خیانت مامانی

    سلام من پسری پانزده ساله ،تو خانواده چهار نفری ساله ساکن تهران هستم و مدتی هست که با سایت شهوانی آشنا شدم و وقتی خاطره هایی که تو سایت بودو خوندم با خودم گفتم منم میتونم رازی که تو زندگیم هستو به شما بگم
    من از خیلی وقت پیش با سکس آشنا شدم وقتی که سیزده سالم بود وقتی میرفتم تو کوچه با بچه های بزرگتر از خودم دوست بودم و خیلی وقتا وقتی که خلوت میکردیم از سکس حرف میزدیم مخصوصا مرتضی که بیست سالش بودو اولین فیلم سکسی رو اون بهم نشون داد و البته بچه باز بود و اولاش منو دست مالی میکرد ، یادمه سر بازی شرط بستیم و مرتضی گفت هر کی ببازه باید سعی کنه از مامانش وقتی که لباس زیادی تنش نیست فیلم بگیره و من اون بازی رو باختم اون موقع انقدر بچه بودمو به قولش عمل کردم از مامان با لباس خوابش براش فیلم گرفتم و به مرتضی نشون دادم و تا دید شلوارمو کشید پایین حسابی منو از پشت کرد ، از موضوع دور نشم و در مورد مامان نرگسم حرف بزنم مامان سی و چهار سالشه و یه خواهر بزرگتر دارم و بابامم تو شرکت کار میکنه رابطه بابا و مامانم هیچ وقت با هم خوب نبود و نیست و همیشه مامان رو مبل میخوابه و تقریبا هر دو سه شب یه بار تو خونمون دعواست
    همسایه روبروییمون عموم میشینه ، عموم حدود سی سالشه و مجرده که خیلی شبا بابام میره خونش میخوابه و یا خیلی روزا عموم «حسن» ناهار یا شام میاد خونمون بدون اینکه بابام باشه چون ما شمالی هستیم مامان جلو مهمونا مثل عموم با حجاب نمیگرده و کلا راحتیم هیچ وقت فکر نمیکردم مامانم به بابام خیانت کنه میخوام براتون از لخت دیدن مامانم برای اولین بار و همخوابیش با عموم بگم...
    اولین باری که متوجه شدم زمانی بود که
    زود از مدرسه تعطیل شدمو به جای در زدن کلید انداختم ، اون موقع سیزده سالم بود ، وقتی رفتم جلو در کفش عموم رو دیدم و برام چیز جدیدی نبود حسن چون مجرده همیشه تو خونه ما لنگر مینداخت اون روز آروم کلید انداختم و سریع رفتم تو ، هیچ کس تو حال نبود و یه صدایی شنیدم که از تو اتاق میومد مامان اول در اتاق رو قفل کرد بعد چند دقیقه درو باز کردو منو سریع برد تو اتاقم و درو بست مثل روز برام روشن بود که اول درو قفل کرد تا لباس بپوشن و منو برد تو اتاق تا حسن از خونه بره
    اعصابش خورد بودو داد میکشید که چرا زود اومدم منم بهش دقت میکردم لباش خیس بودو و کرست نداشت و سینش از رو تیشرتش زده بود بیرون مخصوصا نوکش که باد کرده بود اون روز خیلی حالم بد بود با خودم هی میگفتم نه مامان این کارو نمیکنه بعد اینکه دعوام کرد رفت اتاقشو سریع رفت حموم من دوست داشتم تو ذهنم بگم مامان این کارو نکرده برای همین باز رفتم جلو در تا ببینم کفشای حسن هست یا نه که دیدم هست و با خودم کلی خوشحال شدم که حتما من اشتباه فکر کردم و این کفش هم حتما چند روزیه که جلو در خونمون جا مونده و... تو ذهنم داشتم از مامان دفاع میکردم و داشتم میرفتم تو اتاق مامان و تا درو باز کردم تخت به هم ریختشو با لباس قرمز سکسیشو دیدم چند قدم رفتم جلوتر کنار تختش یه شورت خیس بود که تا دیدمش اشکم درومد و برداشتمش تو شورت یه کاندوم استفاده شده پر آب بود تو اون لحظه مامانم در حموم رو باز کرد و منو تو اون لحظه دید فهمید که من متوجه همچی شدم از حموم بدون اینکه لباس بپوشه درومد بیرون فقط شورت و کرست پوشید این اولین باری بود که یه زن رو از نزدیک لخت میدیدم
    رو بروم رو تخت نشست و لباس زیرشو ازم گرفتو گفت شاید وقتی که بزرگ تر شدی بهم حق بدی ولی الان به هیچ چیز فکر نکن و زد زیر گریه و....
    از اون قضیه حدود دو سال میگذشت و ارتباط حسن با ما کمتر میشد و منم مطمعا شده بودم که دیگه با هم هیچ رابطه ای ندارن وهمچی تموم شده حتی رابطش با بابا هم بهتر شده بود و اواخر با هم رو تخت میخوابیدن و....
    منم کم کم داشت حالم خوب میشدو اون جریانو فراموش میکردم ، تا یه روز فهمیدم که فردا روز مادر هستش و رفتم براش کادو خریدم و میخواستم فردا که صبح بلند میشه سوپرایزش کنم برای همینم مدرسرو کنسل کردم و میخواستم صبح وقتی بیدار شدم خوش حالش کنم
    فردای اون روز میخواستم سوپرایزش کنم
    شب کادو رو زیر تختم قایم کردم تا کسی نبینه حدود ساعت هشت صبح خواهرم آماده شد تا بره مدرسه منم بیدار کرد که برم که البته من نرفتم تو اتاقم صبر کردم تا بیدار شه ، رفتم رو تختم نشستم تا تا یه صدای در اتاق اومد فهمیدم که بیدار شدش و یه راست رفت دستشویی و بعدش رفت تو آشپزخونه من داشتم از لای در یواشکی نگاش میکردم و با خودم گفتم الان وقتشه که با کادو برم پیشش یهو دیدم داره با تلفن حرف میزنه و خوشحاله یکم تعجب کردم با خودم گفتم اول صبحی داره با کی حرف میزنه و هی بلند بلند میگفت خفه شو عوضی ....
    بعد چند دقیقه صدای در اومد حسن با کلید درو باز کرد و اومد تو ، از این به بعد میخوام لحنمو براتون عوض کنم چون دیدم به مامانم نرگس عوض شدش
    حسن درو باز کرد و پشت در کلید گذاشت و نرگس با اومدنش ناراحت شده بود و مدام با اخم جوابشو میداد نرگس رو مبل نشسته بود و دستاشو به سینش قفل کرده بود و با حسن بحث میکرد میگفت تو با داداشت هیچ فرقی نداری و جفتتون لاشی هستید و حسن داد میکشید خفه شو چاقالم داشتند با هم دعوا میکردند تا حسن که کنارش نشسته بود بلند شدو یه دوری تو حال زدنبود جفتشون هیچی نمیگفتن حسن رفت تمام زیر پرده پنجره حال رو کشید و بعد رفت سراغ پنجره آشپزخونه اتاق خواب من در اتاقم رو بروی حال و اشپزخونه بودو من دید کافی داشتم دیگه به نرگس به عنوان مادر نگاه نمیکردمو اون لحظه من یه ادم دیگه ای شده بودم
    بعد حسن تلوزیون رو روشن کرد و صداشو زیاد کرد رفت دم در از چشمی بیرون رو یه نگاهی کرد بعد رفت کنار نرگس پیشش نشست داشتند بحث میکردن و ولی صداشونو کامل نمیشنیدم چون صدا تلوزیون زیاد بود نرگس یه تیشرت سفید با دامن خاکستری تنش بود و انگار با حرف زدن بیشتر با هم یه لبخندی تو چهرش بود تا حسن موهای نرگسو کشید و صداشو دراورد بعد همینطور که داشت موهاشو میکشید سر نرگسو به سمت کیرش میاورد و با یه دست دیگش زیپ شلوارشو باز کرد کیرشو انداخت بیرون نرگس هم رو مبل دراز کشید و سرش به سمت حسن بود که رو مبل نشسته بود من داشتنم ساک زدن مامنمو میدیدم حسن با یه دست داشت موهای نرگسو میکشید و اروم دست راستشو اوارد رو کون مامان و از رو دامن لمنسش میکرد بعد مامان همینطور که براش ساک میزد دست حسنو گرفت و بردش تو دامنش لمس کردنش از زیر دامن شروع شد و صدای آه نرگس میومد از ساک زدن دست کشیدو سرشو اروم گذاشت رو کیر حسن و ارم باعاش حرف میزد و من دستی که زیر دامنش مدام بالا پایین میشدو میدیدم بعد مامان رو مبل که به پشت خوابیده بود بلند شدو نشست رو پاهای حسن بدون اینکه لباسی در بیاره و حسن این بار با سینه ها از رو لباس بازی میکرد و نرگسو رو پاهاش جلو عقب میکرد ازش لب میگرفت با دستاش نوک سینشو فشار میداد تا داد مامانم دراد کم کم تی شرتو از تنش دراورد و من سینه هاشو دیدم با یه دست از رو دامن با کسش بازی میکرد و زیر گوشش حرف میزد مامان هم چشماشو بسته بود و هر چند ثانیه آه میکشید بعد چند دقیقه مامان از رو حسن که مث صندلی روش نشسته بود بلند شد و یه قدم عقب تر رفت حسن هم رو بروش بود از رو مبل رو زمین نشست با دستاش دامنو کشید پایین پشت مامان به من بود و جلوش به حسن کون بزرگ سفیدی داشت یه پاشو رو مبل گذاشت و کله حسن وسط پاهاش بود و داشتمیک میزد مامان یه دستش به کمرش بود و یه دست دیگش رو سر حسن ، حسن هم از لمس پاهاش شروع کرد تا انگشت کردن انقدر تند تند با دستاش وسط چاک کونش بازی میکرد تا اه گفتنش بیشتر شه بعد رو مبل نشست و پاهاشو باز کرد تا حسن کیرشو اروم اواردو رو کسشو فرو کرد کس مامان از دور زیاد معلوم نبود ولی سیاه بود هی تلمبه میزد مامان بازوهاشو گرفته بود و تو چشماش زل زده بود از تلمله زدن حسن با اون کیر سیاهش داشت کم میشد که یهو تلفن زنگ زد و حسن یهو پرید ، نرگس رفت سراغ گوشی ، بابام بود که زنگ میزد به حسن گفت ، حسنم گفت بزار رو بلند گو جواب بده و صدای تلوزیون رو خفه کردن و مامان همین کارو کرد بعد احوال پرسی حسن رو مبل نشسته بود و کیرش که سیخ بود با یه دستش گرفت و مامان با اینکه داشت با تلفن حرف میزد روش نشست کیر حسن رو تو کونش فرو کرد من چون از رو برو کسش رو میدیدم فهمیدم که از پشت کرده و در حالی که لبخند میزد با بابام حرف میزد و لگن خودشو بالا پایین میکرد گفتش برای امشب چی بخره داشت باهاش حرف میزد در حال خیانت و هیچ احساس گناهی نداشت بعد اینکه تلفن رو قطع کرد دوتایی رفتن اتاق و بعد رفتن حموم و فرصتی بود که منم برم بیرون خونه
    تا به الان مامان بار ها با حسن خوابیده و من سعی میکنم خودمو با این جمله اروم کنم که بالاخره مامان به حسن پا نمیده و توبه میکنه
    ولی خودم یکی مثل اون شدم به خواهرم رحم نکردم چون از کنترل خارج شدم ، اگه ازم حمایت کنید خاطره خودم رو با خواهر بزرگترم که اتفاقی بودو براتون تعریف میکنم و همچنین طلاق گرفتن مامان و....


    نوشته: ابوالفضل

  • 25

  • 35




  • نظرات:
    •   AH_art
    • 2 ماه،3 هفته
      • 7

    • سلام عمو جون ^^
      پیک نوروزی و حل کردی اومدی اینجا؟


    •   A.t1363
    • 2 ماه،3 هفته
      • 4

    • بيا پيك نوروزي بهتون نميدن مياي اينجا چرت مينويسي


      حمايت نميكنيم داداچ ننويس ديگه لطفاً


    •   m_m98
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • بنویس


    •   sinema
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • منتظر بقیه خاطرات


    •   sinema
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • منتظر بقیه خاطرات


    •   ناصر39
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • نه به نویسندگان خردسال و باز هم تعجب می کنم که آدمین چگونه اجازه انتشار داستان هایی رو می ده که نویسندگانش اذعان دارند که به سن قانونی نرسیده اند ! داستان رو بدون اینکه بخوانم دیسکلایک کرده و از سایر خوانندگان این تاپیک هم همین درخواست رو دارم تا کودکان و نوجوانان به جای صرف وقت در جاهای دیگری که مقتضای سن و سالشون هست ، اینجا باشند .


    •   Taghato
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • مسواک بزن برو بخواب دیگه هم ننویس


    •   iman.shahvanii
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • به به،،چه خانواده خوشبخت ومنسجمي داريد شما،،،


    •   salitahna
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • بازم ب خواهرت تو سیزده سالگی رحم نکردی


    •   kingshahvani021iran
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • سایت رو کردی مهد کودک ادمین جان؟


    •   Kirrkharrr
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • بنویس


    •   Cp.Stiphen
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • لطفا سر در سایتو بخون بعد بیا تو


    •   Farish1982
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • تو به کُس ننه ی هفت پشتت خندیدی که میگی چون شمالی هستین اینجوری و اونجوری. ادمین احمق واقعا میخونی چی آپلود میکنی؟ کودکستان شده اینجا


    •   amirreza-_-koloft
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • بنویس کنجکاو شدم


    •   amirreza-_-koloft
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • بنویس کنجکاو شدم


    •   mortezaboll
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • کصکش مادرت دادهاش روشن بوده خارتو هم که به تیمتون اضافه کردی خودت هم که از بچه‌گیهات دادی اونوقت کونی کونی اومدی میگی ازم حمایت کنید آخه دیوث مگه فکر کردی همه مثل تو شل ناموساً


    •   DAmirksdk
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • خوب بود


    •   nilajooni
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • پونزده سالته
      خیییییلی وقت پیش وقت پیش با سکس اشنا شدی یعنس ١٣ سالگیت
      این همش دوساله هااااا


      کون خودتم ک گذاشتن
      توم کردی تو خواهرت
      ننت ب عموت میده
      بابات ننتو میکنه و....


      فیلم ترکی زیاد میبینی؟؟؟


    •   Farhad0237
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستانت بد نبود.ولی تو که 18 سالت نشده گه میخوری میای سایت ناجورر
      ولی در کل خوب نوشته بودی.لایک


    •   عبوالفاکر
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • کیر تو زندگیت
      البته حیفه کیر

      منزجر کننده تر از تو اونایی ک باهاشون داری تو یه جا میلولی مگه هست
      خوانندگان شرمنده ک از کلمه خانه و خانواده استفاده نکردم اخه این چیزا جملهدهاشم حرمت داره


    •   iran.man
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • خیلی خوب. همین که خاطره واقعی بود . داستان تخیلی نبود مزیت بزرگیه


    •   Zirqorsmah
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • سردر این ..... سایت یه ..شری نوشته شده


      کصتان


    •   mehdi2000zarei
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • 15 سالته اینجا چه گوهی میخوری؟
      15 سالته از خیلی وقت پیش ینی 13 سالگیت با سکس اشنا شدی؟؟؟
      اخه بچه کونی تو که خیلی وقتت ینی دو سال پیش اینجا چه گوهی میخوری؟ (dash)


    •   timmy
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • یه بار بزار بکنمت همه چی درست میشه


    •   30parham30
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خاک تو سرت خواهرت را اخه چرا دیه


    •   Major07
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • برو کونت رو بده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو