داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

خواهش میكنم خواهش نكن

1399/05/15

تازگیا فهمیدم تو محل كلی آدم داره كه گذاشته منو بپان.
این بابای ما تو محل خودمون بنگاه داره.چهار تا كوچه بالاتر.
یكی دو ماه پیش تو مسنجر با یه دختره آشنا شده بودم.آقا سه من فك بگا رفت تا تونستیم مخ اینو بزنیم بیاریمش خونه.
دختره رو تو ساعتی كه بابام در مغازه بود و به اصطلاح سر چراغش بود و مشتری زیاد داشت آوردم خونه.
تو اون ساعت كون بابام هم میذاشتی نمیومد خونه ولی من فكر همه جا رو كرده بودم رفیقم شاهین رو گذاشته بودم سر كوچه كه اگه بابام اومد یه تك زنگ بزنه.
آقا شما بگید تخمی تر از این لحظه ای كه الان خواهم گفت لحظه ای هم داریم.
دقیقا لحظه ای كه دختره ، خواهر همه خوراكیها رو به ترتیب به گا داده بود و تازه راضی شده بود لباسا رو در بیاره شاهین (رفیقم) تك زنگه رو زد.فهمیدم كه خاركسه داره میاد.
جاسوسا ما رو فروخته بودن.
خلاصه هیچی دیگه دختره رو ردش كردم رفت دو دقیقه بعدش بابای كونده ما اومد.
منم نشستم خیلی عادی.یه نیگاه به من كرد و یه نیشخند كیری زد و داشت میرفت كه آروم گفتم یه خواهری ازت بگام تو فعلا جولون بده.
اینو شنید و یه آن دیدم برگشت و با همون نیشخند كیری در حالی كه زل زده بود به من لنگه كفش راستش رو با پای چپش و بدون اینكه خم شه در آورد و با همون پاش شوت كرد سمت من كه از اقبال بد خورد به تابلوی بالای سرم و تابلو رو سرم خرد شد.
بعد با همون نیشخند كیری اومد و لنگه كفششو پوشید ورفت.
یه ساعت بعدش رفتم در مغازه بهش گفتم بابا برای چی انقدر به من گیر میدی.ازت خواهش میكنم انقدر به من گیر نده.دارم ازت خواهش میكنم.
به من چه جوابی داده باشه خوبه؟
برگشت گفت خواهش میكنم خواهش نكن ایندفعه اگه خواهش كنی خواهش خواهم كرد كه بری خواهش كنی سگ آقام كونت بذاره.
فردای اون روز اول صبح تیر كمون مگسی رو ورداشتم و یواشكی رفتم بالا پشت بوم و كمین كردم كه مثلا اگه خواست بره بیرون تا جایی كه تو تیررس باشه تیر نثارش كنم.
حسابی كمین كرده بودم كه یهو دیدم پشت سرم وایساده.گوشمو گرفت و گفت كونده بازم میخوای دختر این بدبخت جمعدار(همسایه روبرویی) رو دید بزنی و یه شر دیگه به پا كنی.برو گم شو پایین ببینم.(آخه چند وقت پیش با دوربین شكاری خونه بدبختو دید زده بودم كار كشیده بود به كلانتری)
یه خواهر پنجاه شصت ساله داره.(عمه)چند وقت پیش اومده بود خونه ما.از در كه وارد شد به پاش بلند شدم اونم بغلم كردم مثل همیشه صورتمو بوسید چون هوش حواس درستی نداره در همون حال روبوسی زیر لب گفتم :قربان شما قربان شما ریدم دهن پسر بابای شما(یعنی بابام).
با اینكه اینا رو به عمه داشتم میگفتم ولی اون متوجه نشد(پیرزنه)ولی تا اینو گفتم یه پس گردنی چنان خورد بهم كه با صورت رفتم تو صورت عمه.
حالا جالب اینجاست كه قدیما بابا بزرگه از دست این بابای ما عاصی شده بوده
خود بابام تعریف میكنه میگه ده دوازده سالش كه بود خونشون مهمون میاد.عصر مادر بزرگه یه زیر انداز میندازه تو حیاط و مهمونا میشینن حیاط.
مادر بزرگه هم میره براشون عصرونه بیاره.میگه مهمونا خیلی سریش بودن. برای اینكه بتونه اینا رو دك كنه رفته بود از پنجره طبقه دوم شاشیده بود رو سر اینا.
چون همیشه حواسش به من هست و همه كارای منو زیر نظر داره همیشه مچمو میگیره بخاطر همین به شاهین(رفیقم) سپردم كه یه برنامه بریزه حال این بابای ما رو بگیره.اینم به روش خودش یه بلایی سر بابام آورده بود.
حالا بابام فهمیده بود كار،كار شاهینه. منتظر فرصت بود كه تلافی كنه.گذشت و گذشت تا همین محرم پارسال تو تكیه نشسته بودیم و هنوز دو سه نفر بیشتر تو تكیه جمع نشده بودن.منو شاهین یه گوشه نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم.
یهو بابامو دیدم كه طبل بزرگ رو گرفته دستش و پاورچین پاورچین از پشت سر داره به شاهین نزدیك میشه به منم اشاره میكرد كه حیس(ساكت).
همینجوری اومد و اومد تا پشت سر شاهین شروع كرد سه ضرب زدن .بدبخت شاهین مثل اسفند رو آتیش این ور اون ور میپرید.
بدبخت ریده بود به خودش.حالا بعدا براتون تعریف میكنم كه شاهین چه بلایی سر بابام آورده بود.


سرعت : ده پله بر ثانیه

چند
وقت پیش دختر خالم از شهرستان اومده بود خونه ما.اون حامله بود و برای عمل سزارین اومده بود تهران.من از خیلی وقت پیشا دوست داشتم شكم و كس و كون یه زن حامله رو ببینم.
منتظر فرصت موندم.
این كه رفت حموم.بلافاصله منم پریدم پشت بوم كه وقتی این از حموم در میاد كه بره رختكن و لباس بپوشه از روشنایی رختكن كه شیشه اون به اندازه یه كله آدم شكسته بود شكم اینو دید بزنم.یه نیم ساعتی چشم دوخته بودم به رختكن كه حموم این تموم شه.
طی این نیم ساعت هر چند ثانیه یه بار پشت سرمو نگاه میكردم كه بابام پشتم نباشه.یه بارم رفتم پایین كه ببینم چیكار میكنه دیدم پتو رو كشیده سرش و خوابیده.یه پارچ آب یخم گذاشته بالای سرش.
با خیال راحت برگشتم پشت بوم و چند دقیقه بعد دختر خالم حمومش تموم شد و اومد رختكن.از همون محل شكستگی شیشه یه ذره سرم رو بردم تو و حسابی بدن اینو دید زدم.آقا لباس پوشیدن دختر خاله و بیرون رفتن اون از حموم همانا و خوردن یه لگد در كون ما همانا.طوری كه سرم كامل رفت تو سوراخ روشنایی.
سرم رو آوردم بیرون به محض اینكه برگشتم یه پارچ آب یخ خالی شد تو صورتم.برق از در كونم پرید.تازه داشتم به خودم میومدم كه بابام دو دستشو برد بالا و كوبید تو سرم و گفت خاك بر سرت.
بعدشم یه تیپا زد و پله ها رو با سرعت ده پله در ثانیه رفتم پایین و در رفتم تو كوچه.
نگو كونده از اول داستان منو تحت نظر داشت و خواب و پتو و اینا هم فیلمش بود.
پارسال عید بابام با مادرم رفته بودن شهرستان خونه فامیلای مادرم برای عید دیدنی.هر چی به من اصرار كردن باهاشون نرفتم آخه با بدبختی خونه رو داشتم خالی میكردم بابای كونده دست ما رو طبق معمول خوند و مادر بزرگم(مادر بابام)رو آورد كه پیش من بمونه.
اینو تو پرانتز بگم كه من بچه كه بودم سكس مادر بزرگ و پدر بزرگمو دو سه بار دید زده بودم.
خلاصه آقا تو كون ما عروسی بود با خودم میگفتم بابا این یه پیر زنه اسكله .آخه خونه ما سه طبقه است و مثل اكثر خونه های پونك ویلاییه و مادر بزرگم وقتی میاد خونه ما دایم میشینه تو بالكن رو به حیاط و چایی میخوره و سیگار میكشه.
به محض اینكه اینا رفتن تلفن رو ورداشتم و زنگ زدم به زیدا.شانس تخمی ما یا مسافرت بودن یا بهونه بیرون اومدن نداشتن(به خاطر تعطیلات)
رفتم سر وقت شاهین و گفتم كونده خونه خالیه خانوم مانوم چی تو دست و بالته.گفت مادربزرگت مگه پیش تو نیست گفتم بابا اون كس خله.
خلاصه قرار شد عصر همون روز اول شاهین خانوم بیاره.
عصر دیدم كه تو اون كسادی خانوم شاهین دوست دختر قدیمیشو(كه بچه های محله جنت آباد یكی دو سال پیش دست جمعی ترتیبشو داده بودن و حالا دیگه تقریبا جنده شده بود) رودنبال خودش راه انداخته و داره میاد.
آقا ما رو میگی مثل برق پریدیم خونه و آمار ننه بزرگه رو تو بالكن گرفتیم(خونه ما جنوبیه)بعد در رو باز كردم دختره رو بردم تو و شاهین هم رفت كه یك ساعت دیگه بیاد.
دختره رو بردم تو اطاق و لختش كردم و دو سه راه كردمش.(خدایی جنس خوبی بود)
كارم كه تموم شد به سحر گفتم تو بشین من برم دستشویی كه هم آمار مادر بزرگمو بگیرم و هم بعدش تو بری دسشویی.
رفتم و ننه بزرگه رو تو بالكن دیدم بعد رفتم دستشویی.كیر خایه رو شستم و اومدم بیرون كه مثلا سحر رو بفرستم دستشویی .وارد اطاق شدم دیدم بدبخت سحر لباساشو چسبونده به كس و سینش و مادر بزرگم داره نصیحتش میكنه.
این صحنه رو كه دیدم دیگه فكرم كار نكرد بی اختیار بلافاصله در رفتم پشت بوم .و منتظر شدم سحر بره.
بعد از اینكه قایله خوابید رفتم بیرون و شب برگشتم كه مخ مادر بزرگه رو بزنم.یه شب تا صبح رو مخ این كار كردم كه زیراب منو پیش بابام نزنه اونم بعد از كلی نصیحت قبول كرد.گفت باشه پسر گلم خیالت راحت باشه به بابات نمیگم ولی تو هم دست از این كارات وردار.منم گفتم چشم مامان.
ولی روزی كه بابام اینا از شهرستان برگشتن اولین حرفی كه به بابام زده بود این بود كه:این علی جوونه دیگه.جوونا هم شهوت دارن.بیشتر حواست بهش باشه.
گیرای بابام از همون روز سه برابر قبل شد.
خلاصه با آخرین متدهای روز دهن ما رو سرویس كرده


جر دادن مرغها

كوتاهه ولی ارزششو داره

یه سری یكی از رفیقای بابام فوت كرده بود منو بابا رفته بودیم ختمش.
مراسم تو یه حسینیه بود.همونجا مراسم اجرا شد و همونجا هم آوردن سفره پهن كردن و شام دادن.
من این سر سفره بودم و بابام ده متر اونور تر اونطرف سفره نشسته بود.
وسط شام خوردن بودیم كه رفیقم به موبایلم زنگ زد و ما رو گرفت به صحبت.
من گرم صحبت بودم كه یهو به رفیقم گفتم من الان زیاد نمیتونم صحبت كنم چون موقع شامه و همه دارن مرغا رو جر میدن.
آقا اینو كه گفتم دورووریام همه میخ شدن به من.
امكان نداشت از فاصله ای كه بابام از من داشت صدام بهش رسیده باشه.
یه آن بغل دستیم با آرنج زد به من و گفت علی بابات كارت داره.سرمو چرخوندم كه بابامو ببینم كه یهو دیدم یه پیاز با سرعت اومد خورد تو صورتم.
كونده مثل همون بالش یه جوری تنظیم كرده بود كه موقعی كه سرمو میچرخونم پیاز رسیده باشه به صورتم.
تو مجلس ختم رفیقشم ما رو بی خیال نشده بود


جدال در استخر

یه سری با این بابای خواهر كسه رفتم استخر.خوب میدونید دیگه تو استخر كونها به خوبی نمود میكنن.من یه تنی به آب زده بودم و لب استخر نشسته بودم و رفته بودم تو نخ بدن یه پسر پونزده شونزده ساله.دو سه سال از من كوچیكتر بود.استخر هم كاملا خلوت بود.
یه كم بر اندازش كردم و رفتم تو مخش . پسره رو به حرف گرفتم و باهاش رفیق شدم.
بعد بردمش تو آب و گفتم بیا بهت شنا یاد بدم.
آقا به این بهونه حسابی كون كپل سفید و بی موی این پسره رو مالیدم و كیرمم حسابی راست شده.
كونده بابام عادت داشت همون نیم ساعت اول شناشو میكرد و سونا جكوزیشو میرفت و بقیه سانس رو میرفت رو صندلی ماساژ و دیگه بر نمیگشت استخر.از همونجا لباساشو میپوشید.همیشه هم موقعی كه رو صندلی بود كیرش همچین راست میشد كه مایو رو دو سه سانت با خودش بلند میكرد طوری كه تخماش میفتاد بیرون.
اون موقع كه من مخ پسره رو زده بودم بابام شناشو كرده بود و رو صندلی ماساژ بود منم با خیال راحت كه دیگه بابام بر نمیگرده تو آب حسابی داشتم با پسره حال میكردم.
یه یك ربعی با پسره ور رفتم و تنها كاری كه باهاش نكردم یاد دادن شنا بود.
سرم حسابی گرم بود كه یهو دیدم یه نفر مثل سایه از جلو مون با سرعت رد شد و دو متر پرید بالا و پاهاشو گرفت دستشو با كون افتاد تو آب دقیقا روبروی من.
كلی آب رفت تو دهن و دماغم.پسره هم كه به پشت روی آب خوابیده بود و دست من زیرش بود ول شد رفت زیر آب.
یه دستی به صورتم كشیدم و به زور چشمامو باز كردم دیدم بابامه.
نمیدونم از كجا بو برده بود ولی فهمیده بود من دارم چیكار میكنم.یه تریپ عصبانی برداشت و گفت برو گم شو پدر سگ تخمه جن.
من سریع خودمو رسوندم لبه استخر و در رفتم تو سونا.
سونای من یه بیست دقیقه ای طول كشید و بابام فكر كرده بود من رفتم.در سونا رو باز كردم اومدم بیرون دیدم بابام داره به پسره شنا یاد میده.
رفتم یه گوشه كمین كردم و حركات اینو زیر نظر گرفتم.همینقدر بگم كه اگه تو استخر كسی نبود پسره رو كرده بود.
پسره كه دیگه خسته شده بود اومد بیرون و رفت سمت سونا.اینم با یه لبخند كیری از آب اومد بیرون و رفت پشت سر پسره تو سونا.
تو این لحظه با خودم گفتم الان وقتشه كه برم دهنشو سرویس كنم.
رفتم درسونا ر و باز كردم به نظر شما چه صحنه ای رو دیده باشم خوبه و چی شنیده باشم خوبه.
دیدم نشسته رو كمر پسره داره ماساژش میده و براش سرود " ای ایران " رو میخونه . با دیدن من جا خورد و سریع یه لبخند كیری زد و گفت كره خر بیا تو. بیا تو رو هم ماساژ بدم.
خدایی خودتون قضاوت كنید دیگه.
همه بابا دارن ما هم بابا داریم خلاف نمونده نكرده باشه ولی گیرش رو ما سه پیچه.اگه موقع كردن زن همسایه هم مچشو بگیری با یه لبخند كیری یه كاری میكنه كه تخمشم نتونی بخوری.

نوشته: alicdid


👍 10
👎 3
7700 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

905858
2020-08-05 00:17:58 +0430 +0430

کص شعر

0 ❤️

905860
2020-08-05 00:19:32 +0430 +0430

خواهش میکنم کص نگو

1 ❤️

905863
2020-08-05 00:28:16 +0430 +0430

4تا داستان مختلف رو مگه مجبوری یه شب آپ کنی؟

خیلی چرت بود اصلا طنز نبود از نظر من

3 ❤️

905876
2020-08-05 00:45:29 +0430 +0430

تکراری بود قبلا خوندمش


905897
2020-08-05 01:15:43 +0430 +0430

منم تکراری بود قبلا خوندمش 😋

4 ❤️

905907
2020-08-05 01:33:20 +0430 +0430

عجب ننه ای ازت گاییده این بابات.

گرچه کس نوشتی و چخان، ولی خوندنش سرگرمی خوبی بود.

4 ❤️

905929
2020-08-05 02:57:15 +0430 +0430

خوشم اومد لایک دو

1 ❤️

905939
2020-08-05 05:05:23 +0430 +0430

و همانا وی با چهارتا فحش دادن خودش را کصنمک فرض نموده و مرز های بیمزگی را در کون خویش فرو میکند *

6 ❤️

905948
2020-08-05 06:12:29 +0430 +0430

اونایی که این داستان طنز نمیدونن بیان خودشون دست به قلم شن ببینیم چه درکی از داستان طنز!!!
نویسنده داستانم که معلومه وضعیتش چیه کپی کار ؛))))

0 ❤️

905975
2020-08-05 07:58:56 +0430 +0430

تکراری بود ها

0 ❤️

905977
2020-08-05 08:01:08 +0430 +0430

یه کتاب بود به اسم داستانهای من و بابام ! قسمت دومش رو بنویس البته چون کتاب کودکانه ، فحش توش بکار نبر !

2 ❤️

906056
2020-08-05 15:19:32 +0430 +0430

تکراری بود قبلا آپ شده بود . نه ؟

0 ❤️

906108
2020-08-05 22:15:53 +0430 +0430

چه خرچنگیه بابات

0 ❤️

906184
2020-08-06 01:28:47 +0430 +0430

عالی بود پسر.مخصوصا مرحله سرود ای ایران…

0 ❤️

906202
2020-08-06 02:47:42 +0430 +0430

چقد اسم داستانت چرت بود .

0 ❤️

906277
2020-08-06 09:39:24 +0430 +0430

باحال بود 😁

0 ❤️







Top Bottom