خواهر زن "مستقل"

    یه هفته ای بود که شرکت واسه جذب دونفر حسابدار خانم آگهی داده بود.
    تو جو و محیط اونجا معمولن خانم ها حاضر به کار نمیشدن و اکثر زنهای شاغل اونجا یا خراب بودن و یا بعد از یه مدت خراب می شدن!


    یه روز احمد همکارم وارد اتاقم شد. پنجره اتاق رو باز کرد و کنار پنجره درحین کشیدن سیگار و بعد از کمی حال و احوال و صحبت های معمولی گفت:
    میگم یه خواهشی داشتم ازت.
    _جونم. بگو.
    _یه خواهر خانم دارم دختر خوبیه! حسابداری خونده و خیلی وقته دنبال کار می گرده. اگه یه لطفی کنی و کارش رو ردیف کنی جبران میکنم برات.
    _من؟؟؟ من چیکاره ام آخه. خود مدیر تصمیم میگیره.
    _میدونم، ولی گفتم اگه تو ازش بخوای و معرفیش کنی قبول میکنه....
    خندیدم و گفتم شرمنده. من نمیتونم.
    بعد از چند دقیقه اصرار و شنیدن پاسخ نه از من، با ناراحتی بیرون رفت.


    نزدیک ظهر دوباره برگشت و این بار با کنایه از بی معرفتی من می گفت و سعی میکرد من رو هرجوری هست متقاعد کنه.
    خیلی خونسرد فقط به حرفهاش میخندیدم و چیزی نمیگفتم. واسم مهم نبود چه فکری میکنه. این بار موقع رفتن شاکی و ناراحت اومد روبروم و گفت: نگو نمیتونم! بگو نمیخوام! حداقل رک و راست بگو چرا اینکار رو نمیکنی؟ همین.


    گفتم: بشین! من روراست جوابتو میدم به شرطی که بعدش تو هم جواب سوال من رو روراست بدی.


    _ببین! اینجا مثل پادگان میمونه! تو یه شهر صنعتی، یه محیط دوراز شهر، یه پروژه با 300 تا نیروی مرد و فقط 2 نفر خانم! هر زن و دختری بیاد اینجا خراب میشه! از مدیر تا کارگر و آبدارچی همه واسش تیز میکنن.
    حرفهای پشت سرش و نگاه های معنی دار به کنار، بالاخره از بین این همه مهندس و نیروی جوون یکی مخ طرف رو میزنه و ازش سواستفاده میکنه. اینجا جای درستی واسه کار کردن یه دختر سالم نیست. دلیل مخالفت من همین بود نه بی معرفتی و....


    متعجب از حرفهام سکوت کرده بود. پرسیدم:
    حالا تو بگو خداییش دلیل این همه اصرار واسه آوردن خواهرخانمت چیه؟؟؟ اون که نه بومی اینجاست و نه متاهله و نه خرجی خونواده میده.


    _حالا که قرار شد روراست باشیم بهت قصدم از این کار رو میگم. من از 5 سال پیش که ازدواج کردم تو کف این خواهر زنم هستم.! اونموقع دانشجو بود و من از دیدن این دختر سیر نمیشدم. هرچقدراز زیباییش بگم برات کم گفتم. خیلی تلاش کردم بهش نزدیک بشم و ترتیب این دختر رو بدم ولی نشد. یکی دوبار تا یه جاهایی جلو رفتم! ولی آخرش اون که باید بشه نشد! الان اگه واسه کار بیاد اینجا، مجبوره پیش ما زندگی کنه یه مدت و این بهترین فرصت واسه رسیدن من به آرزو و رویای هر شب و هر روزمه!


    گفتم احمد این بچه ها به خانم رضایی منشی سابق شرکت با اون قیافه تخمیش رحم نکردن و دیدی چه بلایی سرش آوردن. دختر مردم اون هم خواهر خانم خودت رو میخوای بیاری اینجا؟؟ بین این همه گرگ؟


    با اطمینان و بیخیالی خاصی گفت: خواهرخانمم مدتی هست که از قصد و نیت من خبر داره و بهش قول دادم واسش یه کاری ردیف کنم. با اینکه تا حالا راضی به سکس باهام نشده ولی از رفتار و برق چشماش و نگفتن همون اتفاقات نصف و نیمه بینمون به خانمم، میدونم که خودش هم دلش میخواد. فقط کافیه یه مدت اینجا کنارم باشه تا بتونم تو یه فرصت مناسب کار نیمه تمام خودمو تمام کنم.


    اشتیاق احمد واسه سکس با خواهر زنش بیش از حد بود. از تک تک کلماتش میشد فهمید چقدر تو حسرت این سکس و این اتفاقه. دو سه بار دیگه بهش تاکید کردم و منظورم رو رسوندم که دختره پاش به اینجا باز بشه عاقبت خوبی درانتظارش نیست.


    ولی احمد می گفت خیالت راحت! نمیزارم موندگار بشه اینجا! تا بخواد جا بیفته تو شرکت و اتفاقی بیفته براش، کارشو می سازم! بعد هم به یه بهونه ای از کار منصرفش می کنم.


    اونروز نتونستم جواب قطعی به احمد بدم. شب توی خوابگاه تو تلگرام بهم پیامی رسید.
    _سلام. شماره شما رو احمد بهم داد. من نرگس خواهر خانمشون هستم. واسه آگهی استخدام.....
    خواستم شاکی بشم از خودش و از احمد که بدون اجازه شماره من رو بهش داده، ولی چشمم به عکسای پروفایلش که افتاد قید شکایت رو زدم و دلیل اون همه اشتیاق و اصرار احمد رو فهمیدم!
    نیم ساعتی باهاش چت کردم و از خودش و سابقه و هرچیزی به ذهنم می رسید پرسیدم.


    فردا تو شرکت احمد مدارک نرگس رو بهم داد و قرار شد تلاشم رو بکنم تا اینجا مشغول به کار بشه.
    نرگس دختر آفتاب مهتاب ندیده ای نبود ولی هیچ تصوری از کار تو اون محیط نداشت.
    وقتی دیدم دختر خونگرم و راحتیه، به خودش هم رک و راست از محیط کار و چیزی که در انتظارشه گفتم.


    نرگس دختری مخالف ازدواج و به شدت مادی و پول پرست بود. کلی نقشه و برنامه واسه راه اندازی یه کار و زندگی مستقل تو سرش داشت و مدام از نیازش به پول واسه سرمایه شروع کارش و رسیدن به آرزوهاش میگفت. می گفت وقتی دو بار آدمهای مزاحم اطرافش رو تو جمع با داد و فریاد تحقیر و ادب کنه دیگه کسی نزدیکش نمیشه و خیلی حرفها می زد که همه از سر ادعا و جهل بود ....


    بالاخره نرگس تو شرکت مشغول به کار شد. دختری با قدی حدود 165 و پوست سبزه روشن و اندام عالی.


    صبح ها با ورودش به شرکت و پیچیدن بوی عطر و صدای قدمهاش تو ساختمان اداری شرکت کیر تمام پرسنل راست می شد! کارگرها هم به هر بهونه واسه دیدنش وارد اونجا می شدن و تا یکی دو هفته تو هر اتاق و هر جمعی می رفتم حرف از نرگس بود و هرکسی با هر روشی سعی می کرد خودش رو بهش نزدیک کنه.
    واسه یه عده هم بحث شهوت و سکس مطرح نبود و زدن مخ نرگس و دوست شدن باهاش یه جور کَل کَل واسه رو کم کنی بقیه بود!


    روزها احمد برام از مالیدن نرگس تو خونه و تلاشش واسه فتح دروازه بهشتی اون می گفت و شب ها نرگس برام از پیشنهادها و تیکه های همکارها بهش می نوشت. همکارهایی که به سن و ظاهرشون نمیخورد ولی همه دنبال ارتباط با نرگس بودن.


    حدود دوماه گذشت. احمد هنوز به آرزوش نرسیده بود. چندباری خانمش رفتارها و خودمونی شدن های بیش از حد احمد با خواهرش رو دیده بود و بهش حساس شده بود و برای هردوشون خط و نشون کشیده بود.


    نرگس دختر تیز و زرنگی بود. هم تو کار و هم تو برخورد با بچه ها. معمولن زود متوجه نیت طرفش می شد و سریع جلوشون گارد می گرفت و اجازه نمیداد کسی بیش از حد بهش نزدیک بشه.


    از رفتار و خونگرم بودنش خوشم میومد و هر روز بیشتر از قبل باهاش خودمونی می شدم. ولی هنوز جسارت درخواست سکس ازش رو نداشتم و جدا از اون هیچوقت تو خوابگاه تنها نبودم و مشکل مکان هم داشتم.


    یه شب نرگس بهم از پیشنهاد یکی از مهندس های ناظرمون برای کار تو شرکت اونها گفت. میگفت مهندس حسینی ناظر پروژه بهش گفته اونجا کارش سبک تر و راحت تره. حقوق بیشتری هم میدن و امنیت شغلی بیشتری داره و تا سال ها میتونه راحت کار کنه.


    نظر من رو پرسید و من که حسینی رو خوب میشناختم بهش گفتم:
    تمام حرف هایی که بهت در مورد شرایط راحت تر و حقوق و امنیت شغلی و.... زده درسته، ولی نیت اون چیز دیگه ایه . بهش گفتم این روش عادی و معمولی اونها واسه مخ زنی دخترهاست و مراقب باش فریب نخوری.


    نرگس کلی از من تشکر کرد ولی فرداشب دوباره تمام صحبت هاش در مورد قول و قرارها و حرف های ناظر بود. می گفت تو دفتر مرکزی خودشون مشغول میشم و اونجا حسابدار میخوان. از ساعت کاری کم و تفاوت حقوق زیادش می گفت و....
    وقتی دیدم حرف هام اثری نداره واسه اتمام حجت گفتم: خودت دختر عاقلی هستی و من چیزی که باید بگم رو بهت گفتم. تصمیم با خودت.


    از فرداش رفتار نرگس باهام سرد شد و خیلی غیرمنتظره چند روز بعد از مدیرمون درخواست تسویه حساب کرد. مدیرمون بهش گفت الان آخر ساله و کارهای حقوق و حسابرسی شرکت زیاده. بمون و بعد از عید برو ولی نرگس با اصرار و خواهش زیاد مدیر رو متقاعد کرد که قراردادش رو نادیده بگیره و بهش اجازه رفتن بده. مدیرمون هم با ناراحتی، بالاخره موافقت کرد.


    احمد هم با وجود شنیدن حرفهای من موافق رفتن نرگس بود. میگفت نرگس اونجا پنجشنبه ها تعطیله و خانمش هم هر پنجشنبه تا ظهر جایی کلاس میره و میتونه پنجشنبه ها مرخصی ساعتی بگیره و نرگس رو تنها تو خونه گیر بندازه. کلن این بشر به چیزی جز کردن نرگس فکر نمیکرد.


    خیلی منتظر یه خداحافظی، یه زنگ، یه تشکر ساده از نرگس بابت این مدتی که اینجا بود موندم ولی با بی معرفتی کامل رفت و حتی خط خودش رو هم خاموش کرد.


    آخرسال با دردسر زیاد و با کمک دختر بی عرضه و خنگ دیگه ای که تو حسابداری همراه نرگس مشغول به کار شده بود حقوق و عیدی نیروها رو دادیم و گذشت. تو همون ماه چند باری احمد با تمسخر بهم از کار خوب نرگس و رضایتش می گفت و از اینکه حرف ها و نگرانی های من بی دلیل بوده.


    خودم هم از اینکه نرگس اونجا مشغول به کار شده کمی تعجب میکردم و بعضی وقت ها حس میکردم قضاوتم عجولانه بوده و اشتباه کردم. اما به خاطر خداحافظی نکردن و نحوه جدایی نرگس دیگه برام نرگس و احمد و اتفاقات بینشون مهم نبود و بهشون فکر نمیکردم.


    نوروز رسید. مثل هرسال اکثر شرکت ها تو اون منطقه کار رو تعطیل کردن و ما هم به جز یه اکیپ حدودن 20 نفره قالب بند که خودشون اصرار به کار تو عید داشتن به همه مرخصی دادیم. تو ساختمان اداری هم قرار شد تا روز هفتم عید یکی از بچه ها بمونه و از هفتم تا 13 هم من بیام و جای اون رو بگیرم.
    روز هفتم به شرکت اومدم. یه غربت عجیب و سکوت خاصی تو کل منطقه بود. از بیکاری و تنهایی با اینترنت و تلفن مجانی شرکت هرجوری بود وقتمو پر میکردم!
    روز دهم بود که نرگس بهم زنگ زد. با دیدن شماره اون با دادن چندتا فحش تو دلم بهش ، جواب دادم:
    _بله؟
    _سلااااام.... سال جدیدتون مبارک....
    _تو همون حال و احوال کردن اول کار متوجه سردی رفتارم شد و گفت:
    _تا دیروز پیش خونوادم بودم و تازه برگشتم اینجا. میدونم... حق داری ازم ناراحت باشی. تو این چند روز تعطیلات همش به حرفای تو فکر میکردم....کااااش....
    شروع به گریه و معذرت خواهی کرد. دلم تاب نیاورد و گفتم:
    _چی شده مگه؟ گریه میکنی چرا؟؟
    _از جواب دادن طفره میرفت و ازش خواستم بیاد شرکت. انگار خودش هم منتظر این حرفم بود و خیلی راحت قبول کرد و یکساعت بعد رسید.


    بعد از چند دقیقه حال و احوال و گریه زاری بالاخره آروم شد و تو چند نوبت برام تعریف کرد:


    _از روزی که اونجا مشغول به کار شدم همه چیز عالی جلو می رفت. تا ساعت 2 ظهر فقط کار میکردم و خبری از مزاحمت کسی هم نبود. بعضی روزها حسینی میومد و بهم سر می زد و می گفت اگه چیزی لازم دارم بگم ولی هیچ حرفی از سکس و رابطه نمیزد. تا روز 27 اسفند که قرار بود ازش یه پولی بگیرم و برم مرخصی. آخروقت بود و تقریبن همه روز قبل رفته بودن و من طبق قرار تلفنی اونروز واسه جمع و جور کردن اسناد مالی شرکت اومدم و بعد از اتمام کار منتظر بودم حسینی بیاد دنبالم.


    ساعت 3 اومد. اتاق ها رو یکی یکی قفل میکرد و چراغ ها رو خاموش میکرد. اومد کنارم و یه آن لب هاش رو رو لب هام گذاشت و منو بوسید. جا خوردم و قبل از اینکه حرفی بزنم گفت: با سرپرست نظارت حرف زدم و قراره بعد از عید حقوقت رو بین یک تا یک و نیم ملیون بالا ببریم!


    از خوشحالی شنیدن این حرف، بوسیدنش رو فراموش کردم و گفتم واقعن؟؟؟؟ ممنون ممنون ....


    داشتم تشکر میکردم که لب دوم رو محکمتر گرفت و گفت من دوستت دارم! واست همه کار میکنم! این عیدی من به تو بود. حالا تو هم بدقلقی نکن و عیدی من رو بده!


    بلندم کرد و رو لبه میز نشوندم. با دستام از خودم دورش می کردم و داد می زدم نمیخواااام.... بغلم کرد و بردم تو اتاق آخر که صدای من بیرون نره. روی مبل راحتی داخل اتاق پرتم کرد و گفت: اگه داد بزنی هم باید کار کردن رو بیخیال بشی و هم به زور تا شب میکنمت! اما آروم باشی و فقط واسم چند دقیقه ساک بزنی دیگه کاری باهات ندارم و بعد عید هم میتونی بیای سر کار!


    فهمیدم گیر افتادم و نمیتونستم از پسش بربیام. خودم رو جمع و جور کردم و گفتم باشه ولی فقط ساک! نه چیز دیگه!
    پا شدم و گفتم اول بزار برم دستشویی و بیام. توی دستشویی با گوشی به احمد پیام دادم که به دادم برسه. نوشتم حسینی در رو قفل کرده و تورو خدا زود بیا نجاتم بده. شاید ده تا پیام تو همون دو سه دقیقه به احمد دادم.
    برگشتم تو اتاق و تا جایی که میشد وقت تلف میکردم تا احمد برسه. ولی حسینی از شدت شهوت فرصت بهم نمیداد. بالا تنه من رو لخت کرد و کیرشو جلوی دهنم گذاشت و سرمو گرفت و گفت شروع کن خوشکله! سه ماهه منتظر این روزم! شروع به خوردن و ساک زدن کردم و همش دعا میکردم احمد برسه. حسینی سرم رو گرفت و سینه هام رو مجکم چنگ زد و گفت: اینجوری فایده نداره! باز کن خودم بگام اون دهنتو! نمیدونم تلمبه هاش تو دهنم و لای سینه هام چقدر طول کشید. دیگه توان و نفس ادامه دادن نداشتم. بیشتر از صدتا سکس کامل عذابم داد تا بالاخره ارضا شد. بعد از ارضا شدنش لباسش رو پوشید و رفت سمت دستشویی. سریع گوشیم رو چک کردم. جوابی از احمد نیومده بود. بهش زنگ زدم و منتظر بودم جواب بده.....


    احمد از در اتاق وارد شد! تا دیدمش زدم زیر گریه و گفتم چقدر دیر اومدی. احمد..... این حسینی آشغال........ این نامرررد.....
    ببینم تو چجوری اومدی داخل؟؟ احمد اومد سمتم و گفت گریه نکن عزیزم. با کلید اومدم! خیلی هم به موقع اومدم! در بیار کامل لباستو که دارم دیوونه میشم نرگس...... حسینی هم اومد جلوی در اتاق ایستاد و با خنده گفت: دامادتون بدجور تو کف کردنته! اذیتش نکن! کارشو راه بنداز تا زودتر بریم واسه راند دوم!


    قسم دادن و تهدید کردن احمد که اگه دست بزنه بهم به خواهرم میگم نتیجش بیشتر حشری شدن احمد بود! لختم کرد و مثل کسی که تو عمرش کس ندیده لای پاهام در حال بو کردن و خوردن کسم بود! اینقدر با شهوت اینکار رو ادامه داد تا بالاخره حسینی هم دوباره داغ شد و اومد بالا سرم. خوب که هردوشون به نوبت من رو از جلو کردن و تو دهنم تلمبه زدن، رو سینه هام آبشون رو خالی کردن و مدام قربون صدقه من میرفتن!


    وقتی احمد موقع ارضا شدن جنده صدام کرد، تو دلم قسم خوردم به خواهرم بگم.


    تو راه برگشت هردوشون ازم معذرت خواهی میکردن و گفتن اگه حرفی بزنم به کسی هم کارم رو از دست میدم و هم آبروی خودم میره. احمد هم میگفت زندگی خواهرت رو نابود میکنی! منم آبرو واست تو فامیلتون نمیزارم!


    سعی کردم یه کم بدون سرزنش کردن آرومش کنم.
    _میدونم این نامردی فراموش کردنش سخته و خیلی عذاب کشیدی ولی...... نزاشت حرفم تموم بشه و گفت:


    _من اون اتفاق رو یه جوری فراموش میکنم!!! فقط خواستم ببینم اگه به خواهرم بگم و بیکار بشم، میتونم دوباره برگردم اینجا سرکار؟؟؟


    نمیدونستم بخندم یا گریه کنم. نرگس به هیچ چیز و هیچکس جز خودش و پول اهمیت نمیداد و دلیل زنگ زدن و اومدن الانش هم برگشتن دوباره سر کار بود.


    روبروش ایستادم و سرش رو به سمت کیرم فشار دادم. منتظر یه عکس العمل و ذره ای مقاومت ازش بودم ولی نرگس فقط نگران قفل نبودن در ساختمان بود!


    اونروز نرگس در حالیکه هیچ قولی بهش بابت کار ندادم ، بدون هیچ بحث و مخالفتی خودش رو دراختیارم گذاشت و تا عصر چند بار و هربار با شهوت و لذت بیشتر من رو ارضا کرد.


    تاثیر سکس و اتفاق شب عید روی رفتارش کامل مشخص بود. دیگه غرور و نجابت و سرسختی رو تو برخورد و رفتارش نمیدیدم، واسه راضی کردنش به سکس نیاز به تحریک و مخ زنی نبود. انگار یه آدم دیگه شده بود.....
    عصر موقع خداحافظی گفت:
    _بهم حق بده وقتی مردهایی مثل احمد رو میبینم از ازدواج فراری و بیزار باشم و دنبال یه زندگی "مستقل" برای خودم باشم.
    _حرفش رو تایید کردم و گفتم: به من هم حق بده وقتی دخترهایی مثل تورو میبینم از ازدواج بترسم و شهوت خودم رو با امثال تو خالی کنم......
    نرگس اتفاق اونروز رو بعدها به خواهرش گفت و بعد از چند ماه بگو مگو درنهایت کار احمد به جدایی کشید.


    بعد از اون حدود 4سال نرگس تو اون منطقه برای کار و حال! بین شرکت های مختلف دست به دست می شد و هربار که اتفاقی می دیدمش ظاهرش با قبل متفاوت بود. بار آخر به زحمت شناختمش. یه دختر تپل و گوشتی شده بود که سایز سینه هاش و اندازه باسنش دوبرابر روز اول شده بود! جز حقوقی که از شرکت میگرفت بابت جندگی هم درآمد داشت و دیگه به آرزوش رسیده بود و کامل "مستقل" شده بود!


    نوشته: مهران

  • 139

  • 11




  • نظرات:
    •   عماد.019
    • 2 هفته
      • 1

    • آخرش خیلی جالب بود


    •   Mostafa_Arish
    • 2 هفته
      • 2

    • وقتی که آدم زن جنده بگیره معلومه که خاهر زنشم جندس! اتفاقا مادرشم هم جندس . به طور کاملا تصادفی دخترشم جنده میشه. و اینجوری ایرانو به جایگاه بالاتر رتبه بندی کشورای داری بیشترین جنده میبره.


    •   Sh.shahvani
    • 2 هفته
      • 2

    • عجب


    •   A.t1363
    • 2 هفته
      • 1

    • الان آدم خوبه بوده !؟


    •   aydin1297
    • 2 هفته
      • 2

    • یه داستان خوب و عالی
      دمت گرم اقا مهران
      مرسی


    •   Soroush_Khi
    • 2 هفته
      • 0

    • جالبه دختر آفتاب مهتاب ندیده در آخر تبدیل به یه جنده شد!


    •   arian.mmm
    • 2 هفته
      • 2

    • دختره خودش هم لاشی بوده. لااااایک


    •   فرزانه6
    • 2 هفته
      • 4

    • همه ی قسمت های داستان جالب در کنار هم قرار گرفته بود.و مخصوصا انتهای داستان و تعبیر شدن کلمه مستقل


    •   LustLove
    • 2 هفته
      • 3

    • درحالیکه خیلی تلخ و پر از حرف و درد بود داستانت اما در عین حال ارزش وقت گذاشتن و خواندن رو داشت!...
      موفق باشی مهران جان . . ‌.


    •   aziiziizii
    • 2 هفته
      • 2

    • عالی بود مرسی آقا مهران


    •   fiction4fuck
    • 2 هفته
      • 2

    • باریکلا نابغه


    •   DAmirksdk
    • 2 هفته
      • 2

    • باحال بود


    •   mansour_tehran
    • 2 هفته
      • 2

    • قشنگ بود....مرسی


    •   sepideh58
    • 2 هفته
      • 6

    • تلخ
      23


    •   ناصر39
    • 2 هفته
      • 4

    • شاید برای خوانندگان جالب باشه این اولین و آخرین داستانی هست که امشب من می خوانم ! اصلا دلم نمی خواد لذت خواندن یک داستان محکم رو خراب کنم ! مهران جان عالی بودی . یک ایده ناب به همراه فضا سازی منطقی . موفق باشی و با افتخار لایک


    •   joker13b81
    • 2 هفته
      • 3

    • سلام مهران عزیز
      من اصولا اول نظرات رو میخونم و میخندم، بعد داستان رو میخونم یا بعضی وقتا هم نمیخونم
      اما این بار وقتی نظرات رو خوندم نظرم جلب شد که داستان رو بخونم
      خیلی عالی بود ادامه بده حتما داستان نوشتن رو


    •   As-pikc
    • 2 هفته
      • 2

    • بین کارخونه ها دست به دست میشد؟
      اسم بچشو بگو بزاره شهرک فامیلیشم صنعتی


      شهرک صنعتی


      ولی داستانت سرو ته داشت
      آفرین به نوشتنت


    •   Yousef_1982
    • 2 هفته
      • 2

    • قشنگ بود. مرسی


    •   Neshane21
    • 2 هفته
      • 2

    • صداقتی که احمد با دختره داشت به ریاکاری و الکی اخطار دادنای شخصیت اول داستان شرف داشت. یکی با چشمک زدن مخ میزنه یکی با هشدار درمورد بقیه و محرم راز شدن. هه!


    •   @mehraaan
    • 2 هفته
      • 12

    • شخصیت اول اگر دنبال سواستفاده بود. قبل از معرفی نرگس واسه کار هم میتونست براش شرط بزاره. قطعن هرکسی قدر فهم و درک خودش داستان رو میگیره.
      از دید شما تجاوز و حراج نرگس توسط داماد صداقته و سکس با رضایت شخصیت اول ریاکارانه!!!


    •   عماد.019
    • 2 هفته
      • 1

    • neshane بیا من مثل احمد با صداقت ترتیبتو بدم.


    •   Neshane21
    • 2 هفته
      • 4

    • تو نویسنده ی خوبی هستی مهران. از طول داستان ، چینش دایلوگا ، روند طبیعی اتفاقات و علت و معلولی تا آخر داستان. کامنت من یه واکنش آنی به تنفرم از کاراکتر داستانت بود ، نظر دادم راجع به یه شخصیت خیالی توی داستانت ، یه جواب به شخصیت پردازیت بود. بدون توهین و بی ادبی. در هرصورت خوشحالت میکنم و دیگه هیچ کامنتی زیر داستانات نمیذارم.


      و اما فردی که اولین کامنت داستانو گذاشتی و منتظر نشستی مخالف پیدا شه ، یکطوری خودتو نریز وسط بحث دیگران که همه بفهمن اونشبم با قاشق از رو زمین جمعت کردن ریختن اون تو .مرد گنده دهنتو که وا میکنی ، بجز تناسلات هیچ چیز تو مخت نیست واسه حرف زدن؟فرق تو با بوزینه چیه آخه هَوَل


    •   @mehraaan
    • 2 هفته
      • 1

    • neshane مرسی من ادعای نویسندگی ندارم. شاید تو جواب کامنت پر از تنفرت تند رفتم ولی قصدم ناراحت کردنت نبود. شرمنده. ازین به بعد کامنت گذاشتنت اجباریه.


    •   aramesh39n@
    • 2 هفته
      • 1

    • خخخخ باحال بود


    •   Wonderfull
    • 2 هفته
      • 1

    • اونجا شرکت نبوده، فاحشه خونه بوده


    •   earthking
    • 2 هفته
      • 2

    • یکم سریع و ناگهانین سرشو به کیرت فشار ندادی؟


    •   SSAa699
    • 2 هفته
      • 3

    • وای حالم خوب شد با خوندن داستانت ...
      فوق العاده بود مهران جان مثل همیشه .


      لایک 36. (rose)


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 هفته
      • 3

    • در مورد داستانت فقط میشه یه جمله گفت :


      عالی مثل همیشه


      پسر تو خود نمره بیستی (rose)


    •   ahoora6164
    • 2 هفته
      • 1

    • خوب بود ولی خیلی فانتزی


    •   Robinhood1000
    • 2 هفته
      • 2

    • انتظارم نسبت به پایان داستان چیزی دیگه ای بود که با فهمیدن موضوع تجاوز، به دیده انسانیت بهش کمک بشه، نه اینکه شخصیت راوی داستان هم، به نرگس تجاوز کنه!!! 55

      ****گر بر سر نفْس خود امیری، مردی


      بر کور و کر ار نکته نگیری، مردی


      مردی نبود فتاده را پای زدن


      گر دست فتاده‌ای بگیری، مردی****

      رودکی


    •   LustLove
    • 2 هفته
      • 1

    • خوشبحالت Neshane21 کاش خدا حداقل توی این دنیای مجازی یذره شانس به ما میداد لااقل!... ⁦:-P⁩ ⁦:-|


    •   Lady-of-the-night
    • 2 هفته
      • 1

    • داستانتو دوس نداشتم :(


    •   Lady-of-the-night
    • 2 هفته
      • 2

    • داستانتو دوس نداشتم ولی لایک رو زدم !!


    •   ehsan balae
    • 2 هفته
      • 1

    • مرسی مهران جان عالی بود دمت گرم بازم بنویس


    •   مازیار خان
    • 2 هفته
      • 4

    • بعد از مدتها اومدم یکی از داستانها رو باز کردم و میخواستم یکی از اون کامنتای ویرانگرمو بذارم و یه کم بخندم ولی خب این داستان خیلی خوب بود...


    •   توت.فرنگی
    • 2 هفته
      • 1

    • ایول،خوب بود.ولی هیلی از زنا این جورین ،به خاطر پول هر کاری میکنن
      یک بنده خدایی میگفت اونجای زنا رو دول پر نمیکنه، پول پر میکنه


    •   pesari_az_iran
    • 2 هفته
      • 2

    • دوست عزیز
      چند نکته رو یادآوری میکنم.
      داستانت شروع و پایان داشت و خوب بود.
      موضوع و فضا سازی خوب بود.
      اما اونجا که شخصیت زن داستان شروع به تعریف صحنه تجاوز کرد ، یه راحتی بیش از اندازه و یکباره تو شرح واقعه بود که یکم تو ذوق میزد. به یکباره اون دختر سفت راحت همه ماجرا رو از اول تا آخر با جزئیات میگه.
      این نکته منفی بود تو داستانت.


    •   pesari_az_iran
    • 2 هفته
      • 2

    • دوست عزیز
      چند نکته رو یادآوری میکنم.
      داستانت شروع و پایان داشت و خوب بود.
      موضوع و فضا سازی خوب بود.
      اما اونجا که شخصیت زن داستان شروع به تعریف صحنه تجاوز کرد ، یه راحتی بیش از اندازه و یکباره تو شرح واقعه بود که یکم تو ذوق میزد. به یکباره اون دختر سفت راحت همه ماجرا رو از اول تا آخر با جزئیات میگه.
      این نکته منفی بود تو داستانت.


    •   shadow69
    • 1 هفته،6 روز
      • 3

    • داستان و موضوعش که خیلی خوب بود (ok) منتها ! داشتم کامنت هارو میخوندم و متوجه شدم شما رو سفید و مثبت بودن راوی تأکید داری ، کمتر پیش میاد تو داستانی شخص اول و به کام رسیده سفید نباشه اما واقعیت اطراف ما متفاوت از این موضوع هستش همه مردم اطراف ما همه!! خاکستری هستن تاکید و حمایت از سفید بودن شخصیت ساخته شدتون ارزش کارتون رو نازل می‌کنه..


    •   @mehraaan
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • shadow ممنون داداش. اگر رو سفید بودن راوی تاکید داشتم که تو داستان بین راوی و دختر سکس برقرار نمیشد. من برعکس نخواستم از راوی فردین بسازم و سعی کردم همون خاکستری و واقعی نشونش بدم.


    •   shadow69
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • مهران جان قبول دارم حرفت برا همینم گفتم داستان به این خوبی کنار نوشته میشه تو سایت منتها تو یکی از کامنتا گفتی

      شخصیت اول اگر دنبال سواستفاده بود. قبل از معرفی نرگس واسه کار هم میتونست براش شرط بزاره. قطعن هرکسی قدر فهم و درک خودش داستان رو میگیره. و خوب این یعنی با یه آدم سفید طرفیم یجورایی

      بنظر من این حرف نمیزدی وجه جالب تری داشت نباید کار راوی رو توجیه کنی این واقعیت جامعس همه در حال سو استفاده از دیگران به نفع خودشونن.


    •   shadow69
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • تصحیح کنار نوشته میشه نه

      کمتر نوشته میشه ...


    •   @mehraaan
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • ممنون برادر. خودت و تصحیح کردنتو عشقه....


    •   iman.shahvanii
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • مگه ميشه ي خانم بدون ارتباطي با توبشينه از ساك زدن وگاييده شدنش تعريف كنه؟؟؟بعدشم سريع بكشه پايين وبهتم حال بده؟؟؟اين داستان واسم غير قابل باور بود
      ديسلايك


    •   Saharashki
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • داماد!!!! میشه روش فکر کرد


    •   سوونامی
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • یه داستان چند وجهی ک هر لحظه سوپرایز داشت...
      ا


    •   Hamid744
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • جلب بود و جالب


    •   lil_peep
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • اولین داستانی ک تو این ۴ سال عضویتم تو شهوانی واقعا لذت بردم . دمت گرم داداش خیلی حال کردم اصن تحت تاثیر قرار گرفتم


    •   lil_peep
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • اولین داستانی ک تو این ۴ سال عضویتم تو شهوانی واقعا لذت بردم . دمت گرم داداش خیلی حال کردم اصن تحت تاثیر قرار گرفتم


    •   mahdiyevv
    • 1 هفته،5 روز
      • 2

    • از لحاظ چینش و دید ادبیش عالی بود ... اخرشو دوست نداشتم
      حس میکنم در حق دختر داستان نامردی شده...
      امثال دختر داستان خیلی شرف دارن ... بهش تجاوز کرد دامادشون ولی به خواهرش گفت .... مایی ک بهمون تجاوز نشده و حتی نویسنده ای ک بهش تجاوز نشده هیچ وقت نمیتونه حال اون دختر درک کنه ....


    •   Oooommm
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • کاری ب راست و دروغش ندارم ولی اخر نامردیه تجاوز
      ادم عمه شو خالش رو بکنه ولی ب هیچکس تجاوز نکنه
      اخر نامردیه تجاوز


    •   SiberMx
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • علی بود مهران داستانات حرف نداره مثل بقیه خیلی زیبا بود


    •   F.mahsa524
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • سکس حضوری از همه استان ها دارم تلگرام پی ام بدین به امتحانش می ارزه 09028168771


    •   m...h...a...
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • از معدود داستان هایی بود که واقعی بود و از خوندنش لذت بردم..فقط دختر بیچاره رو گاییدین..موفق باشی


    •   ARAD_SM
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • عااااالی بووود


    •   Ho3ein_hn
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • ایول داستانت بی نظیر بود


    •   _deniz_
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • قشنگ بود.ممنون


    •   Mehrzad_voker
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • یکی از بهترین داستانی بود که تو شهوانی خوندم . واقعی بودنش کاملا مشخصه خیلی طولانی نبود ولی خب صحنه های سکسی اونقدر نداشت که بشه بهش گفت داستان سکسی


    •   Shhn35
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • زن هاي شوهو دار سكسي حشري كه كسشون خيلي وقته خورده نشده و شوهرشون ببوئه و تا حالا نلرزيدن، بيان بشينن رو صورتم با زبونم بلرزونمشون، اب كسشون بپاچه تو صورتم بعد با كيرم بيهوششون كنم.
      تلگرام @shhn35
      فقط شوهر دار


    •   shiraz-m-m
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • مثل همیشه عالی آقا مهران


    •   amiiir90
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی خوشم اومد


    •   JoOJoO99
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • جایزه بهترین اُسکار از دیدگاه کاربران???


    •   Shhn35
    • 1 هفته
      • 0

    • زن هاي شوهو دار سكسي حشري كه كسشون خيلي وقته خورده نشده و شوهرشون ببوئه و تا حالا نلرزيدن، بيان بشينن رو صورتم با زبونم بلرزونمشون، اب كسشون بپاچه تو صورتم بعد با كيرم بيهوششون كنم.
      تلگرام @shhn35
      فقط شوهر دار


    •   intrajectory
    • 4 روز،19 ساعت
      • 1

    • همه تعریف ها از داستان انجام شد و خب هیچ شکی هم توش نیست که داستان واقعا یه سر و گردن که هیچ چند متر از بقیه داستان ها بالاتره

      اما یه انتقاد های کوچیکی دارم به قلمت که امیدوارم بهتر بشه

      اول اینکه فضا سازی واقعا خوب بود ولی نسبت به اون شخصیت سازی ضعیفی داشتی و صرفا داستان رو جمع کردی که خب این از کیفیت داستان کم میکنه، کاش یکم حوصله میکردی و بخاطر کوتاه شدن شخصیت سازی رو فدا نمیکردی

      دو اینکه واقعا سناریویی که نوشتی برای انتقال پیامت به مخاطب خوب بود اما یکم زیادی ساده بود، ماش شاخ و برگ مناسبی به سناریو میدادی، شخصیت اصلی که آقا احمد داستان حرف میزد تمام قضیه پیروزی احمد خان رو باید از قربانی بشنوه؟ میشد یکم از این طریق به مخاطب زاویه دیگه ای رو هم از قضیه نشون داد

      و در آخر هنوزم از شخصیت سازیت شکایت داشتم که چرا شخصیت های یک وجهی تولید کردی و صرفا عروسک دستت بودن، که خب خودم رو قانع کردم که اکثریتی که این داستان رو میخونن افراد احمد صفت هستن و بنظرم میتونن همذات پنداری کنن

      آرزو میکنم هیچوقت قلم از دستت نیوفته


    •   پرپرجون
    • 4 روز،14 ساعت
      • 1

    • نرگس دختر بدی نبود...خاک بر سر شوهر خواهرش..
      خاک بر سر مردهای اینطوری...فقط خواسته خودشون ‌...فقط هوس..
      یه دختری که دنبال درآمد بوده رو چطور عذاب دادن؟؟


    •   پرپرجون
    • 4 روز،14 ساعت
      • 1

    • نوشته ات خوب بود..قلمت سلیس و روان..آفرین..


    •   Royaap2125
    • 4 روز،12 ساعت
      • 1

    • ?جالب بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو