خونه خالی

    ممنون از نظرات همه دوستان در داستان " عمه نسرین" و سلام به تمام طرفداران "خدیجه"
    ...........................................................................................................


    رویا که از مالیدن سینه هاش و خوردن لباش تو سینما حشری شده بود مدام التماس میکرد خونه ای جایی جور کنم که با هم تنها بشیم. حق هم داشت دیگه چقدر تو پارک، سینما،راه پله! آسانسور،پارکینگ و... بمال بمال آخه؟؟ چند ماه بود تو هر دیدارمون هردو داغ میشدیم ولی زخمی به خونه برمیگشتیم!


    تو راه برگشت به خونه زن اکبرآقا طبق معمول با چادر نازکش لباشو غنچه کرد و با چشمای خمارش نگام کرد و گفت جوووون! و چشمک زد! از کنارش رد شدم. اکبراقا تو محله ما بقالی داره. زنش ناهید خانم رو خیلی از بچه های محل بیشتر از اکبرآقا کرده بودن و علاقه عجیبی به سکس با پسرهای جوون و کوچیکتر از خودش داشت. انگار احساس میکرد خودش هم جوونه و خوب مونده!
    رسیدم خونه . خالم اینا اونجا بودن. با دیدن زری یا همون زهرا دختر خالم راست کردم. لباس عوض کردم و تو هر فرصت انگولکش میکردم و میمالیدمش. از وقتی زری دانشگاه رفته خواستنی تر شده و من هرجا میبینمش به هر بهونه ای دستمالیش میکنم و اون هم بدش نمیاد. خیلی حشری و نازه و حیف که تنها نمیشدیم.......


    اینها را نگفتم که بگم من خیلی آررره!! آخره زیباییم با 45 سانت بلندی و قامت آلت ! حرفم چیزه دیگست.
    من یه آدم عادی بودم با یه دوست دختر عادی! و یه دخترخاله که بعد از رسواییش تو فامیل که جریان خودشو داره دیگه نمیتونست تنها بیرون بره و واسه انداختن خودش بهم و از بی شوهری " نه " نمیگفت! و یه زن همسایه که کلن قلاب مینداخت تو محل و منتظر میموند تا یه جوون بهش اوکی بده. ولی واسه سیخ زدن به اینها چندماه بود تو کف "مکان " یا همون "خونه خالی" بودم. ولی جور نمیشد. اگرم میشد طرف میخواست خودش و کل پسرهای فامیل و محلشون اول بکنن و بعد جنازه دخترو واسه سکس تحویل من بدن!


    نمیدونم چه قانون نانوشته و بیخودی هست که وقتی خانم هست جا نیست و هروقت خونه خالی داری قحطی کُس میشه. لااقل واسه من که همیشه اینجوریه.


    بالاخره بعد از چندماه خونوادم به مسافرت رفتن و من موندم و خونه خالی!
    از شب قبل از رفتن خونوادم با رویا همون دختری که چند ماه بود دوست بودم و هردو تو کف تنها شدن باهم بودیم هماهنگ کردم. بعد از گرفتن اوکی از رویا که خودش هم داغ و طالب بود! رفتم داروخونه و حسابی خرید کردم. کاندوم و قرص و اسپری و مخلفات!
    خونوادم هنوز راه نیفتاده بودن که من تو پارک منتظر رویا بودم! یه ربع از ساعت قرارمون گذشت و دیدم نیومد. بهش زنگ زدم.


    _سلام عزیزم! پس کجایی؟؟؟
    _با صدای گریه و شیون یه چیزایی گفت که من نفهمیدم و قطع کرد. بعد از چند بار تماس خلاصه فهمیدم مادربزرگ 95 سالش بر اثر تصادف همون روز زرت جوون مرگ شده.
    درحالیکه من حشری و اون عزادار بود! بازم ناامید نشدم و بهش پیام دادم:
    _عزیزم اون خدابیامرز دیگه عمرشو کرده بوده. حالا اگه جوون بود حق داشتی اینجوری غصه بخوری! پاشو بیا پیشم خودم آرومت کنم!

    _آخه عموی 20 سالم که راننده بود الان تو کماست!
    _خوب خداراشکر زنده مونده حل میشه! تو پاشو بیا فقط پیشم!
    _بیچاره زن عموم باردار بود و با بچش رفت.....
    فهمیدم یه مینی بوس از فامیل چپ کرده و هنوز چندتاشون مفقودالاثرن. دیدم خودم داره اشکم در میاد. بیخیال شدم.


    رفتم سراغ دخترخاله گوشتی و نازم که از وقتی دانشگاه رفته کردنی تر از قبل شده. همیشه تو مهمونی ها با خنده نوربالا میزد و دلش میخواست. بهش پیام دادم:
    _زری کجایی؟؟
    _زری نه و زهرا خانم! خونم چطور؟
    _صبح بیا اینجا کار دارم باهات.
    _تو که میدونی من نمیتونم تنها جایی برم.
    _خوب بگو میای واسه من غذا درست کنی! چه میدونم خودت یه بهونه ای بیار دیگه.
    _جدی؟؟؟ فکر کردی نمیدونم خونتون خالیه؟؟ میخوای بیام دوباره باهام شیطونی کنی.
    _زری شب و روز خواب و خوراک ندارم از فکرت. پاشو بیا ناز نکن.
    _درخت اونجایه آدم دروغگو!!! ولی باشه میام.......


    صبح ساعت 6 بیدار بودم! امان از شق درد که از درد اولاد هم بدتره! ساعت 9 زنگ خونه رو زدن. پشت ایفون زری با عشوه گفت: باز کن زهرام!
    از شهوت زیاد فقط یه شلوارک پوشیدم و بالا تنه لخت! درو باز کردم و منتظر باز شدن در آسانسور بودم. میخواستم همون جلو در بغلش کنم و بهش امون ندم.


    1...2....3 بالاخره طبقه سوم رسید و در آسانسور باز شد. با چشمهای خمار و در حالیکه با دست کیرم رو از روی شلوارک میمالیدم منتظر زری بودم. دیدم خالم با دوتا نایلون بزرگ از در اسانسور پیاده شد. چشمش به من افتاد. با تعجب اخم کرد و گفت: واااا خاک بر سرم خاله این چه قیافه ایه! به محض دیدنش جام کردم! مثل فشنگ پریدم تو اتاق و لباس پوشیدم. خاله و زری هردو وارد شدن. خالم چادرش رو کف پذیرایی پهن کرد و نایلون ها رو که پر سبزی بودن خالی کرد و گفت بیا خاله بشین کمک کن این سبزی ها را پاک کنیم! مامانت زنگ زد گفت تنهایی و یه سری بهت بزنیم حوصلت سر نره! زری رو با اشاره و عصبانیت تو اتاق کشوندم.


    _قرار بود تنها بیای نه مادرتو با یه تریلی سبزی بیاری!
    _به خدا مادر خودت صبح زنگ زد بهش. سبزی هم همین سر کوچه خودتون دید ارزونه خرید و با خودش آورد.
    _شروع به مالیدنش تو اتاق کردم که خالم صدا زد: پس کجایین خیر ندیده ها! بیاین که تا شب اینها را پاک کنیم!
    اونروز هم به جای کردن دختر خاله، این خالم بود که مارو اساسی گایید!
    آخرشب در حالیکه از درد کتف و کمر و شونه هام رو تخت دراز کشیده بودم به زری پیام دادم فردا میای؟
    دیدم نوشت: مامانم با دیدن اون قیافه لخت تو جلو در شک کرده و دیگه نمیزاره اونجا بیام.


    دوست دختر سابق، منشی شرکتمون، مرجان خانم آرایشگر محله! و خلاصه هر کسی که یه بار دیده بودمش رو امتحان کردم و جواب نداد که نداد. دیگه از ناچاری مجبور شدم به زن اکبر اقا زنگ بزنم. با اینکه گشادیش نیومده تضمین شده بود بهش زنگ زدم.


    سلام ناهید خانم من ..... همون که یه بار با ماشین رفتیم .....
    _سلام پسر گلم خوبی؟! چه عجب یاد ما کردی؟!
    _ناهید خانم خونه تنهام خواستم بیای یه سر به ما بزنی! از خجالتت در میایم!
    _عزیزم من خودم از خدامه بیام! اگه بدونی چقدر هوس کیر کردم!
    _مثل خر کیف کردم و گفتم پاشو بیا تا خوب سرحالت بیارم پس.
    _ای بابا! میتونستم که میومدم یه هفتست که لگنم شکسته و تو خونه افتادم!
    _جاااان؟ خدا بد نده چرا؟؟
    _از نردبون افتادم. شرمنده خوب بشم اول از همه میام سراغ تو. دلم لک زده واسه کیر!!
    از شق درد و ناراحتی و عصبانیت گفتم: میگم ناهید خانم لگنت شکسته ساک که میتونی بزنی خوب! نمیشه؟
    نمیدونم چرا گوشی رو قطع کرد لگن جنده!


    ناهید هم که پرید دیگه واسه اولین بار بالاخره تصمیم گفتم برم سراغ جنده پولی. خودم که کسی نمیشناختم. از رفیقم دوتا شماره گرفتم و گفت: ببین اینا حررررف ندارن یعنی آخره جندن! حال کن پسر.... نمیدونم آخر جنده بودن فحشه یا تعریف!


    شماره اول: سلام شهلا خانم. من شمارتون رو از .... گرفتم. واسه امروز فردا خواستم یه قراری بزاریم!
    _شهلا با صدای ناز و پر از عشوه: سلام. راستش من الان یه دربستی بهم خورده بیرون شهرم! چندروزی نیستم! برگشتم درخدمتتون هستم عزیزم!
    نفهمیدم کُسش رو دربست اجاره کرده بودن یا راننده بود کُس میداد ! ولی به هرحال شهلا هم پرید.
    شماره دوم: تمامی مسیرها به سمت سوراخهای موردنظر اشغال میباشد.!!


    اصلن انگار تخم جنده رو ملخ خورده بود! پیرزن هم واسه ما عشوه میومد!


    سوار ماشین شدم و افتادم کف شهر. بعد از کلی گزینه سرکاری و سوار شدن چند تا آدم تیغ زن و کلی دردسر بالاخره یه روز ظهر ساعت 2 تو گرما دو تا دختر دیدم تو ایستگاه اتوبوس کنار هم نشسته بودند. یکیشون با مانتوی قهوه ای و موهای بلوندی که از شالش بیرون ریخته بود و صورت جذابش دیوونم کرد. از تو ایستگاه اتوبوس تکون نمیخوردم! دختر کناریش که دوستش بود یه دختر فوق تخمی چادری با چشمایی که انحراف داشت و لب و صورت تصادفی که هیچ صافکاری نمیتونست قیافه اینو ردیف کنه! یه ربعی به جیگره اصرار کردم تا بالاخره سوار شد. نشست عقب. تخمی خانم هم لنگ لنگان با پاهای کوتاه و بلندش اومد و خیلی ریلکس نشست جلو. کلن جای سالم نداشت. عین پرایدی که بعد تصادف از زیر 18چرخ بیرون میکشن!


    هنوز ننشسته شروع به انگولک کردن ضبط ماشین کرد. راه افتادم تو همون دنده یک گفت واااای چقدر تو این گرما بستنی میچسبه! اسپری آسم خودش رو از تو کیفش درآورد و چندتا "پیف" تو حلقش زد! کمپانی ایراد بود و فهمیدم نفس هم نداره! و به درد ساک زدن هم نمیخوره.


    دیدم اینم تیغ زنه درجه یکه گفتم بزار زودتر شماره خوشکله رو بگیرم و این جلبک ملعون رو هم تو یه جوب آب پرتش کنم پایین! تو آینه به صندلی عقب نگاه کردم و گفتم خوووب! خانم اسمتون چیه شما؟ تخمی خانم گفت اسم اون شیوا و منم وجیهه!


    از شیوا خواستم شمارمو تو گوشیش وارد کنه و بهم تک بزنه. بعد از تک زنگش خیالم راحت شد شمارشو دارم وکمی جلوتر ایستادم بستنی بخرم. جلوی بستنی فروشی برام پیام اومد. سلام گلم! وجیهه هستم این شماره منه! برگشتم و به سمتش نگاه کردم. سرشو از پنجره جلویی اورده بود بیرون و داشت با لبهای شتریش واسم بوس میفرستاد.


    ای تف به این شانس! همه رو برق میگیره مارو ننه ادیسون! ولی چاره ای نبود به خودم گفتم بالاخره هر گلی یه خاری داره! شیوا رو میخوای باید این عجوزه هم تحمل کنی. نشستم تو ماشین و بعد ازخوردن بستنی راه افتادم. زیرلب داشتم میخندیدم که وجیهه پرسید:
    _به چی میخندی؟؟؟
    _هیچی منو یاد یکی از همکلاسیهای دانشگاهم میندازی! مثل خودت خیلی زیرخاکی بود! بیخیال!
    رسوندمشون و رفتم خونه. دوروز بیشتر به برگشتن خونوادم نمونده بود و مجبور بودم زودتر بحث خونه رو با شیوا مطرح کنم. بعد از دعوتش به خونه ناجور قاطی کرد و دیگه جوابمو نداد. گفتم بزار از طریق وجیهه وارد بشم شاید اون بتونه راضیش کنه. به ناچار شروع به پیام دادن به خوشکل قرن کردم!


    _سلام. خوبی؟ چه خبر؟
    _سلاااام عزیزم! چه حلال زاده ای! تازه داشتم به عکست نگاه میکردم و میبوسیدمت!
    _عکس من؟؟ از کجا آوردی؟
    _داشتی با بستنی میومدی سمت ماشین چندتا عکس گرفتم ازت خوب!
    _اوکی. یه کم از خودت بگو برام .
    _قد 152 وزن 85 پوست سبزه سایز سینه 90 عاشق رقص و مسافرت!
    _نه منظورم اخلاق و درس و خونواده و این حرفا بود.
    _آهان. ببخشید متوجه نشدم. اخلاقم خیلی هات و دختر داغیم! درس هم رشته سکسولوژی میخونم. خونوادم هم خیلی فهمیده و داماد دوستن. توقع مهریه سنگین ندارن و جهاز هم میدن!


    از هر دری وارد میشدم جوابهاش همین بود و منم به ناچار رفتم تو فازخودش.


    _میگم خواستم قبل اومدن به خواستگاریت شیوا را یه بار دعوت کنم خونه ولی ناراحت شد! تو نمیتونی راضیش کنی بیاد؟؟
    _حالا چرا اووون؟؟ من خودم میام پیشت عزیزم!
    _خودتم یه روز حتمن دعوت میکنم. ولی میشه تو اول اونو راضی کن بیاد فردا پیشم!
    _فکر نکن من دختر احمقی هستم ها!! میخوای بیاد که تنهایی دور از چشم من خیانت کنی؟! یعنی من واست کافی نیستم؟ بزار اگه واسه تو جایی کم گذاشتم بعد چشمت دنبال شیوا باشه!
    یه ساعتی رژه رفت رو اعصاب ما و نتیجه نداد. واسه اخرین بار پیام دادم:
    _من دوست دارم همیشه باتو باشم فقط خواستم یه بار سکس دو به یک رو تجربه کنم! یعنی با دوتا دختر باشم. واسه همین گفتم شیوا هم بیاری.
    _خوب اینو زودتر میگفتی! من فکر کردم به شیوا علاقه داری.
    _نه بابا من عاشق خودتم فقط واسه همون دو به یک گفتم بیاریش!
    _باشه. خیالت راحت. فردا صبح میایم.


    بالاخره جواب داد. خوشحال از اومدن شیوا داشتم به راههای فرار از وجیهه تو سکس فکر میکردم. تصمیم گرفتم فردا تو ابمیوه اون چندتا قرص خواب بریزم تا بتونم با شیوا راحت حال کنم. اخرشب بهم پیام داد:
    _با شیوا حرف زدم. خیلی از دستت شاکی بود و قبول نمیکرد بیاد. ولی نگران نباش من حلش میکنم! صبح میبینمت عزیزم!
    _ممنون. اصلن همون اول که دیدمت فهمیدم دختر بامرام و باحالی هستی ایول!


    صبح که بیدار شدم اول از همه آبمیوه رو آماده کردم و تو لیوان مخصوص وجیهه خوب قرص خواب حل کردم. شلوارک معروفم! رو پوشیدم و منتظر شدم. صدای زنگ ایفون ...... اسانسور.... من که اینبار پشت در منتظر بودم و بالاخره وارد شدند. درو بستم و یه نگاه به هردو شون کردم.................


    خدیجه؟؟؟ تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟ وجیهه با چشمای شش و هشت خودش گفت: شیوا قبول نکرد بیاد ولی من چون قول داده بودم خواهرم خدیجه رو راضی کردم بیاد. تو که گفتی فقط میخوای سکس دو به یک رو تجربه کنی!
    دنیا رو سرم خراب شد. سرم گیج رفت و به زحمت روی تخت دراز کشیدم. وجیهه با عجله به سمت یخچال رفت و با یه لیوان آبمیوه به سمتم اومد و گفت بخور عزیزم حتمن فشارت افتاده! لیوان رو تا آخر سر کشیدم و کمی بعد روی تخت از حال رفتم.........


    نمیدونم اونروز درحین بیهوشی چندبار توسط این دوخواهر به کیرم تجاوز شد! فقط میدونم وقتی بخواد نشه نمیشه......


    نوشته: مهران

  • 96

  • 7




  • نظرات:
    •   amir.s0s
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • ایول عالی


    •   ashegh.pishe
    • 2 ماه،3 هفته
      • 5

    • عاشق اصطلاحاتتم. عالی.


    •   boy.t0p
    • 2 ماه،3 هفته
      • 5

    • هرچی بنویسی بهتر از داستان جقی های 16 سالست. ممنون


    •   boy.t0p
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • هرچی بنویسی بهتر از داستان جقی های 16 سالست. ممنون


    •   loverider
    • 2 ماه،3 هفته
      • 4

    • خخخ جالب بود ایول کلی هاش عین حقیقت بود


    •   ماینر
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • تاوسطش قشنگ بود ولی دیگه خیلی بیش ازحد تم بدشانسی رو کش دادی وبارطنزش کم شد ولی درکل خوب بود


    •   ehsan9000
    • 2 ماه،3 هفته
      • 4

    • اره واقعن خونه خالی که هست قحطی میشه.


    •   ehsan balae
    • 2 ماه،3 هفته
      • 5

    • ایول مهران جان عالی بود مرسی اول و آخر باید خدیجه باشه دمت گرم شاد شدم


    •   eli-naz
    • 2 ماه،3 هفته
      • 4

    • خوشمان امد. بنویس بازم


    •   kiredivoone
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • ته كصشعر?


    •   hese.bad
    • 2 ماه،3 هفته
      • 3

    • لگن جنده!! خیلی باحال بود.


    •   مهتاب عشق
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • لایک ۱۳


    •   salman90
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • درود. ممنون از داستانتون. لایک 15


    •   ghahve.talkh
    • 2 ماه،3 هفته
      • 3

    • مهران عزیز همه داستانهاتون رو خوندم. با تمام نقصها و ایرادات کم و زیاد شما نویسنده قابلی هستین. درصورت تمایل به نویسندگی "طنز" حتمن بهم پیام بده برادر. ممنون.


    •   Pesarkooooooni
    • 2 ماه،3 هفته
      • 3

    • خیلی قشنگ مینویسی, ادامه بده


    •   shadow69
    • 2 ماه،3 هفته
      • 4

    • نمیشه دیگه بشین زور بیخود نزن (biggrin)


    •   dalghakjoon
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • عالی بود


    •   aeb1973
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • عالی بود ادامه بده،،


    •   iman.shahvanii
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • داداش شما جق بزني سنگينتره حداقل ديگه كيرنميخوري


    •   nilajooni
    • 2 ماه،3 هفته
      • 3

    • وای اخرش عالی بود
      ٢٨ امیش مال منه


    •   سحرناز.70
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • لایک 29


    •   amir81709792
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • خیلی خندیدم مخصوصا اونجاش ک نوشته بودی نمیدونم اونروز چند بار به کیرم تجاوز شد خخخخ


    •   Yashar1987
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • ?????عالی بود


    •   vitamin4rooh
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • خیلی خندیدم.دمت گرم خدایی :))
      عاالی بود.روحم شاد شد


    •   raul14
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • بدی نبود


    •   The-boy
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • با (ماینر) موافقم . از یه جایی به بعد تم بدشانسی رو زیاد کش دادی . در حدی شد که خواننده میتونست تا حدودی بعدشو تشخیص بده و میدونست که بازم قراره بدشانسی بیاد. قلمت خوبه. ادامه بده به کارت . اینبار تگ طنز رو زدی بهتره. بازم میگم که داستان قبلی بخاطر این که تگ طنز رو نزده بودی زیاد حمایت نشد. و اعضا با داستان واقعی اشتباه گرفته بودنش و میخواستن تخیلی بودن داستان رو ثابت کنن. لایک53 . به قول یه دوستی چرا همه ی داستان نویس های سایت اسمشون مهرانِ؟؟؟ خخخ موفق باشی .
      قلب عابی


    •   تریبیون
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • خیلی با حال بود (clap) (clap) (clap)


    •   Aziiii
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • وای عالی بود مرسی


    •   badman.pir
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • دمت گرم خیلی با حال بود


    •   والدمورت
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • خخخخخخخخ تا شاهمون مردم ازاری بعدی بنویس اینا حکم مسکن دارن دمت گرم خوب بود


    •   arash-khashen
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • بعضی جاها باحال بود. ترجیحا بازم بنویس


    •   Amir02217
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • دمت گرم خیلی باحال بود بازم بنویس


    •   mehri-talagg
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالي بود. واقعا


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • جناب مهران داستانهای تو فوق العادست 4چراغ سفید هم کمه برای داستانهات،با افتخار لایک هشتادو چهارم خدمت شما،منتظر داستانهای بعدیت هستم


    •   101er
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • ایول خندیدم باهاش


    •   Abolmaly
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • عین واقعیت من الان خونشو دارم اما انگار افت افتاده وسطشون اصلا هیچی!!!!


    •   danial1382
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو