خیانتی که خیلی چسبید

    1398/4/19

    زنگ در رو زدم و منتظر شدم یکی جواب بده. بالاخره صدای پای یکی اومد.
    - کیه؟
    - منم دختر ... وا کن دیگه ریخت!!
    با خنده و تعجب خواست در رو باز کنه که مهلت ندادم و دویدم سمت دستشویی و در همزمان زیپ شلوارمم باز کردم و پریدم تو.
    - اووووووووهوی چه خبرته؟ مگه بی خبر جیشت گرفته؟
    خندیدم گفتم: نه خبر داده بود منتها من خونه نبودم خودشم کلید داشت ... تا من دارم جیش دونمو خالی می کنم تو برو آماده شو که بریم و زود برگردیم ... من کلی کار دارم.
    - باشه ... فقط تو رو جون مادرت بشین جیش کن تا همه جا رو نجس نکردی
    - حالا تو برو اینقدر سربه سر من نذار ... بذار به کارم برسم.
    غرولند کنان رفت تو درم پشت سرش باز گذاشت.
    سارا خواهر زنم بود. خوش اخلاق و خوشگل و به معنای کامل کلمه آرامش مطلق. با همدیگه جور بودیم و صمیمی. تو صدا و لحنش ناز و عشوه خاصی بود که خیلی دوسش داشتم. باسواد بود و باکلاس که رو صحبت کردنش هم نشون میداد و خیلی کتابی و رسمی حرف می زد. منم بابت طرز صحبت کتابیش خیلی سربه سرش می ذاشتم.
    شوخیهامون بعضی وقتا بیش از حد می‌شد ولی تو جمع و بین بقیه بیشتر مراعات می‌کردیم تا حرف و حدیثی پیش نیاد. الان هم یه ماموریت خوف و خفن بهمون واگذار شده بود که باید به نحو احسن انجامش می‌دادیم.
    دختر خاله خانمم دیشب عروسیشون بوده و طبق رسم و رسوم مسخره ما آذریها یکی از اقوام دختر باید صبحونه و خورد و خوراک عروس و داماد رو براشون ببره که یوقت آقا داماد زحمتش نشه قله فتح شده‌شو ترک کنه. خانواده عروس (خاله و شوهر خاله خانمم) چون شخص خاصی دم دستشون نبود و البته به خاطر صمیمیتی که بینمون بود از خانمم خواهش کرده بودن که من زحمتشو بکشم و صبحانه شاداماد و عروس خانم رو ببرم.
    منم قبول کردم اما گفتم باید خودش یا یکی از خانمها هم همرام بیاد که یوقت بد نشه!! اونم گفت: من که باید برم بیرون. وقت آرایشگاه دارم عوضش زنگ می زنم سارا بیاد امروز جمعه‌اس اونم بیکاره... تازه سرش درد می‌کنه برای اینجور کارا
    گرفتاری شده بودم از دست این خاله‌های خانم، آخه یکسال پیش هم عروسی اون یکی دختر خاله‌اش باز من و سارا زحمت بردن صبحونه داماد رو متقبل شدیم و رفتیم از آقا داماد تشکر کنیم که دختر فامیلمونو برده رو تخت!!!!
    تو همین فکرا بودم که دیدم سارا داد زد: پرهام همه چی اوکیه؟ چیزی کم و کسر نیست؟ نریم اونجا مثل پارسال بگی کره مربا یادم رفت پنیر یادم رفت. من نمی‌رسم چند دور بریم و برگردیم. کار دارم کلی ورقه هست که باید اصلاح کنم. تازه باید جلسه مدرسه هم برم. به زور یه دوش گرفتم که بعداً نرسیدم خیالم راحت باشه.
    - سارا ول کن دیگه توام ... چه گرفتاری شدم یه آتو دست تو دادم... خواهر زن جای خواهر خود آدمه باید راز نگه دار باشه... نه مثل تو که آبرو و حیثیت واسم نذاشتی... سبزی فروش محله‌ی بالا کریم زاغی هم فهمیده پرهام پارسال " صبحونه‌یِ شبِ زفافِ دخترخاله‌یِ خانمش " کره مربا یادش رفته... اینو گفتم رفتم تو تا اگه خرت و پرتی داشت بردارم با خودم
    بلند بلند خندید... چقدر صدای این موجود رو دوست داشتم. بعضی وقتا هوسیم می‌کرد و رام. اما سعی می کردم خیلی بروز ندم تا شر نشه برام.
    همین طور که پله ها رو دو تا یکی می‌کردم برم بالا پام گیر کرد به پله آخری و تلوتلوخوران وسط هال ولو شدم همزمان یه آخ بلند هم گفتم.
    داد زد چی شد؟ و اومد بیرون از اتاق... خدا مرگم بده طوریت که نشد. اومد بالا سرم خواست دستمو بگیره که یهو از منظره بالا سرم نفسم بند اومد. سارا مانتو لیموییشو نصف و نیمه پوشیده بود و جلوش باز بود. یه تاپ سفید هم زیرش پوشیده بود که باعث میشد چاک سینه اش جلوه‌ی خاصی داشته باشه. سوتین هم نبسته بود هنوز و نوک سینه‌هاش معلوم بود. تازه بدتر از همه اینا شلوار نخی سفیدش بود که باعث شده بود کسش از اون زیر خودنمایی بکنه، جوری که که حتی خط کسش هم معلوم بود. ترازوی ذهنم سریع شروع کرد به چرتکه انداختن. قشنگ یه 200-300 گرمی داشت. یکم کوچکتر از کف دست من بودن، اندازه یه هلو آبدار... شایدم یه شلیل آبدار و تازه
    دستمو گرفت که کمک کنه بلند شم منظره روبرو با عطرآرامیسی که زده بود قاطی شدن و بالکل هوش از سرم ربود. داشتم بلند می‌شدم که حس کردم همه چی اسلوموشن شده و یه یه ربعی طول کشید منظره دلپذیر جلو صورتم بود تا بلند شم. اما با دیدن چهره‌ی خندونش و اون چشمای سیاه براقش یهو به خودم اومدم.
    - نگران نباش ... چیزی نیست ... پله هاتونو درست کنین دیگه بابا اَه... آدم ندیدن انگار... گیر می کنن به پای مردم
    - پله های ما چیزیشون نیست... تو انگار دیشب شب جمعه بود اضافه کاری داشتی هنوز خواب از سرت نپریده... یادم باشه از ساناز بپرسم داستان ...
    یهو حرفشو قورت داد. سرخ و سفید شد... حس کرد کمی زیاده روی کرده باز!!
    گفتم: نهههههه ... بگوووووو ... دیگه چیا واسه هم تعریف می کنین شما چشم سفیدا ... یادم باشه به زندایی دست مریزاد بگم با این دختر بزرگ کردنش... اصلا می دونی چیه... تو لازم نیست به من کمک کنی برو اون اونور دست به من نزن نامحرمی...
    - حرف بیخود نزن پسر ... پس چی حرف مفت می زدی می گفتی من جای خواهرتم. بیا ببینم ... بلند شو
    - دست به من زدی نزدیا ... اصلا برو لباستو درست کن بعد بیا... همه جات ریخته بیرون... این چه وضعشه می‌بینم حالی به حولی می‌شم.
    تازه یادش افتاد که تو چه وضعیه. مانتو رو کشید جلو و با خنده گفت: پررو ... چشم چرون اصلا تو چرا نیگا می‌کنی... بی حیا
    - من کجا نگاه می‌کردم. اینقدر درشت بودن خودشونو فرو می‌کردن تو چشم من
    - چیییی؟؟ ... اِوا ... خاک تو سرت ...
    اومد یکی دو تا کشیده ملایم زد تو سرو صورتم و منم در حالیکه داشتم فرار می‌کردم سعی می‌کردم بیشتر کتک نخورم پرسیدم خب بابا باشه دوباره اونا رو نکن تو چشم من... پسرا کجان؟ اصلا ببینم این شوهر فلان فلانت کجاس؟ باز روز جمعه‌ای رفته سر کار؟
    خودشو یکم جمع و جور کرد رفت تو اتاق و گفت: پسرا با از طرف مدرسه رفتن اردو و مرتضی هم که خودت گفتی. آره سر کاره
    - نمی‌گن مامانشونو تو خونه تنها می‌ذارن آقا گرگه میاد می‌خوردش
    - نه بابا کی دیگه منو میاد بخوره ... مرتضی که کلا ما رو تحویل نمی‌گیره ... پسرا هم که کم‌کم دارن بزرگ می‌شن و حرفای من براشون لالاییه
    مرتضی، باجناق عزیز!!! بنده راننده ماشین سنگین بود و چشم و چراغ فامیل!!! خیلی راه دوری نمی‌رم. عشقش پول درآوردن و جمع کردن و اضافه کردن صفرهای حسابشه. یه برج زهرمار از پهنا کردن تو ماتحتش انگاری، بس که کسی ندیده این بشر خنده رو لبش بیاد.


    پسراشون هم بابک و سیامک به ترتیب 8 و 10 ساله بودن و عین باباشون گَنده دماغ و رو اعصاب. فکر کنم کلاس سوم و پنجم بودن، بیشتر دنبال بازیگوشی‌ها و پررو بازیای پسرای این دوره زمونه.
    چون خیلی حاضرجواب و بی‌ملاحظه بودن خیلی باهاشون گرم نمی‌گرفتم. البته شاید بیشتر به خاطر خلق و خوی پدرشون که آدم بی‌شعور و شدیداً خسیسی بود و بچه ها هم بیشتر به باباشون رفته بودن خیلی بچه های محبوبی نبودن تو فامیل نبودن. با اینحال به خاطر ساناز و سارا معمولاً کاری به کارشون نداشتم و حداقل جلو روشون حفظ ظاهر می‌کردم.
    - اختیار دارین بانو... شما تازه دارین رو میاین ... کافیه لب تر کنین تا براتون کرور کرور عاشق و دلداده بریزن بیرون
    خنده‌ی ملیحی کرد و شکلک خوشگلی رو صورتش بهم تحویل داد. "لازم نکرده کرور کرور آدم بیان همون یکی که باید باشه کافیه... که اونم نیست...
    می‌خواستم جو رو عوض کنم اما چیزی به مغزم نمی‌اومد. گفتم خب بی خیال این صحبتا، آماده شو با هم بریم بیرون یکم بگردیم. بعد بریم به این شادوماد تبریک بگیم و تشکر کنیم بابت اینکه عروس ما رو ... بــــــــــــــله.
    - گمشو... خندید و رفت آماده بشه.
    تو راه یکم بگو بخند کردیم و سر به سرهم گذاشتیم و یکم هم گشتیم. جفتمون کلی کار و گرفتاری داشتیم ولی حس می‌کردم اونم مثل من از اینکه پیش هم باشیم لذت می‌بره و این همراهی بهانه‌ایه که کمی از زندگی روتین و خسته کنندمون دور بشیم. بالاخره رسیدیم در خونه زوج صفر کیلومترمون.
    - ای بابا اینا چرا اومدن وسط بیابون خونه گرفتن. مگه جا قحط بود آخه
    - حرف نباشه. چیکار کنن خب؟ اول زندگی که نمی‌تونن بالاشهر خونه بخرن. همینم که خریدن به زور وام و کمک خانوادشون بوده
    - بابا آدم می‌ترسه شب اینجا تنها بیاد. ببین وسط بیابونه. تازه شنیدم فعلا هم فقط واحد اینا پره. بقیه هنوز خالیه
    - همه مثل شما بچه بالاشهر نیستن که. تازه‌شم بعد کلی سگ ذو زدن چاره نداشته باشی به لونه مرغ هم راضی می‌شی
    - آخه باباجان ببین. آدم تا از مرکز بیاد برسه اینجا شصت نفر انگشت می‌کنن تازه کار به اونجاها نرسه خوبه.
    - عهههههه... حالا ببینا. هی هیچی نمیگم بیشتر روش وا میشه
    باز هم داشت جدی می‌شد برا همین یکم شیطنتم گل کرد.
    - راستی سارا میری اون بالا چی می‌گی بهشون؟ می‌گی خدا قوت پهلوون ... یا ممنونم دلاور ... اصلاً شایدم تو رو می‌فرستن که دستمال خونی رو تحویل بگیری مدرک داشته باشن آره دخترمون پرده داشت.
    - نخیرم... من فقط می‌رم بالا صبحونه رو می‌دم و می‌پرسم چیزی کم و کسر نداشته باشن. اون بیچاره‌ها خودشونم روشون نمی‌شه به من نیگا کنن یا کسی مزاحمشون بشه ولی رسمه دیگه چه می‌شه کرد؟
    - کم و کسر؟ مثلا چی؟ کاندوم؟ آره اونا روشون نمی‌شه ... خودشون قبلا همه کارا با هم ردیف کردن تازه بعد سه سال عروسی گرفتن. نگران نباش اونا روشون خیلی بیشتر از من و توئه. اصلا خجالت نمی‌کشن. تو مراقب خودت باش یوقت تو رو نکِشن رو تشک.
    - پرهام امروز خیلی پررو شدیا... فقط کمر به پایین حرف می‌زنی... گفته باشما... اصلا اونا منو می‌خوان چیکار؟ من به چه دردشون می‌خورم؟ ها....
    - یادت که نرفته پارسال، عروسی اون یکی دختر خاله‌ات، می‌گفتی هی دعوت می‌کردن بیا تو... توام کم مونده بری داخل
    دوباره یکی دو تا چک و لگد حواله من کرد کیف و سبد صبحونه رو ازم گرفت و گفت ببین آرایشم خوبه؟ ابروهام پاک نشده باز؟
    گفتم نه بابا تو خیلی هم خوشگلی. حداقل از اون دختر خاله سیاه ذغالیت خیــــــــلی بهتری.
    انصافاً هم خیلی خوش قیافه و زیبا بود. همسرم و خواهرش از نظر زیبایی چیزی کم و کسر نداشتن. دو نفر با چهره و اخلاق کاملا متفاوت و از دو دنیای متضاد.
    همسرم ساناز با پوست روشنش که گندمزارهای وسیع رو به یاد میاورد و چشمهای کشیده‌اش که کاملاً به لبای قلوه‌ای و هیکل توپرش میومد دلربایی خاصی داشت ولی اخلاق و زبان تیزش که معمولاً با لحن و صدای قاطعی صحبت می‌کرد و اعتماد به نفسش که ناشی از شاغل بودنش بود باعث می‌شد کمتر نشانی از ظرافت زنانه تو رفتارش باشه و کاملا در نقطه‌ی مقابل سارا بود.
    سارا هم قد ساناز بود با پوست سبزه و چشمهای درشتش که سیاهی فضای بی پایان رو در خودش داشت همراه با صدای ظریف و لرزانش که نشان می‌داد چندان عزت نفسی براش نمونده و منشأش رفتار توأم با تحقیرهای شوهر عقده‌ایش بود باعث می‌شد بدجوری تو دلم جا بگیره و دوستش داشته باشم. صبور بود و متین. شکل خاصی از اقیانوس که مملو از آرامش و ظرافت بود.
    بگذریم ... با عشوه‌ای که بدجور بهش میومد حرف منو نادیده گرفت و گفت: بذار تو آینه یه نیگا به خودم بندازم بعد برم.
    دستشو گذاشت رو کنسول و خم شد طرف من تو آینه خودشو برانداز کردن. یه دستی به ابروهاش کشید و دور لبشو چک کرد و خواست برگرده دستش سر خورد با صورت افتاد رو پای من و دنده ماشین رفت تو پهلوش و یه آخ بلند کشید. هرکی از دور نگاه می‌دید فکر می‌کرد مرده زنه رو تور کرده آورده تو یه کوچه خلوت زنه هم داره براش ساک مجلسی ارائه می‌کنه. البته حقم داشت چون پوزیشن دقیقا به همون شکلی بود که نباد باشه.
    سارا اومد بلند شه ناخودآگاه دستشو گذاشت رو کیر من که به خاطر صحبتای چند لحظه قبلمون حسابی باد کرده بود. جفتمون خشکمون زد. بیچاره درد پهلوش یادش رفت بدون اینکه به من نگا کنه آروم بلند شد لباسشو درست کرد و خرت و پرتا رو جمع کرد.
    زیر چشمی داشتم نگاش می‌کردم که حس کردم خنده‌ی ریزی کرد و پیاده شد. منم پیاده شدم و صندوق عقب ماشینو باز کردم تا بقیه وسایل رو بذارم پایین. دوباره یه جورایی شده بودم. باز هوس هیکل برنزه و کون قلنبه اش زده بود به سرم. منظره صبح بازم اومد تو نظرم و جسورتر شدم خواستم یکم بیشتر پیش برم ولی ناخودآگاه یه ترس عجیب اومد تو سرم که باعث شد پا پس بکشم.
    همیشه سعی می‌کردم این افکارو از خودم دور کنم. آخه ازش خوشم میومد. دوسش داشتم. بهترین دوست این سالهای من بود. بهترین همدم و سنگ صبورم بود. دوست نداشتم باعث رنجشش بشم. اگه ازم می رنجید چی؟ اگه فکر می کرد آدم بی جنبه‌ای هستم چی؟ اگه به ساناز می گفت چی؟ اگه... اگه... اگه... بدتر از همه اگه باعث می‌شدم ازم دور بشه چی؟ این اگرها و بقیه اگرها دور سرم در حال چرخیدن بودن و داشتن مثل مورچه تو مغزم جولان می دادن
    - بذار کمکت کنم... راستی سارا می خوای این دفعه منم بیام بالا؟
    - لازم نکرده تو امروز به اندازه کافی منو حرصم دادی... بیای بالا کلی اون بیچاره ها رو دق می‌دی منم آخر سر یا تو می‌کشم یا خودمو؟
    کیفش کوک بود. کاملا معلوم بود که حالش خوبه. آخه معمولا کم حرف بود و بیشتر گوش می کرد. اما امروز صبح تا حالا داره با من کل‌کل می‌کنه و پا‌به‌پای من تیکه می‌اندازه. منم خوشحال بودم که امروز بهانه‌ای جور شده تا یه چند ساعتی با سارا بچرخم و باهاش حرف بزنم بدون اینکه نگران بازجویی و سین جیم بقیه باشم.
    - خیلی خب بابا امروز چه بداخلاق شدی تو... برعکس شدین شما دوتا... اون از ساناز صبح خروس تا حالا فک می زد وبگو بخند می‌کرد عوضش تو شدی برجک زنگروه تخریبچی ها. هی می‌زنی تو برجک منِ مادر سکسی
    - خب شاید به خاطر اینه که جنابعالی حسابی بهش خدمت کردی و ...
    بازم حرفشو قورت داد و صورتشو کرد اون طرف. نتونستم جلوی خندمو بگیرم. زدم زیر خنده ... حالا نخند کی بخند
    - بابا تو خودت هم امروز حالت زیاد خوش نیستا. چته؟ هی قصه های شب جمعه رو میاری وسط. خب چه می‌شه کرد دارندگی و برازندگیه دیگه... داریم دیگه. مگه شما شب جمعه خواب موندین
    - نخیر... اصلا هم این خبرا نیست تو ام پررو نشو... خنده کمرنگی کرد و ادامه داد راستش ما خیلی وقته دیگه ...
    - خیلی وقته چی؟ شب جمعه ندارین یا نه کلا منتظر شب جمعه نمی مونین؟
    - اصلا به تو چه؟مگه تو فضولی؟ ما شب جمعه نداریم عوضش شب شنبه داریم، شب یکشنبه داریم ...
    - آره معلومه...اصلا شما همه شبای هفته سولاخی می زنین. داگ استایل... 69... اینوری... اونوری... از پشت... از جلو
    می دونستم دارم زیاده‌روی می‌کنم. ولی انگار سارا هم خیلی بدش نمیومد از این صحبتا.
    - اَااااااه چرا اینقدر ور می زنی؟ بیا برو کنار بذار به کارامون برسیم. چته تو؟مورچه خوردی؟
    اومد ساک رو برداره از صندوق کاملا مابین من و ماشین ایستاد و خم شد ساک رو برداره. جوری که کونش کاملا چسبید به کیرم. خودمو زدم به اون راه و آروم دو تا دستمو گذاشتم رو کونش که مثلا بیا کنار اما حالتمون جوری بود که انگار دارم توش تلمبه می زنم. وای که چقدر نرم بود ژله ای. یک آن از خود بیخود شدم و تو همون حال فشارش دادم به طرف ماشین. کم مونده همونجا آبم بیاد.
    آروم ولی با یه حالت عصبی گفت: پرهام چیکار داری می کنی؟ حواست هست؟
    سریع خودمو کشیدم کنار و با اضطراب گفتم: هیچی... مگه چی شده؟خب اینا سنگینه دارم کمکت می‌کنم. نگاه سنگینی بهم کرد چیزی نگفت.
    کمک چی می کنی به من مثلا. چسبوندی به من اون... لا اله الی الله
    ازم فاصله گرفت و رفت طرف در خونه. زنگ رو زد و گفت که برای چی اومدیم. نگران بودم که چه فکری تو مغزشه؟ یخ کرده بودم و فکرم کار نمی‌کرد و رنگ به رخسارم نبود. این چه کاری بود آخه مردک؟ اصلا امروز چه مرگته تو؟ می فهمی داری چکار می‌کنی؟ اینهمه مدت سعی کردی ناراحتش نکنی اما امروز چیزی نمونده بکنیش؟ ناراحتش کردی؟ دیگه نزدیکت هم نمیاد چه برسه به اینکه باهات حرف بزنه. تو این فکرا بودم که صدام کرد: جناب نیروی کمکی، نمی‌خوای کمک کنی؟ البته نه مثل دفعه قبل... اونو بذار برای بعد. فعلا یه کمک واقعی کن تموم شه بریم به زندگیمون برسیم.
    یکم خودمو جمع و جور کردم و چشم گفتم رفتم سمتش. بدنم کار می کرد ولی فکرم دائما اون صحنه چند لحظه قبل رو مرور می کرد. اصلا امروز چرا اینجوریه؟ چرا همش داریم سوتی میدیم؟ چرا جفتمون حواسمون پرته؟ چرا
    من داشتم کون سارا رو چنگ می زدم و کیر باد کردمم روی کونش بود
    سارا کیر شق شده منو لمس کرد و لبخند زد
    ممه های سارا درست جلو صورتم بودن و کسش کاملا دم دستم
    فکرم شدیدا مشغول اتفاقات امروز شده بود. رفتیم بالا و صبحونه نوگلان باغ سکس رو رسوندیم و و کمی هم فرمایشات حکیمانه بهشون دادمم اومدیم پایین. از راه پله که اومدیم پایین رفتیم توی پارکینگ. داشتیم می رفتیم سمت ماشین اما من تو فکرم داشتم یه برنامه می‌چیدم. یه نقشه شیطانی برای سارا خانم کون ژله ای. چیزی که جریح‌ترم کرد حرفی بود که بیرون خونه بهم زد. یعنی چی اونو بذار برای بعد. یعنی بعدش برنامه‌ای داره برام. شاید هم بدون منظور یه چیزی گفته بود. در هر حال باید می‌چسبیدم به کار خوردم.
    یکی از پاکتها رو انداختم زمین. رفتیم سمت ماشین و و داشتیم جابجاشون می کردیم که گفتم: سارا مثل اینکه اون پاکت قهوه‌ای رو جا گذاشتیم. می‌شه بری بیاریش؟
    نگاه ملتمسانه‌ای به من کرد و اخماش رفت تو هم و راه افتاد. در رو که هنوز بسته نشده بود باز کرد و رفت تو پارکینگ. منم بی سر و صدا دنبالش راه افتادم و دیدم که رفت تو راه پله. همینجور که داشت از پله ها می رفت بالا دو طرف کونشو می دیدم که دارن بالا پایین می‌پرن. عصبی شده بودم و دل تو دلم نبود. از یک طرف می‌ترسیدم کار دست خودم بدم و آبروریزی بشه از یه طرف هم با اتفاقات امروز بدجوری شیطون رفته بود تو جلدم.
    ورودی ساختمون آپارتمان پارکینگ بود و راه پله از وسط پارکینگ به صورت مارپیچی می رفت بالا. به این ترتیب بعد از ورود به پارکینگ راه پله بود و بعدش هم یه محوطه کوچولو که چون چراغهاش کامل نبود تاریک و دنج بود و مناسب نقشه‌ی جنسانی!! من
    پاکتو برداشتم و رفتم به طرف نقطه استراتژیک خودم و سارا رو صدا کردم.
    - سارا بیا پایین پیداش کردم
    - خوب شد. من یکی که دیگه حالشو نداشتم اینهمه پله رو برم بالا
    - خب کوش؟ چی بود اصلاً؟... پرهام کوشی؟کجایی؟
    - اینجام... این پشت
    - اونجا چیکار می کنی آخه؟ تو تاریکی اونم
    - بیا... نترس... کاریت ندارم
    - کاریم نداری؟ یعنی چی؟ مگه کاری هم هست...
    مهلت ندادم حرفشو تموم کنه. دستمو گذاشتم رو کمرش و محکم فشارش دادم به سمت خودم. بلافاصله لباشو با حرص و ولع عجیبی کشیدم تو دهنم و همزمان هم زبونمو با فشار هل دادم تو. خشکش زده بود انگار و مقاومتی نمی کرد. با دستام دو طرف صورتشو گرفتم و شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن لب و زبون سر و صورتش
    - پرهام... نکن... این چه کاریه؟
    - هیسسسس
    یکم دیگه شل شد. به نظرم کمی ترسیده بود. اما نم نمک باهام همراه شد اونم شروع کردن به مکیدن لب و لوچه من. جسورتر شدم و دستم و گذاشتم رو سینه‌اش... واااااااااااااااااای سوتین نبسته بود. فشار خونم رفته بود بالا. قلبم شدیدترین ضربان عمرشو داشت می‌زد. پستونشو فشار دادم چشماشو بسته بود و عکس‌العملی نشون نمی‌داد، اما همین که نوک پستونشو گرفتم و کمی فشار دادم آاااااه بلندی کشید. دستامو از زیر بردم تو و تاپشو دادم بالا.
    از چیزی که می‌دیدم نفسم گرفته بود. یه جفت ممه بلوری با نوک قهوه‌ای که از فرط هیجان داشتن می‌لرزیدن و دورشون مور مور شده بود. خوش فرم و خوش دست با سایز حدود 70 یا 75 که عمیقاً و شدیداً باب میل من بود. قبلا از رو لباس تو ذهنم تصورشون کرده بودم و باهاشون خاطره ساخته بودم ولی تو واقعیت از اونم زیباتر و هوس انگیزتر بودن.خوش دست و خوشمزه. یاد بعضی حرفا تو فضای مجازی افتادم که ممه 85 رو کردن تو بوق و کرنا ولی از لذتی که این ممه داره غافلن و عمری در حسرتش خواهند موند.
    هر دو تا پستونشو چنگ زدم و مالیدم و کشیدمش سمت خودم. رایحه بدن سارا با عطری که زده بودن و شهوتی که سراسر وجودمو گرفته بود دست به دست هم داده بودنو داشتن دیوونم می کردن.
    یهو چرخوندمش و شلوار سفید نخی و نرمشو به همراه شورتش کشیدم پایین. با فشار دستم خمش کردم جلو و در نتیجه چاک کونش باز شد. با صورت رفتم لای کونش و صورتمو مالیدم بهش. تازه حموم کرده بود و بوی بدنش همراه عرق تمیزی که رو بدنش بود باعث شده بود کاملا از خودم بیخود بشم و اختیار کارام دست خودم نبود. از پشت خط کسشو لمس کردم و با انگشتم بازش کردم. دستامو گذاشتم رو کمرش و بیشتر خمش کردم به جلو و همزمان کس و کونشو با زبونم لیس زدم. عجب بو و مزه‌ای داشت لاکردار. بدون ذره‌ای بوی نامطبوع. دیگه نمی‌فهمیدم دارم چکار می‌کنم. لیس می‌زدم. می‌مکیدم و گاز می‌زدم و بوش می‌کردم. از پشت روناش تا سوراخ کونش یک میلیمترم حروم نکردم. لیسیدم و خوردم.
    - پرهام بسه. داری ناراحتم می‌کنی
    - تو چرا سوتین نبستی سارا...
    - پرهام ولم کن ... چرا همچین می‌کنی؟
    - چرا سوتین نبستی سارا... برا من آمادشون کرده بودی؟
    - نهههههه... آااااااااه.... پرهام نکن. خواهش می‌کنم...
    - اگه نمی‌خواستی کار به اینجا بکشه چرا سوتین نبستی؟
    یهو با قدرت هلم داد عقب و خودشو جمع و جور کرد. موهای خرماییش ریخته بودن رو صورتش و صدبرابر جذابترش کرده بود. شدیداً داشت نفس نفس می زد.
    رفتم سمتش. بغض کرده بود و داشت تاپشو می کشید پایین. با حالت عصبی انگشتشو گرفت سمت من و با صدای آروم و خشمناک گفت: پرهام نزدیک من نیا. تو امروز زده به سرت... اصلا می فهمی چکار کردی خره؟ گند زدی به هر چی خواهر برادریه... ساناز بفهمه چی میگه بی شعور؟... مرتضی بفهمه که تیکه بزرگه جفتمون گوشمونه
    - سارا چرا بچه بازی درمیاری؟ هر دومون تو این سالها می‌دونستیم یه روزی این اتفاق میفته... امروز نه فردا. فردا نه پس فردا. می‌دونی که دیوونتم. می‌دونی که عاشقتم. پس چرا اذیتم می کنی سارا
    - پرهام من با چه رویی تو صورت خواهرم نگاه کنم. چجوری با شوهرم و پسرا روبرو بشم؟... زد زیر گریه
    رفتم نزدیکش و بغلش کردم. تقلا می کرد و با مشتاش می‌کوبید به تخت سینه‌ام و در همون حال گریه می‌کرد.
    - پرهام من نمی‌تونم این کارو بکنم. نباید اینکارو بکنیم پرهام
    - سارا عزیز دلم من مجبورت نمی‌کنم، ولی بدون که من بدجوری عاشقتم. دلم گیرته لامصب
    - چرا الان اینو میگی؟ پس چرا اومدی خواستگاری ساناز؟ چرا می خوای من و خواهرم و خودتو بدبخت کنی؟ ما که از بچگی با هم بودیم. چرا اونمودقع لالمونی گرفته بودی؟ هاااااا
    - این چه حرفیه؟ چه بدبختی؟ من سانازو دوست دارم خودتم اینو خوب می دونی. اما همیشه گفتم آرامش و مناعتی که تو داری ذره‌ای تو وجود سارا نیست. این اون چیزیه که من تو زندگیم کم دارم. تو زندگی با ساناز هر چیزی میشه به دست آورد ولی دریغ از یه ذره خوش‌زبونی و لطافت. تو زندگیمون لحظات شاد و دلخوش داشتیم ولی قطره بودن در مقابل دریای طوفانی ساناز ذره‌ای آرامش که حتی همونم با کوچکترین موردی به یه بحث بزرگ و بی پایان تبدیل میشه.
    کم‌کم فاصله گرفتیم از هم. بعضی وقتا حتی حس می کنم که دیگه نمی‌شناسمش. زندگیش شده کارشو و عشقش شده پول درآوردن. سارا من این زندگی رو نخواستم. من نمی‌خواستم کل روزمون فقط ماشین حساب دستمون باشه و سهم و خریدامونو تو زندگی به رخ هم بکشیم.
    منم دیگه کم‌کم داشتم گریه می‌کردم.(ای پفیوزی بودم من. چه فیلمی بازی کردم اونجا) اومد نزدیکتر و دستاشو آورد جلو. صورتمو گرفت و سرمو آورد بالا
    - پرهام یعنی می خوای به خاطر اینکه خواهر من زندگی رو برات سخت کرده جفتمون بهش خیانت کنیم. اصلا می‌فهمی چی داری میگی؟
    - هر اسمی دوس داری روش بذار. خیانت... کم آوردن... در رفتن از زیر مسئولیت... ولی منو از خودت نرون سارا. از زندگی من نرو بیرون سارا... تو نباشی بدجوری کم میارم دختر
    - خب الان از من می خوای چکار کنم؟ لنگامو بدم بالا بگم بیا بکن توش پرهام خان... من نمی‌گم هیچ حسی بهت ندارم، دارم. منم بعضی وقتا باهات تو فانتزیام عشق بازی کردم. منم صبوری و خوش اخلاقی تو رو دوست دارم و اینم می‌دونم که خواهرم لیاقت عشق تو رو نداره. ولی اینو بدون که منم زندگی خیلی گل بلبلی ندارم. من و مرتضی هم کم مشکل و مسئله نداریم. ولی پسر خوب ما که نباید با هر تقی به توقی خوردن خودمونو بندازیم بغل یکی دیگه.
    - مگه من تا حالا همچین کاری کردم؟ مگه من آدم لاشی بودم تا حالا؟ کِی منو با این دختر و اون زن دیدی که این حرفو می زنی. من می‌گم. بیا با هم بعضی وقتا از های و هوی زندگی دور بشیم و با هم خوش بگذرونیم. قرار نیست همیشه سکس باشه توش. برای من همین که با هم باشیم و شیرینی وجودتو بچشم کافیه.
    - پرهام من الان نمی تونم جوابی بهت بدم. راستش خودمم نمی دونم چی بگم. اما...
    - خب بذار یه مهلتی به خوذمون بدیم و بعدا در بارش حرف بزنیم و فکر کنیم. بعد جواب مثبت بده!!!
    لبخند عاقل اندر سفیهی تحویلم داد و روشو برگردوند اون طرف و موهاشو با دست گرفت و جمعشون کرد و با یه کش که نمی دونم از کجاش!! در‌آورد تو اون هیرو ویری همه رو با هم دسته کرد و بست. چند دقیقه‌ای همونطور وایساد و هیچ حرفی نزد. دست به کمر و پشت به من وایساده بود با خودش خلوت کرده بود. منم نخواستم بهش فشار بیارم رفتم تو ماشین و خرت و پرتا رو جابجا کردم و الکی کاپوت ماشینو زدم بالا تا یوقت اگرم کسی، آشنایی یا اون عروس دوماد کس و کیر ندیده ما رو دیدن نگن این همه مدت کجا بودیم.
    یه چند دقیقه‌ای وقت تلف کردم بعد رفتم تو پارکینگ. رفتم سمتش و با آرامش از پشت بغلش کردم به خودم فشارش دادم. واکنشی نشون نداد. گفتم: خب جواب مثبت منو می‌دی یا نه؟
    لبخند شیرینی اومد رو لبش و بعد گوشه لبشو با دندون گرفت و تو همون حال گفت: آخه دلقک اصلاَ من چرا باید حتماً جواب مثبت بدم.
    چهره‌اش شیطانی شد اومد جلو. چقدر قیافه این بشر زیبا و شیرین بود. حتی موقعی که قیافش شیطانی می‌شد باز هم یک شیطان سکسی و جذاب بود.
    - اصلا می دونی چیه من اول باید ببینم چیا داری اون پایین. اصلا ببینم مالی هستش یا نه. ببینم میارزه به خاطرش کیر کلفت مرتضی را ول کنم بیام سراغ این
    - همچین میگی کیر کلفت مرتضی انگار من بودم چند وقت پیش از دم و دستگاه ناقص شوهرم گلایه کردم پیش خواهرم
    -چیییییی... خاک تو سرم... خاک تو سر ساناز ... اصلا خاک تو سر هر جفتتون که میاین این جور حرفا رو به هم دیگه میگین. من مثلا خیر سرم رفتم پیش خواهرم درد و دل کنم. اونم همه رو آورده گذاشته کف دست توئه ... !!!
    قش‌قش می‌خندید و منو گرفته بود زیر چک و مشت. یهو جو سنگین چند دقیقه پیش عوض شد و انگار نه انگار همین دو دقیقه پیش منو تهدید می کرد و چنان و چنین می‌کرد.
    - اصلا کی گفته اونو ولش کن.
    - خب پس چیکار کنم؟
    - مثل پلیس راهنمایی و رانندگی طرح زوج و فرد راه بنداز. روزای فرد با من روزای زوج با مرتضی.
    - والا اینجور که به نظر میاد باید مثل دولت تدبیر و امید یه کلید بسازم بدم دستت خودت هر روز بیای و بری.
    - اوه اوه چه کم اشتهام هستی. هر روز هر روز... مگه چه خبرته. آبجی کوچیکت هم تو صفه ها
    - به من ربطی نداره. من الان نزدیک دو ساله یه سکس درست و حسابی نداشتم. حس و حال ارضا شدن بالکل یادم رفته. کم و کسری این دو سال و تو باید پر کنی. حالا خود دانی ببین مرد میدون هستی یا نه؟




    درو باز کردم و رفتم تو. پشت سرم سارا وارد شد خیلی آروم طوری که حتی منم به زور شنیدم گفت: ساناز خونه نباشه یوقت.
    خنده ام گرفت.
    - بی خیال بابا. اول اینکه ساناز رفته آرایشگاه. در ثانی مگه اینکه بیای خونه ما چیز عجیبیه.
    - نه اما امروز فرق داره. چیزی نمونده دلم بیاد تو دهنم. میخوای بذاریم برا یوقت دیگه
    - دیگه کار از کار گذشته پشمونی سودی نداره. باید صدای جیغ و دادتو بشنوم
    - پرهام ...
    لباشو بوسیدم و بغلش کردم. آروم دستمو گذاشتم رو سینه‌اش و مالیدم. دکمه‌های مانتوشو باز کردم دوباره تاپشو دادم بالا پستوناشو که بدون سوتین بودن و مثل دوتا پرتقال افتادن بیرون و تکون تکون می خوردن نگاه کردم. دوباره شروع کردم به خوردن و لیسیدن و مکیدن نوک پستوناش. سرمو بغل کرده بود و چشماشو بسته بود. بلندش کردم رو دستام و بردمش سمت اُپن آشپزخانه و نشوندمش رو لبه طوری که راحت بتونم ممه‌ها و لب و لوچه‌شو باهم قورت بدم. یکی رو می خوردم و اونیکی رو می‌مالیدم بعد عوض می‌کردم. چند دقیقه با لذت پستوناشو خوردم و بینشون جولان دادم. از لیسیدن و بوسیدن و بو کردن پستوناش سیر نمی‌شدم. سارا هم کم‌کم یخش باز شده بود و صدای آه و اوهش شهوتمو بیشتر می‌کرد. دستمو کردم تو شلوارش، خواستم کسشو لمس کنم که...
    جفتمون زدیم زیر خنده. کسشو تمیز کرده بود. کسش هلو نبود. یه شلیل صاف و بی مو و آبدار بود که آماده خوردن و لیس زدن بود. گفتم سارا خبری بود دیشب؟!
    چیزی نگفت و آروم سر منو فشار داد پایین خودش دراز کشید رو آپن. رفتم پایینتر و خیلی آروم شلوار و شرتشو با هم کندم. رفتم بی پاهاش و سر و صورتمو می‌مالیدم به کسش و عطر بدنشو که تو اون نقطه غلیظ‌تر می‌شد رو با ولع تمام استشمام می‌کردم و لذت می‌بردم. لبای کسشو شروع کردم به مکیدن. با زبونم لای کسش می‌کشیدم و بالا پایین می‌کردم و همزمان پستوناشو هم چنگ می‌زدم و نوکشونو می‌مالیدم. پاهاشو آوردم بالا جوری که سوراخ کونشم رو اومد. نگام کرد و خواست مانعم بشه ولی مجال ندادم و با زبونم سوراخ کونشو لیس زدم.
    - پرهااااااااااااااااام نههههههههههه..... پرهاااامم نکن. پرهااااااام... آاااااااه قربونت برم.
    چندین و چند بار از سوراخ کونش تا لای کسشو با زبونم رفتم و برگشتم. زبونمو کرده بودم توی کسش و شیرینی وجودشو با تمام وجود می‌چشیدم. دیگه جایی بودیم که اگه یکی وارد اتاق می‌شد هم به تخممون نبود. باید کارو پیش می‌بردیم. همینطور که داشتم کس و کونشو می‌خوردم یهو پاهاشو بست و سرمو بین پاهاش قفل کرد جوری که صورتم کاملا روی کسش بود. حتی جایی برای نفس کشیدن هم نبود. یه آه بلند کشید تن و بدنش شروع کرد به لرزیدن و تکون خوردن
    - آاااااه... آه... پرهاااااااااااام... آاااااااااااااااااه
    از میزان ترشحات کسش که کاملا مزه‌شونو حس می‌کردم فهمیدم ارگاسم شدید و قدرتمندیه. سر و صورتم کاملا خیس شده بود و من نیاز مبرم به اکسیژن داشتم و خوشبختانه سارا بعد از ارضاء شدنش و شل شدن بدنش پاهاشو از پشت سرم برداشت و من تونستم نفس بکشم.
    یکی و دو دقیقه با بدنش ور رفتم و نوازشش کردم. هیکل سبزه‌ی گوشتی و هوس‌انگیزی داشت. گودی کمرش باعث شده بود کونش بیشتر تو چشم بیاد و همیشه منو درگیر خودش می‌کرد. سینه‌هاش اصلا یه ذره هم افتادگی نداشت و قشنگ سربالا و نوکشون رو به بیرون. نسبتا قد کوتاهی داشت و موهای خرمایی نسبتا بلندش رو کمر و صورتش ریخته بودن و جلوه خاصی بهش داده بودن
    کم‌کم حالش اومد سرجاش و دیدم با خجالت روشو برگردونده اون طرف و سعی می‌کنه باهام چشم تو چشم نشه.
    - چیزی شده خانم خوشگله؟ چرا قیافه می‌گیری؟
    - پرهام این چکاری بود کردی؟ اصلا تا حالا تجربه‌اش نکرده بودم
    - چیو؟ من که کاری نکردم
    - تو از هیچی چندشت نمیشه؟ همه جا رو با زبونت لیس زدی. همه جا رو
    - منظورت کجاس؟ واضح‌تر بگو.
    - همونجا دیگه... بالا پایین و عقب و جلو همه رو خوردی و لیسیدی
    - کجا؟
    - پرهام!؟!؟!
    - اسمشونو بگو تا بدونم کجاها رو می‌گی
    - نمــــــی گم... روم نمیشه
    - برو بابا... روم نمیشه!! باید بگی
    - کُسمو می گم... کُس... حالا خوب شد؟
    - کُس و .....؟!؟!؟
    - کون... تو از اینکه کسمو... کونمو لیس می‌زدی ناراحت نشدی؟حالت به هم نخورد؟ مرتضی اوایل یکی دو بار اینکارو کرد یعنی کسمو خورد ولی بعدش گفت حالمو به هم می‌زنه منم با اینکه خوشم میومد اما دیگه اصرار نکردم. یعنی روم نمی‌شد.
    - اون الاغ چی می فهمه از زیبایی. مزه کستو نچیشده نمی‌دونه چه لذتی داره. سوراخ کونتم که واویلاس. سارا تو بدنت فوق‌العاده‌اس. خوش‌تراش و سکسی. اون هنوز نمی دونه چی تو دستش داره و قدرشو نمی‌دونه.
    دستمو کشیدم رو موهاش و آروم خزیدم روش و شروع کردم به خوردن ممه‌هاش که دوباره دیدم چشماش خمار شد. یکم که خوردم هلم داد عقب و آروم خودشو کشید روی من و گفت: ایندفعه نوبت منه.
    کمر بندو با مهارت و یک دستی باز کرد و همزمان با دست دیگه‌اش با بدنم ور می‌رفت و زیرلب قربون صدقه‌ام می‌رفت. همین که شرتمو با سرعت و ناگهانی کشید پایین صدای واووووو بلندی به گوش رسید. کیرم از شدت هیجان در مرز انفجار بود و صادقانه بگم خودمم کیرمو با این هیبت ندیده بودم. شبیه بدن بدنسازایی که در اواخر دوره حجم هستن و دارن برای مسابقه آماده میشن. کلفت و گولاخ با رگهایی که که از دور و برش زده بودن بیرون. با کله‌ای که از شدت بادکردگی صاف و براق شده بود.
    - پرهام این چیه؟
    - اینه دیگه؟!؟!!
    لباشو دور کله کیرم حلقه کرد. آروم آروم شروع کرد به بالا پایین رفتن. گرمی دهنش حالمو دگرگون کرد. هر لحظه که داشت می‌خورد حجم بیشتری از کیرمو می‌فرستاد داخل دهنش، طوری که کم‌کم حس کردم دارم تو گلوش تلنبه می‌زنم. بلند شدم سر پا و اونم چهارزانو جلوم بود حال خودمو نمی‌فهمیدم. از دو طرف موهای سرشو گرفته بودم و با سرعت کیرمو تو دهن و گلوش عقب و جلو می کردم. یک آن حس کردم داره آبم میاد، قبل از اینکه کار از کار بگذره سریع کیرمو از دهنش کشیدم بیرون و متوقف شدم. هنوز زود بود و من نمی‌خواستم فعلا آبم بیاد. بدجوری هوس کرده بودم کیرمو بکنم تو اون کون خوش فرمش و یه آنال خاطره انگیز داشته باشم. اگه می دونست چه نقشه‌هایی برای اون کون نرم و ژله‌ایش دارم حتما پشیمون میشد از جواب مثبتش. یعنی اجازه میداد؟!!؟
    چرخوندمش و آروم خمش کردم. آروم روی کس و کونشو بوسیدم و با لبام می کشیدم رو تن و بدنش، جوری که موهای خیلی ریز روی بدنش سیخ و پوست بدنش دون دون شده بود. کونشو آورد بالا مثل اینکه کون‌لیسی قبلی خیلی بهش حال داده بود. این دفعه که خوب نگا کردم دیدم سوراخ کونش اصلا تیره و سیاه نبود. کاملا همرتگ پوست سبزه‌اش بود. دور و بر کسش هم همینجور، یجورایی انگار قشنگ زیر آفتاب برنزه کرده باشی.
    سوراخ کونشو باز با زبونم لیس زدم و با تمام اشتیاقم شروع کردم به خوردن کس و کونش، درست حدس زده بودم. خوشش اومده بود و داشت کونشو طرف من فشار می‌داد. با دستام دو طرفو باز کردم و زبونمو با فشار فرستادم تو سوراخ کونش و باور اینکه دارم کون یک زن دیگه رو اینجور با ولع و لذت لیس می زنم برام سخت بود. دوباره از سوراخ کونش تا توی کسشو با زبونم بالا پایین کردم و سارا هم شروع کرده بود به آه و اوه کردن. یه تف اساسی انداختم و انگشت اشارمو خیلی آروم کردم تو سوراخ کونش. یه لحظه از جاش پرید.
    - اونجا؟ نههههه...
    - نترس من کارمو بلدم. می‌بینی که
    - آره... اما
    - فقط آروم باش بذار من کارمو بکنم.
    - خب من می‌خوام کسمو بکنی.
    - اونم به موقعش... نگران نباش امروز نمی‌ذارم از این در بری بیرون مگه اینکه جفت سوراخاتو گشاد کرده باشم.
    - جووووووووووووووونم پرهام.
    - اما اول بذار یکم کونتو بخورم و برا کردن آماده‌اش کنم. این یکی قلق داره
    - تو رو خدا پرهام فقط یکی آرومتر. خیلی وقت منتظر این لحظه‌ام نذار زهرمارم بشه.
    حرف زدن کافی بود. باید می رفتم رو کارش. جوازشم صاد شد. دیگه چی از این بهتر. اول با یه انگشت شروع کردم. یکم که گذشت با دو تا انگشت اشاره دو تا دستام کرده بودم تو و داشتم خیلی آروم ماساژش می‌دادم. بعد حدود 4-3 دقیقه اول یکی و بعد حدود 2 دقیقه بعد انگشتای اشاره و وسطی جفت دستام تو کون سارای من بودن و اونم بر خلاف اوایل کار الان کاملا راضی و مشتاق داشت کونشو اینور و اونور تاب می‌داد و حال می‌کرد و قربون صدقه خودم و کیرم و انگشتای هنرمندم می رفت.
    بعد از حدود یه ربع بازی بازی، کس و کون سارا جان من آماده بهره‌برداری و حفاری بود. بعد در حالی که رو زانوش لمیده بود به جلو دوباره یکم کس و کونشو با زبونم مالیدم و با یه تف مشتی رو چاک کس سارا کیرمو با شدت کردم تو کسش. جوری آهش بلند شد که یک آن فکر کردم نفسش بالا نمیاد. اما بعد دیدم نه این دختر حالاحالاها جا داره. تو آسمونا سیر می‌کردیم و صدای شالاپ شولوپ کیر و خایه من یا لمبر کس و کون سارا کل خونه رو برداشته بود و دیگه به تخممون هم نبود که کسی از در بیاد تو یا نیاد.
    " کس خواهر هر کی که بود از جمله کس خواهر ساناز!!!
    همونجور که داشتم کسشو جر می‌دادم با انگشتام سوراخ کونشو نوازش می‌کردم و آماده‌اش می‌کردم برای راند بعدی که نبرد نهایی من و سارا بود.
    برش گردوندم، به پشت خوابید و پاهاشو گرفتم رو شونه‌هام و دوباره شروع کردم به تلنبه زدن و همزمان داشتم پستوناشو که داشت یادم می‌رفت چنگ زدم. می‌مالیدم و نوکشونو می‌کشیدم. سفت سفت شده بودن و معلوم بود که سارا هم کاملا تو عوالم خودش سیر می‌کنه. پاهاشو کمی آورد پایین و من کاملا روش خوابیدم و همونطور که داشتم تلنبه می‌زدم شروع کردم به خورن ممه‌هاش و لب و لوچه و سر و صورتش. چهره‌اش کاملا نشون می‌داد که داره لذتهای دریغ شده این چند وقته رو جبران می‌کنه. چشماشو هر از گاهی می‌بست و لبخند می‌زد و جواب بوسه‌ها و لیس‌های!!! منو می‌داد.
    سرشو بغل کردم و شدت و سرعت ضربه‌هامو بیشتر کردم. هر دومون به شدت نفس نفس می‌زدیم و لذت می‌بردیم. کمی بعد دوباره چرخوندمش در حالی که کاملا خوابیده بود پاهاشو باز کردمو کردم تو کسش عقب و جلو می‌کردم.
    از اینکه کمرم اینهمه به یاری من شتافته بود و ملاحظه‌مو کرده بود راضی بودم و متعجب. معمولا راحت می‌تونم جریان آبمو کنترل کنم. به این صورت که اجازه می دم تا حد اومدن آبم کس یا کون رو می کنم. اما درست در لحظه آخر یعنی حدود 10 الی 15 ثانیه قبلش می کشم بیرون و کیرمو کیر!!! می کنم و نمی ذارم آبم بیاد. و یکی دو دقیقه‌ای بهش استراحت می‌دم. جوری میشه که انگار آق منوچهر (اسم کیرمه!!!) قهر می کنه. راست میشه ولی دیگه به این راحتیا خلاصم نمی‌کنه. باید پوست بندازم تا بتونم راضیش کنم و ارضا بشه.
    بگذریم... در هر حال امروز که راضیم ازش!!!
    2-3 دقیقه که گذشت. کشیدم بیرون و با یه لیس و بوس رو کون سارا خانم که آماده بود شروع کردم به حفاری. اول خیلی آروم کله‌شو فرو کردم و صبر کردم تا نفسش بالا بیاد. کم‌کم بقیه‌شو فرستادم تو و آروم شروع کردم به تلنبه زدن، حالا نزن کی بزن! راحتتر از اونی بود که فکر می‌کردم. البته مطمئناً روند آماده‌سازی و اردوی پیش فصل در آماده شدن کون سارای عزیز بی‌تاثیر نبود.
    خودش هم کاملا راحت بود و از کون دادنش به من راضیِ راضی بود. لذت و شهوت از حالات و وجناتش کاملا مشهود بود و مثل یه دختر خوب خودش با دستاش دو طرف کونشو گرفته بود و قشنگ بازش کرده بود. منم یه بالش کشیدم جلوش تا راحتتر باشه و دستامو گذاشتم رو دستاش یه یالاه گفتم و بلند شدم رو پاهام و کاملا رفتم رو کونش. دیگه چیزی نمونده بود کیرو با خایه‌ش توش جا کنم اما جنده خانوم عین خیالش نبود و داشت عشق و آه و اوه می‌کرد و حرفاش خاک‌برسری و بی‌ادبی تلاوت می‌کرد. منم دیگه داشتم به آخراش می رسیدم آماده ارضا شدن بودم.
    - پرهام تو چرا از کون من سیر نمی‌شی؟ .... کون سانازم می ذاری؟.... معلومه که کون سارام میذاری.... مگه میشه از این کیر گذشت و نذاشت تو کون .... ساناز جنده... اینهمه سال داری تک‌خوری می‌کنی؟ جنده خانوم... کونی... منم مثل خودت کونی کردی رفت سانااااااااااااز
    با این سانااااااااز گفتنش دوباره تن و بدنش با شدت شروع کرد به لرزیدن و یه ارگاسم شدید دیگه ... و تمام!!! خسته نباشی دلاااااور!!
    خدا قوت پهلوون!!
    چند ثانیه بعد منم با شدت و قدرتی که واقعا نظیرشو ندیده بودم آبمو داخل کون سارا خالی کردم و چند لحظه در همون حال موندم تا آخرین قطره رو هم هدر ندم و جفت سوراخای سارا رو کاملا سیراب و آبپاشی کرده باشم.
    بعد از حدود 40-30 ثانیه به آرومی کیرمو که شل و ول شده بود کشیدم بیرون و با بی‌حالی کنار سارا، خواهر زنم، زنی که آرزوی چندین و چند سالم بود دراز کشیدم و تقریبا از هوش رفتم.




    با زنگ موبایلم بیدار شدم و دیدم سانازه. جواب دادم.
    - الووووو
    -‌ سلام پرهام کجایی؟ چرا جواب نمی‌دی؟
    - سلام. خوانه‌ام. چطور؟
    - من کلیدامو خونه جا گذاشتم. الان هم موندم پشت در. میشه بیای درو وا کنی؟
    - باشه الان میام
    - راستی با سارا رفتین...
    قطع کردم... اما یه چیزی... گفت سارا؟؟!
    سارا.... سارا چی... وااااااااااااااااااای بر من... برق از سرم پرید. پسر من چکار کردم؟ کلاَ یادم رفته بود تو چه وضعیتیم. کس و کون خواهر زنمو جر دادم بعد هم لخت و عور وسط هال دراز کشیدم. تازه دارم میرم درو برای ساناز باز کنم و دعوتش کنم بیاد تو. فقط چه شانسی آوردم کلیدا رو جا گذاشته بود
    نگا کردم دیدم سارا نیست. صداش کردم از آشپزخونه جواب داد. صدا زدم سارا بدو برو یه جایی قایم شو گاومون زایید. دویدم سمتش که دیدم حاضر و آماده لباش پوشیده داره با خنده منو نگا می‌کنه.
    هاج و واج موندم. گفتم: بابا تو چرا اینقدر ریلکسی؟ ساناز پشت دره الان میاد تو هر دومونو ... نه... تو رو نه تو خواهرشی اما منو خشک خشک می‌کنه.
    گفت: نگران نباش من آمادم. تو هم برو لباس بپوش بیا برو درو واکن. خودت گفتی. خب اومدم خونه خواهرم دیگه. مگه چیز عجیبیه؟
    فهمیدم منظورشو رفتم لباس راحتی پوشیدم و رفتم سمت در
    ساناز اومد تو
    - سلام
    -‌ علیک سلام. چیه؟ خبریه؟ چرا یهو قطع کردی.
    - چی رو؟
    - تلفنو دیگه داشتم می پرسیدم با سارا رفتین خونه سمیّه‌اینا؟
    - چی؟.... آها ... آره رفتیم و برگشتیم
    - چته تو؟ چرا باز شوت می زنی؟ خواب بودی؟ بیا همه شوهر دارن منم شوهر دارم. یه روز جمعه رو مونده خونه فقط خروپفاشو تحویل ما میده.
    - چی می گی تو باز ساناز... باز رفتی گشتی خوش گذروندی. اخم و تَخمتو واسه ما آوردی؟ بیا برو بابا
    سارا در حالیکه می خندید اومد دم ورودی
    - چیه باز شما دوتا عین سگ و گربه افتادین به جون هم
    - عهههه سلام سارا. تو اینجایی؟ چه عجب؟ راه گم کردی؟
    - اولاً علیک؟ دوماً کجای اینجا بودن من عجیبه؟ تازه دیروز رفتم از خونه‌تون
    - آره راست می‌گی. می‌بینی تو رو خدا. یه روز جمعه رو مونده خونه اونم که فقط تو تختخوابه این شوهر من. انگار کل هفته رو کوه کنده خستگیشو آورده برا من
    - عیبی نداره قربونت برم. بیا اینجا بذار ماچت کنم. برات شربت هم ریختم بیا بخور حالت جا بیاد.
    - یاد بگیر آقا پرهام... اینجوری آدمو دم در تحویل می‌گیرن. نه مثل شما که از اونجا تا اینجا یه بند غر زدی.
    - من؟! می بینی سارا. من اصلا چیزی گفتم؟ یه چیزی بهش بگو دیگه
    - آره عزیز دلم چیکارش داری آخه پسر مردمو. تازه ببین همین شربتم اون برات درست کرده. می‌گفت الان می‌رسه خسته و کوفته‌اس. بخوره حالش جا میاد.
    - واقعاً؟! قربون شوشوی خودم برم. من که می‌دونم پرهام نمی‌تونه بدون من یه ثانیه هم دووم بیاره. شوخی می‌کردم باهاش
    با تعجب نگاشون کردم و از این همه تفاوت شخصیت تو دو تا خواهر خونی و ک..نی!! انگشت تحیر بر لب گزیدم.


    نوشته: Jasper

  • 84

  • 16




  • نظرات:
    •   ماینر
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • خیلی طولانی بود منم ک کم حوصله .فقط اونجاش ک گفتی سارا زن با کلاسی بود خدمتت عرض کنم ادم با کلاس خیانت نمیکنه!


    •   mariii_a
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • ديگه خيلييييييي طولانيش كردي ! ولي قسمتاي اخرش بدك نبود .. نه ديس ميدم نه لايك :/


    •   Xknight.1
    • 1 هفته،1 روز
      • 7

    • اسلوموشن تو حلقت ویکتورهوگو هم این قدر نمی نوشت.


    •   royaei
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • رمان بو یا داستان ؛ خسته شدم


    •   قبیله.لر
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • یکمی زیادی طولش دادی
      کمتر مینوشتی قشنگر جلوه میداد
      ولی درکل خوب بود!


    •   Hesammotamdi
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • اول


    •   sepideh58
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • نگارشتون خیلی خوب بود !
      با اینکه تم خیانت بود و خط قرمز اما مجابم کرد تا آخر بخونم
      لایک دوم !
      امیدوارم داستان هایی با قلم شما اما با تم های معقول تری بخونم
      موفق باشید


    •   Eshgh656565
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • جالب بود. مشخصه داستان ساختگیه ولی نوشتنت عالی بود


    •   مردسکسی.....
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • طومار نمیخونم


    •   king.artoor
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • من ب معنای واقعی کلمه ب این جمله رسیدم ک ازدواج عشقو از بین میبره


    •   داریوشم
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • خائن!باش تا چوبشو بخوری داداش!


    •   zenadost
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • داستان خوبی بود
      فقط به انتقاد به قسمت کون کنیش دارم
      امکان نداره کسی رو از کون بکنی اون خشک خشک و لذت ببره
      تو رو خدا داستان مینویسین یکمی رو این قسمت بیشتر دقت کنین


    •   Paria_1991
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • خیلی عالی بود


    •   the-Hellboy
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • فردوسی پس از نوشتن این متن مُرد (dash)


    •   teen...wolf
    • 1 هفته،1 روز
      • 5

    • من هم نظرم مثبته البته یکی دو جا کار از دستت در میرفت و ایراد دیگه موضوع خیانت بود.. در کل خسته نباشی... توی فینال شمارو میبینیم...


    •   3xman3
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • عالی بود


    •   mohammadreza431
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • ملجوق لجن چرا به اذري ها توهين ميكني برو كونتو بده آشغال اينقدر اذريا كونت گذاشتن كه نميدوني كجا بياي بگي


    •   E1355M
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • مردک چوس مغز علاف الدوله با کوس شعرات


    •   sikir
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • ولی یه سوال
      گفتی زنت کجا رفته بود؟؟


    •   Emperatoorxxx
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • عاااالی بود
      دمت گرم


    •   mostoufi
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • یعنی کیرم توی شوخیهای بی مزه دیالوگهای ساختگیت. هر چند تا یک سوم بیشتر حال نداشتم بخونم.


    •   Tarzan_shahvani
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • کس خواهد خودت و زنت کسکش
      حتما اونموقع که داشتی خواهرزنتو میکردی زنت هم قربون صدقه کیر عشقش میرفت


    •   kokarostam
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • طولانی


      تا اونجا که گفت "کی دیگه منو میاد بخوره" خوندم. حوصله‌ام سر رفت. کلا خیانت حالم رو بد مکنه. شدیدا بد آموزی داره. شاشیدم تو داستانت.


      ها کـُکا


    •   boko+net
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • تاوسطاش خوندم دیدم عین انشای بچه نونورا ست که با جفنگ کشش بدی . به این لوس بازیا کوسنمکم نمیشه گفت . وقت ادمو کیرسوز میکنه .
      فعلأ یه دیس بلیس تا فیلم شروع شه !


    •   bardia1348
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • بسیار زیبا نگارش شده .زنده باشی.


    •   sArA.joo00oon
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • واقعا زنت فردای عروسی ,وقت آرایشگاه داشت؟؟؟؟؟؟????
      تا حالا نظر نداده بودم,اما این دیگه تهش بود
      با اولین دروغت دیگه نخوندم باقیشو
      جقی خیال باف????


    •   mohammadaziizii42
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • همین جور خیانت کنی زنتم جنده میشه اون وقط میشی زن زنا داده


    •   iman.shahvanii
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • داداش اينو بايد تو سه چهارقسمت ميزاشتيش


    •   asda0012
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی طولانی بود رییس


    •   ملكه_قلابي٢
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • قشنگ برد ،،،ولي خيلي طولاني بود!!!


      اقا جون مادرتون اونايي ك زندگيشون پر از تابو است كلن خيانتها رو نخونن!!!حالا سكس با مادر و خواهر و برادر سكس با محارمه و شايد درست نباشع!!شايد همونم درست باشع!!!


      ولي سكس با خواهر زن وقتي هردوطرف با اين سكس فرش ميشن و بيشتر و بهتر ب خونواده اصلي ميرسن و كيف ميكنن خوب ايرادي ندارع!!!
      ول كنيد اين تعصبات تخمي رو!!


    •   Gayaneh
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • با اینکه از نظر خیلیا تابو و خیانت و نامردی بود ولی چون خودم درگیرشم خوشم اومد (clap)


    •   shahvani_1988
    • 1 هفته
      • 0

    • معمولا من اصلا نظر نمیدم
      ولی این داستان با اینکه خیلی طولانی بود ، ولی عالی بود
      قلمت و نگارشت حرف نداره
      توپ باشی و پر از خاطرات با سارا جووون


    •   who_am_i
    • 1 هفته
      • 0

    • چقد بی مزه و آبکی و مسخره. شدیدا مطمئنم سه بار چار بار آبت اومده موقع نوشتن این از نگارش داستان مشخصه ی جغی بیش نیستی :|


      ولی بهم بگو غرلند کنان ینی چی!؟


    •   Annahita
    • 1 هفته
      • 0

    • قشنگ بود


    •   miago
    • 1 هفته
      • 1

    • اينكه عالي بود ، من هزار تا لايك


      اما واسه همه نويسنده ها به پيشنهاد دارم كه اين خط رو به انتهاي داستانتون اضافه كنيد


      "تو بي خاصيت كه مي خوايي، فحش بدي، فحشتو بده، چون فحشات ربطي به نوشته ، سوژه ، داستان من نداره ، بالاخره عقده اون همه تجاوز تو بچگي بهت رو بايد يجا خالي كني ، فحشتو بده عزيز"


    •   Amirazad86
    • 1 هفته
      • 1

    • اخه کوس کش الاف شاهنامه نوشتی یا داستان سکسی کیر بچه های سایت تو کوس زنت وخواهر زنت این چیه دیگه نوشتی


    •   JimzZz
    • 1 هفته
      • 0

    • جالب بود!
      باید یه جایزه نوبل به زهن تخمیت داد که این همه کصشر سروده.
      در کل جالب بود خوشم اومد.
      زیاد غلط املایی نداشتی نکات نوشتاری رو رعایت کرده بودی!
      خوب ولی یکم طولانی


    •   mmhmm
    • 1 هفته
      • 2

    • انقد اسم این دوتا جنده رو قاطی کردی اخرش نفهمیدم کی کیو کرد


    •   shahab_kir_k0l0ft
    • 1 هفته
      • 0

    • عااااااااااي نوشتي


    •   bj_lover
    • 1 هفته
      • 0

    • اذری؟ تورک
      از این رسم ها هم ندارن


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 1 هفته
      • 0

    • کیرررم تو اون داستان طولانی و تخمیت
      جیش خواهر زن جنددت تو حلقت کیر تروریستای حشدالشعبی تو کووص زن جنددت کوونی بی مصرف


    •   ARAD_SM
    • 1 هفته
      • 0

    • ای بدک نبودولی مونده تابه داستانای قشنگ برسی


    •   Mamad401
    • 1 هفته
      • 0

    • کسو شعر محض


    •   mansour_tehran
    • 1 هفته
      • 0

    • خیلی طولانی بود...ولی قشنگ بود...کاملا میشد صحنه هاشو تصور کرد...خوشم اومد....?لایک ?


    •   Farshidooo
    • 1 هفته
      • 0

    • خوب نوشته بودی فقط چند جا سارا و ساناز رو قاطی کردی


    •   lovely_grl
    • 1 هفته
      • 0

    • زیاد بود نخوندم انشالله ک خیره


    •   Taabad
    • 1 هفته
      • 0

    • تااولاش بیشترنخوندم...احساس کردم خیلی دوس داری بانمک باشی واسه همین دیگه نخوندم...توروخداانقدرمارونخندون...دلم دردگرفت...مردک کسخول


    •   سیکیمینباشی
    • 1 هفته
      • 1

    • چه خوب که آذری هستی وگرنه ما تورکهایه تبریز وآزربایجان با این رسم ها زندگی میکنیم و ازشونم خوشمون میاد.


    •   Sepidarsal
    • 1 هفته
      • 0

    • عقده ای سگ برینه تو روح بابات خوش باش با جنده


    •   Sepidarsal
    • 1 هفته
      • 0

    • با جنده های در پیت و دوزاری بهت خوش بگزره بدبخت


    •   51piremard
    • 1 هفته
      • 0

    • خیلی طولانی بود


    •   rezakirdagh
    • 1 هفته
      • 0

    • داستان جالبی بود.حواشی و چرت و پرت زیاد نداشت مثل خیلی از داستانهای دیگه که تقریبا همه تو داستاناشون از اینکه ممه های طرف ۸۵ و قدش ۱۷۵ بود و کونش درشت بود و کیر خودشون ۲۰ سانت و بدنساز میگن خبری نبود داستان رو دلچسب کرده بود. BIG LIKE


    •   Kaguya
    • 6 روز،16 ساعت
      • 0

    • خیلی طولانی بود دادا
      اگه این همه ما اهل خوندن بودیم الان هممون پروفسور میبیودیم ای کاش چند قسمتش می کردی....
      راستش عاشق آزادی بیان هستم...ولی اسم خیانت به گوشم میخوره اونم توی روابط زناشویی دلم میخواد بزنم طرف رو بکشم...نمی شد عین رمان آنا کارنینایی یا مادام بوواری یه حس عذاب وجدانی میذاشتی...


    •   hhash
    • 6 روز،15 ساعت
      • 0

    • کونم پاره شد سه بار ابم اومد
      خخخخخخخخخخخ


    •   ماساژرجهنم
    • 6 روز،12 ساعت
      • 0

    • نکته ها ودیالوگ های قشنگی رو تو نوشته هات اورده بودی ..
      که‌مجاب شدم تا اخر بخونم ولذت ببرم.


    •   ک+ک+ک
    • 6 روز،10 ساعت
      • 0

    • کیر آذری ها تو کوس و کون ناموست هرچی میتونی کیر تورکا رو بخور تمومی نداره سیکیم سنین واریوخون


    •   محی1111
    • 6 روز،5 ساعت
      • 0

    • داداش اگ مجال میدی و کونمون نمیذاری عرضم ب درزت که
      یکم دگ هم ب نوشتن ادامه میدادی خاره چهل سال خونی شدن کونه فردوسی رو میگاییدی دیگ داشت از شاهنامه هم طولانی تر میشد داستان بود یا رمان لنتی


    •   JimzZz
    • 6 روز،1 ساعت
      • 0

    • بازم بنویس.
      جالب بود!


    •   sashaarian
    • 5 روز،19 ساعت
      • 0

    • طولانی بود ؛ خلاصه خوندم ؛ قبول باشه:))


    •   sdwe
    • 5 روز،1 ساعت
      • 0

    • اون مقاوت کرد
      تو حرومزاده‌ایی


    •   sdwe
    • 5 روز،1 ساعت
      • 0

    • اون مقاوت کرد
      تو حرومزاده‌ایی


    •   Armkan
    • 5 روز،1 ساعت
      • 0

    • اگه تخیل هم بود
      من که خوشم اومد
      مرسی
      بازهم بنویس
      قلم خوبی داری


    •   Jaasper
    • 4 روز،1 ساعت
      • 3

    • سلام به همه دوستان
      از جمله دوستانی که داستان قبلی(خیانتی که خیلی چسبید) رو پسندیدن و سخاوتمندانه لایک کردن و نقدهای معقولی ارائه کرده بودند
      و البته دوستانی که داستان به هر دلیل مورد پسندشون واقع نشد و دیس لایک کرده بودن
      قبل از هر چیر باید نکاتی رو خدمت حضرات یادآور بشم
      1- اینجا محفلی هست تا با دیگر دوستان ارتباط داشته باشیم و خاطرات و داستانهامون رو با بقیه به اشتراک بگذاریم. پس اگه به هر دلیلی داستان یا خاطره ای مورد پسند واقع نشد بدون اینکه خاطری رو مکدر کنیم خیلی راحت بریم سر داستان بعدی یا تمی که مورد علاقمون هست.
      2- بعضی دوستان ایرادهای قومیتی گرفته بودند که باید عرض کنم بنده خودم تورک آذریم و گمان نمی‌کنم توهینی به هم زبانهای خودم یا بقیه کرده باشم. ضمناً این رسم و رسومات هم ( هرچند بعضاً بی معنی و مسخره ) در بعضی بخشهای آذربایجان هست و کاملا واقعیه.
      3- در مورد طولانی بودن داستان هم کمابیش موافقم ولی اون هم به دلایلی رخ داد که بعداً سعی می‌کنم رعایت حال بعضی دوستان خسته!!! رو کرده باشم.


    •   senatorion2
    • 3 روز،19 ساعت
      • 0

    • عاااالی بود


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 3 روز،16 ساعت
      • 0

    • کامل از اول تا آخرشو خوندم
      باید بگم محشر بود
      قلم روونی داری و ادم با داستانت احساس راحتی میکنه
      و دقیقا میتونستم با توضیحات کامل و به اندازه ای که میدادی تو ذهنم اونارو مجسم کنم و به تصویر بکشم لذت بردم لاییک
      خیلی خوشم اومد بازم برامون بنویس.


    •   badman.pir
    • 2 روز،9 ساعت
      • 0

    • در کل داستانتانت خوب بود .ولی یه جاهایی خیلی احساسی میشد و یه دفعه یه جاهایی شوخیات از حد به در میشد و حس داستان را خراب میکرد .بخصوص تو قسمت سکسش خیلی تیکه های بیمزه ای مینوشتی .بیشتر میشد داستان کمدی


    •   Farhadism
    • 2 روز،1 ساعت
      • 0

    • دمت گرم چ حوصله ای داشتی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو