۸۰ هم نمیرسم اونوقت تو کف دستی باز سر از تورنتو در اوردی مادر پدرتم کشتی


    •   viranam
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • فک کنم گیم او ترونز رو زیادی نگاه کردی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو