خیانت دردناک به شوهرم

    1394/7/20

    هیچ وقت شب ازدواجم یادم نمیره. بر عکس بیشتر دخترای هم دوره ی خودم من هنوز سکسو تجربه نکرده بودم و خود این باعث میشد اضطراب زیادی وجودمو فرا بگیره. شوهرم مهدی 29 سالش بود و کارمند یه اداره ی دولتی بود و از نظر من مرد موفق و خوبی بود و همین هم باعث شده بود باهاش ازدواج کنم. از طرفی هم جذابیت ظاهری خوبی هم داشت و به نظر خودم صبر کردنم و رابطه نداشتنم با پسرای دیگه تو دوران مجردی خیلی خوب نتیجه داده بود.
    شب اول عروسی گذشت و تقریبا یک سال از ازدواج من و مهدی میگذشت.همه چی خوب بود و زندگی روبه راهی داشتیم. تنها چیزی که تو این یک سال یه کم اذیتم میکرد رابطه ی جنسیمون بود. من خیلی به سکس علاقه مند شده بودم و دوست داشتم تا حد ممکن بیشتر تجربش کنم ولی مهدی اکثر اوقات قبول نمیکرد و تو بیشترین حالتش هفته ای دوبار سکس داشتیم و این باعث شده بود به انواع خودارضایی ها رو بیارم.همین خودارضایی ها هم باعث شده بود افسردگی بگیرم و چون زن تو خونه بودم و سر کار نمیرفتم خیلی اذیت میشدم.
    همین خودارضایی ها و فیلمایی که موقع خودارضایی میذاشتم و تصوراتی که تو ذهنم حین این کار میکردم باعث شده بود فکرای سکسی و منحرف زیادی تو سرم بیاد. از خودم اگه بخوام بگم من همیشه از بچگی دختر معتقد به اصولی بودم و تو یه خانواده ی متوسط بزرگ شده بودم که کمی منو سنتی بار آورده بودن.تا قبل ازدواج چادری بودم و بعدش هم به درخواست مهدی چادرمو در آوردم و تیپ های مانتویی خیلی رسمی میزدم و یه تار موم بیرون نبود.از طرفی خیلی به اصولم مقید بودم و همین هم باعث شده بود که قبل از ازدواج پیشنهاد سکس هیچ پسری رو حتی در حد دستمالی هم قبول نکنم.
    اما حالا بعد از این یک سالی که از زندگی مشترکم میگذشت افکارم داشت یواش یواش عوض میشد. به خودم که اومدم دیدم مدام تو تفکراتم حین خودارضایی به رابطه با مردای درشت هیکل توی فیلم ها فکر میکردم و کار به جایی رسیده بود که حتی وقتی با مهدی هم سکس میکردم چشمامو میبستمو یکی از اون مردا رو جای مهدی تصور میکردم که داره منو میکنه.اونقدر این تصورات برام لذت بخش بود که همیشه موقع سکس به شدت حشری میشدم و مهدی هم متوجه تغییر تو رفتارم شده بود.
    چند وقت بعد کارم به جایی رسید که تصمیم خودمو گرفتم. میخواست یه بار برای همیشه واقعا سکس با کسی غیر از همسرمو تجربه کنم. خیلی تو این مدت با خودم کلنجار میرفتم و از طرفی اصول مذهبی هم که بهشون اعتقاد داشتم مدام جلوی چشمم ظاهر میشد.منی که قبل ازدواج نمیذاشتم دست پسر نامحرم بهم بخوره حالا که متاهل بودم میخواستم با مرد دیگه ای سکس کنم.شاید چند ماه با خودم کلنجار رفتم و حتی تو این مدت چندین دفعه هم پیش روانکاو شخصیم رفتم و موضوع رو باهاش در میون گذاشتم ولی باز هم فایده نداشت.
    فکرش حالا شبانه روز تو سرم بود و دست از سرم بر نمیداشت و همین بود که تصمیم گرفتم یه بار برای همیشه تجربش کنم و برای همیشه بذارمش کنار.وقتی با خودم راجب انجام دادنش کنار اومدم چیزی که باقی میموند نحوه ی انجامش بود. نباید بیگدار به آب میزدم. اگه کسی کوچکترین بویی میبرد زندگیم برای همیشه نابود میشد و برای همین صبر کردم.چند وقت تمام سناریو هایی که میتونستم پیاده کنم رو تو ذهنم مرور میکردم و دنبال بهترین و بی نقص ترین راه ممکن بودم.
    یه مدت بود که تو شبکه های اجتماعی چرخ میزدم و یکی از نقشه هام این بود که با کاراکتر ساختگی بتونم اینجا یه نفر رو پیدا کنم. آدمای زیادی رو پیدا کردم ولی هیچ کدوم به دلم نمیشستن.تو همین حال و هوا توی یکی از گروههای تلگرام با یه پسر به اسم کامیار آشنا شدم. میگفت 25 سالشه و دانشجوعه و منم خودمو سارا 24 ساله معرفی کرده بودم و مجرد. چند وقتی از آشناییمون میگذشت و تقریبا توی دنیای مجازی من دوست دخترش محسوب میشدم و روزها با هم چت سکسی میکردیم و سوژه ی خودارضایی به هم میدادیم ولی هنوز کارمون به قرار نرسیده بود تا اینکه اون روز رسید.کامیار بهم پی ام داده بود که فرداش تا سه چهار روز خونشون خالیه و ازم میخواست برم پیشش.منم بعد از کمی من من کردن قبول کردم. دل تو دلم نبود و میخواستم هر چه زود تر تموم شه. فردای اون روز مهدی ساعت 7 صبح از خونه رفت بیرون و منم ساعت 12 خونه ی کامیار قرار گذاشته بودم. همین که مهدی رفت شروع کردم به آماده کردن خودم. کل بدنم رو با اپیلیدی تمیز کردم و یه دوش گرفتم.لباس سکسی و خاصی نداشتم که بپوشم چون کلا لباسام همه مانتوهای رسمی و سنگین بود.بالاخره یکیشون که نسبت به بقیه از همه باز تر بود رو پوشیدم و آرایشمم کردم و راه افتادم.
    نزدیکای دوازده رسیدم جلوی در خونه ی کامیار.همونجا پشت در قلبم تند تند میزد و استرس شدیدی گرفته بودم.زنگ درو زدم و رفتم بالا.جلوی در واحدشون رسیدم و دیدم در بازه.اول ترسیدم ولی از طرفی حس کنجکاویم میگفت برم تو. آروم درو هل دادمو رفتم داخل و درو پشت سرم بستم. هیچکس نبود.یه لحظه ترس برم داشت.جلوتر رفتم و همین که خواستم برگردم و برم بیرون یه دفه یه صدایی پشت سرم اومد.سریع برگشتم. چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم.
    کاملا توی شوک بود. چیزی که جلوم بود اصلا اون چیزی نبود که انتظارشو داشتم. یه پسر شاید 16 یا 17 ساله ی دبیرستانی که لخت مادرزاد جلوم وایساده.اولین چیزی که به ذهنم رسیدو گفتم:«تو دیگه کی هستی؟ کامیار کجاست؟» پسر که انگار از هول کردن من اونم هول کرده بود گفت:«صبر کن سارا.کامیار منم.میدونم آره بهت دروغ گفتم.»عصبانی شده بودم.اینکه یه بچه ی 16 17 ساله منو سر کار گذاشته بود و میخواست بکنتم خیلی ناراحتم میکرد.باورم نمیشد به خاطر این جغله میخواستم به شوهرم خیانت کنم.به خاطر همین سریع راهمو کشیدم سمت در که برم بیرون.کامیار سریع گفت:«صبر کن سارا.بذار توضیح بدم»منم خودمو زدم به نشنیدن و اومدم از کنارش رد بشم که کامیار دستمو محکم گرفت و طوری منو کشید که پرت شدم وسط اتاق.زبونم بند اومده بود و با ترس داشتم بهش نگاه میکردم. بغش یه دفه به گلوم فشار آورده بود و نمیدونستم چه بلایی قراره سرم بیاد.
    کامیار همونطور لخت بهم نزدیک شد و در گوشم گفت:«من نمیخواستم اینطوری بشه ولی خودت خواستی.حواست باشه اگه صدات در بیاد اولین کسی که آبروش میره تویی که با یه پسربچه تو یه خونه داری سکس میکنی.»به حرفاش فکر کردم. آشغال عوضی فکر همه جا رو کرده بود. بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن.اونم تا منو تو نقطه ی ضعف دید شروع کرد به لخت کردنم. توان مقاومت کردن نداشتم و انگار تمام بدنم کرخت شده بود.اول دکمه های مانتوم رو باز کرد و درش آورد بعد هم خیلی سریع تی شرتی که زیر مانتو پوشیده بودمو در آورد.بالا تنم فقط یه سوتین مشکی تنم بود. رفت سرغ شلوارم و دکمه هاشو باز کرد و سریع کامل از پام در آورد.با یه ولع خاصی این کارو میکرد و کاملا به کارش مسلط بود انگار دفعه ی چندمشه که داره این کارو میکنه.هنوز باورم نمیشد که یه پسر بچه ی شونزده ساله داره به زور بهم تجاوز میکنه.همینطوری داشتم هق هق میکردم و اشک میریختم اونم بی تفاوت داشت کارشو میکرد.شرت و سوتینم هنوز تنم بود که بلند شد جلوم وایساد و کیرش رو گرفت جلوی صورت. مشخص بود چی ازم میخواست و منم باید برای ساک میزدم. کیرش که کاملا راست بود شاید 14 سانتی میشد و از نظر کلفتی هم دست کمی از کیر مهدی نداشت.آروم کیرشو تو دستم گرفتم و کردم تو دهنم و شروع کردم به جلو و عقب کردن که آه و اوه کامیار بلند شد. همینطور که براش ساک میزدم بهم میگفت:«بخور عزیزم.بخور جنده ی من.تند تر. میخوام آبمو تو دهنت بریزم و برام قورتش بدی» و مدام این حرفا رو تکرار میکرد و منم داشتم براش میخوردم. چند دقیقه ای کار طول کشید که داشت ارضا میشد و منم تا اومدم کیرشو از دهنم در بیارم محکم با کف دستش خوابوند تو گوشم طوری که گوشم سوت کشید و گفت:«درش نیار جنده خانوم.آبمو باید تا قطره ی آخرش بخوری.» دوباره اشکم جاری شد.صورتم به شدت میسوخت و گوشم سوت میکشد. کیرش یه لحظه سفت تر شد و یه لحظه احساس کردم تمام دهنم پرشد.چند دفه آبش تو دهنم خالی شد و منم از ترس نمیتونستم کیرشو از دهنم در بیارم تا اینکه خودش کیرشو کشید بیرون.
    دهنم پر بود از آب کامیار. مزه ی خاصی میداد و هر کاری میکردم نمیتونستم قورتش بدم ولی کامیار انگار منتظر بود همین کارو بکنم. خلاصه با هر زحمتی بود چشمامو بستمو یه دفه تمامش رو قورت دادم. حالم داشت از خودم به هم میخورد.پیش خودم فکر کردم خب حالا که آبش اومده دیگه کارش تمومه و میذاره برم که همون موقع گفت:«زود باش شرتتو در بیار. میخوام کس و کونتم به هم بدوزم.»دیگه باورم نمیشد بازم میخواد سکس کنه.شرتمو در آوردم و انداختم رو بقیه ی لباسام و بهش گفتم:« تو رو خدا بذار برم. تو که ارضا شدی دیگه چی میخوای ازم؟»اونم خندید و گفت:«من چیز زیادی ازت نمیخوام ولی بچه ها چرا.»همینو گفت و یه دفه سه تا پسربچه ی دیگه همسن خودش از اتاق ریختن بیرون.اونقدر شوکه شدم که زبونم بند اومده بود.
    تو یه چشم به هم زدم سه تاشون لخت شدن و مثل خوک افتادن روم و شروع کردن به لیس زدن کل بدنم. یکی کسمو میخورد و یکی دیگه سینه هامو یکی دیگه هم کیرشو کرده بود تو دهنم. این سه تا نسبت به خود کامیار کیرای کوچیک تری داشتن. دیگه خودمو کامل ول کرده بودم و فقط میخواستم کارشون رو بکنن و سریع از اینجا برم بیرون.یکی یکی به نوبت میرفتن سراغ کسم و کیرشون رو میکردن و تو تلمبه میزدن. هر کدوم شاید یه ربع کارش طول میکشید و من داشتم از درد به خودم میپیچیدم. تمام ماهیچه های زیر شکمم در میکرد و داخل واژنم هم انگار خشک شده بود ولی هر طوری شده چیزی نمیگفتم تا کارشون تموم شه. اولی ارضا شد و تمام آبشو ریخت داخل. دومی و سومی هم همینطور داخل کسم ارضا شدن. وقتی نگاه به کسم کردم مقدار خیلی زیادی آب کیر ازش جاری بود و دیگه نمیدونستم چه میخواد بشه که این بار خود کامیار اومد. دوباره ترس برم داشت.یه نگاه به دوستاش کرد و گفت:«بچه ها برش گردونید.»فهمیدم هدفش چی بود. هر کاری کردم زورم بهشون نرسید. سه تایی منو دمر خوابوندن روی زمین و یکیشون رو کمرم نشست و اون دوتای دیگه پاهامو سفت نگه داشته بودن. نمیتونستم پشتمو ببینم که چه خبره تا اینکه گرمای نوک یه کیر رو روی سوراخ کونم حس کردم. تا جای ممکن خودمو سفت کردم که نتونه بکنه اونم چند تا چک خیلی محکم و دردناک پشت سر هم به لامبرای کونم زد که من از شدت سوزش یه لحظه خودمو شل کردم و همون یه لحظه باعث شد کیرش لیز بخوره و بره تو سوراخم.
    دردی که تو اون لحظه کشیدم به حدی شدید بود که نفسم بند اومد و حتی نتونستم جیغ بکشم. چشمام داشت از کاسه پرت میشد بیرون و لبام رو گاز میگرفتم.فقط داشتم التماسش میکردم که بکشه بیرون ولی دست بردار نبود. کیرشو به زور تا ته توی سوراخ کونم کرده بود و منم داشتم از درد میمردم.توی عمرم تا به حال همچین دردی رو حتی وقتی دستم شکسته بود نکشیده بود. کامیار حالا یواش یواش شروع کرد به جلو و عقب کردن. اونقدر سوراخم میسوخت که تنها کاری که از دستم برمیومد گریه کردن بود. انقدر گریه کرده بودم که زمین زیر صورتم خیس خیس بود و کامیار بدون توجه به من داشت تند و تند توی کونم تلمبه میزد. شاید پنج دقیقه کارش طول کشید تا ارضا شد و همون تو خالی کرد.کیرشو کشید بیرون و این بار دوباره نوبت رفیقاش شد.هر کدوم دوباره به نوبت منو از کون هم کردن و رفتن کنار. وقتی آخری از پشتم بلند شد حتی دیگه نا نداشتم برگردم و به پهلو بخوابم.همونطوری ولو و دمر افتاده بودم روی سنگ کف و داشتم هق هق میکردم. تو همین حین کامیار با یه لحن خیلی بد گفت:«ما میریم بیرون تا شب. توام زود تر خودتو جمع و جور کن و گمشو بیرون جنده خانوم»اینو گفت و با رفیقاش لباس پوشیدن و رفتن.نیم ساعتی روی زمین ولو بودم تا دوباره جون پیدا کردم که بشینم. گریه امونم نمیداد و داشتم دیوونه میشدم.از کاری که کرده بودم پشیمون بودم و باورم نمیشد خیانتم به شوهرم اینطوری تموم بشه. آروم آروم بلند شدم و با دستمال خودمو پاک کردمو به سختی لباسامو پوشیدم. جفت سوراخام از شدت درد ضربان داشت و حتی نمیتونستم درست راه برم. به هر زوری بود سر و صورتمو شستم و آرایش کردم و زدم بیرون. نفهمیدم چطوری تا خونه رسیدم و قرص خوردم و رفتم تو وان حموم. مدام فکرم پیش تجاوزی بود که سر حماقت خودم بهم شده بود و واسه همین حماقتم نمیتونستم کاری بکنم و انتقاممو بگیرم و این دردی بود که باید تا آخر عمر تحمل میکردم.
    وقتی شهوتم کاری باهام کرد که یه عمر یادم بمونه.از اون روز انگار احساسم به مهدی قوی تر شده بود و دیگه برای سکس بهش گیر نمیدادم و تصمیم گرفته بودم به همین قانع باشم و مطمئن بودم اگه دوباره هوس سراغم میومد اینار بدتر جوابشو میگرفتم.


    نوشته: آنیا

  • 22

  • 3




  • نظرات:
    •   rock77
    • 3 سال،6 ماه
      • 3

    • فقط نفهمیدم چرا کست درد گرفت
      به هر حال خوش به حالت که شهوتت خاموش شد
      کیر من از اول شانس نداره


    •   zoj es666
    • 3 سال،6 ماه
      • 4

    • کاش شما زنها یکم صداقت داشتید


    •   alilambo
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • jende bazi dar miarin hamin mishe dg bayad saretam miboridan hamoonja zanike jende


    •   مراد برقی20
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • داستان شما بو داره چطوری گریه میکردی و یهو کیر پسر بچه رو گرفتی و شروع کردی به ساک ردن.


    •   Esiii1
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • dash1


    •   somone
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • کوس قشنگ اولا خیانتت توی سرت بخوره خب مغز پریودی باید قبل از ملاقات از پسره وبکم میگرفتی حالا خوبت شد ؟ تا باشی گو زیادی نخوری حالا گمشو برو سر زندگیت قدر اون شوهر دیوثتو بدون ، دِ گمشو تا فوشت ندادم


    •   panarma2
    • 3 سال،6 ماه
      • 4

    • واقعا ادم متاسف میشه وقتی زنهای مثل شماها میبینه هرچند که روز به روز بیشتر میشید و جز سکس پول هوس هیچی نمیفهمید واقعا دخترای ایرانی چی بودن و چی شدن از هزار تا گرگ درنده تر حیف شوهرت بیشعور


    •   xxxrhrh
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • داستان كاملا دروغ بود.زنها زرنگ تر از این حرفها هستند.تخیلات یک بچه 16 ساله است.


    •   milad1ma
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • متاسفم......برای تو...برای شوهرت....حتی برای اون پسرها....ووووو. برای کل این جامعه....


    •   dr.manijoon
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • کس و شعر بود ... کاری نداشت واسه جبران انتقام که ، میرفتی به یه گولاخ دیگه میدادی و در عوض ازش میخاستی که بزنه خار و مادر اون بچه ها رو بگاد


    •   mobovip
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • هر چی فکر یه فحش که مناسب تو باشه نتونستم پیدا کنم فقط برا مهدی متاسفم که نمیدونه با چه موجود پستی داره زندگی میکنه


    •   alirezaaaii
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • yani to be aghlet naresid ghable in ke beri khonash ye bar biron bebinish
      khob haghete bayad badtar az in saret miyomad


    •   kamyab.f
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • در حد یه کلام !!!! جنده


    •   samira 637
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • الحق كه جنده اى و ذاتت هيچوقت عوض نميشه


    •   تهران11
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • سرسوزن شک ندارم که خالی بندی و تخیلات کون سوزانه یه کونی بچس!باتشکر گروه حقیقت یاب


    •   saha86
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • همه شدن نویسنده
      این هم از افتخارات دولت امید و تدبیر


    •   t.n
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • مطمئنا این داستان تخیلات یه بچه شونزده ساله جقی بوده


    •   sara sweet
    • 3 سال،6 ماه
      • 3

    • خيانت به هيچ عنوان توجيه پذير نيست و قطعا ناگزيره از عواقب و تبعات !
      تا خودت نخواي كسي نميتونه كاري كنه بي تقلا تسليم شدن ، نشان از رضايت نسبي و هيجان تجربه كردن داره ... متاسفم بيشتر از اين ديد آقايون رو نسبت به خودمون منفي نكنيم !
      تفكر و تعقل و خود دار بودن هم به تجربه ش مي ارزه امتحان كنيد لطفا .


    •   داریوشم
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • دیشب نوشتم،اما آپ نشد! دیگه حوصله نوشتن اونهمه رو ندارم...مخلص کلام این بود : حقت بود،خلاص! خدا جای خوبی نشسته!


    •   صادق darko
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • عیبی نداره خواستی خیانت کنی جای دیگه یی نرو بیا پیش خودم biggrin


    •   mohammad_____011
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • ایول دادا با این نظرت حال کردیم خخخخخخخ


    •   i love gym
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • کوس خول مطمئن باش شوهرتم هر روز میزنه تو یه زنه دیگه که اینقدر سرده.تو هم هرروز برو بده کی به کیه


    •   کس ناب
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • سلام عزیز فکر کردی که ديگران هم مثل شوهرت مکنند کس وکونت نه
      البته توهم کاییدن جدیدمیخاستی وتجربه کردی نوشه جونت الان درمرز جندگی هستی ادامه بدی جنده اییییییییی ادامه ندی میتونی جمش کنی
      اگه خواستی ادامه بدی خصوصی بیا بهت بگم
      ولی بهتره بری به زندگیت برسی


    •   غولک
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • تا تو باشی خیانت نکنی به شوهرت...قانع باش دیگه new_russian


    •   مردتنهای
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • بی عقل کسی را نمیشناسی میری خونه اش


    •   Male46Teh
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • دقيقا نسخه فارسي داستانهاي مصور پورنو ژاپني , چندتا پسر نوجوون به يه زن بزرگتر از خودشون چند نفره تجاوز ميكنن .


    •   Porn4524
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • میمومدی پیش خودم بابا ... ازبس که شانس نداشتی


    •   Master of black magic
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • شاشیدم به دین و اعتقاداتت مذهبیت و اصول خانوادگیت جنده هرزه...هرچی بلند میشه از شما مذهبی های جندست...لاشی خیانتکار


    •   jasembandari
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • داستان آموزنده ای بود mail1


    •   كامبيز جون
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • تخيلات
      تخيلات يه مجلوق بود.


    •   jalalkamyar
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • داستانت اصلا باعقل جور در نمیاد


    •   king sky shahin
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • داستانت یه جاهاییش می لنگید و واقعی بنظر نمیومد . شاید نخواستی همه واقعیتو بگی . معمولا گفتنه حقیقت سخت وآزار دهنده ست . اما اگه فرض و بر واقعیته ماجرا بزاریم خیانت خطایه بزرگیه اما همه ممکنه اشتباه کنن .الان مهم اینه که چطور جبرانش کنی تا زندگیت خراب نشه
      مخصوصا اینکه علاوه بر خیانت بهت تجاوز هم شده و ممکنه از نظره روحی بهت آسیب برسونه . الان خیلی بیشتر احتیاج داری با ینفر متخصص که کارش روانکاوی و رواندرمانگریه مشاوره کنی . یه نکته خیلی خیلی مهمه که در مورد این ماجرا هیچ حرفی به شوهرت نزنی مگر با دستوره روانشناست.
      آخرش اینو بگم ... هیچکدوم از بچه هایی که اینجان و چرت وپرت بارت کردن از جمله خوده من آدمایی نیستیم که صلاحیت قضاوت در این موردو داشته باشیم هممون یا یه خطایی کردیم یا در موقعیتش قرار نگرفتیم و چه بسا اگر شرایط مشابهی برامون اتفاق بیوفته نسبت به تو خیلی بدتر عمل کنیم مثلا همون دختری که بهت بدو بیراه میگه شاید خودش اگه بود دفعه هایه بعد هم همین کارو تکرار میکرد و بهش حال میداد. آنیا خیانت مثله زلزله زندگی رو خراب میکنه با اینکه اون سه تا پسر کارشون آخره نامردی بوده اما بهت لطفه بزرگی کردن . چون کاری کردن که دردش یادت نمیره . مطمئن باش اگه یه سکسه لذت بخش رو تجربه میکردی بجایه یکبار که گفتی تبدیل میشد به یه رابطه ی ادامه دار و خیلی زود هیچی از زندگیت با مهدی نمیموند حرفایی که گفتم و جایی نخوندم ... تجربش کردم و واقعا تلخه


    •   Hobbit98
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • همینه میگن اکثر زن ها مغزشون اندازه کیرخر هم نیستا، د کس مشنگه گوزو اون موقع ها که کوست له له واسه کیر میزد و داشتی با اون سکس چت میکردی یه وب میگرفتی ازش تا اینجوری گولت نزنه... !
      تو یه جنده ولدزنایی و توبه گرگ مرگه دفعه بعدی اگه یه کیس مناسب گیرت بیوفته میری کوس و کونتو بگا میدی.
      یعنی متنفرم از زن هایی مثل تو که انگل های این جامعه هستین.
      و متاسفم واسه اون مهدی زن جنده lol


    •   ASD---123
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • عجب فکر کنم همتون شدیدقاضی شارع فقط ادرسشو بدید گشت ارشاد بیان ببرنش زیر شلاق بعدهم سنگسار اخه چی شدکه همه بچه مثبت شدید راست یادروغ ازاسم داستانش پیداس صادقانه نوشته خیانت پس دست از سرش بردارید و به عباداتتون برسید خشک مقدسهای کونی


    •   keivanpersia
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • نفری یک میلیون ازت میگیرم،جلو چشمت میکننشون و بشاشی تو صورتشون.خودتم حلال شوهرت.


    •   Master of black magic
    • 3 سال،6 ماه
      • None

    • تو اگر خیلی روشنفکری و تر مقدس هستی !!!! اول از ننه و خواهر و زن خودت شروع کن به حراج گذاشتن بزار برن راحت باشن


    •   amirak17
    • 3 سال،5 ماه
      • None

    • shok


    •   قمبلک
    • 3 سال،5 ماه
      • None

    • سلام.اولا داستان قشنگ بود و اگر هم.واقعیت نداشت نویسنده تجربه سکس رو داشته،ثانیا با تجربه ای که دارم،این حس پشیمونی فقط چند وقتی با آدم میمونه،بعدش دوباره شهوت غلبه میکنه مثل آدمی که زیاد غذا میخورد،سیر شد میگه وای دل درد شدم دیگه زیاد غذا نمیخورم ولی چند.روز بعد همون اش و همون کاسه


    •   سوراخدوست
    • 3 سال،5 ماه
      • None

    • قشنگ بود راست یا دروغ جالب بود آفرین


    •   mahmood2590
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • اگه همراهی میکردی بهتین فرست بود، تو که باید میدادی پس همراهی میکردی دادن به س نفر که گیر هر زنی نمیاد


    •   Paytan
    • 2 سال،4 ماه
      • 0

    • به به چی دهن سرویسهایی عصو پنجم نمیخوان؟


    •   sadra0123
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • شکر خدا عزیزم فهمیدی شانس داشتی و خدا نمیخواسته فاسد بشی توی جامعه زندگیت بپاشه .برو جدا خدارو شکز کن البته من چهار یا پنج سال یا شاید بیشتر قبل اینو خونده بودم بهرحال دوباره اش هم جالبه


    •   rastinfar
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • معمولا دفعه اول بیرو قرار میزارن..بد میرن میدن..یادت باش


    •   ماهانس
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • سلام. ماهان هستم. تهران. لطفا فقط شیمیل های فاعل و خانمهای لز فاعل که دیلدو به کمرشون می بندن پیام بدن. غیر از اینا بلاک میشن. تلگرام: 09333955233 ممنون


    •   Roya_jende
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • خاک تو سرت ک از موقعیت استفاده نکردی


    •   Gankr koy
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • خاک توسرت دیگه ننویس.


    •   aliance23
    • 11 ماه،4 هفته
      • 0

    • اوفییییشششش حقت بود تا دفعه دگ تو باشی جنده بازی در نیاری
      حیف ک نمیذارن فوش بدم وگرنه یه مشت فوش هم بهت میدادم


    •   Mittycommon
    • 8 ماه،3 هفته
      • 0

    • اصلا هیچ از احساس خودت ننوشتی، این عادت بیشتر ایرانی هاست که احساسلتشون رو فقط خودشون میدونن،یعنی این همه کیییر خوردی ،هیچ حسی بهت دس نداد؟


    •   ka1360
    • 6 ماه،1 هفته
      • 0

    • نظر شما چیه؟کم بخور همیشه بخور عزیزم


    •   Pesarehashariiiii
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • آنیا یا ش...


      امیدوارم خودتو زودتر پیدا کنی


    •   35741
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • مجازی همش دروغه، مثال همه دخترای مجازی مجرد و خوشگلن و تمام پسرا سیکس پک دارن و خوشگل ولی تو واقعیت دخترا همه زشت و پسرا یه تن شکم دارن زیاد به مجازی اعتماد نکنید


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو