خونه مادربزرگ

    هفت ساله که بودم و تابستونا می رفتیم خونه ی مادر بزرگ . یه دختر دایی داشتم که خیلی با من خوب بود .
    هیچ وقت یادم نمی ره که چه داستانهایی رو برام تعریف می کرد . بیشتر داستان های ترسناک بودند . فکر کنم فقط سی چهل تا داستان در مورد جن می دونست . منم که هفت سالم بیشتر نبود با این که از ترس دندونام به هم می خورد بازم می گفتم دختر دایی یه داستان دیگه از جن بگو . می گفت مگه خسته نشدی ؟ منم می گفتم : نه ... نه ... تو رو خدا یه داستان دیگه ... اونم می گفت . چهره ی معمولی ای داشت . نه خوشگل بود و نه زشت . موهای بلندشو که روی شونه هاش می ریخت جذابیت خاصی پیدا می کرد . من از همون موقع عاشق پاهای نازنینش بودم . انگشتای ظریف و کشیده ش حسابی چشمامو گرد می کرد . کف پای سفیدشو می پرستیدم . یادمه هر وقت برام داستان می گفت . اول می رفتم چراغا رو خاموش می کردم . اونم می گفت واقعا پسر شجاعی هستی . پاهاشو دراز می کرد و منم کنار پاهاش می نشستم . وقتی شروع به قصه گفتن می کرد یه جورایی دستمو می چسبوندم به کف پاش . یه طوری هم خودمو به کوچه ی علی چپ می زدم که یه ذره هم شک برش نمی داشت . همیشه می گفت که منو خیلی دوست داره می گفت از اون بچه های تخس و بی تربیتی نیستم که آدما همون دقیقه ی اول ازشون ذله می شن . بالعکس خیلی هم خوب و فهمیده هستم و می تونم خیلی چیزا رو مثل آدم بزرگا درک کنم و بفهمم . ولی کاش که می دونست چقدر دیوونه ی پاهاشم . آخه روم نمی شد بهش بگم . مثلا می گفتم چی ؟!! که می خوام پاهاتو ببوسم ؟ که می خوام منو زیر پاهات له کنی . اون وقت نمی گفت که به تمام افکاری که نسبت بهت داشتم شک کردم ؟ شایدم بهم فحش می داد . اما خداییش بدجوری زجر می کشیدم . عین سگ زوزه م در میومد . یادمه یه بار که جوراب نازک سیاه پوشیده بود وقتی دیدمش جلوی چشمام سیاهی رفت و تلپی با کله خوردم زمین . آخه پاهاش از همیشه خوشگل تر شده بود . یه جوری هم با ناز راه می رفت که واقعا دیوانه کننده بود . اما عوضش شبا که کنارش می خوابیدم و بعد از قصه گفتن خوابش می برد . یعنی البته من خودمو می زدم به خواب . بعد که اون می خوابید من بیدار می شدم ، یه دل حسابی از عزا درمی آوردم . پاهاش بوسه گاه لب های من می شد . جای خالی باقی نمی موند . نمی دونم اون وقتا چه طوری چنین حسی رو داشتم ؟ جل الخالق !! از بس می بوسیدم احساس می کردم کف پاهاش نازک تر شدن . نوک انگشتای پاهاشو دونه دونه هزار تا ماچ می کردم فقط بدیش اینجا بود که شبا جوراب پاش نمی کرد . یه بار خودم یه لنگ از جوراباشو کش رفتم و شب که غرق خواب بود پاش کردم . بعدش از بس که خودمو خسته کردم همون جا و همون طوری خوابم برد . صبحش دختر داییم بهم گفت : دیشب خیلی جالبه ... یادم رفته بود یه لنگ از جورابامو در بیارم . جالب تر این که صورتت درست به کف پام چسبیده بود . بعدش یه عالمه بهم توصیه کرد که کمتر ازش بخوام شبا براش قصه ی ترسناک تعریف کنم . چون ممکنه تاثیر بد بذاره . یه بار تصمیم گرفتم همه چیز و بهش بگم . سر و ته ش این بود که یه کم واسه ش عشوه می ومدم و شیرین زبونی های بچه گونه می کردم . منم که خب اون موقع کم خاطر خواه نداشتم . حالاش هم که عکسای اون موقع مو می بینم . دلم می خواد خودمو ماچ بکنم . البته عکسو ...
    یه بار رفتم کنارش و با حالت مظلومانه ای بهش گفتم : دختر دایی ... گفتش : جونم ... گفتم : می خوام یه چیزی بهت بگم ... گفت : بگو عزیزم ... مکث کردم . گفت : بگو دیگه چرا وایسادی ؟ نمی دونم چرا حرف تو گلوم گیر کرده بود ! گفت : د یالله بگو دیگه ! نکنه دسته گلی به آب دادی ؟ ! هان ؟ گفتم : نه ... گفت : خب چی شده ؟ ... خلاصه نشد که نشد . آخه از بس فقط تو خواب پاهاشو بوسیده بودم دیگه خسته شده بودم . نه حرکتی ... نه تکونی ... هیچی . فقط من کار می کردم و می جنبیدم . اصلا بعضی وقتا حوصله م سر می رفت . یه بار هم که از بوسیدن پاهاش خسته شده و بودم و البته هم نمی تونستم دل بکنم . همون طوری لبای خیسم و به کف پاش چسبونده بودم و رفته بودم تو فکر . یه وقت که به خودم اومدم دیدم لبام به کف پاش چسبیده و جدا نمی شه . نگو لبای به پا چسبیده خشک شده و پوست لب من و پوست کف پاش شدن یکی . می ترسیدم هم با زور جدا کنم چون شاید بیدار می شد . اصلا بیدار هم نمی شد می ترسیدم پوست لبم جدا بشه . آخه یه کم که لبمو می کشیدم درد می گرفت . عاقبت آروم آروم زبونمو از بین دو لبم بیرون زدم و لبامو دوباره خیس کردم تا این که خلاص شدم . حالا که چقدر خوشحال شده بودم بماند . خب مثلا اگه یهویی تو اون موقع بیدار می شد چی ؟ حداقل ش این بود که پاشو می کشید و اون وقت اوضاع لبای منو می ریخت تو هم . آخه بدیش هم همین بود که تو خواب اصلا تکون نمی خورد . مثل مرده می افتاد تو جا و صبحش بلند می شد . خب آدم خسته می شه دیگه . گاهگاهی هم کف پاشو قلقلک می دادم شاید تکونی به خودش بدهو یه زاویه ی دیگه ای رو برای بوسیدن ایجاد کنه . اما کمتر پیش می اومد . در عوض وقتی بیدار بود عوضشو در می آورد . ثانیه ای هزار بار وقتی می نشست پاشو تکون می داد و هی بهم دل غشه پاس می کرد . مخصوصا وقتی با هم می نشستیم و منچ بازی می کردیم . این شست لامصب پاش یه بند این ور و اون ور می رفت . زنگ تفریحم نداشت . حسابی کفر منو بالا می آورد . یه بار سر منچ بازی کردن فکری به سرم زد . بهش گفتم دختر دایی بیا شرطی بازی کنیم . گفت باشه من حاضرم . سر چی ؟ گفتم : سر یه سیلی آب دار . گفت چرا سیلی ؟ گفتم همین طوری .
    گفت باشه . بازی کردیم باختم و سیلی رو هم خوردم . البته آروم زد . گفتم این بار هر کی باخت باید دست اون یکی رو ببوسه . گفت : می بازی ها ! گفتم : خیال کردی . می برمت خوبم می برمت . تمام تلاشمو کردم که نفهمه خودم از قصد دارم می بازم . شروع کردم به بوسیدن دستاش . اولش دستشو می کشید . ولی چون شرط ما سر 20 تا بوس بود . چند تا بعدش عادت کرد . دستاشم مثل پاهاش حرف نداشت . از این که میدیدم دارم جلوش تحقیر می شم تو پوست نمی گنجیدم . بهم گفت داری خوب می بوسی ها . با حالت بچه گانه گفتم : مرسی . گفت : من باید بهت بگم مرسی نه تو . گفتم چه فرقی می کنه ؟ گفت : ولی اگه این بار من ببازم حتما می خوای حسابی تلافی کنی هان ؟ گفتم : باشه . این بار سر چی ؟ گفت : نمی دونم . سریع گفتم : سر پا بوسی .
    - پابوسی ؟
    - آره ؟ مگه چیه ؟
    - هیچی ... اما
    - اما نداره می خوام بد تلافی کنم .
    - اماش اینه که شاید خودت گرفتار شدی .
    - نمی شم نترس .
    وقتی باختم گفت : دیدی گرفتار شدی ! گفتم شدم سرش هم هستم .
    یعنی تو می خوای پای منو ببوسی ؟
    - مگه چیه ؟ باختم دیگه . مگر این که تو نخوای .
    - خب باشه این بار می بخشمت . ولی دفه ی دیگه از این شرط ها نذار.
    - نه خیرم . من باید پاتو ببوسم .
    - آخه چرا ؟ من که بخشیدمت ؟
    - نمی خواد ببخشی . پاتو بیار جلو .
    پای راستشو کمی جلو آورد . منم معطلش نکردم و یه ماچ گنده چسبوندم به روی پاش . با ناباوری بهم گفت : تو راستی راستی این کارو کردی ؟
    - آره ... مگه چیه ؟ بازم می کنم و دوباره پاشو بوسیدم .
    - فکر کنم تو از این کار خوشت می آد .
    - چطور مگه ؟
    - چون اون شب خودت قصدا صورتتو به کف پام چسبونده بودی . تازه یه چند باری هم حس کردم شبا یه چیزی پاهامو لمس می کنه . پس تو بودی !
    - بی اختیار زدم زیر گریه . دختر دایی تو رو خدا منو ببخش . باور کن تقصیر من نیست . من خیلی پاهاتو دوست دارم . خیلی زیاد . دوست دارم همیشه ببوسموشون .
    - آخه چرا پا ؟
    - نمی دونم .
    - تازه تو که هنوز بچه ای . این چیزا رو چطور می فهمی ؟ همش می گفتم تو یه چیزیت هست .
    - دختر دایی غلط کردم . تو رو خدا به کسی نگو . خواهش می کنم . حاضرم هر کاری که تو بگی بکنم . حاضرم بشم مثل سگت . مثل پاپی . مگه تو پاپی رو دوست نداری ؟ دیدی چجوری کفشاتو لیس می زنه . منم می شم مثل اون . ازت خواهش می کنم منو ببخش .
    - این حرفا چیه که می زنی ؟ تو باید شخصیت داشته باشی . می فهمی ؟
    - دختر دایی خواهش می کنم . تو رو خدا . و بی اختیار رو به روش سجده کردم .
    - ای وای داری چی کار می کنی ؟ پاشو بینیم بچه .
    پاهاشو مرتب عقب می کشید . اما من هم هم زمان جلو می رفتم که یه دفه گفت : خب باشه باشه تا ببینیم چی می شه ؟ حالا برو بشین تا باهم حرف بزنیم .
    کنارم نشست .
    - خب حالا بگو ببینم دردت چیه ؟
    - من پاهاتو دوست دارم .
    - چرا ؟
    - نمی دونم .
    - چجوری دوست داری ؟
    - دوست دارم ببوسموشون .
    - خب مثلا چجوری ؟
    وقتی دیدم اوضاع آروم و مناسب شده گفتم : می خوای انجام بدم ؟
    - نمی دونم .
    - پاهاتو دراز می کنی ؟
    پاشو دراز کرد . یه بوس کوچولو از شست پاش کردم .
    - یعنی تو همیشه و هر وقت حاضری که پاهامو ببوسی .
    - آره دختر دایی .
    - خیلی جالبه این جوریشو دیگه ندیده بودم .
    - خب چون پسر خوبی هستی باشه .
    - بد جوری ذوق کردم .
    - بلند داد زدم . دختر دایی من عاشقتم .
    - سیس ... یواش چه خبره ته ؟
    - دختر دایی منو له کن .
    - چی ؟
    - ازت خواهش می کنم منو له کن .
    - منظورتو نمی فهمم .
    - می شه بلند شی ؟
    جلوش دراز کشیدم .
    - پاتو بذار روی لب هام و فشار بده .
    - چه حرفا ؟
    - خواهش می کنم .
    - خدا بگم چی کارت کنه . کف پاشو روی صورتم گذاشت . پاهاش می لرزید .
    - فشار بده دختر دایی . زود باش .
    کمی فشار داد . انگاری توی بهشت بودم .
    - خوبه ؟
    - آره دختر دایی . بیشتر فشار بده . جون مامان بیشتر فشار بده .
    - آخه دردت می آد .
    - نه ... نه ... فشار بده .
    نیروی بیشتری وارد کرد .
    - دختر دایی اینجای پاتو بذار روی لبامو فشار بده .
    - کجا ؟!
    با دست سینه ی پاشو لمس کردم .
    - آخه این چه حسیه که تو داری ؟ مگه لبات سیگارن که من با پنجه پاهام له شون کنم ؟
    از این حرفش حس خیلی خوبی بهم دست داد .
    - آره دختر دایی . فکر کن سیگارن . سیگار چیز بدیه مگه نه ؟
    - اما لبای تو که بد نیستن .
    - خواهش می کنم له شون کن ...
    - مثل سیگار ؟
    - وای آره دختر دایی .
    خم شد صورتشو آروم آورد جلو و دو زانو نشست . یه بوس کوچولو از لبام کرد و دوباره ایستاد . سینه ی پاشو روی لبام گذاشت . چند بار جابه جاش کرد که دیگه درست تمام لبامو پوشونده بودن . بعدش پاشو با فشار به راست و چپ چرخوند . باورم نمی شد . با چشمای پر از اشک تو صورتش نگاه کردم .
    - چی شد ؟ چی شد عزیزم دردت اومد ؟
    - نه دختر دایی خیلی خوشحالم .
    - وا !
    با شست پاش اشکامو کنار زد .
    - حالا می شه دوباره پامو بوس کنی ؟
    - آره دختر دایی چرا نه ؟ من خیلی خیلی دوستت دارم باور کن .
    کف پاشو بالای سرم آورد . سرمو بلند کردم کف پاشو بوسیدم .
    - اجازه بده پامو بذارم روی صورتت بعد ببوس . تو که عجول نبودی .
    - چشم دختر دایی .
    - فقط هم مثل این که پنجه پاهامو دوست داری .
    - نه دختر دایی هر جا که تو بگی .
    کف پاشو کیپ روی صورتم چسبوند .
    - خب حالا شروع کن .
    حدود ده بیست تایی به کف پاش چسبوندم که یه مرتبه تعادلش به هم خورد و محکم روی زمین افتاد . مثل برق بلند شدم و گفتم چی شد دختر دایی ؟ همون طوری و همون حالات دراز کشیده بود و تکون نمی خورد .
    - هیچی خوردم زمین .
    - چیزیت نشده ؟
    - نه الان پا می شم .
    - نمی خواد پاشی دختر دایی یه کم استراحت کن.
    چار دست و پا خودمو به پاهاش رسوندم . لبمو روی پاش مالیدم و بوسیدم .
    - این جام دست نمی کشی ؟
    - می خوای دیگه نکنم ؟
    - نه عیبی نداره کارتو بکن .
    - انگشت کوچیکه ی پاشو کردم تو دهنم و مکیدم . انگشتای دیگه شو هم همین طور .
    - یه کم قلقلکم می آد .
    - دختر دایی عادت می کنی .
    - ای شیطون ... عاقیت عادتم هم دادی نیم وجبی ...
    رفتم و یه بالشت براش آوردم . وقتی گذاشت زیر سرش دوباره برگشتم پیش پاهاش .
    - دختر دایی الان چه احساسی داری ؟
    - نمی دونم . دوست داری چه احساسی داشته باشم ؟
    - دوست دارم که تو خوشت بیاد . دوست دارم تو هم وقتی پاهاتو می بوسم کیف کنی . یه بوس کوچولو به کف پاش چسبوندم .
    - برام جالبه . کمی هم عجیبه .
    چشممو چسبوندم به کف پاش . اون یکی چشممو هم همین طور . دوباره شروع کردم به بوسیدن . این قدر که فهمیدم بنده خدا گیج خوابه . شب جامو کنارش انداختم . بهش گفتم که تا صبح می خوام پاهاشو ببوسم . بهم لبخندی زد و یه ای شیطون دیگه تحویلم داد .
    یه بار ازش خواستم که جوراب بپوشه . وقتی داشت می پوشید تو هر مرحله ی پوشیدن مجالش نمی دادم و مرتب پاشو می بوسیدم . یه بارم ازش خواستم که روی صورت من جوراب پاش کنه . بهم گفت که می دونه که دلم چی می خواد . بعدش ازم خواست که کنار یکی از مبل ها دراز بکشم . روی مبل نشست . جوراب نازک و شیشه ای رو گرفت دستش . سینه ی پاشو آروم گذاشت روی لبامو بهم گفت که ببوسم منم از خدا خواسته درجا اطاعت کردم . همون طوری که پاش روی لبام بود . جورابو نوک انگشتاش کرد و درحالی که سینه ی پاشو روی لبام فشار می داد جورابو کشید بالا . یه دستی هم روی ساق و سطح رویی پاش کشید . نوک انگشت پاشو روی لبم تیز کرد و گفت بهم می آد . گفتم : آره خیلی . آروم ایستاد و با چند حالت پاشو روی صورتم جابجا کرد و با حالت عشوه می خواست ببینه که جوراب چقدر به پاش برازنده س . اون یکی پاشو روی چشمام گذاشت و جورابو پاش کرد . اون روز یکی از بهترین روزای زندگیم بود . مثل یه خاطره ی خوش مثل یک رویای بی مانند . یه بارم بهش گفتم که پاتو روی صورتم بذار . وقتی گذاشت گفتم روی صورتم بایست . امتناع کرد . ازبس خواهش کردم که اشکم دراومد . بازم قبول نکرد . می گفت یهویی کلت می پوکه . خلاصه اولش یه پاش روی لبم بود و برای یه لحظه اون یکی پاشو از زمین جدا کرد . گفتم دیدی هیچی نمی شه . ولی سرم بد جوری درد گرفته بود . دوباره پاشو از زمین جدا کرد و دفعه ی بعدی روی صورتم ایستاد . بیشتر از اینکه به فکر صورت من باشه دستشو سفت به دیوار گرفته بود که یه موقع نیافته . بعدها ازش خواستم که با کفش روی صورتم بایسته که اونم بلاخره ایستاد . گذشت و گذشت تا این که تابستون تموم شد و هم اون از خونه ی مادر بزرگ رفت خونه شون و هم ما برگشتیم تهران . ولی همیشه چشم انتظار خونه ی مادر بزرگ بودم که دوباره دختر دایی بیاد و منو به برده گی قبول کنه . تا اینکه یه روز مادرم گفت که باید دوباره بریم شهرستان . تو پوستم نمی گنجیدم و لی بعدش فهمیدم که عروسی دختر داییمه . بعد از اون هرچی ازش خواستم که دوباره با هم رابطه ی فتی شی برقرار کنیم زیر بار نرفت که نرفت . فقط یه خاطره ی پر از عقده برام گذاشت و همین . خاطره ای که خیلی شبا خوابشو می بینم .


    نوشته: نوه مادربزرگ

  • 3

  • 22




  • نظرات:
    •   Barde_koni17.5
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • نظر شما چیه؟خب نظر اول تو عمرم?? ولی هف سالت بود بردگی میدونستی چیع اخه هف سالت باشه خیلی وقت میشه


    •   doki-kar balad
    • 1 هفته،6 روز
      • 7

    • یه چیزی از فوت فتیش شنیدید ریدید بهش رفت
      اخه جلبک پست پروکاریوت، این چ تمایلاتیه، ذهن باقی رو هم با این اراجیف و دروغ ها خراب میکنید،


    •   Aryo20
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • بیایید صادقانه حرف بزنیم، وجدانا کسی این رو خوند! من چند خط خوندم بیخیال شدم


    •   @Mr_sina
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • کیرم تو فرق سرت
      اخه کسکش انتر تو 7 سالگی
      کیرم تو فانتزی های کیریت
      خوار کونی یبار دیگه داستان بنویسی خودم میام ننتو میگام بچه کونی


    •   Mr_gh99
    • 1 هفته،6 روز
      • 4

    • سوالی که پیش میاد اینه که شما واس کسشعر گفتن و کستان نوشتن پول میگیرین؟اگ اره بکین ما هم بزنیم تو این کار


    •   haamed khan
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • سلام گوسفند


    •   وب.گرد
    • 1 هفته،6 روز
      • 3

    • اگه گفتی الان چند سالته که هفت سالگیتو اینجوری با جزعیات یادته ؟
      اگه راستشو بگی عمو یه جایزه داره برات (devil)


    •   Clay0098
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • لایک۳ تقدیم شما
      اولا خسته نباشی و دستت درد نکنه(از ته دلم میگم)
      دوما صمیمیت قلمت منو جذب کرد
      جوری تعریف کردی که حس کردم یه کودک ۷ ساله متن رو نوشته
      واقعا عالی بود و من که حسی به این نوع کارا ندارم واقعا حالم دگرگون شد
      دستت درد نکنه و ممنون


    •   ehsan9705
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • برده 7 ساله کلاس
      نوبره والله
      حالم بد شد


    •   Reza00777
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • ببین همین انگشت اشارم تو کونت نه بخاطر کستانت چون اصلا نخوندم تو کونت بخاطر اینکه هرچی میرم پایین تموم نمیشه


    •   m...h...a...
    • 1 هفته،5 روز
      • 3

    • کونده من هفت سالم بود اصلا نمیدونستم کیر چی هست اون وقت تو رفتی رابطه ی فتیش برقرار کردی؟این همه کاری کردید مادربزرگه نیومد بگه چه غلطی دارید می کنید؟؟تازه این همه پاهاشو ماچ کردی از خواب بیدار نشد؟کص خار آدم دروغگو.دیسلایک


    •   Barad.vafayi
    • 1 هفته،5 روز
      • 3

    • من اصلا با نظرات دوستان نخوندم فقط اومدم بهت بگم اونایی که لایک کردن 3تا کونی مثل خودتن


    •   Barad.vafayi
    • 1 هفته،5 روز
      • 2

    • کسی نمیدونه مهدی پاشنه طلا کجاست بیاد خوارشو بگاد؟


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 1 هفته،5 روز
      • 3

    • Barad جان اینجان دادا (biggrin)


      و خطاب به این موجود بدبخت و حقیر و پست
      حیوان پلشت از خودت خجالت بکش گوساله
      این گوه خوری و عن بازی اسمش فتیش نیست
      پسرک جقی ابله تو خونه مادر بزرگه کونت میزاشتن بعد از پای دختر دایی تعریف میکنی؟


      حالم بهم میخوره از آشغال های کونی مث تو که اینقدر خودتون رو تحقیر میکنید
      البته از یه موجود الدنگ توقع بیش از این نیست


    •   Mardimorde
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • کسکش من تا 15 سالگی فکر میکردم لک لکا منو آوردن بعد تو توی هفت سالگی فوت فتیش بودی بعد میگن چرا فحش میدی چرا بی ادبی میکنی اخه نفهم بچه 7 ساله چی میفهمه از فانتزی جنسی الاغ نه ببخشید خررررر لیاقتت همون فحشه سیکیم اغزوا


    •   Nikolfidas
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • خارکسده بابت یادش نمیاد کی تورا ساخته ولی تو یادت میاد هفت سالگی چه گهی خوردی خوب بچه اوبی بگو بابا دوم از کون دادنم فیلم گرفته حالا دارن یاداوری میکنن هم به تو هم به اقا اصلی


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،5 روز
      • 3

    • آخه این کوسشعرا چیه مینویسید؟
      خب به کیرم چیکار کنم؟
      والا اینجا داستان سکسی مینویسن طرف حال کنه.آخه داستان کون کونک بازی هفت سالگی تو به چه درد ما میخوره؟
      الان باید هفت سالگیت رو بزاریم سرکیرمون آیا؟
      دیسلایک
      موفق باشی


    •   Adolf2519
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • چی بگم والا ،انقد تو این سایت چیزای عجیب شنیدم که عادت کردم.
      ولی با سنت نمیتونم کنار بیام.!


    •   jokerrrHOT
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • کسکش جقی ننویس مگه مجبوری اخه ننویس کسکش ننویس.گاییدم اونکه اینه میزاره تو سایت


    •   shiraz1002
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • خوب میگفتی برات برینه تو کاسه هروقت دلت براش تنگ میشد یه قاشق از عنش میخوردی تا خاطرهات زنده بشن


    •   TanhaMardshab
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • خیلی وقته میام اینجا داستان میخونم این یکی داستانو چند خط اولشو فقط خوندم برا اولین بار میخوام نظر بدم فقط میشه گفت ریدم تویه ذهن کثیفت کسکش کدوم بچه ای تویه هفت سالگی فوت فتیشه


    •   کوس.دوس
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • اولین باری برای داستان نظر میدم.
      خب
      کیر تو داستانت....کیر تو افکارت ...کیرم تو کودکیت...
      بگیر کیرمو خودت ببر هر جا که خواستی
      لنتی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو