خونه ی کاهگلی

    این داستان خیلی سکسی نیست‌ راستش بیشتر درمیون گذاشتن یه سری خاطرست اما قصد ندارم بگم نتیجه ی‌خاصی بگیرین ازش منتها واسه خودم همیشه سوال شده بود عین بقیه ی قسمتهای زندگی که معمولا برای ادما مجهولن برای منم سوال شده که رخ دادن این اتفاقا خوب بوده و‌می ارزیده یا نه
    چندسالی از شروع دهه هشتاد گذشته بود،اون سالها من و‌دوستام هنوز دنبال تفریحات بچگانمون بودیمو نهایت دغدغه ی زندگیمون این بود که کی با دوچرخش میتونه مسافت بیشتری رو تک چرخ بزنه یا کدوممون میتونیم با دست باز و بدون گرفتن فرمون دوچرخه سر تا ته کوچه رو‌بریم.هنوز درگیر گرفتاریهای دوران بلوغ نبودیمو تازه داشتیم با درسای دوره ی اول راهنمایی کلنجار میرفتیم.
    من و دوستم خیلی صمیمی بودیم بدلیل اینکه خونه ما و اونا روبروی هم بود و اینکه کاملا هم سن بودیم و توی یک مدرسه درس میخوندیم و رفت و آمدمون با هم‌بود.اونا توی یه خونه ی قدیمی دو‌طبقه زندگی‌میکردن،خونه ی کوچیک و خیلی سن وسالداری بود.همسایه کناریشون دوتا دختر داشت،دختر بزرگترش اخرای دوران متوسطه بود ولی دختر‌کوچیکترش هم سن ما بود به اسم‌نیلوفر.
    یادم‌نمیاد توی اون سالها کسی‌رو‌بیشتر ازین نیلوفر خانم خوش روی بامزه دوست داشته باشم.
    ته این کوچه پسری بود که دوسال از من و‌دوستم بزرگتر بود،اسم کوچکمون همنام‌خانواده ی اونا بود چون دوتا از برادراش شهید شده‌بودن و بشدت اهل بسیج و مسجد بودن.نمیدونم شهید جنگ تحمیلی بودن یا شهید انقلابی،توی اون سالها بزرگترای ماو جوونایی که دیگه نوزده بیست ساله بودنم چیز زیادی از سکس و‌این‌چیزا سرشون نبود چه برسه به ما چون فضای مجازی و بازی نبود که بخوایم مشتاق و‌کنجکاو دونستن چیزی بشیم،هرکسیم چیزی‌میدونست از صدقه سری اشنایی با کسایی‌بود که به قول معروف شارلاتان و دخترباز تیر بودن.یادمه مدتها نهایت کشف‌سکسی ما و بحث سکسیمون بین دوستامون سوره ی حشر‌‌توی قرآن بود،که فکر میکردیم ربطی به حشری شدن انسان داره و چون تلفظش رو‌نمیدونستیم و غلط میگفتیم هرکس واسه خودش ایده ای رو‌میکرد.
    مدتی گذشت و رابطه ی دوست من با اون پسر خانواده شهید بیشتر شد(من براش یه اسم‌مستعار به اسم‌حمید میزارم چون حیفه اسم این تخم جن کنار اسم شهید احتمالا جنگ تحمیلی بره)حمید یا بخاطر بسته بودن فضای خونوادش و فشار دوران بلوغ انقدر حشری بود یا کلا ذاتش خراب بود،انقدر رو‌مخ‌ما کار کرد که اخر حاضرشدیم سه تایی هر از گاهی همو بمالیم که خداروشکر دو بار بیشتر نبود و‌اونم‌توی دوران بچگی به شکل و‌شمایل بچگونش انجام دادیم،نوبتی با شرت روی زمین میخوابیدیمو اون‌یکی میومد رومون و همینطوری جابجا میشدیم ،ما که اب و‌ارضارو‌نمیفهمیدیم اما حسشو میگرفتیم.
    یکی دوبارم این‌وسط چندتا بوس ناشیانه و لب گرفتن ساده از هم داشتیم اما داستانمون از جایی شروع شد که منو دوست صمیمیم که حالا دیگه به یه سری مسائل جنسی واردتر شده بودیم‌و‌مزشم حس‌کرده بودیم مدام‌ با خودمون میگفتیم دیگه ببین بغل کردن دختر چه حالی میده
    این‌کنجکاوی تا جایی پیش رفت که یه روز‌تصمیم‌گرفتیم نیلوفر‌رو به طبقه دوم خونه ی‌رفیقم‌بکشونیم و مزه ش کنیم.
    خونه ی‌اونا چسبیده بهم‌بود پشت بومشون‌جوری‌بود که راحت میشد رفت و‌اومد،مادرامون همه همدیگه رو‌میشناحتن و فوق العاذه صمیمی بودیم،یه روز عصر‌ که‌موقعیت مهیا بود رفیقم رفت و به نیلوفر گفت بیاد خونشون،اون طفلیم که براش موضوع خاصی نبود زیاد تنها میشودیم باهم.وقتی اومد یکم که بازی‌و‌شیطنت کردیم به داداش کوچیکه ی‌رفیقم‌که خیلی کم سن و سال بود گفتیم بره بفل نیلوفر و دختر اون بشه
    نیلوفرم‌رو حساب بازی کنار بچش دراز کشید و‌قرار شد مثلا اونو بخوابونه
    دیگه من و‌دوستم کم کم میخواستیم مزه ی لب‌و تن نرم یه دخترو‌کمکم بچشیم و طاقت نداشتیم یه پتو انداختیم روی‌سه تامون
    من از پشت چسبیدم به نیلوفر طوری که کیرم لای کون نرمش بود سفت بغلش کردمو هرجای گردنو صورتش که میرسید میخوردم
    لیس میزدم و بوس میکردم و فقط تند تند خودمو عقب جلو میکردم
    دیگه چیزی نمیفهمیدم و‌کار‌بیشتری بلد نبودم
    دوستمم داداششو از جلوی نیلوفر‌کشید کنار و‌گفت بره قایم‌شه اونم‌از‌جلو چسبید به نیلوفر
    طفلک نه میتونست کاری کنه نه صداش درمیومد اصلا انگار‌نمیفهمید چی داره میشه
    مام واقعا نمیدونستیم لذت لخت بودن چیه یا مثلا کردنش چجوریه فقط خودمونو‌ میمالیدیم بهش و باهاش ورمیرفتیم
    میکشیدیمش روی‌خودمون از کونش نیشگون میگرفتیم یا چنگ میزدیم
    یا یکیمون زیرش میموند یکیمون میومد روش سینشو فشار میداد‌و‌لباشو‌میخورد
    خلاصه مدتی بعد اونم پایه شده بود هرچند هیچوقت سکس به معنی واقعی باهاش نداشتیم اما لب و‌عشق بازیای خوبی باهم داشتیم
    کم و بیش‌وارد تر‌شده بودیم ،شلوارمونو درمیاوردیمو دیگه با از روی شرت همدیگه‌رو‌میمالیدیم
    من بی سر‌زبونتر بودم و‌به همین کارا راضی،بیشتر احساسی باهاش رفتارمیکردم و‌مثلا مدتها لب میگرفتم ازش اما دوستم واردتر بود یبار مجبورش کرد بدون شرت کیرشو دست بکشه هرچند نیلوفر‌خوشش‌نمیومد
    هربار که میدیدمش برام اون تن لاغر‌و‌کشیدش اون پوست سفیدش و‌موهای سیاه بلندش دوستداشتنی تر از قبل بود
    همین که قفل بدنم میشد گیج‌میشدم که از کجاش شروع کنم،وقتی زیرم دراز میکشید توی همون سن کم یه حسی بهم‌میگفت همه جای گردنش رو ببوسم و‌بلیسم،شرتش که میرفت لای‌کون نرمش کیرم از روی‌شرت گرمای پوستش رو‌که حس‌میکرد بینهایت لذت میبردم
    وقتاییم که دوستم روش میومد من میرفتم ساق پاهاشو میبوسیدمو مچ‌پاشو ناز میکردم عاشق دستمالی کردنش بودم
    منتها یمدت که گذشت من عذاب وجدان‌گرفتم
    بیشتر ازینکه چرا با اون دیوس رابطه ی پسر با پسر داشتیم یکی دوبار هم اینکه نیلوفر بعدا که بزرگتر شد واقعا از دست رفت
    بی نهایت ناز بود و‌دلبر،خبردار شدیم که ی پسره ۲۴.۲۵ساله زدتش زمین
    تف و لعنت میفرستا‌دم‌که اگه ما باهاش اینکارو‌نمیکردیم و عادتش نمیشد همچین دختری طعمه ی دیوسی عین‌اون نمیشد
    اما چشیدن مزه ی نیلوفر تبدیل شده به یک حس همیشگی و‌دایم برام ،اولین دختری که باهاش بودم و نمیدونم تجربه اون حرارت و شور و‌هیجان ساده و نابلدانه و غیرکامل چطور انقدر دوستداشتنی شد!!


    نوشته: Tinivini

  • 1

  • 12




  • نظرات:
    •   jerard96
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • اگه این تجاوز نیست پس اسمش چیه؟؟


      اسم داستانتو بذار ی تجاوز خانه خراب کن


    •   shahx-1
    • 3 هفته،3 روز
      • 8

    • شهدا به خاطر تو تیر خوردن توهم رفتی خونشون کیر خوردی!!! (biggrin) به جای کستان نوشتن برو بنیاد کانبازان و مفعولین (بسیج) برگه کسر خدمت بگیر!! (biggrin)


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • ببین چیه که تو قرآنم دنبال حشر بودین شما!
      از دست در رفت یا از دستتون؟


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 3 هفته،3 روز
      • 10

    • بگایی کشور اینجاس که دهه شصتیا با فیلم سوپر دهه هشتادیا جق میزنن.


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • اینکه هنوز خاطرات ۲۰ سال پیش آپ میشن نشون میده ملت دست ب شومبول منتظر میشرفت تکنولوژی بودن ک عقدشون رو جار بزنن


    •   تاکسی دربست
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • طعم عشقی که تو کودکی تجربه کردیم تا ابد با ماست
      من هم تجربه مشابهی دارم.


    •   Hamidarakii
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • جنده بازی خوبه اما جنده سازی خونه خرابت میکنه. اینو خواهی فهمید نامرررررررد....


    •   night.men
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • من شیفته عنوانت شدم داستانتو نخوندم . اما میزارم چراغم سفید بمونه . حالا ببینیم نظر بقیه داروان چیه


    •   Hana95
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • چقدر باید مواظب دختربچه ها باشیم فکر کنم دختر خودمو که سرش یه دل سیر بمیرمو زنده شم /: کلا دختر بودن تو این مملکت و اصلا کل دنیا سخته راه ب راه هم باید پیشرفت کنیم هم باید به اونایی که باج جنسی میخوان باج ندیم!!!!!از دانشگاه تا محل کار ووووو... ببین با چند تا چالش مواجهیم :)


    •   royaei
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • درسته کوچیک بودید و نمی فهمیدید که چیکار میکنید اما بلوغ جنسی دخترخیلی زودتر از پسرهاست اگه شما چیزی حس نمیکردی اما حسه شهوت رو تو اون بیچاره شعله ور کردین و همون باعث شده اون بیچاره بیشتر پیش بره و دنبال تجربه و کشف کردن باشه؛
      متاسفم برات ؛
      موفق باشی


    •   Nevermindd
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • داداش بایه حساب سر انگشتی الان باید ۳۸سالت باشه ناموسن تو ابن سایت چه کونی میدی تو :///


    •   kokarostam
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • خاطره


      شاشیدم توی خاطراتت. الان چی بگیم؟ دختره را جنده کردی و تحویل جامعه دادی حالا اومدی جایزه کیر طلایی بهت بدیم؟ خاطرات بعد ار نیلوفر که با رفیقت کونکونک بازی می‌کردی را می‌نوشتی بلکه چند تا لایک از بچه کونی‌های سایت می‌گرفتی.


      در خانه‌ی کاهگلی چه کونی دادی؟
      یک کیر کلفت به کون خود جا دادی
      بر دختر معصوم، کشیدی دستی
      اینک تو یه کـُسکشی و یا قوادی


      ها کـُ‌کا


    •   girl+angel
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • تو ننویسی جهاددرراه خدا کردی.ننویس کیونی خان
      محوشید شماهایی که عقده سازی می کنید و گندمیزنید به عاقبت یه دختر،اونم بخاطر شومبولتون


    •   Esgayu
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • بگیرمت به روش گریز از مرکز میگامت که گرمیشو یادت نره.


    •   Zhazha
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • نمیدونم چرا، ولی اولین لایک رو دادم، باشد که رستگار شوید.


    •   سعید تبریزی
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • مملکتی که توش جنده خونه نداشته باشه دلباخته زیاد داره


    •   Maten222
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • خیلی هم بد نبود داستانش


    •   ehsan9705
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • تفریحتون بی دست گوزیدن بود؟
      به شدت اهل بسیج و مسجد بودن؟
      ریدی با ر رهبری


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو