خیانت عاشقانه

    1390/9/9

    سلام. من مهمون این سایتم. بعضی خاطراتتون خیلی جالبه. منم اومدم تا بدترین اشتباهمو بنویسم. من حدود شیش سال پیش ازدواج کردم.با شوهرم توی چت آشنا شدم و خیلی هم دوسش داشتم. تا کم کم شروع کرد به بداخلاقی و باعث شد کم کم از هم دور بشیم ولی باز دوسش داشتم و اصلا فکر نمی کردم یه روزی بهش خیانت کنم. یکی از همکارام تو اداره پسر خیلی شوخ و شیطونی بود که با همه بچه ها سر به سر می زاشت ولی حتی نشده بود یه لحظه به اون یا کس دیگه ای تو عالم متاهلی فکر کنم. یه روز طبق معمول که کنار میزم اومده بود گفت بهار چه دستای تپلی داری تا حالا دقت نکرده بودم عین دست بچه ها می مونه. بعدم آروم دستشو به سمت دستم آوردو اونو گرفت. نمی دونم چرا هیچ مقاومتی نکردم.این کار چند بار دیگه تکرار شد ولی هیچ فکر نمی کردم این قصه سر دراز دارد. نزدیک عید بود دیگه کم کم با من راحت شده بود حتی یه بار که لب تابشو آورده بود به بهانه نشون دادن خواهرش منو صدا کردتا ببینم وقتی رفتم دیدم وای قیلم سکسیه. جلوی بقیه نمی تونستم عکس العملی نشون بدم داغ شده بودم. بعد از چند دقیقه رفتم اتاق خودم. موقع رفتن گفت فردا روز آخره باید با هم عید دیدنی کنیما. گفتم بچه خجالت بکش ولی فردا ینکارا کردم واقعا نمی دونم چرا؟


    چند روز از تعطیلات عید گدسته بود. با موبایلم تماس گرفتو حال شوهرمو پرسید و خاست باهاش صحبت کنم وقتی فهمید خونه نیست سوال کرد سی دی داری بیام بگیرم من مگفتم باشه با همه جا تماس گرفتم با هر کی ممکن بود خونمون پیداش بشه. همه جارو چک کردم حتی شوهرم و مطمن شدم کارخونس. واقعا فکر می کردم نهایتش به یه لب ختم می شه. وقتی اومد رفتم دم در تعارفش کردم بیاد تو . اونم وقتی فهمید شوهرم نیست و به این زودیا نمیاد اومد. لباشو گداشت رو لبام منم زیاد مقاومت نکردنم. خواست شلوارمو دربیاره وای خدا..... هر کاری کردم زورم بهش نمی رسید. نمی تونستم جیغو دادم بکنم چون برای خودم خیلی بد می شد توی خونه خودمو یه پسر خوب معلومه چی فکر می کردن. اتفاقی که نباید میفتاد افتاد ولی واقعا لدتی داشت که تا حالا بعد از این همه سکس احساس نکردم. با این که من چاقم ولی عین پرکاه منو بلند کرده بود و روی کیرش بالا و پایین شد. نمی دونم چقد طول کشید ولی وقتی کارش تموم شد تما آبشو تو دهنم خالی کرد. بلند شد و رفت دستشویی تا خودشو تمیز کنه. حالا استرس اومده بود سراغم که کسی نیاد با هر بدبختی بود یواشکی از خونمون رفت بیرون. تازه بعدش فهمیدم چی کار کردم وقتی شوهرم اومد خجالت می کشیدم حتی بهش نگاه کنم ولی انگار کم کم دیگه این حس برام عادی شد و ...............


    نوشته: بهار تپل

  • 6

  • 1




  • نظرات:
    •   shahin shomal
    • 8 سال،1 ماه
      • None

    • dar koll dastan k nabud

      yehjurai delet por bud mikhasti darde del koni ,, ishalla zendegit behtar mishe ,, moafagh bashi


    •   fareed
    • 8 سال،1 ماه
      • None

    • خيانتكار


    •   a r y o
    • 8 سال،1 ماه
      • None

    • chi begam sad rahmat be jendehaye mahaleton roye hamaro kam kardi


    •   bachey1000
    • 8 سال،1 ماه
      • None

    • salam sara jan shoma chera dastan neminevisi?


    •   sara sweet
    • 8 سال،1 ماه
      • None

    • اعضای سایت کم از خیانت می نوشتن از در و دیوار و پنجره هم آدم خائن می پره تو ، واقعا که !
      بگو خودم می خواستم دیگه اینهمه ادا واسه چیه :-?
      خانم یا آقای مهمون خیانت به هر شکلی به هر دلیلی توجیه نداره به هیچ وجه :-$
      ولی خوب کردی کم نوشتی اینجور داستانا دیگه توضیح تفسیر نداره رفتی سر اصل مطلب و تموم ولی ویرایش قبل از ارسال بد نیست ها
      تو که واست عادی شده کلا از درون هم داری می جوشی از مهمونی که در بیایی تو این سایت میایی داستان خیانت ماهرانه رو هم می نویسی میگی نه ؟ نگاه کن
      این کجاش عاشقانه بود کی عاشق کی بود ؟ نگی خودت که توهینه


    •   takavarjoon
    • 8 سال،1 ماه
      • None

    • حالا دیگه جنده شدی اون وقت؟


    •   Lover.Anal
    • 8 سال،1 ماه
      • None

    • dar ein ayyame aziz tobe kon va say kon ensan bashi...
      Dige ham naya eftekharato vase ma begu ...


    •   manmanamtotoi
    • 3 سال،4 ماه
      • 0

    • آروم دستشو به سمت دستم آوردو اونو گرفت. نمی دونم چرا هیچ مقاومتی نکردم.این کار چند بار دیگه تکرار شد ولی هیچ فکر نمی کردم این قصه سر دراز دارد


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو