خونه دایی

1399/12/07

«خانواده های شاد همه مثل همن، هر خانواده ناراحتی منحصر بفرده.» کتاب رو بست و رفت زیر پتو. هدفون رو گذاشت و چشماش رو بست، به خودش گفت «کاش این کتاب می دونست مشکلشون چیه؟ معلم گفت این کتاب خوبه بخون.»
همین هفته پیش بود علی نه تا شمع رو فوت کرد اما صحنه ها از چشماش بیرون نمیره. چشماش رو باز میکنه، به تاریکی عادت کرده، تو دیوار قیافه می بینه و می ترسه. می ترسه نصف شب دوباره بره اون اتاق و ببینه بابا کتکش میزنه، یکبار قبلا دیده بود و هنوز یادش نمی ره. تو تخت یواش میگه: «باز داره کتکش میزنه؟ مامان فقط جلوی من می خنده»، نگرانی نمیزاره، یواش پتو رو میزنه کنار، پاهاش رو میزاره روی فرش. «چراغ؟ نه روشن نمی کنم» به خودش گفت و درو باز کرد. می ترسید از تاریکی اما از بابا بیشتر. از پله رفت پایین. نزدیک اتاقشون شد، در بسته بود و مامان داشت گریه میکرد و بابا داد میزد، صدای کتک می اومد. «چرا بابا مامان رو میزنه؟»، اشک تو چشماش جمع شد و دوید به سمت تخت. در رو محکم بست؛ طوری که بابا شنید. زیر پتو دندون رو فشار میداد، به خودش گفت «گفتن امشب برو پیش دایی، کاش می رفتم»
بابا اومد، «بابا جون چرا بیداری؟ بدرک که فردا جمعست بخواب». بعد مامان اومد با یک نصفه شمع روشن. چشم ها نیمه باز ولی برای علی لبخند میزد، پلکهاش خیس بود، اشک ریخته بود، چرا پنهون می کرد؟ کتاب اورده بود مثل قبل دوباره براش بخونه تا بخوابه. بابا ناراحت بود از مامان، معلوم بود. انگار هروقت علی دیر می خوابه بابا، مامان رو میزنه.
«شیر سر رفت پسرم!»، صبح بود و مامان داشت صبحونه آماده می کرد. علی زیر شیر رو خاموش کرد و می خواست شیر قهوه درست کنه. بابا خواب بود. اوایل فکر می کرد بزودی برادر دار میشه، تنهایی تموم میشه؛ گذشت و خبری نشد. بعد مامان گفت که مردا حامله نمی شن، بابا شکم و پهلو داشت فقط. «مامان چرا این بابا رو دوست داره؟» به خودش گفت و شیر رو سعی کرد بخوره. سوخت. جیغ کشید. «مراقب باش پسرم، قهوه هم که یادت رفت دوباره.». «چی شد؟» بابا بیدار شد و اومد ببینه چی شده. جای ناخون های مامان رو دستای بابا بود. علی یاد دیشب افتاد، رفت اتاق و تا شب با کتاب های درس مشغول شد. بیرون نیومد. تا شب تو کتاب هاش خط خطی می کرد.
چشماش باز نمی شد. باید می رفت مدرسه. مسواک زد و تو آینه چشماش رو نگاه می کرد، «چرا مامان بابا از دعوا به من چیزی نمی گن؟ باید به معلم بگم.». مامان زودتر بیدار شده بود و لقمه آماده کرده بود. سرویس بوق زد، علی برگشت از مامان خدافظی کنه. تو بغل مامان یک لحظه چیزی دید، کبودی. جای دندون بود. معلوم بود که زخم بود و می سوخت ولی مامان چیزی نگفت.
زنگ تفریح زده شد. معلم درس پرسیده بود و علی نمی دونست، اصلا حواسش نبود. دلش می خواست با یکی حرف بزنه، یهو زد زیر گریه. «علی چی شده؟» معلم پرسید. با یک صدای گریه گفت. با یک صدای گریه همه چیز رو به معلم گفت. معلم یکم فکر کرد، چشماش گرد و شد زنگ زد به مامان، گفت: «پنجشنبه ها علی رو بفرستین خونه دایی.»

نوشته: artemis25


👍 9
👎 10
79001 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

793577
2021-02-25 01:05:16 +0330 +0330

سلام دوستان این داستان چندان طنز از آب در نیومد اما خب بهرحال این تگ رو گذاشتم، امید وارم لذت ببرید 🌹

6 ❤️

793578
2021-02-25 01:06:45 +0330 +0330

جالب بود

1 ❤️

793587
2021-02-25 01:24:16 +0330 +0330

داستان سمت سو مشخص نداشت بنظرم با عجله زیاد نوشتی بهتر بود بیشتر وقت میگذاشتی

2 ❤️

793588
2021-02-25 01:26:55 +0330 +0330

سلام و درود sj0087

خیلی ممنون از نظرتون، البته چندروزی روش کار کردم که حجمش کم باشه.

آرزو موفقیت، artemis25 🌹

4 ❤️

793589
2021-02-25 01:27:53 +0330 +0330

شب جمعه میشه باباهه بیست تومن میده به بچش میگه برو خونه داییت بخواب! پسره سر یه ربع بر میگرده! میپرسه پسرم چرا برگشتی؟ میگه دایی چهل تومن داد گفت برو به اون بابای بیشعورت بگو ما هم آدمیم!! 😁

5 ❤️

793591
2021-02-25 01:30:03 +0330 +0330

سلام و درودshahx-1 آره البته به نظرم باید مامانه بفرسته 😁

1 ❤️

793599
2021-02-25 01:39:15 +0330 +0330

حالا حتما باید پنج شنبه ها کرد؟!

1 ❤️

793646
2021-02-25 08:23:00 +0330 +0330

کیرتواجدادت باای داستانت

1 ❤️

793662
2021-02-25 10:06:43 +0330 +0330

کسکش این چرت و پرت ها چیه مینویسی

1 ❤️

793698
2021-02-25 14:56:32 +0330 +0330

جالب بود ولی سوژه خوبی و که داشتید میشد بیشتر بهش بپردازید خصوصا باید از اینکه مامان گریه کرده و بابا داد میکشد و استفاده نمی‌کردی حداقل ناله های مادر بجای گریه بهتر بود و اینکه امروزه دیگه کسی شب جمعه منتظر نیست برسه هرشب میشه شب جمعه

1 ❤️

793699
2021-02-25 15:08:51 +0330 +0330

سلام و درود زن ایرانی داغ داغ ❤️

ممنون از نظر خیلی خوبت، متاسفانه چون این داستان رو جای دیگه ای هم ارسال کردم نمی تونستم بیشتر از این مفاهیم سکسی و اروتیک بهش اضاف کنم. یک محدودیت تعداد کلمه هم داشتم. سری بعد نظراتت رو در نظر می گیرم.

آرزو موفقیت، artemis25 🌹

0 ❤️

793802
2021-02-26 02:13:12 +0330 +0330

من موقع خوندن استرس گرفتم خیلی سمی بود

1 ❤️

794522
2021-03-01 16:42:45 +0330 +0330

از همین جا برینم خوبه یا ببینم نزدیک تر؟ دیوث چی بود این، شب جمعه گرگنما ها رو نوشتی؟؟ جای کبودی و دندون😐

1 ❤️

795759
2021-03-07 17:36:21 +0330 +0330

این چی بود؟😒😒😒

1 ❤️

803330
2021-04-11 22:40:31 +0430 +0430

سم بود ب ریش آقا

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom