خوش کردم ب دیدارت دلم را (۲)

    ...قسمت قبل


    تازه یادم افتاد برای چی اومدم
    خودم رو یکم جمع و جور کردم و تا جایی ک تونستم حالت صورتم رو معصوم کردم ....



    • سلام ، واقعا معذرت میخوام . نوری هستم ، آرِس نوری ، امروز هم کلی بهتون زحمت دادم ، فقط خواهشا بگید کسی قبول نشده!!


    جوری ک انگار خیالش راحت شده باشه ، یه نفس عمیق کشید



    • خیلی زود اومده ، مثل الاغ هم با جفتک میاد داخل!!!


    اینو زیر لبش و خیلی آروم گفت که من متوجه نشم ، اما بعد از دیدن صورت ب اون زیبایی ، انگار تمام حس های 5 گانه بدنم تواناییشون صد برابر شده بود ، کاملا متوجه حرفش شدم


    البته حق داشت ، بنابراین اصلا ب روش نیاوردم تا اوضاعم از این بدتر نشه


    -بفرمایید اگه میتونید آروم بشینید ، یه نفر داخل دفتره بعد از اون شما برو داخل.


    گفت و سرش روانداخت پایین و مشغول کارای خودش شد.


    بین حرفاش بهم تیکه انداخته بود ، ((اگه میتونم آروم بشینم؟)) ، بازم خودم رو به نشنیدن زدم.


    تازه فرصت کردم به دور و اطرافم نگاه کنم ، جای خوب و بزرگی بود!
    کاغذ دیواری کرم رنگ با گل های پس زمینه قهوه ای ، منشی خوش چهره و بد اخلاق و میزش که کم از میز مدیریت نداشت ، با رنگ ماهوتی (ماهگونی) براق!!


    بجز من و خانمی که با دو دوتا چهارتای ساده فهمیدم منشیه ، هیچکس داخل سالن نبود .


    چند تا مبل راحتی قهوه ای رنگ و جمع و جور سایز اداری ک دقیقا با تمام اجزاء اتاق هماهنگ بود .


    سقف گچ بری قشنگی داشت اما نقطه قوتش ، نقاشی زیبایی بود ک داخل دایره بزرگ وسطش طراحی شده بود که شدیدا خودنمایی میکرد!


    همینطور که آروم سمت مبل ها حرکت میکردم ، سرم بالا بود و داشتم از نقش و نگار سقف لذت میبرم که پام با شدت به چیزی خورد!!


    با صدای آخ درد خم شدم و زانوم رو گرفتم،معلوم نبود این جلومبلی شیشه ای سر از کجا درآورده بود
    هیچ رنگی نداشت ، کاملا شیشه!!


    -دوباره تو ؟! تورو خدا اگه شوخیه تمومش کن من اصلا اعصاب ندارم!!!


    انگار تازه سرش رو بالا آورده و وضعیت من رو دیده باشه با صدایی ک نگرانی زیادی داشت .....
    -وااای چی شد؟! چیزیتون شده؟! اتفاقی افتاد؟


    نگاهم رو سمتش چرخوندم و با شوخی ....
    +چیزی نشد ، جلو مبلیتون دعوا داشت یکم . زورش هم ماشالا زیاده ها!
    - مسخره ! گفتم آروم بشین تا نوبتت بشه


    وقتی دیدم نمکی که ریختم ب کارم نیومد ، حالم گرفته شد


    با یه ((چشم)) گفتن ، بلند شدم و دو قدم برداشتم تا ب مبل رسیدم اما چه قدم هایی ...
    انقدر درد داشتم که نزدیک بود از شدت عصبانیت جلومبلی رو با لگد بشکنم.


    روی مبل تک نفره نزدیک در ورودی مدیر نشستم و سرم رو رو به عقب به دیوار تکیه دادم و دیگه چیزی نگفتم.


    حدود یک دقیقه سکوت بود ، که انگار خانم تازه متوجه شده بود داستان چیه ، از پشت میز بلند شد و سمتم اومد و به میز جلوم اشاره کرد...
    -پاتون ب این خورد؟ وای معذرت میخوام فکر کردم میخواید اذیت کنید
    الان بهترید؟! آروم شده؟
    ببخشید حتی چایی هم بهتون تعارف نکردم الان میارم خدمتتون.


    +نه لازم نیست ممنون ، اهل چایی نیستم . پام هم خوبه درد نداره دیگه ، همون موقع ک گفتید مسخره بازی درنیار ، ب حرفتون گوش کرد و دردش ساکت شد.
    -معذرت میخوام ، حلال کنید ، بخدا متوجه نشدم!!


    فرشته ای که از اول انقدر سرد و خشن برخورد کرده بود ، حالا انقدر مظلوم و مهربون باهام حرف میزد ک میخواستم جلومبلی رو بغل کنم و ببوسمش ک باعث و بانی خیر شد برام !!



    • فدای سرتون خانوم ، مهم نیست.همین که شما از پشت میز تا اینجا اومدی ک حالم رو بپرسی کلی ارزش داره .
      -چیزی میل ندارید؟ چایی ، قهوه ، نسکافه؟


    شیطنتم گل کرد . دست خودم نیست ، از اول همین بودم ، رو ک میدادن بهم زین رو آماده میکردم برای سواری گرفتن اما اینبار دلم دلش خواسته بود ....



    • نه ممنون چیزی نمیخورم ، فقط اینجا همیشه انقدر ساکته؟! نه حرفی ، نه نقلی ، حتی موسیقی هم نداره!!


    -اتفاقا موسیقی داریم ، موزیک های قشنگی هم هستن مورد علاقه من ، اما تازه خاموشش کردم.
    + چرا؟ پاقدم من بود یا لیاقت شنیدن سلیقه موسیقی شما رو ندارم؟


    -نه این چه حرفیه!! قبل از اومدن شما بود!!



    • و من رو هم ک میدونستید ساعت 1 میام . بااشه بااااشه ، عب نداره بالاخره دیر رسیدن مجازات هم داره دیگه...


    بدون هیچ حرفی بلند شد ، رفت پشت میز و چند تا دکمه از کیبورد کامپیوتر رو فشار داد ، موسیقی بی کلام ، فکر کنم از کار های بتهوون بود ، با صدای ملایم از اسپیکر های سالن شروع ب پخش کرد.


    -راضی شدید؟ الان خوبه؟ لذت میبرید؟!


    با صدایی که از حرص و لجبازی پرشده بود سوالاش رو پرسید...



    • مرسیی ، ماشالا خوش سلیقه هم هستی!


    و یه لبخند از ته دلم تحویلش دادم.
    انگار آروم شد و با یه لبخند متقابلا جوابم رو داد.


    +راستی شما چند وقته اینجا ....


    هنوز جمله و سوالم تموم نشده بود که یه نفر مثل اجل معلق از دفتر مدیر خارج شد .
    از ظاهر و چهره جوونش میشد تشخیص داد که رقیبه ، اما خدا رو شکر خیلی گرفته بود ، حتما مورد پسند نبوده و همونجا جواب رد شنیده.


    -آقای نوری بفرمایید داخل .


    خیلی خشک و خیلی سرد ، اما ناخودآگاه از ته دلم خوشحال شدم که انگار جلوی دیگران نمیتونه مثل وقتی ک تنهاست باهام حرف بزنه ، یعنی امیدی هست ....


    از سر مبل بلند شدم و با لبخند نگاهش کردم
    +چشم هرچی شما امر کنید!


    با چشم به پسری ک از دفتر اومده بود و داشت از سالن خارج میشد اشاره کرد و بهم چشم غره رفت.


    با این حرکتش تیرش رو ب قلبم زد،مطمعن بودم.
    دلم رو شکار خودش کرد و خلاص ...


    با همون لبخند روی لبم وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم.


    مدیر که یه مرد تقریبا 45 ساله بود ، خیلی تصادفی بیشتر سوال هایی ک دیشب تمرین کرده بودم رو ازم پرسید منم تک تکشون رو با دقت و عالی جواب دادم


    ب بهترین شکل ممکن مصاحبه رو تموم کردم ، موقع بلند شدن اون هم باهام بلند شد ، دست داد و گفت حتما باهاتون تماس میگیریم.


    تشکر کردم و برگشتم سمت سالن.در رو ک باز کردم انگار منتظر بود اما تا منو دید چشماش رو ب صفحه کامپیوترش دوخت.


    در رو پشت سرم بستم و یکم ب میزش نزدیک شدم...



    • بازم سلام
      -عه سلام اومدید؟ چی شد خوب بود؟
      +نه زیاد جالب نبود
      -چرا؟ چی شد؟ مگه چی گفت؟؟
      +گفت زنگ میزیم بهتون ، میگیم از کی بیاید

    • ای به اون ...... روحتون.


    یه خنده ی کوچولو هم کرد که آخرین ذره جونمم از شادی پر کشید و رفت .



    • به روح خودت.تقصیر منه ک میام اخبار لحظه ب لحظه رو بهت میدم پررو.


    -عب نداره ، همکار ک بشیم یا بیشتر ، اینا همش خاطره میشه .....


    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


    بیشتر از همکار شدیم ک به اینجا رسیدم
    نیستی ک ببینی خاطراتی که میگفتی ، چطور دنیام رو برزخ کرده


    بخاطرت ، جز خودت ، بیشتر آدمای اطرافم هم برام خاطره شدن
    دوست ، آشنا ، غریبه.....


    اشک هایی ک زمانی از شوق دیدن دوبارت ب چشمام حجوم میاوردن ، حالا ازشون فراری شدن!
    روی گونه هام سر میخورن و میرن و مرگ رو به دیدن خیال تو ترجیح میدن....


    روی صندلی صاف میشینم ، سوییچ رو میچرخونم ، اما ماشین رو روشن نمیکنم.
    بازم هم به حالت قبلم برمیگردم و روی صندلی لم میدم و چشمام رو میبندم.


    صدای آهنگ همیشگی ، دوباره ب کمک روحم میاد اما...


    دلم ی تجربه اتقاقی و جدید میخواد
    شاید فرجی شد ، حالم عوض شد و بهتر شدم و دنیام عوض شد و ...
    حالت انتخاب پخش رو Random میکنم و موزیک رو عوض میکنم


    این بار هم موسیقی دپ و غم دار ....


    (( جانِ من بی من نرو تنها شدن درمان ندارد / عاشقی بی هم نفس ، در این قفس پایان ندارد
    رفتنت را قلب من ، زیبای من ، باور ندارد / باورم کن ، قصه ی این عاشقی آخر ندارد...))


    خندم میگیره
    مثل اینکه تمااام دنیا قراره تو رو یادم بیاره
    انگار امشب هم مثل شب های قبل ، قرار نیست منو به حال خودم بذاری...


    کاش الان داخل همون دفتری ک برای بار اول دیدمت ، درست همون روز و همون لحظه بود
    داخل چشمای دریایی نگاه میکردم ، ازت میپرسیدم تو که با نیت رفتن ، داری وارد زندگیم میشی،چرا میخوای بذاری بهت وابسته بشم؟!
    چرا میخوای عذابم بدی؟!


    ((من نگارم میرود،دار و ندارم میرود/وای اگر روزی چو من تنها بماند
    من نگارم میرود ، آرام جانم میرود / وای اگر تنها لب دریا بماند .....))


    درسته
    من نگرانم
    نگران اینکه تو ، حتی برای 1 درصد هم که شده ، دلت برای من تنگ بشه و کنارت نباشم.
    نگران اینکه کسی ک کنارته ، تنهات بذاره
    یادت نباشه ، دوستت نداشته باشه.....


    هر روز ، هرکجای این شهر که خاطره ای از تو هست،دیداری با تو بوده،حتی گذرت برای یک روز ب اونجا افتاده ، شاهد چشم انتظاری من است و امیدواریم ب دیدن دوباره ی تو .....


    امیدواری به لمس دوباره ی بدنت
    حتی اگه سهم من آغوش گرم و پر محبتت ، فقط به اندازه خوردن یه تنه ی اتفاقی وسط جمعیت باشه.....


    اما حسرت یه اتفاق به همین سادگی ، هربار روی دلم میمونه.


    (( من چو مجنونم که خوش کردم به دیدارت دلم را/ همچو موجی ک بغل میگیرم آخر ساحلم را
    تشنه میمانم ک شاید یک نفس بر من بباری / من چه دردی میکشم بی تو از این شب زنده داری....))


    آدم ها لالت می کنند.
    بعد هی میپرسند چرا حرف نمیزنی!
    و این خنده دارترین نمایشنامه ی دنیاست ....!


    سکوت من ، بخاطر تحمل ضربه های سنگینی بود که با حرف های سردت به روحم میزدی.
    ضربه هایی که تا اعماق قلبم نفوذ میکرد ، میشکافت ، زجر میداد.


    تحمل هر ضربه ای از تو ، خیلی راحت تر از دیدن رفتنت بود ، پس سکوت کردم و تحمل کردم.
    اعتراضی نکردم . نیاز داشتم دلی که تمام امید زندگیم بوده و هست ، گرفتار غم نشه.


    اسیر عشق و علاقم بهت شده بودم و چاره نبود ، فقط امید ب اینکه دوباره مثل سابق بشی و دوسم داشته باشی !
    صبر و صبر و صبر....


    اما حالا اوضاع فرق کرده
    دیگه همه پل های پشت سرت رو خراب کردی
    دیگه بسه .....


    ادامه...


    نوشته: Ares

  • 16

  • 4




  • نظرات:
    •   sepideh58
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • لایک اول دوسش داشتم قسمت اول رو بخونم و کامنت بذارم


    •   teen...wolf
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • آدم ها لالت میکنند و فلان... زیبا بود آرس عزیز. بنظرم عده ای تورا کور، عده ای کر و عده ای دیگر تورا لال میخواهند... از این میان کدام خطرناکترند؟!


    •   Ares.1
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • بازم بابت قسمت قبل معذرت
      و اینکه کلمه ی هجوم رو به اشتباه ، حجوم نوشتم


    •   shahx-1
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • آرس؟ خدای جنگ یونانی ها؟ ٱرس داریم تو فارسی اما آرس نه حتما اسم دختره هم آفرودیت بود شرکتو هم زئوس اداره میکرد دیر میومدی صاعقه میزد تو....... (biggrin)

      داستان یهو مبهم شد و از مسیرش خارج. باید ماجرا رو الان مینوشتی غمنامه رو‌ اخرش اینجوری به هم ریخته شد......


    •   Ares.1
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • متن آهنگ هم مال آهنگ ((زیبای من )) اثر خواننده ((پدرام پالیز)) بود


    •   Ares.1
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • شاه ایکس عزیز ، دقیقا آرس ، همون خدای جنگ یونانی ها منظورمه
      نمیدونم چرا اما اسم مورد علاقمه ، یک نفر هم دیدم (پسر) ک واقعا اسمش آرس بود :-D
      داستانم از دو دیدگاه داره تعریف میشه ، گذشته و حال
      قسمت هایی که غمگینن ، مربوط به زمان حال و بعد از جداییه ، بقیه ی نوشته هم مال زمان گذشته
      داستان های بعدی رو بخونید ، متوجه میشید که این کارم دلیل داره و این دوتا ب هم مربوط میشن
      بازم ممنون بابت انتقادت ، داستان بعدی حتما در نظر میگیرمش :-)


    •   Aida_moongirl98
    • 1 هفته،4 روز
      • 5

    • آرس عزیز وقتی میخوای داستان با کیفیت بنویسی بهتره اول شکل نوشتارت با کیفیت باشه مثلا از علائم نگارشی به‌جا استفاده کنی یا کلمات رو صفه و نیمه ننویسی!چند ثانیه صرف کردن وقت قطعا ارزش یه داستان شسته رفته و تمیز با شکل مرتب رو داره!


    •   Aida_moongirl98
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • اصلاح میکنم ببخشید
      *نصفه و نیمه


    •   Aida_moongirl98
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • در ضمن اواخر داستان بطور ناگهانی زبان داستانت عوض شد!یکهو از شکل روایی عامیانه تبدیل به حالت کتابی‌_نوشتاری شد که مابین اون حالت هم باز جملات محاوره‌ای دیده میشد!!این میتونه ضعف بزرگی باشه برلی یه نویسنده اگر نتونه زبان قلمش رو کنترل کنه و از پرشش باخبر نشه!
      بهرحال منتظر قسمت بعد هستم و لایک میکنم جز این چند نکته کشش داره و میتونه بهتر بشه لایک پنجم


    •   ARYA52
    • 1 هفته،4 روز
      • 5

    • ارس عزیز
      قلم خوبی داری اما باید روش کار بشه. برای نوشتن داستان کوتاه منظورمه.فضای روایی داستان تا اینجا هنوز مبهمه راجع شخصیت پردازی و فضا سازی، یعنی باید با حدسیات ذهنی داستان رو خوند. شاید تو قسمت های بعدی یا آخر یه سورپرایز داشته باشی، مثل بعضی فیلم ها یا داستان ها که تو رو میبرند و اخر کار یک شوک اساسی بهت میدن.
      به عنوان مثال رمان باده کهن از زنده یاد اسماعیل فصیح که من به شخصه عاشق کارهاش هستم. تو این رمان مثل بقیه رمان فضا سازی عالی و شخصیت پردازی بی نظیر، تو رو تا اخر داستان میبره دلی اخرش چنان شوکی بهت میده که بعد پایان کتاب مدت ها حیران میشی.
      بگذریم منتظرم ببینم در ادامه چکار میکنی. لایک و موفق باشی.


    •   ghajini4848
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • نظر شما چیه؟جان جدت شعر تحویل نده جان جدت داستان اول خوندم گفتم قشنگ بود باش سکس نداشت ولی این یکی خو کامل شعر نوشته بودی


    •   boko+net
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • نمیگیرم داستانتو . مالی نیست . یه مشت شعر و پسه زدن تو دفتر استخدام و منشی !
      داستان ساکنه . در دو قسمت هنوز پیامی رو انتقال نداده . حوصلم سررفت .
      دیسلایک .


    •   king.artoor
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • آرس جان تو عزیز دلمی ولی توقع منم از تو بیشتر بود!البته شاید تو قسمتای بعدیت غوغا کنی.سکس نداشت ک نداشت اصن بهتر ولی کاش جای تکست آهنگ نوشتن و معرفی در و دیوار شرکت یکم خلاصه تر داستانو شرح میدادی.خدایی دو قسمت خوندم ولی فقط میدونم ک یه دختری بوده ک الان رفته کلا هم تو دو قسمت 5دقه باهاش حرف زدی!!
      فکر کنم چون عادت ب رمان نویسی داری واست سخته داستان کوتاه بنویسی.
      آرزوی موفقیت،لایک


    •   Talangor1
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • عالی بود پمت گرم


    •   Blackhorse
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • قلمت قشنگه


    •   Tarzan_shahvani
    • 1 هفته،3 روز
      • 3

    • گرچه قشنگ بود ولی اون حس ابهام نمیزاره آدم از احساس داستان چیزی بفهمه


    •   Ares.1
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • آیدای عزیز ، قسمت هایی ک کتابی نوشتم ، جملات قصار بزرگانه ادبی یا فلسفه ی دنیاست و نخواستم با محاوره کردنشون ، ارزششون رو کم کنم
      مثلا قسمت (( ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻻﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ .ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ ﭼﺮﺍ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﯿﺰﻧﯽ ! ﻭ ﺍﯾﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﺗﺮﯾﻦ ﻧﻤﺎﯾﺸﻨﺎﻣﻪ ﯼ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ !....)) رو بدون هیچ تغییری ، از نیل سایمون نوشتم
      و جمله های دیگه :-)
      اما چشم ، در نظر میگیرم انتقادت رو


    •   sepideh58
    • 1 هفته،3 روز
      • 6

    • آرس عزیز من هر دو قسمت رو خوندم
      قطعا قسمت اول بسی شتاب زده نوشته شده بود با کمی توصیفات اضافه برای اون بخش کوچیک ؛گاهی یک سری توصیفات واقعا لازم نیستن گفته بشه ،اما برای قلم اولتون خوب بود .
      قسمت دوم تغییر بسیار بهتری داشت ؛داستان راه خودش رو پیدا کرد و خواننده رو مشتاق برای خوندنش؛ دیالوگ ها خوب بودن و تیکه های قهرمان داستان به خانم منشی بامزه،اما خب ادامه داستان خواننده متوجه میشه این رابطه ای تموم شده و یکم هیجان داستان رو کم میکنه ؛مگر اینکه قرار باشه در ادامه اتفاقات متفاوت و خاص تری بیفته !
      پ.ن:بکار بردن اون همه کلمه و جملات قصار در آخر داستان واقعا لازم نیست !از خودت چند جمله بنویسی جذابتره،چون این جملات رو روزانه زیاد میبینیم
      در کل داستان خوبی بود و منتظر ادامه داستان هستم
      موفق باشید


    •   nilajooni
    • 1 هفته،3 روز
      • 5

    • نمیدونستم اینقدر قلمت خوبه ارس


      لایک ١١ تقدیمت


      راستی داستان از واقعیت اقتباس شده؟


    •   nilajooni
    • 1 هفته،3 روز
      • 5

    • راستی این جملت شدیدا ب دل نشست


      آدمها لالت میکنن بعد هی میپرسن چرا حرف نمیزنی و این خنده دارترین نمایشنامه ی دنیاست


      این جمله خودش ی لایک جدا میطلبه


    •   Paria_1991
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • نایس


    •   Mehraaan@
    • 1 هفته،3 روز
      • 6

    • لایک 12 برادر. امیدوارم از نظرم ناراحت نشی.
      یه قلم خیلی خوب تو یه مسیر اشتباه....
      حیفه قلمت واقعا.....
      توصیه میکنم قبل از اپ، از یکی از بچه های قدیمی کمک و مشورت بگیری.
      باید هیجان بیشتری به داستان تزریق کنی.


    •   kokarostam
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • گنگ


      خیلی با کلمات ور میری و لاس میزنی، بیشتر شبیه فیلمنامه است. گچبری؟ کاغذ دیواری؟ مزه ریختن برای منشی یا رئیس دفتر؟ قدیما داستانهای جیمز باندی و جاسوسی و کارآگاهی بود به اسم مایک هامر، احتمالا آنها را زیاد خوندی چونکه ایشون هم ساعت یک وارد دفتر یک شرکت میشد و ساعت دو داشت با منشی سکس میکرد از بسکه زبون باز بود. بگذریم، داستانت هنوز گنگ و مبهم و سردرگمه. من نگرفتم. من اینطوری در نظر میگیرم که اگر قسمت اول و دوم را حذف کنیم و در مورد استخدام در یک شرکت با کلمات زیبایی که خودت استاد هستی در پانزده خط از بیدار شدن و رفتن به شرکت و دیدن منشی و نگاه اول و خوش اومدن از منشی مینوشتی، شروع بهتری بود و با خواننده ارتباط بیشتر و بهتری برقرار میشد. توانا هستی ولی سردرگم مینویسی. همین کامنت من را در نظر بگیر... میتونم دو هزار خط دیگه در مورد داستانت بنویسم که نتونی همه آنرا بخونی. امیدوارم منظور من را متوجه شده باشی. به هر حال این نظر من بود. موفق باشی.


      ها کـُکا


    •   darya54
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • داستانتون خوب و‌پر احساسه اما خیلی مقدمه چینی میکنین.
      الان دو قسمته فقط در فراق یاری که زیاد ازش برامون نگفتین،دارین آه و ناله میکنین.
      درسته جملاتتون قشنگ و‌ادبیه اما حوصله ی مخاطب و خواننده رو هم در نظر بگیرید لطفا.
      حتما اصل داستانتون اونقدر جذاب هست که لازم نباشه با اینهمه شعر و آرایه ادبی آب ببندین بهش.
      البته معذرت میخوام این اصطلاحو بکار بردم.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو