خیانت به صمیمی ترین دوستم (۲ و پایانی)

    1398/5/6

    ...قسمت قبل


    ماجرا به اونجا رسید که اولین سکس منو زهرا شکل گرفت و این رابطه ادامه داشت اما پنهانی...همیشه هم من میرفتم اونجا...به خاطر اینکه موقعیت جور بشه من سرویس راه دور رو خودم نمیرفتم میدادم احمد بره که من برم زنشو بکنم...سر یه ماجرایی پرده بکارتشو زده بودم و احمدم که این کاره نبود فقط لاپایی میکردو از دنیا بیخبر بود...یه شب که بدجوری تو کف سکس با زهرا بودم یه سرویس بهم خورد خارج استان بهونه خرابی ماشین رو اوردم و احمد رو به جای خودم فرستادم و خودم نیم ساعت بعدش رفتم سر وقت زهرا قبل رفتن به خونه زنگ زدم احمد ببینم کجا رسیده گفت تو راهه داره میره منم خیالم راحت شد و رفتم تو رسیدم داخل اتاقش بغلش کردمو شروع کردیم به لب گرفتن لباشو خوردم یادمه زمستون بود یه لباس یقه اسکی پوشیده بود که خیلی سکسیش کرده بود....بی پدر با لباس پوشیدنش منو مدهوش میکرد....لباساشو در اوردم و رفتیم زیر پتو از پیشانی تا نوک انگشتای پاشو لیس میزدمو میخوردم رفتم سر وقت انارا شروع کردم به خوردنشون و با یه دست کسشو میمالیدم رو ابرا سیر میکردیم اخ و اوخش در اومده بود و با دستش کیرمو میمالوند و از شدت حشر میچلوندش چرخیدم من اومدم زیر و اون اومد بالا بهش گفتم کیرمو بخور خیلی قشنگ ساک میزد ادم دلش نمیخواست ساک زدنش تموم شه کیرمو گرفت دهنش و شروع کرد تو اوج لذت بودم با زبونش کلاهک کیرمو لیس میزد زبونشو دور کیرم میچرخوند منم حشرم زد بالا موهاشو گرفتم تو دستم و کیرمو تا ته کردم تو دهنش یه اوق زد اما بالا نیاورد خابوندمش و کیرمو آروم سر دادم داخل کسش خودم دختریشو گرفته بودم و خیالم راحت بود که کسش دست نخوردس‌...یه جور وحشتناکی همو دوست داشتیم کیرمو کردم تو کسش و شروع کردم تلنبه زدن دیگه آه و نالمون در اومده بود مادربزرگ بیچارشو هم که قرص خواب داده بود توپ هم میترکوندی بیدار نمیشد....ابم داشت میومد در اوردم ریختم رو شکمش همزمان یه ماشین اومد پشت پنجره وایساد صدای اگزوز ماشین احمد خاص بود و من میفهمیدم...باورم نمیشد خودش بود...ولی اونکه قرار بود تو راه باشه پس اینجا چیکار میکرد!ریده بودم به خودم قفل کرده بودم که زهرا منو تکونم داد به خودم بیام نفهمیدم اون کی لباساشو پوشیده بود رو به روی اتاقش یه اتاق بود که یه در هم به سمت سکو داشت منو فرستاد اون اتاق و کفش و لباسامو هم پرت کرد تو اتاق و در رو بست تا اون موقع هم احمد اومد داخل...بهش گفت پس بیداری!گفت صدا ماشینو گرفتم بیدار شدم.چی شد برگشتی پس سرویست چی شد!احمد گفت رفتیم پاسگاه جاده رو بسته بود برف زیاد بود برگشتیم اومدیم....تو تمام این مدت من لباسامو پوشیده بودم و زانو هامو جمع کرده بودم تو بغلم و سرم هم تو پاهام بود و تمام احتمالات پیش رو عین یه فیلم از جلو چشمم رد میشد...اخرش با خودم گفتم اتاق تاریکه فوقش بیاد میزنمش در میرم منو نمیشناسه تو همین افکار بودم که یه دست اومد رو شونم ریدم به خودم سرمو آروم اوردم بالا دیدم زهراس تو اون موقعیت هم هر هر میخندید...کلید دری که به سکو وا میشد رو گذاشت رو در و گفت من میرم بخوابیم اون الان رفته دستشویی در حیاط رو هم قفلشو باز میذارم تا بری فقط کفشاتو تا تو کوچه نپوش گفت ما میریم بخوابیم تو ده دقیقه بعدش برو...نمیدونم چقدر طول کشید اما سرمو بلند کردم و بلند شدم گفتم هرچه باداباد اونقدر محیط ساکت شده بود که کوچترین صدا هم به گوشت میخورد...درو باز کردم و کفشامم دستم بود و آروم آروم از پله ها اومدم تا رسیدم به در اصلی تو این مدت هم همش هواسم به پشتم بود که نیاد...در حیاط رو با استرس زیاد باز کردم و اومدم بیرون اونقدر هول رفتنم داشت که درو محکم بستم...فقط دوییدما...یعنی اوسین بولت هم بود به پام نمیرسید...رسیدم سرکوچه نگاه کردم دیدم کفشام هنوز دستمه و نپوشیدمش...کفشا رو پوشیدم و مونده بود ماشین که چند تا در اونورتر جلوی یه ماشین دیگه پارک بود...استرس داشتم و نمیتونستم برم سمت ماشین گفتم درو محکم بستم حتما الان میاد بیرون یا بیرونو زیر نظر داره...خلاصه به هزار کثافتی خودمو قانع کردم برم سمت ماشین تو راه با خودم میگفتم دزدگیر رو میزنم بی صدا در ماشینو باز میکنم ماشین تو دنده یکه کلاچ میکنم استارت میزنم دستی رو میخوابونم و الفرار...رسیدم نزدیک ماشین هول کردم و با صدا در ماشین رو باز کردم پریدم تو ماشین و روشن کردم و زدم بیرون....اومدم تو شهر عین گچ سفید شده بودمو خیس عرق...رفتم مغازه چند نخ سیگار گرفتم و یه آب معدنی رفتم یه گوشه وایسادم یه نخ سیگار روشن کردم و به اتفاقایی که تو یک ساعت اخیرش افتاده بود فکر میکردم...


    دیگه اوضاع داشت بیخ پیدا میکرد درسته اون شب فرار کردمو بگا نرفتم ولی باعث شد به خودم بیام...اگه ادامه دار بشه حتما به گا میرم...دو سال و نیم از عقدشون گذشته بود و من تو این مدت به جای احمد زنشو میکردم...احمد تصمیم گرفته بود عروسی کنه...منم قبل اینکه اون تصمیم رو بگیره گفتم باید ماجرا تموم بشه نمیدونستم باید چیکار کنیم از دوختن بگیر تا یه قرص هایی در اومده چینی که میذاری تو کس زن بعد نیم ساعت وا میشه سکس کنی خون میاد...همه چیو فکر کردم اما بعضیاش ندنی بود چون احمد یکم شک کرده بود بهش و محدودش کرده بود...به ناچار به یکی از دوستام که اونم متاهله و باهاش صمیمی بودم ماجرا رو در میون گذاشتم اونم به خانمش گفت خانمش زنگ زد بهم گفت میتونین دونفریتون بیاین اینجا ‌..به هزار کثافتی زهرا موقعیت جور کرد و اومد خونه این دوستمون گفت کل ماجرا رو توضیح بده ما هم سیر تا پیاز رو گفتیم و اونم گفت زمان اخرین پریودیت کی بوده گفت فلان روز گفت مجلس عروسی کی؟گفت هنوز زکان دقیقش مشخص نیست...گفت پس مخ احمد رو بزن که روز عروسیت بیفته اولین روز پریودیت...گفت اگه اون روز پریود نشم چی!؟گفت مگه میشه فقط قبلش یه بیبی چک بگیر که یه وقت حامله نباشی سریع رفتم یه بیبی چک گرفتم خدا رو شکر یه خط بود...زمان عروسی رو تعیین کردن و همه کاراشون رو داشتن انجام میدادن اون موقع گوشی های glxدر اومده بود ساخت ایران خدا لعنتشون نکنه که منو بگا داد...زهرا گوشیش خراب شده بود یه مدت احمد هم گوشیش glxبود داده بود دست زهرا این گوشیها یه قابلیت داره که بخوای یا نخوای مکالمات رو ضبط میکنه تو همون مدت هم کل کل داشتم که باهاش تموم کنم محرم هم بود یادمه دیگ حلیم داشتن من کلا دیگه جوابشو نمیدادم اون شب رفتم سر دیگشون پیش احمد یه چند دقیقه ای اونجا بودم اونم انگار بو کشیده بود من اومدم به بهانه های مختلف میومد و میرفت اخر گفتم ضایع نشه بهونه گرفتم و زدم بیرون...اومدم بیرون دیدم زنگ زد...جواب ندادم چند سری زنگ زد جواب ندادم اخر پیام داد جان مامان بابات جواب بده چون میدونست من رو اونا حساسم مجبور شدم جواب بدم اما خیلی سرد برخورد کردم و قطع کردم چند روز بعدشم که گوشی درست شد و گوشی احمد افتاد دست خودش....محرم تموم شد و کارهای عروسی رو جدی تر پی گرفته بود احمد منم تو این مدت به بهانه های مختلف میپیچوندم و نمیرفتم کمکش گذشت و یک شب دیدم احمد زنگ زد...با یه لحن عصبی گفت کجایی؟گفتم چیزی شده؟گفت میخوام ببینمت...گفتم من مغازه داداشمم اون شب داداشم مجلس دعوت بود مغازش من بودم خلاصه گفت میاد پیشم قطع که کرد دیدم دوست زهرا که همون همسایه رو به روییش میشه پیام داد احمد همه چیو فهمیده هواست باشه اگه چیزی داری تو گوشیت پاک کن....هنگ کردم گفتم چطوری فهمیده؟!تا رسیدن اونا شمارها و پیاما و عکسا و هر چی از زهرا داشتم پاک کردم...با زهرا اومد مغازه و با یه لحن عصبی تند شروع کردن حرف زدن که رابطه شما دوتا چیه و بهم بگو و فلان....منم سعی کردم اروم باشم و جوری رفتار نکنم بفهمه خبری بوده....گفتم موضوع چیه!چرا تهمت میزنی؟اول جرم منو اثبات کن بعد نطق بکش...گفت این ویس رو خوب گوش کن ببین صدای کیه...یکی خوردم...گفتم این ویس دیگه از کجا در اومد...گذاشت و گوش کردم ارامش خودمو حفظ کردم خدا رو شکر جوری حرف نزده بودیم که بگا بریم...نمیدونم چطوری ولی جوری حرف زدم باهاش که اخرش اومد رومو بوسید و معذرت خواهی کرد!حتی واسه مجلس عروسسیشم من نرفتم فقط استرس اینو داشتم که او.ن شب پریوده یا نه...که خانوم رفیقم به خاطر اینکه اماردر بیاره و خیال من راحت بشه رفته بود اونجا و امار در اورده بود...خلاصه اونشب خدا روش سمت ما بود و بگا نرفتیم...بعد شیش ماه از عروسیشون هم توافقی جدا شدن تو این مدت هم من کلا نه خبری از زهرا داشتم نه احمد...محل کارمو عوض کرده بودم و جواب احمدم نمیدادم...بعد طلاقشون زهرا یه روز اومد پیش من گفت از احمد جدا شده و حالا آزاده و میخواد رابطشو با من ادامه بده...من عذاب وجدان شدیدی گرفته بودم...قبول نکردم بهش گفتم باعث طلاقتون منم.منم خودمو نمیبخشم...اون گفت نه خانوادش بهم نگفته بودن اون مریضه و تا سی سالگی بچه دار نمیشه....منم به خاطر همین ازش جدا شدم...بازم دلم راضی نشد...گذشت و بعد هشت سال از شروع اون ماجراها هنوزم که هنوزه عذاب وجدان دارم و هنوز روم نشده برم حلالیت بطلبم از احمد...
    دوستان عزیز شهوانی حتما که نباید همه مطالب سکسی باشه...یکی هم مثل من میاد پیش شما اعتراف کنه تا یکم سبک بشه و بقیه هم بخونن و شاید یک نفر حتی یک نفر از این ماجرا درس بگیره و تکرارش نکنه...
    من بدجوری تو زندگیم عقب افتادم الان بیست و هفت سالمه و هنوز مجردم از دانشگاه اخراج شدم ولی خانوادم فکر میکنن مدرکمو گرفتم...الانم گیر یه ادم سیریش افتادم صیغش کردم مدتش تموم شده اما از زندگیم نمیره میگه اگه بری ابروتو میبرم...مثل شیر دوش منو میدوشه...خالی شدم از سکس دیگه بدم اومده بخاطر آبروم مجبورم صدام در نیاد و سواری بدم این تازه یک ده هزارم عذابی که قراره بکشمه...
    ازمن به شما نصیحت سمت زن شوهردار نرین بخدا بد نفرینی پشت سرتون میمونه....
    گناهکار محمد....
    پایان


    نوشته: m.lover7

  • 21

  • 6




  • نظرات:
    •   sashaarian
    • 6 ماه،4 هفته
      • 2

    • خواستی بهش اعتراف کنی برو پیشش بگو احمدجون رفیق بی کلک محمدم :)


    •   shureshy
    • 6 ماه،4 هفته
      • 1

    • خوب بود لایک با اینکه کلا مخالف داستان با این تم هستم


    •   ک+ک+ک
    • 6 ماه،4 هفته
      • 3

    • یه متنی بود فک کنم تو همین شهوانی خوندم یه نفر تعریف کرده بود که تو اوج جوونی بودم که یه همسایه تازه اومد محلمون یه زن جا افتاده و سکسی و شوهرش که تو اداره کار میکرد،زنه انقده بهم آمار داد که علی رغم رضایت قلبیم رفتم خونشون و اساسی حال کردیم،سکسمون که تموم شد شوهرش کلید انداخت و اومد تو حیاط ما لباسمون رو پوشیده بودیم زنه زرنگ بود(مثلا زرنگ بوده)پرید تو حیاط و گفت واسه ناهار آبگوشت درست کردم نون نداریم برو بخر مرده رفت و منم زدم بیرون سکس بهم چسبید و چندین بار دیگه رفتم،بیست سالی گذشت و منم زن گرفتم و راننده تاکسی بودم یه روز خسته اومدم خونه درو وا کردم که زنم پرید جلوم وگفت واسه ناهار آبگوشت داریم برو نون بخر،اومدم نشستم توماشین که یهو همه اون خاطره ها مث برق از ذهنم گذشت،تو ماشین چند دقیقه ای نشستم و دیدم بعله یه پسرجوون از خونم اومد بیرون و سریع دور شد.دراین که اشتباه کردی شکی نیست و مطمئن باش یه روزم از عمرت مونده باشه تاوان میدی ولی از تو حیوون تر اون زن وشوهرین که بهت مشاوره دادن چه گوهی بخوری،قرار نیست همه تجربه ها از روی عمل کردن و فهمیدن اشتباه به دست بیاد خیلی از تجربه ها رو باید از حرفای آدمای دنیا دیده به دست آورد یه ضربالعسل تو تورکی هست(چوخ یاشیان چوخ بیلمزچوخ گزن چوخ بیلر)اونی که سفر زیاد رفته از اونی که زیاد عمر کرده بیشتر میفهمه،نشستن پای صحبت اینجور آدما خیلی خوبه ولی کم پیدا میشن


    •   lovely_grl
    • 6 ماه،4 هفته
      • 3

    • " من سرویس راه دور رو خودم نمیرفتم میدادم احمد بره که من برم‌زنشو بکنم" اوج رذالت رو تو همین ی تیکه میشد فهمید ک بیشتر از این نتونستم بخونم


    •   jerard96
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • ی سوال
      احمد ک از سرویس برگشت در چجوری باز شد ک اومد تو؟؟


      مگه پشت در قفل نبود و چفت و هم ننداخته بودی


      پس چجوری اومد تو


      تو چجوری بدون سرو صدا در و باز کردی و در رفتی؟؟؟؟


    •   royaei
    • 6 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستانت موضوعش خوب بود ؛
      نگارشت هم در توصیف خوب بود ؛
      ولی اصل داستانت که فکر کنم واقعی هم باشه یجورایی آدمو متنفر میکنه از هر جی رابطه و ازدواج و شکی که دایم عذاب میده آدمو ؛
      این یه ماجراییه که امکان داره موقعیتش برای هر کسی پیش بیاد (چه مرد چه زن )؛
      اما طرز برخورد باهاش روشن کننده و نشان دهتده ذات وجودیه هر آدمیه ؛
      خطر در کمین است مواظب باشید و جدی بگیرید ؛
      موفق باشی


    •   ghahremanmach
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • به قول رصا مارمولک: بزمجه! خریت خودت را گردن خدا نینداز


      کردی و دوستش داشتی طرفم طلاق گرفته. عذاب وجدان دیگه چیه میگرفتیش و با هم کلی حال میکردین. اتتخاب لد کردی و این رفته تو کونت.


      مبارکه


    •   manrna
    • 6 ماه،3 هفته
      • 1

    • کسکش میکردی عذاب وجدان نداشتی میخواستی بگا بری باز عذاب وجدان نداشتی بعد این مدت عذاب گرفتی زنش بود میکردی حالا ک ازاد شده تسمیم گرفتی اذاب وجدان بگیری خودش اومد گفت بیا بکن تو نکردی یوزارسیف وارد میشود


    •   پروفسور بالتازار
    • 6 ماه،3 هفته
      • 3

    • فقط نفهمیدم اون چه مرضیه که آدم تا سی سالگی بچه‌دار نمیشه؟ تخماش تایمر دارن؟


    •   کوسلیس۲۰
    • 6 ماه،3 هفته
      • 1

    • اونجا که گفتی تو خونه احمد بودی و داشتی زنشو میکردی یهویی صدای ماشین احمد اومد من تخمام اومد تو دهنم خداییش خیلی حس بدیه خدا به دور کنه همه رو از اینجور خیانتها


    •   Sh82
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • پوف ریدم به خودم


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 6 ماه،3 هفته
      • 2

    • تو که عن خوردی
      کدوم زن و شوهری هستن که به یه نره خر میگن پاشو بیا خونمون با اون زن جنده و سیر تا پیاز سکس و فلان تون رو برامون تعریف کنید؟؟؟
      بعد زنه هم راه بزاره جلوشون که تو شب اول پریودیت عروسی بگیرید !!! شوهرش هم عین خر کیف کنه که عجب زن کونپاره ای دارم !!!


      برو بچه الاغ ، کونت رو جای دیگه دادی پول حمومت رو میخای از ما بگیری . انتر


    •   kiredivoone
    • 6 ماه،3 هفته
      • 1

    • خب حرومزاده تو که دختر مردم رو دستخورده کردی چرا مرد نبودی بگیریش؟
      البته اگه این دروغا که سرهم کردی راست باشه!


    •   ali.gh061
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • اول اینکه وقتی میری با یک زن شوهر دار وارد رابطه میشی باید پی همه این خطرات و مشگلات مردن و کشته شدن هم باشی.جدا از جانی و آبرو وشرف باید منتظر چوب خدا باشی چون انجا لو نری و دستت پیش مردم رو نشه خدا جوری تو کاسه ات میزاره ک نه اعتباری داری نه کسی آدم حسابت میکنه.یعنی هر کجا گفتی سلام طرف با اینکه شاید اصلا نشناست وقتی نگاهت کنه ک بگه علیک توی وجود و چشم و صورتت ی حیوان حیض و مریض و فاسد رو میبینه.خدا انقد خار و خفیفت میکنه ک هیچ قوم و فامیلی اعتبار نکنه زن و یا دختر یا خواهر و حتی مادرش رو با تو تنها بزاره چون بهش الهام میشه ک تو خائن و نمک بحرامی.شاید توی صورتت به روت نیارن ولی پشت سرت همه جا حرف تو هستش ک قابل اعتماد نیستی.از این بدتر مگه میشه!!!!


    •   ali.gh061
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • نه زد میکنم داستانت رو نه قبولش دارم.ولی اگر تو انسان بودی قبل اینکه بقول خودت بکارتش رو بگیری به رفیقت و آبروی خودت و اون فکر میکردی.شنیدی میگن از نخورده بگیر بده به خورده.برات اینجوری معنیش کنم ک وقای تو الدنگ بی همه چیز با اون زن وارد رابطه شدی و ی چیزهای رو دید و تجربه کرد ک توی زندگیش نمیتونه داشته باشه و میبینه شوهرش نمیتونه نیازهای جنسیش رو مثل تو تامین کنه خب باید هم دلسرد بشه و زندگیش از هم بپاشه چون با تو بیشتر بهش خوش گذاشته تا با این شوهر مریض.چون قبلا رابطه کامل رو تجربه کرده دیگه نمیتونه با یک رابطه ناقص و کیر کوچیک شوهرش کنار بیاد و انتظارش رفته بالا.هخرش به همه دوستان میگم برید سگ بکنید ولی زن شوهر دار نه.اگر پیش بنده خدا آبروت نره خدا بدترش سرت میاره


    •   آقای-ماساژور61
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • اگه بری پیشش اعتراف کنی یعنی خیلی آدم خودخواهی هستی و به خاطر آرامش وجدان خودت یکی دیگه رو دچار شک و تردید به زن و رفاقت میکنی ، نکن اینکارو عزیزم ، این کوس شعرارو هم از ذهنت بیرون کن که نفرین پشتت هست و این اراجیف ، اتفاقات زندگی هرکسی بازتاب افکار خودش هست و بس ، یه اشتباهی کردی و تموم شده و طلاق این زوج هم به شما ربطی نداره ، کسی که کم توانی جنسی داره نباید ازدواج کنه ، اینجا هم اشتباه کردی اعتراف کردی چون کامنتای دوستان بیشتر باعث میشه عذاب بکشی چون اینا اکثرشون وکیل مدافع اشتباهات خودشون و قاضی اشتباهات دیگران هستن ، ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه اس ، خودتو ببخش و به زندگیت ادامه بده و سعی کن تو گذشته گیر نکنی و فقط از اشتباهاتت درس بگیری ، همین ، منبعد نیم کیلو باش و مرد باش


    •   mehdi.98
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • دمتگرم داداش. اشتباه برا انسانه


    •   Dariush_gh
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • بحث سنگین شد...
      کیرمون خوابید...
      عذاب وجدان گرفتم...
      سیگار ندارین ؟


    •   nilajooni
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • بدم میاد ازتون عوضیای کثافت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو